jeudi, mai 31, 2007
پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی
Libellés : Marjane Satrapi
mercredi, mai 30, 2007
زن کشی، بلوچ کشی، زن بلوچ کشی
همسر و خانواده ی شوهرش، شبوی هیجده ساله را به بهانه ای به پارک کشیدند. او را زدند و اعضاء بدنش را شکستند. سپس هفت گلوله به سویش شلیک کردند. پس از به قتل رسانیدنش، طلاهایش را برداشتند، گوشش را به خاطر برداشتن گوشواره طلایش پاره کردند، همه ی طلاها را که برداشتند، جسدش را به نقطه ای در بیابانی دور افتاده حمل کردند و جنازه اش را همچون زباله ای دور انداختند و گریختند.
گناه شبو چه بود؟ شبو زن بود.
گناه شبو چه بود؟ شبو کرد بود.
گناه شبو چه بود؟ در کیف شبو، اقوام شوهرش شماره تلفن ناشناسی را یافته بودند.
پدر شبو می گوید: دخترم ۷۵۰ گرم طلا همراه خود داشت. آنها طلاها را با خود برده اند.
پدر شبو نمی گوید: جان دخترش چقدر می ارزید.
قتل یک زن کرد برای یک شماره تلفن
سنگسار با آجر و سنگ و بتون توسط حداقل نه مرد
توجه: صحنه ها دلخراش است. فیلم صحنه به صحنه و پلان به پلان و تصویر به تصویر بارها بارها توسط سازنده ی فیلم مورد بررسی قرار گرفته است. دستها و پاها و سنگها و آجرها و سر افراد مجرم همگی با فلش مشخص شده است. تاکنون چهار نفر از نه نفر مجرمان این قتل وحشیانه و عمدی را به جرم سنگسار دعا خلیل اسود دستگیر کرده اند ولی مجرم اصلی هنوز متواری است.
mardi, mai 29, 2007
روزگار تیره...
آیا خبر هک شدن برخی از سایتها و وبلاگها را دیده اید؟ شبیخون اینترنتی است یا چی؟ به صورت اتوماتیک است یا ... چی؟
یعنی داریم به عقب برمی گردیم؟ باز هم عقب تر... به قانون قرون وسطا و قانون قبیله و غیرشهری و ... تا کجا قرار است به عقب برگردیم؟
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست
که حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زيرا دوستانی که در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنيد: اين تنها از روی تصادف است
هيچ قرار نيست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
از قديم گفته اند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگير
اما چطور می توان خورد و نوشيد
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بيرون کشيده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است.
اما با همه اين حرفها باز هم می خورم و می نوشم.
من هم دلم می خواهد از روی خرد زندگی کنم
در کتابهای قديمی آدم خردمند را چنين تعريف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و اين عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نيکی پاسخ گفتن
آرزوها را يکايک به نسيان سپردن
اين است خردمندی.
اما اين کارها بر نمی آيد از من.
راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم.
_______________________
این را دوستی در پیامی برای تسکین دادنم نوشته بود و همین تسکینم داد.
dimanche, mai 27, 2007
عکس دوم: کارلوس ریگاداس کارگردان مکزیکی هنگام دریافت دپیلم افتخار، مرجان ساتراپی و ونسان پرنو نیز در عکس دیده می شوند.
سایت فستیوال کن
ویدئو فستیوال
عکسهای فستیوال
انعکاس خبر در بی بی سی فارسی
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی
پیام دو برنده منتخب داوران
با تبریک فراوان
مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان
شنبه در مورد پرسپولیس با رادیو همبستگی گفتگویی داشتم که فایل صوتی اش را در همینجا خواهم گذاشت
پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی
پرسپولیس اعدام باید گردد/ رامین مولایی
فیلم پرسپولیس و سفیران جمهوری اسلامی/ بصیر نصیبی
سلام و سپاس به مرجان ساتراپی/ شکوه میرزادگی
Libellés : Marjane Satrapi
samedi, mai 26, 2007

عزیزان همه با بخوونیم و بخندیم،
که امشب شب عشقه، که امشب شب عشقه
همین امشبو داریم،
چرا قصه ی دردو برا فردا ندازیم؟
ویدئو آهنگهای هایده
هایده و مهستی: آی بهاره، آی بهاره
شب عشق
به یاد هایده
خواهران خوش صدا، صدای ملکوتی شما می ماند!
_________________
پ. ن.: می دانیم که مهستی سرطان دارد و در بیمارستان بستری است.
از صمیم قلب آرزوی بهبودی و بقایش را دارم.
