lundi, août 30, 2010
قتل عام در وکیل آباد مشهد
شاه در تبعید


نمایش با ورود بیگانه ای که حرف نمی زند (روبنسون) به جمع پادشاه فراری در کوهستان برفی آغاز می شود و در پایان نمایش، در فضایی غیرواقعی و خنده دار شاه می میرد اما پیش از مردن، او روبنسون را به جانشینی خود انتخاب می کند.
از لحظات نفس گیر و قوی نمایش زمانی است که روبنسون، بیگانه ای که از ابتدای نمایش به آشیانه مخفی پادشاه در تبعید راه پیدا کرده و در تمام نمایش ساکت است و صدای ضبط شده اش را به عنوان راوی ماجرا می شنویم برای اولین بار به سخن در می آید و با شاه حرف می زند. صحنه مشت و مال دادن (ماساژ) پادشاه توسط روبنسون که به حلقه نزدیکان معتمد او راه پیدا کرده است نیز از لحظات نفس گیر و بسیار خنده دار نمایش است. از لحظات جالب نمایش صحنه مرگ پادشاه و تدفین او در همان آشیانه است.
توجه داشته باشید که نویسنده و کارگردان و بازیگران نمایش، همگی در فضایی جمهوری رشد کرده اند و به هیچ وجه سلطنت طلب نیستند بلکه با نگاهی امروزی و جمهوری خواه و پر از خلاقیت و طنز به تجلی قدرت نگاه می کنند. بازی های خوب و روان و موثر، ریتم یکدست و پر جنبش نمایش توسط کارگردان و کاوش گستاخانه نویسنده در مورد وقایع پشت پرده و سیاست و بازی های قدرت در روزگاری که در آن زندگی می کنیم در مجموع از «آشیانه ای برای چه کار» نمایشی فراموش نشدنی می سازد. «آشیانه ای برای چه کار» از نمایش های محبوب و موفق جشنواره تابستانی آوینیون امسال بود.
و دو گفتگو با لوران پواترونو (بازیگر نقش شاه) که امسال در چهار نمایش جشنواره آوینیون شرکت دارد: یک و دو
samedi, août 28, 2010
تلاشهایی هایی برای نجات سکینه محمدی آشتیانی

برگرفته از احترام آزادی
گزارش آکسیون پاریس برای نجات جان سکینه محمدی آشتیانی و دیگران در صحن حقوق بشر در روز شنبه 28 اوت
ویدئوی آکسیون علیه سنگسار در یورونیوز
شهناز غلامی از هم سلولی خود سکینه محمدی آشتیانی می گوید
vendredi, août 27, 2010
«همسایه»، فیلمی از نغمه شیرخان
تهیه کننده: امیر نادری
فیلمبرداری: ارمغان صاحب جم
موزیک: محسن نامجو
بازیگران: آزیتا صاحب جم (شیرین) برنده جایزه بهترین بازیگر زن در جشنواره بین المللی کالیفرنی 2010
تارا ناظمی (لیلا) و بازیگر خردسال پریسا واحدی
فیلم «همسایه»، از نغمه شیرخان 28 آگوست 2010 در جشنواره جهانی فیلم مونترال به نمایش در خواهد آمد. این فیلم در پاییز امسال در جشنواره جهانی فیلم ونکور نیز به روی اکران خواهد آمد. از سایت «همسایه» دیدن کنید و تریلر و صحنه هایی از فیلم «همسایه» را ببینید.
گفتگو با نغمه شیرخان به مناسبت نمایش فیلم «همسایه» در جشنواره جهانی فیلم مونترال
اولین نمایش جهانی «همسایه» این هفته ۲۸ اگوست ساعت ۷:۲۰ در سینمای کارتیه لاتینِ مونترال خواهد بود. پس از آن نیز در روزهای ۲۹، ۳۰ و ۳۱ام به ترتیب در ساعات ۱۲:۲۰، ۵ و ۲:۵۰ بعدازظهر به نمایش درمی آید.
jeudi, août 26, 2010
ونسان وان گوگ و فرانسواز ساگان
«فتوای خون» از مهرنوش سلوکی
حرف های یک بازمانده شصت و هفتی
mercredi, août 25, 2010
«بی دلیل»، شعري از حامد ابراهيم پور

