samedi, février 28, 2009
"سرزمین هیچکس" به زبان آلمانی اجرا می شود
سرزمین هیچکس
نویسنده و کارگردان: نیلوفر بیضایی
به زبان آلمانی
جمعه 27 مارس 2009
ساعت 8 شب
Badisches Staatstheater
INSEL
Karlstr. 49b
76137 Karlsruhe
Tel. 0721/933333
0721/933333
متن نمایشنامه سرزمين هيچكس به فارسی
شنبه 28 مارس 2009
ساعت 8 شب
Theatersaal
Akademie Schloss Rotenfels
76571 Gaggenau
برای اطلاعات بیشتر به این سایت رجوع کنید
jeudi, février 26, 2009
دانشگاه امیرکبیر برای ترم آینده جنازه می پذیرد
mercredi, février 25, 2009

مشخصات فیلم "شهبانو و من"/
صحنه کوتاهی از فیلم جدید ناهید پرشون سروستانی
« شهبانو و من» در یوتوب
نگاهی به فیلم "شهبانو و من"
در گفتگوی ناصر یوسفی با جواد تسلیمی
فیلم "شهبانو و من" را در نه بخش ببینید
فیلم چهار همسر و یک شوهر از ناهید پرشون/ در مورد فیلم "چهار همسر و یک شوهر" همراه با پخش مستقيم آن// دلايل واكنش برخى از ايرانيان به فيلم مستند چهار همسر و يك شوهربرنامه اى از زينت هاشمى در راديو سوئد بخش فارسى پژواك / توضیحات بیشتر در مورد فیلم "چهار همسر و یک شوهر" را در وبلاگ ناصر یوسفی بخوانید و بشنوید. دلایل واکنش برخی از ایرانیان به نمایش جنبه های مختلف فرهنگی سرزمینشان (زینت هاشمی) نسخه ی کاملتر و بلندتر گزارش را دراینجا بشنوید/
lundi, février 23, 2009
یعنی قرار است ما عادت کنیم؟
زویا پیرزاد: عادت می کنیم/
فریبا وفی: پرنده من نمی خواهد عادت کند/
زویا پیرزاد: عادت می کنیم
سهراب سپهری: زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
/

زويا پيرزاد جايزه اش را از محمد خاتمی، رييس جمهوری ايران گرفت /
dimanche, février 22, 2009
گردنبند بلور (32)
وقتی شوهرم دادند شدم: "دمپایی!"
شوهرم تا چشمش به یکی می افتاد برای خودشیرینی،
روی هرگز نداشته ام را کم می کرد.
همیشه جلوی بقیه با من مثل دمپایی رفتار می کرد.
خانواده اش که آمدند، بدتر شد. برای پدرشوهر و مادر شوهر تبدیل شدم به"دمپایی دم مستراح!"
مرا چه به کفش بلورین سیندرلا!
مرا "دمپایی!" خلق کرده اند!
من دمپایی ام! "دمپایی!"
samedi, février 21, 2009
گردنبند بلور (31)

