چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: janvier 2017

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, janvier 28, 2017

گزارش قتل تولید پوشاک داخلی: "انفجار پلاسکو"! بابک داد


بابک داد

نماد تولید پوشاک داخلی کشور با انفجارهایی مشکوک فرو ریخت. و هنوز در ششمین روز بعد از حادثه، از آوارهایش «دود سفید» بیرون می‌زند و هنوز هم آهن‌آلات اسکلت فلزی ساختمان پلاسکو را که از زیر آوارها بیرون می‌کشند، گداخته و سرخ هستند. کدام آتش‌سوزی «عادی» می‌تواند چنین حرارت هولناکی داشته باشد که‌ بعد از ۷ روز، هنوز قطعات فلزی و آهنی از نقطه ذوب پایین نیامده باشد؟

بر اساس شواهد فراوان، ساختمان پلاسکو در حین آتش‌سوزی در طبقات فوقانی، در عملیاتی هدایت شده در طبقات میانی، احتمالاً با مواد منفجره‌ «ترمایت/ thermite» منفجر شده است. در جای خود درباره خواص انفجاری این ماده ویرانگر و چگونگی عملکرد سریع آن در رسیدن به حرارت فوق‌العاده بالا نتیجه تحقیقاتم را ارائه می‌کنم. ولی این کل داستان نیست. اکنون جامعه پر از پرسش است: اینکه چرا ساختمانی با استحکام ۲۰۰ ساله، در ۵۴ سالگی تاب تحمل یک آتش سوزی ۴ ساعته را نمی‌آورد و به شکلی معماوار از طبقات پایینی منفجر می‌شود و ناگهان فرو می‌ریزد؟ مسئولان هر دقیقه چیزی را به عنوان علت فاجعه مطرح می‌کنند که‌ حقیقی نیستند و بعدتر بناچار تکذیب می‌شوند. روز اول گفتند انفجارها بخاطر گاز بوده، اما بلافاصله شرکت گاز اعلام کرد پلاسکو اصولاً گازکشی شهری نداشته است. بعد گفتند گازوئیل منفجر شده که انفجار گازوئیل مضحک تر از آن بود که‌ تکرارش کنند! و حالا آن را به «برق» ربط داده‌اند که باز هم هیچ منطقی ندارد. اما درباره انفجارهای سلسله‌وار طبقات زیر ششم برج که منجر به سقوط پلاسکو شد، هنوز هیچ توضیح روشنی نداده‌اند.
برخی هم گفتند و نوشتند سازه فولادی پلاسکو در حریق ذوب شده و طبقات فرو ریخته‌اند. حال آنکه ساختمانهایی با عمر و سازه شبیه پلاسکو حتی پس از ۲۴ ساعت آتش‌سوزی کامل، به سرنوشت پلاسکو دچار نشده‌اند. در جستجویم به ساختمان مشابهی در اسپانیا برخوردم.
در فوریه ۲۰۰۵ ساختمان ۳۲ طبقه (۱۰۵ متری) ویندزور در مادرید اسپانیا دچار حریق در طبقات بالایی شد و ۲۴ ساعت هم در آتش سوخت و با آنکه شبیه ساختمان پلاسکو تهران دارای اسکلت فلزی بود، فرو نریخت. ویندزور کاملاً سوخت اما کُلپس (فروریزی) نکرد. آن ساختمان محصول دهه هفتاد میلادی بود و با آنکه ارتفاعش دو برابر و نیم پلاسکوی ۴۲ متری بود، بعد از حریق ریزش نکرد. پلاسکو تنها یکی از موارد فراوان آتش‌سوزی برجهای اسکلت فولادی جهان است که فقط بعد از ۴ساعت آتش‌سوزی آن هم در طبقات بالا، ناگهان از پایین دچار انفجار می‌شود و در چند ثانیه فرو می‌ریزد. مضحک است اگر آن انفجارهای همزمان را به کپسول گاز، انفجار گازوئیل و یا خروج گرد و خاک ربط دهیم.
راز این ریزش مشکوک در چیست؟ شوخی نیست. تا همین حالا جسد ۹ نفر آتش‌نشان کشف شده و به گفته کلانتری بهارستان تاکنون ۲۰۰ نفر مفقودی گزارش شده است.

شاید دهها شهروند زیر این آوار آهن محبوس و به احتمال بسیار زیاد جان باخته‌ باشند. همچنین در بُعد اقتصادی، حداقل بیش از چهار هزار نفر بیکار شده‌اند و میلیاردها تومان خسارت برجای مانده و چنانچه اشاره کردم «نماد تولید داخلی» در عرصه پوشاک هم نابود شده است.
در بررسی فیلمهای لحظه ریزش پلاسکو از زاویه‌های مختلف به «شباهت عجیب» این ریزش با «تخریب کنترل‌شده» ساختمانهای قدیمی می‌توان پی برد. در یوتیوب فیلم‌هایی از دهها مورد تخریب ساختمانهای قدیمی (controlled demolition) در سراسر جهان هست که اگر با دقت ببینید متوجه شباهت ریزش برخی از آنها با ریزش (انفجار و تخریب) ساختمان پلاسکو می‌شوید. در چندین مورد (بخصوص آنها که مواد منفجره تی‌ان‌تی و یا «ترمایت» را فقط در یک طرف طبقات میانی کار گذاشته‌اند) ساختمانها شبیه ساختمان پلاسکو اصطلاحاً به شکل «کتابی» روی خود تا می‌شوند و فرو می‌ریزند. اما برعکس، آخرین چیزی که‌ در پلاسکو فرو افتاد، اسکلت فولادی و مستحکم آن بود.
حال سئوال این است که‌ چرا همان اسکلت سالم، به زمین که رسید شروع به ذوب شدن کرد و این روند بعد از هفت روز ادامه دارد؟
واقعیت این است که‌ آتش ماده انفجاری «ترمایت» بدون نیاز به اکسیژن تا روزها می‌تواند. بقایای آوار را در روی زمین ذوب کند و نشانه آن هم گاز و دود سفیدی است که‌ در بقایای آوار پلاسکو هنوز ادامه دارد! این امر، فرضیه ریزش بخاطر «عدم مقاومت سازه» را به کلی رد می‌کند. سازه فولادی پلاسکو که دور تا دور آن «کلاف کشی فولادی» هم شده، از لحاظ فنی نمی‌باید بعد از یک حریق چند ساعته چنین ذوب شود. در موقع ریزش هم، اسکلت ساختمان دیرتر از همه سقوط می‌کند و در فیلمهای مختلف به جز انفجارهای قطاری در طبقات پایینی و شکست ناگهانی اسکلت و ریزش ساختمان، چیزی دیده نمی‌شود. ریزش پلاسکو بعد از «انفجارهای کنترل‌شده» که در طبقات پایینی ساختمان رخ داد که‌ آتشی در آنجا نبود. پس باید «جعبه سیاه فاجعه پلاسکو» را در همان طبقات میانی کاوش کرد.
برخی می‌گویند به دلیل آبگیری زیاد در طبقات فوقانی برای اطفاء آتش، «بار ساختمان» سنگین شده بود. این بیراه نیست، اما وزن آب روان آنقدر سنگین نیست که بتواند سازه فولادی را مغلوب خود کند. اتفاقاً همان حجم زیاد آب که حریق طبقات بالا را خاموش می‌کرد، همزمان باعث خنک شدن فضا و ساختمان و سازه فولادی آن می‌شد مه باز هم فرضیه ذوب شدگی سازه را رد می‌کند. لذا نظریه سقوط پلکانی به علت سنگینی طبقات مردود است.
در حقیقت اتفاق اصلی در «خلوتی» طبقات پایین‌تر برج پلاسکو رخ داد. آنجا که انفجارها رخ دادند و فیلمهای شاهدان آنها را تأیید می‌کند. احتمالاً با استفاده از «ترمایت» که چند ویژگی دارد.

