چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juillet 2010

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, juillet 30, 2010

اگون شیله

jeudi, juillet 29, 2010

تنفس هوای مانده

پیش از این که ما به دنیا بیایم احمد شاملو«هوای تازه» را نوشته بود و در آرزوی فضای باز و نوین پرپر زده بود. همه ی عمر او در حسرت این فضا و ایجاد «باغ آینه» گذشت. عاشق ترین بود و عشق و آزادی و انقلاب را به هم پیوند زد و به شعر درآورد. ریشه های مردمش را دریافته بود از این رو با قلب آنان پیوند داشت. او برای مردمش «مدایح بی صله» را نوشت و در دل مردم ماندگار شد.
در سراسر زندگیش، گاه با دستی کوتاه و گاه با پای بریده، علیرغم اشتباهات و شیطنت هایش، چون غولی زیبا در برابر دیو دیکتاتوری های مختلف ایستاد و سر خم نکرد. امروز ده سال پس از خاموشی او می گذرد، در گرامیداشت خاطره اش نه تنها دولت مانع می شود و از سنگ گورش هم می ترسد بلکه دروغین ترین چهره های احزاب خائن و دلقکان صحنه های رنگین نامه ها با عفونت خویش در صدد آلودن نامش برآمده اند و مانده ترین و فاسدترین کلمات را در رسایش نوشته اند. کلماتی که به قول فروغ فرخ زاد: «من از سلاله درختانم/ تنفس هوای مانده ملولم می کند» حرف های متعفن و مانده این موجودات کپک زده را رها کنیم و یادش را در دل خود گرامی بداریم چرا شعرش راهگشا و کلامش چراغ خانه مردمش بود. «تنها صداست که می ماند»
طنین صدایشان همیشه گرامی باد!

mercredi, juillet 28, 2010

ایزادورا دانکن


ایزادورا دانکن، چهره مطرح و انقلابی رقص مدرن قرن بیستم، زنی آزاده و رها، شادی و رنج بشریت را با رقص خویش بیان می کند. ویدئوی «ایزادورا دانکن» را تماشا کنید و با زندگی و هنر این زن هنرمند و آزاده آشنا شوید.

مدت ویدئو: پنجاه و هفت دقیقه




mardi, juillet 27, 2010

اولین بوسه

اولین بوسه «رومئو و ژولیت»، شکسپیر (ویدئو)
اولین رقص «رومئو و ژولیت»
***
تریلر فیلم «رومئو و ژولیت» محصول 1996
با بازی لئوناردو دیکاپریو (رومئو) و کلر دینز (ژولیت)
فیلم را به صورت کامل بر روی یوتوب بیبینید:
1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 - 11 -
متن نمایشنامه «رومئو و ژولیت» ویلیام شکسپیر به زبان انگلیسی:
دانلود

Libellés : , ,


dimanche, juillet 25, 2010

جوانی، هنر است


vendredi, juillet 23, 2010

لوران ترزیف

لوران ترزیف بازیگر و کارگردان برجسته فرانسوی در گذشت. ویدئوی آرته را به مناسبت بزرگداشت او ببینید.

jeudi, juillet 22, 2010

بهنام وفاسرشت در زندان زهرا کاظمی را دیده

"در تاریخ سوم تیر 82 هنگامی که در سلول 209 خود بودم، صدای خانمی را شنیدم که داد و فریاد می کرد: «مرا هول ندهید، مگر من چه جرمی مرتکب شده ام» و مامورین به او ناسزا می گفتند. به نظرم او را به بند 1 به نام بند نسوان که مخصوص زندانیان زن در 209 است، می بردند. شب هنگام چندین بار صدای همان خانم را شنیدم که از وی بازجویی می کردند. شب بعد همان صدا را شنیدم که با فریاد التماس می کرد: «حاج آقا من این کار رو نکردم.» پنجم تیر به علت اعتصاب غذا در بهداری 209 بستری بودم و دکتر کشیک « دکتر اکبری » که از پرسنل وزارت اطلاعات بود، به من گفت چشم بندم را بالا بزنم و مرا به اتاق دوم بهداری 209 که اتاقی مخصوص دندانپزشکی بود برد و سعی می کرد مرا به شکستن اعتصاب غذا و دریافت سرم راضی کند. او مشغول گرفتن فشار خون ام بود که در همین لحظه چهار نفر وارد اتاق اول بهداری شدند. در دست دو نفر باتوم بود و فردی را که در پتو پیچیده شده بود و موهای آشفته اش بیرون بود کشان کشان وارد اتاق کردند و دکتر را صدا کردند. دکتر حدود یک ربع مرا رها کرد و مشغول معاینه ی آن خانم شد. من سه نفر از آن چهار نفر را شناختم که عبارت بودند از قاضی مرتضوی، مظفر تهرانی از پرسنل وزارت اطلاعات و فردی به نام ستوده که از بازجویان وزارت اطلاعات بود. به نظر می رسید که در بین خودشان درگیری دارند و دائم به هم می گفتند تو چرا این کار را کردی و آن یکی می گفت من کاری نکردم و محکم نزدم و مرتب از دکتر سوال می کردند آیا زنده هست یا نه؟ در این لحظه مرتضوی متوجه حضور من در این محل شد و به همراه مظفر تهرانی با مشت و لگد به جان من افتاد و دستور داد مرا به سلول ببرند. از زیر چشم بند پرونده ای بر روی میز ورودی بهداری دیدم که با ماژیک روی آن نوشته شده بود «زهرا (زیبا) کاظمی». صورت آن خانم کاملن خونی بود و در مسیری که مرا به سلول می بردند کف زمین خون آلود بود. پس از نیم ساعت، صدای رفت و آمد و همهمه و سپس صدای آژیر آمبولانس شنیده شد که از محل دور می شد، ظاهرن زهرا کاظمی را به بیمارستان منتقل کرده بودند."

