lundi, août 29, 2005
نمي خواهم خيالتان را ناراحت کنم ولي ناچارم از همين اولش به شما اطلاع بدهم که شما براي نوشتن با سه مرحله از سانسور روبرو خواهيد شد
يک - سانسور پيش از نوشتن
دو - سانسور در هنگام نوشتن
سه - بالاخره سانسور پس از نوشتن
سانسور ريشه ها و عوامل بسيار گوناگون و پيچيده و عميقي دارد که گاهي نادانسته شما ممکن است خود را هم سانسور بکنيد. ما فعلا به دولت ها کاري نداريم چون دولت ها از دل ملت ها و فرهنگها زاده مي شوند. اين فرهنگ ملت هاست که ممنوعيتهاي ذهني را به وجود مي آورد و ما اين باورها را نسل به نسل منتقل مي کنيم و از خود ميراث مي گذاريم. ديگرسانسوري و خودسانسوري از کره مريخ نيامده است بلکه از دل فرهنگ و سنتهاي ما به وجود آمده است. فعلا خودتان را نبازيد چون الان ما باز با خودسانسوري هم کاري نداريم، در ابتدا، پيش از جنگيدن با دولت ها و ملت ها، پيش از همه چيز از خودتان نترسيد و به خودتان اعتماد به نفس داشته باشيد و الان بيشتر حواستان را جمع کنيد تا ديگران شما را حذف نکنند چون به محض اينکه قلم را به دست بگيريد يک سري چماق به دست به جانتان خواهند افتاد تا نه تنها قلم تان، بلکه قلم دست و قلم پايتان را هم بشکنند. اينها سپاهي نيستند. اينها بسيجي نيستند. اينها شخصي پوش هستند و اين افراد متاسفانه از خودتان هستند. شما در نظام خاصي رشد کرده ايد که در همان نظام، و با اولين کلماتي که مي نويسيد گويا پايتان را از گليم تان درازتر مي کنيد و وارد حوزه اي مي شويد که از آن مابهتران است، آن قلمرو ممنوعه! با اولين کلماتي که مي نويسيد در درون اين سيستم هزاران استاد مادرزاد به پا خواهند خاست تا شما را تصحيح کنند و ادب کنند و سر جايتان بنشانند تا ديگر از اين غلط هاي زيادي نکنيد و يا حداقل اولش، پيش از اين دست درازي به سوي آن ميوه ي ممنوعه ي آگاهي دهنده، پيش از انجام هر کاري با کسي، بزرگتري مشورت کنيد و يا از ريش سفيدي اجازه بگيريد. در اين سانسور آموزش و پرورشي پيش از نوشتن، شما دو راه داريد يا با اين دواير متفاوت پرورش افکار و انديشه کنار بياييد و ارشاد شويد و از خدمتگزاران آنان بشويد و يا پيه اين را به تن خود بماليد که امروزه نوشتن يعني انديشيدن و استقلال طلبيدن. اگر هنوز مي خواهيد بنويسيد؟ - پس خود را نبازيد چون تازه اين اول اولش است و در اين راه درازي که در پيش است از اين چيزها زياد خواهيد ديد
پيش از هر چيز، از همان اول براي خودتان مشخص کنيد که سماجت از عوامل اساسي براي نوشتن است و نبايست از رو رفت. پس از آن سرعت عمل است است که در امر نوشتن نقش مهمي را ايفا ميکند چون به محض اين که شما قلم به دست بگيريد، چماقداران پيش از نوشتن در درون اين نظام، انگار مويشان را آتش زده باشند مانند سايه اي و شبحي در کنارتان ظاهر خواهند شد تا قلم را از دست شما بگيرند و منصرفتان کنند.
