چشمان بیدار- مهستی شاهرخی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mardi, juin 03, 2014

نسخه کامل فیلم «خورش مرغ با آلو» از مرجان ساتراپی

خورش آلو با مرغ (به فرانسوی: Poulet aux prunes) فیلمی در ژانر درام و کمدی به کارگردانی مرجان ساتراپی و ونسان پارونو، ساخته مشترک فرانسه، آلمان و بلژیک در سال ۲۰۱۱ و بر اساس کتابی به همین نام است. خورشت آلو با مرغ (Poulet aux prunes) نام رمانی گرافیکی است که توسط مرجان ساتراپی نوشته شده‌است.
داستان : داستان عشق «ناصر علی خان» و تارش که در فیلم به ویولن تبدیل شده است با «ایران» خانم در دوران ویژه ای از تاریخ ایران است.«ناصر‌علی‌خان» موسیقیدان بوده و علاقه زیادی به «خورش آلو با مرغ» داشته است، او سرانجام به بیماری افسردگی دچار شده و خودکشی می‌کند.
درباره فیلم : فیلم خورش آلو با مرغ در آن گلشیفته فراهانی نقش «ایران» را بازی می کند و از همکاری هنرمندان اروپایی نظیر ایزابلا روسلینی (دختر اینگرید برگمن، هنرپیشه معروف سوئدی و روبرتو روسلینی، پدر نئورئالیسم ایتالیا) و کیارا ماسترویانی (دختر مارچلو ماسترویانی و کاترین دو نوو)، ماریا د مدایروش، هنرپیشه پرتغالی و ماتیو آمارلیک فرانسوی برخوردار است. خورش آلو با مرغ در بخش رقابتی شصت و هفتمین جشنواره فیلم ونیز نیز حضور داشت.
داستان این فیلم از نگاه منتقدان به فیلم فرانسوی آمِلی شباهت دارد.
 
باند آنونس فیلم 

 نسخه کامل فیلم «خورش مرغ با آلو» نوشته و ساخته مرجان ساتراپی با بازی گلشیفته فراهانی



Chicken with Plums (Poulet aux prunes) (2011) - Vincent Paronnaud, Marjane Satrapi

Chicken With Plums


http://en.wikipedia.org/wiki/Chicken_...

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D...

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D...

http://en.wikipedia.org/wiki/Chicken_...

http://www.allmovie.com/movie/v547374

http://www.imdb.com/title/tt1663321/

Chicken with Plums (Poulet aux prunes) (2011) - Vincent Paronnaud, Marjane Satrapi
http://www.imdb.com/title/tt1663321/

Libellés : , ,


mardi, novembre 22, 2011

تولدت مبارک مرجان

تولدت مبارک مرجان*
امروز روز تولد تست مرجان، مرجان خواهرم که در روزهای انقلاب کودک بود و انقلاب کودکی اش را و بازی های کودکی اش را از او گرفت و جنگ و ضدهوایی و خاموشی را به او اهدا کرد؛ و مرجان مانند گیاهی در شبهای خاموشی ، پشت پنجره های پوشیده از کاغذهای سیاه در کنج زیرزمین رشد کرد، مرجانی که نوجوانی اش در سالهای جنگ سوخت و به باد رفت؛ با همه ترسهای بی وقفه و مداومش از گشت و سپاه و مدیر و معلم و مدرس آموزش عقیدتی، مرجان که مثل آب زلال بود و کدر و کدر و کدرتر شد تا به سیاهی غلیظ رسید*
چه فکری خواهی کرد اگر خواهری که از زمان تولدش او را دیده ای و شناخته ای را در کنار بازجوی اطلاعاتی ببینی؟
چه حسی خواهی داشت اگر مرجانی که سپیدی یاس سپید را داشت بر روی صفحه تلویزیون در حال خواندن اطلاعات جعلی و ساختگی و انتقال آن به مردم و جهانیان ببینی؟
چه فکری خواهی کرد اگر بشنوی مرجان دیگر ماجراهای انقلاب و اعدامها و کشتارهایی که در خاطرات کودکی اش حک شده است را خاطره جمعی نمی داند بلکه آن اتفاقات، جزوی هستند از خاطرات شخصی و کودکی اش؟
چه واکنشی نشان خواهی داد اگر پرسوناژهای مرجان خواهر کوچکترت، دختران داستانش در غرب الکلی و قمارباز بشوند؟
چه خواهی گفت اگر مرجان خواهرت، چون تکیه گاهی عصای دست بازجو و اطلاعاتی ها راهی پارلمان اروپا بشود تا صمیمیت کودکانه و محبوبیت اش پشتوانه ای بشود برای پذیرش حرفهای مأموران اطلاعات، و دانسته یا نادانسته خود را در خدمت اهداف آنان بگذارد، همان مأمورانی که در دوره ای، سینماگران دیگر را تهدید به قتل می کردند، همان مأمورانی که با قاتلان همکار و همنشین هستند، خواهرم بیگناهم با آنها چه می کردی؟ چگونه وردست آنها شدی؟ چطور دلت آمد با آنها همراه شوی؟ آیا مرجان کوچک در درونت مرده است؟ آیا اکنون فقط به مرجان حسابگر تبدیل شده ای؟ ایران چه شد؟ پرسپولیس چه بود؟ آیا همه اینها نقش هایی کودکانه بود برای کتابسازی؟ آیا مرگ ندا و سهراب و اشکان و ترانه و امیر و محسن و کیانوش بیهوده بود؟ آیا مرگ آن جوانان نازنین، فقط سوژه ای شد برای ترسیم نقشی پرفروش؟ آیا خون متبرکشان مرکبی نشد برای خودنویس فرصت طلبان و برای پررنگ نمایاندن امضاهای تایید و قراردادهای پر سود؟
آیا اکنون به سادگی، ایران، کشور زادگاه ما را می شود در استودیوهای بابلربرگ و هالیوود بازسازی کرد؟
آیا خاطرات کودکی مرجان و خاطرات جوانی من را می شود چون کالایی در ابعاد مختلف و به شکلهای مختلف و با چاشنی و سس های مختلف به جهانیان ارائه داد و به جای بیدار کردن ذهن خفته و خمودشان، با آن تصاویر سرگرمشان کرد؟ آیا خواهرکم به همنشینی با فرزندان هنرپیشه های مشهور و انعکاس صدای آنان اکتفا خواهد کرد و از صدای مردم ایران دور خواهد شد؟
آیا مبارزه مردم ایران را می شود چون ترانه گوگوش «کیو کیو، بنگ بنگ» بازی کودکانه ای تلقی کرد؟ بازی کودکانه! و حالا مرجان، امروز که چهل و دو سال را پشت سر گذاشتی و به سن عقل و خرد رسیده ای، آینده را چگونه می بینی؟ آیا نقش پرسپولیس دیگر از خاطره جمعی ات گریخته؟ و یا در میان دود سیگار محو شده؟ آیا دود سیگار بود که ماجراهای انقلاب و سرکوب مردم ایران را چون ابری در فیلم در برگرفت و پوشیده در حجابی از شوخی با تجربه های نوجوانی جایگزین کرد؟
آیا می شود تاریخ و گذشته را آهسته آهسته به عقب راند و به سادگی آن را مانند پس زمینه ای برای داستانهای سرگرم کننده به کار گرفت؟ آیا برای یک هنرمند، تاریخ مبارزات مردم ایران برای رسیدن به آزادی و استقلال، کالایی بیش نیست؟
آیا «پرسپولیس» به زودی به صورت نقشی بر روی تی شرت و کفش باسکت و بج و پینس به بازار خواهد آمد؟
آیا تاریخ گمشده چیزی مانند سریال «قهوه تلخ» بازنویسی، خواهند بود و به شکل کاریکاتور و یا همچون هجوی از حقیقت به خورد ملت داده خواهد شد؟
آیا تاریخ گمشده و به تاراج رفته ایرانیان، یک بار دیگر کالایی خواهد شد برای سرگرمی غربیان؟ آیا آن تاریخ حذف شده، همزاد طلای زرد و سرخ و سیاه نیست؟
در سالهای دور، روز تولد مرجان کوچک در خانواده، مثل روز عید بود، روزی پر از روشنی و زیبایی و امید به آینده! اما مرجان، خواهر آن سالهایم، جایش را به خواهران دیگر و مرجان های دیگر داد؛ خواهر روزهای غربت و تبعید مرجان دیگری بود که از مرجان کوچک سالها و کیلومترها فاصله دارد و چه حیف و در روزهای تلخ و سیاه، خواهر کوچکم زهرا است و ترانه و چه دلتنگم امروز که هیچ هوس آلو مسما ندارم و دلم برای خنده مرجانکی در سالهای پیش، چه تنگ است
امروز،
در روز تولدت، مرجان، کودکی ات را و نقش های کودکی ات را به یاد می آورم و چقدر هر دو از روزهای تولد و زایش و حیات دوریم؛ و ناخواسته، چقدر بدون آینده ای شکوفا، سریع به مرگ نزدیک شده ایم

Libellés :


samedi, novembre 05, 2011

مرجان ساتراپی: از حذف حافظه تاریخی تا نوستالژی خورش آلو مسما

سه زن بودیم، سه زن غیرفرانسوی تبار در عصر یک روز پاییزی آخر هفته پاریس؛ نه بارانی می بارید و نه باد شدیدی می وزید، باز برای مدت کوتاهی هوا آرام گرفته بود؛ جوانترین ما، لیزا، الجرایزی تبار بود، او از ما پرسید آیا فیلم اخیر مرجان ساتراپی را دیده ایم و تا مینا و من به او جواب بدهیم، گفت: بهترین اثر مرجان «پرسپولیس» بود، مینا از من چند سالی کوچک تر است زودتر جوابش را داد، گفت فیلم را ندیده ولی از تیزر فیلم و شباهت آن با امیلی پولن اثر ژان پیر ژونو، کلافه است و حرفش با تکرار محتوای حرف لیزا تمام شد، بهترین اثر مرجان «پرسپولیس» بود


http://s.excessif.com/mmdia/i/44/8/persepolis-6-3925448gpubv.jpg?v=،


هنوز چیزی نگفته بودم که لیزا پرسید: مهستی شما فیلم را دیده اید؟ و من تازه به حرف آمدم، «نع! اما داستان و تقلید هدایت وارانه اش را وقتی خواندم نپسندیدم»، توی فکرم تشابه ناصرعلی و هدایت در آخرین روزها ولحظات زندگیش در پاریس را مجسم می کردم که دردناک تر از آن بود که بشود تصویرش کرد، هدایتی که گیاهخوار بود و خورش آلومسما تسکینی بر دردهای او نبود، هدایتی که پستانهای درشت سوفیا لورن مرهمی بر گرایش همجنسگرایانه او نبود و در خود تپید و نتوانست به مردمی که خوب می خوردند و خوب می گشتند و به دردهای دیگران بی توجه بودند دردهای کهن ملتی که قرنها سانسور شده بود را بگوید، صادق خانی که برای شناختن پرسپولیس و تاریخ کهن تا آنجا رفت که زبان پهلوی بیاموزد تا تاریخ گمشده و تاریخ حذف شده و تاریخ نانوشته خود را پیدا کند، و فکرم پیش صادق خان بود که هرگز تار را با گیتار و ویلون عوض نکرد چراکه تار صدای زخمه روح ایرانی است