mardi, juillet 20, 2010

شوف اوشوف

«شوف اوشوف» نام نمایشی حیرت انگیز و دلپذیر در جشنواره امسال آوینیون است. در این نمایش آکروبات و تخیل کارگردان و توانایی های بازیگر مجموعه ای خیال انگیز بر روی صحنه به وجود می آورند. ویدئوی صحنه هایی از نمایش «شوف اوشوف» را ببینید.

lundi, juillet 19, 2010

مصاحبه با زن نجات يافته از سنگسار

dimanche, juillet 18, 2010

سه نمایش کوتاه از چخوف

«خرس»، «شب وحشی»و «خواستگاری» سه نمایش کوتاه کمدی از آنتون چخوف در شهر آوینیون به روی صحنه است. در این سه نمایش کوتاه هوشیاری و طنز و شناخت چخوف از جامعه اش به خوبی مشهود است. چخوف جامعه سنتی روسیه را که به سوی مدرنیسم می آید و ناچار است قالب های سنتی را بشکند و اخلاقیاتی در خور زمانه ایجاد کند و ب هاصطلاح پوست بیندازد را در این سه نمایش کوتاه به خوبی نشان می دهد.
«خرس» داستانی زن جوان ثروتمند و بیوه ای است که ناگهان متوجه می شود شوهرش مبلغی به همسایگان بدهکار بوده، مرد فوراً پولش را می خواهد و در این کلنجار و کشمکش است که از هم خوششان می آید و سرانجام زن پیشنهاد ازدواج او را (پس از پیشنهاد دوئل) می پذیرد.
«شب وحشی» ماجرای زن جوانی است که شوهری پیر دارد و در کنار همسرش به رابطه ای گرم تر نیازمند است، او خود را به بیماری می زند و همیشه هم یکی پیدا می شود که خود را به دکتری بزند و هفته ای یک بار برای معاینه و معالجه زن جوان به خانه شان سر بزند.
«خواستگاری»، ماجرای خواستگاری دو ملاک ثروتمند و مجرد که از کودکی همدیگر را می شناسند و در همسایگی هم زندگی می کنند است، مرد برای خواستگاری رفته است ولی بگومگوهایشان از همان آغاز بر سر ملکی پیش پا افتاده شروع می شود و کشکمکش شروع می شود. جالب اینست که هیچ با هم توافق ندارند ولی سرانجام تصمیم می گیرند که با هم ازدواج کنند و به دعواهایشان ادامه بدهند.
سه زن و سه مرد و یک ویولونیست از این سه نمایش کوتاه اجرای دلنشین و به یاد ماندنی به وجود آورده اند که یاد رند دوران خویش، آنتون چخوف را در دل همه گرامی می دارد.

Libellés : ,


samedi, juillet 17, 2010

نمایشگاه چخوف در آوینیون

نمایشگاه چخوف در آوینیون، به بیوگرافی، عکس ها و اسناد و نامه ها و آثار و عکس اجراها و لباس های نمایش و ماکت دکور نمایش های چخوف و بارتاب نمایش در مطبوعات و مجلات دوران خویش اختصاص دارد. نمایشگاه دلنشینی که در کنار آن، پخش ویدئویی اجراهای مختلف نمایشنامه های چخوف، به این نمایشگاه غنی، بعدی ملموس می دهد.
بخشی از نمایشگاه به احیای «تئاتر کوچک مرغ دریایی» اختصاص دارد و بخشی دکور باغ آلبالو است. در بخشی از این نمایشگاه چخوف که در خانه ژان ویلار در شهر زیبای آوینیون برگزار شده است و تا بیست و هفتم جولای ادامه خواهد داشت متن ها و نمایشنامه های کوتاه و داستان های کوتاه چخوف توسط هنرمندان تئاتر روخوانی خواهد شد.
در کنار نمایشگاه چخوف در خانه ژان ویلار در آوینیون، نمایشگاه «ریچارد دو» نیز برقرار است. این نمایش، اولین بار در فرانسه، توسط ژان ویلار در سال 1947 و بر صحن کاخ پاپ ها اجرا شد و نمایشگاه به عکس و ماکت و لباس های اجرای «ریچارد دو» اختصاص دارد. خانه ژان ویلار درهای آرشیو خود را گشوده است و اسناد این اجرای تاریخی را در این نمایشگاه بر معرض دید عموم گذاشته است.

vendredi, juillet 16, 2010

و من هنوز در فکر آن امامم که...