چماقداران کلا سه دسته اند:
دسته اول چماقداران، بزرگترها هستند يا ريش سفيداني اند که مدام براي شما بزرگي مي کنند. پررويي سن و سال برنمي دارد. زورگويي زن و مرد نمي شناسد. پررويي منحصر به طبقه ي اجتماعي خاصي هم نيست. اين اشخاص خود را وکيل و قيم شما مي دانند چون جوري بزرگ شده اند که خيال مي کنند موبد موبدان هستند. تقصير خودشان نيست تقصير فرهنگشان است. تفکر ايراني پدرسالارانه است، پس اينها برايتان پدري خواهند کرد و ريش سفيدي، گاهي با چشم غره و تشر و گاهي با اخم و لغز و گاهي با مهر و بزرگواري. آنها شما را زير سايه خود خواهند گرفت تا شما و قلمتان را رهبري کنند. آنها رستم اند و شما سهراب. شيوه ي رفتار اين دسته از خشونت گرفته تا محبت مي تواند نوسان داشته باشد. همه ي اين نوسانات، به رفتار شما بستگي دارد که تا چه حد با اين پيشکسوتان و سروران بزرگوار کنار بياييد و به اين "بابا جون" ها و "خانم بزرگ"ها امتياز بدهيد و طبعا با رندي از آنها امتياز بگيريد. اگر از خر شيطان پايين نياييد و با ايشان راه نياييد و راه جنگ پيش بگيريد برو برگرد ندارد که اين پدران خير و مهربان مانند سهرابي شهيدتان خواهند کرد. اگر با برده داري مخالف هستيد، اگر نمي خواهيد با شما مانند برده رفتار کنند و اگر مي خواهيد آزاد بمانيد از اين اشخاص دوري جوييد. چون نوشتن، جنگيدن است پس هرگز زير بار سلطه ي و تاج گذاري اين پادشاهان و ملکه ها نرويد و تا مي توانيد از آنها فاصله بگيريد. اصلا بهتر است از هر گونه تماسي با ايشان خودداري کنيد. چون ايشان هر نوع حرکت و عملي از جانب شما را حمل بر ابراز بندگي خواهند کرد و روي شما حسابي باز خواهند کرد که براي شما پرداختش امکان پذير نيست و مصادف است با اعلام ورشکستگي کامل براي شما. به خودتان فکر کنيد و با نداري و بي نام و نشاني خود بسازيد ولي به سنت باج دادن به بزرگان تن ندهيد. يکي از محاسن بزرگان اين است که آنها با شما تماس نخواهند گرفت چون از بزرگي شان کم خواهد شد بلکه پادوها و مباشران خود را مأمور رسيدگي به امورات شما مي فرمايند. خانمي را مي شناسم که هر وقت با هم در جايي روبرو مي شويم فوري به من مي گويد "من مي خواستم يک چيزهايي را براي شما توضيح بدهم!" لابد قرار است ايشان مدام به من رهنمود بدهند! هميشه بيخودي با يک مشت پرت و پلا مغزم را مي خورد. حتا اوقاتي که او با من کار دارد و قرار است مطابق معمول، من به ايشان لطف کنم و کارش را راه بيندازم توسط چشم و گوشهايش برايم پيغام مي فرستد که به مهستي بگوييد که با من تماس بگيرد! مهستي وظيفه اش اين نيست که مانند غلامي حلقه به گوش بردگي کند و مطيع باشد پس مدتي است که شماره تلفن اين بزرگوار را خط زده است تا نکند دچار فراموشي شود و براي خود دردسري جور کند. بله! اين عاليجنابان از ابتدا شما را جوري تربيت مي کنند که اين شماييد که بايست مدام دست به سينه شان باشيد و به اين "بابا جون" ها و "خانم جون"ها عرض ادب بنماييد. "وظيفه تان است ديگر!" خانم ديگري را مي شناسم که هر از گاهي که تصادفي به هم برمي خوريم هميشه از من طلبکار است که چرا با او تماس نگرفته ام. " يه زنگي بزن و از خودت خبري به ما بده! ببينيم چيکار مي کني!" وقتي از خودش حرف مي زند براي شخص خود مانند ناصرالدين شاه از ضمير اول شخص جمع استفاده مي کند و خود را "ما" مي نامد. "ما رو مي بيني و سلام نمي کني و رويت رو مي کني اون ور و مي ري" اين ها علائم چيست؟ نظام روابط در ايران، هنوز عميقا فئودالي است و دامنه ي روابط ، بر اساس رابطه ي ارباب و رعيتي استوار شده است. با اين افراد و با اين نحوه رفتار که نمي شود به سوي دموکراسي گام برداشت. اين نظام پوسيده و کهنه از شما توقع دارد که مانند يک روستايي در خدمتش باشيد و قلمتان هم به منزله ي بيلي است که بايست راه آب را براي آنان باز کند و تا جوي آب در کردها و تاکستان هاي پدران مجازي واريز شود و بالاخره نوشته ي شما مزارع آنان را آبياري کند. مانند روستاييان ساده لوح نباشيد و آگاهانه عمل کنيد. تازه، اين پدران يکي دو تا که نيستند، سيستم، سيستم ملوک الطوايفي است و هر قومي و طايفه اي خود را برتر مي داند و شما با جنگ ترک ها با اصفهاني ها و درگيري خراساني ها با خوزستاني ها چه خواهيد کرد؟ کردها و لرها را چي؟ طرف کداميک را خواهيد گرفت؟ تازه دست بندي باندهاي ادبي و زد و بندهاي گروه هاي سياسي و همبستگي زندانيان سابق را چه مي کنيد؟ مافياي ادبي را چه خواهيد کرد؟ همبستگي سردبيران و ناشران را چه؟ فراماسونرها را چه خواهيد کرد؟ هر کدام از اين گروه ها همبستگي ويژه ي گروه خود را دارد و در نتيجه حذف ديگري را. هنوز به خلقيات و حسادتها و رقابتهاي مرسوم و عقده ها و تنگ نظري هاي مغرضانه ي فردي نرسيده ايم. چگونه مي شود در فضايي چنين بسته و قهقرايي، آزاد زيست و از آزادي حرف زد؟ کساني را مي شناسم که هر مطلبي که مي نويسند در درون نوشته خود دو خطي به اين تملق مي گويند و سه خطي به آن ديگري باج مي دهند، اين طوري و با اين رشوه ها هرگز هيچ چيز عوض نخواهد شد. به پرومته فکر کنيد که از خدايان روشنايي را دزديد و براي مردمان آورد تا آنها را از تاريکي و جهل برهاند. البته پرومته تا قرنها تقاصش را پس داد. نمي گويم با او چه کردند؛ حتما خودتان خبر داريد ولي فعلا از حالا نگران عواقب روشنگري نباشيد. مسئوليت خود را فراموش نکنيد و يادتان نرود که بايست روشنگر باشيد. قلم شما مشعل و راهنماست نه بيل روستاييان. کور مشعل به دست نباشيد. بينا باشيد و چشمان خود را باز کنيد و خوب به اطراف خود نگاه کنيد و سپس قلم خود را در راه روشنگري به کار بيندازيد و از بيل زني و عملگي و تملق گويي و مديحه سرايي و تمجيد براي اين "بابا جون" ها و اين ضحاک هاي مغزخوار اکيدا خودداري کنيد.