Poulet aux prunes de Marjane Satrapi et Vincent Paronnaud،
تصویر گلشیفته با آرایش و لباس امیلی پولن در نظرم بود که با صدای مینا به خود آمدم: «من ساتراپی را در کتابهای مصورش دوست دارم، اما فیلم؟ - فیلمش سریع از ماجراهای انقلاب رد می شود و به ماجراهای شخصی و زندگی در اتریش و دوست پسرش و غیره می پردازد» مینا دوران بلوغش را در فرانسه گذرانده، سرگذشت و تجربیاتی شبیه به مرجان دارد، به این فکر افتادم که ما ایرانیان از جایزه گرفتن ساتراپی در جشنواره کن خیلی خوشحال شدیم و تا دو سه سال پیش، مرجان برای ایرانیان مهاجر فرانسه، نماد نسلی در تبعید بود که هنوز حرفش را می زد، مرجان در کتابش به جان عمو انوش سوگند خورده بود که حرفش را بزند و هر جا که هست چهره حقیقت را بنمایاند، آن روزها او هنوز دیلماج مخملبافان نشده بود تا در مشایعت با ایشان به پارلمان اروپا برود و بازیچه اوپوزیسیون مرفه در گردش شود



'Marjane
حق با مینا بود مرجان از مسیر اولیه خود خارج شده بود، چیزی که مرجان ساتراپی را محبوب کرد، «پرسپولیس» بود، پرسپولیس در کتاب اول! با محبوبیت و استقبالی که در اروپا از مرجان به عمل آمد، او به تکرار خود پرداخت و کلام مقدس و قسم به جان عمو انوش یادش رفت، تکرار خود و تکرار دیگران و استفاده از شهرت برای ورود به دنیای سینما و از تولیدات خود فیلم ساختن!
اما دنیای فیلمسازی و سینما دنیایی متفاوت است و ابزاری دیگر و بیانی دیگر، موضع گیری ج-اس* در برابر کتابهای مصور مرجان و پرسپولیس را اثری «ضدایرانی» دانستن نگذاشت تا فیلم مرجان توسط ایرانیان مورد بررسی و نقد قرار گیرد، اشتباهی که به محض موفقیت یک ایرانی در خارج از مرزها بدان دچار می شویم، اشتباهی که در مورد شیرین نشاط برای بررسی فیلمش با مفهومی دقیقاً سیاسی در دوران آشوب پس از انتخابات داشتیم، مرتکب شدیم
نکته باارزش و مهم در«پرسپولیس» نشان دادن حذف حافظه تاریخی بود، و یادآوری تاریخی که هنوز در ذهن یک کودک هشت ساله بود به صورت تصاویری ساده و گویا منعکس می شد و با خواننده ارتباط برقرار می کرد، تصاویر و داستانی که در کارخانه کتابسازی و فیلمسازی مانند ابزاری به کار گرفته شد تا آهسته آهسته خواننده و بیننده را به سوی دنیای سرگرمی و فراموشی بکشاند؛ حرف مینا با گفتن این که تمام کتابهای ساتراپی را خوانده و دارد و اشاره ای به نام کتابهای مرجان ساتراپی تمام شد




http://blindmanwithapistol.files.wordpress.com/2008/05/persepolis-theveil-lg.jpg
لیزا پرسید«گلدوزی چیه؟ مهستی شما این کتاب را خوانده اید؟» لیزا اسمم را درست تلفظ می کند و این برای من کم پیش می آید که طنین نامم را از زبان یک «غیرایرانی» به درستی بشنوم، گفتم گلدوزی یک نوع «مونولوگ واژن زن ایرانی است، به صورت مصور و ساده؛ صدای مینا درآمد که فقط بخش سکسوالیته زن ایرانی نیست بلکه ماجراها و تاریخ هم هست؛ و من باز یادم آمد که چگونه حذف تاریخی به مرور فراموش می شود و انعکاس صدای زنان بی پناه سنگسارشده و مورد تجاوز قرار گرفته فراموش می شود و فقط به بازگویی بخش هایی از زندگی زنان متأهل ارضا نشده، برای سرگرمی خواننده وبه خصوص برای ارضای کنجاوی خواننده غربی اکتفا می کند، گویی دردهای روح صادق خان فدای خورش آلومسما برای ناصرعلی شده است
به آن دو ، گفتم آره، راستی پرسپولیس به فارسی ترجمه شده و به بازار آمده! هر دو با یک صدا پرسیدند: چطوری؟
گفتم در سایت های اینترنتی فارسی خبرش را خواندم، اسم مترجم نیامده و نوشته اند کتاب به صورت سانسور نشده به بازار آمده!!! آخر مگر ارشاد اسلامی با ساتراپی شوخی دارد؟ چگونه وزارت ارشاد می تواند کتابی که حکومت ایران «ضدایرانی» تشخیص داد و فیلم را سزاوار حمل نام ایران به جشنواره ندانست و طرد کرد، فیلمی که اخیراً نمایش آن در تونس با اعتراض بنیادگرایان تونسی روبرو شده که چرا عکس خدا را کشیده است؟
چطوری می شود که در چنین موقعیتی کتاب در ایران منتشر می شود؟؟؟؟ هیچکداممان پاسخ نداشتیم، باورنکردنی است اما حقیقت دارد، (فرصت مقایسه کتاب را ندارم، جانش را ندارم، به نیرویم برای زنده ماندن نیازمندم اما کتاب اینجاست
[+] خودتان مقایسه کنید، البته ممکن نسخه داونلود همان نسخه ای نباشد که در ایران پخش شده است و از آن عجوزه مکار با آن همه مشاطه گرهیچ حقه ای بعید نیست)*
مرجان دیگر سکوت جایز نیست، مرجان ساتراپی بایست نسبت به پخش نسخه فارسی کتابش در ایران مواضع خود را اعلام کند و چیزی بگوید، گرچه مانند همگی ما در کشوری که نه قانون کپی رایت رعایت می شود و ناشر به پشتوانه قانون، حرمت مولف خارج از کشور را (مانند حق مولف داخل کشور) نگه نمی دارد و نویسندگان داخلی نیز با باندبازی و با «من بمیرم، تو بمیری» یا مثل مهران مدیری با قسم دادن مردم به جان خودشان می خواهند جلوی پخش و کپی غیرقانونی آثارشان را بگیرند، در حال حاضر به هیچ جا نخواهیم رسید، دادگاه فعلاً برای طلاق اصغرآقا از سیمین خانم هایی که در هر رژیمی از در دادگاه «کتک خورده و راضی» و جایزه به بغل بیرون می آیند تشکیل می شود و قتل نداها و سهراب ها و زهراها هیچ دادگاهی به خود نمی بیند، در برابر حکومتی که خود اجازه می دهد برای کشتن نویسنده ای بیگانه در کشوری دیگر، فتوای مرگ صادر کند ما هیچگونه حقانیت و حمایت قانونی نخواهیم داشت و دستمان به جایی بند نیست فقط فریاد اعتراض یا حداقل نقی به جیگر این زورگویان خودکامه، گه گاه ضروری است، پس مرجان برای سوگندی که به خاک عمو انوش خوردی، گه گاه جیغی بکش! شهرت فقط برای پر کردن جیبها نیست، شهرت مسئولیت هم هست، ساکت نمان! حرفی بزن مرجان!


http://graphisme-illustration.sambotte.com/public/arts%20graphiques/Portraits%20d%27artistes/2007/persepolis-morceaux-choisis-2.jpg


با این فکرها بود که به سمت خانه راه افتادم، نه هوس خورش آلومسما داشتم و نه میل شنیدن نوای ویلون، چیزی سنگین مانند آسمان ابری پاریس بر قلبم سنگینی می کرد، آنقدر در خود فرو رفته بودم که توی راهرو، متوجه نگاه متعجب از چشمان درشت همسایه آفریقایی ام نشدم، ونوس سیه فام طبقه بالا از این متعجب بود که در ماه نوامبر باز هم با صندل به خیابان رفته ام و هنوز دارم با پاهایم نفس می کشم


Libellés : , , ,


mardi, novembre 23, 2010

«والس با بشیر»

پس از "پرسپولیس" مرجان ساتراپی، فیلم "والس با بشیر" از آری فولمن فیلمساز اسراییلی در میان فرانسویان محبوبیت خاصی داشته است. "والس با بشیر" نیز به شیوه "پرسپولیس" کارتونی است ولی مانند پرسپولیس بازگوی رویدادهایی هولناک است. فردی (آری) پس از بیست و پنج سال به زادگاه خود برمی گردد و در میان کابوسهای شبانه و دیدار با شاهدان عینی یک ربع قرن پیش، خواهان یادآوری تاریخ و گذشته مردمان است و آهسته آهسته از میان بازگویی خاطرات سربازان و تصاویر به جا مانده در ذهن سربازان اسراییلی آن دوران، آنها کشتار وحشیانه "صبرا و شتیلا" را به یاد می آورند.... فیلم «والس با بشیر» را ساعت 20:40 بر روی آرته ببینید.

Libellés :


