lundi, mars 26, 2012
دو اجرای زیبا از دایی وانیای چخوف
خلاصه داستان: وقایع، از یک گردهمآیی خانوادگی در تابستان در خانه ای واقع در یک شهرک ییلاقی می گذرد، جایی دور از پایتخت و مراکز هنری و جنبش های فکری و فرهنگی. خانه جهیزیه زن اول پروفسور بازنشسته سربریاکف است که پس از فوت همسرش، با زنی بسیار جوان و زیبا ازدواج کرده و به شهر رفته است و امورات ملک را خانواده همسر مرحومش می چرخانند. دایی وانیا و ناتاشا ارکان اصلی خانه هستند و مثل همه اعیان رو به افول هنوز کلفت و نوکری دارند. دکتر هم هست که در آن خانه دور افتاده، گاه سری به آنها می زند. بازگشت پروفسور با زن جوانش برای گذراندن تابستان در ییلاق و همچنین فروش خانه و ملکی که از زنش به او ارث رسیده نظم زندگی آرام و غم انگیز ساکنان خانه را به هم می زند.
ناتاشا عاشق دکتر است و با آرزوی وصل و ازدواج با دکتر زندگی را می گذراند. وانیا مانند دکتر، عاشق النا یا یلنا (به مانند هلن ترویا پر از عشاق دل خسته و خانه خراب کن) است. پروفسور همه در خدمتش هستند چون پولدارتر است همه را به کار می گمارد و چون پولدارتر است النا به او شوهر کرده است و ناچار است با او بماند.
تمام تابستان در ییلاق، قلب های گرم و زنده ساکنان خانه با عشق و امید به نقشه کشیدن و آروزی رسیدن به سعادت و میل به ساختن آینده می طپد. در دو پرده آخر، همه نقشه ها به باد می رود و کاخ رویاها، به سادگی مانند خانه ای شنی در برابر اولین امواج واقعیت فرو می ریزد.
هیچ اهمیتی ندارد که النا عاشق دکتر باشد یا وانیا، چون در هر حال، النا به زندگی با پروفسور ادامه خواهد داد. اما فاجعه در تصمیم پروفسور برای فروش ناگهانی خانه است. خانه ای که میراث خاندان مادری است و محل زندگی ناتاشا و وانیا و پدر و مادر پیر و دو خدمتکار و ممر درآمد و تآمین زندگی شان است. ساکنان خانه، در خلال سالها سخت کار کرده اند و هیچ اندوخته ای ندارند. نه عشقی، نه امیدی، نه خانواده ای. جز خانه چیزی برایشان باقی نمانده است و نداشته اند و حالا خانه هم دارد به باد می رود.
فکر فروش خانه و سایر فجایع کوچکتر، وانیا را به عصیان می کشاند. عصیانی برای شلیک به سوی پروفسور، اقدامی برای پایان گذاشتن به این انتظار بیهوده و رنجبار. تیرش مانند پرتاب تیری در تاریکی، عملی از سر یأس است. تیرش به سوی دیگری به خطا می رود. وانیا سپس تصمیم به خودکشی می گیرد اما منصرفش می کنند. وانیا و ناتاشا و اهالی خانه، پس از رفتن النا و پوفسور و دکتر، علیرغم همه رنج ها، و علیرغم زندگی مرگبار، به زیستن ادامه خواهند داد و باز هم خواهند ماند. پایان نمایش، با تکرار کلمات قطعه پایانی اوپوس 26 شماره 3 از راخمانینف آهنگسار روسی و هم عصر آنتوان چخوف از زبان ناتاشا است.
ناتاشا جمله «ما باز هم خواهیم ماند» را تکرار می کند. آنها به زندگی ادامه خواهند داد و باز هم کار خواهند کرد تا روزی بشریت به سعادت دست یابد. چرا که همه چیز در تداوم است و سعادت آیندگان مرهمی بر ناکامی های پیشینیان خواهد بود. رنج های ما هرگز بیهوده نبوده است و ما روزی به آرامش دست خواهیم یافت.