دسته دوم چماقداران، مشاوران و دلالان هستند که اين پادوها همه جا هستند و از همه قماشي و از هر سني و از هر درجه تحصيلي. مشاوران و دلالان معمولا هيچ گونه توليدي ندارند و افراد بي استعدادي هستند که با کارنامه اي دروغين زندگي مي کنند و در واقع از راه کتابسازي و جمع آوري مطالب ديگران نان مي خورند و کار اصلي شان بالا کشيدن سهم شماست. پادوها يا عوامل اجرايي، معمولا شخصيتي ضعيف و در نتيجه موذي دارند و بسيار رياکار و مردرند هستند. اين اشخاص معمولا از پرداخت هر چيزي حتا کرايه خانه و آب و برق و تلفن خود سر باز مي زنند و همه چيز را مجاني برگزار مي کنند. اين زالوها معمولا از طريق گستردگي دامنه ي روابطشان، امورات خود را مي گذرانند. اين عده اغلب درد بي درماني مانند قمار و يا اعتياد دارند که مخارجشان را بالا برده است و براي پول خود را به هر آب و آتشي مي زنند. اين آدم فروشان غالبا از دو آخور تغذيه مي کنند
اول - از شما (و يا کارتان) به منزله ي يک کالا
دوم - از خريداران
اين مارمولکها از هر دو طرف حق دلالي مي گيزند. دفتر تلفن شان به اندازه ي شاهنامه، کت و کلفت است و با همه در تماس هستند. اين افراد بسيار پررو هستند و خبرچين و خبرساز. اينها از هر طريقي مدام با شما در تماس باقي مي مانند تا در جريان کارهاي شما باشند و در صورت امکان با فروش کارتان و حتا خودتان، حق دلالي بيشتري بگيرند. اين مباشران و شکارچيان دو وظيفه ي مهم دارند
يک - پيدا کردن کارهاي پولساز
دوم - تربيت و تنظيم کردن نويسندگان به ميرزابنويسان پولساز
اين افراد در اصل يا براي ناشران کار مي کنند و يا به صورت پنهاني براي دولت. فرق ناشر با دولت در ايران کنوني را از فعلا من نپرسيد. اين گروه بر اساس نرخ روز نان مي خورند و مدام در حال امر به معروف و نهي از منکر کردن به امثال شما به سر مي برند. اين قارچها و کپک ها و خزه ها و جلبکهاي دست و پاگير براي تسلط و نفوذ بر شما از هر راهي وارد مي شوند از ابراز عشق و پيشنهاد ازدواج گرفته تا نشد يک مدتي با هم باشيم و اگر نشد دوستي ساده و نشد همکاري مطبوعاتي و اگر نشد همکاري گه گاهي، مدام در حال چانه زدن هستند و فقط به پول و منافع خودشان فکر مي کنند و براي کلاه گذاشتن بر سر شما از هيچ حقه اي خودداري نمي کنند و گويا به هيچ وجه هم خيال ندارند که دست از سر شما بردارند. اين موش هاي موذي، اين واسطه ها معمولا از راه ريا وارد مي شوند و از هر گونه خشونت ظاهري خودداري مي ورزند تا هر جور شده شما و امکانات تان را در خدمت خويش بگيرند. بسياري از اين افراد با انواع بيماري هاي عجيب و غريب خود و اطرافيان، چشمان شما را مي بندند تا نقاط ضعفشان را نبينيد و از سر ترحم هم که شده با آنان همکاري کنيد.