با اجازه از ا. بامداد و برای هادی شیرین سخن

و من هنوز در فکر آن امامم
که در گفتگو با اوریانا فالاچی گفته بود
"ایران در دست ملت است... در مملكت ما آزادى انديشه هست. آزادى قلم هست. آزادى بيان هست. اسلام همه چيز است." و در اسلام البته تازیانه و حجاب هم هست و سنگسار هم هست و قصاص هم هست و قطع دست و چشم درآوردن هم هست و اعدام هم هست و اسلام هم مُبَيَّن ميكند حد وسط چيست. "ولی... قضيه آزادى توطئه است. اين آزادى توطئه را هيچ كس، هيچ جا به هيچ كس نميتواند بدهد."
و او بود که گفت "ببندید این روزنامه های توطئه گر را!"
و بستند روزنامه ها را!
- "ملت برای اسلام جنگیده! اگر این قلمها برای اسلام نباشد بشکنید این قلمها را!"
و شکستند قلمهای بسیاری را!
- "توده ما توده مسلمان است. تعليمات اسلامى همان طورى كه در روحانيت هست، مبناى عدالت هم هست "
و بر مبنای عدالت اسلامی بود که از ابتدا، بدون وکیل محاکمه کردند و اعدام کردند مفسدان بسیاری را!
- "اگر يك بدنى يك انگشتش فاسد بشود چه بايد كرد براى اصلاح آن بدن. آيا بايد اين انگشت را گفت تو باش اين جا، فاسد كن اين بدن را؟ اين انگشت يك مفسده است و بايد بريد اين چيزهايى كه ميدانيد كه اينها به فساد ميكشند."
و بریدند اعضا فاسد شده تن و جامعه را.
- "فساد را بايد برداشت تا ديگران اصلاح بشوند. جامعه را ما ميخواهيم پاكسازى كنيم. علف‌هاى هرزه‌اى كه ضايع ميكنند مزرعه ما را، بايد اين علف‌هاى هرزه را بچينيم و دور بريزيم."
و چیدند علف های هرزه بسیاری را! اصلاح کردند جامعه را! پاکسازی کردند مزرعه را! از ریشه درآوردند ما راً!
چنین گفته بود امام راحل و من هنوز در فکر آنم که چگونه می شود هم دموکراسی داشت و هم سنگسار؟...

jeudi, juillet 15, 2010

نمایشی بر اساس زندگی سیمون دوبوار

سیمون دوبوار: «ما زن متولد نمی شویم، زن می شویم» نام نمایشی است بر اساس زندگی و عقاید سیمون دوبوار زن اندیشمند و آزاده و فمینیست فرانسوی. بریژیت بلادو با باز سازی زندگی سیمون دوبوار بخشی از تاریخ قرن بیستم را از طریق آهنگها و اخبار و جنگها و موضع گیری های سیمون دوبوار بازی و نقل می کند. آزادگی، اندیشه، عصیان، نویسندگی و داستان نویسی، زنانگی، فمینیسم، عشق و مبارزات سیمون دوبوار به شکلی ملموس در نمایش روان و تک نفره بریژیت لابدو منعکس می شود.

Libellés :


mardi, juillet 13, 2010

نمایشگاه آثار میگل بارسلو

نمایشگاه بزرگی از آثار میگل بارسلو در سه نقطه شهر زیبای آوینیون برگزار شده است. این نمایشگاه عظیم تا هفتم نوامبر ادامه خواهد داشت. ویدئوی نمایشگاه و نحوه چیده مان میگل بارسلو را ببینید.


lundi, juillet 12, 2010

«»کپی جعلی» یا «رونوشت بدون اصل

-->
«کپی جعلی یا «رونوشت بدون اصل
برای عینک سیاه عباس و اشک های پلاستیکی ژولیت


عباس کیارستمی پیش از هر چیز یک هنرمند آثار تجسمی است که در زمینه سینما به شهرتی جهانی دست یافته است، او در کارنامه هنری اش، تجربیات ناموفقی در زمینه پژوهش بر روی شعر کلاسیک یا مدرن ایرانی و کارگردانی اپرا را نیز با خود به همراه دارد. دستیاران سینمایی او، جعفر پناهی و بهمن قبادی نیز در زمینه سینما و با پشتوانه عباس کیارستمی به شهرتی جهانی دست یافته اند. آخرین اثر عباس کیارستمی نوشتن و ساختن فیلم «رونوشت برابر اصل» با شرکت هنرمندان غربی و به شکلی چند زبانه در ایتالیا بود.
عباس کیارستمی پیش از هر چیز یک عکاس حرفه ای است. عکاسی از طبیعت بی جان و ساکن، دقت در تمام ریزه کاری ها و درزها و جرزهای در و دیوار و ناودان، نشان دادن شاخه ها و سایه ها و نورها. کیفیت بالای تکنیکی از ویژگی های هنر عکاسی اوست، اما سینما چی؟ -

