چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: mai 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

jeudi, mai 31, 2007

پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی

روز شنبه 26 مه با رادیو همبستگی گفتگویی در مورد فیلم جنجالی پرسپولیس داشتم که می توانید این گفتگو را در همینجا بشنوید. عنوان گفتگو "آثار مرجان ساتراپی از دریچه چشمان مهستی شاهرخی به انگیزه نمایش فیلم پرسپولیس در جشنواره کن" است. گفتگو کننده آقای ناصر یوسفی است.

Libellés :


mercredi, mai 30, 2007

زن کشی، بلوچ کشی، زن بلوچ کشی

همسر و خانواده ی شوهرش، شبوی هیجده ساله را به بهانه ای به پارک کشیدند. او را زدند و اعضاء بدنش را شکستند. سپس هفت گلوله به سویش شلیک کردند. پس از به قتل رسانیدنش، طلاهایش را برداشتند، گوشش را به خاطر برداشتن گوشواره طلایش پاره کردند، همه ی طلاها را که برداشتند، جسدش را به نقطه ای در بیابانی دور افتاده حمل کردند و جنازه اش را همچون زباله ای دور انداختند و گریختند.

گناه شبو چه بود؟ شبو زن بود.

گناه شبو چه بود؟ شبو کرد بود.

گناه شبو چه بود؟ در کیف شبو، اقوام شوهرش شماره تلفن ناشناسی را یافته بودند.

پدر شبو می گوید: دخترم ۷۵۰ گرم طلا همراه خود داشت. آنها طلاها را با خود برده اند.

پدر شبو نمی گوید: جان دخترش چقدر می ارزید.

قتل یک زن کرد برای یک شماره تلفن

رویا فقط دوازده ساله بود

سنگسار با آجر و سنگ و بتون توسط حداقل نه مرد

فیلم سنگسار شدن دعا خلیل اسود

توجه: صحنه ها دلخراش است. فیلم صحنه به صحنه و پلان به پلان و تصویر به تصویر بارها بارها توسط سازنده ی فیلم مورد بررسی قرار گرفته است. دستها و پاها و سنگها و آجرها و سر افراد مجرم همگی با فلش مشخص شده است. تاکنون چهار نفر از نه نفر مجرمان این قتل وحشیانه و عمدی را به جرم سنگسار دعا خلیل اسود دستگیر کرده اند ولی مجرم اصلی هنوز متواری است.

زنده به گور شدن نجات توسط پدرش

افغانستان بی نقاب: مستندی در مورد زنان افغان


mardi, mai 29, 2007

روزگار تیره...

آن نقابداران کی اند؟ چرا این طور رفتار می کنند؟ چرا این رفتار خشونت بار همچنان ادامه دارد؟ هدفشان از این نمایشات خیابانی چیست؟ به راستی که در دوران تیره ای زندگی می کنیم...
آیا خبر هک شدن برخی از سایتها و وبلاگها را دیده اید؟ شبیخون اینترنتی است یا چی؟ به صورت اتوماتیک است یا ... چی؟
یعنی داریم به عقب برمی گردیم؟ باز هم عقب تر... به قانون قرون وسطا و قانون قبیله و غیرشهری و ... تا کجا قرار است به عقب برگردیم؟

امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.

اين چه زمانه ايست
که حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زيرا دوستانی که در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.

اين درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنيد: اين تنها از روی تصادف است
هيچ قرار نيست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.

از قديم گفته اند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگير
اما چطور می توان خورد و نوشيد
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بيرون کشيده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است.
اما با همه اين حرفها باز هم می خورم و می نوشم.

من هم دلم می خواهد از روی خرد زندگی کنم
در کتابهای قديمی آدم خردمند را چنين تعريف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و اين عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نيکی پاسخ گفتن
آرزوها را يکايک به نسيان سپردن
اين است خردمندی.
اما اين کارها بر نمی آيد از من.
راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم.

برتولت برشت/ ترجمه علی امینی

_______________________

این را دوستی در پیامی برای تسکین دادنم نوشته بود و همین تسکینم داد.


dimanche, mai 27, 2007


پرسپولیس فیلم کارتونی ساخته ی مرجان ساتراپی و ونسان پرنو یکی از دو فیلم منتخب هیئت داوران فستیوال فیلم کن در سال 2007 شد.
/ مرجان ساتراپی و ونسان پرنو هنگام دریافت دپیلم افتخار/ عکسی دیگر/ یک پیروزی دونفره/

عکس دوم: کارلوس ریگاداس کارگردان مکزیکی هنگام دریافت دپیلم افتخار، مرجان ساتراپی و ونسان پرنو نیز در عکس دیده می شوند.
سایت فستیوال کن
ویدئو فستیوال
عکسهای فستیوال
انعکاس خبر در بی بی سی فارسی
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی
پیام دو برنده منتخب داوران
با تبریک فراوان
مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان
شنبه در مورد پرسپولیس با رادیو همبستگی گفتگویی داشتم که فایل صوتی اش را در همینجا خواهم گذاشت
پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی
پرسپولیس اعدام باید گردد/ رامین مولایی
فیلم پرسپولیس و سفیران جمهوری اسلامی/ بصیر نصیبی
سلام و سپاس به مرجان ساتراپی/ شکوه میرزادگی

Libellés :


samedi, mai 26, 2007


عزیزان همه با بخوونیم و بخندیم،
که امشب شب عشقه، که امشب شب عشقه
همین امشبو داریم،
چرا قصه ی دردو برا فردا ندازیم؟

ویدئو آهنگهای مهستی

ویدئو آهنگهای هایده

هایده و مهستی: آی بهاره، آی بهاره

شب عشق

به یاد هایده
خواهران خوش صدا، صدای ملکوتی شما می ماند!
_________________
پ. ن.: می دانیم که مهستی سرطان دارد و در بیمارستان بستری است.
از صمیم قلب آرزوی بهبودی و بقایش را دارم.
___________________
خبر موثق: خوشبختانه مهستی هنوز زنده است

کنسرت دریا داور و زیبا شیرازی

کنسرت دریا داور 28 و 29 مه در پاریس
ویدئوی کنسرت دریا داور
کنسرت زیبا شیرازی سوم جون در تورنتو
کلیپ بازگشت زیبا شیرازی/ کاری از مسلم منصوری

vendredi, mai 25, 2007

امشب: ماجرای ناموس پرستان

ماجرای ناموس پرستان نمایشنامه ای ناشناخته و خنده دار از غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) است که امشب، ساعت هشت شب در آن طرف کره زمین، توسط گروه ری را به روی صحنه می آید. ماجرای ناموس پرستان یکی از دو نمایشنامه ایست که در کتاب عاقبت قلمفرسایی و این به آن در توسط نشر آگاه در سال 1354 در تهران به چاپ رسیده است.
در کتاب عاقبت قلمفرسایی و این به آن در هر نمایشنامه ای دو نام دارد. نمایشنه اول: "عاقبت قلمفرسایی" یا "تشنهء انتقام" است و نمایشنامه دوم: "این به آن در" یا "ماجرای ناموس پرستان". این نمایشنامه های ساعدی بسیار تفریحی ولی ناشناخته اند چون ساعدی آنها را در ساعتهای شبانه و هنگامی که در مطب کشیک بوده، یک شبه می نوشته و بنابه گفته ی برادرش بسیاری از این نوع نمایشنامه هایش را صبح روز بعد دور می ریخته است.
عکسهایی از تمرینات نمایش را در اینجا ببینید و ضبط صدای نمایشنامه را توسط بازیگران در اینجا. توجه داشته باشید که یکی از رمان نویسان خوب مهاجرت در این نمایش ایفای نقش می کند. همان که نه خیلی جوان است و نه خیلی چاق... و اگر گفتید اسمش کیست؟ یک راهنمایی کنم؟ اسم کوچکش با سین شروع می شود و اسم و فامیلش هر دو با نون تمام می شود. بازم بگم؟ ساکن کاناداست و... بگید دیگه؟

jeudi, mai 24, 2007

ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی

mercredi, mai 23, 2007

داستان "مثل من" از پرتو نوری علاء

داستان "مثل من" ار پرتو نوری علاء را اینجا بخوانید و نقد خانم گوشه گیر بر همین داستان را، باز هم در همینجا. یادآوری می کنم که چندی پیش معرفی و نقد کوتاهی بر کتاب مثل من از خانم نوری علاء را در چشمان بیدار منتشر کرده بودم.
توجه: بخش نظرخواهی چشمانی دیگر باز است. می توانید مستقیماً برای خانم نوری علاء و یا خانم گوشه گیر پیام بگذارید.