سعدي مي گويد: ترحم بر پلنگ تيزدندان/ ستمگاري بود بر گوسفندان
شما نه پلنگ تيزدندان باشيد و نه گوسفند. شما داريد کاري فرهنگي انجام مي دهيد و در نتيجه بايست کاملا هشيار باشيد. هيچ گول اين موش مرده ها را نخوريد و بفرستيدشان دنبال نخود سياه. چفت در خانه را محکم ببنديد و به هيچ وجه هم نگذاريد که به نام دوست وارد حريم خانه و خلوت تان بشوند. براي حفظ بهداشت و سلامتي خودتان، توصيه مي کنم که از هر نوع تماسي، حتا تماس تلفني با اين افراد خودداري کنيد چون اين افراد اهل همه چيز هستند و با همه جور آدمي در تماس هستند و خلاصه آغشته اند به انواع ويروس هاي مقاربتي و مسري. اين موريانه ها براي قرار دادن شما در چهارچوب موازين دولتي از هيچ حقه اي خودداري نمي کنند. بسياري اوقات با دو به هم زني، ميانه ي شما را با ديگران به هم مي زنند و دورتان را خالي مي کنند و سپس شروع مي کنند به دادن اطلاعات دروغين و غلط و مغزتان را با (ضد اطلاعات) چيزهاي دروغين و پوک و پوشالي پر مي کنند. از اين موريانه ها حذر کنيد و خود را نجات بدهيد. البته اينها عرضه اش را ندارند که مانند پدران مجازي، شما را مانند سهرابي شهيد کنند بلکه با فتنه گري شما را مانند بيژن به سياه چال خواهند انداخت و يا سر شما را مانند سياوش با اتهامي دروغين به باد خواهند داد و يا دست کم با فتنه گري مجبورتان خواهند کرد که براي نشان دادن حقانيت خويش از حلقه آتش بگذريد . اين عده براي تسلط بر شما خيال دارند روحتان را تسخير کنند. پس به هيچ وجه به اين مارمولک ها اعتماد نکنيد و از دادن هر نوع کاغذي حتا دستمال کاغذي و يا کاغذ توالت هم به آنها خودداري کنيد چون اين آدم فروشان به هيچ وجه قابل اعتماد نيستند. و فردا يا پس فرداست که از لجشان، به نام شما و با امضايي دروغين، قالي را برايتان چاق کنند که نگو و نپرس
نيش عقرب نه از ره کين است/ اقتضاي طبيعتش اين است
دسته سوم چماقداران، عملکرد اين دسته سوم يا اختاپوس ها خيلي ظريف و پنهاني است. دسته سوم دوستان و معشوقان و همسران و آشنايان و دوستان و اطرافيان شما هستند و يا اگر نبوده اند خواهند شد. اين دسته از راه دلبريايي و تسلط روحي بر شما خر خود را پيش خواهند برد. کافي است چند خط بنويسيد تا کساني که حتا قادر نيستند چند کلمه بنويسند به بهانه اي دور شما جمع بشوند و با شما دوست بشوند و خيلي دوستانه و عاشقانه و صميمانه از شما بخواهند که ميرزابنويس آنان بشويد و افکار و اهداف آنان را بر روي کاغد بياوريد. به هيچ وجه زير بار اين ديکته ها و اين ديکتاتورهاي کوچک و بزرگ نرويد و براي بقاي خود ، هر جور شده، اين خدايان کوچک را از سر باز کنيد تا بتوانيد در خلوت با تمرکز بيشتري کار کنيد. ممکن است در خلال نوشتن، به کساني بربخوريد که ترکيبي از دو گروه باشند يا چيزي از هر سه داشته باشند و خلاصه چماقدار ترکيبي باشند، بعدا اگر لازم شد بيشتر توضيح خواهم داد فعلا کل قضيه را گفتم تا بروم سر مطلب اصلي. به هر حال شما براي نوشتن، پيش از هر چيز بايست روحا آزاد باشيد و آزادي شما در گروي دوري از اين حشرات مزاحم است
حالا که همه ي اين عوامل بازدارنده ي پيش از نوشتن را از سر باز کرديد، آيا هنوز حاضريد بنويسيد؟ - پس يک ورق کاغذ برداريد و يک قلم و کلاه خودي هم بر سر بگذاريد تا مغزتان از همه ي توسري ها و سرکوفت ها و ضربات ناگهاني و گوناگون باتون و چماق در امان بماند و اگر زره اي هم داريد آن را به تن کنيد چون دنيا پر است از خائناني که بخواهند از پشت به شما خنجر بزنند. خوب بجنبيد، و عجله کنيد زود مثل موتور سواري که از اتوبان مي گذرد دو کلمه بنويسيد. ولي هميشه احتياط کنيد و جليقه نجات را براي موارد ضروري همراه داشته باشيد. چون شما کلمه اي را مي نويسيد و باز آن دعواي ملا و لحاف شروع مي شود، يعني باز دانشمندان چماقداري پيدا خواهند شد که نوشته ي شما را به نقد بکشند. اين دانشمندان مادرزاد فرهيخته حرفشان اين است : "اين طوري که نمي شود، تو بايست اول کارت را بياري زير دست ما، تا ما کارات رو تصحيح کنيم. در ضمن تو بايست خودت و افکارت رو هم اصلاح کني. براي همين منظور بايست يک مدت زير نظر ما، و در دارالتاديب ما خدمت کرده تا کاملا ادب شده و ادبيات آموخته و در مکتب ما بزرگ شويد و گر نه شما هيچ چيز نيستيد و هر کجا که باشيد ترورتان خواهيم کرد و شما را از صفحه ي هستي پاک خواهيم نمود." شما با يک چنين سنت قلدرمنشي که در ايران رايج است نبايست خود را ببازيد. پس به هيچ وجه از رو نرويد. قلمتان را برداريد و در فاصله ي سريعي که آنان هنوز خودتان و قلمتان را نشکسته اند، در اين فاصله کوتاه ،دو کلمه حرف به درد بخور بنويسيد
