چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: mars 2010

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, mars 31, 2010

ملكه اليزابت: يك تاريخ زنده (عکس)

** این عکس های ملکه الیزابت را نگاه کنید، او یک تاریخ زنده است، در این عکس ها یازده رئیس جمهور آمریکا را می بینید که از بین آنها فقط پنج نفر زنده اند و از همه مهم تر کیف ملکه، کیف ملکه در دهه هفتاد در عکس اش با با نیکسون(۱۹۶۹ تا ۱۹۷۴)، همانست که در بیست سال بعد، در دهه نود با بیل کلینتون (تاریخ ریاست ۱۹۹۳-۲۰۰۱!) آدم ها عجیب اند! در هر مقامی که باشند، مگر نه؟

mardi, mars 30, 2010

نوروز را چگونه گذراندید؟ (2)

امسال از لج رئیس، از دو ماه قبل تقاضای مرخصی دادم رد شد. به روی خودم نیاوردم و دوباره فرم مرخصی را رد کردم. بازم رد شد. البته به همراه فتو کپی تقاضای رد شده ی قبلی! از بدجنسی شان نیست، آخر همیشه اوایل بهار مصادف می شود با افتتاح نمایشگاه جدید و کمبود پرسنل داریم. من اصلاً حوصله چک و چانه و التماس و "حالا لطفاً شما استثنا بگذارید" و این حرفها نیستم بنابرین برای بار سوم کاغذ مرخصی را پر کردم و کنار تاریخ نوروزی به فرانسه نوشتم "به مناسبت"نوروز" سال نوی ایرانیان" و یک فلش هم به سمت تاریخ مرخصی کشیدم و منتظر ماندم تا ببینم چی می شود.
امسال رسماً بخشنامه فرستاده اند که با تقاضای مرخصی کارمندان ایرانی در این روزهای نوروز حتماً موافقت شود تا بروند و عیدشان را جشن بگیرند. راستش پارسال لج بازی کردم و یک مقداری هم تقصیر خودم بود که توضیح ندادم و دیر تقاضا کردم. پارسال طوری شد که "شیرین" یعنی "هلن" یا به قول این فرانسوی ها "الن" مثل مامان ها که به مدرسه بچه شان زنگ می زنند و از خانم یا آقای مدیر اجازه بچه را می گیرند، می خواست شب عیدی، به محل کارم زنگ بزند و از رئیسم اجازه مرا بگیرد که به موقع به شام شب عید برسم و به زحمت او را از این لطف زیادی منصرف کردم.
به هر حال، "تا سه نشه، بازی نشه" اثر کرد و با مرخصی ام موافقت شد در حالی که امسال هیچ خیال جشن گرفتن نداشتیم. آخر زدند این همه جوان کشتند آن وقت ما باز سنبل و سمنو و باز حاجی فیروز و باز عمو نوروز و باز چی چی دیگه؟ و انگار نه انگار؟ این البته یک فکر بود که با رسیدن دعوت نامه ای از طرف سیلوی، زود تغییر و تحول پیدا کرد.
هر چیزی جای خودش، سیلوی خانم، دوست خبرنگار فرانسوی، برایمان دعوت نامه ای فرستاد که انجمن "ایران و شرق" ( که نمی دانیم چیه؟ و توسط کی اداره می شه!) در "خانه آسیای مرکزی" (که باز هم نمی دونیم چیه؟ و توسط کی اداره می شه؟) نوروز را جشن می گیرد و سیلوی خانم (که خیلی به آسیای میانه علاقمند است) از همه تقاضا کرده بود با لباس "ترجیحاً سنتی شرقی" (نوشته بودند البته اجباری نیست) به آنجا بروند و ورود برای همه آزاد است و گفتارهایی در مورد نوروز (حالا نه این که نمی دونیم چیه؟) و فیلمی در مورد طبخ سمنو (حالا مگه حالا سمنو چی هست که شب عید بشینیم فیلم آموزشی در موردش ببینیم) و بعد جشن آغاز می شود و غذایی از طرف سفارت ازبکستان (من دیگه هیچی نمی گم) سرو خواهد شد.
فکر بودن در کنار ملیت های دیگر و نوروزی تقریباً آسیایی یا جهانی، و پوشیدن لباس محلی، نکات جذاب دعوت نامه سیلوی بود، به دور و بری ها، به هر کی گفتم: "چیه بشینیم ته خانه و سبزی پلو و ماهی بخوریم، ما که خانه و خانواده مون رو از دست دادیم تازه شب عید داغ دلمون تازه می شه، پس بی خیال! بیایین با هم برویم به سوی خانواده جهانی" زود در جوابم گفت "باشه بریم" در نتیجه قرارمان این شد که آن شب، یعنی امشب، نوروز را "جهانی" جشن بگیریم. اما صبحش وقت زیادی را بابت تلفن ها و پیام های دوستان و پاسخگویی به آنها از دست دادم.
برای اینکه طولانی نشود بنابرین خلاصه می کنم.
پیام های اولیه: از شیرین است "من قراره اونجا راجع به نوروز در ایران حرف بزنم، چی بگم؟ چند تا "سین" داری؟ چون بایست هفت سین بچینیم که خارجی ها ببینند "هفت سین" چیه؟ گندم سبز کرده بودم کپک زد، سبزه رو چیکار کنیم؟
جوابهای خلاصه شده من: "چند سال پیش برای کلاس ایرانشناسی در مورد نوروز کنفرانس دادم ولی الان توی این بازار شام، (حالا اگر تو بازار شام دیدی من هم هم دیدم ولی این یک نوع ضرب المثل ایرانیه!) یادداشت هام معلوم نیست کجاست.
نوروز، جشن طبیعت و کشاورزی است. هفت محصول، هفت برکت زمین، ببین قبلاً هفت شین بوده، بعد از حمله اعراب سین شده ها! آره شراب تبدیل شده به سرکه! آره، درست مثل کتاب مادام رزا! نه، رزا لوکزامبورگ نه! کتاب آشپزی رزا منتظمی رو می گم! ماهی و آینه و تخم مرغ رنگی و شمع و کتاب (قران یا کتاب شعر، حافظ یا شاهنامه یا رباعیات خیام یا باباطاهر و فروغ و شاملو و سپهری) هم مردم بنابه ذوق و سلیقه خودشان می گذاشتند و می گذارند، سنگلک خشخاشدار هم دیدم که ضرر نداره! سبزه ندارم که بیارم. چون می خواستم بروم سفر. مثل این پیرزن ها که با سگ شان سفر می کنند نمی شد با سبزه ام بروم سفر. بنابرین امسال سبزه سبز نکردم. کی به کیه، وقتی از سفر برگشتم دانه می خیسانم و سبز می کنم. نع! گندم خوب نیست، کاش عدس سبز کرده بودی. حالا بایست از مغازه ایرانی و یا از گلفروشی، سبزه بخریم."
پیام ها هی می رود و هر بار که برمی گردد مسایل جدیدی مطرح می شود، آخرش شیرین زنگ می زند و پس از یک ساعت و نیم مذاکره و تجدید خاطره و تقسیم کار، من مسئول حمل سه سین از هفت سین می شوم. شیرین جانم، یعنی همون الن، درست است که سی سالیست در پاریس زندگی می کند ولی طمع لری اش را کاملاً حفظ کرده و کافی است و کافیست کمی شل بیایی و یا به او رو بدهی تا تهیه و تدارک کل هفت سین را به گردنت بیندازد. الان برای هفت سین زنگ زده، اما وسط حرف ها، داستان پرچم و باقلوا هم مطرح می شود.
قضیه پرچم اینست که
شیرین یعنی الن، امسال در ماه های پس از انتخابات، تبدیل به یک فعال راه پیمایی های اعتراضی در جلوی سفارت ایران شد اما همیشه از کمبود پرچم سه رنگ ایران رنج می برد. یک روز با پاتریک رفت و از بازار "سن پیر" پارچه خرید ولی چرخ خیاطی نداشتیم و بالاخره شاپرک مسئولیت دوختن پرچم ها قبول کرد تا وظیفه ملی و میهنی خود را به عنوان یک ایرانی انجام بدهد و علیرغم درس زیاد و نوشتن رساله، پرچم ها را برایش دوخت اما تاکنون به علت گرفتاری همگی، نتوانسته بود تنظیم کند و آنها را به شیرین (رهبر عملیات ملی و میهنی ما در تظاهرات اعتراضی مقابل سفارت ایران) برساند. امشب بهترین فرصت بود و زحمت شاپرک کم می شد.
به شیرین گفتم : "باشه، به شاپرک می گم، پرچم هایت را بیاورد آنجا" همراه با فکر آمدن شاپرک با پرچم ها، دندان طمع شیرین گرد شد و از من آهسته آهسته پرسید: "شاپرک می گفت بلده باقلوا بپزه! آره؟"
می گویم: "بلد نبود. بلد شد. چون وقتی حساب کرد برای خرید باقلوا و مخلفات چقدر بایست خرج کند و چقدر وقت بگذارد که برود آن سر شهر و از مغازه ایرانی بخرد، منصرف شد، کتاب مادام رزا را باز کرد و از روی کتاب مادام رزا درست کرد و بد هم نشده بود، آره! همه مخلفات شب افتتاحیه نمایشگاه را خودش پخته بود."
شیرین پس از گفتن "انشاالله"، و "ماشاالله! می پرسد" حالا نمی شه برای امشب باقلوا...؟" که حرفش را تمام نشده فهمیده و قطع می کنم: "وای نع! اون کلاس داره! تازه دیرتر می رسه! نع! الان سر کلاسه!"
و پیش از اینکه مأموریت طبخ باقلوا و شیرینی نوروزی به گردنمان بیافتد زود خداحافظی می کنم چون واقعاً من هم وقت ندارم و بایست بروم لباسم را اطو کنم.
گوشی تلفن را که سر جایش گذاشتم یک راست می روم سر یخچال که چیزی بخورم چون ساعت سه بعدازظهر شده و گرسنه ام. چشمم به سیب ها می افتد، می خواهم به شیرین بگویم سیب ها را من می آورم اما سیر و سرکه را خودت بیار که از ترس طولانی شدن مکالمه منصرف می شوم. حالا از همه چیز گذشته، از جشن نوروزی که نمی دانیم امشب مراسمش چگونه برگزار خواهد شد ولی حضور عده ای، را در جشن "نوروز" مشترکمان دربرمیگیرد همگی هیجانزده شده ایم.
در طول روز، پیامهای زیادی از شاپرک دارم، حالا تلفنی و یا با ایمیل: شما چی می پوشید؟ آیا من دیر بیایم اشکال دارد؟ چون من تا هفت کلاس دارم.
جواب های من: حیف شد! فیلم سمنو را از دست می دهی! درس نوروز هم از کفت رفته! آره، لباس مهمانی بپوش! من چی می پوشم؟ - من یک پیراهن بلند دارم، رویش آن کت ساتن براق که ثریا از ژاپن برایم سوقاتی آورده را می پوشم و شال براق هندی هم می آورم. بیرون هوا سرد است، رویش کاپشن - بارانی می پوشم. خلاصه حسابی داهاتی داهاتی! هر کی ازم پرسید این چه لباسی است: می گویم لباس محلی اهالی ملایر است. اینها چه می فهمند لباس محلی ملایر چی بوده! (حالا مگه خودم می دونم؟) هر چی بگیم باور می کنند.(در ایران لباس لری داشتم، یادگار مادر بزرگ، همه اش دست دوز و گلدوزی شده! لباس کردی هم داشتم، پارچه اش را از بازار کرمانشاه خریدیم و خودم دوختم، ولی حالا کو آن گذشته فولکلوریک؟) بیا! بیا دیگه!"
دلی نازک بسان شیشه دیرم/ اگر آهی کشم اندیشه دیرم/
سرشکم گر بود خونین عجب نیست/ مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم
لباسم که اطو شد، سه سین را آماده می کنم و محض احتیاط برای تکمیل ظاهر فولکلوریکم برای شرکت در نوروز جهانی، همراه با یک کلاه براق مصری در کیفی جداگانه می گذارم. با شیرین طی کرده ام که حتماً سنجدهایم را می خواهم چون آنها را "مادر" فرستاده بوده و یادگاری اوست و بعد لازمش دارم تا برای سال بعد توی یخچال بگذارم. اسفند و سماق مهم نیست، ولی "سنجد" نایاب است و مهم است. توی فکرم که "سنجد" به فرانسه چی می شود و چون کلمه ای نیست که هر روز به کار ببرم، کلمه اش یادم نمی اید. حالا دارم حاضر می شوم هیچ توجه نکرده ام که سیلوی چند بار دعوت نامه اش را فرستاد و این روزها هم به وبلاگش سر نزده ام و خبر ندارم که سیلوی خانم برای تهیه رپرتاژ رفته ترکیه و امشب با ما نیست و دختری از قرقیزستان جانشین او خواهد بود.