***
Libellés : Chekhov, Film, Théâtre
vendredi, mars 04, 2011
سه خواهر: زنانی با فرهنگی فراتر از زمان و مکان خویش
سه خواهر آنتون چخوف، در سال 1900 نوشته شده است و در سال 1901 به کارگردانی استانیسلاسکی به روی صحنه رفته است. داستان سه خواهر، بر روی زندگی یک فرد متمرکز نیست بلکه زندگی گروهی را در چهار مقطع پایان قرن نوزده و در طلوع قرن بیستم نشان می دهد. «سه خواهر» تراژدی زنانی و مردمانی است با فرهنگی فراتر از زمان و مکان خویش، مردمانی دچار خلاء و ملال در زندگی، گروهی که به نسبت زمان و مکانی که در آن زندگی می کنند بیشتر می دانند و مستحق زندگی بهتری هستند. گروهی که گذشته بر آنان سنگینی می کند و آینده مانند رویایی دست نیافتنی است و آنها بین گذشته و آینده له می شوند و زمان حاضر، در عین تلاشی که می کنند تا در هر حال بد نگذرد، قافله عمر با شتاب بر آنها می گذرد و از چنگ شان می گریزد. پس از اجرای باشکوه «باغ آلبالو» در تئاتر لاکولین، «سه خواهر» به کارگردانی آلن فرانسون تا 28 مارس در کمدی فرانسز به روی صحنه است.نمایش در روز یکشنبه پنجم مه، روز تولد ایرنا و جشن بیست سالگی او آغاز می شود. یک سالی از مرگ پدر می گذرد و پدر ده سال آخر عمرش مسکو را ترک کرده و زندگی را در یک خانه ییلاقی در شهرستان به سر آورده، سه دختر داشته که ماشا در هیجده سالگی به معلمی در همان شهرستان شوهر کرده است. او همیشه دنبال عشق است و عزای زندگی اش را گرفته است. الگا، دختر بزرگتر درس می دهد و سخت کار می کند و برادرشان، تنها پسر خانواده، آندره ئی، عاشق ناتاشا، یک دختر شهرستانی تازه به دوران رسیده شده و معاشران آنها، افسرانی هستند که در حال گذراندن مأموریت خود در منطقه اند.
در «سه خواهر» همگی پرسوناژها بین بیست تا سی سال دارند فقط چبوتکین پزشک شصت ساله است و آنفسیا دایه دختران، هشتاد ساله و فراپونت، دفتردار که گوشش سنگین است و سن اش بالاست.ایرنا جوان ترین است و نمایش با جشن تولد بیست سالگی او آغاز می شود. ماجرای سه خواهر ماجرای یک فرد نیست بلکه سرنوشت یک گروه است که ما آنها را در برش هایی از زندگی شان، در چهار موقعیت خاص می بینیم. جوانها، ایرنا و بارون می خواهند کار کنند و آرزوها دارند. این جمع بالغ و جوان در جستجوی خوشبختی است اما برای رسیدن به آن کاری نمی کند و تقدیر خود را ادامه می دهد و از نرسیدن به خوشبختی که مستحق اش است در رنج است. چیزی که به عقیده ورشنین "پایه ریزی آینده برای بشریت" است. او می گوید ممکن است ما خوشبخت نباشیم ولی قرنها بعد، بشریت به خوشبختی دست خواهد یافت و کار و رنج ما ساختن آینده ای بهتر برای نسل های بعدی است.