___________________
خبر موثق: خوشبختانه مهستی هنوز زنده است
کنسرت دریا داور و زیبا شیرازی
ویدئوی کنسرت دریا داور
کنسرت زیبا شیرازی سوم جون در تورنتو
کلیپ بازگشت زیبا شیرازی/ کاری از مسلم منصوری
vendredi, mai 25, 2007
امشب: ماجرای ناموس پرستان
در کتاب عاقبت قلمفرسایی و این به آن در هر نمایشنامه ای دو نام دارد. نمایشنه اول: "عاقبت قلمفرسایی" یا "تشنهء انتقام" است و نمایشنامه دوم: "این به آن در" یا "ماجرای ناموس پرستان". این نمایشنامه های ساعدی بسیار تفریحی ولی ناشناخته اند چون ساعدی آنها را در ساعتهای شبانه و هنگامی که در مطب کشیک بوده، یک شبه می نوشته و بنابه گفته ی برادرش بسیاری از این نوع نمایشنامه هایش را صبح روز بعد دور می ریخته است.
عکسهایی از تمرینات نمایش را در اینجا ببینید و ضبط صدای نمایشنامه را توسط بازیگران در اینجا. توجه داشته باشید که یکی از رمان نویسان خوب مهاجرت در این نمایش ایفای نقش می کند. همان که نه خیلی جوان است و نه خیلی چاق... و اگر گفتید اسمش کیست؟ یک راهنمایی کنم؟ اسم کوچکش با سین شروع می شود و اسم و فامیلش هر دو با نون تمام می شود. بازم بگم؟ ساکن کاناداست و... بگید دیگه؟
jeudi, mai 24, 2007
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی

خورش مرغ با آلو
مصاحبه تلویزیون کانال دو فرانسه با مرجان ساتراپی
مصاحبه لوموند با مرجان ساتراپی
ویدئوی پرسپولیس مرجان ساتراپی
سایت دو زبانه مرجان ساتراپی
نمایش "پرسپولیس" در کن و واکنش های پیرامون آن
شما باید زنان را در ایران ببینید
پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی
پرسپولیس: یکی از دو فیلم منتخب هیئت داوران
جایزه ویژه داوران کن برای مرجانه ساتراپی/ بی بی سی
Libellés : Marjane Satrapi
mercredi, mai 23, 2007
داستان "مثل من" از پرتو نوری علاء
توجه: بخش نظرخواهی چشمانی دیگر باز است. می توانید مستقیماً برای خانم نوری علاء و یا خانم گوشه گیر پیام بگذارید.
پرتویی از مهر یا نامه ای از پرتو نوری علاء
باور نمی کنی که تمام دیشب خواب می دیدم کنار تو و چند زن دیگر هستم. دیگران را نمی شناختم، با تو گفتگویی دوستانه داشتم. خواب نبود. کابوس بود. اما کابوسی شیرین و معنی دار. ما زنده بودیم، اما تکه هایی از تنمان را کنده بودند. و ما باید برای آن تکه های خونین و جدا شده کاری می کردیم. و من تکه های تن تو و خودم را در گلدانی پُر نقش و نگار کاشتم تا از ما فردا گلی تازه بروید. زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. یکسر به سراغ ایمیل هایم رفتم. وقتی ایمیل تو را و خبر بلاک شدن وبلاگت را دیدم حیرت کردم. اما پایداریت را در انعکاس صدای زنان به هر شکل و نحوی که شده ستودم.
ممنونم که به یادم هستی و با محبت همیشگی ات کارهایم را منتشر می کنی. دلم می خواهد روزی تو را از نزدیک ببینم. بسیار دوستت دارم.
لس آنجلس، 22 ماه می 2007 میلادی
mardi, mai 22, 2007
نمایشگاه ساموئل بکت
تا به حال چند مقاله و مطلب در مورد بکت نوشته بودم که در مجلات خارج از کشور به چاپ رسیده بود که آنها را هم پیدا کردم ولی برای گذاشتن آن مقالات بر روی اینترنت ناچارم از نو آنها را تایپ کنم. قول می دهم در روزهای آینده حتماً و حتماً در مورد این نمایشگاه بنویسم و شما را از اخبار هنری پاریس بی خبر نگذارم.
