چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: mars 2008

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, mars 31, 2008

هشتم مارس در چشمانی دیگر

هشتم مارس امسال در "چشمانی دیگر" دارد تبدیل به هشت روز هفته می شود. سومین مجموعه شعر و مقاله و داستان و نمایشنامه های زنان را در "چشمانی دیگر" منتشر کرده ایم. نمایشنامه "گلهای سرخ برای سهراب" از عزت گوشه گیر و دو مقاله از ساناز سیداصفهانی در مورد صادق هدایت و داستانی از نادره افشاری و اشعاری از شهین منصوری و ر. رخشانی همراه با مطالبی در مورد شوشا گپی و پروانه فروهر و پروین اعتصامی منتظر شماست.

عکس: سهراب شهید ثالت و عزت گوشه گیر در جون ۱۹۹۸ شیکاگو (عکاس مهرناز سعید)

samedi, mars 29, 2008

شانتال لونوار یک انسان بی نظیر است....
شانتال لونوار یک نقاش بی نظیر است....
شانتال لونوار یک دوست بی نظیر است....
شانتال بیشتر ساعات زندگی اش را به نقاشی می گذراند....
نقاشی هایش لبریز از نور و امید و زندگی اند....
شانتال زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است....
نقاشی هایش سرشار از زندگی و بلوغ و آگاهی اند.....
نمایشگاه شانتال فقط تا فردا شب برقرار است....
وقت کردید فردا بعدازظهر تابلوهایش را ببینید....
پشیمان نخواهید شد.....

در خدمت و خیانت روشنفکران

"گریز از حقیقت چرا؟" از بهروز دومانلو مقاله مستدل تحلیلی سیاسی مفیدی است در به یادآوردن خیانت گروه های چپ سیاسی و همکاری آنها با سپاه و کمیته در لو دادن افراد گروه خود و یا گروه های دیگر. با همان اهداف حزبی است که تریبون ها و مجلات را تصرف کرده اند تا صدای همیشه برتر و مقتدر و تصمیم گیرنده و ایستاده در کنار قدرت برتر باشند و نکته جالب اینست که همین افراد خائن گاهی چهره ی دایه مهربان تر از مادر به خود می گیرند و برای خودشیرینی و هنرنمایی با یک ضبط صوت و تحت لوای مصاحبه راه می افتند تا از زنی بیمار اعتراف و توبه بگیرند. "کالبد شکافی یک رویایی" را که به یاد دارید؟

vendredi, mars 28, 2008

Falstafe au Chaillot

فالستاف با الهام از هانری چهارم اثر ویلیام شکسپیر، نمایشنامه ایست به قلم والر نووارینا نمایشنامه نویس معاصر فرانسوی که به کارگردانی کلود بوشوالد در تئاتر شایو تا پنجم آوریل بر روی صحنه است.
دیشب در حین دیدن نمایش فالستاف، به این فکر می کردم که تئاتر در غرب ریشه ای دیرینه دارد و شخصیتی مانند فالستاف بسیار پیش از دن کیشوت و سانچو پانزا نوشته شده است. در غرب، تئاتر پیش از رمان همه چیز را به تماشاگر به صورت زنده منتقل می کرد و تئاتر در انتقال فرهنگ به مردم نقشی اساسی داشته است؛ و این چیزی است که ما متأسفانه هنوز در شرق نداشته ایم و هنوز هم نداریم.
فالستاف از شخصیتهای دوست داشتنی و زنده دل و شوخ شکسپیر است. یک جنگجوی خیکی چاخان و ناقلا و چرب زبان که هم عصر هانری چهارم و به دنبالش هانری پنجم است.
در این اجرا به کارگردانی کلود بوشوالد، زنده دلی و رندی و شوخ طبعی فالستاف به خوبی منتقل شده است و بازیگران هنرمند و ماهر، نمایشی مفرح و زیبا و گاهی موزیکال را به تماشاگران عرضه می دارند. گاهی صحنه هایی از نمایش به کارتون شبیه می شود و کمدی با قدرت تراژیک خود بر نمایش حکمرانی می کند.
برای آشنایی بیشتر با والر نووارینا ویدئوی کوتاهی از او را ببینید.

Libellés : , ,


samedi, mars 22, 2008

عکس فوری عشقبازی از شیدا محمدی

پیش از این در چهارچوب انتشار ادبیات زیرزمینی ایران، "آوازی در میان بادها"، دو دفتر شعر از کامران بزرگ نیا را معرفی کرده ام.

عکس فوری عشقبازی، مجموعه شعری از شیدا محمدی است، کتابی در هفتاد و دوصفحه که به صورت زیرزمینی در ایران چاپ شد و پخش می شود. شیدا محمدی در ابتدای کتاب خود نوشته است:

بیداری، خواب

بیداری، خواب

بیداری

همه را از نفس افتاده ام

اما هنوز به شعر نرسیده ام

عکس فوری عشقبازی، همچنانکه از نامش پیداشت مجموعه ایست از اشعاری که به سه موضوع می پردازد: عکس و فوریت و عشقبازی.

