vendredi, mars 04, 2011
سه خواهر: زنانی با فرهنگی فراتر از زمان و مکان خویش
سه خواهر آنتون چخوف، در سال 1900 نوشته شده است و در سال 1901 به کارگردانی استانیسلاسکی به روی صحنه رفته است. داستان سه خواهر، بر روی زندگی یک فرد متمرکز نیست بلکه زندگی گروهی را در چهار مقطع پایان قرن نوزده و در طلوع قرن بیستم نشان می دهد. «سه خواهر» تراژدی زنانی و مردمانی است با فرهنگی فراتر از زمان و مکان خویش، مردمانی دچار خلاء و ملال در زندگی، گروهی که به نسبت زمان و مکانی که در آن زندگی می کنند بیشتر می دانند و مستحق زندگی بهتری هستند. گروهی که گذشته بر آنان سنگینی می کند و آینده مانند رویایی دست نیافتنی است و آنها بین گذشته و آینده له می شوند و زمان حاضر، در عین تلاشی که می کنند تا در هر حال بد نگذرد، قافله عمر با شتاب بر آنها می گذرد و از چنگ شان می گریزد. پس از اجرای باشکوه «باغ آلبالو» در تئاتر لاکولین، «سه خواهر» به کارگردانی آلن فرانسون تا 28 مارس در کمدی فرانسز به روی صحنه است.نمایش در روز یکشنبه پنجم مه، روز تولد ایرنا و جشن بیست سالگی او آغاز می شود. یک سالی از مرگ پدر می گذرد و پدر ده سال آخر عمرش مسکو را ترک کرده و زندگی را در یک خانه ییلاقی در شهرستان به سر آورده، سه دختر داشته که ماشا در هیجده سالگی به معلمی در همان شهرستان شوهر کرده است. او همیشه دنبال عشق است و عزای زندگی اش را گرفته است. الگا، دختر بزرگتر درس می دهد و سخت کار می کند و برادرشان، تنها پسر خانواده، آندره ئی، عاشق ناتاشا، یک دختر شهرستانی تازه به دوران رسیده شده و معاشران آنها، افسرانی هستند که در حال گذراندن مأموریت خود در منطقه اند.
در «سه خواهر» همگی پرسوناژها بین بیست تا سی سال دارند فقط چبوتکین پزشک شصت ساله است و آنفسیا دایه دختران، هشتاد ساله و فراپونت، دفتردار که گوشش سنگین است و سن اش بالاست.ایرنا جوان ترین است و نمایش با جشن تولد بیست سالگی او آغاز می شود. ماجرای سه خواهر ماجرای یک فرد نیست بلکه سرنوشت یک گروه است که ما آنها را در برش هایی از زندگی شان، در چهار موقعیت خاص می بینیم. جوانها، ایرنا و بارون می خواهند کار کنند و آرزوها دارند. این جمع بالغ و جوان در جستجوی خوشبختی است اما برای رسیدن به آن کاری نمی کند و تقدیر خود را ادامه می دهد و از نرسیدن به خوشبختی که مستحق اش است در رنج است. چیزی که به عقیده ورشنین "پایه ریزی آینده برای بشریت" است. او می گوید ممکن است ما خوشبخت نباشیم ولی قرنها بعد، بشریت به خوشبختی دست خواهد یافت و کار و رنج ما ساختن آینده ای بهتر برای نسل های بعدی است.
در پرده اول با همه شخصیت ها آشنا می شویم و همراه با آنها زندگی می کنیم و پیر می شویم بدون این که بفهمیم چرا رنج می کشیم. دختران از یک سوگواری بزرگ، از مرگ پدر می آیند و یک سال پس از مرگ پدر این اولین جشن آنهاست و زندگی ادامه دارد. در میان افسران، بارون یک سالی می شود که به ایرنا علاقمند است و از سوی دیگر واسیلیس واسیلیویچ هم هست که افسر خشنی است. او در پرده اول در حین جر وبحث می گوید که حاضر است یک گلوله در مغز بارون خالی کند. ورشنین تازه از مسکو آمده و آمدن کسی از مسکو به جشن تولد ایرنا شور و حالی می بخشد و به ماشا که در ملال می لولد و قطعه شعری را می خواند که تمامش را به یاد نمی آورد و دیگر نمی داند از کیست. پرده اول با پیشنهاد ازدواج آندره ئی به ناتاشا پایان می یابد. آرزوی هر سه دختر بازگشت به مسکو است ولی برای بازگشت هیچ اقدامی نمی کنند.