کمی به عقب برگردیم، عباس کیارستمی فعالیت سینمایی خود را با فیلمهای کوتاه و سپس فیلم های گزارش گونه از زندگی، و مستندهای ساختگی یا کپی مستندسازی (گزارش 1356، کلوزآپ 1368) شروع کرده بود و با ساختن فیلمهای بلندی که کودکان و "نابازیگران" نقش های اصلی فیلم را ایفا می کردند ادامه داده بود. (توجه: الان نمی‌خواهم وارد بحث نظرسنجی از نخبگان و معنای سیاسی پنهان در فیلم «قضیه شکل اول، شکل دوم» 1358، به شکلی دقیق وارد شوم و هیچ خیال ندارم به پدیده رونوشت و اصل (حسین سبزیان «رونوشت» و محسن مخلباف در نقش نسخه«اصل») و سرانجام سیستم تواب سازی از فرد خاطی و چهره سازی در فیلم «کلوز آپ» در سال 1368 بپردازم، در حالی که در یک بررسی دقیق همان دو فیلم به خوبی مسیر آینده کیارستمی را نشان می‌دهد و باز می کند.)
به یاد بیاوریم که فیلم سازی در دوره جنگ و به خصوص در دهه شصت بسیار مشکل بود، به دلیل شدت سانسور متمرکز بر حجاب و رابطه زن و مرد، در هیچ موردی نمی شد فیلم ساخت و از این رو اکثر فیلمسازان مستقل ایرانی به کودکان رو آوردند و فیلم های خوبی در این زمینه ساختند و باز به دلیل شرایط جنگی بیشتر این فیلمها مانند «دونده» از امیر نادری یا «باشو، غریبه کوچک» اثر بهرام بیضایی، در شمال ایران و دور از منطقه جنگی می گذرد و از سوی دیگر لباس محلی زنان روستایی، سینمای ایران را از چادر سیاه اسلامی نجات می دهد.
عباس کیارستمی با ساختن فیلم های ( مشق شب 1367، خانه دوست کجاست، 1365، زندگی و دیگر هیچ 1372، زیر درختان زیتون1372) سینمای خود را به غربی ها نشان داد. گرچه پیام انسانی و شاعرانه «خانه دوست کجاست» و دالان ها و روستای قدیمی و قصه ای از معصومیت و مهر کودکانه، با عصاره ای از شعر سهراب سپهری آهسته آهسته، جای خود را به پیامی دیگر داد.
در «زندگی و دیگر هیچ» ایران پس از انقلاب و جنگ را می بینیم، ملتی سوگوار که انقلاب و جنگ مانند زلزله ای بر او هوار شده است سعی دارد به زندگی ادامه بدهد. اما چگونه؟ با تماشای فوتبال و پاک کردن اشکها؟ در فیلم بعدی «زیر درختان زیتون» معنای سیاسی فیلم شدیدتر شده است. کارگردان برای بازسازی صحنه ای از ازدواج زوجی در زمان زلزله، دست به انتخاب می زند، جوانی کارگر (فرزند انقلاب) وسط بلبشوی زلزله و سوگ خیال ازدواج با دختری دارد. منشی صحنه به نیابت از جانب کارگردان، دختری محصل (مام داغدار وطن؟) را برای این صحنه انتخاب می کند. ازدواج غریب و ناگریز مرد کارگر ساختمانی با دختر دبیرستانی جوان، به فرمان کارگردان، زیر "سقف پالاستیک" و بر فراز ویرانه های زلزله و جنازه، آیا پپام دوره سازندگی را با خود به همراه ندارد؟ آیا پیوند این زوج ناهمگون در آینده به زندگی آسوده و آرامی خواهد انجامید؟

در فیلم بعدی، «طعم گیلاس» 1376، عباس کیارستمی زبان کودکان و سادگی روستاییان را رها نمی کند. او سوار بر اتوموبیل خود و با دید شهری خود، به طیف گسترده مردم کشوری باستانی می نگرد و سعی می کند علیرغم همه مسایل و مشکلات و نومیدی ها، به فیلم «طعم گیلاس» معنایی فلسفی با سس واقعگرایی مردانه و پراگماتیکی به نرخ روز بدهد، اصرار او برای چشیدن طعم گیلاس پیش از خودکشی، چه معنایی دارد؟ مگر نه اینکه همه ی مزه ها به دهانمان زهر است و همه مزه ها را به کاممان تلخ کرده اند پس چگونه می شود با همان شرایط به طعم گیلاسی خوش بود و بی اعتنا به مشکلات سر راه، در جاده زندگی، در مسیر جاده در دست تعمیر اصلاحات راند و خر خود را پیش راند و به سوی سازندگی پیش رفت؟

پیام فیلم چندان مهم نیست، فیلم پیامی ندارد، بلکه بر اساس گرته برداری های ساده از مرگ اندیشی فیلسوفان عهد دقیانوس (و نه فیلسوفان معاصر غرب و بدون اشاره به فیلسوفان پس از دو جنگ جهانی)، سعی دارد تا با چنته ای خالی حرف های مهم فلسفی بزند. فیلم لازم نیست پیام داشته باشد غرض فیلم کردن بیننده است چون عباس کیارستمی به خوبی می داند که میخش را محکم کوبیده است و از این به بعد قلب و بیسکویت هایش را به چه کسانی خواهد بخشید. دوره خاتمی است و دوره انار خوری با از مابهتران و چشیدن طعم گیلاس پیش از خودکشی نهایی. نخل طلایی کن در این دوران، به این معنا تعلق می گیرد. کیارستمی مغبون از نخل طلا و تبلیغات رسانه ها که پی آمد معاهدات سیاسی پشت صحنه است به تکرار سینمایی که هویت خود را در آن می پندارد و به کپی سازی از خود و دیگران دست می زند.
تجربیاتی از قبیل منظره پردازی و تصاویر شاعرانه در «و باد ما را خواهد برد» 1378 با سس شعر فروغ فرخ زاد، تجربیاتی در زمینه سینمای کاملاً سیاست زدایی شده و گلخانه ای است، یعنی تلاشی برای پایین آوردن سینِما (تقلیل تصویر متحرک و ناطق به عکاسی) و یا عمل‌کرد سینما را تا مرحله عکاسی از مناظر ساکن پایین آوردن! «جاده های کیارستمی» 1384 نیز تجربه ای از همین قبیل است.