عکس ها: تصاویر سریعی گرفته می شود از عشقبازی ها و نزدیکی های جوانان مهاجر در غربت جهان. تصاویری که اگر زمانی حاکی از وقوع وصلتی و آمیزشی بوده است اکنون نشاندهنده متارکه و جدایی هم هست. وصل شدنها و فصل شدنها. رابطه ای به سرعت برق و باد چیزی مانند یک عکس ساخته می شود و تمام. این است زندگی! فقط همین لحظه! نه عشق است و نه عشقبازی، ارتباطی در حد یک عکس فوری! عکس است عکس!

فوریت زمان: ضرب زمان و سرعت آن شتابی غریب دارد و همین فوریت، ریتم اثر را از آثار کلاسیک دور می کند و به دنیای مدرن و امروزی و جهانی می آورد. زمان شتابی به سرعت نور دارد، در فاصله ای که دو نفر در چهارچوب یک عکس مکث می کنند تا کنار هم قرار بگیرند تا عکسی گرفته شود، زمان کوتاه است! کوتاه! هر شعر مانند فلاش دوربین است، تصویری فوری در نور شدید تا عکسی گرفته شود و سپس سفر است و ابهام و رمز و راز سفر.

عشقباری: عشقبازی را نمی بینیم، مثل عکسی فوری، دورانش در یک آن سر آمده و ما مثل عالم سینمای شرق فقط علائم اتفاق افتادنش را می بینیم مانند ملافه های به هم ریخته و کسانی که پس از این به اصطلاح "عشقبازی" خود را برای سفر آماده می کنند. زمان عشقبازی پیش از آنکه ببینیمش یا فکرش را بکنیم سر آمده و تمام شده. نه در تن ما رخوتی به جای مانده از لحظه ی وصال و نه دستانمان گرم مانده است از لمس دیگری. عشقبازی به شیوه ای که خاص جوانان و از سر کنجکاوی و عجله است. سکس خالص و تند و بعدش هیچ. این دیگر عشقبازی نیست؛ فقط تن بازی است. این عشقبازی، بوی عشق نمی دهد. عشقبازی مانند تقدیر و یا عملی یا انجام مراسمی از سوی دو نفر در اتاق هتلی دور افتاده به سرعت انجام می شود و حالا باید بروند، هر کس به راه خود. در مورد نشانه ها و علائم نشاندهنده ی عشقبازی و اروتیزم بعداً حرف می زنیم.

با هم شعر اول را می خوانیم. در شعر اول که نام کتاب از آن برگرفته شده به سه گروه از کلمات برمی خوریم. ۱/ باسن بزرگ و سینه بند صورتی و عشقبازی ناتمام و آغوش و لمس و بوسه و پیوند و دستانمان و نگاه و چهره و انداممان. هیچ زن و یا هیچ مردی باسن خود را ندیده است. باسن بزرگ یا کوچک از عقب می آید و فقط آن را می شود آن را از طریق در آینه دید و یا در آینه ی چشمان دیگری. باسن بزرگ زن و سینه بند صورتی از چشم مرد است که دیده می شود، ولی مگر اروتیزم باید به سلیقه و خواست مردها باشد؟ آیا ملافه های به هم ریخته کلیشه های همآغوشی عفیف فیلمهای سینمایی نیست؟ آیا این عکسها توسط مردی گرفته می شود تا بعدها در خلوت به "وصف العیش و نصف العیش" بپردازد؟

۲/ طعنه و مغشوش و دلهره و گناه و بی تعهدی و پوزخند و وفادار و گناه (کلمه "گناه"دو بار در همین شعر آمده!) و معصوم و هیچ چیز و دست نخورده. اگر عشقبازی است پس چرا این همه حس گناه شدید و گناه به توان دو؟

۳/ در و ملافه و یادگار و سیگار و خاطره و ملودی مادری و چند شعر عاشقانه و کتاب و فردا و دیروز و ورق خوردن فصل ها. از شعر عاشقانه و ملودی مادرانه به ورق خوردن فصلها و دود شدن سیگارها و یاد خاطرات می رسیم و در هم که همیشه باز است و جاده دراز.

"عکس فوری عشقبازی" که از ترکیب این سه دسته کلمات شکل گرفته است؛ با کمال تعجب می بینیم که علیرغم گستاخی اولیه در طرح مسئله، شعر به جای آن که نمایانگر آزادی جنسی به مفهوم غربی آن و رهایی سکس باشد لبریز از حس گناه و تقصیر و افسوس و حسرت بر از دست دادن بکارتی دست نخورده است. کلمات پوزخند و معصوم و بی تعهدی غافلگیرمان می کند و خاطره ملودی مادری و سیگار دلمان را پر حسرت، انگار که در این عشقبازی که مانند جنایتی گناه آلود ناتمام مانده هیچ عشقی رد و بدل نشده و فقط جرمی زمینی به وقوع پیوسته که تقصیر زن و باسن بزرگ و سینه بند صورتی اش بوده است و اکنون باید با گناه و پوزخند به خوش خیالی خویش و حسرت یک پیوند دائمی و وفادارانه بماند و سیگار بکشد و زیر بار زمانی که با شتاب می گذرد پیر شود و در حسرت ملودی مادری چند خطی بنویسد به دلتنگی. انگار زن در این عشقبازی ناتمام در جستجوی یافتن باورهای گذشته و مادرانه و زنانه و دخترانه و یافتن ملودی های دیرین است.