dimanche, mai 20, 2007
برابری می خواستیم ولی به بربریت رسیدیم
راستش کلمه پیدا نمی کنم برای نوشتن این وحشیگری! این همه خشونت! اینهمه بربریت! در کدام قرن هستیم؟ آنجا کجاست؟ اینها کی اند؟ این جوانان بلندبالای نقابدار را می گویم. این تئاتر خیابانی جنایت! این گه خوری و با آفتابه بر گردن دور شهر گرداندن! میکروفونش را ببین! گرفته جلوی دهن متهم تا اعتراف کند؟ به چی؟ این است آن گفتمان مدنیتی که چند سال مغزمان را با آن خوردید؟ هنوز هم مضحک نویسان تان دست بردار نیستند! سنگ پای قزوین را هم از رو برده اند! روی این جنایات می خواهید ماله بکشید؟ گذشته را فراموش کرده اید؟ حالا هم کورید و دوره ی بربریت را نمی بینید؟ بله در ایران موز و آناناس موجود است چون حکومت بازاری با فروش کالا زنده است. آنها همه چیز را می فروشند: زن. مرد. بچه. برده. کلیه. چشم. اعضاء بدن. و دلقک هایشان می گویند چیزی نشده و همه چیز خوب است و همه چیز بر وفق مراد است. شرم بر شما که دروغ نویس اید و دروغ ساز و فقط با دروغ زنده اید! راستی تا کی می خواهید دروغ بگویید؟
دومین شب جمع آوری اراذل و اوباش در محله کیانشهر
مبارزه با "اراذل"؛ عملیات شبانه پلیس نقابدار
جشن خشونت/ بیژن روحانی
درگیری خونین پلیس با زنان در میدان هفت تیر تهران
زنان خونین چهره/ پرویز داورپناه
زنده به گور شدن نجات توسط پدرش
قتل یک زن به خاطر یک شماره تلفن
samedi, mai 19, 2007
نامه منتشر نشده ای از فروخ فرخ زاد

سیار متاسف تر می شوم وقتی می بینم خواهر بزرگم با همکاری و پشتوانه عوامل دولتی و در قبال دریافت مبالغی در این مورد سکوت کامل اختیار کرده است. خواهر بزرگم در مورد قتل برادرمان فریدون هم سکوت اختیار کرد و اسکناس شمرد و اعمال خواهر بزرگم به من که چهل سالست فوت کرده ام هیچ گونه ربطی ندارد.
من، فروغ الزمان فرخ زاد دارنده شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران به همکاری و ارتباط عاشقانه ی خود با الف. گاف. اعتراف کرده ام و ایشان نیز حدود چهل سال است که هرچه خصوصی بود و در بین ما بود را افشاء کرده اند و سوگند می خورم در چهل سال گذشته و یا از زمان فوت من تاکنون هیچ چیز بین ما نبوده است و هر چه باشد مربوط به گذشته است. د
ر اخبار پس از مرگم نوشتند: فروغ فرخ زاد در زمان تصادف فقط سی و هفت تومان و هفت ریال و یک پاکت سیگار در کیفش داشت. الف. گاف. با من بسیار مهربان بود و پس از مرگم آپارتمان و وسایل مرا به یادگار برای خود نگه داشت، همان طور که پیش از مرگم، مبلغی را که در فستیوال فیلم جایزه برده بودم برای خود نگه داشته بود. چندی پس از مرگم، الف. گاف. آپارتمانم را به پسر خود واگذار کرد. الف گاف، معشوق من، مرد بسیار با شخصیت و با پرنسیپی بود.
من، فروغ الزمان فرخ زاد دارای شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران براستی هر گونه ارتباط خود را با شخصی به نام مهشید انکار کرده و صریحاً اعتراف می کنم هیچ گونه نسبت و یا شباهتی با این شخص نداشته و ندارم و تقارن ناگهانی روز تولدم با ایشان را در سال گذشته یک تصادف شوم تلقی کرده و هر نوع ارتباط و یا شباهتی بین خود با ایشان را به کل تکذیب کرده و دروغی محض می پندارم.
من، فروغ الزمان فرزند محمد نام خانوادگی فرخ زاد دارنده شماره شناسنامه 678 صادره از بخش پنج صادره از تهران، ساعت چهار و نیم روز دوشنبه 24 بهمن ماه 1345 به علت خون ریزی مغزی ناشی از تصادف اتومبیل در تقاطع خیابان لقمان الدوله ادهم و چهاراه مرودشت واقع در منطقه دروس در شمال تهران در گذشتم و اکنون هیچ ارتباطی با طرح های امضا جمع کنی و یا نگارش منشوری برای بانوان کشورم ندارم. جسد من چهل سال است در آرامگاه ظهیرالدوله آرمیده است.
زندگی ادامه دارد
vendredi, mai 18, 2007
اسمش را نگو!
پس دیگر نگوییم همجنسگرایی، بهتر است بگوییم: شاهد و شاهدبازی
مردی از عشق مردی دیگر، زن و بچه و خواب و خوراک فراموشش می شده و از این سوی دنیا پای پیاده راه می افتاده به آن سوی دنیا تا برود و در کوی دوست منزل بگزیند و شمس و قمر و گردش اخترانش همان دوست باشد و ما می گوییم شاهدبازی است و عرفان است و اصلاً به کل منکر آن جنبه از همجنس خواهی و هم جنس طلبی این دو مرد می شویم.
ادبیات ایران پر است از روابط همجنسگرایانه - یعنی ببخشید شاهد بازی و عرفان - حکایات عبید چیست؟ شوخی است؟ عرفانی است؟ همجنسگرایی مردان در ادبیات ایران چیزی آشکار است که با چاشنی شعر و عرفان درآمیخته و ما شعرش را می خوانیم و عرفانش را مورد تمرکز قرار می دهیم و در برابر همجنسگرایی علنی و آشکاری که در این داستانها وجود دارد سکوت می کنیم چون تاب اعتراف را نداریم و توان به کار بردن کلمات دقیق و درست را نداریم و اسم این سانسور را گذاشته ایم "عفت کلام!"