در پرده اول با همه شخصیت ها آشنا می شویم و همراه با آنها زندگی می کنیم و پیر می شویم بدون این که بفهمیم چرا رنج می کشیم. دختران از یک سوگواری بزرگ، از مرگ پدر می آیند و یک سال پس از مرگ پدر این اولین جشن آنهاست و زندگی ادامه دارد. در میان افسران، بارون یک سالی می شود که به ایرنا علاقمند است و از سوی دیگر واسیلیس واسیلیویچ هم هست که افسر خشنی است. او در پرده اول در حین جر وبحث می گوید که حاضر است یک گلوله در مغز بارون خالی کند. ورشنین تازه از مسکو آمده و آمدن کسی از مسکو به جشن تولد ایرنا شور و حالی می بخشد و به ماشا که در ملال می لولد و قطعه شعری را می خواند که تمامش را به یاد نمی آورد و دیگر نمی داند از کیست. پرده اول با پیشنهاد ازدواج آندره ئی به ناتاشا پایان می یابد. آرزوی هر سه دختر بازگشت به مسکو است ولی برای بازگشت هیچ اقدامی نمی کنند.
در پرده دوم ازدواج آندره ئی و ناتاشا صورت گرفته و نوزادی دارند. از پرده قبل تا حالا، قریب بیست و یک ماه گذشته است و زمستان است و جشن است ولی ناتاشا که مدیریت همه امورات داخلی منزل را به عهده گرفته است، موزیسین ها را به بهانه بیماری کودک روانه می کند. آندره وقت خود را به قمار می گذراند و قرض بالا آورده و ناتاشا مدام در خانه پیشروی می کند و به بهانه کودکش، اتاق و جای دخترها را می گیرد و از آن طرف از مخارج سوخت و موزیسین و یا شادی و رفاه آنها می کاهد و صرفه جویی می کند و خودش با یکی از مقامات شهرداری، پروپوپوف سر و سری دارد. ایرنا در اداره تلگراف کار می کند و ناراضی است و الگا کار زیاد لحظه ای برای استراحت برایش نمی گذارد و زندگی با سختی و بی مهری و خالی می گذرد و هر روز بدتر از قبل می شود و آنها می خواهند به مسکو برگردند ولی برای بازگشت هیچ اقدامی نمی کنند و زمان می گذرد.در پرده سوم، قریب چهار سالی از پرده اول گذشته و در شهر آتش سوزی است و وضعیت متشنج است. ناتاشا که کاملاً اختیار خانه را به دست گرفته و به بهانه فرزند دوم دارد اتاق دوم خواهران را صاحب می شود و از آن طرف آندره ئی که می رود به قمار و خانه را گرو گذاشته و همه چیز دارد بر باد می رود و زمان که به راحتی و کندی و بیحاصل می گذرد و هیچ آرزویی به تحقق نمی پیوندد. ماشا و ورشنین که عشقی بی فرجام را در ناامیدی آغاز کرده اند. ایرنا سرانجام تصمیم می
گیرد در غیبت عشق، با بارون ازدواج کند. دکتر مست کرده از روی بی توجهی ساعت مادرشان را می شکند و زمانی که دستخوش حریق است و به باد می رود. فصل سوم یا پاییز زندگی در این حریق آرزوها، اما مگر جز این راهی هم هست؟ آیا حریق حقیقی، همان حریق زمان نیست که سرانجام همه چیز و همه کس را با خود خواهد برد و از همه زندگی، جز تلی از خاکستری چیزی به جا نخواهد ماند؟در فصل آخر، چهار سال بعد، در آخر تابستان است، ارتشی ها دارند از شهر می روند و ورشنین به همچنین. الگا علیرغم میل قلبی اش مدیر مدرسه شده او با خود دایه اش را از خانه می برد. شاید پیرزن تنها فرد خوشبخت داستان باشد که زندگیش با فلاکت تمام نمی شود و زیر حمایت الگا دوران پیری و بازنشستگی خود را در آسایش خواهد گذراند وگرنه ناتاشا داشت در فصل قبلی جوابش می کرد. بارون که از ارتش استعفا داده و قرار است فردا با ایرنا ازدواج کند، امروز ظهر با واسیلی
