چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: février 2011

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, février 28, 2011

در حاشیه اهانت به والاگهر فائزه

فیلمی در اکثر سایت های ایرانی پخش شده است که آی آی به والاگهر فائزه و همراهانش هنگام زیارت شاه عبدالعظیم اهانت شد و فحش های رکیک به آنان داده شد. در خبر توضیح داده نمی شود که این فیلم چگونه و توسط چه کسی تهیه شده است. پس کارگردان و فیلمبردار مشخص نیست اما شاید روزی به مرور زمان مشخص شود این برداشت لایف از زندگی دروغین ما ایرانیان توسط چه کسانی صورت گرفته است.
راستی چرا وقتی ترانه موسوی مورد تجاوز گروهی قرار گرفت و بعد جسدش را سوزاندند کسی نبود که با موبایلش از آن جنایت هولناک فیلم بگیرد و به جهانیان نشان بدهد؟ و آن هنگام که برومندترین و نازنین ترین جوانان مملکت را در آغل های کهریزک به شکنجه و تجاوز و مرگ محکوم کرده بودند این موبایل های مخفی کجا بود تا از از آن صحنه های فجیع گزارش تهیه کند و به عنوان سندی از نقض حقوق شهروندی در یک جامعه مدنی به جهانیان ارائه بدهد؟ چرا آن موقع که زهرا کاظمی مورد شکنجه و تجاوز و قتل قرار گرفت هیچ دوربینی نبود؟ چرا از دستیگری و قتل و حتا مدارک پرونده قتل دکتر زهرا بنی یعقوب هیچ اثری به جا نمانده است؟ و سرانجام آن هنگام که هر روز صدها، هزارها زن ایرانی مورد تهاجم نیروهای گشت حزب الله و بسیج و سپاه قرار می گرفتند و توهین و توسری و رکیک ترین فحش ها نثارشان می شد این دوربین های مخفی به کار نیفتاد تا این وقاحت ها را به جهانیان مخابره کند و پوشش خبری بدهد؟ آیا والاگهر فائزه و همراهانش گمان می برد که با استخدام مزدوران چماق دار برای ساکت کردن مخالفان و سرگرم کردن زنان به دوچرخه سواری و تماشای فوتبال، برای همیشه جلوی سیل جنبش و انقلابی که در راه است را خواهند گرفت؟ آیا واگهر فائزه گمان می برد با حمایت و به کار گماردن مزدوران روزنامه نگار از خود چهره مظلوم و تافته جدابافته ای به ملت شکبیای ایران ارائه خواهد داد؟
پخش این فیلم ها خود نمایانگر تفاوت عظیم این والاگهران با فرزندان حقیقی آن آب و خاک است، آیا جنایات حکومت غاصب و تحمیل انواع تبعض ها از سوی این فاشیست های دینی به ملت مردبار ایران توهین نیست و فقط زیر دوربین مخفی به والاگهر فائزه و شرکا اهانت شد؟

کلئوپاتر، ملکه نیل

کلئوپاتر، ملکه مصر شخصیتی تاریخی در نیم قرن پیش از میلاد مسیح است که بسیار مکار و دلربا و بیرحم و قاتل بوده است. در فیلم «کلئوپاتر: پرتره یک قاتل»، تاریخ شناسان و انسان شناسان و بر اساس مدارک تاریخی، چهره حقیقی او را نشان می دهند. مدت برنامه چهل و هشت دقیقه است و تا شنبه پنجم مارس روی سایت آرته قابل دیدن است.
کلئوپاترای هفتم، آخرین ملکه مصر، برای به قدرت رسیدن و در قدرت ماندن دو برادر و خواهر کوچک تر خود را به کشتن داد و سر به نیست کرد. همچنین برای رسیدن به قدرت در یک محیط مردانه، کلئوپاتر با مکر و دلربایی زنانه با سزار پیوندی عاشقانه ایجاد کرد تا به تخت سلطنت بنشیند و در قدرت بماند، صحنه ورود مخفیانه کلئوپاتر پیچیده شده در یک قالی به خدمت سزار صحنه ای تاریخی و از یاد نرفتنی است. پس از به قتل رسیدن سزار، کلئوپاترا با مارک آنتونی پیمانی مشابه، یا پیوندی عاشقانه - سیاستمدارانه ایجاد کرد و تا زمان سقوط امپراطوری روم و تحت حمایت او در قدرت ماند.
کلئوپاتر، الهام بخش نویسندگان و هنرمندان بسیاری بوده است. ویلیام شکسپیر تراژدی «آنتوان و کلئوپاتر» را در سال 1623 نوشت و برنارد شاو نیز «سزار و کلئوپاتر» را در سال 1898 نوشت. در اپرای «ژولیوس سزار» اثر فردریش هندل، 1724 بر خلاف نامش کلئوپاتر نقشی اصلی را دارد. اپرای هندل یک اپرای ایتالیایی به سبک باروک است و پر است از آوازهای عاشقانه و برخلاف تراژدی های دیگر، رقبای کلئوپاتر و سزار به جنگ هم می روند و شر خود را می کنند و در نتیجه در پایان سزار و کلئوپاتر به خوبی و خوشی سالها بر مردم مصر فرمانروایی می کنند. با اقتباس از زندگی کلئوپاتر، نمایش های موزیکال و حتا پورنوگرافیک و بالاخره کارتون برای بچه ها هم درست شده است.
«
کلئوپاترا»، فیلمی از جوزف مانکیوویز 1963 بر اساس نوشته های مورخان باستان چون پلوتارک و سنک است و با بازی الیزابت تایلور در نقش کلئوپاترا و ریچارد هاریسون در نقش سزار و ریچارد برتون در نقش مارک آنتونی و به مدت چهار ساعت یا 243 دقیقه که می توانید آن را در بیست و سه قسمت بر روی یوتوب ببینید.


Libellés : , ,


dimanche, février 27, 2011

شکل گیری شبکه های آلترناتیو، مهمترین نیاز جنبش در لحظه کنونی است

شکل گیری شبکه های آلترناتیو، مهمترین نیاز جنبش در لحظه کنونی است*
تقی روزبه*

یکی از بزرگترین درسهای انقلاب بهمن، افسون همه باهم بود. البته محتوای آن گردآوری توده وار مردم و ادغام و منفعل ساختن همه دگراندیشان و دگرباشان زیر چتر و حول هژمونی یک گفتمان بود. گفتمانی که حاکمیت مذهب و روحانیت و و روایت آنها از مبارزه ضداستبدادی – سلطنتی، حرف اول را می زد. در واقع هیچ خوره ای هم چون همه باهم بودن (همه در زیر چتر من) ذات دموکراتیک و بالنده یک جنبش واقعا توده ای را تهدید نمی کند. گفتمانی که با ایجاد کمترین تکان در جامعه فلاکت زده و استبدادی در صدد حفظ بنیادهای فاسد و تبعیض آمیز آن است.

بخاطر آوردن این آموزه بویژه در شرایطی که جنبش در فرایند رادیکالیزه شدن قرار گرفته است، اهمیت زیادی برای اجتناب از تکرار فاجعه شکست انقلاب بهمن، تجربه ای که دیگر کشورهای همسایه فاقد آنند، دارد. "همه باهم" حتی اگر بتواند در شرایطی به سرنگونی استبداد حاکم منجر شود، که حتی این هم در صورت فرادستی اصلاح طلبان بدست آمدنی نیست، از همان فردای پیروزی پایه استبداد جدیدی را بنا می نهد.

فرایند رادیکالیزه شدن جنبش:

رویکرد مثبت به ضرورت انقلاب برای در هم شکستن کلیت نظام حاکم، مطرح شدن شعارهای ساختارشکن و علیه اصل ولایت فقیه، تقویت پیوند آزادی و نان، و بالاخره گسترش اشکال رادیکال تر مبارزه و حرکات اعتراضی نشانه های محسوسی از چنین روندی هستند که تحت تأثیر تحولات منطقه و سرنگونی دبکتاتورها شتاب بیشتری گرفته است.

درپی برآمد انقلابی مردم در روز عاشورا، بخش اصلاح طلبان جنبش سبز، که با رهبری موسوی و کروبی شناخته می شوند، و از جانب حاکمیت که حاضر به مذاکره و برسمیت شناختن آنها نبود و بویژه فشار از پائین که عملا از مرزهای مجاز مبارزه در چهارچوب نظام فراتر رفته و شعارهای ساختارشکن معطوف به سرنگونی و نفی کلیت نظام را می دادند، دچار انفعال شدیدی شدند. از این رو برای تقویت موقعیت چانه زنی خود و مهمتر از آن برای کنترل جنبش در حال رادیکالیزه شدن، تجدید سازماندهی خود را، که زیر ضرب هم قرار گرفته بود، در دستور کار خود قرار دادند. ایجاد یک شورای مرکزی هدایت کننده که مدتها بر سر عنوان حزب و جبهه یا جنبش و نظایر آن در میانشان بگو و مگو هم وجود داشت، تهیه یک منشور در برگیرنده مطالبات اصلی آنها، ایجاد یک رسانه و ایجاد تشکل ها و شبکه های توده ای و انتقال بخشی از رهبری و کادرهای خود به خارج کشور از عناصر اصلی تجدید سازماندهی نوین بود.

