lundi, mars 31, 2008
هشتم مارس در چشمانی دیگر
عکس: سهراب شهید ثالت و عزت گوشه گیر در جون ۱۹۹۸ شیکاگو (عکاس مهرناز سعید)
samedi, mars 29, 2008

شانتال لونوار یک نقاش بی نظیر است....
شانتال لونوار یک دوست بی نظیر است....
شانتال بیشتر ساعات زندگی اش را به نقاشی می گذراند....
نقاشی هایش لبریز از نور و امید و زندگی اند....
شانتال زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است....
نقاشی هایش سرشار از زندگی و بلوغ و آگاهی اند.....
نمایشگاه شانتال فقط تا فردا شب برقرار است....
وقت کردید فردا بعدازظهر تابلوهایش را ببینید....
پشیمان نخواهید شد.....
در خدمت و خیانت روشنفکران
vendredi, mars 28, 2008
Falstafe au Chaillot

دیشب در حین دیدن نمایش فالستاف، به این فکر می کردم که تئاتر در غرب ریشه ای دیرینه دارد و شخصیتی مانند فالستاف بسیار پیش از دن کیشوت و سانچو پانزا نوشته شده است. در غرب، تئاتر پیش از رمان همه چیز را به تماشاگر به صورت زنده منتقل می کرد و تئاتر در انتقال فرهنگ به مردم نقشی اساسی داشته است؛ و این چیزی است که ما متأسفانه هنوز در شرق نداشته ایم و هنوز هم نداریم.
فالستاف از شخصیتهای دوست داشتنی و زنده دل و شوخ شکسپیر است. یک جنگجوی خیکی چاخان و ناقلا و چرب زبان که هم عصر هانری چهارم و به دنبالش هانری پنجم است.
در این اجرا به کارگردانی کلود بوشوالد، زنده دلی و رندی و شوخ طبعی فالستاف به خوبی منتقل شده است و بازیگران هنرمند و ماهر، نمایشی مفرح و زیبا و گاهی موزیکال را به تماشاگران عرضه می دارند. گاهی صحنه هایی از نمایش به کارتون شبیه می شود و کمدی با قدرت تراژیک خود بر نمایش حکمرانی می کند.
Libellés : Littérature, Shakespeare, Théâtre
samedi, mars 22, 2008
عکس فوری عشقبازی از شیدا محمدی
پیش از این در چهارچوب انتشار ادبیات زیرزمینی ایران، "آوازی در میان بادها"، دو دفتر شعر از کامران بزرگ نیا را معرفی کرده ام.
عکس فوری عشقبازی، مجموعه شعری از شیدا محمدی است، کتابی در هفتاد و دوصفحه که به صورت زیرزمینی در ایران چاپ شد و پخش می شود. شیدا محمدی در ابتدای کتاب خود نوشته است:
بیداری، خواب
بیداری، خواب
بیداری
همه را از نفس افتاده ام
اما هنوز به شعر نرسیده ام
عکس فوری عشقبازی، همچنانکه از نامش پیداشت مجموعه ایست از اشعاری که به سه موضوع می پردازد: عکس و فوریت و عشقبازی.
عکس ها: تصاویر سریعی گرفته می شود از عشقبازی ها و نزدیکی های جوانان مهاجر در غربت جهان. تصاویری که اگر زمانی حاکی از وقوع وصلتی و آمیزشی بوده است اکنون نشاندهنده متارکه و جدایی هم هست. وصل شدنها و فصل شدنها. رابطه ای به سرعت برق و باد چیزی مانند یک عکس ساخته می شود و تمام. این است زندگی! فقط همین لحظه! نه عشق است و نه عشقبازی، ارتباطی در حد یک عکس فوری! عکس است عکس!