یک دوره "گذار" لازمه! یک دوره "آشنایی"! یک دوره "کشف"! یک دوره "انس"!....
با این خانم هیچی به وجود نیامد! هیچی نمی تونست به وجود بیاد چون اصولا از آدمای گنده دماغ و عنق و اخمو خوشم نمی یاد! از فیس و افاده و اخم و تخم خانوم ناظمای مدرسه و زهرا خانومای مدرن هم خوشم نمی یاد! خانم خانوما (به قول خودش) با من "دوست" شده بود!آقاشون رفته بود سفر و خانم خانوما ظاهراً تنها مانده بود!....
هر دفعه او بود که مهمانم شده بود! هر بار مهمانم می شد تصادفاً خواهرش یا دخترش یا یکی دو نفر را با خودش می آورد تا به حساب من مهمان شوند! اگر هر چیزی نوبتی هم باشد، این دفعه نوبت او بود که مهمانم کند،....
تلفن زد و گفت بیا فلان جا سر راه من، تا با هم برویم توی شهر یک جایی شام بخوریم، اون ماشین داشت و می توانست سر ماشین را کج کند و بیاد عقبم دم خانه ولی از من خواست که من بروم سر راه ماشین وایستم!....
وقتی به سر قرار رفتم گفت امروز سرش درد می کند و اشتها ندارد و چطوره برویم خانه ی من و یک قهوه بخوریم؟....
سر ماشین را کج کردیم به سوی خانه ی من و برگشتیم ته خانه!....
بعد نشست و هی قر زد، هی نق زد و هی انتقاد و انتقاد!.من حیرون مونده بودم که این چشه!!! آخه این چه مرگشه؟ چرا این جوری شده؟ یک هو اشک آورد توی چشمش که هنوز شوهر خدابیامرزش را خیلی دوست دارد و عاشق او بوده و هست! ..
بعد سرم تشر زد که من و این آقا رو با هم می بینی یه وقت پیش خودت فکر بدی نکنی ها! ما با هم رفتار محترمانه ای داریم! .
هی به گردنبند بلورم چپ چپ نگاه می کرد و هی سرم تشر می زد که یک وقت پیش خودت خیال نکنی که اون به تو نظری داره! می دونی من هنوز یاد نگرفتم یکی رو از توی خونه ام بندازم بیرون. ته وجودم لرم و وقتی یکی توی خونه ام نشسته خفه مرگ می گیرم! نمی دونم چرا خانوم محترمه هی عجیب و عجیب تر و خشمگین و خشمگین تر می شد و من این وسط حیران مانده بودم که آیا او را توی خانه ام بیندازم بیرون یا نه! پس تکلیف مهمان نوازی لری چی می شه؟
آخرش گفتم من هم سرم درد می کنه! بایست زود داروی میگرنم را بخورم و بخوابم تا خوب بشوم! وگرنه درد می زنه بیرون! آمد باز حرفی بزند مودبانه تا دم در و بعد تا دم ماشین بدرقه اش کردم، وقتی داشت می رفت جلیقه آقا محترم را به تن داشت و پشت ماشین بنز آقای محترم نشسته بود و با آقای محترم روابط محترمانه ای داشت و از کاری که با من کرده بود و از نجابت خود سخت خشنود بود ونیش گاوی اش باز باز!
وقتی به داخل خانه برگشتم از این که این خانوم نجیبه محترمه را به خانه ام راه داده ام پشیمان بودم. سردرد واقعی، میگرن داشت از راه می رسید تا برای دو روزی خانه نشینم کند و...
حالا تو برای چی می پرسی: "چرا با این دوست نشدی؟... یا چرا با اون "دوست" نمی شی؟
jeudi, février 19, 2009
ویدئوی بخشی از فیلمی بر اساس زندگی فروغ فرخ زاد و مصاحبه با حسین منصوری، پسر خوانده اش
در چهل و دومين سالگرد مرگ فروغ فرخزاد، حسين منصوری، پسر خوانده شاعر در گفتگوئی با خبرنگاران شبکه خبری فارسی صدای آمريکا از خاطرات خود از فروغ گفت. حسين منصوری که خود شاعر و مترجم است در حال حاضر در آلمان اقامت دارد.
به نام "ماه، خورشید، گل، بازی" و به نام "شعر" شهادت می دهم که من پوران را دیده ام. کامی و پرویز را هم دیده ام و با دیدن این گفتگو به جرئت می توانم بگویم که آنها با فروغ شاعر که ترا به فرزندی پذیرفت و به خانه ی خود آورد هیچ نسبت روحی نداشتند. پسر واقعی فروغ تویی حسین، تو!
فروغ در باغ خاطره ها (زندگینامه فروغ فرخ زاد)/ فروغ تولدت مبارک! / معرفی کتاب: پریشادخت شعر از م. آزاد (محمود مشرف تهرانی) همراه با نمونه ای از دستخط فروغ/
Forough Farrokhzad, Performance Poétique, musicale et visuelle
mercredi, février 18, 2009
در سالگرد شهره فیض جو
mardi, février 17, 2009
در فرانسه از خانواده ی نابغه سینمایی تجلیل به عمل آمد
در فرانسه از این خانواده نابغه سینمایی تجلیل به عمل آمد. این خانواده نه تنها ژن نبوغ سینمایی را با خود حمل می کند بلکه این ژن را همچون ویروسی به همسران خود از طریق آمیزش منتقل می کند. آقای مهمل باف (نقل قول از ساعدی)، پدر این خانواده بدون این که یک تخمه برای کشور و یا ملت فرانسه شکسته باشد سال گذشته از طرف دولت فرانسه، مدال لژیون دونور را دریافت کرد و امسال یک دفعه همه ی خانواده! مورد تجلیل قرار گرفتند!!! این خانواده تا به حال، بیشتر از خانواده چاپلین جایزه برده!!!!!
این آقا هم که در برلین خرس رو به رقص آورده و دل شو به دست آورده، باز هم تصادفاً از ایران است و هیچ ارتباط خرس برلینی و رستوران میکونوس را از من نپرسید ما را به سیاست چه؟ - فکر کنم خدا خواسته که این جوایز نصیب هنرمندان ایرانی بشه!
lundi, février 16, 2009
گفتگو با مرجان ساتراپی

مرجان ساتراپی و سزارهایش
پرسپولیس، برگرفته از داستان مصوری به همین نام، جایزه "سزار" بهترین اولین فیلم و بهترین اقتباس از یک کتاب را از آن خود ساخت.
گفتگوکننده: شهلا رستمی
تاریخ گفتگو:03/03/2008 و مدت آن شش دقیقه است
dimanche, février 15, 2009
چشمانی دیگر با سن والنتین به روز شد
Pour un instant, la liberté d'Arash T. Riahi