samedi, mars 06, 2010

یک قرن هنر زنان


فیلم کوتاهی در مورد نمایشگاه

/ نمایشگاه اخیر مرکز ژرژ پمپیدو، نمایشگاهی بی سابقه است. برای اولین بار در جهان، این فرهنگسرا آثار هنری زنان در یک قرن گذشته را در مجموعه ی خود گرامی می دارد و با توجه به ناشناخته و گمنام بودن هنر زنان، از زنان پیشروی قرن بیستم تا زنان آشوبگر فمینیست و بالاخره آثار هنرمندان معاصر را برای مدتی طولانی به علاقمندان عرضه می دارد. برای پر کردن خالی های گذشته، موزه هنرهای مدرن، سالن هایی را در میان مجموعه دائمی خود ایجاد کرده است تا زنان هنرمند جایگاه هرگز نداشته ی خود را پیدا کنند.
نمایشگاه "ال"، پانصد اثر از دویست زن هنرمند، در دو طبقه و در وسعتی به مساحت هشت هزار متر مربع آثار زنان را از نقاشی و طراحی و مجسمه سازی و انستالاسیون (چیده مان) و عکاسی و ویدئو و فیلم و معماری و طراحی مبلمان را در برمی گیرد. این نمایشگاه به مدت دو سال ادامه خواهد داشت.
شروع نمایشگاه، با دیدن پینیس های بزرگی با نام های زنانه در مقابله با نام مردان مشهور است. اندی وارهال می شود "آنی وارهال"! و "ژوزف بویز" می شود "ژوزفین بویز"! "جکسون پولوک" هم طبیعتاً "ژاکلین پولوک" آست! گه گاه در نمایشگاه به نقل قول هایی از سیمون دوبوار یا ژولیا کریستوا و یا مارگریت دوراس برمی خوریم. البته هدف نمایشگاه نه "زنانگی" بوده است و نه "فمینیسم" بلکه عرضه کردن آثار زنانی است که اگرچه پا به پای مردان و گاه بیشتر از آنان بر روی اثر خود کار کرده بودند، صرفاً به دلیل "زن بودن" در زمان خود مطرح نشدند.
نمایشگاه هفت مضمون را در برمی گیرد: پیشگام ها، آتش رهایی، با شدت هرچه تمام تر، پیکر شعاری، غیرمرکزگرایی انتزاعی، اتاقی از آن خود، حرف اثر، بی ماده گی
در بخش "پیشگام ها" به آثار هنرمندانی برمی خوریم که صرفاً به دلیل زن بودنشان در قرن بیستم مطرح نشدند. این زنان همچون مردان دوران خود، در سبک های کوبیسم و دادا و سوررئالیسم و آبستراکسیون فعال بودند ولی از آنها در تاریخ هنرمدرن نام و نشانی نیست و یا اگر هست حضورشان
به صورت کمرنگی ثبت شده است. مثلاً سوزان والادون، خودش مدل نقاشی بود و در خلوت تابلو می کشید و از او چند تابلو در این نمایشگاه عرضه شده است. از فریدا کائولو یک تابلو هست، برخی از زنان هنوز در قید حیات به سر می برند. در بخش های دیگر نیز حضور فعال زنان را در زمینه های دیگر خواهیم دید.
ویدئوهای بسیاری در نمایشگاه موجود است و جالب ترین شان: ویدئوی فیلمی بر اساس اثری از مارگاریت دوراس به مدت سی و پنج دقیقه.
عکس: عکاس زن زیاد است، از عکاس هنری تا عکاس خبری. از دورا مار بگویم یا از ژیزل فرویند؟ در زمینه دیزاین شارلوت پریان بود که در سایه کوربوزیه ماند.
در این نمایشگاه از زنان هنرمند ایرانی، گرچه جای تابلویی از خانم بهجت صدر در میان زنان نقاش پیشگام در قرن بیستم خالیست اما سال گذشته سه عکس از
شیرین نشاط به نمایش گذاشته شده بود که امسال جایش را به سه عکس از شادی قدیریان داد. از نقاشی های مصور مرجان ساتراپی خبری نیست و بدون این که اثری از چیده مان و یا نقاشی های زنان ایرانی در عرصه هنرهای تجسمی باشد، مثلاً اثری مانند "کتاب اشعار فارسی" از شهره فیض جو، در کنار سه ویدئو از قزل (me) یکی از (کلاژ پارچه و قالی و اشیاء مختلف) پرچم های از سارا رهبر نیز به نمایش گذاشته شده است.
بخش هنرهای معاصر نمایشگاه "ال"، آثاری خشن و گستاخانه و تکان دهنده دارد که بازتاب زمانه اش است و به زنانگی چندان ربطی ندارد. بخشی از آثار خشن هنرمندان زن، علیه جنگ است و ضد خشونت.
بخش مهمی به "بادی ارت" اختصاص دارد و مورد سئوال قرار دادن تن به منزله زمینه ای برای نقاشی یا فیلم و یا اعتراض! به دلیل استقبال بازدیدکنندگان، این نمایشگاه به مدت یک سال دیگر تمدید شد و تا فوریه سال 2011 ادامه خواهد داشت.

Libellés : ,


jeudi, janvier 28, 2010

نازنین در پاریس

ویدئوی "نازنین در یک برنامه تلویزیونی در پاریس" را ببینید. نازنین ایرانی است و ملکه زیبایی کانادا، چهار زبان می داند و در رشته علوم سیاسی درس خوانده است و خلبانی جت می داند. نازنین فعال حقوق بشر و مدافع حقوق کودکان و مبارزه علیه اعدام است. و توانست نازنینی دیگر را از مرگ برهاند.
در این برنامه تلویزیونی، نازنین از پدرش می گوید که مدیر هتل شرایتون در تهران بوده و پس از انقلاب دستگیر و شکنجه می شود و مدتی پس آزادی او، خانواده به اسپانیا و سپس به کانادا می گریزد. نازنین افشین جم مانند شاه درت جوان و مرجان ساتراپی نمونه ای از زن جوان و مدرن ایرانی در مهاجرت است که برای بهبودی و بهزیستی ایرانیان تلاش می کند و روزی نو و روزگاری نو را برای ایران آرزو دارد. نازنین آرزویش را در آهنگ "روزی..." آن روز را نوید می دهد.

Libellés : ,


jeudi, juillet 02, 2009

ایران بعد از انتخابات، مرجان ساتراپی

دوره دوم پرسپولیس: ایران بعد از انتخابات، داستان مصور دنباله دار از مرجان ساتراپی،
فایل پی دی اف

Libellés :


vendredi, juin 19, 2009

مرجان ساتراپی: امکان ندارد خاموش بمانم

ویدئوی گفتگوی مرجان ساتراپی هنگام خروج از پارلمان اروپا: امکان ندارد خاموش بمانم

Libellés :


mercredi, juin 17, 2009

انتخابات مسابقه نیست

در تکمیل حرف های مرجان ساتراپی بایست اضافه کرد که انتخابات مسابقه نیست تا دو حریف (احمدی نژاد - موسوی) با هم مسابقه بدهند بلکه انتخاباتی دمکراتیک محسوب می شود که اقلیت های دینی و مسلمانان سنی و زنان بتوانند در آن کاندید شوند و توسط کمیسیون های مذهبی و ترمزهای تئوکراسی و محافل قرون وسطایی حذف نشوند پس اگر انتخابات مجددی در کار باشد ، آن انتخابات باید از هر نظر دموکراتیک باشد و به برداشت مجدد صحنه ای که از ابتدا ساختگی بود اکتفا نشود.

Libellés :


مرجان ساتراپی و محسن مخملباف در پارلمان اروپا

مرجان ساتراپی و محسن مخملباف در کنار دانیل کهن بندیت، در پارلمان اروپا.(عکس: رویترز)


مرجان ساتراپی: در صورتیکه چنین فرض شود که اعتراض به نتایج انتخابات، تنها از سوی شماری از افراد مرفه و خارجه نشین انجام می شود، با برگزاری یک انتخابات سالم روشن خواهد شد که چه کسی اکثریت آرأ را دارد و اگر محمود احمدی نژاد در چنین انتخاباتی پیروز شود، همه آن را خواهند پذیرفت.

Libellés :


lundi, juin 01, 2009

فیلم "پرسپولیس" مرجان ساتراپی

ویدئوی فیلم مرجان ساتراپی:

(مدت فیلم یک ساعت و سی و پنج دقیقه)

پرسپولیس به زبان انگلیسی با زیرنویس سوئدی/

پرسپولیس به زبان فرانسه با زیرنویس انگلیسی
/

پرسپولیس دوبله به زبان ترکی را بر روی گوگل ببینید

Libellés :


dimanche, avril 26, 2009

جوانه های تبعید در فیلم "برای یک لحظه، آزادی"

داستان فیلم "برای یک لحظه، آزادی" ساخته ی آرش ریاحی حدیث به تبعید رفتن ایرانیان و گریزشان از طریق مرز ترکیه برای گرفتن پناهندگی از سازمان ملل و یا سایر کشورهای اروپایی است. گرچه در فیلم اسکناس ها و سکه های یورو را می بینیم که حکایت از سال دو هزار به بعد دارد اما در کل، زمان فیلم به دوره خاصی از جمهوری اسلامی تاکید ندارد، در ابتدای فیلم از گذشته افراد چیزی نمی دانیم یا اگر بفهمیم به طور مبهمی مختصر است. همین قدر می دانیم که این افراد دارند از جمهوری اسلامی فرار می کنند و فضای حاکم در درون کشور، فضای رعب و وحشت و خشونت است. در ترکیه به صورتی فشرده با داستان هر یک از طریق مکالمه ای کوتاه باخبر می شویم.

