چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: نگاهی به دو کتاب از اکبر سردوزآمی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

jeudi, juillet 15, 2004


توضیح به خواننده: اکبر سردوزآمی همدانشکده ای ام بوده است و او را از سال اول دانشکده یا نوزده سالگی خودم و بیست و پنج سالگی او میشناسم و یا خیال میکنم که میشناختم. ما همکلاسی بوده ایم ولی هم طبقه نبوده ایم ولی او هرگز این را به ما نبخشید. در دوران دانشجویی مان که مصادف شد با انقلاب، ما همگی شور جوانی و شورش در سرداشتیم و خیلی انقلاب زده بودیم و به کارگر بودن اکبر امتیاز بسیار می دادیم و سعی می کردیم جای خانواده و یا خواهر و یا اطرافیان نداشته و یا گم شده اش را پر کنیم. اکبر از ما چند سالی بزرگتر بود و آن طور که می گفت در کلاسهای شبانه درس خوانده بود و خودش را کشیده بود به رشته ی تئاتر در دانشکده ی هنرهای زیبا. شاگرد خیاط و زیگزال دوز و سردوز بوده است. و مگر پدر بزرگ من خیاط نبوده است؟ به هر حال، اکبر با ورود به دانشکده و جمع دانشجویان و فضای آزادی که در آن جمع وجود داشت گیج شد و سپس با ورود به فضای روشنفکری کارگر پسند و دنیای دیزی و عرق خوری و به آواز سوسن گوش دادن در کافه های لاله زار و اداهای مردمی روشنفکران آن وقت، گیج تر شد و سرانجام در زیر سایه ی استاد اعظم که برایش پدری بود پناه گرفت و از مریدانش شد و در سایه ی مریدی استاد گم شد. اکبری که من در دانشکده ی هنرهای زیبا شناختم سالهاست که گم شده است و چه گم شدنی. الان ریشش را مثل استاد می تراشد. مثل استادش سیگار می کشد. مثل استادش راه می رود و لودگی می کند. مثل استادش دایم به پایین تنه ی خود و دیگران گیر می دهد. به شکل مفلوکانه ای مثل استادش گمان می برد که زن فقط سوراخی است که بایست بدان وارد شد و بس. مثل استادش فرق زندگی خصوصی و زندگی ادبی را نمی داند و باز مثل استادش به هیچ پرنسیپی پایبند نیست و بدتر از همه اینست که می پندارد با میان بر زدن برای خود استادی شده است
مطلبی که خواهید خواند در اصل نامه ای بوده است به تاریخ پنج صبح پنجم فوریه 1997 از جانب من خطاب به اکبر سردوزآمی و پس از خواندن دو کتاب اخیرش، که برایم فرستاده بود. نامه ای که در پاکت رفت ولی هرگز پست نشد ماند و ماند تا پاییز 2000 که با لودگی بسیار و به عنوان نویسنده ی تبعیدی برای جمعی ادبی به پاریس آمده بود، سه سال بعد نامه را به دستش دادم و ادعا کرد که در راه بازگشت آن را خواهد خواند!!! من از دیرباز و با توجه به رفتار بی ادبانه ی همکلاسی های قلدر و مردسالارم از دادن هر گونه کار چاپ نشده به دست ایشان پرهیز می کردم. حتا به ندرت کارهای چاپ شده ام را به ایشان داده ام. این یک پرنسیپ شخصی است و به کسی ربطی ندارد و از سوی دیگر امروز از بی فرهنگی و بی ادبی برخی از هم دوره ای های سابقم مطمئنم. به خصوص سردوزامی که یادم هست یک بار بدون اجازه ی من کارم را برده بود و در یک جلسه ی مردانه بدون حضور بنده کار را بررسی و تحلیل کرده بودند تا به قول خودشان پنبه ی مرا بزنند. در حالی که یک نویسنده هرگز کار چاپ نشده ی