پرتویی از مهر یا نامه ای از پرتو نوری علاء

سلام مهستی خانم عزیزم. خسته نباشی از این همه تلاش پُربار. متأسفم. نه برای تو که وبلاگت را سانسور کرده اند، بلکه برای آن جماعت جاهل و ترسویی که از انتشار کلمه به اندازۀ رگبار مسلسل می ترسند. اما تلاش زنانی چون توست که سرانجام کمر جهل و نادانی و خشونت را خواهد شکست. سبز باشی.

باور نمی کنی که تمام دیشب خواب می دیدم کنار تو و چند زن دیگر هستم. دیگران را نمی شناختم، با تو گفتگویی دوستانه داشتم. خواب نبود. کابوس بود. اما کابوسی شیرین و معنی دار. ما زنده بودیم، اما تکه هایی از تنمان را کنده بودند. و ما باید برای آن تکه های خونین و جدا شده کاری می کردیم. و من تکه های تن تو و خودم را در گلدانی پُر نقش و نگار کاشتم تا از ما فردا گلی تازه بروید. زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. یکسر به سراغ ایمیل هایم رفتم. وقتی ایمیل تو را و خبر بلاک شدن وبلاگت را دیدم حیرت کردم. اما پایداریت را در انعکاس صدای زنان به هر شکل و نحوی که شده ستودم.

ممنونم که به یادم هستی و با محبت همیشگی ات کارهایم را منتشر می کنی. دلم می خواهد روزی تو را از نزدیک ببینم. بسیار دوستت دارم.

لس آنجلس، 22 ماه می 2007 میلادی

پرتو نوری علا


mardi, mai 22, 2007

نمایشگاه ساموئل بکت


نمایشگاه بی نظیر ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو از چهاردهم مارس آغاز شده است و به نظرم این یکی از مهم ترین اتفاقات هنری و فرهنگی در پاریس است ولی اخبار خشونت آمیز داخل ایران و اصولاً در منطقه خاورمیانه مجالی نمی گذارد تا درباره این نمایشگاه بنویسم.
تا به حال چند مقاله و مطلب در مورد بکت نوشته بودم که در مجلات خارج از کشور به چاپ رسیده بود که آنها را هم پیدا کردم ولی برای گذاشتن آن مقالات بر روی اینترنت ناچارم از نو آنها را تایپ کنم. قول می دهم در روزهای آینده حتماً و حتماً در مورد این نمایشگاه بنویسم و شما را از اخبار هنری پاریس بی خبر نگذارم.

نمایشگاه ساموثل بکت تا بیست و پنجم ژوئن ادامه دارد

جنایت مقدس فیلمی مستند است درباره ترور چهره های سیاسی و فرهنگی ایرانیان در خارج از کشور: از شاپوربختیار گرفته تا فریدون فرخ زاد. دیدن این فیلم را به کسانی دچار آلزایمر تاریخی اند و یا برای خود صغر سن گرفته اند و از شکاف بین نسل ها و از نبودن اطلاعات و بالاخره از بی خبری خود حرف می زنند توصیه می کنم. البته ترورهای سیاسی امیرکبیر یا میرزاده عشقی و کسروی را هم ما نبوده ایم و ندیده ایم ولی آیا می توانیم حاشا کنیم که نمی دانیم و خبر نداریم و ...؟
مدت فیلم 43 دقیقه است
از دور بر آتش: سایت رضا علامه زاده

dimanche, mai 20, 2007

برابری می خواستیم ولی به بربریت رسیدیم

هنوز از سنگسار آن دختر کرد گیجم. دعا توی خوابهایم می آید و هر دو سنگ می خوریم. ده روز طول کشید تا جیگرش را پیدا کردم که فیلم سنگسار دعا را ببینم. و باز بین سه بخش دو روز فاصله بود. حالا بلوک سیمانی سرم را می شکند ولی عده ای بی اعتنا با موبایل از ما فیلم می گیرند. آن دو نظامی با جلیقه های ضدگلوله کی بودند؟ چرا هیچکس مانع شان نمی شد؟ کردستان عراق بود؟ دعا هفده ساله بود و اول جوانی. ولی رویا از دعا هم جوانتر بود. رویا فقط دوازده ساله بود و یک طفلک بلوچ، رویا باید مدرسه می رفت و ناگهان با رگبار گلوله تمام شد. و یا نادیا انجمن که شاعره ای شناخته شده بود و در آغاز راه و ناگهان زیر مشت و لگد و یا به قول افغانی ها "لت و کوب" شوهرش جان سپرد. از زنده به گور شدن نجات به دست پدرش نگفته بودم؟ بله! قرن بیست و یکم است و من در پاریس هستم ولی خوابها و زندگیم پر از سنگ است و گلوله. هر آدمی که کشته می شود من هم می میرم و هر سنگی پرتاب می شود به سر من اصابت می کند. پر از زخمم. پر از درد. خرد و خمیرم. آل و لاشم.
راستش کلمه پیدا نمی کنم برای نوشتن این وحشیگری! این همه خشونت! اینهمه بربریت! در کدام قرن هستیم؟ آنجا کجاست؟ اینها کی اند؟ این جوانان بلندبالای نقابدار را می گویم. این تئاتر خیابانی جنایت! این گه خوری و با آفتابه بر گردن دور شهر گرداندن! میکروفونش را ببین! گرفته جلوی دهن متهم تا اعتراف کند؟ به چی؟ این است آن گفتمان مدنیتی که چند سال مغزمان را با آن خوردید؟ هنوز هم مضحک نویسان تان دست بردار نیستند! سنگ پای قزوین را هم از رو برده اند! روی این جنایات می خواهید ماله بکشید؟ گذشته را فراموش کرده اید؟ حالا هم کورید و دوره ی بربریت را نمی بینید؟ بله در ایران موز و آناناس موجود است چون حکومت بازاری با فروش کالا زنده است. آنها همه چیز را می فروشند: زن. مرد. بچه. برده. کلیه. چشم. اعضاء بدن. و دلقک هایشان می گویند چیزی نشده و همه چیز خوب است و همه چیز بر وفق مراد است. شرم بر شما که دروغ نویس اید و دروغ ساز و فقط با دروغ زنده اید! راستی تا کی می خواهید دروغ بگویید؟
دستگیری اراذل و اوباش
دومین شب جمع آوری اراذل و اوباش در محله کیانشهر
مبارزه با "اراذل"؛ عملیات شبانه پلیس نقابدار
جشن خشونت/ بیژن روحانی
درگیری خونین پلیس با زنان در میدان هفت تیر تهران
زنان خونین چهره/ پرویز داورپناه
زنده به گور شدن نجات توسط پدرش
قتل یک زن به خاطر یک شماره تلفن