آخرینش میتواند کیف کوچکت باشد
بازشده در جوی آب
یا وقتی که گرفته بودی پیشانیات را
لبخند میزدی
آخرینش میتواند اولین بوسهمان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستن یواشکی
توی سینما
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند دستهایت باشد روی صورت من
تا خدا و ابلیس اشکهایم را نبینند
یا روزی که در میدان ولی عصر
زمزمه کردی در گوشم
قرار نیست هیچکس بیاید
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند سرفه نکردنت باشد
روی سیگارهای من
میتواند ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشقبازی کردنت
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند لنگه کفش خونیات باشد
روی پیادهرو
وقتی تنت را روی دست میبردند
میتواند حسرت گیسوانت باشد
برای بوسیدن آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند
lundi, août 23, 2010
باشو، غریبه کوچک

نایی جان، زن، مادر، همسر، کارگر، کشاورز، ماهیگیر و جنگنده و در هر حال، همیشه مراقب فرزندان خود و دیگران است. باشو، یا امیرو، پسرکی که در کودکی همه خانواده اش را از دست می دهد و به ناچار به «بزرگ مردی کوچک» تبدیل می شود که بایست خود پدر و مادر و برادر و خواهر و یاور خود باشد، بی پناهی ایرانیان را در زیر بار مشکلات و مصایب سالهای سخت ترسیم می کنند.
تفاوت باشو با امیرو در اینست که او از بندرش و از ساحلش دور افتاده است و همچون جوجه اردک زشت دنبال مادر و خانواده ای می گردد. در فیلم «باشو، غریبه کوچک» از لابه لای کابوس ها و ترسها و گریه ها و دربه دری ها و تنهایی باشو، هیبت جنگ ویران کننده را به خوبی می بینیم. زیستن در ساحلی دیگر و خاکی دیگر، دوران تبعید امیرو یا باشو است. نهالی که خاکش عوض شده، تلاش می کند در خاک جدید ریشه بزند و ببالد اما او را نمی فهمند.
به نقل از روباه «شازده کوچولو» اثر سنت اگزوپری: "زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست" ولی همین زبان کلید ارتباطی بشر هم هست و زبان مشترک است که آدم ها را پیوند می دهد. مانند ارتباط امیرو با دریا، ارتباط باشو و نایی با طبیعت و زمین بسیار قوی است و سرانجام آنها با آواها و نغمه ها به هم زبان می آموزند تا یکدیگر را بفهمند. نایی با پرنده ها حرف می زند و باشو برای ساقه ها نی می زند تا زودتر و بهتر رشد کنند.
«باشو، غریبه کوچک» فیلمی با درونمایه ادغام یا اینتگراسیون هم هست. سرانجام نایی جان پی می برد که باشو هرگز با هیچ صابونی سفید نخواهد شد و باشو به این نتیجه می رسد که خانواده اش را برای همیشه از دست داده و جز نایی خانواده ای ندارد. آن دو با زبان انسانی و دست یاری، سرانجام همدیگر و جامعه پیرامونی خود را اهلی می کنند و راه گفتگو را پیدا می کنند. در پایان، شکل جدیدی از خانواده، ترکیبی از یک معلول جنگی، یک پسر یتیم و بچه ها به همت نایی به وجود می آید. خانواده ای که دارد فریاد می کشد تا دشمن را از زمین خود و از محصول خود بتاراند.
اصطلاح «دفاع مقدس» مال حزب الهی ها و سربازان امام زمان است، «دفاع مقدس» حزب الله، به قیمت جان و بی خانمانی و معلولیت هزاران ایرانی و عراقی و معدوم شدن و تخریب پایگاه ها و پالایشگاه ها و مراکز اقتصادی منطقه تمام شد پس این اصطلاح ایدئولوژیکی را برای تقسیم بندی هنر سینما به کار نمی گیرم.
«باشو، غریبه کوچک» سینمایی برای خلق صلح و اعتراض علیه جنگ است. از ورای بی زبانی و غریبگی پسربچه ای چون باشو، فیلم «باشو، غریبه کوچک» نشاندهنده جنگی فرسایشی و مرگبار برای مردمانی دیگر در ساحلی دیگر است. اگر دفاعی مقدس باشد، دفاع نایی و باشو از حیثیت و زمین خویش است. برای آنها «مقاومت» و «ماندن» مانند اجرای مراسم آیینی است. آنها مقاوم و جنگنده اند و مدام با دروغ و تباهی و بیماری و پلشتی می جنگند و نان خود را با غریبه تقسیم می کنند.
نایی (بخش زنانه نویسنده) و باشو (ناخودآگاه نویسنده) هر دو جنگنده هایی کم نظیرند، اما «جنگجو» یا «جویای جنگ» نیستند، دست صلح و آشتی باشو به سوی بچه ها پس از دعوا و به سوی پدر معلول و بی دست، زیباترین پیام سالهای مرگبار جنگی فرسایشی برای مردم ایران است. «باشو، غریبه کوچک» اثر بهرام بیضایی، محصول 1364 را به صورت کامل در دوازده قسمت بر روی یوتوب ببینید.
dimanche, août 22, 2010
دختر لُر
vendredi, août 20, 2010
برای مبارزان سالنی میهنم
خاوران هویت من است
jeudi, août 19, 2010
دونده