نویسنده ی دیگر را بدون اجازه و اطلاعش به دست دیگران نمی دهد. درثانی با داشتن دو لیسانس و دو فوق لیسانس و یک پیش دکترا، بنده اگر قرار باشد کارم را بدهم تا کسی بخواند و نظر بدهد آن کار را نمی دهم به دست پسر حسین سبیل گوزو که از سر بزرگواری نگاهی به آن بیندازد! و به عنوان یک منتقد هم، نوشته ای را که درباره ی اثر کسی نوشته ام نمی دهم دست خود شخص مربوطه تا نگاهی به آن بیندازد و مطلبم را تصحیح کند. بعضی ها خیلی خودشان را جدی گرفته اند. برای رعایت بیماری روانی سردوزامی بود که به او گفتم اگر نکته ی آزاردهنده ای در این نامه می بینی به من خبر بده تا آن را بردارم چون در اصل نامه بوده است و نامه خصوصی است، پاسخش چنان بی ادبانه و توهین آمیز بود که آن را به حساب دیوانگی اش گذاشتم. کاش هرگز ندیده بودمش و هرگز نشناخته بودمش. به هر حال، رفت و دیگر با او تماسی نگرفته ام تا الان. امیدوارم که هرگز نبینمش. برعکس او بود که چند باری زنگ زد و "هرهر و کر کر و میگم ها" که هیچ حوصله اش را نداشتم و با "هرک و کرک" و شوخی معاملاتی پیشنهاد کرد که هیچ وقت تا این حد به ابتذال رضایت نداده ام و اهلش نیستم و آنقدر سرد، جوابش را دادم که دیگر رفت پی کارش تا آن فحشنامه ی 20 صفحه ای را به امر پدرخوانده ی جدید و توده ای اش برایم نوشت
آن چه به شما مربوط می شود آن نامه ی اولیه است، نامه کمی جمع و جور شد و در مکث یازدهم در زمستان 2001 با عنوان "صدای پریشانی" چاپ شد و صدایی هم از کسی در نیامد. مکث تیراژ و خوانندگان کمی داشت و توزیعی دوستانه که پس از فوت استاد اعظم این مجله دوستانه تعطیل شد و مرد. پس در تابستان 2004 با خواندن مشاجرات نویسندگان ایرانی بر روی صفحات اینترنت، باز به یاد آن مطلب افتادم و نگاهی به آن انداختم و شروع به بازنویسی اش کردم. در همان ایام سوسن خواننده محبوب و مردمی درگذشت و سوسن ستاره ی ادبیات شبه کارگری و مردمی ایران است. مرگ سوسن و خواندن مطلبی از سردوزآمی حاکی براین که این ما بودیم که سوسن را بزرگ کردیم دلم را به درد آورد. برای یک عمر صدای زنی مزه ی عرق حضرات بوده است و آن صدای روستایی و معصوم دردی را بیان می کند که چون از دل برخاسته است به دل می نشیند و به همین دلیل شهرتی می یابد و حالا هم که در غربت از فقر و دلتنگی مرده است حضرت آقا با وقاحت بسیار مطلبی می نویسند که این ما بودیم که سوسن را مشهور کردیم
هیچ کجای دنیا بازنویسی مطلبی توسط نویسنده اش نه جرم است و نه جنایت. من معمولا مطالبم را برای تجدید چاپ به روز یا آپ دیت می کنم که کردم و در شهروند با عنوان بررسی دو کتاب "برادرم جادوگر بود" و "من هم بودم" از اکبر سردوزآمی به چاپ رسید. این را هم برای خواننده می نویسم و نه برای مفتشان ساواک و ساواما و واواک ادبیات ایران که تفتیش عقاید را با نقد یکی دانسته اند و مرجع تغذیه شان همان محافل نصفه و نیمه در پای منبر و منقل و سفره ی عرق استاد بوده است