samedi, mai 19, 2007

نامه منتشر نشده ای از فروخ فرخ زاد

بیش از چهل و سه سال از انتشار مجموعه شعر تولدی دیگر میگذرد، به همین مناسبت، نامه ی منتشرنشده ای از فروغ فرخ زاد را برای اولین بار منتشر می کنیم:
اینجانب، فروغ الزمان فرخ زاد دارنده شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران هر گونه ارتباط خود را با عوامل انقلاب اسلامی تکذیب کرده و بسیار متحیرم که چرا سالهای اولیه کتابهایم آنهمه سانسور شد و حالا با مقدمه ای حاکی از این که در اشعار و کلمات کتابم هیچ گونه دخل و تصرفی نشده است باز با سانسور فراوان از سوی ناشر به چاپ می رسد و پخش می شود. ب
سیار متاسف تر می شوم وقتی می بینم خواهر بزرگم با همکاری و پشتوانه عوامل دولتی و در قبال دریافت مبالغی در این مورد سکوت کامل اختیار کرده است. خواهر بزرگم در مورد قتل برادرمان فریدون هم سکوت اختیار کرد و اسکناس شمرد و اعمال خواهر بزرگم به من که چهل سالست فوت کرده ام هیچ گونه ربطی ندارد.
من، فروغ الزمان فرزند چهارم توران وزیری تبار نام خانوادگی فرخ زاد دارنده شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران هر گونه ارتباط خود را با اصلاح طلبان و به خصوص با اصلاح طلبان فمینیست تکذیب کرده و یادآوری می کنم که چهل سال پیش بر اثر تصادف اتوموبیل ناگهان درگذشتم و اتفاقات بعد از این تاریخ به من هیچ ربطی ندارد و در آن هیچ نقشی نداشته و ندارم.
من، فروغ الزمان فرخ زاد دارنده شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران به همکاری و ارتباط عاشقانه ی خود با الف. گاف. اعتراف کرده ام و ایشان نیز حدود چهل سال است که هرچه خصوصی بود و در بین ما بود را افشاء کرده اند و سوگند می خورم در چهل سال گذشته و یا از زمان فوت من تاکنون هیچ چیز بین ما نبوده است و هر چه باشد مربوط به گذشته است. د
ر اخبار پس از مرگم نوشتند: فروغ فرخ زاد در زمان تصادف فقط سی و هفت تومان و هفت ریال و یک پاکت سیگار در کیفش داشت. الف. گاف. با من بسیار مهربان بود و پس از مرگم آپارتمان و وسایل مرا به یادگار برای خود نگه داشت، همان طور که پیش از مرگم، مبلغی را که در فستیوال فیلم جایزه برده بودم برای خود نگه داشته بود. چندی پس از مرگم، الف. گاف. آپارتمانم را به پسر خود واگذار کرد. الف گاف، معشوق من، مرد بسیار با شخصیت و با پرنسیپی بود.
من، فروغ الزمان فرخ زاد دارای شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران براستی هر گونه ارتباط خود را با شخصی به نام مهشید انکار کرده و صریحاً اعتراف می کنم هیچ گونه نسبت و یا شباهتی با این شخص نداشته و ندارم و تقارن ناگهانی روز تولدم با ایشان را در سال گذشته یک تصادف شوم تلقی کرده و هر نوع ارتباط و یا شباهتی بین خود با ایشان را به کل تکذیب کرده و دروغی محض می پندارم.
من، فروغ الزمان فرزند محمد نام خانوادگی فرخ زاد دارنده شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران، ساعت چهار و نیم روز دوشنبه 24 بهمن ماه 1345 به علت خون ریزی مغزی ناشی از تصادف اتومبیل در تقاطع خیابان لقمان الدوله ادهم و چهاراه مرودشت واقع در منطقه دروس در شمال تهران در گذشتم و اکنون هیچ ارتباطی با طرح های امضا جمع کنی و یا نگارش منشوری برای بانوان کشورم ندارم. جسد من چهل سال است در آرامگاه ظهیرالدوله آرمیده است.
روحم شاد، روانم زنده، نامم پاک باد/ فروغ فرخ زاد
نمونه ای از دستخط فروغ فرخ زاد

زندگی ادامه دارد

زندگی همیشه ادامه دارد. می شود فقط یک پا داشت و باز هم ایستاد و هنوز روی یک پا رقصید و باز از ندگی لذت برد. البته اگر اجازه ی رقصیدن را از شما نگیرند...

vendredi, mai 18, 2007

اسمش را نگو!

در زبان فارسی هر کاری دلت می خواهد انجام بده فقط اسمش را بر زبان نیاور. وحشت از کلمه و اعتراف تا حدی است که سانسور عظیمی در روان و روحیه و فرهنگ ایرانی به وجود آورده است. انگار وقتی اسامی را عوض می کنیم آن عمل، دیگر آن کارکرد اولیه را ندارد و زشتی و بار گناه آن عمل، اگر گناهی وجود داشته و اشکالی در مشروعیت بخشیدن به آن عمل مشاهده می شده است اکنون توسط کلمات جدید دیگر به کل رفع و رجوع شده است.
پس دیگر نگوییم همجنسگرایی، بهتر است بگوییم: شاهد و شاهدبازی
مردی از عشق مردی دیگر، زن و بچه و خواب و خوراک فراموشش می شده و از این سوی دنیا پای پیاده راه می افتاده به آن سوی دنیا تا برود و در کوی دوست منزل بگزیند و شمس و قمر و گردش اخترانش همان دوست باشد و ما می گوییم شاهدبازی است و عرفان است و اصلاً به کل منکر آن جنبه از همجنس خواهی و هم جنس طلبی این دو مرد می شویم.
ادبیات ایران پر است از روابط همجنسگرایانه - یعنی ببخشید شاهد بازی و عرفان - حکایات عبید چیست؟ شوخی است؟ عرفانی است؟ همجنسگرایی مردان در ادبیات ایران چیزی آشکار است که با چاشنی شعر و عرفان درآمیخته و ما شعرش را می خوانیم و عرفانش را مورد تمرکز قرار می دهیم و در برابر همجنسگرایی علنی و آشکاری که در این داستانها وجود دارد سکوت می کنیم چون تاب اعتراف را نداریم و توان به کار بردن کلمات دقیق و درست را نداریم و اسم این سانسور را گذاشته ایم "عفت کلام!"
واقعیتش این است که جامعه ای تا به این حد مردپسند و مردسالار، عمیقاً همجنسگرا هم هست و واقعیت دیگر این که چنین جامعه ای زن را فقط برای خدمات منزل و تولید مثل می خواهد و گفت و شنود و نشست و برخاست و تصمیم گیری ها همه توسط مردان و برای مردان است. در چنین فضایی نمایش و تظاهر به اوج می رسد و مردان برای تظاهر به مردانگی و نمایش رجولیت خود نمایش زنباره بودن را در می آورند و چون نمایش است و هیچ انتخاب و کشش واقعی و انسانی یی وجود ندارد از هیچ موجود ماده ای نمی گذرند.
در چنین فضایی سنتی، شخص اصلاً فرصت خودیابی پیدا نمی کند. دختر اگر باشی زود شوهرت می دهند و رنج زن جوان همجنسگرایی را مجسم کنید که به زور شوهرش داده اند و هر شب مجبور است با مردی که هیچ میلی به او ندارد همبستر شود. مرد جوانی را مجسم کنید که زنش داده اند و با زنی که هیچ میلی به او ندارد همخوابگی می کند تا انجام وظیفه کرده باشد و برای فامیل بچه ای تولید کند. همجنسگرایی خفته و سرکوب شده و دگرجنسگرایی اجباری و سنتی با هم در تضاد اند و افراد را پیچیده و دو شخصیتی می کند. سعی می کنند نبودن جنس مخالف را دلیلی برای همجنسگرایی و آمیزش با جنس مخالف تلقی کنند. ابن امر ممکن است در پادگان و یا زندان رخ بدهد ولی همه ی جامعه که در پادگان و یا زندان نیست. پس...؟ در چنین فضای مردسالاری است که میل همجنسگرایی خود را مخفی می کند تا به شکلی پنهانی به حیات خود ادامه بدهد و برای پنهان کردن میل خود ناچار است تمام نشانه های همجنسگرایی را نفی و رجولیت کامل و قادر خود را به اثبات برساند.
در این فضاست که هموفوبیا یا ترس از همجنسگرایی باعث می شود فرهنگ مردسالار با همجنسگرایان واقعی رفتاری تحقیرآمیز و خشونت آمیز داشته باشد. گاهی همجنسگرایان را چه زن و چه مرد مورد تجاوز قرار می دهند چرا که گمان می برند اگر مردی همجنسگراست پس تنش می خارد و اگر زنی همجنسگراست چون مردی پیدا نشده که ترتیبش را بدهد و او را بگاید. در چنین تفکری، فرد نمی تواند بپذیرد که همجنسگرایی کششی است که در فرد همجنسگرا وجود دارد و از روی ناچاری و یا کمبود جنس مخالف در کنارش نیست. و راستی مگر انسان حیوان است که با هر گوشت نرم و گرمی بیامیزد و قدرت انتخاب و میل نداشته باشد و فقط بخواهد فوراً وظیفه ملی و میهنی خود را ایفا کند؟
اینها را نوشتم چون گمان می برم قرن بیست و یکم زندگی می کنیم و بالاخره یکی بایست رک و پوست کنده اینها را می گفت.
_________________________________
مطالب مرتبط: شاهد و شاهدبازی در ادبیات ایران/ سیروس شمیسا
نگاهي به كار تحقيقي «شاهد بازي در ادبيات فارسي» / شهرنوش پارسي پور
تفاوت "همجنسگرا " با همجنس‌باز و بچه‌باز در چیست؟/ آواز
دگر جنس گرایی اجباری، تفکر دگر جنس گرایی و هم جنس گرایی در گفتمان فمینیستی / کریستینا تورمر ـ روهر
گذر زن از اندرونی تا نوشتن همین/ ویدا قنبرپورآموزش كليشه هاي جنسيتي از دوران پيش از دبستان / اسمـرتوبـك / هستيا
زن در فرهنگ عامه / فریده ثابتی
فرهنگی که زن را وادار به همحوابگی می کند / مریم انصاری
زبان و بار جنسیتی آن/ رزا روشن
سوء قصد ادبی زنان به واژه های مردان/ آتوسا سلطانزاده