"برای یک لحظه، آزادی" برای شخصی چون من که در سالهای جنگ ایران و عراق از راه زمینی با خانواده اش به ترکیه رفته است و پنج هفته ای در هتل هایی از همان قیبیل، چشم به راه ویزا مانده است؛ و شاهد صحنه ها و افرادی مشابه بوده است؛ مانند مروری بر گذشته منقلب کننده است. "برای یک لحظه، آزادی" خاطرات تلخ و شیرین و خنده داری را در من بیدار کرد. در تمام لحظات فیلم یا گریستم و یا خندیدم و یا همراه با آن از تونل زمان گذشتم و ای کاش این طور نبود.
شخصیت ها و دیالوگ ها و وقایع فیلم بر اساس ماجراها و شخصیت ها و گفتگوهای واقعی پا گرفته و بسیار ملموس و طبیعی شکل گرفته و از این رو ماجراها بسیار تکان دهنده و واقعی نشان داده شده است. سه گروه شخصیت های فیلم را تشکیل می دهند و داستان سه گروه تقریباً به شکل موازی تا پایان فیلم پیش می رود.
۱/ گروه جوانان: مهرداد و علی که دو دوست اند به همراه دو کودک آرمان (پنج سال و نیم) و آزاده (هفت ساله) که فرزندان خاله مهرداد هستند. پسرها می خواهند بچه ها را به دست پدر و مادر پناهنده شان در اطریش برسانند و خودشان هم ماندگار شوند.
۲/ یک زوج جوان حسن و لاله و پسرشان کیان. شوهر، مرد خانواده، حسن می خواهد از سازمان ملل پناهندگی بگیرد.
۳/ آقای عباس مختاری، زندانی سابق و دبیر انگلیسی در دبیرستان که مردی میانسال است و مانو یک کرد جوان از روستایی در کردستان عراق. آقای مختاری و مانو می خواهند به آلمان بروند.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"را خلاصه نمی کنم چون پر از لحظات و وقایع ریز و درشت و فراموش نشدنی است. در پایان علیرغم همه ی رنج ها و مصیبت ها و بلاهایی که به سر علی می آید جوان ترین گروه موفق می شود دو کودک را پیش پدر و مادرش برساند و درخواست پناهندگی خودشان نیز مورد تایید قرار بگیرد. تقاضای مانو کرد عراقی هم مورد تایید واقع شده است اما بقیه به خوش شانسی آنها نیستند. در واقع نیمه ی جوانتر موفق می شود و نیمه دیگر به دلیل سخت بودن شرایط و یا تمام شدن سهمیه ی پناهندگی از کشورهای اروپایی، نمی تواند موفق شود.
حسن پرونده اش رد می شود از ناچاری حقه می زند خیط می شود، رد شدن پرونده را از همسرش پنهان می کند و خودخوری می کند و در پایان سرانجام با یک عمل اعتراضی انتحاری (خودسوزی در برابر سازمان ملل) اعتراض خود را نسبت به رد شدن پرونده اش نشان می دهد. در هر حال حسن می میرد ولی برنمی گردد و این انتخاب اوست. خیلی ها ترجیح دادند بمیرند ولی به جمهوری آدم ربایی و گروگان گیری و شکنجه و اعدام (کابوس جمعی اول فیلم) بازنگردند.
آقای مختاری هم برعکس مانو، پرونده اش رد شده است. اما خودش هنوز نمی داند. مانو، همان روستایی زرنگ، بدون این که به او چیزی بگوید از قاچاقچی ها برایش مدارک قلابی می خرد تا او را همراه خود به آلمان ببرد. آنها با هم سوار قطار می شوند اما در نیمه راه پلیس آلمان متوجه قلابی بودن مدارک آقای مختاری می شود، او را از قطار پیاده کرده و سرانجام دیپورت می کنند.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"نمایانگر لحظات و واقعیات دردناک و هولناکی است. روایتگر آنها که خواستند بگریزند و نتوانستند، آنها که گریختند و نشد، آنها که برای پناهندگی خود را به هر آب و آتشی زدند، آنها که مصائب بسیاری را متحمل شدند تا پناهندگی بگیرند، آنها که برگشتند تا مبارزه کنند، آنها که در دوران بلاتکلیفی و انتظار برای پناهندگی، گرفتار توطئه و نیرنگ های مأموران امنیتی رژیم در ترکیه شدند، آنها که از خانواده ی مبارزان در تبعید بودند و از سوی مأموران جمهوری اسلامی به گروگان گرفته شدند، آنها که توسط مأموران رژیم در ترکیه ربوده شدند و مورد شکنجه قرار گرفتند و از همه دردناک تر سرنوشت کودکان تبعید در این قافله است. آزاده و آرمان دیگر پدر و مادر خود را به یاد ندارند، آنها در این سالها با پدربزرگ و مادربزرگ بوده اند و به آن دو انس و الفت بیشتری دارند. در جایی آزاده از علی می پرسد: "علی تو بابا و مامان مون رو می شناسی؟" جدا کردن دو کودک از پدربزرگ و مادربزرگ تاثر برانگیز است. آیا لحظاتی از این قبیل را نزیسته ایم؟ و یا کم دیده ایم؟
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"در دفاع یا تبلیغ برای گریز از کشور نیست بلکه بسیار واقع گرایانه تر و فکر شده تر و عمیق تر از اینهاست که دنیا را به دو بخش و "این طرف" و یا "آن طرف" تقیسم کند. فیلم در حقانیت "مقاومت" و "مبارزه" به هر شکلی و در هر مکانی است.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" با صحنه ای از یک تیرباران جمعی آغاز می شود: در ناکجاآبادی احتمالاً در کنار مرز و با تیرباران نمادین سه نفر دو مرد و یک زن، پیش از اینکه سه نفر را تیرباران کنند صدای " زنده باد آزادی!" را می شنویم و این صحنه تا پایان فیلم چون تصویری مبهم و همچون ورقی گمشده از تاریخی گمشده در ته ذهن مان است. تصویر هولناک ولی واقعی است. راستی بالاخره در این سی سال چند نفر را تیرباران کردند؟ گرچه حقیقت اولیه در شروع فیلم مانند کابوسی دهشتناک از اول تا پایان ما را همراهی می کند. در صحنه های پایانی، مانند شروع فیلم باز با تیرباران نمادین سه نفر دو مرد و یک زن که این بار آقای مختاری هم در میان آنهاست مواجه می شویم. ولی در صحنه نهایی و تیرباران نهایی پایان فیلم، ما فرود افتادنشان را به چشم نخواهیم دید چون دوربین روی نگاه پیروز و لبخند مرموز آقای مختاری متوقف می شود. او به مانو گفته بود: "نگذار تحقیرت کنند انسان در هر کجا که باشد بایست سربلندی و هویت خود را حفظ کند تا انسان بماند وگرنه پس چه؟" (نقل به معنی از جملاتی که پس از کتک خوردنشان در اتوبوس از دست لاتهای ترکیه، مختاری به انگلیسی به مانو می گفت)
اوایل فیلم "برای یک لحظه، آزادی"، پس از عبور از مرز، حسن سرش را از پنجره ی ماشین بیرون می آورد و در برابر کوه برفی فریاد می کشد: "سلام ای خجسته آزادی!" حسن هنوز خبر ندارد که برای رسیدن به آزادی رسمی چندین خوان دیگر در پیش است است که ممکن است توان همگی این مشکلات را نداشته باشد. لاله به محض گذشتن از مرز، روسری مقنعه ای خود را برمی دارد. با وجود رسیدن به هتلی پر از نکبت و سوسک، آنها مانند هزاران مهاجر دیگر هنوز پر از امید و رویا هستند. امید به آینده! امید به آغازی دیگر! امید به سرنگونی رژیم!
رادیو گوش دادن حسن و لاله در هتل، به شکلی نمادین، آرزوی سرنگونی رژیم برای بازگشت به وطن است. آیا این رویای همه ی فراریان و همه ی پناهندگان نیست؟: "اینجا صدای ایران است! جمهوری اسلامی سقط شده و ولایت فقیه نابود گشته است و تنها دموکراسی است که آزادی مردم را تضمین خواهد کرد." (نقل به معنی از جملات بداهه سازی در فیلم) آنها مثل هر مهاجر دیگری در ابتدای ورود پر از رویا هستند ولی به مرور زمان و رد تقاضای پناهندگی حسن، امیدها رنگ می بازند. حسن علیرغم سیاسی بودن و روشنفکر بودن خود، در همه موارد تک نفره تصمیم می گیرد و لاله را در تصمیم گیری و نقشه های خود شریک نمی کند و در پایان وقتی از نفس می برد با خود سوزی، خودکشی می کند.
از سوی دیگر در پایان فیلم"برای یک لحظه، آزادی"، بازگشت لاله به ایران هم هست، لاله دم مرز می گوید: "می روم تا کار شوهرم را ادامه بدهم." و چادر مشکی خود را به سر می کند و دست بچه اش را می گیرد و به سمت ایران می رود. حرفی که ممکن است خیلی شعارگونه جلوه کند. اما از سوی دیگر لاله نیازی به فرار نداشت و به خاطر شوهرش بود که تن به در به دری داده بود و همیشه از آمدنش ناراضی بود. او برای تامین مخارج زندگی شان ناچار شده بود که در مهمانخانه زمین شویی و خدمتکاری کند ولی حالا می تواند برگردد و به زندگی سابقش ادامه بدهد و یا همانطور که در اول فیلم به شوهرش گفته در داخل بماند تا شرایط را عوض کند.
لاله گفته بود: "مگه ما نمی تونیم مثل میلیونها آدمی که توی اون کشور موندند، بمونیم تا شرایط رو عوض کنیم؟"و حسن به او پاسخ داده بود: "مگه اونایی که موندند تونستند چیزی رو عوض کنند؟"
حرف لاله در هر حال بحثی رایج و تفکربرانگیز است: "ماندن و در درون جنگیدن" و برای آنهایی که هنوز مجبور نشده اند فرار کنند. و در هر حال فراموش نکنیم که مقاومت و مبارزه از درون، بنیادین و سازنده است و درثانی همه که نمی توانند بگریزند؟ و یادمان هست کسانی مانند مجید شریف و با آن سابقه سازمانی، برگشتند و پس از چند سال تدریس و ترجمه در ایران روزی توسط نیروهای تباهی و سیاهی تاریخ ربوده شدند و به قتل رسیدند. البته که همه ی اینها را به یاد داریم! و البته لاله هم حق دارد که یک جایی ببرد و به خاطر پسرش برگردد؛ مگر حسن نبریده بود و از نفس نیفتاده بود و آخرش خودکشی نکرد؟ از سوی دیگر، هم زمان با رفتن لاله به سوی ایران، خانواده دیگری را می بینیم که از آن سو می آیند تا خود را به ترکیه برساند. یکی می رود و یکی می ماند. بعضی ها مثل ماهی در آب، فقط در خاک وطن می توانند زنده بمانند. شاملو دیگر جان تبعید نداشت. ساعدی آمد و دق کرد و زندگی این طوری است و گریز و تبعید هم داوطلبانه نیست.
انتخاب اسامی "مختاری" و "گلشیری" و "خرمشاهی" برای شخصیت های فیلم"برای یک لحظه، آزادی"، انتخابی هوشیارانه و در واقع گرامیداشت خاطره شاعران و نویسندگان و پژوهشگرانی است که تبعیدیان درون کشور بودند و سرانجام اولی را نیروهای سیاهی و جهل تاریخ به طرزی فجیع به قتل رساند؛ دومی پیش از آن که رنگ یک لحظه آزادی را ببیند دق کرد و سومی با آن همه دانش، در سکوت در خانه اش به پژوهش مشغول است. نام "لاله" یادآور "لاله خون شد" و "ژاله"، میدانی که در روز هفده شهریور مردمان بسیاری در آنجا مورد رگبار سربازان شاهنشاهی قرار گرفتند؛ نامی که پس از انقلاب به "لاله" تبدیل شد و این نام یک بار دیگر به ما یادآور می شود که ایرانی همیشه میدانی از خون در پشت سر و یا بر دوش دارد و دشتی از لاله و خون در برابر و خاطره قتل عام "ژاله" ها یا "لاله" ها از یاد نرفتنی است.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"سرشار از لحظات انسانی و ملموس است. رفتن پسران جوان با یاسمین به دیسکو و تجربه ی رهایی برای جوانان، آنها عاشق اولین دختری که سر راهشان می بینند می شوند، برای یاسمین با هم رقابت می کنند و به هم حسادت می ورزند و در پایان این یاسمین است که از بین آن دو یکی را برمی گزیند. صحنه دویدن مانو، جوان کرد گرسنه به دنبال قوی سپید توی پارک تا بعد از آن "بیگ چیکن" ،"خوراک قو با سس پناهندگی" بپزد و سپس پرواز رقص کنان و مداوم پرهای سپید قو در اتاق و بر کف و بر روی قالی و زیر کفش های پلیس ترکیه و ریزش بی وقفه پر مانند بارش برف از پنجره.