انتشار منشور اول که توسط موسوی و دستیارانش - بدون مشارکت عمومی- تهیه شد، گام اول بود که پس از حک و اصلاحات جزئی و با حفظ همان محتوا با امضای موسوی و کروبی اکنون انتشار مجدد پیدا کرده است. هدف عمده برگزاری انتخابات آزاد در درون نظام و اجرای بی تنازل قانون اساسی و باصطلاح همه مواد آن است. بنابر این کلیت نظام ولایت فقیه و تداوم حکومت مذهبی و سرکوب آزادی ها هم چنان برقراراست و دعوا صرفا بر سر قرائتی از قانون اساسی و چرخش قدرت در میان حامیان آن است (دعوا بر سر لحاف ملا).

باین ترتیب اصل سرنگونی استبداد مذهبی و هم چنین مطالباتی هم چون درهم شکستن سیاست لغو یارانه ها و سایر وجوه سیاست های نئولیبرالیستی و لغو اعدام و جدائی دین از دولت و آزادی های بی قید و شرط سیاسی و برابری جنسیتی و ملی و... بطور کلی برقراری برابری اجتماعی - اقتصادی، به عنوان مطالبات عمده جنبش هم چنان در بیرون از این منشور و در متن جامعه بی پاسخ می ماند. بدیهی است که وظیفه پیش برد آنها بر دوش نیروهای اجتماعی دیگری قرار دارد.

فراافکنی!

با این همه منشور سبزکه درعین حال بیانگر گفتمان یک رویکرد - مبارزه اصلاحی درون سیستمی است - تلاش دارد که با فراافکنی خود را بیانگر مطالبات عمومی معرفی کند و در عمل نیز با سوار شدن بر موج جنبش سرنگون طلبانه و با ماهیت فرارونده، آن را تحت کنترل خود گرفته و به سوی همان جاده خاکی مورد نظر، و در خدمت چانه زنی های خود برای تقسیم قدرت، براند.

در این رابطه قرار دادن منشور در جایگاه واقعی خود، یعنی به منزله گفتمان یک جریان اصلاح طلبانه و معترض به این یا آن سیاست حاکمیت، از طریق نقد وسیع آن و ایجاد صف مستقل گفتمان رادیکال (یعنی از طریق یک اقدام مثبت – دیالوگ با توده ها و سازمان یابی- و نه پرخاشجوئی های بی حاصل) برای کانونی کردن مبارزه ضداستبدادی - مطالباتی فرارونده مهمترین وظیفه لحظه کنونی را تشکیل میدهد.

موج سواری!

موج سواری بر روی جنبشی با محتوا و جهت گیری رادیکال، اکنون مهمترین تلاش اصلاح طلبان را تشکیل می دهد. البته هستند نیروها و رویکردهای دیگری در صفوف بورژوازی و یا حتی در صفوف اپوزیسیون خارج از کشور و با یدک کشیدن عنوان چپ (رفرمیستی)، که آنها نیز با توسل به تاکتیک موج سواری و ابراز همسوئی و همبستگی با اصلاح طلبان و گذاشتن نیرو و توان خود درخدمت تبلیغ مشی آنها و فراخوان های آنها و دادن اطلاعیه های حمایتی از آنها، به نوبه خود مشغول موج سواری دراین آشفته بازار سیاست هستند. نمونه سازگاراها و شماری دیگر از این جماعت تجسم بارز این نوع از موج سواران هستند با این سودا که روزی نوبت خودشان و گفتمان خودش فرا برسد. هم چنان که رفرمیست های مدعی چپ و موارد مشابه آن نیز مشغول موج سواری بر همین بستر و با همین سوداها هستند.

اما نیروهای واقعا معطوف به ریشه ها و مدافعان آزادی و برابری اجتماعی که مطالبات واقعی و پرنسیب های خویش را فدای موج سواری و سودای دست یابی به قدرت نمی کنند، بجای موج سواری باید تمامی نیرو و تلاش خود را برای شکل گیری این صف مستقل که از قضا دارای زمنیه های مناسب اجتماعی برای گسترش هستند، متمرکز کنند. آن پایگاه اجتماعی که بجای سواری دادن به دیگران در یک جامعه استبداد خیز و صغیرپرور، آنقدر خویشتن را بالغ و صاحب صلاحیت و توانانی می دانند که زمام کنترل و اداره جامعه و هر آنچه را که خود خالق و مولد آنها هستند، بدست گیرند.

ضرورت شکل گیری شبکه های آلترناتیو

اگر این واقعیت داردکه ضربان قلب جنبش، در تفاوت با ضربان اصلاح طلبان، به نوع دیگری می زند و کارگران و زنان و جوانان و دانشجویان و مزد و حقوق بگیران در صحنه خیابان ها، کارخانه ها و ادارات و دانشگاه ها و مدارس و خانه ها و... عمدتا درگیر یک مبارزه ضداستبدادی از نوع دیگر و با مطالبات دیگری هستند، و اگر عموما بر خلاف شعارها و تلاش های اصلاح طلبان شعارهای ساختارشکنانه می دهند، پس چرا نباید سریعا ساز و کارهای مناسب خود را به وجود بیاورند؟ اگر مثلا جوانان مصر جنبش 6 آپریل را به وجود آوردند و قادر به دادن فراخوانهای اعتراضات و تجمعات ضداستبدادی با استفاده از شبکه های مجازی و شبکه های واقعی شدند و سرانجام هم مبارک را سرنگون کردند، چرا جوانان و جنبش ما با وجود سابقه و تجربه بیشتر نتواند فراخوان دهندگان و شبکه های مستقل خود را برای پیشبرد مبارزه هم اکنون جاری خود بوجود آورند؟ بی شک بلوغ جنبش در گرو عبور به این مرحله است. بنابر این اکنون ایجاد شبکه ها و حلقات مستقل برای جمع بندی پیشنهادات و تنظیم فراخوان های جوشیده از متن خود جنبش توسط جوانان و فعالین حاضر و آگاه در جنبش ، توسط نیروهائی که نبض واقعی انقلاب درآنها می تپد، اهمیت مبرم دارد و گامی است تعیین کننده برای حضور مستقل و برطرف کردن شکاف عمده موجود در جنبش (بین ماهیت جنبش و مدعیان رهبری آن)، برای ایجاد یگانگی و هم آهنگی بین رهبری و خود جنبش است: خودرهبری. اکنون هم شکاف فوق به عنوان مهمترین معضل جنبش، و هم شکل دادن به شبکه های آلترناتیو به عنوان ضرورتی حیاتی پاسخ به این معضل، نیاز لحظه حاضر برای تداوم و گسترش دامنه کمی و کیفی جنبش و روند انقلابی است.

بدیهی است که در همین رابطه تلاش برای دسته بندی و لیست کردن مطالبات اصلی (منشور مطالبات پایه ای هم اکنون موجود جنبش)، ایجاد کانون های هم آهنگ کننده و فراخوان دهنده در پیوند با شبکه های واقعی و مجازی، و تقویت رسانه های مستقل این گفتمان و بهره گیری حداکثر از امکانات داخل و خارج برای پیشبرد این هدف، ضرورتی درنگ ناپذیر است. وگرنه حتم بداریم که خطر به باد رفتن پتانسیل آزاد شده و یا در شرف آزاد شدن جنبش توسط رویکردهائی با افق های محدود و تنگ که بدنبال اهداف دیگری هستند، جدی است. چنانکه از هم اکنون شاهد نمونه هائی از آن نظیر صرف این شور و شوق به وجود آمده پیرامون بزرگداشت برگزاری روز تولد و یا شعار زنده باد این یا آن رهبر و ساختن اگر نه خمینی ها که باصطلاح "ماندلاهای جدید" (در واقع در جهت رهبرسازی) و دادن شعار معطوف به چهارچوب نظام و مرمت آن بجای شعارهای ساختارشکن و فرارونده و بطور کلی تقلیل دادن و تجزیه کردن مطالبات انقلابی و اساسی و راهبردی انقلاب مردم به مطالبات خرد هستیم.

در هر حال ایجاد شبکه های آلترناتیو مبرم ترین مساله کنونی است، شبکه هائی که بستر و عناصر مهم و اصلی آن فراهم شده است و تأخیر در شکل یابی و بلوربندی آنها موجب خلأی می شود که توسط جریانات اصلاح طلب و سایر موج سواران پرمی می گردد. مردم باید خلأی را که توسط مبارزات خود آنان بوجود می آید بلافاصله از طریق اقدام های مستقل و ارگانها و سازمانی جوشیده از متن خود پر کنند.

بهرحال فعال شدن رویکرد اصلاح طلبانه و درون سیستمی و یا حتی برون سیستمی صرفا معطوف به تغییر چهره ها و نه ریشه های نظام، در شرایطی که جنبش مردم به دیواره های نظام و مرزهای خروج از آن رسیده است و تحولات شگرف و انقلابی منطقه هم براین رویکرد تأثیر مثبت و شتابنده می گذارد، معنائی جز عروج گفتمان نابهنگامی که زمانش سپری شده، از طریق موج سواری بر روی یک جنبش عمیقا ساختارشکن، جهت کسب هژمونی و هدایت آن به سوی باتلاق نیست. مقابله با آن نیز جز از طریق سازمان یابی مستقلانه پایگاه اجتماعی اکثریت بزرگ به گرد مطالبات پایه ای خویش و بکارگیری اشکال متنوع و مکمل مبارزاتی نیست. نقد و آگاهی بخشی نسبت به آکسیونیسم آنها پیرامون مطالبات خرد برای تسخیر و انحراف اذهان توده ها و جوانان از مطالبات کلان و نبردهای اساسی علیه نظام حاکم، از دیگر شروط لازم برای پرکردن شکاف موجود بین پایگاه اجتماعی این اکثریت عظیم و گفتمان و سازمان یابی و حضور با سیمای مستقل و متعلق به خود است.

