چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: octobre 2005

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, octobre 30, 2005

همکاران آن سوی مرز
روزنامه نگاران خستگی ناپذیر سالهای تلخ
نویسندگان دلتنگ سالهای خون و جنگ
منتقدان قلم شکسته ی سالهای سکوت، سلام بر شما
بیست و یک سال است که در ۵۰۰۰ کیلومتری شما زندگی می کنم و همیشه دورادور چشمان نگرانم متوجه شماست و قلب هراسانم همراه با گام های شما حرکت می کند. نگذاریم کلمات بین ما جدایی ایجاد کند. شما را نمی دانم ولی من نوشتن به جانم بسته است و با نوشتن نفس می کشم و در هر کجا که باشم خواب و بیدار، با اشک چشم و خون دل می نویسم و نوشته هایم مانند کودکانم هستند. کودکانی که ... هیئت داوران جایزه منتقدان مطبوعات، از این که آنچه نوشته ام بر دلتان نشسته است و مرا مورد توجه و تقدیر خویش قرار داده اید از شما سپاسگزارم. سخن مشترک ما ادبیات است و ادبیات هیچ کشوری از تاریخ آن کشور جدا نیست. از این رو برای ایران و ادبیات ایران، امنیت و آزادی و صلح و رفاه و آرامش را آرزومندم. آرزویی که سرانجام در سایه ی قانون و در فضایی دموکراتیک به همت شما و من (و یا ما) روزی میسر خواهد گردید. پس به امید روزهای بهتر

بیست و نه اکتبر ۲۰۰۵ پاریس
نیمی از همین چند خط سانسور شد و در ایران چاپ نشد. در همین ارتباط جایزه ناخواسته را هم بخوانید