صحنه ی خرید واکمن توسط مانو کرد روستایی و عکس های دروغین او با مرسدس بنز توی خیابان برای ارسال به دهی در کردستان و چاخان های غریبش برای روستاییان گوشت ندیده؛ همگی، صحنه های زیبا و خنده دار و در عین حال پر از زندگی و واقعی فیلم را تشکیل می دهد.
مانو مدام به اهالی دهکده اش دروغ می گوید چون دروغ هایش برای آنان زندگی را پر از امید و راحت تر می کند. مانو برای زندگی کردن و دوام آوردن، دزدی می کند، دروغ می گوید و به قول خودش این یعنی:"واقع گرایی" . او مانند عباس مختاری اخلاقگرا نیست و برای بقا اگر لازم باشد "کرد بودن" خود را هم انکار کند، حتماً این کار را خواهد کرد چون واقعگراست و نمی خواهد کتک بخورد و می خواهد زنده بماند. مانو اگر لازم باشد برای رفع گرسنگی خود، قوی سپید توی پارک را هم خواهد خورد.
چیزی که فیلم "برای یک لحظه، آزادی"را جذاب می کند نمایش تضادها و طیف های مختلف مهاجران است. در کنار مهاجران سیاسی و کسانی که در جستجوی لحظه ای آزادی خود را در به در کرده اند، مهاجران اقتصادی (و احیاناً مهاجران جنگی) نیز وجود دارند که از چشم فیلمساز پنهان نمانده اند و در صف طویل مهاجرت در انتظار پناهجویی و یا انتظار گرفتن ویزا به سر می برند. زنی که هنوز در هتل چادر به سر می کند و به دروغ ادعا می کند که در چادر لاغرتر به نظر می آید و پنهانی نماز می خواند و می گوید برای روز مبادا است و زیر چادر برای شوهرش لباس های مکش مرگ ما به تن می کند، نمونه ای از مهاجران غیرسیاسی را نشان می دهد.
در فیلم "برای یک لحظه، آزادی" صف طویل مقابل سازمان ملل و سیل ایرانیان برای گرفتن پناهندگی در ترکیه را می بینیم. حتماً هر فردی داستانی دارد ولی آنچه در همه ی این داستانها مشترک است گریز از زادگاه و رفتن به سوی سرزمینی دیگر در جستجوی لحظه ای آزادی و آرامش و امنیت، حتی اگر شده، در آن سر دنیاست و این آرزو را کیان و لاله بر شیشه های یخ زده پنجره با نقشی کودکانه رسم می کنند. وجود کودکان در فیلم و سرنوشت آنان، بیننده را در برابر سهمناکی واقعه بسیار حساس و شکننده می کند. راستی بر سر بچه های تبعید چه خواهد آمد؟
بچه های تبعید، کسانی مانند مرجان ساتراپی و آرش ریاحی خواهند بود که انقلاب و تبعید و تیرباران شدن عموهایشان را با ساده ترین شکل تصویر خواهند کرد. در فیلم" برای یک لحظه، آزادی" سیر این نسل و کودکی این نسل را مانند "سفر خروج" می بینیم. بعدها، سالها بعد مرجان ساتراپی کتاب های مصور کودکان "پرسپولیس" را نقاشی خواهد کرد تا به اروپائیان توضیح بدهد که سرگذشت "ایرانی" از "جمهوری اسلامی" جداست و هنوز خاطره اعدام عمو انوش را از یاد نبرده است و در ذهن کودکانه اش به روی کار آمدن حکومتی طالبانی را به چشم دیده است و "ایرانی" سزاوار چنین حکومتی نیست. بعدها آرش بزرگ خواهد شد و سینما خواهد آموخت تا با ساختن فیلم های مستند داستان گریز و خروج خود را از ایران در نه سالگی و از راه ترکیه تصویر کند و به جهانیان نشان بدهد بر "ایرانی" چه گذشته است و بدین گونه است سرگذشت هنرمندان و کودکان تبعید! همان جوجه های نشسته در آشیانه، جوانه هایی هستند که هر لحظه شعر خسرو گلسرخی را یادآور می شوند:
"گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام،
و ساقه های جوانم از ضربه های تیرهایتان زخمدار است،
با ریشه چه میکنید ؟
گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای،
پرواز را علامت ممنوع میزنید،
با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیرم که میکشید،
گیرم که میزنید،
گیرم که میبرید،
با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟"
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" سرشار از لحظه و خاطره است. فیلم با جمع آوری خاطرات پناهجویان و دیدار با قاچاقچیان راه ترکیه، برای ترسیم و نشان دادن حادثه ی سیل عظیم مهاجرت و ثبت آن در حافظه جمعی شکل گرفته است. یادم می آید علیرغم فقری همگانی، راننده ها و قاچاقچی های ترکیه گاهی بسیار بامعرفت تر و سخاوتمندتر و انسان تر از هم وطنان و همسفران ایرانی بودند.
هنگامی که وطن برایت تبدیل به زندانی بزرگ می شود که زندان های کوچک را در برمی گیرد و در این زندان ها، برومندترین جوانان کشور را به رگبار می بندند، و باقی جوانان و نیروی جوان کشور را راهی جبهه هایی با بمب های شیمیایی و یا بمب هایی خوشه ای می کنند، در چنین دورانی، مخالف یا بی تفاوت و یا کاسب، همه خواه ناخواه دست به گریز می زنند و فیلم "برای یک لحظه، آزادی" اینها را هم نشان می دهد. اتاق آقای مختاری در مهمانخانه، مکانی مانند زندان است. درست مانند سلولی در وطن که چند سال از عمرش را در آنجا سپری کرده است! او حالا ناچار است مانند بقیه در سلول های نکبت مهمانخانه های ترکیه در انتظار پناهندگی بماند ولی آقای مختاری ترجیح می دهد در هوای آزادی بتپد و در مهمانخانه ی نکبتی در انتظار بماند تا در سلول زندان وطن!
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" درگیری های قومی در ترکیه را نشان می دهد و برخی از ایرانیان قربانی این جهل قومی گرایی می شوند و در کنارش نشان می دهد که همه ترک ها این طور فکر نمی کنند. راننده اتوبوس خطاب به ترکهایی که مانو و آقای مختاری را زده اند می گوید: "شما ننگ این کشور هستید!" و این حرف بی ریاست، چرا که در ترکیه مانند ایران همه جور آدم یافت می شود و برخی، قربانی جهل و خشونت برخی دیگر می شوند.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"با پشتوانه محکمی از سینمای مقاومت متفقین علیه نازی ها و فاشیسم تهیه شده است و در لحظانی یادآور فرار متفقین از زندان ها و اردوگاه ها و یا زندان های نازی هاست. صحنه پیاده کردن علی و بچه در میان برف از اتوبوس و بازجویی علی و آرمان توسط پاسدار مرزی از نفس گیرترین صحنه های فیلم است. بعدها می شنویم که پدر و مادر علی هر دو اعدام شده اند و شاید به این دلیل، بودن و ماندن و مراقبت علی از بچه ها (خانواده جدید) را بیشتر درک می کنیم. در ابتدای فیلم صحنه ی جدا کردن بچه ها از پدر بزرگ و مادر بزرگی که تا لب مرز به بدرقه نوه های خود آمده اند بسیار تأثر برانگیز است.
علی هم مانند لاله و کیان به رویا نیاز دارد و بیش از هر چیز به امید! امید و رویایی که ممکن است مانند قصه ای کودکانه جلوه کند ولی برای بقا قصه و خواب و رویا لازم است. علی در اوج بی پناهی در زندان مخفی ماموران امنیتی ایران در ترکیه برای بچه ها قصه می گوید و از راهی حرف می زند که بچه ها حتی در خواب هم آن را ادامه دادند.
بازی روان و دلنشین هنرمندان تبعیدی، هنرمندانی که شاید دیگر هرگز به ایران برنگردند (به ترتیب الفبا) نوید اخوان (علی خرمشاهی)، سعید اویسی (عباس مختاری)، بهی جنتی عطایی (لاله)، پیام مجلسی (حسن گلشیری) و فارس فارس بازیگر کرد (مانو) و دیگر بازیگران پیر و جوان و کودکان تبعیدی، تصاویر فیلم را مانند زندگی در پشت سر در یادهایمان زنده می کند.
فیلم با آهنگی با صدای فرهاد و شعر شاملو تمام می شود "یه شب مهتاب، ماه می یاد تو خواب، منو می بره..."، فرهاد، خواننده ای که در غربت مرد و شاملو که تبعیدی در درون وطن بود و حتی پس از مرگش با سنگ گورش هم جنگیدند و آن را شکستند. همه ی این علایم و نشانه ها و عبارات، کدها و زبانی است که فرهنگ مقاومت چپ ایران را می سازد و این فرهنگ، کودکی نه ساله (آرش ریاحی) را که از ایران گریخته است در دامان خود پرورده تا اکنون بتواند با همان زبان و با همان اصطلاحات و با همان عبارات و به استناد نحوه ی خروج خود از ایران و سپس فرار (آزاده) خواهر و (آرمان) برادر کوچکترش توسط یکی از اقوامشان، سالها بعد یکی از باارزش ترین و واقعگرایانه ترین فیلم های سینمای تبعید ایرانیان را بسازد.
در شرایطی که سینمای دولتی داخل کشور با کارگردانان مبلغ جنگ و ایدئولژیک خود، سالهاست به ساختن فیلم هایی چون "از کرخه تا راین"1371 (و "آژانس شیشه ای" 1377 به شکلی خفته و خفیف تر در ابتدای دوران خاتمی) مسئله پناهندگی را حقی فقط منحصر به مجروحان و معلولان جنگ دانست و از پناهندگی دادن کشورهای غربی به مخالفان جمهوری اسلامی سخت خشمگین بود؛ در شرایطی نابرابر که بودجه و نیرویی عظیم به رد پناهندگی مخالفان جمهوری اسلامی و نادیده انگاشتن سیل مهاجرت اختصاص داده شده است؛ در شرایطی که سینمای رسمی و دولتی ایران برای لوث کردن واقعیت سیل عظیم مهاجرت و مسئله تبعید ایرانیان در سی سال گذشته، از هیچ خدعه و نیرنگی فرو گذاری نمی کند، ساختن فیلمی هوشمندانه، "برای یک لحظه، آزادی" پاسخ مناسب و مشت کوبنده ای بر دهان یاوه گویان دست نشانده رژیم است.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" به هنر مهاجرت و تبعید تعلق دارد. سی سال پس از انقلاب و علیرغم همه ی جریان های انحرافی برای تشویش اذهان عمومی، هنر مهاجرت و تبعید ایرانیان دست آوردهای خود را به جهانیان ارائه می دهد.
هنر مهاجرت در مهاجرت رشد می کند و برای پوزش خواهی و دروغ بافی به نفع رژیم هم چون توابی سرافکنده به داخل برنمی گردد.
هنر مهاجرت کالایی برای فروش داخلی و تزیین ویترین فرهنگی جمهوری ملایان در زندان وطن نیست بلکه برعکس با نشان دادن آن به دیگران و به جهانیان است که سینما و هنر مهاجرت معنا می یابد و فیلم "برای یک لحظه، آزادی" از این گونه است.
هنر مهاجرت یک واقعیت عظیم مثل خود مهاجرت است. همان طور که از نام فیلم آرش ریاحی بر می آید: "برای یک لحظه، آزادی"! این فیلم به تمام کسانی که برای رسیدن به یک لحظه آزادی مبارزه کردند و کوتاه نیامدند تقدیم شده است.
به تمام پناهندگان!
به تمام مبارزان!
به تمام تبعیدیان!
چه خوب که در این برهوت حقیقت و هنر، فیلم "برای یک لحظه، آزادی" ساخته شد تا بدانیم کودکان تبعید در این سی سال چه رشد عظیمی داشته اند. مرسی آرش!
صحنه هایی از فیلم "برای یک لحظه، آزادی" به همراه مصاحبه آرش ریاحی،