«
ده» 1380، حاصل جابجایی ظاهری، تعویض هنرپیشه زن (یا زن پوش) به جای همایون ارشادی در «طعم گیلاس» و با انبوهی از مسافران زن (یا زن پوش) در سنین مختلف و نقش های اجتماعی مختلف است: زن، عاشق، مادر، فاحشه. در مورد این فیلم قبلاً هم نوشته ام. کیارستمی در این فیلم خود را در جلد کودک (پسربچه) می گذارد: زن را پشت رل به جای مرد نشاندن برای روکش و نمایی زنانه از فیلمی مردانه و همچنین به سخره گرفتن مسئله حجاب و زنان! و با معصومیتی جعلی خود را به کودکی زدن! پسربچه هر چه از دهنش در می آید به سبک شیوخ اسلام، نثار زن می‌کند و این زبان خشن و مردانه از پشت چهره ای کودکانه، از حربه های آشکار سینمای کیارستمی است! بگذریم سریع تر پیش می روم تا به کپی نهایی و جعلی کیارستمی از خود و از هنر بپردازم.

«
شیرین» 2008 به دنبال «رومئوی من کجاست؟» 2007، نیز تجربه ای ناموفق و ملال آور برای بیننده است. چهارصد زن هنرپیشه لچک به سر در سنین مختلف نشسته اند و به داستان یا روضه «خسرو و شیرین» (یا به قول کیارستمی رومئو و ژولیت ایرانی) گوش می دهند و قلپ قلپ اشک می ریزند و آی گریه کنید مسلمونا!... ژولیت هم لچک به سر و زرزرکنان آن وسط مسطاست. «شیرین» فیلمی صرفاً تجارتی، بدون آنکه خواست بیننده فیلمهای تجارتی را برآورده کند و فقط با شرکت انبوهی از زنان هنرپیشه در حال اتود تهیه آبغوره برای حضرت عبااس و در برابر دوربین! ساخته شده است و به روی اکران می آید. آیا بهتر نبود که کیارستمی تصویر این زنان گریان را تبدیل به یک نمایشگاه عکاسی می کرد؟

«رونوشت برابر اصل» 2009 آخرین فیلم کیارستمی، فیلمی بساز بفروش و تجارتی و بسیار بدون هویت و تکراری و کشدار است. کیارستمی پیش از کپی برداری از دیگران، به عنوان مثال فیلمبرداری از لحظات کند زندگی مانند سهراب شهید ثالت در «یک اتفاق ساده» یا «طبیعت بیجان»، و یا نام گذاری به روال کارگردان های بزرگ سینما مانند فلینی، (فلینی به خاطر اینکه هشت فیلم بلند و یک فیلم کوتاه ساخته بود، نام فیلم بعدی اش را«هشت و نیم» گذاشت یعنی این نامگذاری برایش معنی داشت و در این ابداع، اولین بود و اصالت داشت، حالا «پنج» یا «ده» و لابد به زودی «پانزده» چه معنای عمیق و یا شخصی و یا چه نوع نوآوری هنری دارد؟ - بماند.»)