شیدا محمدی

زن مهاجر در گذار از سنت به سوی مدرنیته، مدرن و آزاد می شود ولی از سوی دیگر زیر هجوم نگاه ها و چهره ها خود را دو باره گناهکار می یابد. در این میان و در این عشقبازی های فوری که به گرفتن عکس می ماند جز گناه و گناه و تقصیر هیچ چیز نیست. چرا زن مهاجر خود را در عکس چشمان مرد می بیند و از خود خجالت می کشد؟ و چرا خودش با چشمان زنانه اش به وقایع نمی گرد؟ چرا زن مهاجر از دغدغه نام و ننگ رها نمی شود تا دمی برای خود زندگی کند؟ چرا وفاداری؟ مگر نمی شود عشقبازی کرد و در حسرت تور سپید عروسی نبود؟ چرا زن بدون ننگ، از میل خود به عشق ورزی نمی گوید؟ مدیترانه ی تن تو چیست شیدا؟ و برآمدگی آغوش او چیست شی...شی..دا؟ چیست و چگونه است این شیدایی؟ می نویسی بوی تن او را دوست داری ولی نمی نویسی چرا بوی تن او را دوست داری و بوی تن او چگونه است و برای چه تو با این شیدایی بوی تنش را دوست داری؟ حسها! حس های زنانه ات! آن مادگی وجود، آنها چه هستند؟

مکان: مکان جایی به وسعت جهان است: لاس و گاس و یوزگات و آنکارا و استانبول و گیرنه و لس آنجلس و نیجریه و خارطوم و تنگه هرمز و خلیج فارس و مدیترانه و قونیه و مصر و مادرید و قله دماوند و وطن. وطن و خانه و قله دماوندش از یک سو و از سوی دیگر همه شهرهای جهان، سرزمین مهاجران و پناهندگان. مگر مکان شعر مهاجرت جایی پخش شده بر روی کره زمین نیست؟

مکان، شهرها و خیابانها و میدانها و پارکهای آشنا برای ایرانیان مهاجر است: از یک سو، لاس وگاس و پل معلق و اتوبان ۴۰۵ و اورنج کانتی و سن دیگو است و از سوی دیگر سید خندان و خیابان ولیعصر و ترمینال خزانه و میدان ونک و سه راه پاسداران و فلکه سوم تهران پارس و دربند و شهریار و پارک ملت و پارک ساعی و پارک دانشجو و پارک جمشیدیه در تهران.

مکان دقیق تر: مک دونالد است و والت دیزنی و هتل کاسادلمار و بازداشتگاه قدیم پلیس و خوابگاه پناهندگان و کلیسای مورمون و یک کافه و بالاخره یک خانه. پاتوق جوانان و پناهگاه پناهجویان با خانه ای در پشت سر.

مکان، گاهی بنایی تاریخی و یا مکانی دیدنی از کشوری است: غار علیصدر و اهرام ثلاثه

کلمات: خیابان و راه و جاده و شمال و جنوب و شرق و غرب و تنگه و قاره و دنیا و ایستگاه و خانه به دفعات تکرار می شود.

جغرافیای اشعار از راه شیری حرف می زند و کشتی نوح و قطب نما و نقشه و در کنارش از قطار و چمدان و ایستگاه و صدای زنگ و صدای سوت قطار.

زمان اشعار: زمان ورق خوردن فصلهاست و باد و باران و سرما و گردباد و بهار و پاییز سرد و تابستان و فصل دریا و دریاچه و گرداب. روز است و عصر است و قرن است و هنوز است ولی همین زمان در خواب شکسته می شود و به هم می ریزد. در دنیای خواب، زمان تبدیل به تاریخ می شود.

فضای اشعار پر است از باد و باران و برگ و نسیم و آب و جزر و مد! یا رفت و آمد! مگر در هر عشقبازی رفت و آمدی نیست شیدا؟ اینهمه به هم نزدیک شدن و چسبیدن به درون آن یکی و یکی شدن و بعدش ناگهان اینهمه یک دفعه از هم کندن و بریدن و دور شدن؟ این جزر و مد وجود و درون را چه می کنی شیدا؟

http://farm4.static.flickr.com/3009/2298114489_babf2acef2_m.jpg

مسافر و راوی ما، زنی است که از زبان او این کلمات را می شنویم. زنی که مانند عکاس دور جهان راه افتاده است و ما با او دور دنیا را می گردیم ، زن با جهان در می آمیزد تا هجرت و خانه خود را فراموش کند. او در سفرها و عکسهایش دنیا را دور می زند تا برای خواننده آلبومی از نوعی از زندگی، از زندگی زنان جوان هم نسل خود و از عصر خود فراهم کند. او در این عکس های شتابزده سعی می کند به شعر و به خود برسد. "شی.. شی.. دا" آب در کوزه و تو تشنه لبان می گشتی، یار در خانه و تو دور جهان می گشتی. مگرنه "شی.. شی.. دا"؟ شیدا جان، شعر فرو رفتن به درون خود است و کندن تکه و پاره های وجود و نوشتن حس ها و لحظه ها به شکلی موزون و تنظیم و ارائه اش به خواننده.