Libellés : ,


samedi, juin 16, 2007

سلام و سپاس یک زن به زنی دیگر

خانم شکوه میرزادگی در بخش "از نگاه یک زن" مطلبی در مورد ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی نوشته است که خواندنی و دلگرم کننده است.

Libellés : ,


vendredi, juin 08, 2007

چهارده ژوئن نمایش فیلم پرسپولیس در بروکسل

فیلم پرسپولیس برای اولین بار در کتابخانه گالری بروکسل در روز چهارده ژوئن ساعت 19:30 برای عموم نشان داده خواد شد.
برای آدرس و اطلاعات دقیق تر به سایت کتابخانه گالری مراجعه کنید.
ویدئوی باند آنونس فیلم پرسپولیس را در اینجا ببینید.

نمایش فیلم پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی و ونسان پررونو
برنده جایزه دواران جشنواره کن 2007
پنج شنبه چهارده ژوئن در بروکسل
با حضور کارگردانان فیلم
ساعت هفت و نیم شب
_______________
مطالب مرتبط: ویژه پرسپولیس در کن

عکس بالا از نمایشگاه حمیلا وکیلی

Libellés :


jeudi, mai 31, 2007

پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی

روز شنبه 26 مه با رادیو همبستگی گفتگویی در مورد فیلم جنجالی پرسپولیس داشتم که می توانید این گفتگو را در همینجا بشنوید. عنوان گفتگو "آثار مرجان ساتراپی از دریچه چشمان مهستی شاهرخی به انگیزه نمایش فیلم پرسپولیس در جشنواره کن" است. گفتگو کننده آقای ناصر یوسفی است.

Libellés :


dimanche, mai 27, 2007


پرسپولیس فیلم کارتونی ساخته ی مرجان ساتراپی و ونسان پرنو یکی از دو فیلم منتخب هیئت داوران فستیوال فیلم کن در سال 2007 شد.
/ مرجان ساتراپی و ونسان پرنو هنگام دریافت دپیلم افتخار/ عکسی دیگر/ یک پیروزی دونفره/

عکس دوم: کارلوس ریگاداس کارگردان مکزیکی هنگام دریافت دپیلم افتخار، مرجان ساتراپی و ونسان پرنو نیز در عکس دیده می شوند.
سایت فستیوال کن
ویدئو فستیوال
عکسهای فستیوال
انعکاس خبر در بی بی سی فارسی
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی
پیام دو برنده منتخب داوران
با تبریک فراوان
مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان
شنبه در مورد پرسپولیس با رادیو همبستگی گفتگویی داشتم که فایل صوتی اش را در همینجا خواهم گذاشت
پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی
پرسپولیس اعدام باید گردد/ رامین مولایی
فیلم پرسپولیس و سفیران جمهوری اسلامی/ بصیر نصیبی
سلام و سپاس به مرجان ساتراپی/ شکوه میرزادگی

Libellés :


jeudi, mai 24, 2007

ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی

lundi, avril 30, 2007

ویدئوی پرسپولیس از مرجان ساتراپی

پرسپولیس مرجان ساتراپی را در ویدئو ببینید

Libellés :


