vendredi, septembre 02, 2016
یادی از یوسف ناصری
اول سپتامبر پارسال از اول صبح عکس آن طفلک بیگناه بر ساحل بودروم بر اعصابم می زد؛ شب هنگام بود تا آن لحظه، ذهنم همه منافذ و سوراخ سنبه هایش را به روی واقعیت شوم بسته بود سرانجام ناچار شد به کندی واقعیت خوفناک جدیدی را بپذیرد.
: ناصر تو نخوابیده ای بلکه برای همیشه رفته ای.
: حقیقت این بود که تو سرما نخورده بودی بلکه سکته کرده بودی!
: ناصر تقصیر خودت بود.
آخر آنقدر پرشور بودی که کمتر کسی باور می کرد که بیمار شوی یا چه می دانم گلودرد بگیری چه برسد به سکته قلبی و یا بیماری قلبی... اگر دستگاه نیرو رسانی نبودی، اگر به آسانی این همه از خودت، این همه انرژی را سخاوتمندانه پخش و منتقل نمی کردی، شاید، شاید امروز می توانستی در کنار برادر و خانواده ات باشی.
تو حتا تکه ها و اعضاء بدنت را هم بخشیدی.
ناصر، ناصر هیچ فکرش را می کردی که روزی یوسف کنعانی ما بشوی؟
- اما شدی!
در یک دنیای سالم، می توانستی سالم بمانی و به عشقت تئاتر بپردازی.
تک تکمان نیروی زیادی را بیهوده از دست دادیم و به علایق خود نپرداختیم.
این همه فرسودگی و این همه نیرو بر باد رفته به عبث! چه حیف!
جهان دیگری باید ساخت، دنیایی سالم برای کودکانی چون آیدین!
دنیایی که همه در آن بتوانند زنده بمانند و زندگی کنند.






