jeudi, mai 17, 2007

چگونه با هموفوبیا مبارزه کنیم؟

این مطلب را در وبلاگ رامین مولائی دیدم و بعد هم واکنش زن ایرانی و رفتم دنبالش که ببینم قضیه چیست. لطفاً این مطلب را بخوانید:

" ما از کی منحط شدیم؟ ...
شايد از زمانی که ديوار برلين را ريختند تعادل دنيا به هم خورد و همه چيز ضايع شد و رفت... دنيا عوض شده، و به وضعيتی رسيده‌ام که نه تنها از ديدن برخی چيزها شاخ در نمی‌آورم، بلکه تعجب هم نمی‌کنم. اصلاً تعجب نمی‌کنم وقتی می‌بينم دو مرد خوش بر و بالا آرنج‌هاشان را در هم حلقه کرده‌اند و از کليسا در آمده‌اند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پله‌ها، عده‌ای براشان کف می‌زنند، و چند جا هم زن‌ها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودی‌شان را بخوابانند دارند از هم لب می‌گيرند. دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شده‌اند تمام مدت خودشان را به هم می‌مالند و نيش‌شان باز است!

عباس معروفی
حضور خلوت انس
دوشنبه 24 ارديبهشت 1386 - 14 مه 2007
http://maroufi.malakut.org/archives/2007/05

آیا این هموفوبیا نیست؟ توجه داشته باشید که نویسنده اصفهانی است و خبر دارد که هشتاد همجنسگرا را در اصفهان دستگیر کرده اند و ببینید ایشان که نان آب و بوقلمون تبعیدش را می خورد و میکروفون رادیو زمانه اش را دارد چگونه مسئله همجنسگرایی را می بیند:

اصلاً تعجب نمی‌کنم وقتی می‌بينم دو مرد خوش بر و بالا آرنج‌هاشان را در هم حلقه کرده‌اند و از کليسا در آمده‌اند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پله‌ها، عده‌ای براشان می زنند، ... دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شده‌اند تمام مدت خودشان را به هم می‌مالند و نيش‌شان باز است" !

این از نگاه نویسنده به مردان همجنسگرا! حالا برویم سراغ نگاه ایشان به زنان همجنسگرا:

و چند جا هم زن‌ها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودی‌شان را بخوابانند دارند از هم لب می‌گيرند.

توجه داشته باشید که از نظر این نویسنده، زن از حسودی اش است که همجنسگرا می شود!!! حالا مخاطب نویسنده کیست؟ جوانان؟ جوانانی که در مکتب ایشان درس قصه نویسی و زندگی می آموزند و ایشان که در پایگاه تبعید مستقر شده و از دور با این نوع نگاه، فساد و انحطاط جامعه غرب را می بیند و انگار از ته دل از حمله به هشتاد همجنسگرا و برقراری عدالت جنسی در زادگاه و حفظ سنت و حفظ نقشهای سنتی زن و مرد خشنود باشد؛ (همان نقش هایی که در آن مرد وظیفه اش کردن است و زن وظیفه اش گاییده شدن و الی آخر.)

ببخشید ولی مگر حزب الله شاخ و دم دارد؟ آیا دیدن همجنسگرایان انحطاط اخلاقی است؟ آیا صیغه های یواشکی و زنباره ای مردان ایرانی اوج اخلاقیات است؟ آیا این همان هموفوبیا نیست که در درون این نویسنده زندگی می کند و حالا دارد آن را نه تنها حفظ که تایید می کند و اشاعه می دهد؟

بعله دیگر. نظم اختران به هم خورده. ما از کی منحط شدیم؟ ما منحط شدیم. و جمله ی نهایی استاد قصه نویسی رادیو زمینه: سرگشته‌اند و دارند بر می‌گردند.

آقای نویسنده قلم شما دیگر زرین نیست. زردی رنگ قلم شما از نوعی دیگر است. واقعاً متاسفم برایتان.