vendredi, octobre 28, 2005

راه هایی برای مبارزه با سانسور
راه سوم: لطفاً سکسی بنویسید
زبان فارسی نه مذکر دارد و نه مونث و نه خنثی ولی انگار بیش از هر زبان دیگری پر است از نشانه ها و علائم سکسی. چون ایرانی جماعت موجودی است سکسی و سکس دوست و سکس اندیش، همه ی حرفها را هم سکسی می شنود حتا اگر شما منظورتان این نبوده است. ایرانیان معمولاً هر چیزی را حمل بر عمل جنسی و یا نام بردن آلات تناسلی می کنند. حتا همین کلمه "چیز"، که یک انگلیسی را به یاد "پنیر" می اندازد، برای ایرانیان یادآور آلات تناسلی است. تقصیر خودشان نیست چون ایران کشوری است که در آن مسایل و روابط جنسی را بیان نمی کنند بلکه در سکوت و خفقان مطلق انجام می دهند و در همان سکوت مرگبار هیچکس حق ندارد که حتا نام آلت تناسلی خودش را بیان کند چون برخلاف ادب است در نتیجه چون کلامی بر زبان جاری نمی شود کج اندیشی آغاز می شود. آخر چون طفلکی کلمه ی درستش را نمی داند هر چیزی را آلت تناسلی می پندارد و چون آنقدر توی دهنش زده اند که نگو، همه ی ذهن ایرانی توسط آن عضو ممنوع شده تسخیر شده است و بنابر این هر کلمه ای را که خیال کند چیز است نباید گفت و بدیهی است که آن کلمه ی چیز را به هیچ وجه نبایست نوشت
می دانیم که ایران یک کشور شرقی است و به خوبی هم می دانیم که ایران یک کشور اسلامی است. نمی خواهم پرحرفی کنم ولی فقط می خواهم بگویم که قرن هاست در این کشور زن و مرد از هم جدا بوده اند و سکس هم موضوعی ممنوع است. خوب در جامعه ای که زن و مرد شناختی از هم ندارند و سکس هم از گناهان گبیره است اندیشیدن به جنس مخالف هم ممنوع است و حرف زدن بدون اندیشه درباره ی موضوعی ممنوعه به بیانی پر از رمز و راز می انجامد یعنی گاهی نویسنده ای می خواهد چیزی را بیان کند که ممنوع است بنابر این از استعاره استفاده می کند. موقعیت فجیع شاعری را در نظر بگیرید که نه می تواند راجع به سیاست بنویسد و نه از دین و فلسفه حرفی به میان بیاورد و تنها راهی که به نظرش می رسد بیان طبیعت است و یا نوشتن شعری عاشقانه. و عشق هم که ممنوع است! اگر به قرن های قبل برگردیم می بینیم که شاعران ایران در شرایط خفقان به ناچار نشسته اند و فقط راجع به آب و هوا و توصیف چهار فصل نوشته اند و یا خواسته اند شعری عاشقانه بگویند ولی شاعر نه تجسمی از بدن زن داشته است و نه اجازه اش را داشته به بدن زنی بیندیشد و نه زنی مقابلش بوده است. در نتیجه شعر برخی از شاعران ایرانی در وصف چشم و احیانا طره ای از موی یار بوده است. مجسم کنید شاعر محروم و دلتنگ را که راهی میکده شده است و پسرک ساقی، جامی برایش ریخته است و شاعر با نگاه کردن به چشمان مورب پسرک ترکمن، شعری سروده است و برای معشوقه مونث خویش فرستاده است. تازه این وضعیت شاعر است، مردم عادی که حتا این امکان را هم نداشته اند. این عدم شناخت از جنس مخالف باعث شده است که ایرانیان به نحو مبتذلی پایین تنه ای فکر کنند. همین جا مشخص کنم که منظورم از پایین تنه ای اندیشیدن به معنای سکس نیست. بعداً در مورد فرق سکس با پایین تنه ای اندیشیدن بیشتر توضیح خواهم داد. ولی ببینید با خودمان تعارف نکنیم ما ایرانیان ملت عقب افتاده ای هستیم. در مملکتي که جامعه و دولتش مدام پايين تنه‌ي مردم را کنترل ميکند و هنوز در آنجا به جرم زنا مجازات اعدام و سنگسار وجود دارد، در يک چنين کشوري، طبيعي است که آدمها با پايين تنه‌شان زندگي ميکنند و با پايين تنه‌شان فکر ميکنند و با پايين تنه‌شان مي‌نويسند و با پايين تنه‌شان مي‌خوانند و با پايين تنه‌شان نظر مي‌دهند ديگر. پس برای مبارزه با سانسور و همچنین مبارزه با سکس اندیشی رایج، لطفاً همه ی کلمات حذف شده از لغتنامه های فارسی را به وضوح بنویسید
پیش از این راجع به آداب درست نویسی و شقه کردن کلمات حرف زده بودم. یک پیکر عظیم را نمی شود یک باره نفله کرد ولی وقتی کلمات شقه می شوند ناگهان در بین یک کلمه ممکن است چندین و چند آلت تناسلی مذکر و یا مونث پیدا شود که فوری بایست اینها را حذف کرد. این شقه کردن و سپس حذف اعضایی از این پیکر زبان باعث می شود که ما در برابر خود موجود معلول و الکنی داشته باشیم . سپس برای توضیح کاری که با زبان انجام داده ایم به سفسطه و مغلطه کاری بپردازیم و خلاصه بار معنا و جان کلمه را بگیریم و از همه چیز "معنازدایی" کنیم و با این شیوه ی سانسور کردن، از زبان لاشه ی تکه تکه شده ای بسازیم و این کارٍ قصابان زبان است. برای مبارزه با این معلولیت ذهنی و زبان، ما به یک خودسازی نیازمندیم. پس اول برای تمرین با خط درشت بنویسید: کسوف، ورشکستگی، سکون، مسکونی، تاکسی، کسالت، کسادی، واکس، نکیرومنکر