jeudi, octobre 20, 2005

مرجان ساتراپی و پیتر پان

vendredi, mars 04, 2005


از مهستي شاهرخي
آخرين كتاب مرجان ساتراپي كه جايزه بهترين آلبوم جشنواره ي بين المللي كتابهاي مصور آنگولم 2004 را از آن خود كرد "خورش مرغ با آلو" نام دارد. "خورش مرغ با آلو" برخلاف نامش كتابي درباره ي آشپزي و شكم چراني نيست، بلكه درباره ي عشق به موسيقي است و نياز انسان به غذاي روح. "خورش مرغ با آلو" داستان هنرمندي است با سازش و با غم عشقش. هنرمندي كه سازش شكسته و ديگر هيچ تاري نميتواند دل شكسته ي او را مرهم بگذارد و ديگر هيچ سازي نميتواند به گوش او خوش آيند باشد و ديگر هيچ نغمه اي نيست كه به او اميد ادامه دادن به زندگي را ببخشد. كتاب "خورش مرغ با آلو" در نه بخش با كلماتي ساده و تصاويري سياه و سفيد و بسيار گويا، زندگي و مرگ ناصر علي خان نوازنده ي تار را برايمان بازگو ميكند. تهران. سال 1958. ناصرعلي در خيابان به زني با بچه اي گرسنه و نق نقو برميخورد. ــ "خانم شما اسمتون ايرن نيست؟" ــ "چرا، ولي من اصلا شما رو به جا نمي يارم." و با عجله از او دور ميشود. اين شروع داستان است. ناصرعلي به مغازه اي كه در آن آلات و ادوات موسيقي ميفروشند ميرود و ميخواهد تاري بخرد چون تارش كه بهترين تار اين ديار بوده را شكسته اند و آخر مگر ميشود نوازنده اي بدون ساز باشد؟ بالاخره ناصر علي تاري ميخرد و با خود به خانه ميبرد ولي نواي تار به دلش نمينشيند و هيچ به گوشش خوش آهنگ نيست و تار را براي فروشنده اش باز پس ميآورد. پس از آن ناصرعلي در جستجوي "تار يحيا" است و ميخواهد به مشهد برود ولي زنش دست تنها است و مخالف سفر او. سرانجام پس از دعواي مفصلي با همسرش ناهيد، ناصرعلي همراه با پسر كوچكش مظفر، عازم مشهد ميشود و از مردي به نام هوشنگ تاري ميخرد و با خود به تهران ميآورد. اما حتا نواي تار يحيا هم به گوش او خوش آهنگ نيست و غمگينش ميكند. ناصرعلي كه ديگر نواختن هيچ تاري خشنودش نميكند در بستر دراز ميكشد و مرگ خود را آرزو ميكند ولي تا مرگ هشت روز فاصله هست. از آن روز تا 22 نوامبر 1958 كه ناصر علي ميميرد‌ بر او چه گذشته است؟ اين بخش پيش درآمدي است براي بخشهاي بعدي. در فصل هاي بعدي، هر فصل ماجراي يك روز است و هر روز گامي است به سوي مرگ. 15 نوامبر 1958 ــ نخستين روز رفتن به سوي مرگ را ناصر علي با دخترش فرزانه ميگذراند. بعدها خواهيم ديد كه فرزانه بيش از هر كس ديگري از لحاظ روحي به ناصر علي شبيه است. ناصر علي فرزانه را با خود به گردش ميبرد و سوار چرخ و فلك ميكند و بعد او را به ديدن خيمه شب بازي ميبرد و بعد برايش يك جفت كفش تابستاني صورتي رنگ ميخرد. كفش هايي كه بنابه تدبيرها و تمهيدات ناهيد همسرش، فرزانه هرگز نخواهد توانست به پا كند. فرزانه از اقوام دور مرجان (راوي داستان و نويسنده) است. بعدها فرزانه پس از ابتلا به سرطان و عمل جراحي ناشي از آن، سرانجام در سومين و آخرين سكته ي قلبي چشم از جهان فرو ميبندد. 16 نوامبر 1958 ــ دومين روز به ناهيد همسرش و عبدي برادرش اختصاص دارد. ناهيد نگران ناصرعلي است و از اين رو به خانه ي عبدي ميرود تا از او بخواهد كه بيايد و سري به برادرش بزند و با او صحبت كند تا شايد‌ از اين افسردگي و دلمردگي بيرون بيايد. عبدي به ديدن ناصرعلي كه در اتاقش و در بسترش به انتظار مرگ نشسته است ميرود تا با او صحبت كند. در كنار گفت و گوي دو برادر (با فلاش بكهاي ناصرعلي) ياد دوران كودكي و دبستان در ذهن ناصرعلي زنده ميشود. هميشه عبدي دانش آموز ممتاز بوده و هميشه ناصرعلي يا تجديدي بوده و يا رفوزه. هميشه براي عبدي كف زده اند و هميشه ناصرعلي را هو كرده اند. ناصرعلي مادرش را به ياد ميآورد كه دار و ندار خود را فروخت تا عبدي را كه به خاطر فعاليتهاي كمونيستي به زندان افتاده بود آزاد كند. عبدي هميشه عزيز دردانه ي همه بوده است و ناصرعلي هميشه در حاشيه مانده است. با يادآوري كم مهري مادر نسبت به خود، ناصرعلي ناگهان به ياد ‌غذاي مورد علاقه اش، غذاي مخصوصي كه دست پخت مادرش بود ميافتد: "خورش مرغ با آلو"! ناصرعلي با ياد مادر و ياد "خورش مرغ با آلو" و طعم خوش دوران كودكي و ياد طعم هر چه لذت زميني است از جمله ياد پستانهاي سوفيا لورن، آن شب را در خوابي خوش و لذت بخش به سر ميرساند. 17 نوامبر 1958 ــ در صبح سومين روز ناصرعلي نه گرسنه است و نه تشنه. آن روز، يك روز شنبه است و خانه آرام و خالي. ناصرعلي با سرخوشي از خواب بيدار ميشود. او هوس سيگار كرده است. مادر ميگفت: "سيگار غذاي روح است." همان شب ناهيد برايش "خورش مرغ با آلو" ميپزد و به قصد آشتي، سيني غذا را به اتاق ناصرعلي ميبرد ولي بي فايده است. "خورش مرغ با آلو"، غذايي كه او را به ياد مادرش ميانداخت و طعم همه ي چيزهاي خوب را با خود داشت، اكنون ديگر براي ناصرعلي بدمزه و تهوع آور شده است. او لقمه اي را كه به دهان گذاشته است تف ميكند. ناصرعلي بدون تارش طعم زندگي و لذت بردن را از ياد برده است. بين ناهيد و ناصرعلي دعواي ديگري سر ميگيرد. ناصرعلي دوباره به ياد ميآورد كه اين ناهيد است كه تار او را شكسته است و قاتل تار عزيزش بوده است و به همين خاطر است كه پس از سالها به ناهيد اعتراف ميكند كه او را دوست ندارد،‌ كه هرگز او را دوست نداشته است. ناهيد با شكستن تار ناصرعلي چيزي را بين آن دو شكسته است، ولي از سوي ناهيد، شكستن تار، حركتي ناگهاني و از روي عصبانيت و واكنشي نسنجيده در پاسخ به بي مسئوليتي ها و بي توجهي هاي ناصرعلي نسبت به همسر و فرزندانش بوده است. براي ناهيد، زن آموزگاري كه مادر چند فرزند قد و نيم قد است و هم در خانه و هم در بيرون از خانه مدام مشغول كار است و مدام بايست به فكر همه باشد و به همه برسد و شوهر نوازنده اش هم حواسش نيست كه حداقل گاهي به او كمك كند و مثلا وقتي كه او سر كار است حداقل بچه را، يعني بچه ي هر دوي شان را پيش دكتر ببرد كاملا طبيعي است كه همه چيز را از چشم آن تار ببيند و اصلا از موسيقي منزجر شود و يا از هر سازي بدش بيايد و روزي هم به سرش بزند و تار او را بشكند. همه حق دارند ولي هيچكس حق ندارد. هيچكس حق ندارد تار ديگري را، عشق ديگري را، سرچشمه ي هنر ديگري را، ابزار كار ديگري را و شيشه ي عمر ديگري را بشكند. نه! هيچكس حق ندارد طلسم عمر ديگري را بشكند. گناه ناهيد بخشودني نيست. ولي آخر چطور ميشود؟ ناهيد كه از هشت سالگي اش، عاشق ناصرعلي بوده است و نامه هاي عاشقانه ناصرعلي را به دست دختر همسايه ميرسانده است. ناهيد با عشقش به ناصرعلي بزرگ شده است و از بچگي تا به اين زمان را، هميشه با عشقش به ناصرعلي به سر برده است. از آن سو ناصرعلي كه هميشه با عشق به موسيقي خوش بوده است براي تعليم تار پيش استادي در شيراز رفته است. در شيراز است كه در كنار آموزش تار، ناصرعلي عاشق ايرن ميشود. پدر ايرن ساعت فروش (جواهر فروش) است و كاسبي است مرفه. ناصرعلي ميخواهد با ايرن ازدواج كند ولي پدر ايرن مخالف است. او نميخواهد دامادش نوازنده باشد. "آن وقت جواب فاميل را چه بدهيم؟ آنها ميگويند دامادش مطرب است؟" ناصرعلي از غم عشق مينوازد و سرخورده و افسرده پيش خانواده اش در تهران برميگرد. به مرور ناصرعلي به خاطر مهارتش در نواختن تار بسيار محبوب و مشهور ميشود، در طي اين مدت، ناهيد از طريق خواهر ناصرعلي، مرتب از او باخبر بوده است و حالا كه ناصرعلي به تهران برگشته فرصتي است تا او را به بهانه هاي مختلف ببيند و مرتب نزديك و نزديك تر شود تا روزي كه به همسري ناصر علي دربيايد. اما امروز، روز 17 نوامبر 1958 ميبيند كه همه چيز از دست رفته است. ناهيد تار ناصرعلي را شكسته است و گويي با شكستن تار عشق و مهر محبت و بخشش براي هميشه از دل شكسته ي ناصرعلي گريخته است. 18 نوامبر 1958 ــ چهارمين روز، نحس ترين روز زندگي ناصرعلي است. او نه تنها شب قبل با همسرش دعوا كرده و نه تنها چهارمين روزي است كه مرگ خود را طلبيده و به انتظارش نشسته است بلكه در طي اين چهار روز، از ميان چهار فرزندش، فقط فرزانه، دختر كوچكش به ديدنش آمده است. در نتيجه، آن شب همه ي فرزندانش را به اتاقش احضار ميكند. دو تا از بچه ها بيرون هستند و كوچكترها توي منزل دارند توي سر هم ميزنند. ناصرعلي دارد از آن دو ميپرسد كه چرا به ديدن پدرشان نميآيند؟ كه ناگهان پسر كوچك ميچسد. بچه ها دوباره بازي كنان توي سر هم ميزنند و از اتاق بيرون ميدوند. ناصرعلي سخت افسرده است. هيچكس او را نميفهمد. "من دارم ميميرم و پسرم نوك دماغم ميچسد . . ." پدر و پسر هيچ شباهتي به هم ندارند. مظفر پرحرف و شكمو است و به هنر بي اعتنا، و ناصرعلي به همين دلايل او را دوست ندارد. بعدهاست كه مظفر دانشجوي رشته ي اقتصاد و مديريت ميشود و در بيست و دو سالگي با ژيلا يكي از هم دانشكده اي هاي خود ازدواج ميكند. در سال انقلاب، در سال 1979، مظفر در اداره ي نيروهاي زميني ارتش شغل خوبي دارد و همسرش ژيلا هم حسابدار آنجاست. آنها سه فرزند دارند و همه چيز بر وفق مراد است و حتا ژيلا پس از به دنيا آوردن سه فرزند، توانسته است توجه و علاقه فاميل شوهرش را به خود جلب كند. با شروع جنگ ايران و عراق در سال 1980، مظفر هم مانند هزاران مهاجر ديگر، كشور جنگ زده را ترك ميكند. مظفر به همراه همسر و سه فرزندش راهي آمريكا ميشوند تا در آنجا روياي آمريكايي خود را تحقق ببخشند. شغل و درآمد خوب، خانه ي بزرگ، ماشين بزرگ و خلاصه داشتن همه چيز از سايز بزرگش، چاقي مظفر و خانواده اش در ميان فربهي آمريكايي ها گم ميشود. كتي، دختر هفده ساله شان آنقدر فربه است كه تا روزي كه فرزندي ناخواسته به دنيا ميآورد هيچ كس به حامله بودن او شك نميكند. "آخه شما چطور در جريان حاملگي كتي نبودين؟" اين عمه فرزانه است كه چنين سئوالي را مطرح ميكند. در پاسخ مظفر به او ميگويد: "مشكل ميشه يك جنين چهار كيلويي را در ميان دويست كيلو گوشت تشخيص داد!" البته اين اتفاقات بعدها رخ خواهد داد. پيش از آن كه ناصرعلي از غم نوه اش سرطان بگيرد و يا دق مرگ شود. ناصرعلي خان خوشبختانه چهار روز بعد، در روز 22 نوامبر 1958 مي ميرد. 19 نوامبر 1958 ــ پنجمين روز به مادر تعلق دارد. در پنجمين روز ناصرعلي ديگر ميداند كه چندان فاصله اي با مرگ ندارد. ناصرعلي به هر چه دلبستگي داشته است از او گريخته است و هر كه را دوست داشته است از دست داده است، از جمله مادرش. پانزده سال پيش را به ياد ميآورد كه مادر سخت بيمار بود و او مدام به درگاه خدا دعا ميكرد كه مادر زنده بماند و دعا ميكرد كه مادر زنده بماند و دعا ميكرد . .. تا روزي كه مادرش از او خواست كه دست از خودخواهي بردارد و ديگر دعا نكند چون مادر رنج ميكشد و مادر ديگر نميخواهد زنده بماند و مادر ميخواهد بميرد تا ديگر رنج نكشد. مادر از ناصرعلي ميخواهد كه به خواسته ي او احترام بگذارد و ديگر براي طول عمر و زنده ماندن مادرش دعا نكند و حالا برود و برايش سيگار بياورد چون "سيگار غذاي روح است" و همچنان كه سيگار ميكشد ناصرعلي برايش تار بنوازد و تار بنوازد و تار بنوازد و تار بنوازد. شش روز تمام، تا زماني كه مرگ فرا برسد مادر سيگار دود كرد و ناصرعلي تار نواخت. هنگامي كه مادر مرد جسدش در ابر غليظي از دود فرو رفته بود. در مراسم به خاكسپاري مادر، همه ي درويش هاي تهران و همه ي بستگان و همچنين ابري از دود حضور داشتند. مادر درويش بزرگي بود. مادر توسط قطب دراويش تهران "دختر خورشيد" لقب گرفته بود. يكي از درويش ها در مورد درويش بودن مادر و همچنين در مورد تفكر عرفاني براي ناصرعلي توضيحاتي ميدهد و داستان فيل از مولانا جلال الدين رومي را