کپی برداری و تکرار در فیلم «رونوشت برابر اصل» بسیار زیاد است. هیچ معلوم نیست استفاده مداوم از مردم و نابازیگران به جای هنرپیشگان در فیلم‌های کیارستمی، تقدیری است از روبرتو روسلینی یا تقلیدی غلط و ناشیانه از او؟ آیا استفاده از ژولیت بینوش به جای آنا مانیانی درفیلم «ایل میراکولو» و یا نحوه ی آشنایی ژولیت بینوش با کیارستمی که بارها هردویشان با آب و تاب در مصاحبه هایشان تعریف کردند و اصرار دارند برای هزارمین بار تعریف کنند تقلید لوسی از آشنایی روبرتو روسلینی با اینگرید برگمن و چند زبانه بودن آن‌ها نیست؟ آیا «رونوشت برابر اصل» تقلید ناشیانه ای از فیلم «سفر به ایتالیا» اثر روسلینی با بازی اینگرید برگمن و جورج ساندرز نیست؟ همان داستان زوجی که در سفرشان به ایتالیا میانه شان شکرآب می‌شود و روسلینی تکه‌تکه به هنرپیشگان خط می‌داد و از دادن کل سناریو به آن‌ها خودداری کرد تا حس گیجی و ابهام را در آنها حفظ کند؟ تقیلدها و کپی کاری های کیارستمی از روسلینی بیشمار است، به طور مثال گذاشتن ژولیت در اتاق هتل در برابر دوربین که البته دوربین کیارستمی نه تابوشکن است و نه روانکاو بلکه از پشت عینک سیاه موازین روز به پدیده‌ها می نگرد وبیشتر به دیدن تظاهر می کند.
کیارستمی ابتدای فیلم را با بحث های تئوریک تکراری و پیش پا افتاده ای در مورد هنرهای تجسمی و کپی سازی در هنر از زبان بازیگران پر می کند، در حالی که این بحث شاید فقط بتواند در مورد هنرهای تجسمی می تواند معنا داشته باشد و تازه در همان زمینه هنرهای تجسمی بیسوادی نویسنده کاملاً پیداست. او به هنرمندانی مانند برانکوزی در قرن بیستم که مجسمه های خود را در ابعاد مختلف و با تعداد بسیار عرضه می کردند و به خاطر فروش کالای تقلبی در آمریکا به دادگاه کشیده شدند اشاره ای ندارد. اثر هنری می تواند اصیل باشد ولی تک و یگانه نباشد، همه مجسمه ها را برانکوزی ساخته بود اما هیچ یک، یکی یکدانه نبود. و باز در محدوده هنر تفسیری و تجربیات و آثار مارسل دوشان، این هنرمند است که تصمیم می گیرد با دادن معنایی تازه به هر شیئی، آن را به اثر هنری تبدیل کند.
اندی وارهال تصویر الیزابت تایلور یا مریلین مونرو را چون کالایی تکثیر می کند و تابلو می سازد، او در کپی سازی تقلب نکرده است بلکه با دادن معنا به کپی های گرفته شده از اصل، از آن اثری جدید با‌معنایی تازه می سازد. و از بازار هنر و بازتولید تجاری هنر حرف می زند. بخش عظیمی از هنر تطبیقی بر اساس تفسیر تفاوت آثار پیشینیان با آثار دوره های دیگر است. هنرمند آثار تجسمی، بدون حقه بازی، آثار پیشینیان را با معنایی جدید بازآفرینی می کند، بسیاری از نمایشگاه های سالهای اخیر بر اساس این ایده شکل گرفته است. آیا کیارستمی هرگز دفترهای نت و طرح و تمرین های پیکاسو و به اصطلاح مشق های او را از آثار پیشینیان دیده است؟ آیا تابلوهای ترنر را با رامبراند و با پیشینیان او مقایسه کرده است تا ببیند در عین تقدیر و تقلید و تأثیر، چگونه ترنر روایت خود از دریا و از هنر را بیان می کند؟ و مگر حتا هنر نقاشی، بدون تأثیر و تمرین آثار پیشینیان می‌تواند وجود و معنا داشته باشد؟ و اصولاً هنر مگر می‌تواند بدون زمان و با حرف مفت و بدون پشتوانه، چیزی را به بینده قالب و غالب کند؟

آقای کیارستمی وارد بحثی می شود که در مورد آن دانشی ندارد و چنته اش زود خالی می شود. بحث نازل کپی و اصل از سوی ایشان نیز برداشتی سطحی بر اساس شنیده ها و احتمالاً میهانی های شام بانو کاترین دونوو یا بانو ژولیت بینوش است چون اگر کیارستمی در این زمینه کمی مطالعه کرده بود دست به چنین گاف بزرگی نمی‌زد و به هر حال این بحث در مورد هنرهای دیگر (ادبیات و تئاتر و سینما و موسیقی) مصداق ندارد..
کیارستمی بایستی نظرات میخاییل باختین را هم در مورد ادبیات مطالعه می کرد و نقش اسطوره و ریشه را در هنر و به خصوص نقش موسیقی و شعر را در اثر داستانی مشخص می کرد سپس مباحث بازسازی و بازاندیشی و باز معنا گذاری و یا معنایی نوین بخشیدن به اثر پیشین (در عین رعایت اصل) را مطالعه می کرد تا پرت نرود. او بایست نظرات جورج اشتاینر را می خواند تا بداند که ادبیات بر پایه اسطوره و شعر و موسیقی کلام بنا شده است و بحث بی مورد و لوس کپی کاری در اینجا مصداق ندارد. «آنتیگونه» اثر سوفکل با «آنتیگونه» اثر ژان آنوی و سرانجام «آنتیگونه» اثر برتولت برشت چه فرقی دارند؟ آیا یکی از این‌ها اصل است و بقیه کپی؟ یا همه اصل اند و هر اثر بر اساس اسطوره آنتیگونه در زمان های مختلف نوشته شده است و هر یک بیانگر اندیشه خاصی است؟
آقای کیارستمی نه نظریه پرداز است و نه پژوهشگر، او پیش از هر حرفه‌ای، عکاس است و بهتر است از طبیعت بی‌جان و یا مناظر ساکن عکس بگیرد تا اینکه وارد مباحث نظری و دنیای مفاهیم بشود. نمی شود به داشتن دانش تظاهر کرد و با بیسوادی کامل وارد بحث های تئوریک هنری شد. اروپا و غرب، دوره خالی بندی و بلوف را پشت سر گذاشته است، آقای کیارستمی اگر فرمایشاتی در مورد تئوری هنر در دهات کردستان یا گیلان در برابر کودکان روستایی بلغور کرده و آنها انگشت به دهان حیران مانده اند، در برابر رسانه های خبری دنیا نمی تواند تا به این حد دروغگو و و سطحی و بازاری باشد. او به خوبی می داند که هر رونوشتی ، بالاخره روزی اصلی داشته است، مگر رونوشت بدون اصالت و بی داستان او در قالب فیلمی ملال آور!
http://dracenie.files.wordpress.com/2010/03/affiche-du-festival-de-cannes-2010.jpg