یک - هیچ نگذارید که آن آلت تناسلی ای که در درون این کلمات هویدا شده است با آن تفکر رکیکی که در خلال قرون در مغزتان چپانده شده است شما را آزار بدهد. و نگذارید که فکر بیمار و معیوب شما در کلمه ورشکستگی یک آلت تناسلی پیدا کند. جلوی کج فکری و بدخیالی و افکار پایین تنه ای خود را بگیرید و برای این امر خود را عادت دهید که کلمات و عبارات را شقه شقه نکنید
دو - همزمان با نوشتن، به مفهوم یکپارچه ی این کلمات فکر کنید و آن کلمه را با صدای بلند تکرار کنید تا شاید روزی از شبح شوم تابوهای کهن خلاصی یابید
تعداد این کلمات سکسی بدون سکس، بسیار زیاد است. تازه ما فرهنگ و زبان دیگران را هم پیش از آن که بفهمیم سکسی می شنویم. پس بنویسید: اکیرا کوروساوا، کستا گاوراس، کسه گین، هاراکیری، کیریسمس، کستاریکا
لطف کنید و گاف نکنید و موقع نوشتن روی کاف ها یک سرکش اضافه نگذارید که بشود گاف
پس ننویسید: اگیرا کوروساوا، گوستاو گاوراس، کاسگین، هاراگیری، کریسمس، کاستاریکا
خیلی دردناک است که در ژاپن یک سامورایی برای حفظ آبرو و شرف خویش، خود را با ضرب شمشیر از پای در بیاورد و شکم خود را پاره کند و روده های خود را بیرون بریزد و شما پیش از هر چیز به آن آلت تناسلی مردانه ای که در کلمه ی خودکشی این مرد ژاپنی یافته اید گیر بدهید و بخواهید با اضافه کردن یک سرکش به کاف، قضیه را رفع و رجوع کنید و اصلا چرا یک ایرانی بایست در کلمات بیگانه هم آلت تناسلی خود را پیدا کند؟ در این رازی است که فهمیدنش کار یک روز و یک شب نیست. به هر حال همزمان با نوشتن این کلمات سکسی و پر از آلات تناسلی، آن کلمات را با صدای بلند تکرار کنید و همچنان به معنای این کلمات هم بیندیشید و سعی کنید از آن مفهوم پایین تنه ای که ایرانیان برای هر "چیزی" می سازند دور شوید.
اگر در فضای سالم و در جامعه ای باز و بدون عقده رشد یافته بودید و اگر آموزش جنسی دیده بودید و یا حداقل نام آلات تناسلی خود و جنس مخالف خود را یاد گرفته بودید و کاربرد آنها را هم آموخته بودید هر کلمه ای نمی توانست برای شما معنای سکسی داشته باشد. رفتار ایرانیان با زبان، مانند کودکان و تازه بالغان با مسایل جنسی است. در حالی که برخورد فرد بالغ با سکس و زبان از نوعی دیگر است و با این همه توهم و معناگذاری همراه نیست. درست است که برای بسیاری از مسایل دیر شده، ولی برای آموزش هرگز دیر نیست. خود را آموزش بدهید که هر چیزی را به نام خود صدا کنید و برای نوشتن نیز کلمات مناسب را بیابید و به کار ببرید. بعدها بیشتر درباره ادبیات اروتیک خواهم نوشت.
البته فراموش نکنیم که لحن در نوشته نقش مهمی را ایفا می کند و لحنی که شما برای بیان افکار خود برمی گزینید نیز بسیار مهم است. از قدیم گفته اند: "بشین و بفرما و بتمرگ یک معنا دارد" و این راست است. بنابراین برای نوشته ی خود کلمه ی مناسب را انتخاب کنید تا بی دلیل به نوشته ی خود لحن توهین آمیز و پرخاشگرانه و یا رکیک نداده باشید
در این سالهای اخیر برای مبارزه با سانسور نوعی ولنگاری و شلختگی در زبان به وجود آمده است. کلمات مردانه و زبان روسپی خانه و عبارات اراذل و اوباش (مگر زبان ولنگ و واز روسپی خانه، زبانی مردپسند نیست؟) بسیار مد شده است که البته این امر را می توان یک نوع عصیان و دهن کجی به سانسور شدید داخل کشور دانست. اما اینجا این سئوال مطرح می شود که آیا یک زبان بدون سانسور تا بدین حد ولنگار و وقیح و بیمار و پرعقده است؟ پس عقده گشایی ها و دهن کجی ها را با ادبیات اروتیک به اشتباه نگیرید. ما پس از عبور از این عقده گشایی ها، برای بیان نیازها و امیال خود به زبانی عمیق و گسترده و امروزی نیاز داریم. آزادان و آزادگانی که همگام با زمان حرکت می کنند و از طرح مسایل خود نمی هراسند و در جستجوی دنیایی بهتر راهی روسپی خانه ها نمی گردند، این مردمان نو، این زبان آزاد و نو را خواهند ساخت