08-12-89


تقی روزبه

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com


عکس کودکی هیتلر

همه روزی کودک بوده اند
همه روزی بیگناه بوده اند
همه روزی بی آزار بوده اند
این که دلیل نشد
تا بعدها جنایاتشان را ندیده بگیریم
و یا
آنها را به خاطر
کودکی شان
ببخشیم
و یا
جنایتشان را
پاک
فراموش کنیم
عکس کودکی هیتلر است این

فیل

بعضی‌ها مثل فیل می‌مانند

همه چیز را زیر پای خود له می‌کنند

و وای به حال کسی چون من

که سیاره ای کوچک داشته باشد

به یک ضربه ویران خواهد شد

فیل ها تقصیر خودشان نیست

هیکل شان زیادی گنده است

زیادی بادشان کرده‌اند

با همان بادها،

فضای زیادی را اشغال می کنند


samedi, février 26, 2011

ماهیگیری در آب گل آلود

شورای هماهنگی جاده صاف کن برای برقراری و حفظ نظام، در اعتراض به حصر خانگی سران اصلاح طلب، فراخوان راه پیمایی داده و خواسته در آن روز مردم از خیابان پاستور تا میدان انقلاب را گل باران کنند. نمی شد در اعتراض به سرکوب و کشتار جوانان و برای آزادی همه زندانیان سیاسی فراخوان می دادید و یا خواستار لغو اعدام می شدید؟
آخر چقدر خودخواه و بخیل اید شما؟


عکس از ارنست همینگوی در حال ماهیگیری است و ربطی به این نمایشات هندی و کارناوال های اعتراضی ندارد.


فیلم آنتیگونه

فیلم «آنتیگونه» را در با بازی ایرنه پاپاس در سال 1961 ببینید.
«آنتیگونه» اثر سوفکل در هشت قسمت بر روی یوتوب

Libellés : , ,


باغ آلبالو

نوشتن به کشاورزی می ماند

بهترین نویسنده‌ها، باغ‌های آلبالوی خود را

با ذرات وجود خویش،

با نگاه انسانی خویش پر بار کرده‌اند

هیچ درختی از روی افاده میوه نداده است

از درون هسته افاده، هرگز گل ترقی شکوفا نمی‌شود

بانو، بزرگی روح ات را به نوشته ات ببخش

پربار خواهد شد


vendredi, février 25, 2011

فیلم های جعفر پناهی بر روی اینترنت

چند فیلم جعفر پناهی را به صورت آنلاین می توانید ببینید:

Libellés :


jeudi, février 24, 2011

ساعدی و زبان دیکتاتوری

تقدیم به دانشجویان کشته شده در روزهای اخیر*

زبان دیکتاتوری، زبانی است مثل نمایشنامه ساعدی، همه چیز از بالا دیکته می شود و بدون هیچ برو برگردی بایست از جانب مردم فرودست مورد قبول قرار بگیرد. در نمایشنامه «دیکته» اثر ساعدی معلم هایی با خط کش و با صدای غالب جملاتی را به محصل دیکته می کنند و او نمی خواهد چیزهایی را به آن اعتقاد دارد بر روی کاغذ بیاورد. گرچه در این نمایشنامه
سیستم آموزشی مد نظر نبوده است و درس دیکته نیز به منزله آموزش درست نویسی هدف نمایشنامه نبوده است اما ساعدی از این استعاره ساده "دیکته" برای نشان دادن میل ناگریز خود برای آزادی بیان و آزادی نوشتن استفاده می کند و دانش آموز (ساعدی) در برابر سیستم دیکته از بالا قیام می کند. در این نمایشنامه، معلم، ناظم و محصل ها بهانه هایی هستند تا گفتمان دیکتاتوری را که مانند دیکته خود را بر جامعه تحمیل می کند ببینیم و با ترفندها و حقه های سیستم آشنا شویم.
قیام مردمی و طبقات فرودست در برابر دیکتاتوری عموماً شورش بر علیه موارد ساختگی و دروغینی است که از جانب هیئت حاکمه با زور به آنها تحمیل می شود. از این زاویه و برای رسیدن به آزادی، دانش آموز جویای حقیقت نیازمند به ویراستار و تدوین منشور برای بیان خواسته های خود از جانب مبصر صف و یا آقای ناظم و یا اتاق فکر روشنفکر دینی و قیم ها و دایه های ملت نیست.
زبان دموکراسی، زبان مردمی است که هر کس حرف خود را می زند و به سخنگو نیازی ندارد. زبان دموکراسی، زبان مردمی است که بدون هیچگونه شعاری در خیابان می ریزند و در سکوت راه می روند و مخالفت خود را به نظام دیکتاتوری بیان می کنند.
در نمایشنامه ساعدی محصل ها و معلم های متفاوتی وجود دارد. محصل چند نوع است: محصل اصلی یا شورشی* در برابر دو راهی بین محصل ممتاز* بودن و جایزه گرفتن و محصل مردود* و سیاه بخت شدن قرار دارد. نطق معلم در ابتدای نمایش، نمایانگر دیدگاه دیکتاتوری نسبت به افراد جامعه و تربیت افراد مطیع برای قبول بی چون و چرای دیکته از بالاست. اگر در آزمون دیکته سربلند بیرون بیایید و هر چه به شما دیکته می شود را بنویسید در زندگی موفق خواهید شد ولی اگر در برابر دیکته "ولی" و "اما" و "اگر" بیاورید و سئوال طرح کنید و خواستار تغییراتی در سیستم دیکتاتوری بشوید تجدید و یا در نهایت مردود خواهید شد.
در سیستم دیکتاتوری، شاگردان حرف شنو و مطیع و چاپلوس جایزه می گیرند و تقدیر می شوند و شاگردان پرسشگر و جویای حقیقت مورد توبیخ و تنبیه و ترکه (بایکوت - تحریم - زندان- شکنجه - تبعید - اعدام) قرار می گیرند. این سیستم در جمهوری ملایان و فاشیسم دینی به قوت پیاده شد. دیکته های پوچ فرهنگی، سیاست زدایی از فرهنگ و ایجاد یک ویترین فرهنگی بی نیرو و فقط تزیینی از هنرهایشان بود. آقای سروش و شرکا، دانشگاه را بستند و تیشه به ریشه سیستم آموزشی ایران زدند و هر چه را صلاح و مصلحت ندانستند از فرهنگ ملی حذف و نابود کردند. رایش چندم از ابتدای انقلاب تشکیل شده بود و تمامیت خواه بود و شاگردان خوب می پرورد و آقایان خاتمی و به دنبالش مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشادش بود و با دادن جایزه از دانش آموزان سر به راهی که در برابر سانسور دم نمی زدند قدردانی می کرد.
سه معلم مانند سه بازجو، گوناگونی چهره های دیکتاتوری را برای مجاب کردن شورش و راضی کردن متهم به کار می گیرند. آنها نوشتن هر نوع نافرمانی را توهین به نظام تلقی می کنند و از دانش آموز خواهان تجدیدنظر و توبه و خط زدن نوشته می شوند. بیش از سی سال است که بازجویان و تواب سازان رژیم مردم را لای جرز قوانین من درآوردی همین نظام مرگبار گذاشتند و کشتند و کشتند و کشتند و هر نوع صدای مخالفی را خفه کردن و حالا که پس از سی سال باز نسلی جان گرفته و سر به شورش برداشته، آمده اند و صف نگه دار خارج کشور شده اند و اتاق فکر تشکیل داده اند و منشور می نویسند و وایراستاری می کنند و دیکته می کنند و به جای مردم حرف می زنند. آیا این کارها تکرار همان نمایشنامه ساعدی نیست؟
واسطه ها و دلاله هایی که با حمایت سرمایه داری و در جهت سرکوب مردم وارد عمل می شوند و مدام بر روی خواسته های مردم خط می کشند مگر جز این سه معلم - بازجو عمل کرده اند یا می کنند؟
سیستم اطاعت و از خود نظر و رأیی نداشتن و چشم بسته و گوش بسته مطیع فرمان هایی که از بالا می آید و دستورهایی که دیکته می شود بودن، جوهر همه دیکتاتوری هاست و کسانی که به این اطاعت تن می دهند از خود رایی ندارند که از آنها دریغ شده باشد و اگر انتخاباتی هم صورت بگیرد زیرنظر همین مبصرها و ناظم ها و بین کاندیداهایی از شاگردان مطیع و ممتاز و نورچشمی های درون حاکمیت خواهد بود؛ در نتیجه در نمایش انتخابات فرمایشی، حق رأی از ابتدا از شما گرفته شده بوده و جز این نمایشی بیش نیست.
به رستگاری رسیدن و عامل سرکوب مردم شدن و به جای آنان پای مذاکره و چانه زنی بر سر نرخ خون مردم نمی تواند عملی مسئولانه و انقلابی تلقی شود. ناظم در نمایشنامه دیکته مدام حرفهای دانش آموز را معنی می کند و وارونه جلوه می دهد. مگر این طیف اصلاح طلب چند سالی به جای همه حرف نزدند و با مشاطه گری و چشم پوشی بر روی جنایات رژیمی که خودشان نیمی از آن را تشکیل می دادند و دیگرگون نشان دادن وقایع به ملت دروغ تحویل ندادند؟ و مگر هنوز هم به همین روش در حال ساکت کردن مردم و تولید افراد مطیع و به کار گماردن مزدوران جیره بگیر نیستند؟
ساعدی گرچه شاگرد ممتاز و حرف گوش کن و سرانجام غلام حلقه به گوش هیچ حکومتی نشد و آن مصاحبه ساختگی و دروغین در روزنامه کیهان آن زمان و سپس مصاحبه تلویزیونی با مقام امنیتی زیر فشار شکنجه روانش را برای همیشه ویران کرد. اما در نمایشنامه «دیکته» تصویری گویایی از سیستم دیکتاتوری ارائه داد که حتا برای دانش آموز دبستان نیز قابل فهم و درک است. دانش آموز ساعدی در پایان نمایشنامه، همچنان معترض است اما او توسط تفنگهایی که دانش آموزان ممتاز به عنوان جایزه از آقای مدیر دریافت کرده اند به گلوله بسته می شود و جلوی تخته سیاه در خون می غلتد.
سئوالی که در اینجا از شما آقایان و خانم های صف نگهدار دارم این است:
از آزمون دیکته چگونه بیرون آمدید؟ با دادن رأی و امضای خود به بازجویان سابق؟ آیا جوایز بیشمار برای حفظ نظام نبود؟ این دانشجویان جان باخته با کدامین گلوله به خون نشستتند؟ آیا از تفنگ اهدایی شما نبود که به او شلیک شد؟
مرگ بر دیکتاتوری