پیش از این که از در خارج بشوم، آخرین پیام از شاپرک است. "من از کلاس می روم خانه لباس عوض می کنم و کمی دیرتر می رسم. امیدوارم مسئله ای نباشد" زود جوابش را می نویسم: "چه خوب! آره حتماً لباس شادی و مهمانی بپوش و بیا! راستی لطفاً پرچم های شیرین را هم بیاور تا از شرشان خلاص شویم"
می خواهم از در بروم بیرون، می خواهم کامپیوتر را خاموش کنم بازم یک پیام! یک دفعه یک پیام نهایی به خط پینگیلیش از شیرین: "آخخخخخیییییی! نون خاش + خاش دار! آآآآخخخیییی سنگک!"
نوروز جهانی را فردا تعریف می کنم چون الان اینجا طولانی می شه!
هر کجا هستید نوروزتان مبارک!
بخش اول: نوروز را چگونه گذراندید؟

جديدترين ترانه داريوش

samedi, mars 27, 2010

طنز بسيجي

زنگ تفريح با طنز يه بسيجيه
("بسیجیه" بر وزن "بهاریه" طنزهایی است درباره بسیجی ها)


نوروز را چگونه گذراندید؟

امسال نوروز جهانی شد، پارسال که نوروز جهانی نشده بود برای مرخصی گرفتن کلی مکافات داشتم و آخرش یکی از روسا، بیخودی شب عید را زهر مارم کرد چون نه تنها به من مرخصی نداد، بلکه لج کرد و نگذاشت با یکی از همکارانم جایم را عوض کنم تا او شب عید جانشینم بشود و بعدش بازم سختگیری کرد و نگذاشت نیم ساعت یا یک ساعت زودتر بروم به جشن عید که البته در طول سال گذشته تلافی اش را چنان سرش درآوردم که به غلط کردن افتاد.
شب نوروز پارسال دو جا دعوت داشتم، یک: افتتاحیه نمایشگاه شاپرکم بود و دو: یکی از دوستان ایرانی خیلی فرانسوی شده، به قول خودش، "نوروز گالا" گرفته بود و شام شب عید ما را مهمان کرده بود. شب عید پارسال مان نیمه جهانی بود، ایرانی (سه نوع: ایرانی صد در صد، ایرانی فرانسوی شده، ایرانی نیمه فرانسوی در فرانسه زاده شده که هیچ فارسی بلد نیست) از یک طرف و فرانسوی (دو نوع: فرانسوی بورژوا و فرانسوی حزب کمونیست) از طرف دیگر، در ضمن دور میز دو دوست افغانی و چینی هم حضور داشتند.
من مثل همیشه دیر، و موقع دسر رسیدم. در فرانسه، اول پیش - غذا را می آورند و پیش و پاش می کنند و آهسته غذا می خورند، وقتی همه پیش - غذایشان را خوردند، میزبان می رود و غذای اصلی همراه با مخلفاتش
را می آورد، و بعد که همه غذای اصلی را سر فرصت خوردند، آخرش می رود دسر می آورد و احتمالاً قهوه! من چون دیر رسیده بودم، دوستمان به سبک لری همه چیزهای خوشمزه را با هم آورد و روی میز، جلوی من چید! من نمی دانستم از کجا شروع کنم و از کجا تعریف کنم و وقتی با شوق بشقابم را به سمت خورش قورمه سبزی بردم، قیافه در هم مارتین را دیدم و هی برایش توضیح می دادم: "نترس! این فقط گوشت و سبزی و لوبیا قرمز و پیاز و لیموی خشک است! رنگش قشنگ نیست ولی خیلی خوشمزه است!" ولی ترسی که در چشمانش بود: "گوشت چی؟ کدوم سبزیجات؟" مرا از اصرار بیهوده منصرف کرد.
با کلافگی گفتم : "گوشت کروکودیل!" و بعد به فارسی به دوستم گفتم: "قورمه سبزی ها را بگذار برای من! هر چی نتونستم بخورم با خودم می برم! اینها لیاقت ندارن! چرا غذا رو حروم می کنی، اینها قدر نمی فهمن که!" ماجرای سر و کله زدن با رئیس، باعث شد ه بود با مارتین بدقلقی کنم و به او بگویم توی قورمه سبزی گوشت کروکودیل می ریزیم.
آن روزخیلی به رئیسم خیلی توضیح داده بودم که رفتن برای شرکت در ابتدای نمایشگاه شاپرک، برایم خیلی مهم است، ولی او با بداخلاقی گفت: "ولی او که دخترت نیست!" و از لحاظ قانونی، معذوریت خانوادگی محسوب نمی شود."
پرسیده بودم: "مگه چه فرقی می کنه؟"
بعدش گفته بودم امشب جشن عیدمان است و او باز جواب منفی داده بود : "همه جای دنیا، اول بهار را جشن می گیرند و من با دیگران فرقی ندارم."
صدای خنده پاتریک از آن سوی میز آمد (چون فارسی می فهمد)؛ و به دنبالش دوستم خندان به سمتم آمد و سرم را مادرانه توی دستهایش گرفت و موهایم را ناز کرد و مثل بچه ای آرامم کرد: "قربونت برم! این تویی که قدر قورمه سبزی های منو می فهمی! دخترم و پاتریک دوست ندارن!"
پارسال دوستم واقعاً سنگ تمام گذاشته بود و "نوروز گالا" برایمان تهیه دیده بود و چند جور غذای خوشمزه پخته بود و البته "سبزی پلو ماهی شب عید" هم بود! هفت سین! سنبل و سبزه! ماهی قرمز توی تنگ! نان نخودچی! گز اصفهان! سوهان!
اگر چه شرکت نداشتن در افتتاحیه نمایشگاه شاپرکم، حسابی پکرم کرده بود، اما با شام دوست لر فرانسوی شده، (قبلاً اسمش "شیرین" بوده ولی حالا شده "هلن") جبران شد و مزه اش آن ته ته های خاطرات چشایی ام ماندگار شد.
اما نوروز امسال یک چیز دیگر بود، واقعاً جهانی! یعنی تقریباً جهانی! باقیش را فردا تعریف می کنم که برای امروز زیاد نشود. فعلاً نوروزتان مبارک! تا بعد!