براي او بازگو ميكند. درويش ميگويد: "تصور ما از زندگي مانند‌ تصورمان از لمس فيلي در تاريكي است. نقطه ي تماس ما با زندگي است كه به ذهنيت ما معنا ميبخشد. فقط خرد و نور است كه به زندگي ما معنايي كلي خواهد بخشيد. شك بزرگترين خرد است. اگر به همه چيز شك ميكرديد مطمئنا اينقدر پرمدعا نبوديد. جوان چه كار خوبي كرديد كه ديگر براي مادرتان دعا نكرديد. او زمان مرگش فرا رسيده بود." و ناصرعلي روزهاي بعد را با فكر اين كه "آيا لحظه ي مرگ من فرا رسيده است؟" و "لحظه ي مرگ من چه وقت فرا خواهد رسيد؟" به سر خواهد رساند. ولي ناگهان فكري به ذهنش خطور ميكند، اگر تاكنون نمرده است براي اين است كه حتما كسي هست كه برايش دعا كند. به گمان ناصرعلي، آن شخص فرزانه است. بله حق با ناصرعلي است، كسي هست كه براي زنده ماندن او دعا ميكند، ولي آن شخص مظفر است. 20 نوامبر 1958 ــ ميگويند‌ جهان در شش روز پديد آمد ولي در اين كتاب مرگ است كه در شش روز ساخته ميشود و تكامل مييابد. در ششمين روز عزرائيل به ناصرعلي سري ميزند ولي او نيامده است تا جانش را بگيرد. بلكه فعلا فقط آمده است تا با او آشنا شود و برايش داستاني نقل كند:داستان "مردي به نام آشور را، كه عزرائيل او را يك روز پيش از مرگش در شهر اورشليم تصادفا ميبيند، آشور از روبرو شدن با جان شكار خود آنچنان آشفته است كه هراسان به كاخ سليمان ميگريزد و در گريز از مرگ، يك روزه به هند ميرود و فرداي همان روز است كه پس از يك فرار بزرگ از مرگ، دوباره در هند با فرشته ي مرگ روبرو ميشود و چون ساعت مرگش در آن روز فرا رسيده است پس ــ" عزرائيل هنگام ديدار تصادفي اش با آشور در اورشليم، از اين متعجب بوده است كه آشور چگونه ميتواند فردا كه روز مردنش است را در هند باشد؟ آشور در گريز از مرگ، در واقع به پيشواز جان ستان خويش ميرود. عزرائيل در پايان اين ديدار شعري از خيام ميخواند: اي آنكه نتيجه ي چهار و هفتي و ز هفت و چهار دايم اندر تفتي مي خور كه هزار باره بيشت گفتم باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي عزرائيل، فرشته ي مرگ با گفتن اينكه تا ديدار بعدي و ديدار نهايي چيزي باقي نمانده است ناصرعلي را ترك ميكند. 21 نوامبر 1958ــ هفتمين روز فقط يك صفحه است و اين صفحه به ديدار شبح گونه پروين خواهر ناصرعلي كه اكنون در سفر است اختصاص دارد. پروين در حالتي وهم گونه، در حالتي بين خواب و بيداري به ناصرعلي سري ميزند و از او كه در هنگام متاركه اش پشتيبان پروين باقي مانده است تشكر ميكند. ناصرعلي نميخواست كه خواهرش همه ي عمر خود را با مردي كه دوست ندارد به سر برساند و براي همين از طلاق پروين حمايت كرده است. پروين از او تشكر ميكند و ادعا ميكند كه حالا خوشبخت است و ناصرعلي خشنود است كه حداقل زندگيش به درد كاري و كسي خورده است زندگيش بيهوده نبوده است. 22 نوامبر 1958 ــ هشتمين روز با يادآوري خاطرات پراكنده در ذهن ناصرعلي مي گذرد. ناصرعلي با همه ي عشقي كه به ايرن داشته است نتوانسته است با او ازدواج كند. پدر ايرن نمي خواسته دامادش نوازنده (يا مطرب) باشد. ناصرعلي به ياد ميآورد كه سرخورده از اين عشق ناكام به ديدار استادش رفته است و استادش به او يادآور ميشود كه دوره ي آموزش به سر رسيده است. او تاري قديمي و كم نظير را به ناصرعلي ميبخشد و به او توصيه ميكند كه عشق خود را به ايرن، با عشق به موسيقي درآميزد و همه ي اين رنج غم عشق را با نواي تارش بيان كند. ناصرعلي دل شكسته از شيراز به تهران برميگردد. در تهران است كه ناصرعلي با ياد‌ ايرن راه ميرود و با ياد ايرن مينوازد. او با ياد ايرن زندگي ميكند تا زماني كه مادرش به او ميگويد كه "تو نميتواني اينطوري ادامه بدهي و مدام به او فكر كني" و از سوي ديگر، ناهيد با مهرباني هايش هميشه حي و حاضر است. اين پيشنهادي از سوي مادر است كه بهتر است ناصرعلي با ناهيد ازدواج كند، و سرانجام ناصرعلي با وجود اينكه ناهيد را دوست ندارد با او ازدواج ميكند و حالا ناهيد مادر بچه هايش است و حالا ناهيد تارش را شكسته است و ايرن ــ ايرن را در خيابان ديده است و ايرن اصلا او را نشناخته است و او با ياد ايرن زندگي ميكرده است و عشق خود به ايرن را در هر نغمه و در هر نت مينواخته است و او بهترين تار سرزمينش را داشته است و حالا سازش را شكسته اند . . . ناصرعلي با گنج غم عشق ايرن و با ياد ايرن زنده بوده است و او تصادفا ايرن را در خيابان ديده و ايرن او را به جا نياورده است و او ديگر بسش است و ديگر ميخواهد بميرد. ناصرعلي خان فرزند منجم الدوله در 22 نوامبر 1958 درگذشت و در كنار آرامگاه مادرش در گورستان ظهيرالدوله (شميران) به خاك سپرده شد. "خورش مرغ با آلو" مانند ديگر كتابهاي مصور مرجان ساتراپي، كاري ساده و گويا و زيبا و پركشش است. ولي "خورش مرغ با آلو" انباشته از تلخي ها و دلزدگي ها و ميل به خودكشي هم هست. مرجان ساتراپي كه در جلد سوم و چهارم پرسپوليس نشان داده بود كه روح حساس و هنرمندش زخم هاي عميقي برداشته است و زماني را با وسوسه ي خودكشي و حتا اقدام به خودكشي به سر رسانده است، در "خورش مرغ با آلو" تلخي و سياهي مرگ را مانند مركبي بر روي صفحات سفيد كاغذ ميريزد تا ناكامي هاي روح يك هنرمند ايراني را به تصوير بكشد. در "خورش مرغ با آلو" به روال كارهاي قبلي، مرجان ساتراپي در كنار نقل و تصوير كردن زندگي يك نوازنده ي تار، بخشي از تاريخ معاصر پيش از تولد خود را، يعني دوره ي مصدق و ملي شدن نفت و به دنبالش خلع مصدق از نخست وزيري و كودتاي سيا در ايران را نيز به تصوير ميكشد. ناصرعلي خان فرزند منجم الدوله يك نوازنده و يك عاشق است. ناصر علي خان يك شخصيت واقعي بوده است و از بستگان مادري مرجان. فضاي داستان، فضاي سالهاي شكست پس از كودتاي سيا در ايران است و نمايانگر سرخوردگي و شكستن و بريدن و افسردگي و خودكشي و مرگ ترقيخواهان و روشنفكران و هنرمندان ايراني در آن سالها. ازدواج ناصرعلي با ناهيد هم به شكلي نمادين يادآور به روي كار آمدن حكومتي است خودكامه و دست نشانده براي در اختيار گرفتن قدرت و نفت. پايان شوم داستان نيز باز به شكلي نمادين پايان شومي براي يك ملت و هنرمند دوران اوست. در اين كتاب هم مانند كتابهاي پيشين، مرجان ساتراپي داستان زندگي خود و يا يكي از بستگان و نزديكانش را نقل ميكند. داستانهاي او هميشه براساس ماجراهاي واقعي است كه با داستانهايي كه از اطرافيان و نزديكانش شنيده است مخلوط ميشود. او نيز مانند بسياري از بيوگرافي نويسان و مانند بسياري از نويسندگان بنابه ضرورت داستان و در جهت ساختار اثر، در داستان خود ديگرگوني هايي ميبخشد. به عنوان نمونه، در كتاب پرسپوليس (جلد سوم) روز 22 نوامبر تولد مرجان بود ولي در "خورش مرغ با آلو" روز 22 نوامبر تبديل به روز مرگ ناصرعلي خان شده است و از 22 نوامبر 1958 تا 22 نوامبر 1969 كه روز تولد مرجان ساتراپي باشد درست نه (9) سال كامل باقي مانده است و نه (9) عددي عرفاني است و كتاب "خوش مرغ با آلو" هم نه (9) بخش است و هر بخش هم گامي است به سوي مرگ. بازي با عدد نه (9) كه عددي پرمعنا و عرفاني و معنوي است و با استفاده از عدد شش كه عدد تكامل و آفرينندگي است، بيش از هر چيز نشاندهنده ي هشياري و دقت بسيار نويسنده در جهت خلق ساختار اثر و ريزه كاري هاي پنهاني اثر و لايه هاي مختلفي به متن بخشيدن است. مرجان ساتراپي با بازگو كردن و به تصوير كشيدن داستان زندگي و مرگ ناصرعلي خان، عشق به هنر و عشق به موسيقي را نيز تصوير ميكند. در كنار خواندن بيوگرافي مصور ناصرعلي خان، تفكر عرفاني و معنويت در هنر به زباني ساده و در نهايت ايجاز همراه با حكاياتي بسيار گويا و تصاويري ساده براي خواننده توصيف ميشود. كتابهاي مرجان ساتراپي بسيار آموزشي و بخصوص آموزشي به زباني بسيار ساده است. او هر بار و در هر كتاب ذهن خود را بر روي مسئله اي متمركز نگه ميدارد و آن پرسش را درونمايه ي اثر خود قرار ميدهد و بعد در كنار تصاوير گويا و روشن خويش، با استفاده از ديالوگ (پرسش و پاسخ) و همچنين با نقل حكاياتي ساده و پرمعنا آن مسئله را از زواياي گوناگون مورد بررسي قرار ميدهد و براي خواننده آشكار ميكند. نقشهاي مرجان ساتراپي طرح هاي ساده اي است و داستان و ماجراهايي كه او نقل ميكند هم ماجراي زندگي روزمره ي ايرانيان معاصر است ولي ويژگي كار مرجان ساتراپي در طرح مسايل حساس است. او با نگاهي دقيق و موشكاف و عميق، نظرگاه خود را نسبت به همان مسايل و همان رويدادها به روشني برايمان تصوير ميكند. از ويژگيهاي ديگر كار ساتراپي استفاده از داستان و ديالوگ براي فهماندن واقعه و يا برعكس، استفاده از طرح ها براي ملموس نماياندن گفت و گوهاست. طرح و ديالوگ پا به پاي هم، يكديگر را پر رنگ و تكميل ميكنند. قلم ساتراپي چه هنگام نوشتن و چه هنگام رسم كردن در جهت فهماندن مطلب و پر رنگ كردن مطالب اصلي و حذف حاشيه پردازي ها و ياوه گويي هاي بيهوده پيش ميرود و از اين رو كشدار و خسته كننده نميشود و هميشه براي خواننده پركشش است. ديالوگ ها و متن به زبان فرانسه است ولي ساتراپي در عين اينكه به زبان فرانسه ي ساده مينويسد ميراث فرهنگي شرقي خود را به خوبي حفظ كرده است و رگه هاي تاثيرات و طنز و تلخ انديشي و مرگ انديشي صادق هدايت را ميتوان به خوبي در ميان داستان هاي مرجان ساتراپي يافت. مرجان ساتراپي با نگاهي امروزي به تاريخ معاصر ايران و به تاريخ پشت سر خود و مسايل جامعه ي ايران امروز مينگرد. او به عنوان يك نويسنده ي ايراني امروزي، هم با تصويرپردازي و هم با نوشته، طرحي گويا و آشكار از زمانه و روزگار خود ميزند. طرحي كه بسيار ساده است. طرحي ساده با زباني ساده كه نزديك شدن به آن نيز بسيار ساده است. مرجان ساتراپي از طريق همين سادگي و ايجاز بهتر از هر سفير فرهنگي ديگري، ايران امروز را به دنياي غرب معرفي ميكند و از اين جهت كارش بسيار تحسين برانگيز است. "خورش مرغ با آلو" برنده بهترين آلبوم كتابهاي مصور جشنواره ي بين المللي شهر آنگولم شد. آنگولم شهر كوچكي در جنوب فرانسه است كه از قريب سي سال پيش جشنواره كتابهاي مصور را در سطحي جهاني برگزار ميكند و اگر آنگولم در اين زمينه مهمترين جشنواره نباشد حتما يكي از مهمترين جشنواره هاي بين المللي كتابهاي مصور جهان است. شهر كوچك آنگولم به لطف همين جشنواره اكنون داراي موزه ي كتابهاي مصور و مدرسه ي مخصوص طراحي كتابهاي مصور و مراكزي در اين زمينه است. مرجان ساتراپي سومين باري بود كه در اين جشنواره به جايزه اي دست مييافت. شايد يكي از علل محبوبيت ساتراپي تسلط او بر دو زبان و دو فرهنگ باشد. مرجان ساتراپي با تسلط به دو فرهنگ غربي و ايراني خود، ترجمه ي درست و ساده اي از زندگي ايرانيان به غربي ها ميدهد. ترجمه و تفسيري كه براي آنان بسيار سرگرم كننده و گيراست. او به زبان تصوير نيز بسيار مسلط است و گاهي با يك جمله و يك تصوير كاري را ميكند كه در ادبيات با پر كردن صفحات بسياري ميتوان به نتيجه اي مشابه آن دست يافت. مرجان ساتراپي از همه ي توانايي هاي خود بهره ميگيرد تا زخم هاي روح هنرمندي را كه ديگران بر اثر بي فكري ها و كوته فكري ها، تارش و يا قلمش
را شكسته اند رسم كند. "خورش مرغ با آلو" عليرغم نامش شعري بسيار رسا و گويا در ستايش هنر و معنويت و آزادي است
Satrapi, Marjane, Poulet aux prunes, Association, 2004 paris (meilleur album du festival international de la bande Dessinee de l`Angouleme 2004, France
این مطلب توسط بسیاری از سایت ها منعکس شد

Libellés :


This page is powered by Blogger. Isn't yours?