در پرده دوم ازدواج آندره ئی و ناتاشا صورت گرفته و نوزادی دارند. از پرده قبل تا حالا، قریب بیست و یک ماه گذشته است و زمستان است و جشن است ولی ناتاشا که مدیریت همه امورات داخلی منزل را به عهده گرفته است، موزیسین ها را به بهانه بیماری کودک روانه می کند. آندره وقت خود را به قمار می گذراند و قرض بالا آورده و ناتاشا مدام در خانه پیشروی می کند و به بهانه کودکش، اتاق و جای دخترها را می گیرد و از آن طرف از مخارج سوخت و موزیسین و یا شادی و رفاه آنها می کاهد و صرفه جویی می کند و خودش با یکی از مقامات شهرداری، پروپوپوف سر و سری دارد. ایرنا در اداره تلگراف کار می کند و ناراضی است و الگا کار زیاد لحظه ای برای استراحت برایش نمی گذارد و زندگی با سختی و بی مهری و خالی می گذرد و هر روز بدتر از قبل می شود و آنها می خواهند به مسکو برگردند ولی برای بازگشت هیچ اقدامی نمی کنند و زمان می گذرد.در پرده سوم، قریب چهار سالی از پرده اول گذشته و در شهر آتش سوزی است و وضعیت متشنج است. ناتاشا که کاملاً اختیار خانه را به دست گرفته و به بهانه فرزند دوم دارد اتاق دوم خواهران را صاحب می شود و از آن طرف آندره ئی که می رود به قمار و خانه را گرو گذاشته و همه چیز دارد بر باد می رود و زمان که به راحتی و کندی و بیحاصل می گذرد و هیچ آرزویی به تحقق نمی پیوندد. ماشا و ورشنین که عشقی بی فرجام را در ناامیدی آغاز کرده اند. ایرنا سرانجام تصمیم می
گیرد در غیبت عشق، با بارون ازدواج کند. دکتر مست کرده از روی بی توجهی ساعت مادرشان را می شکند و زمانی که دستخوش حریق است و به باد می رود. فصل سوم یا پاییز زندگی در این حریق آرزوها، اما مگر جز این راهی هم هست؟ آیا حریق حقیقی، همان حریق زمان نیست که سرانجام همه چیز و همه کس را با خود خواهد برد و از همه زندگی، جز تلی از خاکستری چیزی به جا نخواهد ماند؟در فصل آخر، چهار سال بعد، در آخر تابستان است، ارتشی ها دارند از شهر می روند و ورشنین به همچنین. الگا علیرغم میل قلبی اش مدیر مدرسه شده او با خود دایه اش را از خانه می برد. شاید پیرزن تنها فرد خوشبخت داستان باشد که زندگیش با فلاکت تمام نمی شود و زیر حمایت الگا دوران پیری و بازنشستگی خود را در آسایش خواهد گذراند وگرنه ناتاشا داشت در فصل قبلی جوابش می کرد. بارون که از ارتش استعفا داده و قرار است فردا با ایرنا ازدواج کند، امروز ظهر با واسیلی
واسیلوویچ دوئل دارد و همه این واقعه را از ایرنا پنهان می کنند.سرلیونی گلوله ای که در فصل اول حرفش را زده بود در فصل آخر سرانجام در مغز بارون خالی خواهد کرد. اگر در فصل اول و آغاز بهار زندگی شاهد سر گرفتن عروسی آندره ئی و ناتاشا، دو فرد از دو طبقه اجتماعی مختلف هستیم، در فصل چهارم می بینیم که بی دلیل عروسی بارون و ایرنا که در راه بود به عزا تبدیل شد و همه امیدها و آروزها بر باد رفت. ایرنا که قرار بود معلم شود و با بارون به منطقه جدید برود در پایان نمایش می پذیرد که بازگشت به مسکو و ساختن رویاها آسان نیست و تن به تقدیر خویش می سپارد و علیرغم مرگ بارون به شغل معلمی در شهر جدید اقدام خواهد کرد. در پایان هر سه خواهرناظر رفتن ارتشیان از شهر هستند. الگا می گوید: «آه، خواهرانم، عزیزانم، زندگی ما تمام نشده، زندگی کنیم.» بله علیرغم همه چیز زندگی همچنان ادامه دارد.