نتيجه: لطفا کنفرانس ندهيد
ايراني جماعت آن قدر به خود مغرور است که گمان مي برد از دماغ فيل افتاده است و همه چيز را فهميده است و بقيه نفهم اند و اين اوست که مدام بايست براي بقيه کنفرانس بدهد و براي ديگران کلاس اکابر داير کند. در حالي که وقت کم است و شما هم با آن زبان الکن و آن همه تته پته و سکسکه و لکنت زبان و دست پاچگي و ناشيگري تا بخواهيد بر اساس چيزهايي که دوران استبداد، با آن نظام متملق و چاپلوس و پوک و کهنه ي آموزشي اش ياد گرفته ايد و از جمله انشاي مشهور "بهار را شرح دهيد" تا بياييد و اول به عنوان مقدمه ، فصل بهار را شرح بدهيد و وضع درختان و شکوفه و باران و چمن و غيره، و بعد گرماي تابستان و مسئله آب خنک و بعد فصل ميوه و خربزه و برگريزان درخت ها را و اين که بهار آزادي خيلي کوتاه بود و پاييزش برعکس طولاني و در فصل برگريزان نويسندگان زيادي به قتل رسيدند و حالا هم که برف مي آيد و زمستان است و سرها در گريبان است و خلاصه يک کنفرانس طولاني و بديهي به عنوان پيش درآمدي بر گفتار اصلي تان بدهيد وقت شما تمام شده است و در همين فاصله، خواننده و يا شنونده خوابش برده است و چماقدار چماقش را روي ملاج شما خرد کرده است و قلم شما را نيز در آسيابش له و لورده نموده است و شما هنوز حرفتان را نزده ايد
بنابراين: انشاي چهارفصل را حذف کنيد و حرفتان را در دو کلمه يا فوقش سه کلمه بزنيد. دهان پر خون تان را باز کنيد و همه ي نيروي خود را جمع کنيد و از لاي دندانهاي خرد شده تان، از درز لبان به هم دوخته تان، همان طور که قلم تان را مانند نيزه اي در دست گرفته ايد بگوييد: َُ "آزادي نياز است" البته اين جمله درست نيست ولي بسيار گوياست و براي شروع عالي است و از همه مهم تر اين جمله مال شماست. و هيچکس نمي تواند به خوبي شما زبان فارسي را از ريخت بيندازد. ولي نگران نباشيد چون فعلا وقت اين را نداريم که زبان فارسي را تعالي ببخشيم و زبان فارسي را در منطقه گسترش بدهيم. الان جانمان در خطر است و وقت نداريم و اين تجملات فعلا چندان لازم و مهم نيست. بعدها اگر فرصت داشتيد آن جمله را تکميل کنيد و بنويسيد: "انسان به آزادي نيازمند است" و باز نفسي بکشيد و اگر شما را نگرفته بودند و هنوز دست تان آزاد بود و به آن دستبند نزده بودند زود آن جمله را تکميل تر کنيد: "امروزه انسان بيش از هر چيز، به آزادي نيازمند است." و تا موقعي که جان در بدن داريد و نفس مي کشيد همين دو سه کلمه حرف را به صورت مشخص تر و واضح تر (اين روزها مد شده که همه مي گويند "شفاف" يا "شفافتر") و به صورت رک و پوست کنده بيان کنيد
بعدها آهسته و نرم نرم دور همين چند کلمه ، کلافي از کلمات مي پيچيد. آن دو گروه کلمات مثبت و منفي که حرفش را زده بوديم يادتان هست؟ از آن دو گروه کلمه، مثل مهره هاي شطرنج استفاده کنيد و بازي را آغاز کنيد تا خواننده به فکر بيفتد و هوش و حواسش را جمع کند تا هر چيزي را خواند وحي منزل نپندارد؛ بگذاريد تا ببينيم سرانجام کدام يک از اين دو گروه کلمات در پايان خواهد توانست ديگري را کيش و مات کند. زود باشيد وقت کم است و اکنون فضا پر است از آدمهاي قلابي و ماجراهاي ساختگي و آثار پوشالي و پهلوان هاي پنبه اي و مانکن هاي مسخره و عروسک هاي پلاستيکي و نوشته هاي بدردنخور و مقالات پوشالي، پس بجنبيد ديگر و همان دو کلمه حرفتان را زود بنويسيد و نگذاريد فضا با انبوه آثار پشمکي و پفکي پر شود
از زندگي درس بگيريد: ديديد اکبر گنجي را! تا چند روز از زندان آمد بيرون تند و تند حرفهايش را زد چون مي دانست وقت زيادي ندارد و دوباره او را مي گيرند و مي برند زندان براي معالجه! الان مدتي است که دارند زير نظر متخصصان توي سوئيتي در متل اوين "قرنطينه بهداشتي - درماني" شده است و دارند معالجه اش مي کنند. حالا تا او بيايد و حرفهايش را پس بگيرد و اصلاح شود طول دارد.