vendredi, mars 26, 2010

نکات امنیتی مهم برای وبلاگ نویسان

سلام دوستان، بیش از هر چیز از لطف همگی شما متشکرم، به خصوص از دو دوست ناشناس که دورادور راهنمایی ام کردند و دوستان دیگری که همیشه حضور مثبت شان را حس می کنم و همین امید، ادامه راه را برایم میسر می سازد.
از تبریکات نوروزی همه متشکرم و به خصوص از آن دوستی که تقویم رویدادهای فرهنگی ایران در سال جدید را فرستاده بود و ناگهان در ابتدای بهار دیدم روز "جمهوری به سبک ملایان" (دوازده فروردین) تقریباً متقارن شده با نحسی "سیزده به در"!
صادق هدایت هنوز نحسی جمهوری ملایان او را نگرفته بود که دیگر زندگی در دنیای "رجاله ها" و "مرده خورها" را تاب نیاورد. او چند روز پس از سیزده به در، به زندگی خود در پاریس خاتمه داد. حالا اگر بود و می دید که پنجاه و هشت سال پس از مرگش سایتش را مسدود می کنند، چه می کرد؟
به هر حال، لینک چند مطلب مهم و هشدار دهنده خطاب به وبلاگ نویسان را در اینجا می گذارم و همچنین راه ساختن وبلاگ را، تا هر کسی اتاقی (هر چند کوچک) از آن خود داشته باشد، و بتواند از پنجره خود، حرفش را بزند تا "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"،"اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد"، "من و ساقی بهم تازیم و بنیادش براندازیم". محض احتیاط، اطلاعات دیگر (چگونگی نجات دادن مطالب از وبلاگ مسدود شده) را اینجا نمی گذارم، در صورت نیاز برایم بنویسید تا برایتان با ایمیل بفرستم. نوروزتان پیروز! و به امید روزهای بهتر!

زيباترين معماري هاي دنيا در كشورهاي مختلف

jeudi, mars 25, 2010

چهارم: لطفاً مرزها را بشکنید

ما ایرانیان فرزندان سانسور هستیم. ما سانسور را با خود حمل می کنیم. ما ایرانیان سانسور را مانند قانون قبیله بر خود و بر دیگری تحمیل می کنیم. الان از ایران حرف نمی زنم، چون در مهاجرت، دولت و جامعه ی غرب به ما کاری ندارد و هیچ قانونی بر چاپ کتاب و یا بر مطبوعات ایرانیان نظارت ندارد. اینجا از لحاظ قانونی و در برابر سانسور دولتی، ایرانیان از هفت دولت آزادند ولی این روی خوب سکه است؛ آن روی بد سکه این است که ما قانون استبداد و قانون قبایل و اخلاقیات و سلایق شخصی خود را در بین جامعه ی ایرانیان مهاجر اعمال می کنیم. بنابر این، اینجا کمی بهتر از آنجاست یعنی چماق سانسور دولتی بر سرمان نیست بلکه چماق و چاقو و دسته بندی ها و باندهای ادبی و مافیای پشت صحنه ای است که در این شرایط بر مطبوعات و نشر خارج از کشور حکمرانی می کند. دسته بندی های سیاسی - که درست است ادبی نیست، ولی تعیین کننده است - را نیز فراموش نکنیم. در این فضا، پدرانی که نمی دانی کی اند و چی نوشته اند و آیا هنوز هم چیزی می نویسند بر اساس روابطی که دارند مدام برایمان داد سخن می دهند و تلاششان این است که جریانات ادبی خارج از کشور را یا انحصاری کنند و یا جریان سازی کنند. چند باربی هم در این میان نقش مسئولان روابط عمومی را بازی می کنند و گاهی معرکه ایست تماشایی. درست مانند ایران است با این تفاوت که ما در اینجا پوست انداخته ایم و جلد عوض کرده ایم ولی فضا همان است و مشکلات همان و حقه ها و ترفندها همان. گاهی وقتی وارد این قبایل ادبی می شوی تنها چیزی که نمی بینی و جایش خالی است حضور ادبیات است. عده ای هم نویسندگی را با بنگاه معاملات ملکی به اشتباه گرفته اند، بده بستان است و نان قرض دادن ها و همنوایی های دور و نزدیک باندهایی با صداهای مردسالار.
فعال ترین نویسندگان مهاجرت به هیچ قبیله ای تعلق ندارند و برای توتم هیچ قبیله ای سر فرود نمی آورند، گوشه ی عزلت گزیده اند و در خلوت خود به پژوهش و نوشتن مشغول اند در عین این که هرگز از مبارزه برای آزادی بیان و آزادی خواهی دست برنداشته اند. من اگر این حرفها را می زنم برای اینست که در خلال سالیان همه جورش را دیده ام و به قول فروغ "ما آنچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم" و دیگر چیزی برایم نمانده که آن را از دست نداده باشم.
ما پس رفته ایم. یک واقعیت بزرگی وجود دارد و آن اینست که نسل اول مهاجران ایرانی قرن بیستم یعنی نسل هدایت و علوی و جمالزاده، نسل پربار و عمیقی بود که شالوده ی ادبیات معاصر ایران را بنا گذاشت. آنها فرزندان انقلاب مشروطه بودند و متأسفانه تاکنون از لحاظ اندیشه، نسلهای بعدی مهاجر، از آنان فراتر نرفته اند. فرزندان مشروطه همراه با نوشتن، اندیشه های آزادیخواهانه و لزوم ایجاد فضایی دموکراتیک در جامعه و همچنین در محدوده ی ادبیات را مطرح کردند و برایمان از یک "دموکراسی ادبی" حرف زدند که هنوز به وجود نیامده است که هیچ، بلکه حتا، پس رفت تاریخی هم داشته ایم. الان کسانی که در صدر ادبیات امروز ایران می نشینند بیشترشان از قبایل ادبی حرف می زنند و از حذف قبیله ی دیگر. تفاوت راه را می بینید؟ فراموش نکنیم که خلاقیت هنرمند در گروی آزادی اندیشه ی اوست و تا وقتی محافل ادبی ایران ساختاری پدرسالارانه و قبیله ای داشته باشند، نویسنده و اندیشه اش به آن رهایی لازم برای آفرینندگی هنری نخواهد رسید و در نتیجه قبایل ادبی، خود بوجود آورنده ی سانسور و نگه دارنده ی سانسور باقی می مانند تا نظام قبیله پایدار بماند. آزادی ادبیات را نباید در حصار قبایل به بند کشید.