عکس از شیرین نشاط از طریق شهروند

Libellés :


عکس های تکان دهنده

mercredi, octobre 26, 2005

درباره چشمان بیدار

نمی خواستم نامش تلخای بوف کور را داشته باشد ولی یکی از رمان های ماندگار ایرانی باشد، از اینرو به چشمهایش فکر کردم ولی پیش از من شخص دیگری این نام را برای صفحه اینترنتی خویش انتخاب کرده بود. می خواستم در هر حال چشمانش باز باشد اما "چشمان باز" هم وجود داشت در نتیجه نامش شد: چشمان بیدار!
چشمان بیدار یک مجله ی ادبی نیست. چشمان بیدار یک تریبون سیاسی هم نیست. چشمان بیدار یک سایت کاملاً شخصی و بی درآمد و غیر انتفاعی است.
چشمان بیدار نمیخواهد سخنگوی گروه سیاسی خاصی باشد و از تبلیغ و انعکاس خبرهای گروه های سیاسی و یا حتا قبول آگهی های شخصی نیز معذور است. چشمان بیدار دفتر یادداشتهای روزانه هم نیست و نگارنده چشمان بیدار نیز بلاگر یا وبلاگ نویس نیست.
چشمان بیدار با شادمانی تولد هر کتابی را پیشاپیش به نویسنده اش تبریک میگوید ولی بخشی برای معرفی کتاب ندارد.
چشمان بیدار بسیار مهمان دوست و مهمان نواز است ولی اهل دید و بازدید و مهمانی بازی و مراسم رایج نیست و از بس که خانه اش کوچک است نمی تواند از شما لینک بگیرد و در این یک وجب جا، بر در و دیوار خانه اش عکس و آدرس و آرم شما را بیاویزد و طبیعی است که از شما نیز چنین توقعی را ندارد.
لینک دادن برای چشمان بیدار یک انتخاب شخصی به منظور اطلاع رسانی است و نه وسیله ای برای داد وستد و بهانه ای برای دید و بازدید.
چشمان بیدار به مرام و مسلک کسانی که به آنها لینک می دهد بی اعتناست و هیچ نوع مسئولیتی را در این باره نمی پذیرد.
چشمان بیدار برای نگارنده ی آواره اش مکانی است مشخص و گنجه ای برای گرد آوردن انبوه کارهای پراکنده اش از روی صفحات اینترنت به آلونک خویش . چشمان بیدار البته ساکن پاریس است و پاریس مرکزی برای رویدادهای فرهنگی و هنری. چشمان بیدار تا جایی که بتواند شما را در این رویدادهای فرهنگی و هنری سهیم خواهد کرد.
چشمان بیدار روزنه ایست برای نگارنده اش تا گه گاه از آنجا با شما بدون واسطه و مستقیماً حرف بزند و بالاخره چشمان بیدار جایی است آشنا، آشنا برای نگارنده اش و آشنا برای کسی می خواهد او را بیابد چون چشمان بیدار را در هر کجا که باشید می توانید نگاه کنید.
چشمان بیدار همچون نگارنده اش هم بسیار کوچک است و هم بسیار گرفتار و مثل همیشه دست تنها، برای همین متأسفانه فرصت سلام و علیک با تک تک خوانندگان و پاسخ گویی به همه ی پیام های رسیده را هم ندارد و در پایان فراموش نکنید که چشمان بیدار مانند نگارنده اش هیچ کامل نیست.
چشمان بیدار از استقبال و توجه شما سپاسگزار است.