واسیلوویچ دوئل دارد و همه این واقعه را از ایرنا پنهان می کنند.سرلیونی گلوله ای که در فصل اول حرفش را زده بود در فصل آخر سرانجام در مغز بارون خالی خواهد کرد. اگر در فصل اول و آغاز بهار زندگی شاهد سر گرفتن عروسی آندره ئی و ناتاشا، دو فرد از دو طبقه اجتماعی مختلف هستیم، در فصل چهارم می بینیم که بی دلیل عروسی بارون و ایرنا که در راه بود به عزا تبدیل شد و همه امیدها و آروزها بر باد رفت. ایرنا که قرار بود معلم شود و با بارون به منطقه جدید برود در پایان نمایش می پذیرد که بازگشت به مسکو و ساختن رویاها آسان نیست و تن به تقدیر خویش می سپارد و علیرغم مرگ بارون به شغل معلمی در شهر جدید اقدام خواهد کرد. در پایان هر سه خواهرناظر رفتن ارتشیان از شهر هستند. الگا می گوید: «آه، خواهرانم، عزیزانم، زندگی ما تمام نشده، زندگی کنیم.» بله علیرغم همه چیز زندگی همچنان ادامه دارد.
فاجعه زندگی سه خواهر در این است که تعدادی کمی آنها را درک می کنند و کسب فرهنگ و دانستن چهار زبان و چیزهای دیگر در یک شهرستان کوچک و دور از محیط تپنده فرهنگی بلایی است که مانند خوره روح آنان را می جود. برای که و برای چه؟ این انزوای فرهنگی در شرایطی که اکثریت اسیر گرسنگی و فقر و بی پناهی هستند به چه درد می خورد؟ و چرا رفاهی که داشتند آهسته آهسته بلعیده می شود و توسط نوکیسه ها حیف و میل می شود؟ روز سعادت همگی چه زمانی خواهد بود؟ در خلال نمایش، پرسوناژهای مختلف در مورد هدف و چگونگی و معنایابی برای زندگی تلاش می کنند؟ آیا پاسخی هست؟ آیا روزی خواهیم فهمید که چرا رنج کشیده ایم و آیا رنجی که کشیده ایم بیهوده بوده است و یا نه؟
چخوف هنگام نوشتن این نمایشنامه زندگی سه زن فراتر از زمان خود، سه زن نویسنده، در ابتدا خواهران برونته را مد نظر داشته است. امیلی، شارلوت و آن برونته برای چخوف الگویی می شوند تا نمایشنامه سه خواهر را بر پایه زندگی این سه خواهر و برادرشان بنا کند و آن را از بسیاری از لحظات خرد و ریز زندگی سرشار کند. گر چه چخوف در سال 1890 سه خواهر اوتیلا و مارگاریتا و اویلینیا زیمرمن را در ساخارین ملاقات کرده بود نیز بر او تأثیر فراوان گذاشتند و سرانجام در سال 1900 نمایشنامه «سه خواهر» را نوشت که در ژانویه 1901 برای اولین بار در مسکو با کارگردانی استانیسلاوسکی به روی صحنه آمد.در اجرای آلن فرانسون، او بسیار وفادار به روش استانیسلاوسکی عمل کرده است و تأثیر پژوهشی عمیق برای تحلیل متن برای کشف لایه های پنهان نمایشنامه، در اجرا به خوبی مشهود است. شخصیت ها همگی گوشت و خون دار و زنده بر روی صحنه حضور دارند و انگار بایست همینطوری ها اجرا می شده است. آلن فرانسون از همه امکانات صحنه و فضای صحنه در چهارچوب متن کمک می گیرد و اجرایی دلنشین از نمایشنامه دوست داشتنی چخوف ارائه می دهد. گرچه برخی از لحظات میزانسن خواهران مصنوعی به نظر می رسد و بی دلیل در آخر صحنه دور خود می چرخند اما در کل دیدن «سه خواهر» چخوف به کارگردانی آلن فرانسون نعمت و غنیمتی است و لحظاتی از یاد نرفتنی و سرشار از زیبایی و شعر و زندگی و بازی را با چخوف سپری خواهیم کرد.