یک دو مثال از نوع حذف و سانسور در خارج از کشور می زنم تا گوشی دستتان بیاید و پیشاپیش می دانم که بر مخالفان خود خواهم افزود ولی من در برابر حقیقت مسئولم، جایی ته فکرهایم سوگند خورده ام که راستش را بگویم و راستش اینست که نویسنده سیاستمدار نیست و من هم خود را برای گرفتن هیچ پست و مقام و رهبریتی کاندیدا نکرده ام و نخواهم کرد. به مثالم برمی گردم. چند سال پیش، برای یکی از نویسندگان ایرانی مطلبی نوشتم و کتابش را معرفی کردم و واسطه ای شدم تا کتاب بعدیش را به چاپ برساند و خلاصه برایش خیلی تبلیغ کردم تا کارش شناخته شود، مثلاً در جلسه ای که به من اختصاص داشت و کتابهای خودم حاضر نبود کتابهای او را بردیم و تا دانه ی آخر برایش فروختیم و بعد پولش را به ایشان تقدیم کردیم با این خیال که دارم کار نیک فرهنگی می کنم. توقع تشکر را نداشتم ولی در عوض تصور بایکوت شدن را هم نداشتم. بعداً متوجه شدم که حضرت والا پنهانی به مجلاتی که با آنها همکاری دارم تلفن می زند و از آنها می خواهد که مقالات مرا کوتاه کنند و یا اصلاً چاپ نکنند و خلاصه مرا بایکوت کرده است چون به اندازه ی کافی از ایشان تمجید به عمل نیاورده ام. او احتمالاً توی افکارش مرا همچون کنیزی می دیده است که بایست در محدوده بردگی بماند و هویت و استقلالی نداشته باشد. می دانید همه ی ما فرزندان استبداد هستیم و به یک خودسازی نیازمندیم تا از این نوع رفتار ناشایست دست برداریم و دیگران را تحقیر نکنیم. مورد دیگر باز همکاری کوتاه مدت من با یکی از مجلات فارسی زبان بود، تو به عنوان نویسنده بدون هیچ چشمداشتی کارت را که حاصل شب نخوابی هایت است به مجله ای می بخشی ولی می بینی همین وسیله ای شد تا گرداننده ی مجله با تو از بالا برخورد کند و بر تو مدیریت کند و برای تو تصمیم هم بگیرد. واقعاً شرم آور است! فضای شدیداً مردانه و جو مردسالاری که بر جامعه ی ایرانیان مهاجر حاکم است از هیچ نیرنگی فروگذاری نمی کند. از کدامشان بگویم؟ از حذف فیزیکی؟ از استیضاح توسط اراذل؟ از حمله ی اوباش به خانه ام و ایجاد مزاحمت برای من و همسایگان خارجی ام گرفته تا تهدید شدن؟ هر بلایی که بگویید جامعه ی مهاجران ایرانی به سرم آورده است تا از من کنیز خدمتگزاری برای خود بسازد. در ایران که بودم سایه مرد سالاری و حکومت پدر سالار را به این وضوح نمی دیدم ولی به همت جامعه ادبی و فرهنگی ایرانیان و مقایسه ی آن با جامعه ی فرهنگی فرانسویان بود که آن تفاوت ژرف را دیدم و تا نگوییم و نشان ندهیم و تا زمانی که سکوت کنیم چیزی عوض نخواهد شد. گاهی فکر می کنم بعضی ها از سانسور تغذیه می کنند و با سانسور زنده اند و تا نحوه ی تفکر اکثریت به این شکل باشد چیزی تغییر نخواهد کرد. راستش من زیادی ناامیدم و نه به نسل خودم و نه به پیشینیان، بلکه اگر امیدی داشته باشم به نسل های بعدی است.

سیاست و سکس و دین سه تابوی عمده است و سه سانسور عمده. رهایی از تابوی ذهنی آسان نیست و در ابتدا تظاهر به رهایی بر رهایی واقعی غلبه دارد. نویسندگان پرخاشگری داریم که دریده گویی را به عنوان نوعی زبان برگزیده اند و یا دشنام نامه می نویسند و یا شاعرانی که پایین تنه نامه می سرایند. خوب این یک نوع عکس العملی است در برابر تقدس گرایی در داخل کشور و به قول معروف عقده گشایی. نمونه ی عینی اش همان افرادی است که تا به مرز ترکیه می رسند یک بطری ویسکی و یا یک کارتن آبجو را سر می کشند. اینها هم همینطور، با این تفاوت که اینها استفراغات خود را به صورت انبوه کلمات ممنوعه بر روی صفحات کاغذ می ریرند. این فقط یک عکس العمل است و درست مثل همان است، عده ای هم که جرأتش را ندارند تا از این نوع حرکات کنند از خوشی کف می کنند و هوار هوار که ادبیات این است، ولی این عقده گشایی ها فقط یک تخلیه روانی و یک مرحله ی عبور است.

تبعید برای یک فرد سیاسی، قلمرویی جغرافیایی دارد ولی برای یک نویسنده و یا یک شاعر قضیه فرق می کند. دنیای ادبیات با دنیای واقعی تفاوت دارد. ادبیات، جغرافیای دنیای واقعی را ندارد. ادبیات، تاریخ دنیای واقعی را ندارد. ادبیات، سرزمین آزادی هاست. ادبیات، مرز ندارد. ادبیات، اشعاری است که حافظ سرود. در شیراز و خاک بی مثالش نشست و نوشت و با ذهنش به دور دنیا سفر کرد. ادبیات، کالای از تولید به مصرف نیست. ادبیات، روزنامه نگاری و گزارش نویسی هم نیست. ادبیات، با نیروی آفرینندگی نویسنده سر و کار دارد. نویسنده با اندیشه و ذهنش می نویسد. نویسنده در این دنیای ذهنی می تواند خود را اسیر یا زندانی بپندارد و ذهنیاتش را به صورت داستانی بنویسد. نویسنده می تواند خود را در قالب یک جانی بگذارد و شرح یک جنایت را بنویسد، ولی آیا بایست او را به جرم قتل دستگیر کرد؟ نویسنده با ذهن خود سفر می کند تا به سوی دنیا و آن سوی مرزها و دیوارها برود. آلیس به آن سوی آینه می رود و چیزها می بیند و برای خود ماجراها می آفریند و بالاخره به این سوی آینه برمی گردد. سفر آلیس به آن سوی آینه از چه جنسی است؟ فانتزی یا واقع گرایانه؟ ادبیات، ادبیات است دیگر. مگر نه؟ و با ادبیات، باید مانند ادبیات برخورد کرد. مگرنه؟ یکی از برجسته ترین نمونه های ادبیات معاصر فارسی، بوف کور صادق هدایت است که این دوگانگی فرهنگی و این شکاف عظیم فرهنگی بین هنرمند و جامعه اش را نشان می دهد. آیا صادق هدایت چه در ایران و چه در فرانسه، در هر حال یک تبعیدی فرهنگی نبود؟
از شکاف هنرمند و جامعه حرف زدیم و به قول ساسان قهرمان آن "گسل"، آن فاصله، چیزی است که نویسنده را وادار می کند تا به آن سوی دره و آن سوی دریا و یا آن سوی دیوار برود، چرا که نویسنده برای بقای نویسندگی خود، نیازمند آزادی است و آفرینندگی بیش از هر چیز در هوای آزادی است که رشد می کند.
شاعری، سالها در اتحاد جماهیر شوروی سابق اسیر بود، سرانجام از آنجا گریخت و به آمریکا پناهنده شد تا خود را در اتاقکی زندانی کند و شعر آزادی را بسراید. می دانید ذهن را نمی شود محدود کرد و به بند کشید. یا همان هدایت، خیلی دردناک است ولی هدایت از ایران رضاشاه گریخت و به پاریس برگشت تا در اتاقکی از آن خود، خودکشی کند. ممکن خیلی ها این را نفهمند، ولی هدایت در اوج نومیدی می خواست که در هوای آزادی بمیرد. آزاد و آزاده بمانیم.