سنگ که می اندازی به دریاچه

پر چین می شود صورتم
و شی ... شی... شی...دا...
دایره دایره

در یاد تو
غرق می شود.

شیدای عزیر این من نیستم که به تو بگویم به شعر رسیده ای یا نه، ما با هر سنگی که به سویمان پرتاب می شود صورتمان پرچین می شود و دایره دایره... ولی در راه شعر ایثار باید کرد، چینهای زمان بر روی چهره مان و یا زخم سنگها بر سر و رویمان چندان هم مهم نیست. مهم اینست که تو به سوی شعر خود می روی و در راه کشف وجود نازنین خودت که شعری امروزی و بی پروا و آزاد است گام برداشته ای و از این زاویه، تلاش تو، قابل تحسین است. "یاد تو" را بردار! تو، خودت همه "یاد" شو! تو خودت همه اویی! همان شو! در خودت غرق شو! فرو برو تا آن ته ته های وجودت! به غورباغه بگو به کنار مرداب برود و با زبانی غورغوری اش داستان غرغروی خود را بنویسد. تو شیرجه بزن و خودت را به آب بینداز! برو آن ته ته های دریا و اقیانوس! مگس ها و زنبورها را کیش کن و به آنها بگو بروند و خودشان داستان شهوت برانگیزشان را از مکیدن شیره ی گل و زندگی در کندوها را با همان زبان وزوزی شان بنویسند. تو، بگذار در آب حل شوی و از حل شدن وجودت در حیات و هیئت دیگری بنویس تا بتوانی موج برداری. شاعر می گوید.

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم خدایا تا کجا سر برکنم

فروغ می گوید: هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مروارید صید نخواهد کرد.

چگونه می خواهی کنار دریاچه بایستی و بگذاری او مرتب با نگاهش سنگسارت کند و مدام پرچین بشوی و باز هم در "یاد او" و زیر بار "گناه" چین برداری و شکسته بشوی و هزاران چین و صدها موج برداری و دایره بشوی و چرخ بزنی و دور خودت و او دور بزنی. به نظر من چین برداشتن دریاچه هیچ بد نیست، بلکه از صاف و راکد بودن مرداب خیلی بهتر است.

برای رسیدن به خود، از کنار گود خارج شو! وارد دایره شو و جستجو و جستجو و مکاشفه و مکاشفه. سرانجام دردانه شعر و عشق را خواهی یافت ولی نه با "حل شدن در یاد او" بلکه با "فرو رفتن و غوطه خوردن در درون خود".

می گویند "بشر به امید زنده است"، پس در انتظار بهبود وضع چاپ و نشر ایرانیان می مانم و مشتاق خواندن عکس های دیگری از روزگار ناهموار و تلاشهای دلنشین دیگرت هستم.

برای تهیه کتاب با شیدا محمدی تماس بگیرید.

عکس استخر آبی از شیرین نشاط است


Goya graveur, au Petit Palais


vendredi, mars 21, 2008

"شالی به درازای جاده ابریشم" را بر روی اینترنت بخوانید

شالی به درازای جاده ابریشم را بر روی اینترنت بخوانید


jeudi, mars 20, 2008

هنوز آمدن بهار را دوست دارم

اهل عیددیدنی و شلوغی ها نیستم ولی آمدن بهار را دوست دارم و از دیدن شکوفه ها بر روی شاخه ها لذت می برم. بهار برایم نوید زندگی است و از سر گرفتن زندگی و از نو شروع کردن چیزی با قلبی پر امید و تلاش و تلاش و تلاش طبیعت برای باروری پارادوکس نوروزی امین قضایی را خواندم. تازه از زندان آزاد شده است و بسیار خشمگین و زخمی است. او را می فهمم ولی می خواهم از همینجا برایش بنویسم که بهار و جشن و شادی و امید را از من نگیر! بگذار هنوز آمدن بهار خوشحالم کند و بگذار هنوز از شادی کودکان در جشن لذت ببرم.
هنوز کارت تبریک هژبر میرتیموری خوشحالم می کند. هنوز عکسهای رجب محمدین دلگرمم می کند. خوشحال می شوم وقتی می بینم که شیدا هفت سین چیده و ما را به هفت سین خود دعوت می کند. امین جان، هر چیزی به جای خود، "شادی های کودکانه ی هستی" را از بشر دریغ نکن! خوشحالم که آزادی و... همین!
____________________

"مالکیت، عاریت، غنیمت" از محمد قائد

روز نو و سال نو را با خواندن مقاله ای از محمد قائد در مورد حقوق مادی و معنوی مولف در ایران آغاز می کنم. "مالکیت، عاریت، غنیمت" نشاندهنده نگرش ایرانی به فرهنگ و هنر معاصر خویش است. تحلیل انسانی فرهنگی چون محمد قائد، با مطالب منتشر شده اخیر از جانب مزدوران و جیره خواران ناشران در جهت تحقیر و پایمال کردن حقوق مولف، زمین تا آسمان فرق دارد. فرقشان تفاوت "فرهنگ سازی" است با "فرهنگ بافی".
به امید روزهای بهتر

mercredi, mars 19, 2008

فیلم "پرسپولیس" را بر روی اینترنت ببینید

فیلم "پرسپولیس" اثر مرجان ساتراپی را ار طریق گوگل بر روی اینترنت ببینید.....
مدت فیلم: یک ساعت و سی و یک دقیقه......
فیلم را رزا فرستاده همراه با تبریکات نوروزی