«دویدن کار همیشگی من است .
به امید این که فیلمهای بهتری بسازم .
و به امید نمایش آب ، باد ، خاک»
به بهانه شصت و پنج سالگی خالق امیرو، گفتوگوی تاریخی ماهنامه فیلم با امیر نادری، بالاسينما
mardi, août 17, 2010
سکوت «سبز» و سیاه
lundi, août 16, 2010
تلویزیون سبزالله
هتل تفکر توسط حاج آقاهای نورچشمی و حاج خانم های عزیز کرده رژیم گردانده می شود. در برنامه های فکاهی این تلویزیون؛ حاج خانم ها کشف حجاب تاکتیکی خواهند کرد و حاج آقاها گه گاه به جنگ زرگری با هم برخواهند خواست.
dimanche, août 15, 2010
از «اتحاد ملی زنان» تا امروز
اعدام ناگهانیِ بیش از هفتاد نفر در مشهد
samedi, août 14, 2010
امتحان بازیگری
vendredi, août 13, 2010
دادگاه کشتار زندانیان سیاسی
jeudi, août 12, 2010
اعتراف علیه خود
از «شهرزاد» چه خبر؟

شهرزاد در زندان شلاق خورد و به پیشنهاد صیغه برادران جواب منفی داد و باز شلاق خورد و به پرونده اش نرسیدند و او اعتصاب غذای خشک کرد. حزب کانون نویسندگان مردسالار ایران از زندانی شدن او و به دنبالش اعتصاب غذای او که یکی از اعضا و حامیان ایشان بود کوچکترین حمایتی نکرد که نکرد. شهرزاد همیشه خودش بود و خودش. و خودش هم موجود بسیار شریفی بود و هست.
در سالهای اخیر، شهرزاد پس از سختی های بسیار، و تحمل مشکلات فراوان به ایران بازگشت، فقر هرگز شهرزاد را رها نکرد، او اکنون در یکی از روستاهای سیرجان از استان کرمان اجاره نشین است و به شدت نیازمند توجه و محبت و کمک علاقمندانش.
لینک فیلم تظاهرات علیه حجاب در یوتیوب: این و این
کارنامه شهرزاد: نیلوفری در مرداب و ویژه شهرزاد هنرمند
شب دوازدهم