ادامه دارد

Libellés :


"میستر بوف" و داریو فو

"میستر"، نام نمایش مذهبی و نیایشی در دوران قرون وسطا در اروپا است. نمایشاتی بر اساس تابلوهایی برگرفته از حدیث ها و داستان های کتاب مقدس. در کنار نمایشات تعزیه مانند "میستر"، نمایشات خنده دار مردمی بر اساس همان حدیث ها وجود داشت که نقال آنچه در دل داشت یا هر چه مردم در دل داشتند را به شیوه ای خنده دار در برابر مذهب بیان می کرد، این نوع نمایشات "میستر بوف" یا نمایشات نیایش های مردمی نامیده می شد.
در "میستر بوف" راوی، قصه گو؛ یا همان نقال به شیوه ای روایی، ماجرایی از کتاب مقدس را در عین بازسازی به سخره می گرفت و مردم را می خنداند. نقال این نوع نمایشات، اصطلاحاً در ایتالیا شعبده باز (البته شعبده باز کلمات) نامیده می شده است. نقال ها یا شعبده بازان کلمات، معمولاً لباسی مانند ژوکر با کلاهی منگوله دار و دلقک وار می پوشیدند و با بازی تک نفره خود حدیث را همراه با نگاه شکاک و ریشخندآمیز و انتقادی خود، بازی و بازسازی می کردند. نقالی این نوع نمایشات کار خطرناکی بود و این هنرمندان، اگر به دست کشیشان قرون وسطا می افتادند مجازاتشان مرگ بود.
داریو فو هنرمند بزرگ تئاتر (بازیگر و نمایشنامه نویس و برنده نوبل ادبی) پژوهشی بر روی این نمایشات قرون وسطایی داشته است و این روایات را جمع آوری کرده است و به کمک فرانکا رامه همسرش، بر روی کاغد آورده است (1969). "میستر بوف" های داریو فو، اوج هنر و خلاقیت بازیگر است چون بازیگر با دست خالی و در صحنه خالی، یک نمایش مذهبی را همراه با نقدش، در میدانگاه و مکان های عمومی به روی صحنه می آورده است. "میستر بوف" های داریو فو، توسط بازیگر خلاقی نوشته شده است که در ایامی که جوان تر بود نقش راویان مرد را خودش بازی می کرد و نقال زن را همسرش بازی می کرد. به خاطر سنت کمدیا دلارته در ایتالیا، بازی این نمایشات کمدی با اغراق همراه است و در لحظاتی انگار داریم نمایش کارتون می بینیم. نکته اساسی آثار نویسندگانی که در عین حال بازیگر هم هستند، سنت شکسپیر و مولیر، و به دنبالش هنر بازیگری داریو فو و فرانکا رامه، در این است که در حین دیدن نمایش و خواندن دیالوگ ها، به خوبی به این ریزه کاری و زیباشناسی اثر پی می بریم و نوشته در هنگام بازی معنا پیدا می کند.
"میستر بوف" در اجرای کمدی فرانسز به دو قسمت دو ساعته تقسیم شده است که به تناوب در تئاتر کمدی فرانسز تا نوزده ژوئن توسط گروه کمدی فرانسز و به کارگردانی موریل مایت بر روی صحنه خواهد بود. "میستر بوف" با نقالی یا روایت و سپس تابلوی بی کلامی از صحنه های کتاب مقدس به تناوب، یکی در میان اجرا می شود.
به مناسبت اجرای "میستر بوف" اثر داریو فو، خانه فرهنگ ایتالیا و کمدی فرانسز، دیدارهایی با گروه بازیگران و کارگردان و داریو فو و فرانکا رامه در خانه فرهنگ ایتالیا برنامه ریزی کرده است که پنج شنبه 25 مارس، در ساعت هفت عصر "داریو فو"ی بازیگر با علاقمندانش دیدار خواهد داشت و به سئوالات آنها در مورد نمایش و نحوه بازیگری در آن پاسخ خواهد گفت.
دیدن "میستر بوف" برای ما ایرانیان که با سانسور عظیم حکومت دینی مواجه هستیم بسیار جالب است، آیا خواهد رسید روزی که ما هم در ایران بتوانیم "میستر بوف" های خود را اجرا کنیم و مذهب و حدیث های معجزه وار کتاب های آسمانی را مورد سئوال قرار دهیم؟ لطفاً کمی خنده! لطفاً کمی شوخی!

Libellés : , ,


mercredi, mars 24, 2010

طرز تهیه نسخه پشتیبان بلاگفا

دوستان سلام، آیا کسی از بین شما طریقه تهیه یک نسخه پشتیبان از وبلاگ مسدودشده بلاگفا را می داند؟ - اگر ممکن است برایم بنویسید چون در اینجا دوستان فرانسوی بلد نیستند و از این پیچیدگی های زندگی ایرانیان و دور زدن های شبانه روزی ما سر درنمی آورند.

mardi, mars 23, 2010

وقتی کیوسک رمانتیک می شود

کیوسک رمانتیک می شود و همراه محسن نامجو عاشقانه می خواند:
ای یاروم بیا! دل داروم بیا!


نوروز در اوین (ویدئو)


dimanche, mars 21, 2010

Enrique iglesias Greatest hits


اینم یه جور آگهی استخدام



منظور؟

samedi, mars 20, 2010

سال نو مبارک



نوروزتان مبارک!

من دیگه اون آدم قبلی نیستم

در سال جدید، کیوسک دیگر، اون آدم قبلی نخواهد بود! او عوض شده!

vendredi, mars 19, 2010

برف تبعید، نگاهی به داستان "برف" از شکوفه تقی

برفدر آخرین روزهای زمستان نگاهی دارم به داستان "برف" اثر شکوفه تقی! پیش از این از شکوفه تقی مقالات پژوهشی و شعر خوانده بودم و با وجود این که مجموعه داستان "کوچه های بی قانون" (مجموعه هشت داستان) از او منتشر شده است، "برف" اولین داستانی است که از او می خوانم.

داستان با ریزش برف و ایستادن پشت در بسته و شنیدن زنگ های ممتد تلفن آغاز می شود. تصویر زنی تنها در میان فصلی سرد و ریزش بی وقفه برفی که همه چیز را پوشانده است. شکوفه زمستانی، راوی داستان، دارد از طریق خلق تصاویر، تصاویری شاعرانه که ریشه در ادبیات و شعر معاصر ایران دارد چیزی را با خواننده مطرح می کند. شکوفه سرمازده، ریشه هایش در سرزمین خورشید پرور ایران است و اکنون که از ریشه کنده شده و در دیار سوئد به ملکه برفها پناه برده است؛ برایمان از درخت های پوسیده و شاخه های بریده و کلاغ ها می گوید.

از دید شکوفه سرما زده، زندگی زیر آسمانی خاکستری و در کنار گورستانی از درخت های مرده، سخت است. "یک جنگل مرده، بدون آواز، بدون پرواز، چه خواب سنگین بی رویایی" از توی خانه صدای زنگ تلفن می آید "ندایی از دوردست!" اما او کلید ندارد تا در را باز کند و برف شدیدتر شده است و روی همه چیز را پوشانده است البته هنوز می شود دسته قرمز تبر را دید.

"زندگی شاید/ یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد." پیرزن کم حواس همسایه با ربدوشامبر مانند روحی سرگردان می گذرد و برای پرنده ها و کلاغ غدا می برد. باز صدای زنگ تلفن از توی خانه! اما خانه کجاست؟ خانه واقعی زن کجاست؟ این بریدگی، این از ریشه کنده شدن، همان بریده شدن از وطن نیست؟ وطن یا همان خانه با کلید گمشده! آن نگین گمشده انگشتر در خواب و یا آن کلید گمشده همان وطن گمشده نیست؟ و این عبور بی وقفه زمان، و این ریزش بی وقفه برف! همان کابوسی نیست که در خوابهایش ظاهر می شود؟ آدم هایی با صورت ساعت چروکیده، تصاویری از تابلوهای سالوادور دالی نیستند که در خوابهایش ظاهر شده اند؟

Daliتصاویر سوررئالیست ها به خواب هایمان بسیار نزدیک است، روزهایی که تابلوهای ماکس ارنست یا ماگریت را دیده باشم، آن تصاویر، شب در خوابم ظاهر می شوند و حرف خود را با خودآگاهم در میان می گذارد و مدام حرف خود را تکرار می کند. عبور قطار و ظهور پیرزن در پنجره و تکاندن ساعتی که عقربه ها و شماره هایش در فضا پخش می شود ادامه آن خواب و آن تصاویر سوررئالیستی و اشاره به عبور یا ریزش بی رحمانه و جنون آمیز "زمان" نیست؟

چرا در خانه به رویش بسته است؟ کیفش کجاست؟ دسته کلیدش کجاست؟ چرا بی پناه و کبودشده از سرما، در پشت این در بسته، در زیر این برف تبعید، هیچ همدمی نیست؟ چرا زمان بی وقفه می گذرد و برف تبعید آهسته آهسته بر ابروی و موی ما می نشیند؟ تا کی در پشت این در بسته به انتظاری عبث بنشینیم؟

"برف" اثر شکوفه تقی، یکی از داستانهای بی شعار و بی ادعای تبعید ایرانیان است. تصویری گویا و شاعرانه از روزگار ایرانیان در تبعید. نویسنده کارش با تصاویر است و از طریق خلق فضا و تصاویر حرف خود را با خواننده در میان می گذارد. نویسنده صدای زنگ تلفن یا ندا را از دوردست ها شنیده است ولی هنوز پشت در بسته گیر کرده است. نویسنده آنقدر مهربان است که خواننده را در بن بست رها نمی کند.