خلاف عفت عمومی

وبلاگ" سرزمین نو" از هادی خوجینیان را بلاگر یک کاری کرده که از این به بعد به شرط چاقو باز می شود، این یعنی چی؟ هادی در انگلستان است و بلاگر هم یک سایت غربی است، چرا بلاگر باید بیاید وبلاگی را به این شکل دربیاورد؟ مگر در دنیای اینترنت تعداد سایتهای پورنو یا اروتیک کم است؟ مگر همه این سایتها حتا در ایران فیلتر شده اند؟
دو سال پیش تهران بودم و برای دیدن پیامهایم به کافی نت می رفتم یک بار دیدم پسر بچه ای در کنارم دارد عکسهای لخت نگاه می کند! چرا و چطورش را نپرسید، فقط بدانید که راست می گویم، آن وقت مطالب هادی مگر چی داشت که بیایند و مثل فیلم زیر هیجده سال و یا فیلم زیر دوازده سال، از ما بپرسند آیا آگاهیم که داریم پایمان را به کجا می گذاریم؟

مطالب هادی (راستی خوجینیان یعنی چی؟ یعنی شخصی از اهالی خوجین؟ حالا خوجین کجاست؟ پیدا کنید خوجین را؟)، بله می گفتم مگه مطالب هادی چی داشت که بیشتر از برخی "سایتهای وزین ادبی" (بخوانید: سایتهای وقیح عوضی!) پورنوگرافیک باشد و عفت عمومی را جریحه دار کند؟ خوب هر کس خوشش نمی آید نخواند دیگر!
راستش دم عیدی دلم برای خودمان گرفت که دایه های مهربان تر از مادر پیدا می کنیم و در این دنیا همه به فکر پاکیزگی اخلاق ما هستند! افرادی مانند سردار زارعی که وقتی گندکاریهایشان برملا می شود زود درش را می گذارند تا بویش جهان را پر نکند و آن وقت هادی توی وبلاگ خودش، فانتزی های ذهن حاجی زاده ی خودش را می نوشت و آینه ای بود از اروتیسم مردپسند، هادی با فرانچسکاها و مرسدس ها و زنهای غیرواقعی ساخته ی ذهنش که نشاندهنده ی تنهایی عظیم مردی ایرانی بود در غربت ایرانی بودنش؛... که می خواهد خارجی بازی دربیاورد و نیست و نمی شناسد و.... بگذار توی وبلاگش حداقل برای دل خودش بنویسد.

mardi, mars 18, 2008

نوروزتان مبارک


کلاژ: فهیمه نجمی....
تبریک عید رادیو دویچه وله
وقت کردید بخش دوم اشعار زنان را در چشمانی دیگر ببینید.......

lundi, mars 17, 2008

معرفی مقالات مفید و خواندنی

مقالات مژگان کاهن در زمینه روانشناسی و سکسوالیته و هویت جنسی و ادیان را از دست ندهید. رضا کاظم زاده، نیز در زمینه روانشناسی رفتارهای اجتماعی ایرانیا از تعارفهای بیجا و مراسم چارشنبه سوری گرفته تا رفتن به تماشای مراسم اعدام مقالات متعددی دارد که بسیار آموزنده و تفکر برانگیز است. طاهره شی هم مقالات بسیار مفیدی در مورد رفتارها و کردارهای ایرانیان نوشته است که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم.

dimanche, mars 16, 2008

سی امین فستیوال بین المللی فیلم زنان در کرتیه پاریس

سی امین فستیوال بین المللی فیلم زنان ......

از چهاردهم تا بیست و سوم مارس.....

در کرته پاریس.....

در مورد فستیوال بین المللی فیلم زنان در کرتیه.....

سایت جشنواره

samedi, mars 15, 2008

L'École des femmes






création
de MOLIÈRE - mise en scène JEAN-PIERRE VINCENT


Théâtre de l’Odéon 24 Janvier 2008 > 29 Mars 2008
___________________________


"مکتب زنان" به کارگرانی ژان پیر ونسان و با بازی دانیل اوتوی در نقش آرنولف و لین تیبولت در نقش انیس از نمایش های دیدنی امسال تئاتر ادئون است. دو ساعت بازی، دو ساعت خنده، دو ساعت هشیاری و تیزهوشی، دو ساعت هنر، دو ساعت مولیر، هر طور شده دیدن این نمایش شیرین و به یادماندنی را از دست ندهید. وارد سایت تئاتر ادئون بشوید و ویدئوی لحظاتی از نمایش و همچنین دکور نمایش و صحنه گردان "مکتب زنان" را ببنید.