واقعیتش این است که جامعه ای تا به این حد مردپسند و مردسالار، عمیقاً همجنسگرا هم هست و واقعیت دیگر این که چنین جامعه ای زن را فقط برای خدمات منزل و تولید مثل می خواهد و گفت و شنود و نشست و برخاست و تصمیم گیری ها همه توسط مردان و برای مردان است. در چنین فضایی نمایش و تظاهر به اوج می رسد و مردان برای تظاهر به مردانگی و نمایش رجولیت خود نمایش زنباره بودن را در می آورند و چون نمایش است و هیچ انتخاب و کشش واقعی و انسانی یی وجود ندارد از هیچ موجود ماده ای نمی گذرند.
در چنین فضایی سنتی، شخص اصلاً فرصت خودیابی پیدا نمی کند. دختر اگر باشی زود شوهرت می دهند و رنج زن جوان همجنسگرایی را مجسم کنید که به زور شوهرش داده اند و هر شب مجبور است با مردی که هیچ میلی به او ندارد همبستر شود. مرد جوانی را مجسم کنید که زنش داده اند و با زنی که هیچ میلی به او ندارد همخوابگی می کند تا انجام وظیفه کرده باشد و برای فامیل بچه ای تولید کند. همجنسگرایی خفته و سرکوب شده و دگرجنسگرایی اجباری و سنتی با هم در تضاد اند و افراد را پیچیده و دو شخصیتی می کند. سعی می کنند نبودن جنس مخالف را دلیلی برای همجنسگرایی و آمیزش با جنس مخالف تلقی کنند. ابن امر ممکن است در پادگان و یا زندان رخ بدهد ولی همه ی جامعه که در پادگان و یا زندان نیست. پس...؟ در چنین فضای مردسالاری است که میل همجنسگرایی خود را مخفی می کند تا به شکلی پنهانی به حیات خود ادامه بدهد و برای پنهان کردن میل خود ناچار است تمام نشانه های همجنسگرایی را نفی و رجولیت کامل و قادر خود را به اثبات برساند.
در این فضاست که هموفوبیا یا ترس از همجنسگرایی باعث می شود فرهنگ مردسالار با همجنسگرایان واقعی رفتاری تحقیرآمیز و خشونت آمیز داشته باشد. گاهی همجنسگرایان را چه زن و چه مرد مورد تجاوز قرار می دهند چرا که گمان می برند اگر مردی همجنسگراست پس تنش می خارد و اگر زنی همجنسگراست چون مردی پیدا نشده که ترتیبش را بدهد و او را بگاید. در چنین تفکری، فرد نمی تواند بپذیرد که همجنسگرایی کششی است که در فرد همجنسگرا وجود دارد و از روی ناچاری و یا کمبود جنس مخالف در کنارش نیست. و راستی مگر انسان حیوان است که با هر گوشت نرم و گرمی بیامیزد و قدرت انتخاب و میل نداشته باشد و فقط بخواهد فوراً وظیفه ملی و میهنی خود را ایفا کند؟
اینها را نوشتم چون گمان می برم قرن بیست و یکم زندگی می کنیم و بالاخره یکی بایست رک و پوست کنده اینها را می گفت.
_________________________________
مطالب مرتبط: شاهد و شاهدبازی در ادبیات ایران/ سیروس شمیسا
نگاهي به كار تحقيقي «شاهد بازي در ادبيات فارسي» / شهرنوش پارسي پور
تفاوت "همجنسگرا " با همجنسباز و بچهباز در چیست؟/ آواز
دگر جنس گرایی اجباری، تفکر دگر جنس گرایی و هم جنس گرایی در گفتمان فمینیستی / کریستینا تورمر ـ روهر
گذر زن از اندرونی تا نوشتن همین/ ویدا قنبرپورآموزش كليشه هاي جنسيتي از دوران پيش از دبستان / اسمـرتوبـك / هستيا
زن در فرهنگ عامه / فریده ثابتی
فرهنگی که زن را وادار به همحوابگی می کند / مریم انصاری
زبان و بار جنسیتی آن/ رزا روشن
سوء قصد ادبی زنان به واژه های مردان/ آتوسا سلطانزاده
jeudi, mai 17, 2007
چگونه با هموفوبیا مبارزه کنیم؟
این مطلب را در وبلاگ رامین مولائی دیدم و بعد هم واکنش زن ایرانی و رفتم دنبالش که ببینم قضیه چیست. لطفاً این مطلب را بخوانید:
" ما از کی منحط شدیم؟ ...
شايد از زمانی که ديوار برلين را ريختند تعادل دنيا به هم خورد و همه چيز ضايع شد و رفت... دنيا عوض شده، و به وضعيتی رسيدهام که نه تنها از ديدن برخی چيزها شاخ در نمیآورم، بلکه تعجب هم نمیکنم. اصلاً تعجب نمیکنم وقتی میبينم دو مرد خوش بر و بالا آرنجهاشان را در هم حلقه کردهاند و از کليسا در آمدهاند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پلهها، عدهای براشان کف میزنند، و چند جا هم زنها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودیشان را بخوابانند دارند از هم لب میگيرند. دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شدهاند تمام مدت خودشان را به هم میمالند و نيششان باز است!