در پایان داستان، در ناگهان باز می شود: پس شوهرش در تمام مدت در خانه بوده است، اما چرا جواب زنگ تلفن را نمی داده است؟ نویسنده زن را به داخل خانه گرم می برد. چکمه های خیس او را در خطوط پایانی داستان از پایش بیرون می آورد، برف و یخی که بر سر و روی و کاپشن و شانه های زن نشسته است را می تکاند و او را به زیر دوش آبگرم می فرستد. ریزش آب داغ بر پوست سرما زده و کبودش خوشایند است و دارد درونش هم گرم می شود. انگار دارد برفها را آب می کند. از حمام بیرون می آید و به تلفنی که از اول داستان زنگ زده بود جواب می دهد. ندایی از دور دست مانند پیک خوشبختی، خبر از عشق و ازدواج می دهد. خبر وصلت دوباره و وصال "جهان" در کار است. کسی که نگرانش بودیم و می پنداشتیم که از فرط نومیدی خود را خواهد کشت، از نو عاشق شده و دوباره ازدواج کرده است.

شکوفه تقی با داستان "برف"، تلاش می کند برفهایی را که بر موی و ابروی ما نشسته است را ذوب کند و با نوید "تولدی دوباره" و تجدید حیات، داستان خود را به پایان برساند. البته که، در چند ماه اخیر، همگی ما آن ندای دور دست را شنیدیم و با چشمان خود دیدیم حسرت روز پیروزی مردم و دیدن روزگاری نو عبث نبوده است، الان ما داریم پایان زمستان را می بینیم و به زودی بهار آزادی را هم خواهیم دید. داستان "برف"، داستان پایان رسیدن زمستان و نوید ذوب شدن برف تبعید است.

قلم پرامیدت پایدار باد شکوفه بهاری!

سایت شکوفه تقی


jeudi, mars 18, 2010

برای بهار آزادی در کردستان

هشتم مارس (روز جهانی زن) در پاریس یک گردهمایی به روال سالهای قبل برنامه ریزی شده بود. در این روز، زنان و در کنارشان مردان، از همه ملت ها و گروه ها در کنار هم جمع می شوند و در مسیری تعیین شده، به نفع زنان و بر علیه قوانین ضدزن و جنایات و تجاوزها شعار می دهند.
این چند سال اخیر مریم یوسفی هسته ی اصلی گردهم آیی هشتم مارس ایرانیان در پاریس بود. خودش پرچم ها را تهیه می کرد و شعارها و زنگ زدن به این و آن و تهیه آفیش، بالای آفیش همیشه می نوشت "جمعی از زنان ایرانی ساکن پاریس"!
امسال مریم دیگر نبود. ظاهراً هشتم مارس ایرانیان توسط گروهی دیگر و کمپین یک میلیون امضا مصادره شده است و دیگر به همه تعلق ندارد. به هر حال، کمی زودتر از شش و نیم عصر هشتم مارس، وقتی به میدان ناسیون رسیدم، باد و سوز شدیدی می آمد. کنار کیوسک روزنامه فروشی ایستادم و درست رأس ساعت شش و نیم از دهانه مترو، گروهی زن کرد با شاخه گلی در دست، کل زنان بیرون آمدند. دستشان را به دوش دیگری گذاشتند و با نوای طبل و دف به رقصیدن پرداختند. دختری که دف می زد آن وسط بر روی صندلی چرخدار بود و با دف زدن خود، در جشن هشت مارس شرکت داشت.
موزیک و رقص و لباس رنگین و براق زنان کرد چشم گیر بود و جلب توجه می کرد. گه گاه در حین رقص شعار می دادند که آخرین کلمه اش "آزادی" بود. زوج فرانسوی که با کودک خود در کالسکه کنارم ایستاده بودند با شادمانی آنها را تماشا می کردند و می گفتند "موزیک شان را دریافتیم و رقص و شادی شان! ولی پیامشان را نمی دانیم" من هم کردی نمی دانم ولی خوشحال بودم که حداقل کلمه "آزادی" را فهمیده ام. زنان کرد کل می کشیدند و شادی می کردند و میدان ناسیون را با چرخش خود به تصرف درآورده بودند.
هر زن، سرزمینی است، سرزمینی پر از ناشناخته ها و پر از رمز و راز! زن فقط کشتزاری برای شخم زنی مرد نیست. زن همچون سرزمینی آزاد است، نمی خواهم وارد جزییات سیاسی کردستان شوم، همان یک کلام "آزادی" و همان کل شادی و دیدن دختری بر صندلی چرخدار که آن وسط دف می نواخت، برای هشت مارسم کافیست.
به امید آزادی زنان! به امید آزادی کردستان! به امید آزادی برای همه!

فراخوان فوری برای نجات جان زینب جلالیان


mercredi, mars 17, 2010

پیش به سوی بهار آزادی

خوب شد چهارشنبه آخر زمستان از راه رسید تا همه مواضع خود را در برابر چهارشنبه سوری مشخص کنند. اول از همه، رژیم گفت با "چهارشنبه" شرعاً مخالفتی ندارد فقط با "سوری" اش مخالف است و تمام خیابانها را پر از نیروهای انتظامی و سرکوب بر علیه "سوری" کرد. مردم گفتند این بار به نام چهارشنبه سوری می ریزیم توی خیابان و اگر شما ما را به گلوله می بیندید ما هم رسماً شما را به ترقه خواهیم بست، اصلاً ما ایرانی هستیم و می خواهیم جشن آتش بگیریم تا گرم شویم. اپوزیسیون رنگ شده و اپوزیسیون دورنگ و اپوزیسیون "نه یک بیش و نه یک کلمه کم" هم پیام های فلسفی دادند که معنی اش برگزاری چهارشنبه با کسب مجوز و در چهارچوب جامعه مدنی، گرفتن چهارشنبه سوری مخالف شرع نیست و مباح است، (از این جامعه مدنی و انتخابات و رأی گیری و دموکراسی اسلامی چی فهمیدی؟ اگر هنوز نفهمیدی بپرس تا برات بگم.) به شرطی که بدون ترقه باشد! (لری می نویسم که بفهمی) اپوزیسیون به سیم آخر زده گفت هر جور شده هوارتان را بزنید. در هر حال "چهارشنبه سوری" انجام شد و گذشت و فیلمهایش هم این پایین گذاشته ام تا ببینید.
از طرف یکی از لرهای مهاجر از تمام سران سمج جنبش "سبزه و گل و گشت"، خواهش می کنیم در آینده به جای مشخص کردن مواضع تان در مورد "سیزده به در" یک بار برای همیشه مواضع خودتان را در برابر رژیم و مردم مشخص کنید چون بین مردم و رژیم در حال سقوط، همه چیز روشن و شفاف است و هیچ جای ابهامی باقی نمانده است. مردم می گویند "رژیم باید برود" و رژیم هم می گوید "«نمی روم که نمی روم و الان می زنم همه تان را می کشم" لطفاً بفرمایید نقش شما این وسط در راه بقای نظام و در حمایت از مردم چیست؟ چرا از مردم اسب تروا می سازید؟ چرا آن ها را دست خالی می فرستید جلوی گلوله؟ به جای جوابهای پرت و پلا و سبزه گره زدن برای باز شدن بخت رژیم ("بیرون رفتن از بحران" به لری این می شه دیگه)، لطفاً مرزهایتان را مشخص کنید.