توجه داشته باشید که در چهار قرن پیش، در عصر شکسپیر، زنان حق بازیگری نداشتند و در تئاتر، مردان و غالباً مردان جوان در لباس زنانه، نقش زنان را ایفا می کردند. این نکته را به خوبی در فیلم «شکسپیر عاشق» می توان دید.
دیدن فیلم «شب دوازدهم» یا «هر طور بخواهید»، به دوجنسی ها، به تک جنسی ها و به هم جنسی ها و خلاصه به هرجنسی ها توصیه می شود. ببینید پیچیدگی جنسیت و سکسوالیته و نقش آن را در سرنوشت افراد! و تحسین کنید قلم خیالپرداز و زیبای ویلیام شکسپیر نویسنده همیشه ماندگار دنیای نمایش را.
Libellés : Littérature, Shakespeare, Théâtre
mardi, août 10, 2010
شکسپیر عاشق
را بر روی اینترنت ببینید
Libellés : Littérature, Shakespeare, Théâtre
dimanche, août 08, 2010
مارادونا در قلب مردم
ترجمه رضا نافعی
تو از افریقای جنوبی باز می گردی. اما می دانی که فوتبال تنها سرگرمی مردم ساده ایست که با هیجان خود را در آن غرق می کنند تا زندگی سخت و ناگفتنی روزمره خود را فراموش کنند. تو از همین مردمی. زندگی تقریبا هیچ چیز به تو نداده بود و تو با کفش های پاره ات، مثل هزاران بچه دیگر آرژانتینی، روی زمین می دویدی و تسلیم نمی شدی.
سال 1973 کسی به تو گفت: پسر! ما یک تیم برای مسابقات محلی “ئِویتا ” می خواهیم تشکیل بدهیم. دلت می خواهد در آن بازی کنی؟
تو با آن پاهای لاغرت به عقابی در زمین تبدیل شدی. چنان که هیچکس نمی خواست در برابر تو قرار گیرد. تو که نام “پیازچه” را برای تیم خودت در آن جام محلی انتخاب کرده بودی، برنده آن جام شدی و در سال بعد قهرمان و سپس در 136 بازی بعدی کسی بر تو چیره نشد.
تو را به پرو بردند و به اورگوئه دعوت کردند. تو هنوز دوازده سالت نشده بود که قهرمان بودی. کسی به این فکر افتاد که تو را در تیم جوانان آرژانتین جای بدهد و این نخستین کار غیر قانونی در زندگی تو بود، زیرا تو هنوز جوان هم نبودی. نامت را عوض کردند و دو سال سنت را بالا بردند تا بتوانی در تیم جوانان بازی کنی. این تلاشی بیهوده بود زیرا وقتی بازی تو را می دیدند می پرسیدند این بچه اعجوبه کیست؟ بنابر این فکر کردند بهتر است تو را از تیم بیرون بیآورند و تنها در زمان استراحت میان دو بخش بازی تیم های اول، برای بازیکنان با توپ “شیرینکاری” کنی.
تو جادوگر بدنیا آمده ای، توپ همیشه آنگونه می چرخد که تو می خواهی، و یا برعکس، تو همیشه همانطور می چرخی که توپ می چرخد. وقتی غرق شادی به حلبی آباد خود باز گشتی، با هیجان گفتی: “مادر! به من مزد دادند”. هنوز هم یک فیلم تبلیغاتی از کوکا کولا هست که در آن پسربچه ای در آن معجزه می کند.
تو طی دوسال عضویت در تیم جوانان آرژانتین، این تیم را از مقام نهم به مقام اول رساندی. در سال 1978 با وجود آنکه تو در مسابقات کشوری در راس همه گل زن ها قرار گرفته بودی و گل زن اول کشور بودی، “منوتی” تو را برای بازی در تیم ملی انتخاب نکرد. سال بعد تو ما را قهرمان تیم های جوانان جهان کردی.
“ریور” می خواست تو را استخدام کند و به تو همان پولی را بدهد که در آن زمان بهترین قهرمان فوتبال “اوبالدو فیلول ” می گرفت، اما تو تصمیم گرفتی عضو “بوکا” بمانی، گرچه “بوکا” نمی توانست آن پول را به تو بدهد. ما را قهرمان کردی، اما مدت زیادی نماندی. اروپا همیشه پول بهتری می داد. اول به “سویلا” رفتی و بعد به “ناپل”.
مسابقات جهانی فوتبال سال 1986 در مکزیک بنام تو ثبت شد. پرواز “مارادونا” روی زمین هرگز فراموش نخواهد شد. توپی را که تو به اعماق دروازه حریف وارد می کردی، گل نبود، مارادونا گل نمی زد، مارادونا انتقام می گرفت. انتقام تمام رانده شدگان سرمایه داری میهنش را. “فیفا” مجبور شد به تو لقب بهترین بازیکن قرن بیستم را بدهد. البته برخلاف میلش و با دندان قروچه.
دیه گو! الیگارشی فوتبال تو را دوست ندارد، اما تو در قلب همه ما جای داری. هرگز فراموش نخواهیم کرد، وقتی تو به جهنم اعتیاد افتاده بودی، روزی که می بایست تو را برای درمان فوری به بیمارستان برسانند، انبوه مردم، هراسان در اطراف بیمارستان جمع شده و ترافیک را مختل کرده بودند. کسی پلاکارت بزرگی را بالای سرخود گرفته بود که روی آن به خط درشت نوشته شده بود “آسمان باید منتظر بماند “.