Libellés : ,


jeudi, mars 13, 2008

یک شاخه گل در کارزار زنان بروکسل

گل سرخشب هشتم مارس جشنی که از سوی کارزار زنان در بروکسل برگزار شد و در این جشن، نمایشی با نام "شاخه گل ..." به کارگردانی سیروس کفایی در برنامه هشتم مارس گنجانده شده بود که هیچکس خبری از چگونگی محتوای آن نداشت و به عنوان یک کارشناس تئاتر اضافه می کنم که تاکنون نام ایشان را در عالم تئاتر نشنیده بودم. هر چه علت حضور این گروه و این نمایش را جویا می شوم کمتر پاسخ می گیرم. آفیش نمایش را در سایت گویا و سایت "شبکه سراسری زنان" دیده ام و تعجب کرده ام. کارگردان نمایش، مردی ناشناس است و نام نمایش "شاخه گل... رنگ زنانه بیگناه است" آیا آقای کارگردان می داند که شاخه گل برای برخی از فمینیست ها چه معنایی دارد؟

شاخه گل از دیدگاه فمینیست های رادیکال آمریکایی نمادی از واژن زن است و وقتی مردی رز قرمز به زنی هدیه می دهد در فرهنگ نشانه شناسی فمینیستی رادیکال، معنایش اینست میل همخوابگی با آن زن را دارد! البته فراموش نکنیم که به قول فروید "گاهی اوقات یک سیگار، فقط یک سیگار است" ولی دانستن معنای نمادها و مفاهیم و زبان فمبینیستی برای اجرای فمینیستی و در روز جهانی زن امری لازم و اجتناب ناپذیر است. از سوی دیگر اشاره به "بیگناهی" باز نشانی از تفکر عفیف سنتی است. فمینیست ها خواهان برابری قانونی زنان بیگناه و گناهکار در برابر قانون هستند و نام نمایش عجیب بوی بزرگواری مذهبی و لطافت مردسالاری می دهد.

در راه بروکسل از همسفرانم می پرسم: چه کسی این تصمیم را گرفته است؟ سکوت می کنند. چندین بار می پرسم آیا یک نفر از بین شما این قدرت را دارد که از جانب بقیه تصمیم گیری کند و آقایی که تاکنون در عالم تئاتر ناشناخته بوده است با اجرایی نامعین و مبهم را به جشن زنان دعوت کند؟ باز سکوت می کنند و اظهار بی اطلاعی.

نمایش وقتی شروع می شود بازیگران که آقای کارگردان هم در میان آنهاست وارد سالن می شوند، همگی دو چوب لباسی به دست دارند که آنها را به هم می کوبند و می گویند "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!"، مردان همه پیراهن یقه اسکی سیاه دارند و دختران نمایش به جز یکی، همه تاپهای سکسی رکابی مشکی! آن دختری که لباسش مشکی نیست و از روی کتابی می خواند )چون متن را حفظ نیست( شلوارک با جوراب شلواری به تن دارد! دخترانی با تاپهای رکابی و مست و ملنگ، جایگزین زنان زندانی شده اند. در کنار صحنه، ای بدون دکور، سبد پیک نیک و بطری های شراب، لابد مقدمه ای برای عشقبازی است. هنوز بازیگر با کتاب و متن در دست، دارد روی صحنه راه می رود. او با لحنی دکلمه ای و مانند اجراهای مدارس، دخترک شلوارکی می خواند "عشقبازی گناه نیست"

زنها به شکلی پورنو گرافیک مورد بازجویی قرار می گیرند. اولی جواب می دهد "مادرم باکره بود" و دومی می گوید "پدرم فرزند نداشت" و همین طور دروغ پشت دروغ از دهان زنان، خطاب به بازجویان و خطاب به ما. نمایش حاضر نیست، نمایش چهار چوب ندارد و کاری بساز و بفروشی است و در جهت حال دادن به رفقا شکل گرفته است. هم از "زندان" و "سنگسار" حرف می زند و هم ناگهان بی دلیل مردان می نشینند روی صحنه و بازیگری می زند زیر آواز و فرمول جادویی "سر اومد زمستون" را به کار می گیرد. رفقای توی سالن زن و مرد همگی با هم، همراه بازیگر - خواننده دم می گیرند. پس از سنگساری مسخره، با رقص عربی که بعداً هی به ما تذکر داده می شود رقص هندی است، نمایش تمام می شود.

نمایش "شاخه گل" تمام شده و تماشاگران دست می زنند، کارگردان برای حال دادن به جمع رقاصه عربی - ببخشید هندی- را دوباره روی صحنه می فرستد تا یک بار دیگر رقاصه به تنش پیچ و تابی بدهد و قری بیاید بعد همگی گروه با موزیک روی صحنه می آیند و دختران گروه همگی می رقصند. نمایشی که با "کوب، کوب، لگدکوب می کنیم!" شروع شده بود با بزن و بکوب تمام می شود!

اجرای نمایش ناآماده و ضدزن "شاخه گل" و باقی قضایا که به پایان می رسد، نیمی از ما خشمگین و زخمی است؟ روح ما و رنج ما و هویت ما مورد توهین قرار گرفته است. وقاحت تا کجا؟

خانمی که کنارم نشسته می گوید: "من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت"

خانم دیگری می گوید: "من که چیزی نفمیدم"

دختر جوانی می گوید "ایکاش نفهمیده بودم تا کمتر ناراحت می شدم" توی راهرو آقای کارگردان مشغول توضیح دادن است

به دوستی که می گوید نمایش را نفهمیده است می گویم "برو و از آن آقا بپرس منظورش چی بود؟"

در انتراکت آقای کارگردان مشغول توضیح دادن و معنی کردن نمایش خود برای خانمهای گیج و عصبانی است که ناگهان دوستانش صدایش می کنند و با گفتن اینکه "ماشین الان می ره ها! بیا بریم هتل!" سالن را ترک می کند. برنامه دیگران هنوز تمام نشده و وقت تنفس است!