عباس معروفی
حضور خلوت انس
دوشنبه 24 ارديبهشت 1386 - 14 مه 2007
http://maroufi.malakut.org/archives/2007/05
آیا این هموفوبیا نیست؟ توجه داشته باشید که نویسنده اصفهانی است و خبر دارد که هشتاد همجنسگرا را در اصفهان دستگیر کرده اند و ببینید ایشان که نان آب و بوقلمون تبعیدش را می خورد و میکروفون رادیو زمانه اش را دارد چگونه مسئله همجنسگرایی را می بیند:
اصلاً تعجب نمیکنم وقتی میبينم دو مرد خوش بر و بالا آرنجهاشان را در هم حلقه کردهاند و از کليسا در آمدهاند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پلهها، عدهای براشان می زنند، ... دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شدهاند تمام مدت خودشان را به هم میمالند و نيششان باز است" !
این از نگاه نویسنده به مردان همجنسگرا! حالا برویم سراغ نگاه ایشان به زنان همجنسگرا:
و چند جا هم زنها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودیشان را بخوابانند دارند از هم لب میگيرند.
توجه داشته باشید که از نظر این نویسنده، زن از حسودی اش است که همجنسگرا می شود!!! حالا مخاطب نویسنده کیست؟ جوانان؟ جوانانی که در مکتب ایشان درس قصه نویسی و زندگی می آموزند و ایشان که در پایگاه تبعید مستقر شده و از دور با این نوع نگاه، فساد و انحطاط جامعه غرب را می بیند و انگار از ته دل از حمله به هشتاد همجنسگرا و برقراری عدالت جنسی در زادگاه و حفظ سنت و حفظ نقشهای سنتی زن و مرد خشنود باشد؛ (همان نقش هایی که در آن مرد وظیفه اش کردن است و زن وظیفه اش گاییده شدن و الی آخر.)
ببخشید ولی مگر حزب الله شاخ و دم دارد؟ آیا دیدن همجنسگرایان انحطاط اخلاقی است؟ آیا صیغه های یواشکی و زنباره ای مردان ایرانی اوج اخلاقیات است؟ آیا این همان هموفوبیا نیست که در درون این نویسنده زندگی می کند و حالا دارد آن را نه تنها حفظ که تایید می کند و اشاعه می دهد؟
بعله دیگر. نظم اختران به هم خورده. ما از کی منحط شدیم؟ ما منحط شدیم. و جمله ی نهایی استاد قصه نویسی رادیو زمینه: سرگشتهاند و دارند بر میگردند.
آقای نویسنده قلم شما دیگر زرین نیست. زردی رنگ قلم شما از نوعی دیگر است. واقعاً متاسفم برایتان.
روز جهانی مبارزه با هموفوبیا
نیلوفر بیضایی در مصاحبه ای این مسئله را به خوبی شرح داده است. این مصاحبه و توضیحات نیلوفر بیضایی را حتماً بخوانید چون در ادامه اش حرفهایی دارم.
mercredi, mai 16, 2007
ادبیات پیروز است

مطالب مرتبط: آندره آدورکین تحلیل بسیار جالبی از پورنوگرافی دارد
دو فصل از کتاب پورنوگرافی با ترجمه سپیده همراز را در اینجا بخوانید
و فصل پورنوگرافی، زنان در تملک مردان قدرت را در اینجا
حرفهایی درباره تک گویی های واژن اثر او انزلر/ عزت گوشه گیر
من هم در مورد این نمایشنامه مطلبی نوشته بودم که چند سال پیش چاپ شد و برای گذاشتن بر روی اینترنت ناچارم دوباره تایپش کنم و تاکنون فرصت نشده است
mardi, mai 15, 2007
حس سابیدگی
lundi, mai 14, 2007
زبان بالغ
"مزدور" و یا "مأمور" واقعیت کلمه ای بود که می خواستم بنویسم. "مزدور"، آره "مزدور"، خود خودش بود. نوشتم "مزدور" و انگار آن بغضی که مدتها بود ته گلویم را می فشرد آب شد و به راحتی آن را قورت دادم.