فوریت زمان: ضرب زمان و سرعت آن شتابی غریب دارد و همین فوریت، ریتم اثر را از آثار کلاسیک دور می کند و به دنیای مدرن و امروزی و جهانی می آورد. زمان شتابی به سرعت نور دارد، در فاصله ای که دو نفر در چهارچوب یک عکس مکث می کنند تا کنار هم قرار بگیرند تا عکسی گرفته شود، زمان کوتاه است! کوتاه! هر شعر مانند فلاش دوربین است، تصویری فوری در نور شدید تا عکسی گرفته شود و سپس سفر است و ابهام و رمز و راز سفر.
عشقباری: عشقبازی را نمی بینیم، مثل عکسی فوری، دورانش در یک آن سر آمده و ما مثل عالم سینمای شرق فقط علائم اتفاق افتادنش را می بینیم مانند ملافه های به هم ریخته و کسانی که پس از این به اصطلاح "عشقبازی" خود را برای سفر آماده می کنند. زمان عشقبازی پیش از آنکه ببینیمش یا فکرش را بکنیم سر آمده و تمام شده. نه در تن ما رخوتی به جای مانده از لحظه ی وصال و نه دستانمان گرم مانده است از لمس دیگری. عشقبازی به شیوه ای که خاص جوانان و از سر کنجکاوی و عجله است. سکس خالص و تند و بعدش هیچ. این دیگر عشقبازی نیست؛ فقط تن بازی است. این عشقبازی، بوی عشق نمی دهد. عشقبازی مانند تقدیر و یا عملی یا انجام مراسمی از سوی دو نفر در اتاق هتلی دور افتاده به سرعت انجام می شود و حالا باید بروند، هر کس به راه خود. در مورد نشانه ها و علائم نشاندهنده ی عشقبازی و اروتیزم بعداً حرف می زنیم.
با هم شعر اول را می خوانیم. در شعر اول که نام کتاب از آن برگرفته شده به سه گروه از کلمات برمی خوریم. ۱/ باسن بزرگ و سینه بند صورتی و عشقبازی ناتمام و آغوش و لمس و بوسه و پیوند و دستانمان و نگاه و چهره و انداممان. هیچ زن و یا هیچ مردی باسن خود را ندیده است. باسن بزرگ یا کوچک از عقب می آید و فقط آن را می شود آن را از طریق در آینه دید و یا در آینه ی چشمان دیگری. باسن بزرگ زن و سینه بند صورتی از چشم مرد است که دیده می شود، ولی مگر اروتیزم باید به سلیقه و خواست مردها باشد؟ آیا ملافه های به هم ریخته کلیشه های همآغوشی عفیف فیلمهای سینمایی نیست؟ آیا این عکسها توسط مردی گرفته می شود تا بعدها در خلوت به "وصف العیش و نصف العیش" بپردازد؟
۲/ طعنه و مغشوش و دلهره و گناه و بی تعهدی و پوزخند و وفادار و گناه (کلمه "گناه"دو بار در همین شعر آمده!) و معصوم و هیچ چیز و دست نخورده. اگر عشقبازی است پس چرا این همه حس گناه شدید و گناه به توان دو؟
۳/ در و ملافه و یادگار و سیگار و خاطره و ملودی مادری و چند شعر عاشقانه و کتاب و فردا و دیروز و ورق خوردن فصل ها. از شعر عاشقانه و ملودی مادرانه به ورق خوردن فصلها و دود شدن سیگارها و یاد خاطرات می رسیم و در هم که همیشه باز است و جاده دراز.
"عکس فوری عشقبازی" که از ترکیب این سه دسته کلمات شکل گرفته است؛ با کمال تعجب می بینیم که علیرغم گستاخی اولیه در طرح مسئله، شعر به جای آن که نمایانگر آزادی جنسی به مفهوم غربی آن و رهایی سکس باشد لبریز از حس گناه و تقصیر و افسوس و حسرت بر از دست دادن بکارتی دست نخورده است. کلمات پوزخند و معصوم و بی تعهدی غافلگیرمان می کند و خاطره ملودی مادری و سیگار دلمان را پر حسرت، انگار که در این عشقبازی که مانند جنایتی گناه آلود ناتمام مانده هیچ عشقی رد و بدل نشده و فقط جرمی زمینی به وقوع پیوسته که تقصیر زن و باسن بزرگ و سینه بند صورتی اش بوده است و اکنون باید با گناه و پوزخند به خوش خیالی خویش و حسرت یک پیوند دائمی و وفادارانه بماند و سیگار بکشد و زیر بار زمانی که با شتاب می گذرد پیر شود و در حسرت ملودی مادری چند خطی بنویسد به دلتنگی. انگار زن در این عشقبازی ناتمام در جستجوی یافتن باورهای گذشته و مادرانه و زنانه و دخترانه و یافتن ملودی های دیرین است.