ترمایت برای سوختن به اکسیژن نیازی ندارد، چون در خود اکسیژن دارد. با کنترل از راه دور با صدای محدودی منفجر می‌شود و سپس شروع به سوختن سریع می‌کند. سرعت سوختنش آنقدر بالاست که در ۲ ثانیه، حرارتی نزدیک به ۲۵۰۰ درجه ایجاد می‌کند که‌ فولاد را ذوب می‌کند و بتن را دچار تٙرٙک و شکست می‌کند و می‌تواند ساختمان را از همان ناحیه به زانو در آورد. نکته مهم اینجاست که «ترمایت» ساعتها و حتی روزها بعد از انفجار، بدون نیاز به اکسیژن می‌سوزد و هرچه در جوار آن باشد را ذوب می‌کند. به همین دلیل، ساختمانهایی که با این ماده تخریب می‌شوند، گاه تا یک هفته به حال خود رها می‌شوند تا «ترمایت» همه اجزای فلزی و سیمانی و مصالح ساختمان را ذوب و تبخیر کند و عملیات گودبرداری راحت‌تر شود. با مقدار کمی از این ماده، ساختمان پلاسکو از زانو خم شده و روی خود «تا» شد. با تکه برداری از بقایای آوار در لابراتوار می‌توان ردپای نوع ماده منفجره را پیدا کرد، اما به بهانه‌های واهی دور تا دور محل آوار را گونی آبی کشیدند تا دسترسی به بقایای آوار ناممکن شود!
در نهایت، به نظرم آتش‌سوزی اولیه عمدی بوده و جانفشانی نیروهای آتش‌نشانی در حال به ثمر نشستن بود که‌ «فاز دوم عملیات تخریب» توسط همان هزاردستان، با انفجارهای طبقات پایینی اجرایی شد و آتش‌نشانان و کسبه‌ای که برای بردن اسناد مالی به برج رفته بودند، همگی را به کام مرگ کشید.
صبح روز واقعه، دقایقی پس از مصاحبه سخنگوی آتش‌نشانی در حوالی ساعت یازده که او داشت خبر «پایان عملیات اطفای حریق» را می‌داد و پلاسکو پشت سر او در آرامش ایستاده بود، انفجارها صورت گرفت تا «هدف اولیه» ایجاد حریق عمدی که محقق نشده بود، حالا با انهدام از طبقات پایینی تأمین شود. پلاسکو «محکوم به نابودی» بود و یافتن اینکه کدام مافیاهای اقتصادی و کدام گروهها و سازمانهایی قصد تخریب آن را داشتند، چندان دشوار نیست.

تصمیم این بود که‌ این «نماد» تولید پوشاک داخلی با سوختن و یا با ریزشی مهیب نابود شود. طبعاً قرار بوده گاز با برق و یک عامل ساده، علت حریق طبیعی اعلام شود. بخصوص اگر چند نفر آتش‌نشان بیگناه در آن «قربانی» شوند و بتوان ذهن جامعه را با «موضوع عاطفی» این تخریب عمدی، مشغول و درگیر کنند که چه بهتر! وگرنه کیست که‌ نداند اگر حریق طبیعی بود، بسیار زودتر از اینها خاموش می‌شد. و اگر واقعاً جان افراد داخل ساختمان و پرسنل آتش‌نشانی اهمیت داشت، قُرُق هوایی بیت رهبری را به روی هلی‌کوپترهای امداد و نجات باز می‌کردند و به آسانی جان دهها بیگناه را نجات می‌دادند. نکته اینجاست که از نظر «طراحان»، تخریب پلاسکو «شهید» هم لازم داشت. و چه کسانی بهتر و مظلوم‌تر از پرسنل شریف و نجیب آتش‌نشانی؟! صدالبته که همه جانباختگان این سانحه دردناک، مقام والای شهادت را نزد مردم و خداوند دارند، اما منظور در اینجا همان «نوع شهیدی» است که آقایان می‌توانند با نامش به نان و نوای بیشتر برسند. و به بهانه قداست آنها می‌توانند هر موضوعی را «غیر قابل بحث» و «مقدس» کنند و از زیر بار هزاران سئوال و مطالبه و مسئولیت شانه خالی کنند.
حالا دیگر پلاسکو (با میلیاردها تومان سرمایه و پوشاک آماده پخش برای نوروز و هزاران میلیارد سرقفلی و دهها قربانی بیگناه) نابود شده و دیگر در قلمرو «خون شهیدانی» است که ملک طلق آقایان «از ما بهتران» است. کسانی که سالهاست نان در خون شهدا می‌زنند و جام تنعم از قداست آنان می‌نوشند. به نام‌شان هر چپاول و فسادی را توجیه می‌کنند و هرگونه سئوال و مطالبه‌ای را «در افتادن با مقدسات و خون شهیدان» لقب می‌دهند و سرکوب می‌کنند.
البته قرار است فقط «اسم» شهید بر آتش‌نشانان گذاشته شوند تا بهره‌برداری از آنها خرجی هم برای حکومت نتراشد! چون همان روز اول، معاون بنیاد شهید آب پاکی را روی دست مردم ریخت و گفت: آتش‌نشانانی در مأموریت کاری کشته شده‌ باشند، «شهید کاری» محسوب می‌شوند. ولی فعلأ در فضاسازی روانی، آن آتش‌نشانان بی‌پناه را «شهید» می‌نامند تا اوضاع ناآرام نشود. اگرچه براستی از دیدگاه همه مردم، آن قهرمانان مظلوم شهید هستند. و مگر نه اینکه در راه حفظ جان و مال مردم، پا به قربانگاه گذاشتند؟ اما آقایان چنان رِند هستند که‌ زیر بار هرج اضافه نروند.
امروز چهارشنبه ششم بهمن ماه همسر یکی از آتش‌نشانان خبر داده که مسئولان گفته‌اند فقط نصف حقوق قربانیان را به عنوان مستمری به بازماندگان پرداخت می‌کنند. و این یعنی همان که گفتم: آتش‌نشانان «شهید اسمی» هستند و کارکردشان این است که‌ به بهانه آنها، سئوال و انتقادی مطرح نشود! ظاهراً همین فضای احساسی و پاک مردم، برای پیشبرد کار آقایان و برادران کافی است!
واقعیت این است که پلاسکو نماد تولیدات پوشاک داخلی در کشور بود و خار چشم مافیای قاچاق و «برادران قاچاقچی» بود. مافیایی که هر شب عید نگران است که هزاران کانتینر پوشاک بنجل قاچاق را چطور در رقابت با پارچه و پوشاک و نساجی‌ وطنی در بازار آب کنند؟
پلاسکو نماد تولید پوشاک داخلی بود که‌ عده‌ای به «زمین» آن نظر داشتند، و عده‌ای به «بازار پر رونق» آن! و کیست که‌ نداند این عده، برادران «آن» عده‌اند و همگی بر سر یک سفره نشسته‌اند و آنقدر مافیای «هزاردستانی» هستند که‌ بتوانند یک آتش جزیی به جان پلاسکو بیاندازند و آن را به زانو درآورند و نابود کنند.
حالا بنیاد مستضعفان (بخوانید بیت رهبری) به زمین پلاسکو می‌رسد و به جای سرقفلی‌های چهار،پنج میلیارد تومانی یک بهای «کارشناسی شده» به کسبه پرداخت می‌کند که‌ شاید یک دهم ارزش واقعی سرقفلی‌ها نشود. «پوشاک قاچاق» برادران هم در شب عید با خیال آسوده روانه بازار می‌شوند. و حدود چند صد واحد پلاسکو هم که بیمه نبوده‌اند، با هزاران کارگر به خاک سیاه می‌نشینند. بماند آن واحدهایی که بیمه‌نامه دارند، معلوم نیست به چند درصد از سرمایه و مال سوخته خود برسند؟
تأسف‌بار اینکه در این غائله هم چندین خانواده سوگوار بر سوگواران دیگر این دیار مصیبت‌زده افزوده شدند، که‌ آنها هم به زودی در بوته فراموشی رسانه‌ها از یادها می‌روند!