Libellés :


mardi, février 22, 2011

نامه سرگشاده خواهرزاده آیت‌الله خامنه‌ای به آقای عبدالکريم سروش

image
دکتر محمود مرادخانی(تهرانی)، خواهرزاده آیت‌الله خامنه‌ای که از مخالفین دایی خود محسوب می‌شود، امروز به نامه سرگشاده دکتر سروش واکنش نشان داد. متن نامه دکتر محمود مرادخانی که به خودنویس ارسال شده به شرح زیر است:


جناب آقای عبدالکريم سروش

بسيار مسرورم که بالاخره شما و امثال شما به ماهيت خبيث سردمداران رژيم جمهوری اسلامی واقف آمديد. نامه اخير شما را خواندم. چه خوب که پس از انتظارها، خواست ما بر شديد الحن شدن نوشته‌های شما تا مقداری برآورده شد.

آن موقع که ما جنـگ‌طلبی‌ها و آدم کشی‌های خـمينی و سـپس نـوچه‌های بازمانده‌اش را به باد انتـقاد قـرار می‌داديم ، تنها بوديـم و امثال شـما در جبـهه مقابل هنوز به فرهنگ خرافات به قول خودتان کافرپرور حضرات اعتقاد داشـتيد.

در اين مختصر می خواستم تنهـا به دو نکته خلاصه وار اشاره کنم و اميدوارم که به آنها شما توجه و تفکر عميق بنماييد.

نکته يکم اين اسـت که همواره از خود می‌پرسم چرا امثال شـما ظلم رژيم جنايتکار جمهوری اسلامی را تنها امروز به اين وضوح می‌بينيد؟ مگر ظلمهای رفته بر ديگران در طی سی و دو سال عمر نکبت بارجمهوری اسلامی، که خارج از محدوده خانواده گی شما بوده‌اند، ظلم نبودند؟

هنگامی که ثريا مهريزی برای خبرگيری از شوهر بی‌گناهش به زندان وکيل آباد مشهد می‌رود ، او را نيز می‌گيرند و به همراه شوهرش اعدام می کنند . سال ۱۳۵۹ بود. بسياری در خواب خوش و اما ما، هر چند که از خانواده ما نبود، هر آنچه را توانستيم انجام داديم. علی خامنه‌ای در جريان بود ولی هيچ نکرد! قاسم فردی بود که علی خامنه‌ای در جلسه‌ای (قبل از انقلاب ۵۷) در موردش گفت: اگر دختر می داشتم به قاسم می دادم! هم ثريا را و هم شوهرش قاسم را علی خامنه ای شکنجه کرد و کشـت.

هنگامی که دانستيم که سينما رکس آبادان را برای اسلام و برای خدا به آتش کشيده‌اند، بسياری باز هم در خواب بودند و نديدند و نشنيدند، ولی ما بوديم و فرياد برآورديم، هر چند فرياد ما آنزمان جيغی تنها در اقيانوس سکوت به اصطلاح روشنفکران اکثرا مذهب‌گرا بود! و .... و هنگام‌های بسياری ديگر را می‌توان برشمرد.

نکته دوم اينکه مناسب است اشاره‌ای کنم به جمله زيبا و بسيار درست ديپلمات جدا شده از رژيم، آقای احمد ملکی که می‌گويد: اولين راه مبارزه با ظلم، ترک ظالم است. آيا زمان آن نرسيده است که شما نيز ترک ظالم به معنای واقعی آن را بکنيـد؟ آيا روشنفکر مذهبی می‌تـواند وجود داشته باشـد؟

به باور من در مذهب و مخصوصا در اسلام، روشنفکر معنا و مفهوم نـدارد. چرا که روشنفکر نوآور است، به امروز علم دارد و تلاش در ساختن فردايی نوين را دارد. اما در مذهب تلاش تنها در توجيه نقل قول‌هايی است که حتی صحت نـقل قولی آنها مشخص و معلوم نيسـت. چگونه يک روشـنفکر مذهبی می‌تواند فلسفه‌ای نوين را ارائه بدهد؟ مگر آنکه روايـت و يا حديثی جديد را بسازد!؟ ترجمه‌ای من درآوردی از آيات قرآن بکند و يا روايتی را در مقابل روايتی ديگر بگذارد!؟

من بر اين باورم که زنجير مذهب بر هر پايی که باشد، گوش را کر، چشم را نابينا و زبان را آلوده می‌کند. شما در جمله‌ای آورده‌ايد که دين به مانند شراب است که حيوان را حيوان‌تر و انسان را انسان‌تر می‌کند! جمله زيباست و قافيه‌دار ولی اما من هيچ گاه نديده‌ام که شراب انسان را انسان‌تر کرده باشد‌! مگر در اشعار عرفانی‌! دين نيز هرگز انسانی را انسان‌تر ننموده است. چرا که اصل دين بر پايه انسانيت نيست. در دين هر آنچه بر روی زمين و آسمان است، بـنده و برده پروردگار می‌باشد. به پروردگار است که بايد سـود رساند و نه به بنده و برده! اگـر هم اين اصل را بر شما تقيه کردند، ولی در عمل آن را انجام دادند. کدامين آخوند را شما سراغ داريد که سودی برای جامعه و انسان‌ها داشته است؟ حتی علی تـهرانی‌ها و علی شريعتی ها هم مگرسودی به‌جز هموار نمودن راه برای خمينی را داشتند؟ اگر هم در اينجا و يا در آنجا و مخصوصا در ميان مذهبيون مسيحی فردی را سراغ داريد که به انسانيت و به انسان‌ها خدمت کرده است، آن فرد فعاليت انسان دوستانه خود را از روی عشق و خارج از حوزه سنتی مذهب و کليسا انجام داده است.


جناب آقای سروش، نکته‌های بسيار ديگری نيز به نظرم می‌آيند و اگر آنها را نمی‌نگارم نه به خاطر نداشتن جوهر در قلم که بر اين باورم که ... يک کلام بس باشد!

به باور من زمان آن رسيده که روشن و محکم نادرستی و بی‌سودی افکار آخوندی را برملا کنيم، خود را از آنها مبرا و جامعه را به مبارزه فعال با اين جانيان انگل دعوت نماييم. لعنت و نفرين برازنده و شايسته انسان روشن‌فکر نيست. اينها همه خرافاتی آخوندی بيش نيسـتند. تنها کنش‌ـهای سودمـند من و شماســت که ديروز را تـرميم و فـردا را می‌توانند بسـازند.

شاد و سلامت باشيد

دکتر محمود تهرانی / فرانسه ـ ۳ اسفند ماه ۱۳۸۹

برگرفته از خودنویس


ریشه در خون / غلامحسین ساعدی

در پیوند با 21 فوریه، روز جهانی زبان مادری*

تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند.