زن مهاجر در گذار از سنت به سوی مدرنیته، مدرن و آزاد می شود ولی از سوی دیگر زیر هجوم نگاه ها و چهره ها خود را دو باره گناهکار می یابد. در این میان و در این عشقبازی های فوری که به گرفتن عکس می ماند جز گناه و گناه و تقصیر هیچ چیز نیست. چرا زن مهاجر خود را در عکس چشمان مرد می بیند و از خود خجالت می کشد؟ و چرا خودش با چشمان زنانه اش به وقایع نمی گرد؟ چرا زن مهاجر از دغدغه نام و ننگ رها نمی شود تا دمی برای خود زندگی کند؟ چرا وفاداری؟ مگر نمی شود عشقبازی کرد و در حسرت تور سپید عروسی نبود؟ چرا زن بدون ننگ، از میل خود به عشق ورزی نمی گوید؟ مدیترانه ی تن تو چیست شیدا؟ و برآمدگی آغوش او چیست شی...شی..دا؟ چیست و چگونه است این شیدایی؟ می نویسی بوی تن او را دوست داری ولی نمی نویسی چرا بوی تن او را دوست داری و بوی تن او چگونه است و برای چه تو با این شیدایی بوی تنش را دوست داری؟ حسها! حس های زنانه ات! آن مادگی وجود، آنها چه هستند؟
مکان: مکان جایی به وسعت جهان است: لاس و گاس و یوزگات و آنکارا و استانبول و گیرنه و لس آنجلس و نیجریه و خارطوم و تنگه هرمز و خلیج فارس و مدیترانه و قونیه و مصر و مادرید و قله دماوند و وطن. وطن و خانه و قله دماوندش از یک سو و از سوی دیگر همه شهرهای جهان، سرزمین مهاجران و پناهندگان. مگر مکان شعر مهاجرت جایی پخش شده بر روی کره زمین نیست؟
مکان، شهرها و خیابانها و میدانها و پارکهای آشنا برای ایرانیان مهاجر است: از یک سو، لاس وگاس و پل معلق و اتوبان ۴۰۵ و اورنج کانتی و سن دیگو است و از سوی دیگر سید خندان و خیابان ولیعصر و ترمینال خزانه و میدان ونک و سه راه پاسداران و فلکه سوم تهران پارس و دربند و شهریار و پارک ملت و پارک ساعی و پارک دانشجو و پارک جمشیدیه در تهران.
مکان دقیق تر: مک دونالد است و والت دیزنی و هتل کاسادلمار و بازداشتگاه قدیم پلیس و خوابگاه پناهندگان و کلیسای مورمون و یک کافه و بالاخره یک خانه. پاتوق جوانان و پناهگاه پناهجویان با خانه ای در پشت سر.
مکان، گاهی بنایی تاریخی و یا مکانی دیدنی از کشوری است: غار علیصدر و اهرام ثلاثه
کلمات: خیابان و راه و جاده و شمال و جنوب و شرق و غرب و تنگه و قاره و دنیا و ایستگاه و خانه به دفعات تکرار می شود.
جغرافیای اشعار از راه شیری حرف می زند و کشتی نوح و قطب نما و نقشه و در کنارش از قطار و چمدان و ایستگاه و صدای زنگ و صدای سوت قطار.