پلاسکو و بازار و زمین آن، یک مسئله بود که‌ حالا «جمع» شد‌ه است. با حادثه‌ای که خیلی‌ها اصرار دارند بگویند یک حریق عادی بوده و ممکن است هر جایی پیش بیاید! این وسط کسانی هم هستند که‌ «ناآگاهانه» و یا با «سازماندهی» به میدان می‌آیند و اصرار دارند که به حرمت خون شهدا «سیاسی‌کاری» نکنید و شهرداری و فلان و بهنام را زیر سئوال نبرید! اینها حتی استدلال‌های علمی مبنی بر انفجار عمدی پلاسکو را هم زیر سئوال خواهند برد و زیر تابوت آتش‌نشانان سینه خواهند زد تا «میز» مسئولان گزندی نبیند. اما حقیقت از پشت ابرهای دروغ بیرون خواهد زد، همانطور که لحظه‌های کوتاه انفجار از میان فیلمهایی که‌ شهروندان از پلاسکو ثبت کردند، بالاخره نمایان شدند.
آیا این بار هم فریب بازیهای روانی برادران را خواهیم خورد؟ شاید. و البته شاید قربانی بعدی خود ما باشیم. مایی که بی‌کفایتی مدیریت شهرداری تهران را دیدیم که از عهده مدیریت این رویداد تلخ برنیامد.
شهردار خلبانی که با کلاه ایمنی «فرمانده میدان» شد و حتی نتوانست جان نیروهایش را نجات دهد. او باید بخاطر سهل‌انگاری در ایمن‌سازی ساختمان پلاسکو و همچنین بخاطر ناتوانی در فرماندهی میدان «شرافتمندانه» استعفاء دهد. آیا چنان خواهد کرد؟
این متن و تحقیقات پیرامونی آن را که با عشق به آتش‌نشانان مظلوم گرد آورده‌ام، به روح سرافراز آن قهرمانان مظلوم و به بازماندگان محترم‌شان تقدیم می‌کنم. روحشان شاد
بابک داد
پاریس
مطالب بیشتر و عکس‌نوشته‌ها در این زمینه را در کانال تلگرام و صفحه فیس‌بوکم دنبال کنید.
تلگرام:
http://t.me/babakdad
فیس‌بوک:
http://facebook.com/babakdad.page
توئیتر:
http://twitter.com/babakdad1
وبلاگ:
http://babakdad.blogspot.com
برگرفته از گویا نیوز

Libellés : ,


جهنم همین جاست، زیر پاهای شما!


محمد حبیی - روزنامه همدلی: اینجا راحله می فروشند. سیزده ساله، بی شناسنامه، بی هویت، ناقابل! دومیلیون تومان.
"دومیلیون را بده ،بچه را ببر، هرجا که خواستی" برادرش می گوید که حالا تنها سرپرست اوست.

اینجا پسرکی پنج ساله را می فروشند به امید رسیدن به سرپناهی. "شوهرم تصادف کرده و زمین گیر است، خودم مریضم و پول دکتر ندارم. چاره ای نداریم. هر جا رفتیم کسی کمکمان نکرد" مادرش می گوید. اگهی فروشش را گذاشته اند. ناقابل! در ازای اجاره یک خانه کوچک در شهرستان.

اینجا بچه پولدارهایی هستند، که پورشه های میلیاردی سوار می شوند. برای پارتی های اخرشب شان خاویار سرو می کنند، و برای دسرشان، شیرینی و بستنی با روکش طلا سفارش می دهند. ناقابل! دومیلیون تومان.

اینجا بیمارستانهایی دارد شبیه به وال استریت. بازاری برای خرید و فروش بچه. زنهایی می ایند. کودکشان را به دنیا می اورند، برگه ای را امضا می کنند و بچه را می فروشند. ناقابل! بین پانصد هزار تا یک و نیم میلیون تومان.

اینجا بازارهایی دارد برای خرید و فروش حیوان. آدمهایی می آیند تا برای سرگرمی روزانه اشان، پول خرج کنند. حیواناتی از هر نوع و هر نژاد. ناقابل! از صدهزار تا سی میلیون تومان.

اینجا کودکانی دارد که آموزش می بینند. نه در مدرسه که در خیابان. آموزش می بینند که از طلوع صبح تا بوق سگ برای اربابشان کار کنند. کارگرانی که اگر خوب کار کنند، قیمت شان بیشتر می شود. قیمت این کودکان برده، ناقابل! از صدهزار تا پنج میلیون تومان.

اینجا دانش امورانی هستند که تعطیلات آخر هفته شان مسافرت های اروپایی است. خجالت می کشند که همکلاسی هایشان بفهمند برای تعطیلات عید به مالزی رفته اند. شهریه این مدارس، ناقابل! بین ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان در سال.

اینجا ادمهایی هستند که در گور می خوابند. در ساختمانهای مخروبه می خوابند. در میان لوله های فاضلاب می خوابند. تا از سوز سرمای زمستان در امان باشند.
اینجا مسئولینی هستند که گورخوابها را جمع می کنند و به گوشه خیابان می فرستند. مسئله شان را حل می کنند. در سرما گوشه خیابانها یخ می زنند و می میرند. بدتر از آنها، اینجا قلم بدستانی داریم که سرشان را بالا می گیرند، باد به غبغب شان می اندازند و با بی سوادی تمام می گویند: شاید گورخوابها خودشان مقصر باشند.

اینجا آقا زاده هایی هستند که آب معدنی های مارک دار نروژی می نوشند. ناقابل! لیتری شصت هزار تومان.
اینجا کارگرانی هستند، که از صبح تا به شب، آویزان در میان زمین و هوا، بر روی داربست ها، با جانشان بازی می کنند، ناقابل! فقط برای چهل هزار تومان.

اینجا بچه پولدارهایی هستند که پول توجیبی ماهانه شان کفاف خرج شان را نمی دهد و معترض اند. ناقابل! ماهانه بین ٣۰تا ۴۰ میلیون تومان.

اینجا معلمان بازنشسته ای هستند که پول بازنشستگی کفاف زندگی شان را نمی دهد. پس از شب تا به صبح نگهبانی می دهند. ناقابل! فقط برای ماهانه ششصد هزار تومان.

اینجا همه، از مسئول و کارشناس و روشنفکر و دانشگاهی و قلم بدست، هر روز اندرز می دهند و شما را می ترسانند. از فقر و بدبختی، از روند رو به افزایش شکاف طبقاتی. و به شما هشدار می دهند، که ادامه آن، آتشی به پا می کند و همه را می سوزاند.

این جاست که باید سر را بالا گرفت، چشم در چشمشان دوخت و با لبخندی بر لب چنین گفت:
شوخی نکنید اقایان! جهنم همین جاست. همین لحظه، همین اکنون. ناقابل! درست زیر پاهایمان.

* تیتر اصلی مقاله: شوخی نکنید آقایان؛ جهنم زیر پاهای شماست!