ریشه در خون، غلامحسین ساعدی

Libellés :


lundi, février 21, 2011

نبرد سیاهان و سگان

«آمده ام تن برادرم را، که به زور از ما جداش کردند مطالبه کنم؛... چون حتا مرده به گرماش احتیاج داریم که خودمان را گرم کنیم، او هم به ما احتیاج دارد» از حرفهای آلبوری در نمایشنامه «مبارزه سیاهان و سگان» از برنار - ماری کولتس*
«نبرد سیاهان و سگان»، نمایشنامه دیگری از برنار ماری کولتس نمایشنامه نویس فرانسوی (1948-1989) است که پاییز گذشته به کارگردانی میشل تالهایمر (آلمانی متولد 1965) در تئاتر لاکولین پاریس به روی صحنه بود.
جدالِ سیاه و سگ‌ها را محمود مسعودی به فارسی ترجمه کرده است. گرچه کولتس در مورد این نمایشنامه گفته است که مربوط به آفریقا و نژاد گرایی و مسایل استعماری نیست و می تواند در حومه پاریس هم اتفاق بیافتد اما در لایه اولیه اش، نمایشنامه، همگی این مسایل را با هم نشان می دهد و در لایه های عمیق تر به مسئله انسان و تفکر انسان و نگاه او به دیگری نیز می پردازد. نمایشنامه «نبرد سیاهان و سگان» ما را به یاد نمایشنامه «سیاهان» اثر ژان ژنه می اندازد و این عجیب نیست چرا که کلتش چون تنسی و یلیامز و ژان ژنه بیانگر ماجراها و دردهای افراد حاشیه اجتماع، همان منفورها، ولگردها، مهاجرها، همجنسگراها و طردشده ها و سرانجام آن دیگری های جامعه می پردازد.
کولتس در این نمایشنامه هم چنان که از نام آن پیداست به مبارزه سیاهان و سفیدان که در اینجا از آنها به عنوان سگان یاد شده است هم می پردازد. (البته نیچه در «علم همجنسگرا» از "درد"ش به عنوان "سگ"اش یاد می کند و سگ نامی است که نیچه بر رنج درونی خود که مانند سگی وفادار و ناآرام و بدقلق است و دمی او را ترک نمی کند داده است). در نمایش دو مرد سفیدپوست، هورن و کال، دو چهره متفاوت از دو نوع نژادگرایی را نشان می دهند.
این نمایشنامه به ظاهر در آفریقا می گذرد. دوره (نئوکلونیالیزم) استعمار نوین است و فرانسویان در آنجا به کارهای عمرانی از قبیل جاده سازی و پل سازی مشغول هستند تا از منابع و طبیعت آن سرزمین غنی و وحشی و مرموز و پردلهره بهره مند شوند. مکان نمایش در کارگاه عمرانی سفیدپوستان که ورود سیاهان به آنجا ممنوع است می گذرد. «نبرد سیاهان و سگان» چهار پرسوناژ اصلی دارد. سه تای آن سفیدپوست هستند، دو مرد و یک زن (جنس دوم). هورن، رئیس کارگاه ساختمانی، کال، مهندس و لئون زن جوانی که به دعوت هورن تازه از پاریس آمده تا با او ازدواج کند و بچه دار بشوند. هورن و کال، دو نوع دیدگاه سفیدپوستان را نسبت به سیاهان و آفریقا منعکس می کنند. از طریق رفتار و گفتار و اعمال هورن و کال نسبت به سیاهان و زنان می توانیم دیدگاه اروپا را نسبت به افراد فرودست و مسایل نژادی و جنسیتی بفهمیم.
نمایشنامه در بیست صحنه می گذرد و پس از پرولوگ، با مکالمه هورن با آلبوری (مردی از نژاد سیاه) شروع می شود. آلبوری سیاه است و در تاریکی است و هورن سفیدپوست و در روشنایی.
آلبوری عقب جنازه برادر مرده اش آمده، در صحنه های بعد و از طریق مکالمات دو سفیدپوست متوجه می شویم که کال از وقتی سگش گم شده به سیاهان بیش از پیش بدبین است و گمان می کند سیاهان سگش
را دزدیده اند و خورده اند، او به سیاهان سوء ظن دارد و برادر آلبوری جلوی پای مهندس تف کرده و کال هم با یک گلوله او را کشته است و بعد جسدش را در فاضلاب آنداخته است و در نتیجه جسدی در کار نیست تا هورن بتواند به آلبوری تحویل بدهد.
در اجرای میشل تالهایمر شخصیت آلبوری (آلبوری نام جنگجویی از ادبیات شفاهی آفریقا) به گروه کر سیاهان (ده نفر مرد سیاهپوست) تبدیل شده که همگی در تاریکی و دور صحنه قرار دارند و به صورت همنوا به هورن پاسخ می دهند؛ فقط در صحنه هایی که آلبوری با هورن و یا با زن (لئون) بازی دو نفره دارد یکی از گروه کر جدا می شود و به روی صحنه می آید وگرنه همه مکالمات آلبوری به صورت کر و گروهی پاسخ داده می شود.
هورن مانند کودکی با پستانک، مدام با بطری ویسکی اش می چرخد و مشغول نوشیدن است و یا به دیگران نوشیدنی تعارف می کند. کال علیرغم خشونت اش مدام مانند کودکی از توباب، سگش که گم شده، یا اسباب بازی اش که تمام زندگی اش را پر می کرده حرف می زند.
ورود لئون (زن) به کارگاه برایشان مانند بازیچه ای جدید است. زن از دید آنان شخصیتی ندارد و بازیچه ایست برای پر کردن تنهایی و لذت جنسی و از این روست که برای کال کاملاً عادی است که از همان روز اول ورود، نسبت به زنی که قرار است همسر رئیس اش باشد تعرض کند و قصد آمیزش و بهره برداری جنسی از او را داشته باشد. کال به شکل بیمارگونه، نگاه جنیستی بر سگ و زن و جسد و همه چیز دارد. کال حتا بدتر از حیوان است.
در نمایش دو بیگانه به حریم کارگاه وارد می شوند، یکی آلبوری است که آمده عقب جنازه برادرش، در حالی که ورود سیاه به منطقه سفیدپوستان ممنوع است. دومی، لئون است، لئون به منطقه ای مردانه وارد می شود و موقعیت آن قلمرو را با ورود خود دچار تشنج می کند چون مدتهاست که زنی گذارش به آنجا نیفتاده است.
بخشی از نمایشنامه به پیچیدگی و تفاوت زن و مرد می پردازد و دو نگاه جنسیتی و بازتاب های متفاوت آن را موشکافی می کند و نمایش می دهد.
لئون، زن جوان خدمتکاری است از اهالی آلزاس که مادرش آلمانی بوده و گه گاه به زبان مادری اش حرف می زند، همچنان که آلبوری گه گاه به زبان مادری اش(زبانی آفریقایی)، ولف سخن می گوید. زن (لئون)، با تنها کسی که ارتباط برقرار می کند با آلبوری است. گرچه زبان اصلی نمایشنامه فرانسوی (زبان غالب و زبان نئوکلونیالیزم؟) است اما آنها چون دو بیگانه، هر کدام به زبان مادری خود حرف می زنند (لئون به آلمانی و آلبوری به اوولف) و سرانجام کم کم زبان همدیگر را می فهمند، گفتگوی این دو نفر با هم به دو زبان بیگانه و هر کس با زبان روح خود و از سوی دیگر نزدیک شدن این دو به هم بسیار زیباست. لئون تنها کسی است که آلبوری را می بیند. او با آمدن به آفریقا، مانند موجودی که در زندگی های قبلی اش سیاه پوست بوده است خاطرات و تصاویر گنگی را به یاد می آورد.
زن می خواهد با آلبوری در آفریقا بماند.
لئون جملاتی از گوته بیان می کند و شروع نمایش نیز با پرولوگی شاعرانه است. به قول کال «زنها انسانیت را وارد بازی می کنند» (ص 13 ترجمه مسعودی) از این زاویه، تلاش لئون، تلاشی انسانی، اما محدود است چرا که انسان ضعف و محدودیت دارد و نمی تواند آرمانگرایی قهرمانانه داشته باشد.
هنر کولتس فرو رفتن در لایه های عمیق ذهن افراد است و در عمیق ترین لایه ی ذهن لئون که علیرغم ظاهر سفیدش، درونش سیاه است، نوعی نژادگرایی خفته و نگاهی خیرخواهانه یا نگاه"سفید نژاد برتر نسبت به سیاه موجود فرودست" قرار دارد چرا که در پایان نمایش وقتی هورن به بهانه دادن غرامت، قصد خریدن آلبوری را دارد، لئون به او پیشنهاد می کند پول را بپذیرد و رد نکند. آلبوری که هویتش مورد اهانت قرار گرفته، به لئون تف می کند و او را «سگ» و «روسپی» خطاب می کند و خشمگین آنجا را ترک می کند.
شخصیت کال(مهندس) خیلی جالب است، ادعای روشنفکر بودن دارد و کتاب و فلسفه خوانده اما به خاطر هیچ و پوچ سیاهی را می کشد. تنهاست و از داشتن سگی خشنود بوده اما زن ستیز است و برای زن ارزشی قائل نیست. او هنگامی که با لئون حرف می زند او را "جگر" خطاب می کند و لئون در اعتراض به او می گوید: «اینقدر روی آدمها مثل سگ اسم گذاری نکنید» کال به لئون مانند ابزاری برای رفع نیاز جنسی نگاه می کند.
در نیمه ی نمایش، کال که در جستجوی جسد به فاضلاب رفته، سراپا پوشیده از گه به روی صحنه می آید و منجلابی که در ذهنش می لولد را عیناً نشان می دهد. از سوی دیگر در پایان، هورن با تفنگ، این جانور مفلوک را از پا در می آورد چرا که علیرغم بسته شدن کارگاه، امثال هورن به سیاه زنده به منزله کارگران بالقوه، برای ادامه زندگی بیشتر نیازمند هستند تا به اجساد شناور سیاهان در فاضلاب. نژادگرایی بیمارگونه و رادیکال کال برای خودش و دیگران مرگبار و بیمورد است.
هورن می تواند با یک سیاه میگساری کند و پای مذاکره برود و از آنان به عنوان کارگران ساختمانی استفاده کند. نژادگرایی او، نژادگرایی اروپایی و نژادگرایی استعمار نوین است و کولتس دارد این دیدگاه اروپایی را به منزله نگاه نژادگرای تمدن اروپایی به مسایل نشان می دهد. در حالی که لئون علیرغم کارگر بودن و زن بودن و دوست داشتن آفریقا و سیاهان، هنگامی که مذاکره هورن و پرداخت پول در برابر جان و جسد برادر را به عنوان غرامت تایید می کند و بر آن صحه می گذارد، ضعف شخصیت و ناتوانی خود را نشان می دهد.
سیاهی درونی لئون، مصنوعی و ظاهری است و مانند آنچه می بینیم از واکس مالی تشکیل شده است. اما تلاش خونین او برای سیاه شدن، و رسم علائم جنگجویان قبایل آفریقایی با شیشه بر روی چهره اش، خونین و دردناک و قابل تقدیر است. رنج لئون و تلاش او واقعی است اما او انسانی ضعیف است که نمی تواند همتای آلبوری (یک جنگجوی قهرمان آفریقایی) باشد و بهتر است به پاریس و جایی که از آن آمده است برگردد و مبارزه اش علیه نژادگرایی را (اگر هنوز مایل است) با درون خود و در آنجا ادامه بدهد.
در نمایش دو نفر هرگز رنگ و چهره عوض نمی کنند، هورن و آلبوری. هورن سفید است و کولتس او را مانند کال در گه و فاضلاب فرو نمی کند. آلبوری سیاه است و سیاه می ماند و گرمای تن برادر مرده اش را نمی فروشد و سربلند می ماند و رنگ عوض نمی کند اما لئون علیرغم عشق و تلاشی که از خود نشان می دهد در آخرین مرحله، در آزمون معامله، موضع گیری غلط و خودفروشانه ای دارد که از زیستن در جهان استعماری و باور داشتن به ارزش های سرمایه داری نشات می گیرد؛ و همین جنگجویی مانند آلبوری را خشمگین و پرخاشگر می کند. کولتس آهسته آهسته، با زبانی خاص خود، نیمه شاعرانه و نیمه مکالمه، درون آدمها را مانند پیاز پوست می کند و لایه لایه و در خلال نمایش بیرون می آورد و به تماشاگر نشان می دهد.
در فکر این بودم که خواستن در بسیاری موارد کافی نیست چون بسیاری از چیزها و مسایل در سیستمی که در آن آموزش پیدا کرده ایم وجود دارند و به ما منتقل شده اند و در پنهانی ترین لایه های ذهن، این گفتمان های غالب حضور دارند و خودنمایی می کنند و نمونه اش گفتمان سرمایه داری و گفتمان سفیدپوستان اکنون در دنیا بر همه غالب است در نتیجه زبان مردسالار سفیدپوست زبان غالب می شود و حتا اگر زن باشی آن گفتارها را تکرار خواهی کرد. از این روست که لئون در صحنه های پایانی نمایش وقتی با گفتمان دنیای سرمایه داری و معیارهای ارزشی مردسفیدپوست به آلبوری توصیه می کند پول را قبول کند و حیرت می کند وقتی او فحاشی می کند و تف به رویش می اندازد و ترکش می کند.
گفتمان سیاهان چون گفتمان زنان ناشناخته و نانوشته است و در تاریکی مرموزی قرار گرفته که باید کشف اش کرد و چون قاره ای ناشناخته به شناختش پرداخت و ثبت اش کرد و اشاعه اش داد. زبان باید از سیاه ستیزی یا نژادگرایی و زن ستیزی تخیله و پالوده شود.
بسیاری از اصطلاحات در زبان و گفتارمان در رد و تحقیر نژاد و یا جنسیت و یا قومی دیگر است که باید اینها را شناخت و منسوخ کرد تا به زبانی انسانی دست پیدا کنیم. مثلاً همین سیاهی که رنگ پلیدی و اهریمنی دارد از طرز فکر غلطمان می آید که از طریق فرهنگ سفیدپوستان به ما منتقل شده است و دیگر چه کنیم که هنگام بازی شطرنج، سفید و سیاه با هم می جنگند و در افکار عامه، همیشه رنگ سفید علامت نیکی یاد شده است و سیاه را رنگ پلیدی و در نهایت سوگ. به گمانم ما به یک خانه تکانی فکری نیازمندیم . به یک شستشوی بنیادین واژه ها و افکار تا دیگر "سیاه" بار منفی نداشته باشد. ما باید خود را از گفتمان استعماری نوین و گفتمان همیشه مردسالار سرمایه داران سفیدپوست برهانیم تا دنیا را انسانی تر کنیم.
گرچه نمایشنامه در لایه اولیه و در گفتمان خود به دیدگاه های اروپایی نسبت به مسئله سیاهان و تفاوت های نژادی و همچنین جنسیتی می پردازد اما به شکلی نمادین مسئله اش پرداختن به حقوق اقلیت ها (اینجا "اقلیت" به معنای رایج آن یکه اقلیت مذهبی یا عقیدتی باشد به کار نبرده ام. در اینجا اقلیت به معنای تعداد افراد هم نیست. اگر حق بشرسفیدپوست مبنای حقوق بشر باشد، اقلیت را در اینجا به معنای کسانی که از حداقل حقوق انسانی در جامعه استعمار نوین برخوردار هستند به کار برده ام. اقلیت یعنی "اقلیت حقوقی" یعنی سیاهان و زنان که آدم به حساب نمی آیند و یا فقط نیمی از بشر به حساب می آیند) در دنیای سرمایه داری هم هست. دنیایی که دیگری با رنگ و یا فرهنگ متفاوت خود در کنار ما زندگی می کند و ما از او بهره برداری می کنیم و او را «آدم» به حساب نمی آوریم. هورن و کال بارها به لئون می گویند که آنجا کسی نیست یعنی سیاهان را آدم حساب نمی کنند و سیاهان حق ورود به قلمروی آنها را ندارند. کولتس به درون افراد فرو می رود و زباله های ذهن آنها را بیرون می کشد و به ما نشان می دهد تا از جادوی پنهان محدودیت ها و باورهای ساخته دنیای سرمایه داری و استعماری و مردانه خارج شویم و بتوانیم انسانی تر زندگی کنیم.