زمان اشعار: زمان ورق خوردن فصلهاست و باد و باران و سرما و گردباد و بهار و پاییز سرد و تابستان و فصل دریا و دریاچه و گرداب. روز است و عصر است و قرن است و هنوز است ولی همین زمان در خواب شکسته می شود و به هم می ریزد. در دنیای خواب، زمان تبدیل به تاریخ می شود.
فضای اشعار پر است از باد و باران و برگ و نسیم و آب و جزر و مد! یا رفت و آمد! مگر در هر عشقبازی رفت و آمدی نیست شیدا؟ اینهمه به هم نزدیک شدن و چسبیدن به درون آن یکی و یکی شدن و بعدش ناگهان اینهمه یک دفعه از هم کندن و بریدن و دور شدن؟ این جزر و مد وجود و درون را چه می کنی شیدا؟
مسافر و راوی ما، زنی است که از زبان او این کلمات را می شنویم. زنی که مانند عکاس دور جهان راه افتاده است و ما با او دور دنیا را می گردیم ، زن با جهان در می آمیزد تا هجرت و خانه خود را فراموش کند. او در سفرها و عکسهایش دنیا را دور می زند تا برای خواننده آلبومی از نوعی از زندگی، از زندگی زنان جوان هم نسل خود و از عصر خود فراهم کند. او در این عکس های شتابزده سعی می کند به شعر و به خود برسد. "شی.. شی.. دا" آب در کوزه و تو تشنه لبان می گشتی، یار در خانه و تو دور جهان می گشتی. مگرنه "شی.. شی.. دا"؟ شیدا جان، شعر فرو رفتن به درون خود است و کندن تکه و پاره های وجود و نوشتن حس ها و لحظه ها به شکلی موزون و تنظیم و ارائه اش به خواننده.
پر چین می شود صورتم
و شی ... شی... شی...دا...
دایره دایره
غرق می شود.
شیدای عزیر این من نیستم که به تو بگویم به شعر رسیده ای یا نه، ما با هر سنگی که به سویمان پرتاب می شود صورتمان پرچین می شود و دایره دایره... ولی در راه شعر ایثار باید کرد، چینهای زمان بر روی چهره مان و یا زخم سنگها بر سر و رویمان چندان هم مهم نیست. مهم اینست که تو به سوی شعر خود می روی و در راه کشف وجود نازنین خودت که شعری امروزی و بی پروا و آزاد است گام برداشته ای و از این زاویه، تلاش تو، قابل تحسین است. "یاد تو" را بردار! تو، خودت همه "یاد" شو! تو خودت همه اویی! همان شو! در خودت غرق شو! فرو برو تا آن ته ته های وجودت! به غورباغه بگو به کنار مرداب برود و با زبانی غورغوری اش داستان غرغروی خود را بنویسد. تو شیرجه بزن و خودت را به آب بینداز! برو آن ته ته های دریا و اقیانوس! مگس ها و زنبورها را کیش کن و به آنها بگو بروند و خودشان داستان شهوت برانگیزشان را از مکیدن شیره ی گل و زندگی در کندوها را با همان زبان وزوزی شان بنویسند. تو، بگذار در آب حل شوی و از حل شدن وجودت در حیات و هیئت دیگری بنویس تا بتوانی موج برداری. شاعر می گوید.
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم خدایا تا کجا سر برکنم
فروغ می گوید: هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مروارید صید نخواهد کرد.
چگونه می خواهی کنار دریاچه بایستی و بگذاری او مرتب با نگاهش سنگسارت کند و مدام پرچین بشوی و باز هم در "یاد او" و زیر بار "گناه" چین برداری و شکسته بشوی و هزاران چین و صدها موج برداری و دایره بشوی و چرخ بزنی و دور خودت و او دور بزنی. به نظر من چین برداشتن دریاچه هیچ بد نیست، بلکه از صاف و راکد بودن مرداب خیلی بهتر است.
برای رسیدن به خود، از کنار گود خارج شو! وارد دایره شو و جستجو و جستجو و مکاشفه و مکاشفه. سرانجام دردانه شعر و عشق را خواهی یافت ولی نه با "حل شدن در یاد او" بلکه با "فرو رفتن و غوطه خوردن در درون خود".