حالا دوستان آقای کارگردان در سالن هستند تا از "الف" یا "ی" نمایش را برای ما بانوان نفهم توضیح بدهند و معنی کنند! آقایان مدام به ما یادآور می شوند که "بایست از کارگردان تجلیل بله عمل آورد و بازیگرانش ناشی بوده اند و اگر ایرادی وارد است به ناشیگری آنهاست که به هر حال زحمت کشیده اند"

وقتی می گویم "کسی با بازیگر آماتور کاری ندارد، اصولاً ایده ی کار خیلی متحجرانه بود"

در برابرم آقایان مدافع ادعا می کنند که "کار را کوتاه کرده اند و نمی شود فهمید"

پاسخ می دهم "به این ترتیب تمام کارهایی که در جمهوری اسلامی سانسور شد و می شود را چه می گویید؟ کبک بالاخره سرش زیر برف بماند تنش که بیرون است و تنه ی این کار بسیار مردسالارانه و واپسگراست." دوستان کارگردان و آقایان در همبستگی مردانه شان تا آنجا پیش می روند که ایشان را با آنتونیونی مقایسه می کنند و اینکه کار این حضرت والا مورد سانسور قرار گرفته است. دنبال کسی هستم که به من جواب بدهد ولی تصادفاً به خانمی برمی خورم و بحثم با او در مورد مقاله ای و مقوله دیگر سر می گیرد و از ماراتن بحث مدافعان نمایش که آقایان و دوستان کارگردان باشند دور می مانم و بخش دوم برنامه هنری شروع می شود و همه به سالن برمی گردیم.

شب موقع برگشت به هتل باز یکی از آقایان پا به پای من می آید تا پیامها و گله های آقای کارگردان را با ما در میان بگذارد. می گوید "برایش تبلیغ نکرده اند"

می پرسم "آقا کجای این کار احتیاج به تبلیغ داشت؟"

مثل همیشه حرفه ای بودن و پرنسیپ حرفه ای بر تمام مسایل دیگرم غلبه می کند و می گویم "لزومی نمی بینم که برای کارگردانی که نمی شناسیمش و کاری که نمی دانیم چیست تبلیغ کنیم، اگر به تبلیغ احتیاج داشت بایست به سایتهای پرخواننده آگهی می داد!"

آقای ظاهراً مدافع حقوق زنان، با قیافه حق به جانبی به من می گوید "خانوم زندانی سیاسی بوده!"

می گویم "آقا، زندان دانشگاه نبود و زندان هم دانشکده تئاتر نبوده که ایشان از آنجا فارغ التحصیل شده باشند!" آقای مدافع زنان ابرو بالا می اندازد و می گوید "آخه بازیگرانش آماتور بودند."

می پرسم "یعنی خودش آماتور نیست؟" بعد توی شلوغی ها همدیگر را گم می کنیم ولی آقایان ول کن نبودند و تا فردا صبح سر میز صبحانه و تا زمان خروج نهایی مان از هتل به قصد بازگشت، و از هر فرصتی برای حمایت از رفیق مردشان استفاده کردند. هی آهسته آهسته توی گوش ما خواندند و گاهی هم به صحرای کربلا زدند، و خلاصه مردان نهایت تلاش خود را به کار بردند تا به ما ثابت کنند که زنهای نفهمی هستیم و بهتر است حرف گوش کنیم و حق با ایشان است و ما نمایش را نفهمیده ایم.

در راه بازگشت، با همسفرانم از هر دری سخنی می گوییم و بیشتر به وقایع دو روز گذشته می پردازیم. یکی از همسفرانم برایمان تعریف می کند که در آمریکا، زنان در تظاهراتشان برای قانون سقط جنین با خود چوب لباسی حمل می کرده اند و چوب لباسی ها را در هوا تکان می داده اند چرا که در آن زمان از چوب لباسی مانند گیره ای برای بیرون کشیدن جنین از رحم و سقط جنین مخفیانه در خانه ها استفاده می شده است. همگی مان با تعجب به هم نگاه می کنیم و من در دل می گویم اگر این آقای "گل سرخ" اینها را می دانست... و اگر معنای اشیاء و اجسام و کلمات را در دنیای زنانه می دانست هرگز چنان کاری را بر روی صحنه نمی آورد.

در بخش هنری برنامه که با گردانندگی گیسو شاکری اجرا شد، دو خانم شعر خواندند که قطعه نمایشی و شعرگونه "هرزه" از مهران دخت فیضی به دل خانمها نشست و از آن استقبال کردند. گیسو شاکری ترانه های زیبایی به زبان فارسی و کردی و ترکی و لری و افغانی خواند و با صدای زیبای خود به خلقهای ستم دیده و از پا افتاده و خسته ای که توی سالن باقی مانده بود نیرو بخشید.