Distributeur : Les Films du Losange
Film franco-autrichien en couleur, 2006, tout public
فیلم برای "برای یک لحظه، آزادی" از آرش ریاحی را بر پرده سینمای فرانسه از دست ندهید.
صحنه هایی از فیلم "برای یک لحظه آزادی،" و گفتگو با آرش ریاحی را بر روی یوتوب ببینید.
سایت فیلم برای یک لحظه، آزادی
«برای یک لحظه، آزادی» یک اثر فوق العاده ویک سند تکان دهنده!، بصیر نصیبی/ نگاهی بر فیلم "برای یک لحظه، آزادی"، ساسان دانش
samedi, février 14, 2009
یک رویارویی در "سرزمین گمشده"ی تبعید
سرزمین گمشده
فیلم مستندى از وحید موسائیان
۷۰ دقیقه، رنگى و سیاه وسفید
محصول مرکز گسترش سینماى مستند و تجربى
ایران، ۱۳۸۵http://www.defc.ir
[به همت ناصر زراعتى و با شرکت کارگردان فیلم در تاریخهاى
۱۰ ژانویه ۲۰۰۹ در استکهلم، ساعت ۱۹ در ABF Sundbyberg
۱۷ ژانویه در گوتنبرگ، ساعت ۱۸ در Folkets Hus Hammarkullen
و ۱۸ ژانویه در مالمو، ساعت ۱۷ در محل انجمن فرهنگى ایران و سوئد نمایش داده مىشود]
فيلم "سرزمين گمشده"،ساخته وحيد موساييان، مستندی درباره ی چند تن از افراد فرقه دموکرات آذربايجان و گریز ناگزیرشان از ایران و سرنوشت آنان است. فیلم "سرزمین گمشده" از وحید موساییان در ماه ژانويه در شهرهای سوئد به نمایش درآمد و بحث هایی زیادی برانگیخت.
در ابتدا درنگی کوتاه در فیلم سرزمین گمشده از دکتر محمدحسین یحیایی را بخوانید تا کمی با داستان و نگاه سازنده ی فیلم آشنا شوید و سپس مناظره رادیویی ناصر زراعتی و علی مولازاده را بشنوید.
دو نگاه در باره نمايش فيلم مستند سرزمين گمشده ساخته وحيد موسائيان در استكهلمدر گفتگو با على مولا زاده و ناصر زراعتى

جشن تولدی برای صادق هدایت
چند مطلبی که در ارتباط با هدایت و آثارش نوشته ام: خیام و هدایت/ پس آن "سه قطره خون" توی باغچه چه شد؟/ امشب صادق هدایت خود را می کشد/ صادق خان خانه نبود/ دو عکس از آخرین منزلگاه صادق هدایت در پاریس
Libellés : Hedayat, Littérature
jeudi, février 12, 2009
Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration


--from 'Hourglass' by Mahasti Shahrokhi in "Another Sea, Another Shore - Persian Stories of Migration"...
mercredi, février 11, 2009
Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology

Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology
گزیده ای از اشعار زنان معاصر ایرانی در آمریکا منتشر شد
lundi, février 09, 2009
تئاتری ها: مجموعه مقاله
dimanche, février 08, 2009
آسمان نادور است: در مورد ساموئل بکت و آثارش
samedi, février 07, 2009
جمهوری سکوت
vendredi, février 06, 2009
نسخه کوتاه نشده فریادهای زنان سرشکسته
jeudi, février 05, 2009
شالی به درازای جاده ی ابریشم
mardi, février 03, 2009
مجموعه داستان: شبان نیکو
lundi, février 02, 2009
مجموعه داستان: طرح هایی برای کشو
از عمه خانم چه خبر؟
پلکان
نه نامه از برادر کوچک
یاس ها
dimanche, février 01, 2009
گردنبند بلور (30)

صندوقچه در مجموعه اش هویت داشت
و نه تکه تکه شده و پخش و پلا!
فقط می خواستم داخلش را یک بار دیگر ببینم.
همان زیورها و یادگاری های عهد قدیم را!
و گردنبند بلورش را!
گفتی: کلیدش گم شده!
گفتم: با یک کارد، درش را باز می کنیم؛ بعد می شود تعمیرش کرد.
گفتی: ها؟! نه حالا، صبر کن تا کمی بگردم شاید کلیدش پیدا شد.
از آن پس، دیگر نه ترا دیدم؛
و نه صندوقچه میراثی را!
نه گردنبند بلورش را!
هیچ یک از نشان ها و یادگاری های قدیمی را!
و نه چشمان درشت و شهلای ترا!
گذشته ی من، برای همیشه، در جایی گم شده بود!