عکس های بالا از اجرای «سه خواهر» به کارگردانی آلن فرانسون است و دو عکس پایین از میزانسن استانیسلاسکی و سرانجام یک صفحه نمایشنامه به خط چخوف
/ راز باغ آلبالو/ نمایشگاه چخوف در آوینیون/ یک قرن نوشتن و تبعید /باغ آلبالو در تئاتر لاکولین
Libellés : Chekhov, Littérature, Théâtre
dimanche, juillet 18, 2010
سه نمایش کوتاه از چخوف
«خرس»، «شب وحشی»و «خواستگاری» سه نمایش کوتاه کمدی از آنتون چخوف در شهر آوینیون به روی صحنه است. در این سه نمایش کوتاه هوشیاری و طنز و شناخت چخوف از جامعه اش به خوبی مشهود است. چخوف جامعه سنتی روسیه را که به سوی مدرنیسم می آید و ناچار است قالب های سنتی را بشکند و اخلاقیاتی در خور زمانه ایجاد کند و ب هاصطلاح پوست بیندازد را در این سه نمایش کوتاه به خوبی نشان می دهد.«شب وحشی» ماجرای زن جوانی است که شوهری پیر دارد و در کنار همسرش به رابطه ای گرم تر نیازمند است، او خود را به بیماری می زند و همیشه هم یکی پیدا می شود که خود را به دکتری بزند و هفته ای یک بار برای معاینه و معالجه زن جوان به خانه شان سر بزند.
«خواستگاری»، ماجرای خواستگاری دو ملاک ثروتمند و مجرد که از کودکی همدیگر را می شناسند و در همسایگی هم زندگی می کنند است، مرد برای خواستگاری رفته است ولی بگومگوهایشان از همان آغاز بر سر ملکی پیش پا افتاده شروع می شود و کشکمکش شروع می شود. جالب اینست که هیچ با هم توافق ندارند ولی سرانجام تصمیم می گیرند که با هم ازدواج کنند و به دعواهایشان ادامه بدهند.
سه زن و سه مرد و یک ویولونیست از این سه نمایش کوتاه اجرای دلنشین و به یاد ماندنی به وجود آورده اند که یاد رند دوران خویش، آنتون چخوف را در دل همه گرامی می دارد.
lundi, avril 26, 2010
آنتوان ویتز: متعهد و هنرمند
آنتوان ویتر، (1930-1990) بازیگر و کارگردان و مترجم و فعال چپ سیاسی، یکی از احترام برانگیزترین و شریف ترین هنرمندان فرانسه بود. آنتوان ویتز که چندی پیش در تئاتر کولین بیستیمن سالگرد غیبت اش را گرامی داشتند، به نسل هنرمندان پس از جنگ جهانی دوم تعلق دارد، او آثار چخوف و مایاکوفسکی و شولوخف را به فرانسه ترجمه کرده و در عین بازیگری و کارگردانی، فعال چپ سیاسی و عضو حزب کمونیست فرانسه بود، اما زمانی که شوروی افغانستان را به تصرف خود درآورد از حزب کمونیست بیرون آمد. یکی از این فرزندان خلف انقلاب کبیر و آزادیخواهانه فرانسه، آنتوان ویتر بود.زنده باد آزادی!