برگرفته از اخبار روز

Libellés :


mardi, janvier 24, 2017

افشاگری آتش‌نشان ها

 
روزنامه ایران : پنجمین روز عملیات آوار‌برداری ساختمان ویران شده «پلاسکو» با روزهای دیگر تفاوت‌هایی داشت. تفاوتی که انگار غم آتش‌نشانان را چند برابر کرده بود. نمی‌دانستند باید چه کنند اما می‌گفتند که به نوعی به حاشیه رفته‌اند. به سختی صحبت می‌کردند. چشمانشان همچنان پر از اشک بود و حسرت و نگاهشان به آوار مرگباری بود که روی سر عزیزانشان ریخته بود و نمی‌دانستند حتی جسدشان کجاست؟ هنوز آتش از لابه‌لای ویرانه‌ها به بیرون زبانه می‌کشید و دود همه جا را گرفته بود. در میان این هیاهو خبرنگاران و عکاسان که در تکاپوی تهیه خبر و عکس برای ثبت وقایع بودند جایی نداشتند و باید پشت میله‌ها می‌ماندند. فضایی که با تنش و اندوه درآمیخته بود.
 آتش‌نشانان سختکوش با صورتی دود گرفته و بغض‌های فروخورده دیگر اشتیاقی به گفت‌و‌گو نداشتند. خسته بودند و مضطرب. ناگفته هایشان زیاد بود اما فضایی برای درد دل هایشان وجود نداشت. در این میان به هر سختی بود سر صحبت را با یکی از این قهرمانان باز کردم. از حرف زدن طفره می‌رفت و نگاه خیره‌اش را به لودرهایی دوخته بود که آوار را به چنگک می‌کشید و داخل کامیون‌ها رها می‌کرد. نمی‌خواست اسمش جایی مطرح شود و دودل بود برای گفتن ناگفته‌ها.اما وقتی قول دادم نامش فاش نشود شروع به صحبت کرد.

چهار کارگر در موتورخانه زنده بودند
این آتش‌نشان که هنوز هم ازاین فاجعه در شوک است با صدایی لرزان گفت: «پنجشنبه شیفت کاری‌ام نبود و در خانه در حال استراحت بودم. وقتی خبر آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو را از تلویزیون شنیدم به ایستگاه آتش‌نشانی رفتم و خیلی سریع برای امداد‌رسانی راهی خیابان جمهوری شدیم. در همان ساعت‌های اولیه که خبر پیدا شدن 4 نفر در موتورخانه ساختمان پلاسکو اعلام شد در آنجا حضور داشتم. این 4 کارگر توانسته بودند از طریق پیامک زنده بودن و گرفتار شدنشان را در آنجا به ما اعلام کنند.
 بعد از در جریان قرار گرفتن این موضوع همه ما به کندن تونل مشغول شدیم ولی به دلیل آواربرداری و سنگینی خاک موفق نشدیم و تونل دوم را حفر کردیم. آن زمان هم به آنها نرسیدیم و شروع به حفر تونل سوم کردیم، در این تونل به آنها رسیدیم. دستگاه پیجر آوردیم و دیوار را سوراخ کردیم تا با تونل زدن به 4 نفر برسیم وگرنه ما از کجا می‌دانستیم که باید آنجا تونل بزنیم و به آنها برسیم. خودشان به ما آمار داده بودند و ما تلاش می‌کردیم تا نجاتشان دهیم. نزدیک موتورخانه هم شدیم که آنها گفته بودند برای پناه گرفتن خودشان را به بوفه که در همان نزدیک موتورخانه بود رساندند.
آنها وقتی به بوفه رسیده بودند حتی اگر فقط آب با کیک هم می‌خوردند شاید زنده می‌ماندند اما به خاطر اینکه یکی از مسئولان دستور داد سریع آواربرداری کنید و این شرایط را جمع کنید اجازه کار دیگری نداشتیم از طرفی تیغه دیواری که روی پلاسکو خم شده بود را برداشتند و بیل مکانیکی که بالا رفت بالای ساختمان بیشتر ریزش کردو طبقه منفی یک که موتورخانه بود ویران شد.

انتقاد ازمدیریت ضعیف
یکی دیگر از آتش‌نشانان که در غم از دست دادن همکار و دوستش اشک می ریخت و گفت: ای کاش مسئولان مربوطه به شنود بی‌سیم‌ها پرداخته و مکالمه‌های 40 دقیقه قبل ازریزش را به دقت گوش کنند. زمانی که افرادی مدیریت برنامه‌ای به این عظیمی را در دست می‌گیرند ولی سر رشته‌ای از آن ندارند. کار دچار مشکل می شود .اگر فردی رفتارشناسی حریق و سازه‌ها را بداند قطعاً این اتفاق نمی‌افتاد و عده زیادی بی‌گناه زیر خروارها خاک نبودند. در همان لحظات ابتدایی که اتش در طبقه بالای ساختمان پلاسکو شروع شد پس از مهار کردن آتش دیگر نباید اجازه ورود به آتش‌نشان‌ها داده می‌شد  اگر کسی  اطلاعاتی در مورد حریق و سازه‌ها داشته باشد باید بداند که پس از گذشت یک ساعت از حریق احتمال شرایط بحرانی تری هم هست چه برسد به ساختمانی که 4 ساعت در آتش بوده.به نظرم در آن شرایط نباید اجازه ورود می‌دادند  اما با این حال آتش‌نشانان دل به آتش زدند.اما امیدواریم  با  تمام آتش‌نشانانی که از همان ابتدای آتش‌سوزی وریزش در ساختمان حضور داشتند به صورت محرمانه و بدون انتشار مشخصات صحبت کنند تا واقعیت و ناگفته هابیان شود.

Libellés : ,


گفت‌و‌گو با آتش‌نشانی که به همراه دو برادرش در پی یافتن برادر چهارم‌شان هستند : نمی‌دانیم به مادرمان چه بگوییم

 
بعد از چهار روز حضور در عملیات اطفای‌حریق ساختمان پلاسکو، هنوز لباس‌هایش را به تن دارد. غم را می‌شود از زیر صورت دودزده‌‌اش دید. او و دو برادرش حاضر نیستند تا زمان پیدا شدن اثری از پیکر برادر کوچک‌شان، ناصر، عملیات را ترک کنند و به خانه برگردند. می‌گویند که با چه رویی به خانه برگردیم. چطور به مادر بگوییم ناصر را زیر آوار جا گذاشتیم. ناصر سال‌ها بعد از ما به آتش‌نشانی پیوست، اما خیلی زودتر از ما آن را ترک کرد و آسمانی شد. تلاش‌های سه برادر آتش‌نشان رضا، حسن و فیروز مهرورز برای پیدا کردن اثری از برادر کوچک‌شان ناصر ادامه دارد. رضا 45 ساله برادر بزرگ است. او که 22 سال فعالیت خدمت در آتش‌نشانی را در کارنامه کاری‌اش دارد، در عملیات اطفای حریق ساختمان پلاسکو، فرمانده عملیات بازرسی بود.

 فرمان تخلیه‌ای که هیچ‌وقت به آتش‌نشانان داده نشد
او می‌گوید: «صبح پنجشنبه من به‌عنوان بازرس و برادر کوچکم ناصر که فرمانده ایستگاه 24 بود به محل اعزام شدیم. فیروز که فرمانده ایستگاه 73 است و حسن از ایستگاه 60 شیفت نبودند، به همین خاطر در عملیات حاضر نشدند. پنج دقیقه قبل از ریزش آوار برای بازرسی به داخل ساختمان رفتم. تجربه 22 ساله‌ام به من گفت باید آتش‌نشانان ساختمان را ترک کنند. ساختمان قدیمی بعد از سه ساعت عملیات اطفای حریق با آب همچنان شعله‌ور بود. از بازرسی ساختمان فهمیدم ساختمان توان ندارد و به‌زودی می‌ریزد. حتی به ناصر هم این ماجرا را گفتم. قبل از ترک ساختمان چند لحظه‌ای با ناصر صحبت کردم. به او گفتم اگر این اتفاق در جای دیگری از دنیا رخ می‌داد حتما فرماندهان دستور تخلیه ساختمان را صادر می‌کردند تا در صورت تخریب کسی زیر آوار نماند. ناصر آرامم کرد و از من خواست تا ساختمان را از بیرون وارسی کنم وگرنه من هم بی‌شک زیر خروارها آهن ذوب‌شده و سنگ مدفون می‌شدم.» او ادامه می‌دهد: «من گزارش دادم که ساختمان امن نیست اما آنها دستوری برای تخلیه آتش‌نشانان ندادند. بازرسان فقط حق ارائه پیشنهاد را به فرماندهان دارند. من پیشنهادم را دادم. آنها می‌توانستند دستور دهند آتش‌نشانان عملیات مهار را از بیرون ساختمان انجام دهند اما این کار را نکردند.»
 ثانیه‌های آخر
او درباره لحظات آخری که در ساختمان حضور داشت، می‌گوید: «من برای بازرسی به طبقه دهم رفته بودم بعد از اینکه آتش در طبقه دهم مهار شد، خودم را به طبقه 11 رساندم. آتش‌نشانان با کپسول‌های آتش خاموش‌کن مشغول لکه‌گیری بودند. باور کنید تلاش خالصانه آنها قابل وصف نیست؛ اما به آنها درباره احتمال تخریب ساختمان هشداری داده نشده بود.