Libellés : , ,


خلاصه خبرهای دیروز

picture
در تظاهرات پراکنده اول اسفند، خیابان دو کشته داد . از تعداد دستگیرشدگان هنوز اطلاعی در دست نیست.
  • حداقل یک نفر در میدان هفت تیر تهران بر اثر تیراندازی کشته شده است، پایگاه خبری نیروی انتظامی گزارشی تحت عنوان ((فوت مردی میانسال در متروی میرداماد در عصر یکشنبه بر اثر برخورد با قطار!)) منعکس نمود. آیا این همان است؟ یا یکی دیگر وسط این هیر و ویر....؟
  • به گزارش دانشجونیوز، حامد نورمحمدی دانشجوی رشته زیست شناسی دانشگاه شیراز، ساکن خوابگاه دستغیب، اهل شهر خرم آباد، روز گذشته اول اسفند در میدان نمازی مقابل ساختمان شماره یک دانشکده مهندسی، در حال فرار از دست ماموران امنیتی و بسیجی کشته شده است. ...
برای خبرها به رزا نیوز مراجعه کنید. خواب و خوراک ندارد که!

dimanche, février 20, 2011

گام به گام

اول تونس، بعد مصر، الجزایر، لیبی، یمن، بحرین، ایران... اعتراض سراسری و آغاز اعتصاب کارگری*
فردا چه خواهد شد؟ آیا باز هم سی سالی فریبشان خواهند داد؟ و یا برای چند سالی، ساکتشان خواهد کرد؟

samedi, février 19, 2011

هنرهای نمایشی رژیم در حال سقوط

  • این نوشته را تقدیم می کنم به همه اقلیت ها، کردها و اهل تسنن و صانع ها که پس از مرگ جنازه شان بر دوش بسیجیان حمل شد و به قانع ها که جنازه برادر می خواستند و دستگیر شدند تا بیشتر مورد فشار و اهانت قرار گیرند. صانع، کرد، اهل تسنن، دانشجوی هنر و مخالف رژیم دارای همگی عوامل اقلیت و مضاعف بود تا او را بکشند و پس از مرگ برایش به شیوه ای نمایشی کارت بسیج درست کنند و با انبوهی از سیاه لشگران بسیجی جنازه اش را تشییع کنند و دانشجویان معترض را دستگیر کنند. جنازه صانع خواستار آزادی برادر زنده اش می باشد.
فردا کردستان (همه احزابش) فراخوان داده است تا مردم به خیابان بیایند و فقط تهران نباشد و اعتراض سراسری در همه شهرها باشد. پس پیش به سوی اعتراض و اعتصاب سراسری برای آزادی زندانیان سیاسی و مطالبات دیگر.

