چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: راز "باغ آلبالو" ی چخوف

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, juin 06, 2007

راز "باغ آلبالو" ی چخوف

رانوسكايا: آه، چه گناهى كه مرتكب شدم! من هميشه مثل يك زن احمق پول‏هايم را هدر داده‏ام. با مردى ازدواج كردم كه چيزى جز قرض بالا آوردن بلد نبود، شوهرم از افراط در مصرف شامپاين مرد. وحشتناك مى‏نوشيد. بعد، در يك ساعت نحس، عاشق شدم و با مرد ديگرى رفتم و درست همان موقع‏ها - اين اولين مكافات بود كه پس دادم - يك ضربه‏ى بيرحمانه... توى همين رودخانه، اينجا... پسر كوچك من غرق شد و من به خارجه رفتم كه ديگر برنگردم و ديگر هرگز اين رودخانه را نبينم. چشمهايم را بستم و مثل اين كه سرگيجه داشته باشم فرار كردم و آن مرد، بى‏شرمانه، بيرحمانه و وحشيانه مرا تعقيب كرد. من در »منتون« يك ويلا خريدم. چون او آنجا مريض شده بود. سه سال آزگار آرامش نداشتم. مرد مريض عذابم داد، بيماريش خسته‏ام كرد. بعد، سال پيش وقتى ويلايم را فروختم تا قرض‏هايم را بپردازم، به پاريس رفتم و در آنجا او هست و نيستم را دزديد و با زن ديگرى فرار كرد و من به فكرش افتادم كه با سم انتحار كنم. خيلى احمقانه و تحقيرآميز بود! و ناگهان دلم هواى برگشتن به روسيه را كرد. به كشور خودم، با دختر كوچكم... (اشكهايش را پاك مى‏كند) خداى من، به من رحم كن. گناهانم را ببخش! ديگر مرا مجازات نكن! (تلگرافى از جيب درمى‏آورد) اين امروز از پاريس رسيده. او از من مى‏خواهد كه ببخشمش، التماس مى‏كند كه به پاريس برگردم. (تلگراف را پاره مى‏كند) اين صداى موسيقى نيست كه بگوشم مى‏خورد؟ (گوش مى‏كند)
باغ آلبالو، پرده دوم
عکس چخوف در نوزده سالگی

Libellés : , ,




<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?