lundi, mars 26, 2012
دو اجرای زیبا از دایی وانیای چخوف
خلاصه داستان: وقایع، از یک گردهمآیی خانوادگی در تابستان در خانه ای واقع در یک شهرک ییلاقی می گذرد، جایی دور از پایتخت و مراکز هنری و جنبش های فکری و فرهنگی. خانه جهیزیه زن اول پروفسور بازنشسته سربریاکف است که پس از فوت همسرش، با زنی بسیار جوان و زیبا ازدواج کرده و به شهر رفته است و امورات ملک را خانواده همسر مرحومش می چرخانند. دایی وانیا و ناتاشا ارکان اصلی خانه هستند و مثل همه اعیان رو به افول هنوز کلفت و نوکری دارند. دکتر هم هست که در آن خانه دور افتاده، گاه سری به آنها می زند. بازگشت پروفسور با زن جوانش برای گذراندن تابستان در ییلاق و همچنین فروش خانه و ملکی که از زنش به او ارث رسیده نظم زندگی آرام و غم انگیز ساکنان خانه را به هم می زند.
ناتاشا عاشق دکتر است و با آرزوی وصل و ازدواج با دکتر زندگی را می گذراند. وانیا مانند دکتر، عاشق النا یا یلنا (به مانند هلن ترویا پر از عشاق دل خسته و خانه خراب کن) است. پروفسور همه در خدمتش هستند چون پولدارتر است همه را به کار می گمارد و چون پولدارتر است النا به او شوهر کرده است و ناچار است با او بماند.
تمام تابستان در ییلاق، قلب های گرم و زنده ساکنان خانه با عشق و امید به نقشه کشیدن و آروزی رسیدن به سعادت و میل به ساختن آینده می طپد. در دو پرده آخر، همه نقشه ها به باد می رود و کاخ رویاها، به سادگی مانند خانه ای شنی در برابر اولین امواج واقعیت فرو می ریزد.
هیچ اهمیتی ندارد که النا عاشق دکتر باشد یا وانیا، چون در هر حال، النا به زندگی با پروفسور ادامه خواهد داد. اما فاجعه در تصمیم پروفسور برای فروش ناگهانی خانه است. خانه ای که میراث خاندان مادری است و محل زندگی ناتاشا و وانیا و پدر و مادر پیر و دو خدمتکار و ممر درآمد و تآمین زندگی شان است. ساکنان خانه، در خلال سالها سخت کار کرده اند و هیچ اندوخته ای ندارند. نه عشقی، نه امیدی، نه خانواده ای. جز خانه چیزی برایشان باقی نمانده است و نداشته اند و حالا خانه هم دارد به باد می رود.
فکر فروش خانه و سایر فجایع کوچکتر، وانیا را به عصیان می کشاند. عصیانی برای شلیک به سوی پروفسور، اقدامی برای پایان گذاشتن به این انتظار بیهوده و رنجبار. تیرش مانند پرتاب تیری در تاریکی، عملی از سر یأس است. تیرش به سوی دیگری به خطا می رود. وانیا سپس تصمیم به خودکشی می گیرد اما منصرفش می کنند. وانیا و ناتاشا و اهالی خانه، پس از رفتن النا و پوفسور و دکتر، علیرغم همه رنج ها، و علیرغم زندگی مرگبار، به زیستن ادامه خواهند داد و باز هم خواهند ماند. پایان نمایش، با تکرار کلمات قطعه پایانی اوپوس 26 شماره 3 از راخمانینف آهنگسار روسی و هم عصر آنتوان چخوف از زبان ناتاشا است.
ناتاشا جمله «ما باز هم خواهیم ماند» را تکرار می کند. آنها به زندگی ادامه خواهند داد و باز هم کار خواهند کرد تا روزی بشریت به سعادت دست یابد. چرا که همه چیز در تداوم است و سعادت آیندگان مرهمی بر ناکامی های پیشینیان خواهد بود. رنج های ما هرگز بیهوده نبوده است و ما روزی به آرامش دست خواهیم یافت.
***
Libellés : Chekhov, Film, Théâtre






