می گویند "بشر به امید زنده است"، پس در انتظار بهبود وضع چاپ و نشر ایرانیان می مانم و مشتاق خواندن عکس های دیگری از روزگار ناهموار و تلاشهای دلنشین دیگرت هستم.
برای تهیه کتاب با شیدا محمدی تماس بگیرید.
عکس استخر آبی از شیرین نشاط است
Goya graveur, au Petit Palais
vendredi, mars 21, 2008
"شالی به درازای جاده ابریشم" را بر روی اینترنت بخوانید
jeudi, mars 20, 2008
هنوز آمدن بهار را دوست دارم

هنوز کارت تبریک هژبر میرتیموری خوشحالم می کند. هنوز عکسهای رجب محمدین دلگرمم می کند. خوشحال می شوم وقتی می بینم که شیدا هفت سین چیده و ما را به هفت سین خود دعوت می کند. امین جان، هر چیزی به جای خود، "شادی های کودکانه ی هستی" را از بشر دریغ نکن! خوشحالم که آزادی و... همین!
"مالکیت، عاریت، غنیمت" از محمد قائد

mercredi, mars 19, 2008
فیلم "پرسپولیس" را بر روی اینترنت ببینید

مدت فیلم: یک ساعت و سی و یک دقیقه......
فیلم را رزا فرستاده همراه با تبریکات نوروزی
خلاف عفت عمومی


راستش دم عیدی دلم برای خودمان گرفت که دایه های مهربان تر از مادر پیدا می کنیم و در این دنیا همه به فکر پاکیزگی اخلاق ما هستند! افرادی مانند سردار زارعی که وقتی گندکاریهایشان برملا می شود زود درش را می گذارند تا بویش جهان را پر نکند و آن وقت هادی توی وبلاگ خودش، فانتزی های ذهن حاجی زاده ی خودش را می نوشت و آینه ای بود از اروتیسم مردپسند، هادی با فرانچسکاها و مرسدس ها و زنهای غیرواقعی ساخته ی ذهنش که نشاندهنده ی تنهایی عظیم مردی ایرانی بود در غربت ایرانی بودنش؛... که می خواهد خارجی بازی دربیاورد و نیست و نمی شناسد و.... بگذار توی وبلاگش حداقل برای دل خودش بنویسد.
mardi, mars 18, 2008
نوروزتان مبارک
lundi, mars 17, 2008
معرفی مقالات مفید و خواندنی
dimanche, mars 16, 2008
سی امین فستیوال بین المللی فیلم زنان در کرتیه پاریس

از چهاردهم تا بیست و سوم مارس.....
در کرته پاریس.....
در مورد فستیوال بین المللی فیلم زنان در کرتیه.....
سایت جشنواره
samedi, mars 15, 2008
L'École des femmes
de MOLIÈRE - mise en scène JEAN-PIERRE VINCENT
jeudi, mars 13, 2008
یک شاخه گل در کارزار زنان بروکسل
شب هشتم مارس جشنی که از سوی کارزار زنان در بروکسل برگزار شد و در این جشن، نمایشی با نام "شاخه گل ..." به کارگردانی سیروس کفایی در برنامه هشتم مارس گنجانده شده بود که هیچکس خبری از چگونگی محتوای آن نداشت و به عنوان یک کارشناس تئاتر اضافه می کنم که تاکنون نام ایشان را در عالم تئاتر نشنیده بودم. هر چه علت حضور این گروه و این نمایش را جویا می شوم کمتر پاسخ می گیرم. آفیش نمایش را در سایت گویا و سایت "شبکه سراسری زنان" دیده ام و تعجب کرده ام. کارگردان نمایش، مردی ناشناس است و نام نمایش "شاخه گل... رنگ زنانه بیگناه است" آیا آقای کارگردان می داند که شاخه گل برای برخی از فمینیست ها چه معنایی دارد؟
شاخه گل از دیدگاه فمینیست های رادیکال آمریکایی نمادی از واژن زن است و وقتی مردی رز قرمز به زنی هدیه می دهد در فرهنگ نشانه شناسی فمینیستی رادیکال، معنایش اینست میل همخوابگی با آن زن را دارد! البته فراموش نکنیم که به قول فروید "گاهی اوقات یک سیگار، فقط یک سیگار است" ولی دانستن معنای نمادها و مفاهیم و زبان فمبینیستی برای اجرای فمینیستی و در روز جهانی زن امری لازم و اجتناب ناپذیر است. از سوی دیگر اشاره به "بیگناهی" باز نشانی از تفکر عفیف سنتی است. فمینیست ها خواهان برابری قانونی زنان بیگناه و گناهکار در برابر قانون هستند و نام نمایش عجیب بوی بزرگواری مذهبی و لطافت مردسالاری می دهد.