آخرین بار ناصر را همانجا دیدم. چند دقیقه‌ای از خروجم نگذشته بود که اولین آوار رخ داد. همان لحظه آتش‌نشانان را دیدم که از پنجره‌های ساختمان آویزان بودند. 20 آتش‌نشان با استفاده از سه‌ نردبان هیدرولیکی که در محل وجود داشت، از ساختمان خارج شدند اما خبری از ناصر نبود.»
  
تماس‌های بی‌پاسخ
با گوشی موبایلش تماس گرفتم اما در دسترس نبود. همان ‌لحظه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. به ناصر بی‌سیم زدم اما جواب نداد. یکی از آتش‌نشانان بی‌سیم ناصر را جواب داد و گفت که برای کمک به همکارانش به طبقه بالا رفته. همان‌موقع بود که طبقات 12، 13، 14 و 15 آوار شد. با دو برادرم تماس گرفتم و آنها در محل حاضر شدند و از همان پنجشنبه سیاه عملیات آواربرداری بی‌پایان شروع شد. اما حالا انگار قرار نیست عملیات پایانی داشته باشد. از آن روز به خانه برنگشتیم. با چه رویی به خانه برگردیم و به مادرمان بگوییم ناصر را زیر آوار جا گذاشته‌ایم.»
شناسایی هویت 2 پیکر کشف شده
او درباره پیکرهای پیدا شده از زیر آوار می‌گوید: «بعید می‌دانم جنازه‌ای سالم از زیر آوار بیرون بیاید. جنازه‌ها چند روز زیر آوار مانده‌اند و به خاطر شدت حرارت از بین رفته و قابل شناسایی نیستند. ما این ماجرا را می‌دانیم اما باز دنبال نشانی از برادر و همکاران‌مان می‌گردیم.»
حالا فقط سه پیکر از زیر آوار پیدا شده و هنوز هیچ مرجعی اعلام نکرده که پیکرهای پیدا شده متعلق به چه کسی است اما یکی از همکاران‌مان از روی کلاه نقره‌ای که [الف] بر سر داشت، پیکر او را شناسایی کرد. من پیکر[ع] آتش‌نشان ایستگاه یک را وقتی شناختم که دیدم کف کلاه و دستکش‌هایش اسمش را نوشته بود. سومین پیکر هم متعلق به یک آتش‌نشان بود اما قابل شناسایی نبود.»
 حال و روز آتش‌نشان‌های حاضر در محل
رضا مهرورز، درباره وضعیت و حال و هوای این روزهای امدادگران حاضر در محل می‌گوید: «ما شرایط روحی و روانی بدی را تجربه می‌کنیم که هیچ وقت با آن روبه‌رو نبودیم. حالا فقط دنبال نشانی از عزیزان‌مان هستیم. خواب و خوراک نداریم و نمی‌دانیم ساعت‌ها چطور سپری می‌شود. مردم لطف دارند و برایمان آب و غذا می‌آورند اما کسی حتی به خوردن لقمه‌ای فکر نمی‌کند.»
او درباره نحوه استخدام خودش و برادرانش گفت: «ما اهل شهرستان میانه هستیم. سال‌ها قبل به تهران آمدیم و من 22 سال قبل در آتش‌نشانی استخدام شدم. حالا دو دختر 16 و 9 ساله دارم که همیشه در عملیات‌ها نگرانم بودند اما می‌دانم از این به بعد نگران‌تر از قبل می‌شوند.
دو برادر دیگرم حسن و فیروز که هر کدام دو فرزند دارند یک سال و نیم بعد از من استخدام شدند ولی ناصر سال 81 بود که بعد از گرفتن لیسانس معاونت حریق و حوادث به استخدام آتش‌نشانی درآمد و به‌عنوان فرمانده ایستگاه 24 مشغول به کار شد. ما چهار برادر همگی لیسانس داریم. ناصر خودش به آتش‌نشانی علاقه‌مند بود و در رشته کشتی و بدنسازی هم فعالیت می‌کرد به همین خاطر هم در عملیات‌ها آتش‌نشان موفقی بود.»
 برادرم فرشته نجاتم شد
رضا می‌گوید: «در این شب‌ها مدام به این موضوع فکر می‌کنم که ناصر می‌دانست ساختمان قدیمی قصد ویران شدن دارد. او با فریاد از من خواست ساختمان را ترک کنم. او از من خواست از ساختمان خارج شوم تا بررسی ساختمان را از بیرون تکمیل کنم اما به محض اینکه از ساختمان بیرون آمدم ساختمان فروریخت. او فرشته نجاتم شد.»
برگرفته از سایت ایرانیان انگلستان

Libellés :


اظهارات تکان‌دهنده آتش‌نشانان: به شهرداری اعتراض کردیم تهدید شدیم/ ۵ هزار نفریم با هزار لباس کهنه


روزنامه ایران نوشت: برخی از ابتدای حادثه شاهد ماجرا بودند و با چشمان بهت زده شان، پرپر شدن همکارانشان را دیده بودند و عده‌ای هم با‌ وجود اینکه شیفت کاری‌شان نبود راهی ساختمان «پلاسکو»یی شدند که از هر گوشه اش، آتش زبانه می‌کشید.پس حضور هر آتش‌نشان می‌توانست کمکی درعملیات بزرگ امداد و نجات باشد. نفس هایشان را در سینه حبس کرده و در نگاهشان حسرت و انتظار موج می‌زد. درد دلشان زیاد بود و نمی‌توانستند داغ سنگین از دست دادن همکارانشان را باور کنند. ولی تنها یک امید ، قوت را به پاهایشان باز می‌گرداند :«امید به نجات یک رفیق»

آتش‌سوزی و ویرانی ساختمان عظیم پلاسکو در چشم برهم زدنی همه را شوکه کرده بود اما ناپدید و گرفتار شدن افرادی که برای نجات جان همنوعانشان دل به آتش زده بودند دل ملت را آزرد و این فداکاری اشک همه را در آورد.
من زنده ماندم ولی... 
بغض رهایش نمی‌کند. خسته و درمانده روی سنگفرش‌های سرد خیابان جمهوری نشسته و با نگاهی حسرت بار، به خرابه‌های ساختمانی خیره مانده که در چند لحظه در مقابل چشمانش با خاک یکسان شد.

فتاح آقا محمدرضا از مأموران سختکوش ایستگاه 31 آتش‌نشانی تهران است که زمان آتش‌سوزی به محل حادثه اعزام شده و تمام این مدت در صحنه بوده است.