روز جهانی مبارزه با هموفوبیا

بیست و هفت اردیبهشت یا روز هفده مه، روز جهانی مبارزه با هموفوبیا است. هموفوبیا اصلاً چیست؟ و چرا بایست با آن مبارزه کرد؟
نیلوفر بیضایی در مصاحبه ای این مسئله را به خوبی شرح داده است. این مصاحبه و توضیحات نیلوفر بیضایی را حتماً بخوانید چون در ادامه اش حرفهایی دارم.

mercredi, mai 16, 2007

ادبیات پیروز است

چه کسی فکر می کرد که هدایت بیشتر از "پورنوگرافی در ادبیات" خواننده داشته باشد؟ وقتی "پورنو گرافی و ادبیات" را نوشتم خواستم یک بار برای همیشه تکلیفم را با پدیده ی پورنو در ادبیات مشخص کنم و خلاص. علتش هم موج پورنو نویسی به عنوان نوعی از ادبیات نوین بود که بیشتر زاییده ی ممنوعیات است تا خلاقیت های ادبی. نوشتم ادبیات می تواند پورنو باشد ولی لزوماً هر پورنویی ادبیات نمی شود و مثال مشخصی هم آورده بودم. اهمیت پورنو در ادبیات همان قدر است که در زندگی؛ ولی همه ی زندگی نیست. شخصیتهای داستان می توانند مبتدل و پورنو و شهوانی و بیش از حد جسمانی باشند ولی ادبیات کارش نشان دادن و کشف این آدمها و لحظه ها و امیال به شیوه ای هنرمندانه است. ژرژ باتای و مارکی دو ساد آثاری نوشتند که در عین پورنوگرافیک بودن و لحظات و شخصیتهای سادو/ مازو داشتن، عمیق و هنری و ماندنی هستند. ژرژ ساند و مادام دو استال و... آنائیس نن و زنانی دیگری به تشریح اروتیسم و روابط عاشقانه و زمینی و جسمانی پرداختند که در عین اروتیسم قوی خود بسیار خواندنی و ماندنی اند؛ چرا که به انسان و خواسته های زمینی و پاسخ گفتن به امیال تن می پردازند و انسان در تن و با تن خویش زندگی می کند. ولی مگر آیا انسان فقط تن است و بس؟ برخی از شخصیتهای در جستجوی زمان از دست رفته اثر پروست مبتذل و بیمارگونه و سادو/ مازو هستند ولی اثر مبتذل و بیمارگونه و سادو/ مازو نیست بلکه پروست با برشی عمیق، تمامی این فراز و نشیب های روح آدمی را به خواننده نشان می دهد تا به کشف خود در سیر دراز زمان برسد. این برداشت را از شاهرخ مسکوب به امانت گرفته ام. شاهرخ مسکوب در کتابش "روزها در راه" وقتی به خواندن پروست می پردازد، شخصیتهای مبتذل پروست را در اثری به این عمق و وسعت، به این نحو تحلیل می کند.
نکته ی دیگر این است که گمان می کنم اولیای امور ترجیح می دهند که بیشتر خوانندگان گرفتار خواندن آثاری پورنو و پایین تنه ای باشند تا خواندن آثاری هشیار کننده و بیداری بخش. با یک چنین نگاهی حتا می شود گفت که سوق دادن خوانندگان جوان به سوی آثار پورنو و ادبیات پایین تنه ای نوعی کمک به سانسور و در جهت خفه کردن ادبیات واقعی است. آیا می شود به صراحت گفت: در چنین شرایطی است که رکیک نگاری و پایین تنه نویسی تبدیل به موجی از ابتذال می شود؟
____________________
مطالب مرتبط: آندره آدورکین تحلیل بسیار جالبی از پورنوگرافی دارد
دو فصل از کتاب پورنوگرافی با ترجمه سپیده همراز را در اینجا بخوانید
و فصل پورنوگرافی، زنان در تملک مردان قدرت را در اینجا
حرفهایی درباره تک گویی های واژن اثر او انزلر/ عزت گوشه گیر
من هم در مورد این نمایشنامه مطلبی نوشته بودم که چند سال پیش چاپ شد و برای گذاشتن بر روی اینترنت ناچارم دوباره تایپش کنم و تاکنون فرصت نشده است


mardi, mai 15, 2007

حس سابیدگی

این روزها خیلی خسته ام. فرسوده شده ام. از نوشتن است. نوشتن، مدام به تنم سنگ پا می کشد. هر چیزی که می نویسم نه، ولی بعضی از نوشته ها مرا می ساید. روحم نازک می شود و حسم خراشیده. گاهی مجبورم تنم را بگذارم و خودم بروم در جلد آدمهای دیگر، زنان دیگر و مردان دیگر. مجبورم بروم دور. مجبورم بروم به زمانهای پیش. کیلومترها بدوم. سالها به عقب برگردم. بایست همه چیز را از نو بسازم وقتی به خودم برمی گردم تنم دیگر نا ندارد و روحم زخمو و خون چکان است. در سفرهایم سرم به وقایع گیر می کند. گذشته موهایم را دور دستش می پیچاند و پیکرم را با خود به روی زمین می کشد. وقتی برمی گردم دیگر نیستم من. من سالها پیش مرده ام. هر روز می میرم و هر روز هم چیزی می سازم. زمانی که نبود را و مکانی که هرگز نبوده است را و منی که هرگز وجود نداشته است را. کار سختی است ساختن اینهمه محال، الان خسته ام بایست بخوابم. بایست ترمیم شوم. در خوابهایم، هم داستان می بینم پس: هنوز زنده ام.

lundi, mai 14, 2007

زبان بالغ

دیروز برای اولین بار در زندگیم کلمه ای را به کار بردم. همیشه این کلمه برایم نوعی فحش تلقی می شد، فحش بدی که خیلی هم حد و حدودش را نمی دانستم. کلاً یعنی بد! یعنی خیلی خیلی بد! آن قدر تردید داشتم و آن قدر واهمه، که پیش از نوشتن، حتا می شود گفت از آن کلمه ترسیدم. رفتم و فرهنگ لغات را نگاه کردم و بعد ترسم ریخت. "مزدور" یعنی کسی که مزد می گیرد تا کاری را انجام دهد. حالم بهتر شد.
"مزدور" و یا "مأمور" واقعیت کلمه ای بود که می خواستم بنویسم. "مزدور"، آره "مزدور"، خود خودش بود. نوشتم "مزدور" و انگار آن بغضی که مدتها بود ته گلویم را می فشرد آب شد و به راحتی آن را قورت دادم.
امشب برای مشق شب پنج بار، یا شاید هم ده بار بنویسم "مزدور" تا دستم روان شود. مادر این تو بودی که حرف زدن یادم دادی و تو بودی که خواندن و نوشتن یادم دادی. حالا که تو نیستی بایست خودم به تنهایی زبانم را از نو بیاموزم. باید از نو، در جایی بیرون از زهدان تو، زبان جهان بزرگ را یاد بگیرم و هر حرفی را مانند تکه ای از پازل بر سر جای خود بگذارم. هر کلمه جایی دارد و هر کلمه معنایی دارد. باید معنا را به کلمه برگردانم و باید کلمه جای درست خودش را در زبانم پیدا کند تا بتوانم خود را بیان کنم. باید این پوسته را بشکافم و از نو به دنیا بیایم. باید بند نافم را خودم پاره کنم. باید رها شوم در جهان. حالا دیگر بزرگ شده ام. خودم به تنهایی پدر و مادر و وطن خودم هستم. خودم زبان خودم هستم. خودم هستم که می فهمم "مزدور" یعنی مزدبگیر و مزدبگیر نمی تواند آزاد و مستقل باشد و یا برای آزادی و استقلال بکوشد. "مزدور" رشته ی حیاتی اش پول است. پول مانند بند ناف "مزدور" را به مادرش "قدرت" متصل می کند. آنها همیشه به هم وابسته اند. "مزدور" سر جای خودش است و جایش هم به خوبی مشخص است فقط این منم که نبایست اشتباه کنم.
مادر، می نویسم: او "مزدور" است و می نویسم که مزدورها را دوست ندارم و به خوبی این را می دانم که اگر اتفاقی بیفتد دیگر کودکی نیستم که بتواند به دامان مادرش پناهنده شود و دیگر مادری در کار نیست. دیگر نه پناهگاهی دارم و نه مادری و نه وطنی. حالا فقط یک زبانم. من فقط یک بیانم. جاری می شوم چرا که تقدیر من در جاری شدن و رسیدن به چیزی است که هنوز نمی دانم چیست.
من زبانم. زبان جاری ام من. روانم و زلال. شیشه ای ام. آبگونه ام و روانم. روان. روان به سوی چیزی که مرا به سوی خود می کشد. نوشتم "مزدور" و از نو زاده شدم. نوشتم "بالغ" و بالغ شدم. نوشتم "زنده" و زنده ام. زبانم را خودم می نویسم و کلماتم را خودم پیدا می کنم و از هیچ، چیزی می سازم و از هیچ، تهی می شوم. سرانجام واژه می شوم و روان می شوم به سوی تو، تو که روزی خالقم بودی.