در راه بروکسل از همسفرانم می پرسم: چه کسی این تصمیم را گرفته است؟ سکوت می کنند. چندین بار می پرسم آیا یک نفر از بین شما این قدرت را دارد که از جانب بقیه تصمیم گیری کند و آقایی که تاکنون در عالم تئاتر ناشناخته بوده است با اجرایی نامعین و مبهم را به جشن زنان دعوت کند؟ باز سکوت می کنند و اظهار بی اطلاعی.
نمایش وقتی شروع می شود بازیگران که آقای کارگردان هم در میان آنهاست وارد سالن می شوند، همگی دو چوب لباسی به دست دارند که آنها را به هم می کوبند و می گویند "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!"، مردان همه پیراهن یقه اسکی سیاه دارند و دختران نمایش به جز یکی، همه تاپهای سکسی رکابی مشکی! آن دختری که لباسش مشکی نیست و از روی کتابی می خواند )چون متن را حفظ نیست( شلوارک با جوراب شلواری به تن دارد! دخترانی با تاپهای رکابی و مست و ملنگ، جایگزین زنان زندانی شده اند. در کنار صحنه، ای بدون دکور، سبد پیک نیک و بطری های شراب، لابد مقدمه ای برای عشقبازی است. هنوز بازیگر با کتاب و متن در دست، دارد روی صحنه راه می رود. او با لحنی دکلمه ای و مانند اجراهای مدارس، دخترک شلوارکی می خواند "عشقبازی گناه نیست"
زنها به شکلی پورنو گرافیک مورد بازجویی قرار می گیرند. اولی جواب می دهد "مادرم باکره بود" و دومی می گوید "پدرم فرزند نداشت" و همین طور دروغ پشت دروغ از دهان زنان، خطاب به بازجویان و خطاب به ما. نمایش حاضر نیست، نمایش چهار چوب ندارد و کاری بساز و بفروشی است و در جهت حال دادن به رفقا شکل گرفته است. هم از "زندان" و "سنگسار" حرف می زند و هم ناگهان بی دلیل مردان می نشینند روی صحنه و بازیگری می زند زیر آواز و فرمول جادویی "سر اومد زمستون" را به کار می گیرد. رفقای توی سالن زن و مرد همگی با هم، همراه بازیگر - خواننده دم می گیرند. پس از سنگساری مسخره، با رقص عربی که بعداً هی به ما تذکر داده می شود رقص هندی است، نمایش تمام می شود.
نمایش "شاخه گل" تمام شده و تماشاگران دست می زنند، کارگردان برای حال دادن به جمع رقاصه عربی - ببخشید هندی- را دوباره روی صحنه می فرستد تا یک بار دیگر رقاصه به تنش پیچ و تابی بدهد و قری بیاید بعد همگی گروه با موزیک روی صحنه می آیند و دختران گروه همگی می رقصند. نمایشی که با "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!" شروع شده بود با بزن و بکوب تمام می شود!