lundi, octobre 24, 2005

تئاتر امروز ایرانیان

همیشه میتوانی تصویر جدیدی از چهره ی خود به دیگران بدهی
اما آیا روزی توان رویارو شدن با چهره ی حقیقی خود را خواهی داشت؟
تو کی هستی؟ تویی که هر روز با چهره ای جدید خود را به من می نمایی؟

samedi, octobre 22, 2005

دستهای خالی تان جلوی نور بگیرید و با هیچ از سایه ها بر روی دیوار جانوران و پرندگان را بیآفرینید

jeudi, octobre 20, 2005

لینک از طزیق سایت ایرانیان بلژیک

مرجان ساتراپی و پیتر پان

mercredi, octobre 19, 2005

خسته و خرد و گیج گیج خوران ساعت ده و نیم شب ( به وقت ایران نصفه شب) از سر کارت به خانه برمی گردی و پیامی غیرمستقیم از آقای غلامی دریافت می کنی
آقای غلامی راستش ما نویسنده ها بایست کمی مسئولیت حرفه ی خود را جدی تر بگیریم و بی گدار به آب نزنیم
ما نویسندگان نبایست به سخنگوی دولتها تبدیل شویم
ما نویسندگان نبایست به خادمان ناشران تبدیل شویم
ما نویسندگان در هیچ شرایطی نبایست سانسور را توجیه و تبلیغ و ترویج کنیم
ما نویسندگان بایست به حرفه ی خود و همکاران خود احترام بگذاریم
ما نویسندگان بایست از حقوق مادی و معنوی خود و آثارمان دفاع کنیم
آقای غلامی نویسنده بزرگوار و نیکوسرشت عجله کار شیطان است و نوشتن نقد ادبی نیاز به سرعت و فوریت ندارد و در نقد ادبی ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است
آقای غلامی از من به خاطر سهوی که رفته است پوزش لازم نیست و مطالب من در وبلاگم فقط برای صفحات اینترنت نوشته می شود و به هیچ وجه مایل نیستم که این مطالب شتابزده به روزنامه های پر تیراژ جمهوری اسلامی ایران راه یابند. بدون اینکه در صحت نیت سرکار شک داشته باشم از این موضوع بسیار متعجبم که چگونه شما از حوادث و پیشامدهای پشت صحنه ی دنیای نشر و چاپ در ایران و زد و بندهای ناشی از آن بی خبر مانده اید و باز در حیرتم که چگونه در ایران کنونی می توانید بدین گونه معصومانه به جهان بنگرید
آقای احمد غلامی، نویسنده ارجمند و نیک پندار پیش از هر چیز به وجدان خود رجوع کنید و با نوشتن یادداشتی کوتاه، اطلاعات نادرست و برداشتهای غلط ناشی از آن را که در روزنامه ی پر تیراژ شرق منعکس فرموده اید (آیا اسم این عمل در جمهوری اسلامی ایران نشر اکاذیب نیست؟) تصحیح بفرمایید و ذهن خوانندگان خود را از گمراهی و کجراهی بیرون بیاورید و برای اشتباه پیش آمده (نه از من، بلکه از خوانندگان شرق) پوزش بخواهید
هشیار و سربلند باشید
به امید روزهای بهتر

امروز در روزنامه شرق نقدی بر کتابم "شالی به درازای جاده ابریشم" چاپ شده است. اگر چه در این نقد آقای احمد غلامی از کتابم تعریف کرده است ولی نکاتی را واژگون و بی معنا کرده است که البته این کار یکی از قواعد کار بسیاری از روزنامه نگاران جمهوری اسلامی است. در ابتدا آقای غلامی اشکال شما فراموش کردن پرنسیپ نویسندگی است
آقای غلامی فراموش کرده است بنویسد که چاپ این کتاب در ایران یک دزدی رسمی و قانونی است که من در آن هیچگونه نقشی نداشته ام و تاکنون هم ناشر سارق هیچگونه توضیحی به من نداده است
آقای غلامی فراموش کرده است که یادآوری کند که من در نامه ای سرگشاده از همه ی محافل ایرانی خواستم به دلایل بسیار (از جمله غیرقانونی بودن چاپ کتابم در ایران) کتابم را از این مسابقات خارج کنند
جالب این است که آقای غلامی در نقد خود به هیچ وجه از دادن امتیاز به یک ناشر سارق خودداری نکرده است و با نوشتن اینکه کتاب علیرغم دستکاری ها و حذفها و بازنویسی ها ( آقای غلامی اینها غلط چاپی می نامد) خواندنی است و ایشان لذت برده و پس من نویسنده اینجا و در این غربت بایست خفه شوم و بگذارم ناشران سارق با همکاری روزنامه نگاران دولتی فستیوال خودشان را راه بیندازند
آقای غلامی بعضی اوقات سکوت شرافتمندانه تر است تا شرکت داشتن در جریانات ادبی در ایران کنونی
آقای غلامی شما چگونه داوری هستید که به رعایت حقوق مادی و معنوی یک نویسنده معتقد نیستید و نمی خواهید اعتراض کنید که هیچ بلکه حق یک نویسنده نیز نمی دانید که صدای اعتراضش بلند شود و این کثافت کاری های چاپ و نشر ایرانیان را افشا کند؟
کاش شما هم حداقل ساکت می مانید
در همین ارتباط جایزه ناخواسته و ما، مرگ یکدیگریم از رضا حیرانی را هم بخوانید