بگذریم، در «رونوشت برابر اصل» این بار کیارستمی که اکنون از خود اسطوره ای ساخته است و با استفاده از کپی سازی از خود و تکرار خویش، جابجایی را در مکان و زبان قرار داده است. لابد فکر می کند بیننده نفهم است و فیلم های قبلی او را نفهمیده و بایست همان داستانهای تکراری خود را با دوبله جدید و با روکش جدید ارائه بدهد! (آیا این سیاست جدید جمهوری اسلامی نیست که برای بقای نظام می خواهد رونوشتی رنگین و کمی شنگول از چادر سیاه اسلام به زنان ارائه دهد؟) در فیلم امسال راننده مان (به جای همایون ارشادی و غیره) این بار یک زن فرانسوی با پیراهن دکلته، خانم ژولیت بینوش است که وقت و بی وقت اشکهای پلاستیکی اش قلپ قلپ از گونه فرو می ریزد (لابد چون زن است باید اشکش دم مشکش باشد دیگر!) و راستی این همه اشک کجا بود ژولیت؟
این بار فرمان اتومبیل به دست ژولیت است و ژولیت در مقام شوفر برای آقای نویسنده (یا کارگردان کیارستمی) ما را به دهات توسکان و به عروسی می برد (توجه: دهات شمال ایران و فیلم «زیر درختان زیتون» نیست ها!) ژولیت گاهی هم از مردم در مورد هنر مجسمه سازی نظرسنجی می کند.استفاده غیرضروری از چهره ای شناخته شده مانند ژان کلود کریر در فیلم، استفاده ای صرفاً بی مورد و فقط تجارتی است. فیلم برای داشتن گیشه و فروش در کشورهای مختلف، چند زبانه شده است، در سالن سینمایی در پاریس، جایی که فیلم را دیدم، بیشتر تماشاگران ایتالیایی بودند، آمده بودند تا مناظر توسکان را در فیلم ببینند.
فیلم بازی ندارد. فیلم های کیارستمی هیچوقت بازی نداشته است. او بازی گرفتن و ساختن لحظات دراماتیک را بلد نیست، او بیش از هر چیز عکاس سینماست و برای همین همیشه از «نابازیگران» استفاده می کند، او مرتب ضعف های خود را تبدیل به هویت و ویژگی های شخصی و امضای خود می کند و هر طور شده از اهالی دهات گیلان یا مازندران و یا کردستان و یا توسکان فیلم می گیرد و با ایجاد میزانسن و طراحی در مونتاژ نهایی به فیلم شکل می دهد.
فیلم بازی ندارد، و مثل همیشه هر چه هست بداهه سازی و تلاش شخصی بازیگر است. البته عجیب نیست که ژولیت زرزرو جایزه بهترین بازیگر زن فستیوال کن را گرفت، چرا که امسال تصویر ژولیت بینوش بر آفیش فستیوال کن نقش بسته بود و پیدا بود که مقامات فستیوال قصد داشتند از این هنرپیشه اسکار نقش درجه دوم بازیگری، بزرگداشتی به عمل بیاورند، مگر نه ژولیت؟ آیا تعلق گرفتن جایزه بهترین بازیگر زن، به این فیلم سست و نابازیگرانه که حتا رونوشتی از بازیگری هم محسوب نمی شود، بیشتر به این دلیل نبود که فرانسوی ها از دادن جوایز قلابی بر اساس معاهده های سیاسی بین دو کشور، به فیلم های پوک و لوس ایرانی و کارگردان های ایرانی خسته شده اند و تقریباً خود را بی‌اعتبار کرده‌اند و حالا که قرار بوده هر طور شده جایزه ای به فیلم بدهند جایزه شان را دادند دست ژولیت خودشان تا جایزه از خاک فرانسه بیرون نرود و مسابقه بشود یک به هیچ!؟

http://images2.sina.com/english/entertainment/p/2010/0523/U101P200T1D320999F12DT20100523194600.jpg