آزادی! آزادی! آزادی!
vendredi, avril 03, 2009
آلبالو یا گیلاسش مهم نیست مهم باغی است باشکوه و زیبایی تمام در پشت پنجره ی زندگی! باغ رویا! باغ بهشت! باغی در آن سوی پنجره که در همه ی لحظات نمایش حضور دارد و در سکوت زیبای خود به زوال دردناک اشرافیت و رشد دردناک بشریت می نگرد. "باغ آلبالو" یکی از زیباترین نمایشنامه هایی است که خوانده ام و بازخوانی اش هرگز خسته ام نمی کند که هر بار سعادتی است.البته از "باغ آلبالو" اجراهای بی ربطی هم دیده ام که کلافه ام کرده است و بی صبرانه انتظار پایان نمایش و یا آنتراکت را کشیده ام. یکی از آن ها اجرای "باغ آلبالو" به کارگردانی ژرژ لاواندن (یکی از نوع علی رفیعی ) در تئاتر اودئون (آتلیه برتیه) پاریس بود.
طراحی صحنه نمایش عبارت بود از صحنه ی شیب دار ی مانند میزی بزرگ که بازیگران در حین ایفای نقش ناچار بودند به صورت عادی بر روی آن عبور کنند و کارگردان نابغه به فکرش رسیده بود که در هر صحنه، بازیگران دیگر در دو طرف صحنه بر روی این سطح شیب دار، بیلیارد بازی کنند و مجسم کنید وضعیت زنان بازیگر با دامنهای بلند و کفش پاشنه بلند که ناچار بودند روی میز بیلیارد کج و توپ هایی که زیر پایشان رد می شود ایفای نقش کنند؟
حالا چرا کج؟
و حالا چرا بیلیارد بازی روی میز؟ این را از کارگردان نابغه اش باید پرسید. من هنوز پس از این همه سال، حیران از اینم که در کارگردانی های علی رفیعی چرا از "آنتیگونه" سوفکل که یک تراژدی یونان باستان بود تا "عروسی خون" که نمایشنامه ای از یک شاعر اسپانیایی معاصر است همیشه صحنه ها کج و کوله است! شاید علی رفیعی هم مثل ژرژ لاواندن دنیا را کج می بیند!
بگذریم، در اجرای دیگری از "باغ آلبالو" در پایان نمایش فیزر مستخدم پیر لخت مادرزاد به روی صحنه می آمد! حالا چرا؟ این را هم باز از کارگردان نابغه اش پرسید! چون هوای روسیه که همیشه خنک و غالباً سرد است!
به هر حال، طی دو هفته گذشته دو نمایش از چخوف دیدم که اولی "دایی وانیا" به کارگردانی کلودیا استاویسکی در تئاتر بوف دو نور بود که باز به دلیل کارگردانی ضعیف و غریب نمایش، دیدن آن را به شما توصیه نمی کنم و دومی "باغ آلبالو" به کارگرانی آلن فراسون در تئاتر لا کولین که نمایش همه زیبایی متن و ظرافت هنر نویسنده و اصالت اثر را به کمک بازیگران توانایش به روی صحنه آورد.لحظه ی رسیدن خبر فروش خانه و لحظه ی ترک خانه مانند عزای عمومی است. جشن و مهمانی به عزا و سوگ و سپس به دربه دری ساکنان خانه تمام می شود. بازی هنرمندانه ی بازیگران این لحظات تکان کننده و متأثرکننده را به شیوه ای از یاد نرفتنی در خاطره مان حک می کند. جملات پایانی نمایش توسط فیزر مستخدم پیر: ... (با حسرت آه مىكشد) صبر نكرد تا من
ببينمش. درخت جوان، جنگل سبز! (زمزمههاى درهم و برهمى مىكند) عمر طورى گذشته كه انگار من اصلاً زندگى نكردهام. (دراز مىكشد) كمى دراز مىكشم. ديگر حال ندارى، يك ذره هم حال ندارى، آه، اى... به درد نخور! (بىحركت دراز مىكشد)دیشب پی بردم چرا نمایشنامه های چخوف را دوست دارم چون سرشار از لحظات و حس های واقعی آدمهای گوناگون است. وقایع و حوادث و سوانح بر افراد فرود می آیند، آدمها زنده اند و زندگی نمی کنند و زندگی بر آنها گذر می کند. زمان می گذرد و با این همه آدمها با امیدی واهی به آینده و به چیزی که نامش "زندگی" است ادامه می دهند. دست آخر از باغ با شکوه آلبالو و فرهنگ و عشق و زندگی و آرزو هیچ چیز به جا نمی ماند، هیچ!