امشب برای مشق شب پنج بار، یا شاید هم ده بار بنویسم "مزدور" تا دستم روان شود. مادر این تو بودی که حرف زدن یادم دادی و تو بودی که خواندن و نوشتن یادم دادی. حالا که تو نیستی بایست خودم به تنهایی زبانم را از نو بیاموزم. باید از نو، در جایی بیرون از زهدان تو، زبان جهان بزرگ را یاد بگیرم و هر حرفی را مانند تکه ای از پازل بر سر جای خود بگذارم. هر کلمه جایی دارد و هر کلمه معنایی دارد. باید معنا را به کلمه برگردانم و باید کلمه جای درست خودش را در زبانم پیدا کند تا بتوانم خود را بیان کنم. باید این پوسته را بشکافم و از نو به دنیا بیایم. باید بند نافم را خودم پاره کنم. باید رها شوم در جهان. حالا دیگر بزرگ شده ام. خودم به تنهایی پدر و مادر و وطن خودم هستم. خودم زبان خودم هستم. خودم هستم که می فهمم "مزدور" یعنی مزدبگیر و مزدبگیر نمی تواند آزاد و مستقل باشد و یا برای آزادی و استقلال بکوشد. "مزدور" رشته ی حیاتی اش پول است. پول مانند بند ناف "مزدور" را به مادرش "قدرت" متصل می کند. آنها همیشه به هم وابسته اند. "مزدور" سر جای خودش است و جایش هم به خوبی مشخص است فقط این منم که نبایست اشتباه کنم.
مادر، می نویسم: او "مزدور" است و می نویسم که مزدورها را دوست ندارم و به خوبی این را می دانم که اگر اتفاقی بیفتد دیگر کودکی نیستم که بتواند به دامان مادرش پناهنده شود و دیگر مادری در کار نیست. دیگر نه پناهگاهی دارم و نه مادری و نه وطنی. حالا فقط یک زبانم. من فقط یک بیانم. جاری می شوم چرا که تقدیر من در جاری شدن و رسیدن به چیزی است که هنوز نمی دانم چیست.
من زبانم. زبان جاری ام من. روانم و زلال. شیشه ای ام. آبگونه ام و روانم. روان. روان به سوی چیزی که مرا به سوی خود می کشد. نوشتم "مزدور" و از نو زاده شدم. نوشتم "بالغ" و بالغ شدم. نوشتم "زنده" و زنده ام. زبانم را خودم می نویسم و کلماتم را خودم پیدا می کنم و از هیچ، چیزی می سازم و از هیچ، تهی می شوم. سرانجام واژه می شوم و روان می شوم به سوی تو، تو که روزی خالقم بودی.
dimanche, mai 13, 2007
فیلم مرگ یزدگرد از بهرام بیضایی
بخش اول: یک ساعت و هفت دقیقه /
بخش دوم: سی و نه دقیقه/
لینک از بالاترین
راستش هیچ خیال ندارم به روزنامه و یا سایت پرخواننده ای که این مطالب پر افترا و توهین و تحقیر را منتشر می کند اعتراض کنم و یا بروم در بحث زمینه سازی برای مشروعیت بخشیدن به ایشان شرکت کنم و خلاصه بازارگرمی کنم برایشان. نع! چه چیزی برایم مانده که از دست نداده باشم؟ دیگر واقعاً این مضحک نویس ها شورش را درآورده اند. این ها پولهای کلان گرفته اند تا راه آزادی و دموکراسی را هموار کنند یا اینکه هر روز ما را در لجن غسل دهند؟ در فکر اینم که برای سازمان حقوق بشر نامه ای بنویسم و نظرم را با ایشان در میان بگذارم. وقاحت هم حدی دارد؟ مگرنه؟ یکی یا دو تا که نیست؟ مجموعه ایست از ابتذال که روز به روز رشد می کند و پیش می رود و میدان را گرفته است. چه چیزی را از دست خواهم داد؟ شما چی فکر می کنید؟
samedi, mai 12, 2007
vendredi, mai 11, 2007
وقتی غزال رعنایی خود را از شاخه می آویزد
jeudi, mai 10, 2007
فرهنگ واژگان و (اصلاحات نه ها! بلکه) اصطلاحات طنز را ببینید
سخنرانی طنزگونه ای از احمد شاملو در آمریکا را بشنوید
منابعی برای طنز لینک از رویا صدر
mercredi, mai 09, 2007
طنز روز: وارطان در بهار...

"وارطان"!
بهار خنده زد و ارغوان شکفت .
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر .
دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه میفکن !
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . »
" وارطان" سخن نگفت .
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .
« ـ "وارطان"! سخن بگو !
مرغ سکوت، جو جه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است !»
" وارطان" سخن نگفت .
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت . . .
" وارطان" سخن نگفت
" وارطان" ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت . . .
" وارطان" سخن نگفت
" وارطان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : « زمستان شکست!»
و
رفت…/ احمد شاملو
______________________
هیجدهم اردیبهشت ماه، سالروز شهادت «وارطان سالاخانیان» آزادمردی ارمنیالاصل است. احمد شاملو مینویسد: «وارطان سالاخانیان پس از کودتای 28 مرداد 1332 گرفتار شد، همراه مبارز دیگری کوچک شوشتری زیر شکنجه ددمنشانهیی به قتل رسید… من او را در زندان دیده بودم… شعر، نخست مرگ «نازلی» نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد، اما این عنوان شعر را به تمامی وارطانها تعمیم داد و از صورت حماسه یک مبارز بخصوص درآورد.»