نتيجه: در نوشتن هرگز سازشگر و اصلاح طلب و اصلاح پذير نباشيد
***
این مطلب از طریق گزارشگران و عصر نو و ایراندخت و مانیها نیز منعکس شد

Libellés : censure
samedi, août 27, 2005
vendredi, août 26, 2005
پای درددل چهره هایی برای تمام فصول
jeudi, août 25, 2005
mercredi, août 24, 2005
بخشی از داستان "افسانه بابا لیلا" از شیدا محمدی
- زندگی پیام شادی است .
پر می زنم روی شیشه ؛بعد روی تولد عیسی ؛روی آسمان و کاج نورانی .سایه ها گربه می شوند و گربه ها در گریز .
- چقدر دوری .
- فاصله ...فاصله زاییده ام .از جنس نرسیدنی .ار تبار تو شده ام .
- تصویر ها چه می شوند ؟
- با تو در خاطره ها می مانند.تو از جنس رنگی و بوم ؛ پریزاده و روح .من به جانی زنده ام و به صدایی دلخوش .
- چقدر خراشم می دهی .تو که از تبار بخشیدن بودی .
- به ندایی شکنجه ام دادی .
- چه چیز آنقدر سردت کرد ؟
- نبودنها.
- اینکه همیشه بود.
مسیح می رسد . صلیبی به پای مریم است.
- فاحشه ای ؟
- جاهله ام.
"هر کس که پاک است ؛سنگ بیاندازد "
- سنگی شده ام !
- راهم به قبرستان تو افتاد .مرمر رگه داری جای دلم نشاندم .چشمانت خندید.
- دیگر تنها سفر می کنی .
- کرگدن ها همیشه تنها سفر می کنند.
مسیح ؛ دستان استخوانی اش را سپر می کند.
"نزنید ...نزنید...هر کس گناهی ندارد ..."
- فاحشه ای؟
- جاهله ام.
- گناهی نیست .برخیز تا برویم .تا بخواهی شهر پر از این تخته سنگ های بی روح است که نگاهشان اسکناس سبز است و عشق می فروشند.
- چند؟
- نرخ دل تو نیست .
- گفتم فاحشه ای؟
- عشق می فروشم.
هو هو ...
تمامی شهر انگشت اشاره ای است.
هو..هو...
نه !هُو..هُو..هُو..
تمامی شهر انگشت اشاره ای است رو به آنکه بلاهت عشق را باور می کند.
نه !هُو ..هُو...هُو..
می کُشند آن را که به خون نماز می کند.دست بر دل می برد و می شوید روی .
هو...هو...سنگ..سنگ...سنگسار..
نه! سنگستان!
به وسعت تمام دشت می دود.هو..هو..هو..
نه!
گریخت...گریخت...
تمامی دور به دورِ اوست.دنیا انگشت اشاره ای است.رسوایی اش سادگی عشق است.
نه!باور عشق .
هو..هو..
نه !هُو...هُو..هُو...
لی لا ..لی لا..
کجایی تو ؟به کجایی تو ؟
جهان نغمه ای است و پهنایش انگشت اشاره ای.پس چرا نمی یابمت در این گستره چرخش به دور خویش ؟
چرا نمی شنوی اینهمه سور و ناسور و ناجوررا ؟
دو گام...سه گام..
واگرد !
حالا یک گام...دو گام ...نزدیکتر .
صداها نزدیک تر می شوند و حلقه دار به دورِ...
دنیا دایره ای است و تنگتر از این هستی ؛این بندها.
دایره تکرار است .دایره تنگنای هستی است .بیا بگریزیم براین بینهایت.
نزدیک می شوند.
نه!دیگر نمی توانم ببینم.عشق را بر دار می کنند.
- فاحشه ای ؟
- فاحشه ایم.
برگرفته از"افسانه بابا لیلا"
"شیدا محمدی"
mardi, août 23, 2005
عروسی و خاک، شعری از شیدا محمدی
"عروسي و خاك !"
از
شیدا محمدی
مردان مهربان آن ايستگاه
پرانتز دستانشان
در گيومه از -اينجا –تا -آنجا -
باز می شد
و در لبخند گنگ رويا
بسته.
....
زن نيمه برهنه
خط می كشيد بر لب جوی
و سرخ می شد سنگ به سنگ
سنگسار!