و باز دیشب پی بردم کمتر کسی مانند چخوف آدمها در جایگاه طبقاتی خود به این کمال و زیبایی و با همه ابعادش به این خوبی ترسیم کرده است. حالا این انسان"خود اگر شاهکار خدا بود، یا نبود". آدمها با همه ی عیبها و حسن ها و شعبده و طراوت شان وجود دارند و بعد هم لحظه ای می رسد که دیگر نیستند! به همین سادگی!
همراه بروشور نمایش چهار عکس از اجرای استانیسلاوسکی از نمایش "باغ آلبالو" ضمیمه شده بود که آن چهار عکس را برای شما اینجا گذاشته ام. تحلیل و درک درستی از عمق نمایشنامه و لحظات تکان دهنده و یا خنده دار نمایش که بخشی از زندگی است، کارگردان را به سوی اصل، و وفاداری به اصل نمایشنامه رسانیده بود که به اجرایی زیبا و عمیق و زنده و سرشار از لحظات غنی منجر شده بود. "باغ آلبالو" اثر آنتوان چخوف تا دهم ماه مه در تئاتر لا کولین به روی صحنه است. "باغ آلبالو" را به هیچ وجه از دست ندهید.راز باغ آلبالوی چخوف
Libellés : Chekhov, Littérature, Théâtre
mercredi, juin 06, 2007
راز "باغ آلبالو" ی چخوف
رانوسكايا: آه، چه گناهى كه مرتكب شدم! من هميشه مثل يك زن احمق پولهايم را هدر دادهام. با مردى ازدواج كردم كه چيزى جز قرض بالا آوردن بلد نبود، شوهرم از افراط در مصرف شامپاين مرد. وحشتناك مىنوشيد. بعد، در يك ساعت نحس، عاشق شدم و با مرد ديگرى رفتم و درست همان موقعها - اين اولين مكافات بود كه پس دادم - يك ضربهى بيرحمانه... توى همين رودخانه، اينجا... پسر كوچك من غرق شد و من به خارجه رفتم كه ديگر برنگردم و ديگر هرگز اين رودخانه را نبينم. چشمهايم را بستم و مثل اين كه سرگيجه داشته باشم فرار كردم و آن مرد، بىشرمانه، بيرحمانه و وحشيانه مرا تعقيب كرد. من در »منتون« يك ويلا خريدم. چون او آنجا مريض شده بود. سه سال آزگار آرامش نداشتم. مرد مريض عذابم داد، بيماريش خستهام كرد. بعد، سال پيش وقتى ويلايم را فروختم تا قرضهايم را بپردازم، به پاريس رفتم و در آنجا او هست و نيستم را دزديد و با زن ديگرى فرار كرد و من به فكرش افتادم كه با سم انتحار كنم. خيلى احمقانه و تحقيرآميز بود! و ناگهان دلم هواى برگشتن به روسيه را كرد. به كشور خودم، با دختر كوچكم... (اشكهايش را پاك مىكند) خداى من، به من رحم كن. گناهانم را ببخش! ديگر مرا مجازات نكن! (تلگرافى از جيب درمىآورد) اين امروز از پاريس رسيده. او از من مىخواهد كه ببخشمش، التماس مىكند كه به پاريس برگردم. (تلگراف را پاره مىكند) اين صداى موسيقى نيست كه بگوشم مىخورد؟ (گوش مىكند)Libellés : Chekhov, Littérature, Théâtre






