اجرای نمایش ناآماده و ضدزن "شاخه گل" و باقی قضایا که به پایان می رسد، نیمی از ما خشمگین و زخمی است؟ روح ما و رنج ما و هویت ما مورد توهین قرار گرفته است. وقاحت تا کجا؟
خانمی که کنارم نشسته می گوید: "من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت"
خانم دیگری می گوید: "من که چیزی نفمیدم"
دختر جوانی می گوید "ایکاش نفهمیده بودم تا کمتر ناراحت می شدم" توی راهرو آقای کارگردان مشغول توضیح دادن است
به دوستی که می گوید نمایش را نفهمیده است می گویم "برو و از آن آقا بپرس منظورش چی بود؟"
در انتراکت آقای کارگردان مشغول توضیح دادن و معنی کردن نمایش خود برای خانمهای گیج و عصبانی است که ناگهان دوستانش صدایش می کنند و با گفتن اینکه "ماشین الان می ره ها! بیا بریم هتل!" سالن را ترک می کند. برنامه دیگران هنوز تمام نشده و وقت تنفس است!
حالا دوستان آقای کارگردان در سالن هستند تا از "الف" یا "ی" نمایش را برای ما بانوان نفهم توضیح بدهند و معنی کنند! آقایان مدام به ما یادآور می شوند که "بایست از کارگردان تجلیل بله عمل آورد و بازیگرانش ناشی بوده اند و اگر ایرادی وارد است به ناشیگری آنهاست که به هر حال زحمت کشیده اند"
وقتی می گویم "کسی با بازیگر آماتور کاری ندارد، اصولاً ایده ی کار خیلی متحجرانه بود"
در برابرم آقایان مدافع ادعا می کنند که "کار را کوتاه کرده اند و نمی شود فهمید"
پاسخ می دهم "به این ترتیب تمام کارهایی که در جمهوری اسلامی سانسور شد و می شود را چه می گویید؟ کبک بالاخره سرش زیر برف بماند تنش که بیرون است و تنه ی این کار بسیار مردسالارانه و واپسگراست." دوستان کارگردان و آقایان در همبستگی مردانه شان تا آنجا پیش می روند که ایشان را با آنتونیونی مقایسه می کنند و اینکه کار این حضرت والا مورد سانسور قرار گرفته است. دنبال کسی هستم که به من جواب بدهد ولی تصادفاً به خانمی برمی خورم و بحثم با او در مورد مقاله ای و مقوله دیگر سر می گیرد و از ماراتن بحث مدافعان نمایش که آقایان و دوستان کارگردان باشند دور می مانم و بخش دوم برنامه هنری شروع می شود و همه به سالن برمی گردیم.
شب موقع برگشت به هتل باز یکی از آقایان پا به پای من می آید تا پیامها و گله های آقای کارگردان را با ما در میان بگذارد. می گوید "برایش تبلیغ نکرده اند"
می پرسم "آقا کجای این کار احتیاج به تبلیغ داشت؟"
مثل همیشه حرفه ای بودن و پرنسیپ حرفه ای بر تمام مسایل دیگرم غلبه می کند و می گویم "لزومی نمی بینم که برای کارگردانی که نمی شناسیمش و کاری که نمی دانیم چیست تبلیغ کنیم، اگر به تبلیغ احتیاج داشت بایست به سایتهای پرخواننده آگهی می داد!"
آقای ظاهراً مدافع حقوق زنان، با قیافه حق به جانبی به من می گوید "خانوم زندانی سیاسی بوده!"
می گویم "آقا، زندان دانشگاه نبود و زندان هم دانشکده تئاتر نبوده که ایشان از آنجا فارغ التحصیل شده باشند!" آقای مدافع زنان ابرو بالا می اندازد و می گوید "آخه بازیگرانش آماتور بودند."
می پرسم "یعنی خودش آماتور نیست؟" بعد توی شلوغی ها همدیگر را گم می کنیم ولی آقایان ول کن نبودند و تا فردا صبح سر میز صبحانه و تا زمان خروج نهایی مان از هتل به قصد بازگشت، و از هر فرصتی برای حمایت از رفیق مردشان استفاده کردند. هی آهسته آهسته توی گوش ما خواندند و گاهی هم به صحرای کربلا زدند، و خلاصه مردان نهایت تلاش خود را به کار بردند تا به ما ثابت کنند که زنهای نفهمی هستیم و بهتر است حرف گوش کنیم و حق با ایشان است و ما نمایش را نفهمیده ایم.