مرد جوان با لباس‌های سوخته و صورت سیاه شده‌اش، جرعه‌ای آب نوشید و با فروخوردن بغض تلخش به تشریح جزئیات ماجرا برای خبرنگار حوادث روزنامه ایران پرداخت و گفت: صبح روز پنجشنبه 30 دی ماه وقتی به ما اعلام کردند که طبقه نهم ساختمان پلاسکو طعمه حریق شده است آژیرکشان راهی محل حادثه شدیم.گرچه هجوم مردم و شلوغی‌ها کمی کار را سخت می‌کرد ولی خیلی سریع به اطفای شعله‌های سرکش پرداختیم.اما آتش خیلی سریع به طبقه دهم سرایت کرد.

همان لحظه من پایین آمدم تا با کمک دستگاه‌های دیگر آتش را خاموش کنم اما دقایقی نگذشت که صدای انفجار از طبقه دهم به گوش رسید. لحظات تلخ و وحشتناکی بود. حدود 6 نفر از همکارانم در طبقه دهم بودند که با این انفجار در طبقه نهم محبوس شدند. راه پله‌ها بسته بود و به سختی می‌توانستیم راهی برای ورود و خروج پیدا کنیم. ساعت 10 و نیم صبح اعلام کردند که ساختمان در حال ریزش است و باید آنجا را تخلیه کنیم ولی هنوز عده‌ای از مردم عادی در ساختمان بودند و همکارانم برای نجات آنها در ساختمان حضور داشتند. راه پله‌ها ریزش کرده بود و امکان خروج وجود نداشت.

 بعضی از دوستانم به سمت پنجره آمدند و از طریق نردبان خارج شدند اما پس از شنیدن صدایی مهیب، در کمال ناباوری ساختمان 17 طبقه جلوی دیدگانمان با خاک یکسان شد و دیگر اثری ازهمکاران گرفتار به دستمان نرسید. آتش‌نشان فداکار که با یاد‌آوری روز حادثه اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد:«7سال است که استخدام شده‌ام و برای کمک به همنوعانم تلاش می‌کنم. بارها چنین حوادثی رخ داده بود ولی مصیبت به این بزرگی کمر همه ما را خم کرده و غم از دست دادن رفیقان و همکارانمان که هنوز هیچ ردی از آنها نداریم برایمان سخت و سنگین است.»
به خاطر چشم انتظاری خانواده همکارم اینجا هستم 
 فتاح آقا محمدرضا، در ادامه ضمن ابراز همدردی با خانواده‌های همکارانش که چشم انتظار خبری از آتش‌نشان‌ها هستند گفت: من هم متأهلم و در روز حادثه در صحنه بودم.تمام این مدت اینجا حضور دارم .همسرم هم هر روز اشک می‌ریزد ودعا می کند.امروز همسرم خواست تا به خاطر دختر کوچولویمان چند ساعتی کنارشان باشم.اما در حالی که بسیاری از فرزندان و خانواده‌های همکاران‌مان چشم انتظار خبری از عزیزان‌شان هستند نمی‌توانیم اینجا را ترک کنیم.
دردسر لباس‌های کهنه آتش‌نشانان 
کنار جدول روبه‌روی ساختمان نشسته و به لودرهایی که در حال خاکبرداری هستند چشم دوخته. شاید در زیر این آوارها ردی از همکارانش به‌دست بیاید.

حسین فریدون نسب، از ایستگاه 58 در حالی که منتظر است تا پس از مرحله خاکبرداری بار دیگر وارد خرابه‌ها شود و به خاموش کردن آتش‌های زیرخاکستر بپردازد به گفت: «همه ما شوکه هستیم. خانواده‌ها چشم انتظارند و می‌خواهند تا خبری از عزیزانشان به آنها بدهیم. حجم این آوار ناامیدمان می‌کند ولی تنها امیدمان به خداست.»

این آتش‌نشان فداکار که آستین‌های لباس آتش‌نشانی‌اش پاره شده وبخشی ازلباس‌هایش هم سوخته، ادامه داد: ما 5 هزار نیروی عملیاتی هستیم اما با هزار لباس آتش‌نشانی. متأسفانه به خاطر بی‌توجهی‌های مدیران‌مان ومسئولان شهری با کمبود امکانات روبه‌روهستیم که کار را برای ما سخت کرده است. اگر کیفیت لباس‌های ما بهتر شود به طورقطع راحت‌تر می‌توان دل به آتش زد ولی گاهی همین ابتدایی‌ترین مسائل مشکل‌ها را برایمان دو چندان می‌کند.

سختی کار آتش‌نشان در رده آخر

    
یکی دیگر از همکاران این آتش‌نشان در حالی که از مسئولان گلایه داشت، گفت: متأسفانه هیچ وقت آتش‌نشانان جدی گرفته نشدند و همیشه به سادگی از کنارشان گذشتند.حتی حالا با وجود این حادثه غم انگیز وبزرگ و از دست دادن همکارانمان، بنیاد شهید آنها را شهید نمی‌داند. تنها شهدای جنگ را شهید عنوان می‌کنند.

مگر این نیست که آنها با گلوله به جنگ رفتند تا هموطنانشان را نجات دهند. ما هم بواسطه آتش تن به آتش می‌زنیم تا عزیزانمان را نجات دهیم. آنها برای حفظ کشور، ناموس وجان ومال مردم قدم در راه گذاشتند و ما آتش‌نشان‌ها هم از جانمان می گذریم تا گرفتاران را نجات دهیم. ولی افسوس که هیچ گاه صدایمان به جایی نرسید و از درجه‌بندی سختی کارهم در رده سوم قرار گرفتیم. ما هم خانواده داریم و عزیزانی که چشم به راهمان هستند.

در این حادثه ما نجات پیدا کـــــــــــــــردیم ولی به قیمت از خودگذشتگی همکاران آتش‌نشانمان. ای کاش حداقل کیفیت ابزاری که در دسترسمان هست بالا برود و تجهیزات بیشتری در اختیارمان قرار بگیرد. گرچه مدتی است لباس‌های با کیفیت خوب در دسترسمان هست ولی هنوز برخی از آتش‌نشانان با لباس‌هایی که جنس خوبی ندارند و در آتش و حرارت آسیب می‌بینند دل به آتش می‌زنند. ای کاش لباس‌های کهنه ما از رده خارج شود و کمی هم امنیت و جان ما درعملیات‌های مختلف که با جان‌مان سروکاردارد در نظر گرفته شود.
جایی برای اعتراض نداریم 
یکی دیگر از این قهرمانان فداکار نیزهمسو با همکارش گفت: متأسفانه ما جایی برای اعتراض نداریم و حتی پارسال وقتی عده‌ای از همکارانمان برای شکایت به شهرداری رفتند و اعتراض کردند بشدت با آنها برخورد شد و با تهدید و ارعاب هم روبه‌روشدند.اما این رسم برخورد با جانفشان‌ها نیست.
یادی از خانواده آتش‌نشانان شهید 
 یکی از آتش‌نشانان ایستگاه 40 نیز در حالی که در غم از دست دادن همکارش اشک می ریخت، گفت: ما بارها در امدادرسانی‌ها همکارانمان را از دست دادیم. اما این سازه‌ها و بافت‌های فرسوده کار را برای ما سخت‌تر می‌کند.ای کاش در این شرایط به فکر خانواده همکارانمان باشیم که چشم انتظار خبری از عزیزانشان هستند.

ای کاش این لحظات پردلهره را فراموش نکنیم نه تنها این حادثه دیدگان پلاسکو بلکه شهیدان دیگر که در عملیات‌های همین امسال و سالهای گذشته جانشان را از دست دادند تا دیگران زنده بمانند. برادرم شهید شده و می‌دانم این خانواده‌ها چه می‌کشند. ای کاش مسئولان درتمام بخش‌ها به فکرشان باشند تا گوشه‌ای از آلام‌شان التیام بخشیده شود.
بی‌مسئولیتی به چه قیمت؟ 
آتش‌نشان دیگری که در صحنه ویرانی و خاکبرداری «پلاسکو» به لودرها خیره شده بود با تأسف گفت: می‌دانید این صاحبان ساختمان درآمدشان چقدر بود؟ حداقل 200 میلیون تومان در ماه؟ یعنی اینها پول نصب یک دستگاه اطفای حریق نداشتند؟ مگر هزینه‌اش چقدر می‌شد؟ به طور قطع هر قدر هم هزینه می‌کردند همیشه برایشان این دستگاه و امکانات می‌ماند.