حتی روزنامه های بزرگ جهان عکس تیم ملی فوتبال آرژانتین را که هنگام خداحافظی برای پرواز به آفریقای جنوبی، روی پارچه ای به خط درشت نوشته بودند “ما می خواهیم که مادر بزرگان “پلازا دِ مایو” نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شوند منتشر نکردند. آنها این خبر را هم منتشر نکردند که تو رئیس سازمان کودکان ناپدیده شده را در آغوش گرفتی. سازمانی که برای باز گرداندن کودکان ربوده شده در دوران دیکتاتوری نظامی به خانواده های واقعی آنها مبارزه می کند. تو قبل از آغاز مسابقات جهانی گفتی: “یکی می تواند توپ را به گوشه ای بزند تا تمام زحمات تو به باد رود”.
حق با توست. همه چیز ممکن است، ولی بهمین دلیل و دلائل فراوان دیگر میل دارم بتو بگویم : حتی اگر هم چنین اتفاقی افتاد، نگران نباش. چون تو وظائف خود را در برابر همه ما انجام داده ای. ممنون که تو مارادونا هستی. ممنون، قهرمان
منبع: سایت روزنامه خیابان
تکثیراز جهانگیر محبی
samedi, août 07, 2010
ادوارد مونک در پاریس

jeudi, août 05, 2010
تک گویی های زنان باحجاب

نمایش «تک گویی های زنان باحجاب»، از دوازده تک گویی خصوصی، شاعرانه، تکان دهنده و خنده دار و بی پروا از زبان زنان گوناگون تشکیل شده است. نمایش «تک گویی های زنان باحجاب» دو سالیست که در بروکسل به روی صحنه است و با استقبال کم نظیری مواجه شده است. در آوینیون هم برای دیدن این نمایش صف طویلی بود که نشاندهنده استقبال و میل تماشاگران به شنیدن صدای زنان است. زنان باید حرف دلشان را بگویند... مگر نه؟
mardi, août 03, 2010
ارنستو چه گوارا، آخرین شب

در خلال نمایش «ارنستو چه گوارا، آخرین شب» به خوبی می بینیم که دکتر چه گوارا علیرغم حسن نیتی که دارد ناچار است دستش را به خون افراد بسیاری آلوده کند تا نان و آزادی را برای خلق های محروم به ارمغان بیاورد... آرزویی حسرت بار که برای رسیدن به آن از جان خود مایه می گذارد، ارنستو چه گوارا مانند فیدل کاسترو دیپلمات نیست بلکه یک شورشگر عاصی است. دیدن نمایش «ارنستو چه گوارا، آخرین شب» ما را به تفکر وامی دارد. از خود می پرسیم که چگونه می شود با دستانی پاکیزه و بدون خشونت در برابر ابرقدرتهای جهانخوار و حیله گر پیروز شد و یا حداقل زنده ماند؟.