فاجعه زندگی سه خواهر در این است که تعدادی کمی آنها را درک می کنند و کسب فرهنگ و دانستن چهار زبان و چیزهای دیگر در یک شهرستان کوچک و دور از محیط تپنده فرهنگی بلایی است که مانند خوره روح آنان را می جود. برای که و برای چه؟ این انزوای فرهنگی در شرایطی که اکثریت اسیر گرسنگی و فقر و بی پناهی هستند به چه درد می خورد؟ و چرا رفاهی که داشتند آهسته آهسته بلعیده می شود و توسط نوکیسه ها حیف و میل می شود؟ روز سعادت همگی چه زمانی خواهد بود؟ در خلال نمایش، پرسوناژهای مختلف در مورد هدف و چگونگی و معنایابی برای زندگی تلاش می کنند؟ آیا پاسخی هست؟ آیا روزی خواهیم فهمید که چرا رنج کشیده ایم و آیا رنجی که کشیده ایم بیهوده بوده است و یا نه؟
چخوف هنگام نوشتن این نمایشنامه زندگی سه زن فراتر از زمان خود، سه زن نویسنده، در ابتدا خواهران برونته را مد نظر داشته است. امیلی، شارلوت و آن برونته برای چخوف الگویی می شوند تا نمایشنامه سه خواهر را بر پایه زندگی این سه خواهر و برادرشان بنا کند و آن را از بسیاری از لحظات خرد و ریز زندگی سرشار کند. گر چه چخوف در سال 1890 سه خواهر اوتیلا و مارگاریتا و اویلینیا زیمرمن را در ساخارین ملاقات کرده بود نیز بر او تأثیر فراوان گذاشتند و سرانجام در سال 1900 نمایشنامه «سه خواهر» را نوشت که در ژانویه 1901 برای اولین بار در مسکو با کارگردانی استانیسلاوسکی به روی صحنه آمد.در اجرای آلن فرانسون، او بسیار وفادار به روش استانیسلاوسکی عمل کرده است و تأثیر پژوهشی عمیق برای تحلیل متن برای کشف لایه های پنهان نمایشنامه، در اجرا به خوبی مشهود است. شخصیت ها همگی گوشت و خون دار و زنده بر روی صحنه حضور دارند و انگار بایست همینطوری ها اجرا می شده است. آلن فرانسون از همه امکانات صحنه و فضای صحنه در چهارچوب متن کمک می گیرد و اجرایی دلنشین از نمایشنامه دوست داشتنی چخوف ارائه می دهد. گرچه برخی از لحظات میزانسن خواهران مصنوعی به نظر می رسد و بی دلیل در آخر صحنه دور خود می چرخند اما در کل دیدن «سه خواهر» چخوف به کارگردانی آلن فرانسون نعمت و غنیمتی است و لحظاتی از یاد نرفتنی و سرشار از زیبایی و شعر و زندگی و بازی را با چخوف سپری خواهیم کرد.
عکس های بالا از اجرای «سه خواهر» به کارگردانی آلن فرانسون است و دو عکس پایین از میزانسن استانیسلاسکی و سرانجام یک صفحه نمایشنامه به خط چخوف
/ راز باغ آلبالو/ نمایشگاه چخوف در آوینیون/ یک قرن نوشتن و تبعید /باغ آلبالو در تئاتر لاکولین
Libellés : Chekhov, Littérature, Théâtre






