dimanche, mai 13, 2007

فیلم مرگ یزدگرد از بهرام بیضایی

فیلم مرگ یزدگرد مجلس شاه کشی از بهرام بیضایی/
بخش اول: یک ساعت و هفت دقیقه /
بخش دوم: سی و نه دقیقه/
لینک از بالاترین

توی مرداب ذهنیش نشسته و با قاطعیتی عظیم به جای ما فکر می کند. به جای ما حرف می زند و خلاصه مرتب می برد و می دوزد. می گوید شش سال پیش مطلبی را نوشته و الان بی برو و برگرد باز همان قاطعیت شش سال پیش را دارد. مثل یک انگل با نگاهی پر از گناه و جرم به مهاجر و به تبعیدی می نگرد و قرار است این بحث شیرین را در رادیو مورد بحث و زمینه چینی قرار بدهد. خواندن این نوشته از جانب یک مضحک نویس برای شناخت روانشناسی توابان و تواب سازان بسیار مفید است و به شما توصیه می شود حتماً آن را بخوانید تا بفهمید با چه مارمولکهایی طرف هستید و خواهید بود. بعله! سرانجام تئوری نسبیت با قاطعیت تمام، توسط یک تواب اصلاح طب از نو کشف شد. نوشته بدون هیچ گونه استنادی پر است از تهمت و توهین به مهاجران و در جهت ماله کشی و دستمال کشی از مابهتران! جاده صاف کن است دیگر! ایشان اول شوخی شوخی ... دارند تست می کنند تا ارزیابی کنند بعد... چون قرار است این نسبیت مضحک و آن استقلال زمینه چی، همه را توبه داده و سرافکنده و نادم از گذشته ای خیالی، به واقعیت کشوری که دیگر از آن ما نیست، به اسارت یا به قول خودشان به سوی مذاکره و دموکراسی ببرند... چرا برنمی گردد؟ چرا آمده؟ ماموریت ندارد؟ از جان ما چه می خواهند؟ مشروعیت جانم! مشروعیت! می خواهند ما به تمامی مرداب سالیان غیبت مشروطیت ببخشیم و سرمان را فرو کنیم آن تو و خفه شویم. همین و همین! بایست ساکت بمانیم تا کار خود را بکنند.
راستش هیچ خیال ندارم به روزنامه و یا سایت پرخواننده ای که این مطالب پر افترا و توهین و تحقیر را منتشر می کند اعتراض کنم و یا بروم در بحث زمینه سازی برای مشروعیت بخشیدن به ایشان شرکت کنم و خلاصه بازارگرمی کنم برایشان. نع! چه چیزی برایم مانده که از دست نداده باشم؟ دیگر واقعاً این مضحک نویس ها شورش را درآورده اند. این ها پولهای کلان گرفته اند تا راه آزادی و دموکراسی را هموار کنند یا اینکه هر روز ما را در لجن غسل دهند؟ در فکر اینم که برای سازمان حقوق بشر نامه ای بنویسم و نظرم را با ایشان در میان بگذارم. وقاحت هم حدی دارد؟ مگرنه؟ یکی یا دو تا که نیست؟ مجموعه ایست از ابتذال که روز به روز رشد می کند و پیش می رود و میدان را گرفته است. چه چیزی را از دست خواهم داد؟ شما چی فکر می کنید؟

samedi, mai 12, 2007

از حقوقدانی بازاری ماب خواستند وضعیت فعلی جنبش زنان را ارزیابی کند، ایشان فرمودند: به نظر من علیرغم همه هزینه‌هایی که این حرکت برای تعداد‎ ‎قابل توجهی از فعالان جنبش زنان به طور ‏عام و سه سازمان غیردولتی به طور خاص داشت، اما آثار مثبت غیر قابل انکار آن هر روز بیش از پیش مرا به ‏این تحلیل می‎‎رساند که "می‌ارزید‎".
بانوی حقوق دان همچنان که در هجره ی ذهنی خود نشسته بود و داشت چرتکه می انداخت تا هزینه ها را بشمارد، احساسات بی شائبه ی خود را نسبت به آینده و نقشی که ایشان در آن خواهد داشت ابراز نمود و با افکارش دیریپ زنان گفت: من امروز بیشتر از همیشه‎ ‎احساس می کنم توپ توی زمین جنبش زنان‏است.
______________________

منابعی برای طنز لینک از رویا صدر

vendredi, mai 11, 2007

وقتی غزال رعنایی خود را از شاخه می آویزد



jeudi, mai 10, 2007

سرخپوست خوب و زنده و برنده، سرخپوستی است که در حجره اش بنشیند و اسم "جنبش" را روی خود بگذارد و بعد مرتب اسکناس بشمرد و در فکر تولید کود برای باغچه باشد...
از آخرین سخنان سرخپوست مرده ای که اصلاح طلب نشد
___________________

فرهنگ واژگان و (اصلاحات نه ها! بلکه) اصطلاحات طنز را ببینید

سخنرانی طنزگونه ای از احمد شاملو در آمریکا را بشنوید

منابعی برای طنز لینک از رویا صدر

mercredi, mai 09, 2007

طنز روز: وارطان در بهار...

مطلب بی شرمانه ای در جهت لوث ادبیات مقاومت و اشاعه ادبیات نوین توابان خواندم، نویسنده ی مطلب اسمش را گذاشته: طنز! و ایشان نان تبعید را همراه با بوقلمون و جوایز صرف می کند تا از قضای روزگار درست در روز سالگرد شهادت وارطان سالاخانیان تاریخ را بازنویسی کند و اکنون شوخی شوخی برایمان "وارطان غلط کرد" را بنویسد. ننگ بر شما! طنز این فرهنگ بافان بازاری از شکستن سنگ گور احمد شاملو هم مخرب تر است. ولی او را فراموش کن! الان اصل شعر احمد شاملو را به یاد وارطان با هم می خوانیم:

"وارطان"!

بهار خنده زد و ارغوان شکفت .

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر .

دست از گمان بدار !

با مرگ نحس پنجه میفکن !

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . »

" وارطان" سخن نگفت .

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

« ـ "وارطان"! سخن بگو !

مرغ سکوت، جو جه ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است !»

" وارطان" سخن نگفت .

چو خورشید

از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت . . .

" وارطان" سخن نگفت

" وارطان" ستاره بود

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت . . .

" وارطان" سخن نگفت

" وارطان" بنفشه بود

گل داد و

مژده داد : « زمستان شکست!»

و

رفت…/ احمد شاملو

______________________

هیجدهم اردیبهشت ماه، سالروز شهادت «وارطان سالاخانیان» آزادمردی ارمنی‌الاصل است. احمد شاملو می‌نویسد: «وارطان سالاخانیان پس از کودتای 28 مرداد 1332 گرفتار شد، همراه مبارز دیگری کوچک شوشتری زیر شکنجه ددمنشانه‌یی به قتل رسید… من او را در زندان دیده بودم… شعر، نخست مرگ «نازلی» نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد، اما این عنوان شعر را به تمامی وارطان‌ها تعمیم داد و از صورت حماسه یک مبارز بخصوص درآورد.»


