mercredi, juin 06, 2007
راز "باغ آلبالو" ی چخوف
رانوسكايا: آه، چه گناهى كه مرتكب شدم! من هميشه مثل يك زن احمق پولهايم را هدر دادهام. با مردى ازدواج كردم كه چيزى جز قرض بالا آوردن بلد نبود، شوهرم از افراط در مصرف شامپاين مرد. وحشتناك مىنوشيد. بعد، در يك ساعت نحس، عاشق شدم و با مرد ديگرى رفتم و درست همان موقعها - اين اولين مكافات بود كه پس دادم - يك ضربهى بيرحمانه... توى همين رودخانه، اينجا... پسر كوچك من غرق شد و من به خارجه رفتم كه ديگر برنگردم و ديگر هرگز اين رودخانه را نبينم. چشمهايم را بستم و مثل اين كه سرگيجه داشته باشم فرار كردم و آن مرد، بىشرمانه، بيرحمانه و وحشيانه مرا تعقيب كرد. من در »منتون« يك ويلا خريدم. چون او آنجا مريض شده بود. سه سال آزگار آرامش نداشتم. مرد مريض عذابم داد، بيماريش خستهام كرد. بعد، سال پيش وقتى ويلايم را فروختم تا قرضهايم را بپردازم، به پاريس رفتم و در آنجا او هست و نيستم را دزديد و با زن ديگرى فرار كرد و من به فكرش افتادم كه با سم انتحار كنم. خيلى احمقانه و تحقيرآميز بود! و ناگهان دلم هواى برگشتن به روسيه را كرد. به كشور خودم، با دختر كوچكم... (اشكهايش را پاك مىكند) خداى من، به من رحم كن. گناهانم را ببخش! ديگر مرا مجازات نكن! (تلگرافى از جيب درمىآورد) اين امروز از پاريس رسيده. او از من مىخواهد كه ببخشمش، التماس مىكند كه به پاريس برگردم. (تلگراف را پاره مىكند) اين صداى موسيقى نيست كه بگوشم مىخورد؟ (گوش مىكند)Libellés : Chekhov, Littérature, Théâtre






