  • جنازه محمد مختاری را هم تحویل ندادند، پیشاپیش جنازه را دفن کرده بودند و نمایشی با تابوت خالی و سیاه لشگران رژیم، مراسم تدفین محمد جوان را هم که نه کرد بود و نه اهل تسنن و نه اهل هیچ اقلیتی دیگر بلکه به اکثریت مخالفان رژیم تعلق داشت؛ جنازه او را هم به خانواده اش تحویل ندادند.
تابوتی خالی بر دوش بسیجیان حمل شد که امیدوارم آن تابوت خالی جایگاه دیکتاتوری تمامیت خواه و مستبدان تاریخ باشد. آنها نمی دانند که با این همه وقاحت و شقاوت دارند با دست خود گور خود را حفر می کنند. در این لحظه، رژیم دیکتاتوری با همه جناح ها و نظامش در اقلیت کامل قرار دارد و مردم ایران خواستار برچیدن بساط نظام مستبد دینی از زندگی و سرنوشت خود هستند. استبداد تمامیت خواه در آستانه مرگ است ولی پیش از مرگ می خواهد همه را با خود به گور بفرستد، اما این جان کندن رژیم تا پیش از نفس آخر چه خونبار و شنیع است.
پیش به سوی اعتراض و اعتصاب سراسری
زندانی سیاسی آزاد باید گردد
مرگ بر دیکتاتوری

قلب خوانی

بیخود دنبالش نگرد

همه چیز را از پیش

توی کتاب‌ها ننوشته اند

خیلی چیزها را

درون قلب آدمیان حک کرده اند


vendredi, février 18, 2011

تدفین مردگان در حکومت دیکتاتوران

تدفین مردگان و ادای احترام و وداع با خویشاوندی که به قلمروی مرگ رفته است از دوران باستان، مراسمی داشته است که در خلال تاریخ دیده ایم توسط دیکتاتورها مدام نادیده گرفته شده است، گویی دیکتاتور پس از مرگ هم دارد از جنازه دگراندیش و یا از بازماندگان مقتول انتقام می گیرد.
در تراژدی آنتیگون، نمایش هنگامی آغاز می شود که برادرش پولینوس در نبرد با برادری دیگر کشته شده است و جنازه اش به دستور کرئون در بیرون شهر مانده است تا خوراک کرکسان شود. عاطفه و مهر خویشاوندی (قانون قلب) حکم می کند که آنتیگون از دستور کرئون سرپیچی کند و تنهایی به دفن جنازه برادر اقدام کند (اگر چه نگهبانانی مراقب اند تا این امر صورت نگیرد). تمام نمایشنامه در راه انجام مراسم سوگواری آنتیگون برای برادر و سرپیچی او از فرمان کرئون و قدرت زمانه استوار شده است.
این تراژدی در ایران هر روز اتفاق می افتد. جوانان را می کشند و خانواده هایشان را از سوگواری منع می کنند. دیکتاتور از طریق رسانه ها و مهره هایشان، دیگران را به خیانت متهم می کند.
دیکتاتوری خود را قادر برحق می بیند و هیچگونه نافرمانی را تاب نمی آورد و از سوی دیگر به هیچ مرامی پایبند نیست و از مرده ها انتقام می کشد و با انحصاری کردن جنازه و منع سوگواری آبرومندانه، و در واقع با تحقیر مقتول به تحقیر مضاعف دودمانش برمی خیزد. آیا می توان بر عواطف و رنج مردم حکمرانی کرد؟
بی حرمتی به انسان زنده و انسان مرده و توهین به مناسک مردمی و جلوگیری از انجام مراسم آبرومندانه، برای تسلط بر بازماندگان نشان دهنده میل رهبری و حاکمیت بر قلمرو زندگی و مرگ شهروندان است. گرچه آنتیگونه استوار است و از مهر به برادر لبریز، اما در پایان او را به جرم سرپیچی از فرمان، در غاری زنده زنده به گور می سپارند. در این تراژدی باستانی همه با هم خویشاوند اند و آنتیگونه نیز خواهرزاده کرئون است و به دستور دائی اش زنده به گور می شود.



صدای پر از بغض برادر صانع یادآور تمامی این تراژدی بربریت بود. «جنازه اش را به ما تحویل نمی دهند. نمی گذارند جنازه اش را دفن کنیم». نگذاشتند آن جوان (صانع) که می خواست هنرمند باشد توسط دانشگاهیان و هنرمندان به خاک سپرده شود، برایش کارت جعلی بسیج درست کردند و بر دوش بسیجیان حمل شد و پسرخاله حراستی اش، آتش بیار معرکه بود.
دیپلمات های باستان دانستند که تا ابدیت نمی توان خونخواهی کرد و حتا بر قلمرو مرگ نیز فرمان راند پس این تحقیر مردگان جای خود را به ادای دین نسبت به رقیب یا دشمن متوفی داد. در دوران جمهوری باستان فرمانروایان نسبت به دشمن و رقیب خود سوگی در خور مقام او روا می داشتند و از این رو بود که اسکندر مقدونی پس از مرگ داریوش، جسد او را به پاسارگاد برد و مراسمی درخور مقامش و با تشریفات رسمی به خاک سپرد و برخی از درباریانی که در برابرش نجنگیده بودند را به کار گماشت .
در نمایشنامه هملت، نمایش هنگامی آغاز می شود که هملت مرگ پدر (قتل) را شنیده و برای شرکت در مراسم به خاکسپاری پدر مخفیانه به دانمارک برگشته تا در مراسم شرکت کند. تاریخ نمایش پر است از بی حرمتی به بشر، به بشر زنده، و به بشر مرده، و تئاتر با زبانی نمایشی این بیدادها را نشان می دهد.
مرگ بر دیکتاتور

Libellés : , ,


jeudi, février 17, 2011

شب درست پیش از بیشه ها

«شب درست پیش از بیشه ها» از برنار - ماری کولتس نویسنده فرانسوی (1948-1989)، یک مونولوگ بلند است. کل نمایش یک ساعت و نیم طول می کشد. کولتس، مانند ژان ژنه و تنسی ویلیامز در نمایشنامه های خود به افراد محروم و منفور اجتماع پرداخت. یکی از موضوعات اصلی در نمایشنامه های کولتس زندگی و مشکلات و پیچیدگی های روحی مهاجران و همجنسگرایان است.
پیش از این، همین نمایش را در آوینیون با اجرایی متفاوت و از بازیگری دیگر دیده ام، متن را هم خوانده ام، اما می خواهم بدانم پاتریس شرو و تری تیونیانگ چگونه آن را کارگردانی کرده اند و در تئاتر آتلیه به روی صحنه آورده اند.
یک مرد بی خانمان، یکی دیگر، یک آفریقایی مسلمان تبار (نمایش بحث دینی ندارد فقط چون مرد از نحوه طهارت گرفتن خود که عادتی خانوادگی است حرف می زند می فهمیم از آدابی اسلامی می آید).
او تنها در شبی بارانی با فردی دیگر در گوشه خیابانی در حومه شهر درددل می کند و آنچه از ذهن تنها و پر از توهمش می گذرد را زیر باران برای مخاطب ساکت خود (اگر وجود دارد) نقل می کند. به قول کولتس این نمایشنامه هزار و یک شبی به سبک اوست. هزار و یک داستان بریده و جویده و نامفهوم و گاهی مفهموم از زندگی یک فرد حاشیه نشین و تنها که زندگیش در خیابان و زیر پلها می گذرد و «خانه» برایش به معنای داشتن اتاقی در هتل، برای خوابیدن در شب است.
شب پیش از این که خیلی تاریک و تنها بشود درست پیش از آن که در میان تاریکی شب رهایش کنند، لحظات نادری پیش می آید که به کسی بربخورد، یک رفیق، یک زن، یک گرمای انسانی و بعد دوباره تاریکی است و او رها شده در دنیایی به سیاهی شب. این نمایش با بازی رومان دوریس تا بیست مارس در تئاتر آتلیه به روی صحنه است.
در اجرای پاتریس شرو و تری تیونیانگ، تحلیل اساسی متن زیربنای کار را تشکیل می دهد و لایه های پنهان متن را می شکافد و پرسوناژ و تنهایی او و سیاهی های بیشه های شب وهم انگیز، برایمان ملموس شده است. مرد روی تختی که بیشتر به تخت بیمارستان یا اورژانس شبیه است خوابیده و با موجودی خیالی با مخاطب نامریی خود از نیاز به عشق و محبت حرف می زند. مرد حرکت نمی کند و گه گاه مانند کرمی افلیج روی زمین می خزد. اما بی وقفه حرف می زند تا سیاهی شب و تاریکی را پر کند و از شب عبور کند.
ایفای چنین نقشی، تنها و یک نفس برای بازیگر مشکل است و به خصوص که کارگردانی امکان حرکت را از او گرفته است و توانایی های او بیشتر در محدوده «بیان» خلاصه شده است اما رومان دوریس موفق می شود از این آزمون سربلند بیرون بیاید و نشان بدهد که چگونه بازیگری رعنا و خوبرو می تواند نقش یک فرد زشت کثیف ولگرد افلیج در گوشه خیابان یا کنار پل یا روی تخت درمانگاه را بازی کند و دربند این نباشد که همیشه تصویری زیبا و فریبنده از خود ارائه بدهد.
«شب درست پیش از بیشه ها» را با ترجمه محمود مسعودی در سایتش بخوانید و در همانجا با زندگی و آثار برتار - ماری کولتس، نمایشنامه نویس معاصر فرانسوی بیشتر آشنا شوید. محمود مسعودی شش نمایشنامه از کولتس را به فارسی ترجمه کرده است.