بازی؟ به علت پرشهای بیخود و سناریوی ضعیف و ساختار ناهمگون یک فیلم شَلخته بین المللی، اصلاً هیچ نمی دانیم بازی احمقانه، پانزده سال زن و شوهر بودن این دو نخبه ی زمانه از کجا آغاز شده؟ آیا از درون کتاب نویسنده برمی خیزد؟ آیا فل بداهه است؟ آیا این اتودهای لوس و بیخود با خط اصلی داستان کتاب و یا فیلم پیوند خورده است؟ چرا یک مرد غریبه (ژان کلود کریر) بایست به به نویسنده توصیه کند که این زن الان فقط از تو می خواهد دستت را روی شانه اش بگذاری؟ آیا راه دیگری برای گفتن این که از ذهن نویسنده یا کارگردان، "زن فقط ابزاری است برای عشق بازی و گوشواره آویختن و ماتیک زدن و آبغوره گرفتن و لمس دست و شانه!" نبود؟ آیا هر زنی کپی زنی دیگر است؟ آیا ما زنان روح نداریم و در جستجوی معنا نیستیم؟
http://a69.g.akamai.net/n/69/10688/v1/img5.allocine.fr/acmedia/medias/nmedia/18/74/25/25/19439947.jpg
فیلم بازی ندارد، اجرای زنده است از لحظات عادی زندگی! ژولیت بازی ندارد، او خودش است و خودش و شیفته خودش! برخی از صحنه ها آنقدر فل بداهه و با یک برداشت تهیه شده است که کلافه کننده و توهینی به بیننده است. انگار یک رپرتاژ یک برنامه تلویزیونی با تعریف و بازسازی آشنایی و لاس و ملاس زدن های عباس (یا ویلیام شیمل خواننده اپرا در نقش نویسنده انگلیسی) و ژولیت کش بیاید تا برسد به مدت یک فیلم سینمایی! و عشوه های شتری این دو برای هم جهت پر کردن رنگین نامه‌های سینمایی! اینها ملت را ابله ینداشته اند و فیلم کرده اند، گاهی هم یادشان می رود و از سر ملال به شیوه دانشجویان سینما و تئاتر شروع به اتود می کنند و به مردم دروغ می گویند و سرمست از دروغ خود باز به خودشان هم دروغ می گویند و دروغ پشت دروغ! دروغ های غیر ضروری و بیخود فیلم را از پف و پوشال پر می کند و وقت ما را می گیرد و ما را که برای دیدن سینما به سالن رفته بودیم دست می اندازد و کلافه می کند. دوره دورره بی اصالتی و بی داستانی و تظاهر است. دوره دروغگویی و دروغ سازی! دروغ های کیارستمی تمامی ندارد.
مشکل فیلم زبان نیست، مگر نه اینکه بسیاری از فیلم‌ها را به صورت دوبله شده می بینیم؟ پیام مرتجع کارگردان از هر زبانی عبور می کند و دریافت می شود. زبان فیلم، در کل مطلقاً مردانه است، در صحنه ای ژولیت به دستشویی می رود و سکانس طولانی آویختن گوشواره ها ی قزمز و رژ لب قرمز و تنظیم ماتیک ژولیت که آفیش فیلم از آن گرفته شده است، این تنظیم ماتیک قرمز چند دقیقه ای طول می کشد. در جایی هم ژولیت خانم سینه بندش را (که مثلاً تابوشکنی کرده و رفته توی کلیسا آن را در آورده) از توی کیفش در می آورد و به آقای کیارستمی (ببخشید به آقای ویلیام شیمل خواننده اپرا در نقش نویسنده!) نشان می دهد! رفتن به اتاق هتل به پیشنهاد زن در پایان و دراز کشیدن او بر روی روی تخت و در واقع اهدا کردن خود به ویلیام شیمل یا مرد نویسنده (ببخشید آقای کارگردان) آیا فانتاسم مردانه کارگردان و همه مردان ایرانی نیست؟ و چرا کیارستمی می‌خواهد این‌ها را به ما نشان بدهد؟ و راستی کجای این دیدار عاشقانه است؟ آیا شما در این فیلم عشق می بینید؟
زن اسم ندارد، یکی است مثل همه زنها، در اندیشه کیارستمی، زنها همه شبیه هم اند، (زن یعنی روژلب قرمز و سینه بند و دکلته همراه با احساسات رقیق یعنی اشک فراوان). زنها فرد یا شخصیت نیستند، هر زن کپی آن دیگریست! زن، ژولیت به دلیلی نامفهوم، سبکسر است و مبتذل، در جایی بحث "چرا من برات ماتیک قرمز زدم ندیدی؟ یا من برات گوشواره انداختم بگوشم، چرا هیچی نگفتی؟" را پیش می کشد و ایراد قدیمی و بهانه جویی احمقانه به مدل سنتی "چرا در گنچه وازه؟ چرا دم سگ درازه؟.... مگه تو نگفتی که منو کنار دریا می بری؟ اینجا و اونجا می بری؟" از زبان خانم ژولیت نق نقو آغاز می شود. صحنه هایی از رفتار و گفتار ژولیت به هر زبانی که باشد، توهین به زن و توهین به رابطه زن و مرد است. فیلم سطحی شروع شده است و در سطح می‌ماند و با پایایانی سطحی به سر می رسد. ژولیت بینوش یا نیمه ی زنانه و فرانسوی عباس کیارستمی در نگاه مردسالارش نسبت به زن، تا آن حد مرتجع می شود که هنگام دریافت جایزه خود در فستیوال کن از عباس تشکر می کند که او را با زنانگی اش (روژ لب قرمز – سینه بند و دکلته و اشک فراوان و زبونی) آشنا کرده است و به لطف حضرت عباس مفهوم جدیدی از زنانگی را دریافته است. راستی چرا ابتذال ژولیت در مصاحبه هایش ادامه پیدا می کند؟
توجه داشته باشید که ژولیت بینوش میراث دار زنان آزاده‌ای چون سیمون دوبوار و مارگارت دوراس و یا فرانسواز ساگان نیست، ژولیت از تبار زنان عروسکی و باربی هاست. زنانگی برای ژولیت و زن درون فیلم یعنی ماتیک قرمز و سینه بند و پیراهن دکلته و گوشواره و ناز و قمیش و اشک و آبغوره! زنانگی ژولیت نه از جنس آزادگی و شعور، بلکه از جنس زنانگی تجارتی و مبتذل آگهی های تجارتی و سریالهای تلویزیونی است.
مصاحبه عباس کیارستمی (بخش یک و دو

و ورسیون فرانسوی حرفهای کیارستمی از زبان ژولیت بینوش

بشنوید تا ببینید تا کجا می شود دروغ گفت!
تا کجا می توان کوته فکر و سبکسر بود!
تا کجا می توان کلیشه ای بنجل از زن فرانسوی بود و به این شیوه نازل شیفته هنرنمایی خود شد؟
صحنه هایی از فیلم «رونوشت برابر اصل»: یک و دو و سه و چهار

Libellés :


This page is powered by Blogger. Isn't yours?