در اپيزود بعد
مردان سياهپوش
سپيدی دلش را به خاك می سپردند.
dimanche, août 21, 2005
هر وقت از لحاظ سياسي اوضاع ما ايرانيان قمر در عقرب ميشود عده اي از مردمان هميشه در صحنه، از آنهايي که ميخواهند حرفهايي بزنند که نه سيخ بسوزد و نه کباب و حتما هم چيزي گفته باشند که اسمشان از ياد نرود ولي منافعشان هم به خطر نيفتد، تلاشي عظيم در جهت اعتلاي زبان فارسي را آغاز مي کنند. اين اديبان توي اين هرج و مرج به شيوه ي نگارش فارسي مي پردازند. اين پارسي نويسان به سازماندهي سيستم غلط نويسي و حتما درست بنويسي مي پردازند و خلاصه ميشوند يک ملالغتي درست و حسابي. اين بدترين نوع سانسور است. يعني آفتابه لگن هفت دست و شام و ناهار هيچي! يعني هنر پاکيزه نويسي و زيبا نويسي بدون محتوا! در اين مواقع تب واگيردار جمعي، ما را هم دربرمي گيرد و ناخواسته وارد بازي مي شويم تا در اين بل بشو زبان فارسي مان را تقويت کنيم. در روزگاري اين چنين بيرحم، زبان فارسي ميشود لحاف ملانصرالدين و ما با چماق زبان فارسي به جان همديگر مي افتيم و آتش بياران معرکه مي نشينند کنار گود و به ريش ما مي خندند. يادم مي آيد يکي از مجلات ادبي ايران در اوج خفقان شيوه ي نگارشش را عوض کرد و ناگهان از آن روز شروع کرد به قطعه قطعه کردن کلمات. و مثلا نام من، طبق شيوه ي نگارش آن مجله بايست اينطوري نوشته مي شد: "مه ستي شاه رخي"
زيستن در غربت و مهاجر بودن هر اشکالي که داشته باشد حسن آن اين است که ياد مي گيريد با چنگ و دندان خود را بيان کنيد و تأکيد اوليه خود را بگذاريد بر رسا بودن مطلبي که قصد داريد بيان کنيد، در اين هنگام شما هيچ به اعتلاي زبان فکر نمي کنيد چون به دليل ضرورت و فوريت مسئله نه وقتش را نداريد و نه نيرويش را و هدفتان هم اين نيست بلکه مي خواهيد از کاربرد اساسي و اوليه زباني که به کار مي بريد بهره مند شويد، مگر از ابتدا زبان اختراع نشده است تا انسان نيازهاي اوليه و اساسي خود را توسط کلماتي ساده بيان کند؟ مگر در باستاني ترين کتيبه ها اين امر به خوبي نشان داده نشده است؟ مگر نگارنده در درجه اول نميخواهد بگويد: من کيم؟ در کجا زندگي مي کنم؟ در چه زماني به سر مي برم؟ چه دارم؟ چه ندارم؟
زبان براي بيان کردن خواسته ها و اميال و همچنين براي دفاع از حقوق و آزادي هاي انسان است. اعتلاي زبان و زيبا نويسي لايه هاي سطحي و پوسته هاي ظاهري و ابعادي لوکس براي اين قضيه است. حالا، آيا باز هم ميل داريد از کسي که به سختي زبانش باز شده و با جان کندن و با زحمت بسيار مي خواهد حرفي را بزند انتقاد کنيد و زبان الکنش را مسخره کنيد و از او غلط ديکته و غلط دستوري بگيريد؟ آيا باز هم مي خواهيد با يک کلمه ناچيز، معناي سخن انساني را پوچ و بي ارزش کنيد؟ آيا مايليد با يک ويرگول و يا با يک نقطه و يا با يک واژه به نگارنده اي شليک کنيد؟ آيا باز هم با اين شيوه به جنگ زرگري خود با نگارنده و يا با نوشته ادامه خواهيد داد؟
نوشتن با الفبا آغاز مي شود، پيش از هر چيز الفباي استبداد را فراموش کنيد و در ابتدا سعي کنيد الفباي آزاد نويسي و آزادگي و آزاد انديشي را بياموزيد
لطفا ديگر ننويسيد: "آ" مثل "آب" و "ا" مثل "اسب"و "ب" مثل "باج"و "پ" مثل "پول"و "ت" مثل "ترس" و غيره
بلکه بنويسيد: "آ" مثل "آزادي" و "ا" مثل "ابتکار"و "ب" مثل "بشر" و "پ" مثل "پرسش" و "ت" مثل "تبعيد" و غيره
براي نوشتن کلمات خود را پيدا کنيد. بر اساس تفکر ايراني، معمولا واژگان فارسي بر پايه انديشه ي خير وشر بنا شده است و بر دو بخش عمده تقسيم مي شود: کلمات مثبت و کلمات منفي.
الفباي روشنگري و مبارزه اين است که شما براي بهبود بخشيدن به اوضاع دنيا وظيفه داريد کلمات منفي را پيدا کنيد و آن مدام در برابر کلماتي مثبت قرار بدهيد و يا برعکس.