 ولی حالا مگر آتش‌نشان‌های ما زنده می‌شوند و میلیاردها تومان خسارت بازمی‌گردد.آیا ایمنی این قبیل ساختمان‌ها ارزش نداشت که به چنین فاجعه‌ای بینجامد.متأسفانه همه ما فکر می‌کنیم مرگ برای همسایه است. اما روز پنجشنبه، همکارانم و کسانی که در عملیات‌های مختلف با هم بودیم در یک چشم به هم زدن زیر صدها تن آوار و آتش ماندند.آنها مظلومانه رفتند تا مردم زنده بمانند.اما افسوس که...
بهترین‌هایمان را از دست دادیم 
 یکی دیگر از آتش‌نشانان در حالی که خستگی در چهره‌اش موج می‌زد و تازه از میدان عملیات بازگشته و برای لحظاتی کنار زمین نشسته بود تا کمی نفس بگیرد تا بازهم به محل عملیات بازگردد، سرش را تکان داد و گفت:باور کنید هنوز هم باور نمی‌کنیم این صحنه‌ها واقعی باشد.ما و خانواده نمی‌توانیم این فاجعه را باور کنیم.

 تا زمانی هم که رد و نشانی از آنها به‌ دست نیاوریم آرام و قرار نمی‌گیریم و باید تا آخر به عملیات ادامه دهیم. وی ادامه داد: ما 20 نفر از بهترین‌ها و نخستین‌ها را از دست دادیم.آنها بهترین بودند که برای نجات جان و مال مردم با وجودی‌که می‌دانستند مرگ از شاهرگ هم به آنها نزدیک است دست از عملیات و امدادرسانی برنداشتند.باور کنید بهترین‌هایمان پر کشیدند و نمی‌دانیم چه انفاقی می‌افتد.

در میان همه این آتش‌نشانان فداکار و خسته که دیگر رمقی برایشان نمانده، عده‌ای از همکارانشان از اقصی نقاط شهر برای کمک به صورت خودجوش آنجا آمده بودند تا کمکی به آنها کنند. جلال رحمان‌زاده یکی از این آتش‌نشانان است که به‌عنوان نیروی کمکی از ایستگاه گلستان در شهرری به اینجا آمده تا پا به پای همکارانش تلاش کند.آتش‌نشان‌هایی از سایر شهرها نیزآ مده‌اند و...

Libellés :


dimanche, janvier 22, 2017

سیاووش در آتش


سیاووش در آتش

 Résultat de recherche d'images pour "‫ساختمان پلاسکو‬‎"
در زمستانی سرد،
اهریمنان کوهی از آتش فراهم آوردند
تا برومندترین و بی باک ترین جوانانِ چالاک این سرزمین را
در حلقه ای از آتش بیافکنند
حلقه ای که سیاووشان دلیر این بروبوم به راحتی سربلند از این آزمون گذشتند
اما دیگر به دامانِ میهن بازنیامدند
و اینک ملتی است مویه کنان
نشسته در سوگِ سیاووشانِ دلاورش.

یکشنبه 22 ژانویه 2017– سوم بهمن ماه 1395  

Libellés :


samedi, janvier 21, 2017

گزارش یک آتش نشان از محل فاجعه پلاسکو: به ما هم اطلاعات صحیح نمی‌دهند





یکشنبه, 22 ژانویه 2017 شیما شهرابی
دیشب را تا صبح همان‌جا گذرانده، میان نخاله‌ها و آوارها، ضایعات و نخاله جمع کرده و آنقدر اشک ریخته که صدایش درنمی‌آید. آتش نشان یکی از کارخانه‌های خودرو سازی است و به‌ خاطر وضعیت بحرانی «پلاسکو» از طرف فرمانده عملیات شرکت‌شان به منطقه حادثه معرفی شده‌اند، می‌گوید: «کار زیاد است، هر چه نیرو برود کم است.» یک الله اکبر بلند می‌گوید و حرفش را ادامه می‌دهد: «تجهیزات کم نیست، سپاه و ارتش هر چه داشته‌اند رو کرده‌اند از کامیون و جرثقیل و.. اما موقعیت...» حرفش را نصفه نیمه رها می‌کند و از جای دیگری شروع می‌کند: «مهمترین مشکلی که الان وجود دارد ضعف مدیریت است. یکباره یک اکیپ می‌آید همه دور و برشان راه می‌افتند که قالیباف آمده، یک اکیپ دیگر راه می‌افتند رئیس مدیریت بحران است و ...، همه این‌ها کار را مختل می‌کنند. فرماندهی یکدست عملیات وجود ندارد و این رفت و آمدها هم بدترش کرده.»
با این که آتش نشان شهری نیست اما با خیلی از آتش‌نشان‌های شهر تهران رفیق است: «ما هم دانشکده‌ای هستیم و  اتفاقا پنجشنبه امتحان داشتیم. خیلی از بچه‌های تهران به خاطر اتفاقی که افتاد به امتحان نرسیدند، بچه‌هایی که بودند هم حال خوشی نداشتند، قبل از امتحان همینطور خبرها را می‌خواندیم، یک دفعه یکی از فرماندهان عملیات کرج از شدت استرس و اعصاب داغون تمام جزوه‌هایش را پاره کرد.»
آن‌ها دانشجوی دانشگاه علمی کاربردی شهرداری کرج هستند و در رشته مدیریت و فرماندهی در عملیات حریق و حوادث تحصیل می‌کنند. استادشان به خاطر وضعیت اضطراری قول داده دانشگاه ر ا مجاب کند تا از آن‌ها که به امتحان نرسیده‌اند، مجدد امتحان بگیرد اما حالا چند نفری از غایبان کلاس، غیبت‌شان طولانی شده ... او دیشب چندتایی از همکلاس‌هایش را دیده، که چشم شان پر از اشک و دست شان به کار بوده است: «یک کانال فاضلابی که می‌خواستند از آن وارد بشوند اما روی آن‌هم پوشیده شده بود. این توی پیاده روی پلاسکو بوده، داشتند روی آن را بر می‌داشتند که بتوانند وارد شوند.» چند لحظه سکوت می‌کند و  بعد نفس عمیقی می‌کشد  و می‌گوید: «آن‌جا هم بروند چیزی عایدشان نمی‌شود، حجم عظیمی از سازه‌های فلزی آوار شده و نمی‌توانند به راحتی دسترسی داشته باشند. اول باید این سازه‌ها برداشته شود تا بتوانند یک راه گربه رو بزنند.»
راه «گربه رو» اصطلاح آتش نشان‌ها در مواقع آوار برداری است: «گروه‌های امدادی نباید روی آوار راه بروند، باید صدا کنند و اگر از آن پائین صدایی شنیدند، تونل بسیار باریکی ایجاد می‌کنند و به صورت سینه خیز سراغ مصدوم می‌روند، این راه‌های کوچک و باریک را راه‌های گربه رو می‌گویند اما متاسفانه در مواقعی که آوار پر از سازه‌های سنگین و فلزی است ایجاد راه گربه رو به آسانی میسر نیست.» او تاکید می‌کند در این جور مواقع کوچکترین اشتباه ممکن است تلفات را بیشتر کند و برای خود گروه‌های امداد و نجات هم خطرناک باشد.
آتش نشانی تهران هلی کوپتر آبپاش ندارد این موضوعی است که از روز حادثه تاکنون بارها در شبکه‌های اجتماعی مطرح شده اما این آتش‌نشان توضیح می‌دهد که در موقعیت آتش‌سوزی پلاسکو، آب پاشی هلیکوپتر هم فایده نداشته: «آتش سوزی در طبقات دهم و یازدهم بود، یعنی اگر از بالا هم آب می‌ریختند، آب روی پشت بام می‌آمد، پشت‌بام سنگین‌تر می شد و آب نفوذ می‌کرد، ساختمان حتی زودتر تخریب می‌شد.»
از دوستانش شنیده که از فردا کار آواربرداری بیشتر از طریق تجهیزات لجستیکی انجام می‌شود و دیگر احتیاجی به نفر نیست. آب دهانش را قورت می‌دهد و می‌گوید: «من به معجزه ایمان دارم اما این حجم آواری که من دیشب دیدم شاید تا یک هفته هم جمع نشود.»
از حس و حال دیشب که می‌پرسم حزن صدایش بیشتر می‌شود: «روحیه بچه‌ها خوب نیست. فکر ش را بکن کسی که همیشه با هم ماموریت می‌رفتند، حالا زیر اوار است و کاری هم از دست‌شان برنمی‌آید.»
موضوعی که اما از شب گذشته تا الان فکرش را مشغول کرده غیر از همه این‌هاست: «نمی‌دانم چرا نمی‌گذارند هیچ خبری درزکند و اطلاع صحیح و درستی به هیچ‌کس نمی‌دهند، حتی به آتش نشان‌های حاضر در صحنه که در آنجا مشغول کارند. مثلا تا به یک چیز مشکوک می‌رسند فرماندهان ارشد عملیات فوری می‌گویند: چه خبره، خلوت کنید خلوت کنید، بعد دو سه نفر که معتمدشان هعستند را صدا می‌کنند که اینجا را با دست بکنید، فلان کار را انجام دهید و ... هیچ کس نمی‌فهمد این جایی که مشکوک بود، کسی پیدا شد یا نه؟» او تنها جمله‌ای که لابه لای صحبت‌های فرماندهان زیاد شنیده این است: «کاری نکنید که باعث تشویش اذهان عمومی شود.» چند بار تشویش اذهان عمومی را تکرار می‌کند و بعد می‌گوید: «می‌دانی شرط ‌های نیروی آتش نشانی شدن چیست، باید قدت بلندتر از یک متر و هفتاد باشد، سنت بین نوزده تا بیست و شش سال باشد، وضعیت جسمی سالم باشد و حداقل دیپلم داشته باشی که الان نیروها را برای گرفتن فوق دیپلم لیسانس در رشته‌ها امدادو نجات خودشان به دانشگاه می فرستند... الان چند جوان رعنا با قد بالاتر ازیک و هفتاد و مدرک تحصیلی ....» بغض امان نمی‌دهد جمله را تمام کند فقط بریده بریده می‌گوید: «می‌گویند آتش نشانی شغل نیست، عشق است، اما نمی‌دانند ما که لیسانس می‌گیریم، مدرک مان را ارائه نمی‌دهیم. لیسانسه‌ها فقط باید روزکار باشند و اگر روزکار شویم، حقوق مان نصف می‌شود، واقعا آتش نشانی شغل نیست....»
برگرفته تز ایران وایر