فانتاسم نماز جماعت برای سردار زارعی

زنانی که به همراه سردار زارعی بازداشت شده اند، در جریان بازجوئی و تحقیقات گفته اند وی از آن ها خواسته به صورت دسته جمعی به صف شده و در حالت عریان نماز جماعت بخوانند....

متن کامل خبر دستگیری سردار زارعی....
در خانه ای مشکوک.....
با شش زن.....
و در حالی زننده

mercredi, mars 12, 2008

یک نمایشگاه جدید در پاریس


دانشگاه پادگان نیست: فیلمی از تظاهرات دانشجویان شیراز

فیلمی از تظاهرات دانشجویان شیراز: ما زن و مرد جنگیم/ بجنگ تا بجنگیم

هفته مولانا در پاریس


mardi, mars 11, 2008

چند نمایشگاه دیدنی

داوینچی در بازیلیک بروکسل تا ششم آوریل

دومیه (میکل آنژ کاریکاتور) در کتابخانه ملی پاریس تا چهارم مه

لوییز بورژوا در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو پاریس تا دوم ژوئن

آتلیه من ری در پیناکوتک پاریس تا اول ژوئن

مفرغ های لرستان در موزه سرنوشی پاریس تا بیست و دوم ژوئن

موزه هنرهای مدرن و معاصر در تهران

عکس از من ری

Libellés : ,


lundi, mars 10, 2008

آیدا شاملو از عشق می گوید

خانه بامداد فیلمی کوتاه از خانه و زندگی احمد شاملو به روایت آیدا است. آیدا برایمان ازعشق به شاملو و از خانه، از کتابخانه، از درخت، از عشق و مرگ و شعر و... سخن می گوید. فیلم خانه بامداد کار دلنشینی است از شوکا صحرایی.

.... آیدا و شاملو در فیلم مسلم منصوری

سایت رسمی احمد شاملو

با تشکر از ماندانای مهربان که این مطلب را فرستاد

mercredi, mars 05, 2008

هشت مارس برای آقایان

ما امسال به سبک سنتی، نوآوری کردیم و هشت مارس را به صورت زنانه مردانه جشن گرفتیم....
PeopleFeastWomenIncPhotoRajab2007Dec01IMLG0107SR.JPG

عکس از هم دانشکده ای دیرینه ام: آقای رجب محمدین....

گفتگوی رادیو پژواک با سه آقا در مورد فمینیسم:
آقایان: حسن انصاری و ربیع نیکو و ناصر یوسفی....

شعر و داستان زنان را به صورت زنانه درمهانخانه و در چشمانی دیگر برگزار کردیم
با اشعاری از: ماندانا زندیان و فرزانه قوامی و شیدا محمدی و پرتو نوری علا
ترجمه دو شعر از رزه آوسلند برگردان از معصومه ضیایی
و بالاخره یک بخش از نمایشنامه منتشر نشده خانم عزت گوشه گیر بر اساس زندگینامه فروغ فرخزاد
____________________

از هر کسی کار فرستاد متشکریم و از هر کسی هم که کار نفرستاد گشتیم و ازش مطلب گذاشتیم تا جایش خالی نماند.
مثلاً چهار داستان از منیرو روانی پور و پنج داستان از پرتو نوری علا
یک مقاله از شهرنوش پارسی پور در مورد نویسندگان مهاجر یهودی - ایرانی تبار
شهلا بهار دوست هم فراخوانی نوشته است
ویژه ویرجینیا وولف با چهار داستان از او را هم که دیده بودید
خلاصه
در مورد مطالب دیر رسیده: کارهای منتشر نشده به مرور منتشر خواهد
فعلاً روز زن بر همگی مبارک باد

mardi, mars 04, 2008

نمایشگاه عکسهای من ری در پاریس

از فردا پنج مارس تا اول ژوئن 2008 نمایشگاه عکسهای من ری در پاریس
....
Pinacothèque de Paris
28 Place de la Madeleine
75008 Paris
01 42 68 02 01
Ouvert tous les jours de 10h30 à 18 h - fermé le 1er mai
<>


در آستانه هشتم مارس

حرفهای خانم پرتو نوری علا در مورد تاریخچه هشت مارس و "روز زن" از صدای آمریکا در برنامه "زن امروز"- تاریخ مصاحبه سوم مارس 2008

lundi, mars 03, 2008

کارگران و دانشجویان و نویسندگان و زنان در زیر تازیانه

dimanche, mars 02, 2008

فیلم "خط سیاه"، فیلمی به کارگردانی وزارت ....


ایران نمایشگاه کتاب پاریس را تحریم کرد

باز سیاست بر فرهنگ غلبه کرد و نمایشگاه کتاب پاریس تبدیل شد به میدان نبرد چون ایران نمایشگاه کتاب پاریس را تحریم کرد و کشورهای عربی هم که در سالهای اخیر در جنگهای کارتونی سیاره پیشتاز بوده اند نمایشگاه کتاب پاریس را بایکوت کردند.

samedi, mars 01, 2008

ایرونی بازی در تاریخ شفاهی

یک مقاله خوب و خواندنی از محمد قائد: "ایرونی بازی در تاریخ شفاهی" البته بقیه مقالات آقای قائد همگی خوب و خواندنی اند، می توانید تا مدتها در سایت ایشان بمانید.

This page is powered by Blogger. Isn't yours?