کلمات بد: دار، زندان، اعدام، اختناق، گرسنگي، جنگ، شکنجه، فقر، جنايت، سرکوب، قتل
کلمات خوب: صلح، آشتي، امنيت، رفاه، آموزش، فرهنگ، تفاهم، بهداشت
اگر وظيفه ي شما اين است که حقيقت را بيان کنيد، پس براي گفتن حقيقت کلمه خود را پيدا کنيد براي بيان منظور خود سعي کنيد ساده ترين کلمه را برگزنيد و در عين حال به کلمه متضادش هم بينديشيد سپس با کلمات ساده جملات ساده بسازيد
لطفا ديگر به روش گذشتگان ننويسيد: "بابا نان داد"و "مادر شير داد" و "سارا سيب دارد" و "دارا انار دارد" و "بابا دارا شد" و "مادر گدا شد"
بلکه بنويسيد: "آزادي زيبا است" و "انسان آزاد است" و "انسان فکر مي کند" و "بابا فکر مي کند" و "مادر فکر مي کند" و "من فکر مي کنم" و " من مي نويسم" و "گدا نان مي خواهد" و "او را نکشيد!" و "بگذاريد حرفش را بزند"
موقع نوشتن حتما نگران جان خود و اطرافيانتان باشيد چون نويسندگي يکي از خطرناکترين حرفه هاي دنياست ولي از نوشتن نترسيد و لطفا تا مي توانيد فارسي را غلط بنويسيد، بعدها اديبان فرهيخته ي يکار و دانشمندان باحوصله ي خانه نشين، نقطه هاي نوشته هاي شما را خواهند شمرد و جملات شما را اندازه خواهند گرفت و معلمان تاريخ، نوشته ي شما را مانند ورق امتحاني تصحيح خواهند کرد و از شما و از نوشته تان ايرادات بني اسراييلي خواهند گرفت. از اين پارازيت ها نترسيد و از ميان به در نرويد و هر چه زودتر اعتراض خود را آغشته به انواع و اقسام غلطهاي املايي و انشايي و دستوري به روي کاغذ بياوريد و حرف خود را به صورت کتبي مستند کنيد. يادتان نرود که بزرگترين نويسندگان دنيا نه معلم ديکته بوده اند و نه معلم دستور زبان. استاندال غلطهاي فاحش املايي داشت و نوشته هاي فارسي صادق هدايت، در بعضي لحظه ها، بوي ترجمه ي اصطلاح و عبارتي از زبان فرانسه را مي دهد. لطفا از نوشتن نترسيد و "خودسانسوري" نکنيد و همچنين "ديگرسانسوري" نکنيد و بنويسيد و بنويسيد و جلوي انديشه ي خود و يا ديگري را نگيريد. کاربرد زبان، در درجه اول، بيان سخني است. موج فارسي بدون غلطي در راه است قرار است باز ما را ادب کنند پس ما نبايد مودب حرف گوش کن باقي بمانيم و ترکه بخوريم تا زبان فارسي مان را زيبا کنيم و حرف زيادي هم نزنيم. قرار است که کساني مدام به ما بگويند که چه بگو و چه بپوش و چه بخور و چه بنويس و اين را چه جوري بنويس. گولشان را نخوريد! افکار خود را بنويسيد و در جايي پنهان کنيد بعدها دنيا را چه ديديد شايد فرصت بود و جاني برايتان باقي مانده بود تا نوشته هاي تان را پاکنويس کنيد ولي امروز فريب نخوريد و انديشه ي خود را پيش از نوشتن با دست خود در سطل آشغال نيندازيد.
Libellés : censure
mercredi, août 17, 2005
کاری از نانام
شهر سرطان می تَند در شبکه ی سرتاسری درد
و من امید به بهبود مرگم را از دست می دهم.
سیمان!
یبوستِ سبز ویزا می دهد
پروانه ها و علف ها در پاسپورت من می رویند
درختان اوراق هویت خود را
در جیب های باتلاقی من می جویند
کسی مهری می کوبد
و همه مدفون می شوند.
*
- شهر-
زنی پنج قِران به فاحشه ای در واژه ی شوهر می دهد
و به قتل می رسد
پروانه ای از ازدحام می گذرد
و در سرطان می افتد
درختی درشرمگاه فصل لمس می شود
و بهاری فرو می ریزد.
**
در سیمان جنگل ها مدفون است و در من فاصله
و در فاصله درخت و پروانه ها و زن
و فاصله نفرت است، نفرتِ من
که تیزی اش در دشنه ها نیز نمی گنجد
و درد است
درد
که درک می کند
بی آنکه خود به درک آید:
درد مورچه ای صورتی رنگ است
با صورتی بر جمجمه ی مَسخِ انسانی.
mardi, août 16, 2005
lundi, août 15, 2005

dimanche, août 14, 2005

vendredi, août 12, 2005
mercredi, août 10, 2005
Libellés : Shirin Neshat