اين خانواده عيد ندارد + عكس
رقص در برابر ماشين نيروي انتظامي - عكس
گزارش صداي آمريكا در مورد چهارشنبه سوري - ويديو
چهارشنبه سوري (تهران - بندرعباس) 7 - ويديو
چهارشنبه سوري (رشت - گلسار) 6 - ويديو
چهارشنبه سوري (بروجرد - تهران) 5- ويديو
چهارشنبه سوري (بندر انزلی - تبریز - تهران) 4 - ويديو
چهارشنبه سوري ( تهران - کرج - بروجرد) 3- ويديو
چهارشنبه سوري (تهران - تبریز) 2 - ويديو
چهارشنبه سوري (تهران - شیراز - اصفهان)1 - ويديو

چهارشنبه سوری در شهر مذهبی‌ قم ۲۵ اسفند


دهن کجی به فتوای خامنه ای در مدارس

بستن خیابان و درگیری با مزدوران

برداشتن حجاب در مراسم چهارشنبه سوری مشهد

رشت ـ دیکتاتور حیا کن کشورم را رها کن

چهارشنبه سوری در شیراز

رشت ـ خامنه ای قاتله ولایتش باطله

شعارهای سیاسی در شاهین شهر

چهارشنبه سوری در بندرعباس

چهارشنبه سوری در بندرانزلی

درگیری شدید با یگان ضد شورش در بروجرد ـ 1

درگیری شدید با یگان ضد شورش در بروجرد ـ 2

چهارشنبه سوری در تبریز

چهارشنبه سوری در بروجرد؛ درگیری و مرگ بر دیکتاتور

انفجار نارنجک در شب چهارشنبه سوری در اردبیل

تهران بلوار فردوس صادقيه مرگ بر ديكتاتور

طنین شعار مرگ بر دیکتاتور در تهران

چهارشنبه سوری - صدای انفجار نارنجک در جوادیه

شعار مرگ بر دیکتاتور و حمله مزدوران

چهارشنبه سوری در امیرآباد

چهارشنبه سوری در کرج

شعار مرگ بر دیکتاتور در پارک دانشجو

حضور مزدوران رژیم در منطقه گیشا

گیشا درگیری شدید و حمله وحشیانه بسیج به مردم

چالوس - آتش زدن روزنامه کیهان



فیلم مستند "قلعه"، اثر کامران شیردل

**"قلعه"، نام دیگر "شهر نو" یا ناحیه روسپیخانه تهران در زمان شاه بود. مستند سیاه و سفید "قلعه" در سال 1345 به سفارش سازمان زنان ایران ساخته شد اما به علت توقیف فیلم، ساختن آن نیمه کاره ماند. پس از انقلاب در سال 1359 فیلم تدوین شد و به جشنواره ها راه یافت.
مستند
هیجده دقیقه ای "قلعه" با عکس های تکان دهنده کاوه گلستان، برگزیده جشنواره های میلاد (اولین جشنواره سینمایی جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۵۹)، برنده جایزه فیپرشی از جشنواره کراکو لهستان در سال ۱۹۸۱. کامران شیردل به عنوان دستیار کارگردان در فیلم کتاب آفرینش محصول استودیوهای چینه چیتا رم با جان هیوستون همکاری کرد.

لینک از بالاترین


mardi, mars 16, 2010

کفش

از تولیدات جدید کیوسک: "کفش"

نخستين زن نقال شاهنامه


lundi, mars 15, 2010

آی بُتـه بُتـه بُتـه

رپ مخصوص چهارشنبه سوری: بزن! بزن!

***

آهـای بُتـه بُتـه بُتـه، رژیـم باید بیفتـه/

چـه چهـارشنبـه، چـه نـوروز، قیـام ملـی پیـروز/

امسـال سـال آخـره ، کُـل رژیـم بـایـد بـره/

چند شعار مخصوص چهارشنبه سوری از پویان انصاری
***
تاکتیک های جنگ شهری:
(1) مقابه با موتورسواران (2) مقابله با لباس شخصی ها



کارمن از عشق می خواند

کارمن از عشق می خواند. به قطعه ای از اپرای کارمن اثر ژرژ بیزه گوش بدهید.

عشق پرنده ی سرکشی است که هیچ چیز نمیتواند اهلیش کند//

عشق کودکی است که هرگز و هرگز قانون را نیاموخته است//

عشق کودکی عاصی است که هرگز و هرگز قانون را نیاموخته است//

پرنده ای که تو گمان می بردی غافل گیرش می کنی//

بال زد و پرواز کرد.//

وقتی می توانی چشم به راهش بمانی عشق از تو دور است//

وقتی دیگر چشم به راهش نیستی، عشق ظاهر می شود.//

***
"هبانرا" را با صدای ماریا کالاس بشنوید


dimanche, mars 14, 2010

در سالروز کمون پاریس

پیش به سوی چهارشنبه سوری

CharshanbehsooriW.jpg

کارتون وارده از اصغرآقا

رپ مخصوص چهارشنبه سوری: بزن! بزن!


رپرهای زن

مجموعه ای از آهنگ های رپرهای زن
***موسیقی زیرزمینی ایران

samedi, mars 13, 2010

بزرگ بانوی هستی

یک عاشقیت مصور

این عاشقیت مصور را ببینید! البته راوی پسر است، حیف نمی دانیم در دل آن دختر چه گذشته است، ولی همین طور، یک طرفه، دلمان برای عاشقیت پسره ضعف رفت! پدر عاشقی بسوزه!******

vendredi, mars 12, 2010

صد سال تاريخ ايران در ده دقيقه

صد سال تاريخ ايران در ده دقيقه - ويديو
** توجه: فیلم مستند است و صحنه های وحشتناک دارد یک وقت سکته نکنید!

سنگسار با صدای شمیم یاغی

جایزه ای برای "تغيير برای برابری"

روز ٢٠ اسفند پروين اردلان فعال حقوق زنان، روزنامه‌نگار و يکی از سردبيران سايت جايزه را از دست روزنامه نگار مشهور فرانسوی ژان ماری کلمبانی دريافت کرد . اين مراسم در دفتر شرکت گوگل در پاريس برگزار شد.**

عروسک کوکی از غوغا


jeudi, mars 11, 2010

شایا

رپ شایا - دانلود

ماجراي پرونده كهريزك


mercredi, mars 10, 2010

من زنم!

من زنم! با صدای زیبا شیرازی

mardi, mars 09, 2010

femmes je vous aime


Tant qu'il y a aura des femmes


lundi, mars 08, 2010

چشمانی دیگر ویژه هشت مارس

ویژه هشتم مارس (روز جهانی زن) با اشعاری از: شهلا آقاپور، مینا اسدی، الف ماهان، علی ثارالهی، رضا حیرانی، پروانه قاسمی، شیدا محمدی، به همراه صدا و شعر فروغ فرخ زاد و مقاله ای از محمود معتقدی و ترجمه نمایشنامه ای از عزت گوشه گیر و قطعه ای از پویا اصفهانی و داستانهایی از شکوفه تقی، فاطمه زنده بودی و سرانجام بخشی از رمان منتشر نشده فهیمه فرسایی تشکیل شده است.
از خودم هیچ چیز نیست. مقاله ای در مورد چهلمین چاپ رمان "بامداد خمار" اثر فتانه حاج سیدجوادی نوشته بودم که می خواستم به مناسبت هشتم مارس و یا نوروز منتشرش کنم ولی پیش از آن که فکر کنم اتفاق افتاد یعنی بدون دلیل وبلاگ شخصی ام را در بلاگفا مسدود کردند و در نتیجه هر چه رشته بودم پنبه شد. آنجا فقط مطالب ادبی و تئاتری می گذاشتم و از آن مقاله ام نه یادداشت دارم و نه کپی. شاید یک روزی سد برداشته شد و توانستم به این نوشته دسترسی داشته باشم ، اعتراض کردم جوابم را ندادند.
به هر حال ویژه هشتم مارس امسال را به یک نویسنده زن تقدیم می کنم ، زنی که اولین اثرش رکورد فروش رمان در ایران را شکست و به چاپ چهلم رسید.
"بامداد خمار" حدیث دختری است که عزیز دل پدرش است ولی به جوانی خشن دل می بازد که او را با تازیانه قرون می نوازد و به خاک سیاه می نشاند. "بامداد خمار"، حدیث بیداری زنی است که توسط زنی از نسلی دیگر روایت شده و از قلم زنی دیگر بیرون ریخته شد تا کتابش مجبوبه مردم دورانش باشد و به چاپ چهلم برسد. زنی که در سکوت نشست و نوشت و مدام از مردان لعن و نفرین شنید و نترسید. زنی که باز هم باید بنویسد و باز هم منتشر کند. باشد که بقیه زنان نیز به حرف بیایند و حدیث دل خونین خود و نسل خود و مادران و مادربزرگان خودرا بنویسند و از راز سر به مهر این زنانگی محتوم، پرده بردارند تا شاید جهانی دیگر زاده و ساخته شود.
به امید صبح بیداری و در انتظار بامداد آزادی و به امید روزهای بهتر
ویژه هشت مارس را در چشمانی دیگر ببینید

dimanche, mars 07, 2010

Vous les Femmes


وبلاگم مسدود شد

"چشمان بیدار" بر روی بلاگفا را مسدود کردند. چرا؟ من از وقتی هر وبلاگی باز کردم فیلتر شد، "چشمان بیدار" را داشتم در بلاگفا که فقط مطالب ادبی و هنری را آنجا می گذاشتم تا برای برو بچه های داخل ایران قابل دسترسی باشد، امروز صبح پا شدم می بینم "چشمان بیدار" را بدون هیچ اخطاری یک دفعه مسدود کرده اند! آخه توی آن وبلاگ که چیزی نگذاشته بودم که مسدود بشود فقط اخبار هنری و تئاتر و نمایشگاه بود و بس، بدون کلامی در مورد سیاست و یا زنان! آخرین مطلبم در مورد "پیر سولاژ" بود یعنی رژیم با "پیر سولاز" و نقاشی آبستره مشکل دارد؟؟؟ خلاصه این از هدیه "هشت مارس" بنده! زنده باد آزادی!