شعرخوانی دختران و پسران جوان بر مزار شاملو
سخنرانی طنزگونه ای از احمد شاملو در آمریکا
فرق میان طنز و لودگی
منابعی برای طنز لینک از رویا صدر
___________________
مطالب مرتبط: آقای رامین مولائی پیش از این من به این مطلب اشاره کرده بود. آقای هادی خوجینیان نیز ناراضیتی خود را از این مطلب آشکار کردهاست. همین چند وقت پیش، ایشان "محمود شکوفه داد" را سروده بود و باز با وارطان مزاح و طنز فرموده بود.
پ. ن. : نکته حیرت انگیز این است که مطالبی از این دست در روزنامه ای اینترنتی منتشر می شود که قرار است تریبون حقوق بشر باشد و راه رسیدن به دموکراسی و آزادی و احترام به انسان را برای ایرانیان هموار کند و برای همین منظور بودجه هنگفتی نیز دریافت می کند. باید از این افراد پرسید : شما در چه جهتی گام برمی دارید؟ آیا جهت را به اشتباه نگرفته اید؟ آیا با توهین به شاعران مرده و به لجن کشیدن مبارزان مرده و به ریشخند گرفتن ادبیات مقاومت این راه هموار خواهد شد؟
mardi, mai 08, 2007
عصر حجر گذشت. عصر سیمان فرا رسید!!!
عکسش را که می بینی مثل سرو است.
مثل یک گل نوشکفته.
مثل یک درخت میوه نداده.
زنا هم نکرده است
بلکه فقط عاشق بوده است
و کرد بوده است.
lundi, mai 07, 2007
اولین خبر چشمانی دیگر به انتشار کتاب هفت دره عشق که گلچینی از شعر زنان ایرانی است و در آمریکا منتشر خواهد شد اختصاص دارد. هفت دره عشق به همت شیما کلباسی گردآوری و به انگلیسی ترجمه شده است. چشمانی دیگر، چشم به راه داستانها و شعرهای خوب و تازه شماست.
dimanche, mai 06, 2007
مستقیم بروید سراغ سایت شعله وپله
و اینهم آدرس ایمیل شعله وپله: Sfwolpe@aol.com
jeudi, mai 03, 2007
سوم مه، روز جهانی آزادی مطبوعات
سوم ماه می؛ روز جهانی آزادی مطبوعات، ناقضان آزادی مطبوعات؛
از اتيوپی آفريقا تا تايلند آسيا
گزارش وضعیت مطبوعات در سال گذشتهکشته شدگان عرصه خبر در چهار ماه گذشته
آزادی بیان
آیا می توان هر چیزی را گفت؟
آزادی بیان به سبک ایرانی/
روز جهانی آزادی مطبوعات در پاریس
_________________________
نترسید!
در دراز مدت، حق با ماست!
آینده هم با ماست!
پس روز "آزادی کلمه از زیر ستم" بر همگی شما مبارک باد!
گزارش تصویری راه پیمایی اول ماه مه در پاریس را در اینجا بببیند.
mercredi, mai 02, 2007
دیکتاتورهای جهان منقرض شوید

دانشجوی دانشگاه تهران که بودم، آن اوایل انقلاب در جستجوی مفهومی برای اتحاد با کارگران می گشتم. آن انقلاب صنعتی که در انگلیس به وقوع نپیوسته بود و به جایش به انقلاب کارگری دهقانی در جایی دیگر تبدیل شده بود برایم گنگ بود. هر وقت از خشونت استالینسیت ها و یا مائویستها حرفی می شنیدم، آن مفهوم برایم گنگ و گنگ تر می شد. یادم می آید از میان جزوه هایی که از دور دانشگاه خریده بودم مقاله ای خواندم از مائو که از هنرمندان به عنوان "کارورزان هنری" حرف می زد و برخوردش به نظرم بی حرمتی به خلاقیت هنرمند بود! نبود؟
در فرانسه که دانشجو بودم، در سمینارهای دکترا، چندتا نشست هم در حول و حوش ادبیات خاور دور داشتیم. فرانسوی ها به ادبیات چین و ژاپن خیلی علاقمندند. در یکی از همین سمینارها خانم مسنی با چشمانی ریز و هوشیار از ادبیات دوره مائو حرف می زد که نویسندگان را در جزیره ای می گذاشتند تا خلاقیتشان شکوفا شود و ما همه چشمانمان گشاد شد و حیران ماندیم.
ولی وقتی ما را مدام اره می کنند؟ وقتی مدام نشکفته پرپرت می کنند؟ زمانی که هنوز گل نداده ریشه ات را می خشکانند؟ این جوانه ها؟
جوانه ها و بهار!