شعرخوانی دختران و پسران جوان بر مزار شاملو

عکس سنگ مزار شاملو
سخنرانی طنزگونه ای از احمد شاملو در آمریکا
فرق میان طنز و لودگی
منابعی برای طنز لینک از رویا صدر
___________________

مطالب مرتبط: آقای رامین مولائی پیش از این من به این مطلب اشاره کرده بود. آقای هادی خوجینیان نیز ناراضیتی خود را از این مطلب آشکار کردهاست. همین چند وقت پیش، ایشان "محمود شکوفه داد" را سروده بود و باز با وارطان مزاح و طنز فرموده بود.
پ. ن. : نکته حیرت انگیز این است که مطالبی از این دست در روزنامه ای اینترنتی منتشر می شود که قرار است تریبون حقوق بشر باشد و راه رسیدن به دموکراسی و آزادی و احترام به انسان را برای ایرانیان هموار کند و برای همین منظور بودجه هنگفتی نیز دریافت می کند. باید از این افراد پرسید : شما در چه جهتی گام برمی دارید؟ آیا جهت را به اشتباه نگرفته اید؟ آیا با توهین به شاعران مرده و به لجن کشیدن مبارزان مرده و به ریشخند گرفتن ادبیات مقاومت این راه هموار خواهد شد؟

mardi, mai 08, 2007

عصر حجر گذشت. عصر سیمان فرا رسید!!!

دختر هفده ای را سنگسار نه، بلکه بلوک باران کرده اند.
عکسش را که می بینی مثل سرو است.
مثل یک گل نوشکفته.
مثل یک درخت میوه نداده.
زنا هم نکرده است
بلکه فقط عاشق بوده است
و کرد بوده است.
اینجا عراق است! اینجا کردستان است! را ببینید.
یاد غزل خانم بهبهانی افتادم.
سنگسار/ غزلی از سیمین بهبهانی با صدای خودش (گزارش رادیو فردا از برنامه خانم بهبهانی در لندن)
سنگسار!/ غزل دیگری از سیمین بهبهانی
دعا سنگسار نشد، دعا سیمانسار شد
اگر هنوز نمی دانید سنگسار چیست؟ حتماً اینجا را ببینید

lundi, mai 07, 2007

سلام و شب بخیر. ساعت ده شب از سر کار به خانه برگشتم. این روزها همه به خاطر انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه پریشان حال بودند. من به عنوان کسی که حق رای نداشت ولی شاهد رویدادی بود با هیجان غریبی وقایع را دنبال می کردم. دوستی برایم نوشته بود که ناراحت است و نگران است ولی من خیلی هم بدبین نیستم. راستش فرانسه مثل ایران نیست که چپ و راستش زمین تا آسمان با هم فرق داشته باشد. به هر حال دست راستی هم که باشد به قانون احترام می گذارد و برای بقای خودش و صلحی که آسان به دست نیامده دنیا را به خون نمی کشد. این از اخبار سیاسی و.... با کمال تاسف ناچارم به اطلاع برسانم که چشمان دیگر انگار باباغوری شده است و دیگر همه جا را نمی بیند. حیف شد! چون چشمان دیگر، چشمان شما بود و برای شما بود. شام نخورده دست به کار شدم و بنای چشمانی دیگر را گذاشتم چون این روزها انسان باید مراقب باشد و ده ها چشم و صدها چشم داشته باشد تا بتواند دوام بیاورد.
اولین خبر چشمانی دیگر به انتشار کتاب هفت دره عشق که گلچینی از شعر زنان ایرانی است و در آمریکا منتشر خواهد شد اختصاص دارد. هفت دره عشق به همت شیما کلباسی گردآوری و به انگلیسی ترجمه شده است. چشمانی دیگر، چشم به راه داستانها و شعرهای خوب و تازه شماست.

dimanche, mai 06, 2007

خانم شعله وپله و آقای محمود کریمی حکاک قصد دارند مجموعه ای از اشعار عاشقانه و اروتیک امروز ایرانیان را گردآوری کرده و به انگلیسی ترجمه کنند. این خبر عمومی است و برای مقابله با انحصاری شدن خبرها و راه های ارتباطی شاعران و نویسندگان ایرانی با جهان، به صورت فراخوان در اینجا منتشر می شود. لطفاً این فراخوان را همچون دعوتنامه ای تلقی کنید و شانس خود را آزمایش کنید و مستقیماً یک یا چند برای ایشان بفرستید. خودشان می خوانند و یک یا حداکثر دو شعر را انتخاب می کنند. برای اطلاعات بیشتر چشمان دیگر را نگاه کنید.
_______________________
پ. ن. : اگر موفق به باز کردن چشمان دیگر نمی شوید
مستقیم بروید سراغ سایت شعله وپله
و اینهم آدرس ایمیل شعله وپله: Sfwolpe@aol.com

jeudi, mai 03, 2007

سوم مه، روز جهانی آزادی مطبوعات


سوم ماه می؛ روز جهانی آزادی مطبوعات، ناقضان آزادی مطبوعات؛

از اتيوپی آفريقا تا تايلند آسيا

گزارش وضعیت مطبوعات در سال گذشته

کشته شدگان عرصه خبر در چهار ماه گذشته

آزادی بیان

آیا می توان هر چیزی را گفت؟

آزادی بیان به سبک ایرانی/

روز جهانی آزادی مطبوعات در پاریس
_________________________

از کسانی که در این دو سه روزه با فرستادن گلهای الکترونیکی و کلیپهای موسیقی مرا مورد محبت خود قرار داده اند سپاسگزارم. در فرصتهای مناسب از آنها استفاده خواهم کرد. میخواستم روز اول مه را به عنوان "عیدی برای خود" انتخاب کنم ولی حالا می بینم سوم مه، روز آزادی بیان و مطبوعات برای جشن گرفتن مناسب تر است. درست است که الان در همه جا سعی می کنند ما را کوتاه کنند و ببرند و به اسم مان چیزهای دیگری بنویسند و یا حرفمان را تکه تکه کنند و روی یک تکه اش معناگذاری کنند و یا این که اصلاً حذف! حذف کامل! حذف اسمت! حذف وجودت! حذف معنای کلامت! نادیده گرفتن و محو شدن کارت! و در نهایت حذف فیزیکی افراد!
ولی حرف خود به هر شکلی شده بزنید!
نترسید!
در دراز مدت، حق با ماست!
آینده هم با ماست!
پس روز "آزادی کلمه از زیر ستم" بر همگی شما مبارک باد!
گزارش تصویری راه پیمایی اول ماه مه در پاریس را در اینجا بببیند.