در راه بازگشت، با همسفرانم از هر دری سخنی می گوییم و بیشتر به وقایع دو روز گذشته می پردازیم. یکی از همسفرانم برایمان تعریف می کند که در آمریکا، زنان در تظاهراتشان برای قانون سقط جنین با خود چوب لباسی حمل می کرده اند و چوب لباسی ها را در هوا تکان می داده اند چرا که در آن زمان از چوب لباسی مانند گیره ای برای بیرون کشیدن جنین از رحم و سقط جنین مخفیانه در خانه ها استفاده می شده است. همگی مان با تعجب به هم نگاه می کنیم و من در دل می گویم اگر این آقای "گل سرخ" اینها را می دانست... و اگر معنای اشیاء و اجسام و کلمات را در دنیای زنانه می دانست هرگز چنان کاری را بر روی صحنه نمی آورد.
فانتاسم نماز جماعت برای سردار زارعی

mercredi, mars 12, 2008
یک نمایشگاه جدید در پاریس
دانشگاه پادگان نیست: فیلمی از تظاهرات دانشجویان شیراز
هفته مولانا در پاریس
mardi, mars 11, 2008
چند نمایشگاه دیدنی

دومیه (میکل آنژ کاریکاتور) در کتابخانه ملی پاریس تا چهارم مه
لوییز بورژوا در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو پاریس تا دوم ژوئن
آتلیه من ری در پیناکوتک پاریس تا اول ژوئن
مفرغ های لرستان در موزه سرنوشی پاریس تا بیست و دوم ژوئن
موزه هنرهای مدرن و معاصر در تهران
Libellés : Art, Leonardo Da Vinci
lundi, mars 10, 2008
آیدا شاملو از عشق می گوید

سایت رسمی احمد شاملو
mercredi, mars 05, 2008
هشت مارس برای آقایان
عکس از هم دانشکده ای دیرینه ام: آقای رجب محمدین....
گفتگوی رادیو پژواک با سه آقا در مورد فمینیسم:
آقایان: حسن انصاری و ربیع نیکو و ناصر یوسفی....
شعر و داستان زنان را به صورت زنانه درمهانخانه و در چشمانی دیگر برگزار کردیم
با اشعاری از: ماندانا زندیان و فرزانه قوامی و شیدا محمدی و پرتو نوری علا
ترجمه دو شعر از رزه آوسلند برگردان از معصومه ضیایی
و بالاخره یک بخش از نمایشنامه منتشر نشده خانم عزت گوشه گیر بر اساس زندگینامه فروغ فرخزاد
____________________
از هر کسی کار فرستاد متشکریم و از هر کسی هم که کار نفرستاد گشتیم و ازش مطلب گذاشتیم تا جایش خالی نماند.
مثلاً چهار داستان از منیرو روانی پور و پنج داستان از پرتو نوری علا
یک مقاله از شهرنوش پارسی پور در مورد نویسندگان مهاجر یهودی - ایرانی تبار
شهلا بهار دوست هم فراخوانی نوشته است
ویژه ویرجینیا وولف با چهار داستان از او را هم که دیده بودید
خلاصه
در مورد مطالب دیر رسیده: کارهای منتشر نشده به مرور منتشر خواهد
فعلاً روز زن بر همگی مبارک باد
mardi, mars 04, 2008
نمایشگاه عکسهای من ری در پاریس

....
Pinacothèque de Paris
28 Place de la Madeleine
75008 Paris
01 42 68 02 01
Ouvert tous les jours de 10h30 à 18 h - fermé le 1er mai
<>
در آستانه هشتم مارس

lundi, mars 03, 2008
کارگران و دانشجویان و نویسندگان و زنان در زیر تازیانه
| |||||||||
|