توضیح دیگر این که در خلال سالیان، علم پیشرفت می کند و سیستم ها دگرگون می شوند و من هم که همه ی کارهایم بر روی سیستم مکینتاش فارسی بود به سیستم "پی سی" عروج کردم و در خلال این تغییر و تبدیل ها شکل بسیاری از مطالبم به هم ریخت و اعدادش سکندری خورد و در نتیجه بعضی جاها، جا به جا شده است که به خاطر پیش گیری از هر نوع سوء تفاهمی، هم برای من و هم خواننده، شماره صفحات را که چندان هم مهم نبود و نقشی در مفهوم مطلب نداشت برداشتم. از طرفی خیال نداشتم برای کسی که نامه و رمان و مقاله اش را به تاریخ گوز گوز گوز امضاء می کند و ادبیاتش هم تاریخ جاکشی و جاکش نامه است نقد دانشگاهی بنویسم و در ثانی نقدنویسی یک شیوه و فرم ندارد و شنونده و یا خواننده بایست عاقل باشد که انگار نیست. من هنوز هم با برنامه فارسی مشکل دارم چون اغلب کامپیوترهایی که با آنها می نویسم یک برنامه فارسی درست و حسابی ندارند. در نوشته هایم، هنوز هم همه چیز سرجایش نیست. نقطه هایم همیشه ته خط نمی روند و گاهی می آیند سر خط، در نتیجه آنها را پاک می کنم، حالا اگر کوته فکر پرمدعایی آمد و گفت فلانی نقطه گذاری بلد نیست، به او پاسخ خواهم داد که تو هم برو اول برنامه های کامپیوتری را یاد بگیر تا حرف زیادی و بیخود نزنی. به طور مثال وقتی سیستم کاوشگر یک روزنامه یا مجله اینترنتی کار نمی کند بایست آن را به حساب مشکلات فنی آن روزنامه یا مجله گذاشت و نه بی فرهنگی گردانندگانش. فقط مشتی لات و اوباش بدون فرهنگ و دانش هستند که برای خودنمایی هارت و پورت می کنند و وقت عزیز ما را می گیرند. به هر حال عمر کوتاه است و وقت کم. اگر عمری بود می نشینم و شاهنامه و شکسپیر و انبوه کتابهای نخوانده را می خوانم تا روحم شاد شود نه آثار سردوزآمی را که بوی مستراح می دهد. سعدی در آداب صحبت گفته است
ترحم بر پلنگ تیزدندان/ ستمگاری بود با گوسفندان
البته سعدی شاعر عزیزمان در خط بالایش می نویسد: "مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه" و من به عنوان یک زن، این اندیشه ی سعدی را نمی پسندم و علیرغم نثر و نظم بی نظیرش، مخالفت خود را با این نوع تفکر سنتی و زن ستیزی هر جا شده و هر جور شده حتا نسبت به شیخ شیرین سخن سعدی اعلام می کنم تا دیگر اینگونه نباشد. به این می گویند "نگرش فمینیستی" که استاد اعظم آن را به مریدانش نیاموخت و خودش نیز از مخالفان سرسخت "نگرش فمینیستی در ادبیات" بود
از سروزامی یک خاطره دارم که مربوط به سال انقلاب می شود. همکلاسی بودیم و در سالهای آخر دانشگاه و من در کلاسی که اکثرشان پسر بودند شاگرد اول محسوب می شدم. سردوزامی برای ما سمبل پرولتاریا بود. یک روز آمد با من دعوا که از این پس حق نداری برای کلاسها مطلب طولانی و مفصل بنویسی چون اینطور که تو می نویسی استادان نمره ی الف را به تو می دهند و بقیه کمتر نمره می گیرند در حالی که انقلاب شده است و دیگر نمره ی الف مال همه است! و شما قیافه ی مرا مجسم کنید که دهانم از تعجب باز مانده بود. این خاطره را می نویسم تا طرز تفکر او را نشان بدهم تا ببینید با چه کسی طرف هستید