samedi, mars 06, 2010

یک قرن هنر زنان


فیلم کوتاهی در مورد نمایشگاه

/ نمایشگاه اخیر مرکز ژرژ پمپیدو، نمایشگاهی بی سابقه است. برای اولین بار در جهان، این فرهنگسرا آثار هنری زنان در یک قرن گذشته را در مجموعه ی خود گرامی می دارد و با توجه به ناشناخته و گمنام بودن هنر زنان، از زنان پیشروی قرن بیستم تا زنان آشوبگر فمینیست و بالاخره آثار هنرمندان معاصر را برای مدتی طولانی به علاقمندان عرضه می دارد. برای پر کردن خالی های گذشته، موزه هنرهای مدرن، سالن هایی را در میان مجموعه دائمی خود ایجاد کرده است تا زنان هنرمند جایگاه هرگز نداشته ی خود را پیدا کنند.
نمایشگاه "ال"، پانصد اثر از دویست زن هنرمند، در دو طبقه و در وسعتی به مساحت هشت هزار متر مربع آثار زنان را از نقاشی و طراحی و مجسمه سازی و انستالاسیون (چیده مان) و عکاسی و ویدئو و فیلم و معماری و طراحی مبلمان را در برمی گیرد. این نمایشگاه به مدت دو سال ادامه خواهد داشت.
شروع نمایشگاه، با دیدن پینیس های بزرگی با نام های زنانه در مقابله با نام مردان مشهور است. اندی وارهال می شود "آنی وارهال"! و "ژوزف بویز" می شود "ژوزفین بویز"! "جکسون پولوک" هم طبیعتاً "ژاکلین پولوک" آست! گه گاه در نمایشگاه به نقل قول هایی از سیمون دوبوار یا ژولیا کریستوا و یا مارگریت دوراس برمی خوریم. البته هدف نمایشگاه نه "زنانگی" بوده است و نه "فمینیسم" بلکه عرضه کردن آثار زنانی است که اگرچه پا به پای مردان و گاه بیشتر از آنان بر روی اثر خود کار کرده بودند، صرفاً به دلیل "زن بودن" در زمان خود مطرح نشدند.
نمایشگاه هفت مضمون را در برمی گیرد: پیشگام ها، آتش رهایی، با شدت هرچه تمام تر، پیکر شعاری، غیرمرکزگرایی انتزاعی، اتاقی از آن خود، حرف اثر، بی ماده گی
در بخش "پیشگام ها" به آثار هنرمندانی برمی خوریم که صرفاً به دلیل زن بودنشان در قرن بیستم مطرح نشدند. این زنان همچون مردان دوران خود، در سبک های کوبیسم و دادا و سوررئالیسم و آبستراکسیون فعال بودند ولی از آنها در تاریخ هنرمدرن نام و نشانی نیست و یا اگر هست حضورشان
به صورت کمرنگی ثبت شده است. مثلاً سوزان والادون، خودش مدل نقاشی بود و در خلوت تابلو می کشید و از او چند تابلو در این نمایشگاه عرضه شده است. از فریدا کائولو یک تابلو هست، برخی از زنان هنوز در قید حیات به سر می برند. در بخش های دیگر نیز حضور فعال زنان را در زمینه های دیگر خواهیم دید.
ویدئوهای بسیاری در نمایشگاه موجود است و جالب ترین شان: ویدئوی فیلمی بر اساس اثری از مارگاریت دوراس به مدت سی و پنج دقیقه.
عکس: عکاس زن زیاد است، از عکاس هنری تا عکاس خبری. از دورا مار بگویم یا از ژیزل فرویند؟ در زمینه دیزاین شارلوت پریان بود که در سایه کوربوزیه ماند.
در این نمایشگاه از زنان هنرمند ایرانی، گرچه جای تابلویی از خانم بهجت صدر در میان زنان نقاش پیشگام در قرن بیستم خالیست اما سال گذشته سه عکس از
شیرین نشاط به نمایش گذاشته شده بود که امسال جایش را به سه عکس از شادی قدیریان داد. از نقاشی های مصور مرجان ساتراپی خبری نیست و بدون این که اثری از چیده مان و یا نقاشی های زنان ایرانی در عرصه هنرهای تجسمی باشد، مثلاً اثری مانند "کتاب اشعار فارسی" از شهره فیض جو، در کنار سه ویدئو از قزل (me) یکی از (کلاژ پارچه و قالی و اشیاء مختلف) پرچم های از سارا رهبر نیز به نمایش گذاشته شده است.
بخش هنرهای معاصر نمایشگاه "ال"، آثاری خشن و گستاخانه و تکان دهنده دارد که بازتاب زمانه اش است و به زنانگی چندان ربطی ندارد. بخشی از آثار خشن هنرمندان زن، علیه جنگ است و ضد خشونت.
بخش مهمی به "بادی ارت" اختصاص دارد و مورد سئوال قرار دادن تن به منزله زمینه ای برای نقاشی یا فیلم و یا اعتراض! به دلیل استقبال بازدیدکنندگان، این نمایشگاه به مدت یک سال دیگر تمدید شد و تا فوریه سال 2011 ادامه خواهد داشت.

Libellés : ,


vendredi, mars 05, 2010

دانلود فیلم مستند دوجنسه ها

دانلود فیلم مستند دوجنسه ها
**بعد از کلیک کردن برای دانلود منتظر بمانید تا لینک دانلود فعال شود 10 ثانیه کمتر با بیشتر.**
دانلود با حجم 25 مگابایت
**رمز فایل www.datir.ir
**مدت فیلم: یک ساعت**

jeudi, mars 04, 2010

رقص آتش

"رقص آتش" اثر بیژن مرتضوی است با نوازندگی امیر علی کمالی (ویلون)، اجرا شده در شهر پونه هندوستان

بلايي كه اينها بر سر ما آوردند شاه نياورد

mercredi, mars 03, 2010

کشف جدید!

افشاگري مامور امنيتي سپاه احسان سلطاني

احسان سطانی مأمور امنیتی (سکوریته) در فرودگاه امام خمینی بوده است و هیجده ماه است که از ایران خارج شده است. او در مورد قاچاق مواد مخدر به دست سپاه و خروج غیرقانونی آثار باستانی و عتیقه به دست مأموران دولتی از فرودگاه اطلاعات زیادی دارد. ویدئو در چهار قسمت:
سري پنجم افشاگري مامور امنيتي سپاه احسان سلطاني - ويديو + لينك دانلود

lundi, mars 01, 2010

آنزیم های اضطراب، شعری از فرزانه قوامی

دوست شاعرمان، فرزانه قوامی برای اضطراب اخیرمان شعری سروده است:

دیوارها را عقب تر نگه دارید

به تنفس نیازمندیم

تاریخم انقضا شد

به امروز نیازمندیم

نیازمندیهایت را ورق بزن

واکسن اضطراب در چند ماهگی



فانوس خیال: تاریخ سینمای ایران

مجموعه‌ی "فانوس خيال" را "شاهرخ گلستان" تهيه کرده است. اين برنامه نخستين‌بار در دوم مهر ماه 1372 از راديوی بخش فارسی "بی بی سی" پخش شد.
راویان سرگذشت سینمای ایران: فرخ غفاری، احمد فاروقی قاجار، هوشنگ کاووسی، محمد علی جمالزاده، ابوالقاسم رضایی، آرشام یسائیانس، هنردوست پیر (ناشناس)، حمید قنبری، فخرالزمان جبار وزیری، عبدالمجید مجیدی، فریدون معزی مقدم، محمد علی زرندی، پرویز صیاد، علی عباسی، عباس پهلوان، منوچهر کیمرام، خسرو پرویزی، نورالدین زرین‌کلک، مرتضی ممیز، فریدون هویدا، بهجت صدر، آلبرت دومان روئل، بهروز وثوقی، بهرام بیضایی، آربی آوانسیان، صادق چوبک، داریوش مهرجویی، داریوش همایون، خان باباخان معتضدی، اسماعیل کوشان.
بشنوید:

This page is powered by Blogger. Isn't yours?