از صبح که خواب پا شدم خیلی خوشحال بودم یعنی از دیروز شروع شد. از اینکه فردا تعطیلم، از اینکه فردا می روم راه پیمایی، از اینکه آنجا دوستانی را می بینم، از اینکه موقع برگشت گل مروارید می خرم، از اینکه یک روز انسانی بر علیه هر چه جنگ است را پشت سر خواهم گذاشت.
صبح پیامها را که خواندم ناگهان متوجه شدم که دو بانوی شاعر برایم شعر نوشته اند. زنان نازنین و هنرمندی که هرگز هیچکدامشان را ندیده ام، هر یک شعری را به من تقدیم کرده اند. اولی شیما کلباسی است که به تازگی مجموعه شعری از زنان را ترجمه کرده و سرانجام "هفت دره عشق" را به چاپ رسانده است و دومین بانو، ساکن ایران است و هنوز شعرش به دستم نرسیده است ولی هر چه باشد نیکوست. بانوی ناشناسی (ناشناس برای من!) مطلبی درباره ام نوشته است که همان چند خط سخت به دلم نشست. به عنوان یک کارورز قلم از همه شان متشکرم.
هوا بسیار بهاری و آفتابی بود. افراد بسیاری در همایش شرکت کرده بودند. از جوانان ایرانی هم سه نفر خود را به شکل ملا درست کرده بودند و یک شلاق کوچک در دست داشتند. درون قفس زندان مانندی که ساخته بودند یک زن چادری و یک هموسکسوئل: مردی با ریش ولی بزک کرده و با کلاه گیس صورتی، یک کارگر و یک دانشجو را گذاشته بودند. درست مثل آن دو سه جمله ای که پریروز نوشتم: کارگر و زن و دانشجو و خلاصه همه در زندانی به نام ایران اسیر بودند.
گزارش تصویری راه پیمایی اول ماه مه در پاریس را در اینجا بببیند.
اگرعکسشان منتشر شد تصویر ابتکار جوانان ایرانی در تظاهرات اول مه را در همینجا می گذارم تا ببینید. جوانان فضای شاد و پر از شوخ طبعی و پر نیرویی به تظاهرات داده بودند و اصولاً فایده ی اصلی این همایش ها نیرو گرفتن و امیدوار شدن و زنده دل شدن است که دیروز بسیار مفید بود. دیروز زنده شدم. دیروز امیدوار شدم.
بررسی نحوه شکل گیری سینمای جمهوری اسلامی
در پالتاک
امشب همراه با بصیر نصیبی
Libellés : censure
mardi, mai 01, 2007
پاسارگاد به کمک شما نیازمند است
آن ها که می گويند خطر ويرانی دشت پاسارگاد و آرامگاه کوروش جدی نيست!
اخيرا برخی از افراد، به عنوان متخصص، در مجالس و محافل اعلام می کنند که اين حرف ها که، رطوبت سد سيوند سبب تخريب منطقه و يا ارامگاه کوروش بزرگ می شود، حرفی بيهوده است، يا آبگيری سد سيوند اثری در محيط زيست آن منطقه نمی گذارد، و يا در تنگه بلاغی که به زير آب می رود چيزهای مهمی وجود ندارد و يا....
ما بی آن که بخواهيم به دنبال قصد و يا دلايل ابراز اين گفته ها و نظريات گمراه کننده باشيم، بهتر می دانيم که برخی از گفته های متخصصين امور مربوط به سد سازی، باستانشناسی، زيست شناسی را که همه از افراد معتبر در رشته های خودشان هستند را در اين جا بياوريم:
گفته های يک باستانشناس و کاوشگر در مورد ويرانی آرامگاه کوروش پس از آبگيری
http://www.savepasargad.com
اگر سد آبگيری شود آرامگاه کوروش را آب خواهد گرفت از ديد يک هیئت مهندسی
http://www.savepasargad.com/aa
درباره تخريب محيط زيست از ديد متخصصين
http://www.savepasargad.com/aa
اهميت تنگه بلاغی از ديد يک باستانشناس و کاوشگر
http://www.savepasargad.com/aa
نظر يک کارشناس و مرمت کار در مورد خطر تخريب آرامگاه کوروش
http://www.savepasargad.com/aa
احتمال وقوع زلزله پس از آبگيری سد، از يک متخصص ژئو مورفولوژي (زمين ريخت شناسي)
http://www.savepasargad.com
خطرات آبگيری برای تمام منطقه از ديدی کارشناسانه
http://www.savepasargad.com/aa
ضمنا ماجرا آنقدر جدی است که حتی مسئولين دولتی هم که موافق آبگيری بوده اند از خطر تخريب و رطوبت گفته اند که نمونه ای از آن اعتراف خود رييس سازمان ميراث فرهنگی است .
http://www.savepasargad.com
البته شما می توانيد ده ها مطلب از متخصصين ديگر و در تاييد اين گفته ها را در سايت نجات پاسارگاد بخوانيد:
کميته بين المللی نجات پاسارگاد
اگر برای ديدن سايت نجات پاسارگاد با مشکل فيلتر روبرو هستيد با ايران پروکسی آن را ببنيد