Libellés : , ,


mercredi, février 16, 2011

عکس جان باختگان روز تظاهرات مردم

صانع ژاله و محمد مختاری، دو جانباخته تظاهرات 25 بهمن

صحنه هایی از فیلم «آجری در دیوار»‌ با بازی صانع ژاله

داستان کوتاه «اتوبوس» از صانع ژاله، مجله آزما، شماره 37، شهریور - مهر 1384

لینک داستان از فرهنگ‌خوان




بیست و پنج بهمن ها

تصویری از 25 یهمن 1357، سی و دو سال پیش بود*
+ دو گزارش از بیست و پنج بهمن امسال

mardi, février 15, 2011

روز مبارک

اخبار دیروز را جسته و گریخته و پراکنده می دانید، اگرنه به سایت یورونیوز مراجعه کنید. بنابه گفته منابع موثق غیررسمی، در کل حدود 1500 دستگیر شده اند، دو دانشجو را در خیابان مانند ندا آغاسلطان به ضرب گلوله کشته اند و سه نفر دیگر نیز با گلوله مجروح شده اند. دیروز روز عشاق بود که در ایران به روز آزادیخواهی تبدیل شد. نکات مثبت مانور مردم در دیروز:
بازگشت مردم به خیابان بدون مجوز*
آمدن مردم به خیابان خارج از مناسبت ها و مراسم و اعیاد و بهانه های مذهبی* (روز عاشورا و نماز جمعه و غیره)*
آمدن مردم به خیابان برای مسایلی غیرداخلی و همبستگی در تداوم مبارزه*
«مرگ بر دیکتاتور» و «مبارک، بن علی، نوبت سیدعلی»
غالب ترین شعار بوده است.
این ها نشاندهنده این است که مبارزه مردم دارد از حالت کاروان اسلام و کارناوالی خارج می شود و به مطالبات لاییک یا سکولار منجر می شود و این واقعه ای مبارک است. (راستی آن موجود منحوس چرا اسمش حسنی مبارک بود؟)
خانم هیلاری کلینتون رهنمود داده که آمریکا می خواهد در ایران همان طوری بشود که در مصر شد. این یعنی چی؟ مبارک کنار رفت و الان ارتش دارد مملکت را اداره می کند تا انتخابات آزاد در شش ماه آینده، آیا فکر می کنید ارتش انتخابات دموکراتیک برای ملت مصر خواهد آورد و آزادی و دموکراسی در مصر با نظارت آن ارتش نازنین به وقوع خواهد پیوست؟ ببینیم و تعریف کنیم. حالا خانم هیلاری می خواهد در ایران همان طور بشود. انتقال قدرت در بالا اسمش انقلاب نیست.
اخبار پاریس: از وقتی اعلام شد 25 بهمن راهپیمایی، خبر آمد که در میدان سن میشل گردهمایی خواهد بود. چند روز بعد باز خبر آمد که روز 25 بهمن روز جعفر است و برای حمایت از جعفر، بعدش یک شعر کودکانه آمد که حمام نمی روم و خودم را نمی شویم و به دیدار عشق می روم. لابد دیروز نشسته رفته دیدار عشقش و برادر بسیجی اش. یکشنبه، یا روز قبل از تظاهرات، برنامه سخنرانی رسید که باز عده ای قرار است برایمان سخنرانی کنند و ارشادمان کنند.
شهرهای دیگر را نمی دانم ولی ما در پاریس از خرداد 1388 یک «کمیته مستقل ضد سرکوب شهروندان ایرانی» داریم که از همان اولش با خبر کردن پلیس برای دگراندیشان، و محدود کردن شعارها و شکل صف و تعیین مسیر راه پیمایی، خودش را نشان داد و نشان داد برای بیان منظور خود
از صفات معکوس استفاده می کند (اولاً بایست مستقل بودن خود را معنی کند و دوماً اگر او مستقل است پس چرا ما نمی توانیم مستقل عمل کنیم؟ و اصلاً کمیته مستقل یعنی چی؟ آیا بهتر نیست اسم خود را بگذارد: «کمیته سرکوب ایرانیان خارج از کشور»؟) این کمیته با روش مستقل و تمامیت خواه خود تاکنون، قریب دو سالیست که کلیه مناسبت ها و گردهمایی ها را مصادره کرده است و فکر می کندد چون او اول خبرش را پخش می کند پس مالک آن روز و آن مناسبت و تصمیم گیرنده شعارها و پرچم ها هم هست.
شهرهای دیگر را نمی دانم ولی ما در پاریس افرادی داریم که به عنوان سخنگوی جنبش دانشجویی حرف می زنند اما دیپلم دبیرستان هم ندارند و یا اگر هم دارند و روزگاری دانشگاه رفته اند الان قرن هاست (الان قرن بیست و یکم است) از دانشجو بودن این حضرات گذشته اما همچنان به شکل عتیقه ای خود را متعلق به جنبش دانشجویی می دانند.
شهرهای دیگر را نمی دانم ولی در پاریس چند نفری هستند که شور حسینی برای ارشاد بقیه و سخنرانی دارند. مجلس ادبی باشد اینها حرف می زنند، مجلس سیاسی باشد اینها حرف می زنند، مجلس جامعه شناسی باشد باز همین ها حرف می زنند، مجلس اسلامی باشد همین ها حرف می زنند، مجلس چپ باشد باز همین ها هستند، مهمان از کشوری دیگر آمده باشد اینها حرف می زنند، مهمان از ایران آمده باشد اینها حرف می زنند، جلسه یکی دیگر باشد، اینها حرف می زنند، جلسه خودشان باشد، که طبیعی است. اما وقتی جلسه یکی دیگر را گرانندگی می کنند هم مهلت به کسی نمی دهند و بی وقفه حرف می زنند. جمع فرانسویان باشد اینها حرف می زنند، جمع ایرانیان باشد اینها حرف می زنند، توی کافه برویم بنشینیم خستگی درکنیم اینها داد سخن می دهند، مهمانی برویم و اگر ایشان حضور داشته باشند شهوت کلام امان شان نمی دهد و زبان به دهان نمی گیرند، سفری به کشوری دیگر داشتم از تصادف روزگار باز همین ها سخنرانی می کردند. همیشه هم عوامل و آشنایانی دارند که مأمورمان کنند تا برویم پای روضه ایشان بنشینیم.
این روضه خوان های مدرن، سریع جذب سبزالله شدند و در سیستم ایشان و دابره تبلیغاتی ایشان قرار گرفتند تا بیشتر سخنرانی کنند. خلاصه دیدم باز همین «مردمان همیشه در صحنه» توی لیست هستند، بعد هم چشمه سن میشل جای کوچکی است در یک منطقه توریستی و جای مناسبی برای گردهمایی نیست، البته از سفارت ایران دور است و به سفارت صدمه ای نخواهد خورد. من از پاریس نوشتم شما هم از هنرهای شهروندان ایرانی در دیگر نقاط دنیا بنویسید تا از هم بی خبر نمانیم.
شاپرک آمد دیدنم و پرسید چکار کنیم؟ گفتم ببین مهم ایران است، مهم این است که مردم دوباره دل پیدا کرده اند و در ایران بدون مجوز به خیابان می روند و تظاهرات می کنند و حتماً هم عده ای می روند و کشته هم خواهند داد.
شاپرک از مزاحمت های تلفنی شیرین گفت، گفت سر کلاس بودم زنگ زده به موبایلم و باز می خواست زندگیم رو برنامه ریزی کنه. هر چی می گم الان سر کلاسم گوش نمی داد و می گفت خب حرف نزن تو به من گوش بده.
گفتم دیگه تلفنش را جواب نده، این کارها اینجا جرم دارد. تحت فشار قرار دادن دیگران، تحمیل خود به دیگری، مزاحمت تلفنی و آزار روحی؛ نوعی شکنجه است، همه اینها جرم دارد و می توانی ازش شکایت کنی که نمی کنی چون نجیبی ولی گناه که نکرده ای، پس برای خودت می گویم، دیگر شماره اش را دیدی جواب نده. خودت خوب می دانی همین زن سمج باعث شد تا شماره تلفنم را عوض کنم.
به نظرم اوضاع دارد شفاف می شود فرصت طلبانی که رنگ عوض کردند و داشتند در کارناوال اسلام و با نظارت وزارت ارشاد در سفر و متفکران اتاق اسلامی بر گرده مان پالان سبز می بستند مشخص شده اند، خیلی ها بالاخره رنگ عوض کردند که سکولار رنگی شدند. به ما چه؟ بگذار بشوند ما که بخیل نیستیم. ما از روز اول رنگمان بیرنگی بود. این کارناوال به ما ربطی نداشت. بمانیم و ببینیم.
در ایران بایست به شعارها توجه شود. برای رسیدن به حکومتی قانونی، از شعارهای مذهبی و الله اکبر و این کارها خودداری شود و گرنه پس چی؟ اگر بخواهید چهارچنگولی لای جرز «قانون ساسی، نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم» بمانید و از همان قانون اساسی قراضه اجازه بگیرید و بقیه را مجبور کنید که به آن قانونی پایبند باشند که هرگز بشر را رعایت نکرده است و سنگسار می کند و اعدام می کند و دست قطع می کند و چشم درمی آورد، پس کی را مسخره کرده اید، و با هم چه فرقی دارید؟ از شعارهای لمپنی هم خودداری بشود، شعار راجع به ریخت کسی و یا منقلی بودن کسی که نشد شعار، خودتان بهتر می دانید که مشکل ما نه ریخت این یکی است و نه منقل آن یکی، کار از اساس خراب است پس باید به اساس و پی ریزی پرداخت و یا بهتر بگویم از سطحی بودن گریخت و به معنا و شعور پناه برد تا شعارها بیان کننده مطالبات بنیادین مردم باشد. مطالباتی که نداها وسهراب ها و امیرها و کیانوش ها و اشکان ها و دیروز صانع را به خاطرش کشتند نباید تا این حد نازل باشد.
عکس وسط صانع ژاله، بیست و پنج ساله، کرد اهل تسنن از شهر پاوه، دانشجوی هنرهای نمایشی دانشگاه تهران که دیروز در خیابان امیراکرم تهران به ضرب گلوله جان باخت. عکس بعدی از محمد مختاری دومین جان باخته تظاهرات دوشنبه است.

This page is powered by Blogger. Isn't yours?