Libellés :


dimanche, janvier 15, 2017

در پس‌کوچه‌های پاریس، با برادرم صادق هدایت


در پس‌کوچه‌های پاریس، با برادرم صادق هدایت
کتاب "در پس‌کوچه‌های پاریس" شامل نامه‌نگاری‌های صادق هدایت و برادرش عیسی هدایت، در تهران منتشر شد.

تاریخ پخش چهارشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۶ م.
"جهانگیر هدایت" فرزند عیسی، در گفت‌وگو با رادیو بین المللی فرانسه درباره این کتاب و همچنین رابطه این دو برادر می‌گوید.

کتاب "در پس‌کوچه‌های پاریس" شامل نامه‌نگاری‌های صادق هدایت با برادرش عیسی هدایت، به تازگی با گردآوری و تدوین جهانگیر هدایت در تهران منتشر شده است.

عیسی هدایت برادر بزرگتر صادق بود. او در دانشکده افسری تهران افسر ارتش شد و چون در امتحانات پایانی دانشکده رتبه ممتازی کسب کرد، برای ادامه تحصیل نظامی به فرانسه اعزام شد. وقتی عیسی هدایت در مهرماه ۱۳۰۵ خورشیدی پا به فرانسه گذاشت، صادق هدایت هم در اروپا بود.
مدت تحصیل عیسی هدایت در فرانسه دو سال بود و در اوایل این دوره، صادق هدایت هنوز در بلژیک اقامت داشت.
عیسی هدایت در سال اول تحصیل خود، در شهر "پوآتیه" در مرکز فرانسه به سر می‌برد و معمولاً با ارسال کارت پستال با برادرش در روزهای تعطیل در پاریس قرار ملاقات می‌گذاشت. زندگی در غربت همراه با خوشی‌ها و مشکلاتش، عیسی و صادق را بیش از پیش به هم نزدیک کرد.

Libellés : ,


lundi, janvier 09, 2017

گورخوابی های رهبر


ده ها نفر را راهی گور کرده بود
صدها  نفر به فرمانِ او گور به گور شده بودند
هزاران نفر را امضای او در گور خوابانده بود
سرانجام روزی قلبش از کار ایستاد
قلبی که سالها پیش مرده بود او را راهی گورستان کرد.

گورستان های بسیاری را افتتاح و پُر کرده بود.
سالهای بسیاری در رأس یا در کنار و یا در سایه قدرت مانده بود.
سیاستِ با پنبه سر بریدن و بی سر وصدا اعدام کردن یا در خفا سنگسار کردن از ایده های او بود
سیاستِ کنسرت های ایرانی در کشورهای همسایه و ایجاد تلویزیون های ایرانی در خارج از کشور به همچنین.
هنر صدور اجزاء بدن و فروش کودکان و زنان به شیخان خلیج و فروش هر چه فروختنی بود!
هنر معاملاتی برای سر کیسه کردن ملت از یک سو و از سوی دیگر شیره مالیدن به سرِ مردم با شهرزادهای سریالی. 
در دورانِ او، قیمت دلار هشت تومانی چندصد بار بیشتر شد و بر اثر تورم به چهار هزار تومان رسید 
در پایان عصرِ او، گرچه ایشان از ثروتمندترین مردان کشور شده بود اما صندوق بازنشستگی خالی، حقوق معلمان و کارمندان دولت و کارگران ماه ها عقب افتاده بود
                  مردم از شدتِ فقر به گورخوابی رسیده بودند  

آن وقت ایشان مصلحتِ وقت چه دیدند؟  که صدایش را در نیاورند؟ یا چیزی از این قبیل؟
آیا در همان گورستانی دفن شد که به همتِ خودش گسترده و پهناور شده بود؟
بله شخصیت مهمی بود، شخصی مانند امام، پس برای مرگش سه روز عزای عمومی اعلام شد
در گورستانی دفن شد که به همتِ خودش گسترده و پهناور شده بود
در عصر او، زندانی و اعدامی لزوماً گوری نداشت تا به خانواده اش تحویل بدهند.
اسیرانِ بسیاری بی نام و نشان از این دنیا رفتند

در دوران او، نسلی قلع و قمع شد. در آن فضای فاسد و آلوده، جوانان کشور مثل درخت اره شدند.
جوانانِ برومندی که یا در جبهه شهید شدند و یا بر اثر اعتیاد پیکر تنومند و جوانشان پُکید.
اما حالا وقت این حرفها نیست
مرگ همه را به یک چشم نگاه می کند
علیرغم تفاوت های طبقاتی و هرمی و مقامی همه بلاخره یک زمانی می میرند
آری، باور کنید بی تردید آخرش همه به گور می روند،  چه شاه باشد و چه رهبر
مثالِ فرعون را به یاد دارید؟

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?