mercredi, mai 02, 2007

دیکتاتورهای جهان منقرض شوید

کارگر نیستم ولی روز کارگر را دوست دارم. روزی برای همه زحمتکشان جهان! در اعماق وجودم با کارگران احساس همبستگی می کنم. درست است که بیل نمی زنم ولی من هم تقریباً شانزده ساعت در شبانه روز کار می کنم. از وقتی که بیدارم تا وقتی که می توانم خود را سر پا نگه بدارم و بیدار بمانم.
دانشجوی دانشگاه تهران که بودم، آن اوایل انقلاب در جستجوی مفهومی برای اتحاد با کارگران می گشتم. آن انقلاب صنعتی که در انگلیس به وقوع نپیوسته بود و به جایش به انقلاب کارگری دهقانی در جایی دیگر تبدیل شده بود برایم گنگ بود. هر وقت از خشونت استالینسیت ها و یا مائویستها حرفی می شنیدم، آن مفهوم برایم گنگ و گنگ تر می شد. یادم می آید از میان جزوه هایی که از دور دانشگاه خریده بودم مقاله ای خواندم از مائو که از هنرمندان به عنوان "کارورزان هنری" حرف می زد و برخوردش به نظرم بی حرمتی به خلاقیت هنرمند بود! نبود؟
در فرانسه که دانشجو بودم، در سمینارهای دکترا، چندتا نشست هم در حول و حوش ادبیات خاور دور داشتیم. فرانسوی ها به ادبیات چین و ژاپن خیلی علاقمندند. در یکی از همین سمینارها خانم مسنی با چشمانی ریز و هوشیار از ادبیات دوره مائو حرف می زد که نویسندگان را در جزیره ای می گذاشتند تا خلاقیتشان شکوفا شود و ما همه چشمانمان گشاد شد و حیران ماندیم.
در آن زمان، در فرانسه، دوره ریاست جمهوری میتران بود و هنوز سوسپالیست ها بر سر کار بودند و در چین؟ - تازه دیوارهای قطور کمونیسم در چین فرو ریخته بود و آن خانم استاد دانشگاه چین، از تجربه ای حرف می زد که برای فرانسوی قابل تصور نیست و برای منی که ایرانی باشم و هیچ نوع تصوری از زندگی در حکومتی کمونیستی و یا جمهوری دموکراتیک نداشته ام نیز غیرقابل تصور بود. من در طول زندگیم فقط دو دیکتاتوری را یکی پس از دیگری طی کرده بودم و تازه داشتم زندگی کردن و نفس کشیدن در اروپای دموکراتیک را تجربه می کردم. من از جایی می آمدم که سانسور دوره ی رضاشاهش کلمه "کارگر" به عنوان عامل انقلاب سوسیالیستی از کتابها حذف کرده بود و به جای آن کلمه تحقیر آمیز "عمله" را جایگزین کرده بود... بگذریم، به هر حال "کارورزی در هنر" نیاز به وقت و کار بسیار دارد. کار و کار. به نظرم خلاقیت دانه ایست که هنرمند باغبان آن است و بایست به رشد و تکامل و شکوفایی آن کمک کند.
ولی وقتی ما را مدام اره می کنند؟ وقتی مدام نشکفته پرپرت می کنند؟ زمانی که هنوز گل نداده ریشه ات را می خشکانند؟ این جوانه ها؟
جوانه ها و بهار!
از صبح که خواب پا شدم خیلی خوشحال بودم یعنی از دیروز شروع شد. از اینکه فردا تعطیلم، از اینکه فردا می روم راه پیمایی، از اینکه آنجا دوستانی را می بینم، از اینکه موقع برگشت گل مروارید می خرم، از اینکه یک روز انسانی بر علیه هر چه جنگ است را پشت سر خواهم گذاشت.
صبح پیامها را که خواندم ناگهان متوجه شدم که دو بانوی شاعر برایم شعر نوشته اند. زنان نازنین و هنرمندی که هرگز هیچکدامشان را ندیده ام، هر یک شعری را به من تقدیم کرده اند. اولی شیما کلباسی است که به تازگی مجموعه شعری از زنان را ترجمه کرده و سرانجام "هفت دره عشق" را به چاپ رسانده است و دومین بانو، ساکن ایران است و هنوز شعرش به دستم نرسیده است ولی هر چه باشد نیکوست. بانوی ناشناسی (ناشناس برای من!) مطلبی درباره ام نوشته است که همان چند خط سخت به دلم نشست. به عنوان یک کارورز قلم از همه شان متشکرم.
هوا بسیار بهاری و آفتابی بود. افراد بسیاری در همایش شرکت کرده بودند. از جوانان ایرانی هم سه نفر خود را به شکل ملا درست کرده بودند و یک شلاق کوچک در دست داشتند. درون قفس زندان مانندی که ساخته بودند یک زن چادری و یک هموسکسوئل: مردی با ریش ولی بزک کرده و با کلاه گیس صورتی، یک کارگر و یک دانشجو را گذاشته بودند. درست مثل آن دو سه جمله ای که پریروز نوشتم: کارگر و زن و دانشجو و خلاصه همه در زندانی به نام ایران اسیر بودند.
گزارش تصویری راه پیمایی اول ماه مه در پاریس را در اینجا بببیند.
اگرعکسشان منتشر شد تصویر ابتکار جوانان ایرانی در تظاهرات اول مه را در همینجا می گذارم تا ببینید. جوانان فضای شاد و پر از شوخ طبعی و پر نیرویی به تظاهرات داده بودند و اصولاً فایده ی اصلی این همایش ها نیرو گرفتن و امیدوار شدن و زنده دل شدن است که دیروز بسیار مفید بود. دیروز زنده شدم. دیروز امیدوار شدم.
_____________________
بررسی نحوه شکل گیری سینمای جمهوری اسلامی
در پالتاک
امشب همراه با بصیر نصیبی

Libellés :


mardi, mai 01, 2007

پاسارگاد به کمک شما نیازمند است

آن ها که می گويند خطر ويرانی دشت پاسارگاد و آرامگاه کوروش جدی نيست!

اخيرا برخی از افراد، به عنوان متخصص، در مجالس و محافل اعلام می کنند که اين حرف ها که، رطوبت سد سيوند سبب تخريب منطقه و يا ارامگاه کوروش بزرگ می شود، حرفی بيهوده است، يا آبگيری سد سيوند اثری در محيط زيست آن منطقه نمی گذارد، و يا در تنگه بلاغی که به زير آب می رود چيزهای مهمی وجود ندارد و يا....

ما بی آن که بخواهيم به دنبال قصد و يا دلايل ابراز اين گفته ها و نظريات گمراه کننده باشيم، بهتر می دانيم که برخی از گفته های متخصصين امور مربوط به سد سازی، باستانشناسی، زيست شناسی را که همه از افراد معتبر در رشته های خودشان هستند را در اين جا بياوريم:

گفته های يک باستانشناس و کاوشگر در مورد ويرانی آرامگاه کوروش پس از آبگيری

http://www.savepasargad.com/Destruction%20News/Damage-july06.htm

اگر سد آبگيری شود آرامگاه کوروش را آب خواهد گرفت از ديد يک هیئت مهندسی

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/AV/Zaim.htm

درباره تخريب محيط زيست از ديد متخصصين

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/destruction/sad%20esivand%20va%20mohit%20zist-10.06.htm

اهميت تنگه بلاغی از ديد يک باستانشناس و کاوشگر

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/news/bolaghi-)Oct.1.06.htm

نظر يک کارشناس و مرمت کار در مورد خطر تخريب آرامگاه کوروش

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/March/aramgaah%20kourosh.htm

احتمال وقوع زلزله پس از آبگيری سد، از يک متخصص ژئو مورفولوژي (زمين ريخت شناسي)

http://www.savepasargad.com/Articles/mojgan%20mirmohamadi.htm

خطرات آبگيری برای تمام منطقه از ديدی کارشناسانه

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/April/kurosh%20zaim.htm

ضمنا ماجرا آنقدر جدی است که حتی مسئولين دولتی هم که موافق آبگيری بوده اند از خطر تخريب و رطوبت گفته اند که نمونه ای از آن اعتراف خود رييس سازمان ميراث فرهنگی است .

http://www.savepasargad.com/sanadi%20digar-29.1.htm

البته شما می توانيد ده ها مطلب از متخصصين ديگر و در تاييد اين گفته ها را در سايت نجات پاسارگاد بخوانيد:

کميته بين المللی نجات پاسارگاد

www.savepasargad.com

اگر برای ديدن سايت نجات پاسارگاد با مشکل فيلتر روبرو هستيد با ايران پروکسی آن را ببنيد


This page is powered by Blogger. Isn't yours?