نکته ی دیگر اینست که سردوزامی که اکنون میان بر زده و اخیرا منتقد هم شده است و کتاب هایی که نخوانده است را به نقد می کشد. او در این دشنام نامه ها لحن توهین آمیز و تحریک کننده ای انتخاب می کند که تو گویی یک سری اوباش نویسنده ای را دوره کرده اند و سردوزامی سردسته ی آنهاست و اکنون همگی با هم قرار است با چاقو پوست طرف را بکنند. آخر به این نوع نوشته ها می شود گفت نقد؟ و به این گونه افراد می شود گفت اشخاص بافرهنگ؟ چگونه می شود به که کسی که معنای کلمه ی ادب و ادبیات را هنوز به درستی نفهمیده است، به یک چنین فردی از مرزهای رفتارهای سادیک با نقدادبی و ادبیات حرف زد؟ کسی که در اروپا زندگی می کند و هیچ احترامی برای زندگی خصوصی افراد قائل نیست را چگونه می توان فردی بافرهنگ دانست؟ موجود بیمار و ضعیفی که پشت نقاب دشنامها و دروغها و رجزخوانی ها، کوچکی خود را پنهان کرده است را چگونه می توان نویسنده ی بزرگی به حساب آورد؟
من هیچ دوست ندارم در مورد زندگی خصوصی ام حرف بزنم چون به گمانم زندگی من است و باز بگمانم خصوصی است. همیشه سعی کرده ام پاره هایی از آن را در دلم و برای خودم نگه دارم و رنجم را مانند دیگران پیراهن عثمان و یا ممری برای ناندانی نکنم. به هر حال، کار ننگ نیست در سالهای مهاجرتم دست به دامن هیچ شاه و ملکه ای نشدم و مانند دوران دانشجویی ام کار کردم تا خرجم را در بیاورم و به هیچکس، حتا به پدرم رو نیندازم. دست به دامن هیچکس نشدم کارکردم، کارهای کارگری و سیاه و سنگین موجود برای مهاجران. ننگ نکرده ام که کارگر شده بودم که روی پای خودم بایستم که مثل همیشه ایستادم و محکم تر از بسیاری از گردن کلفتان در برابر ناسازگاری زندگی ایستادم. این خصوصی است و هیچ دلیلی نمی بینم که هیچ بیشرفی این مطالب را در مطبوعات بنویسد و به حریم زندگی خصوصی ام تجاوز کند. تعجبم از نگاه ارباب گونه و تحقیر آمیز دیوانگانی امثال سردوزآمی پسر حسین سبیل است به کار زنان و به استقلال زنان. من اگر در بیست سالگی ام به کارگر بودن اکبر سردوزآمی امتیاز داده ام اکنون که حداقل دوبار بیست سالگی را زندگی کرده ام هیچ باج و امتیازی ندارم که نه به او بدهم و نه به قلدران و لمپن ها و اراذل ادبی که به بهانه ی پناهندگی و عذر دیوانگی همه ی گذرگاه ها را قرق کرده اند و جای زنان در مجالس را هم، با چند عروسک پلاستیکی پر کرده اند
از فحاشی های مشتی لات و لمپن هم نمی ترسم تا از آنان برج و ستون و طاقچه و سه پایه و مناره ای برای ادبیات تبعید بسازم. ادبیات راه خود را می رود و این لاتها و چاقوکشان محافل هم به راه خود و زمان نشان خواهد داد که چه اثری صخره وار در برابر طوفان و موج و باد استوار ایستاده است. بگذار تا یک مشت فسیل و مومیایی توده ای، امر تمجید از اراذل و ملیجکان درباری را به عهده بگیرند و بزرگشان کنند و مدحشان را بنویسند و در قبالش گه گاه آنها را بیندازند به جان هر کسی که با آنان راه نیامده است. مرا با این داد و ستدهای رایج کاری نیست
در متنی که می خوانید توجه داشته باشید که مثل همیشه تأکیدم بر مفهوم مطلب بوده است و بس، و گفتن این که گیرم تو من یا دیگری را در چاه مستراحت خفه کنی ولی رفیق این ره که تو می روی به ترکستان است
این مقاله در همان ایام توسط سایت ایراندخت هم تجدید چاپ شده است



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?