نمره گذاری و جایزه پراکنی در دوران بی قانونی ها و قتل ها



آهای ایرانی! خوش تیپ با توام! توی خارج از کشور رسوایی به بار نیار! مثل بقیه ایرانیان هر کاری دلت می خواد بکن! ولی یواشکی بکن! آخه یعنی چی میری فیلم سکسی بازی می کنی؟ یعنی چی میری مانکن می شی؟ می خوای علناً همجنسگرا باشی؟ اونم تو سوئد! تو داری آبروی ما رو می بری. یک ایرانی گفتن و یک سنت و یک آبرو. ما ایرانیان در هر کجا که باشیم بایست سنت های خودمون رو حفظ کنیم. ما بایست در هر کجا که هستیم جانماز آب بکشیم و آبروی ایرانیان دیگه رو حفظ کنیم. بابا ما تو دنیا آبرو داریم. سکس رو که نمی برن توی فیلم. توی تلویزیون. اونم توی ساعات درس و مشق بچه ها. سکس مال پستو و اون پشت و پله هاست. آخه چرا شما جوونا نمی فهمین که یک سری کارا کردنی یه، ولی گفتنی نیست. این کارا نیاز به آموزش هم نداره. این کارا رو فقط در سکوت بایست کرد و اصلاً حرفش رو هم نبایست زد! حتا یک کلمه. اصلاً شتر دیدی ندیدی
بیخود نروید این کتاب تاریخ لذت در ایران رو بخوونین. ایرانی ها در طول تاریخ هیچوقت نه مشروب خورده اند و نه قلیان کشیده اند و نه چپق می شناسند. ایرانیان در طول تاریخ همیشه نجیب بودند و فرق تریاک رو با شکلات و یا با قره قوروت نمی دونستند. اصلاً این حرفها و تحقیقات یعنی چه؟
ایرانی ها حتا سیگار هم نمی کشند و همه شون پاک اند و منزه از همه ی مخدرات
عکس تندیسی چند هزار ساله از نمایشگاه سیار "هفت هزار سال هنر پارس" در اروپا

mardi, octobre 18, 2005

جادوگری نیست. شعبده بازی نیست. فقط پیشرفت هنر عکاسی است. یعنی جایی که واقعیت تبدیل به تخیل می شود و یا تخیل تبدیل به عکس و واقعیت می شود. چون "یک عکس فقط یک عکس است" و این عکس را هم می شود به مدد هنر عکاسی ساخت و بازسازی کرد و روتوش و ترمیم کرد و بزرگ و کوچک کرد دیگر، مگر نه؟
اصلاً این عکس ها خودتان تماشا کنید تا ببینید چه می خواهم بگویم

در آستانه ی اعدام



یکی از این روزها مرا در برابر چشمان جمع به دار خواهند آویخت
یکی از این روزها مرا چهل و پنج دقیقه بالای دار نگه خواهند داشت
مجسم کنید طنابی بر گردن بالای جرثقیل و در برابر چشمان جمع
یکی از این امروزها

lundi, octobre 17, 2005

با فتو شاپ هیچ کودکی دیگر معصوم نیست باور نمی کنید خودتان ببینید این را


dimanche, octobre 16, 2005





رنگِ زردم را ببین بـرگِ خزان را یــاد کن
با بزرگان کـــم نشین افتادگان را یاد کن
مرغِ صیادِ تــوام، افتــاده‌ام در دام تـــو
یا بکش یا داد ده یــــــا از قفس آزاد کن
ابر اگر از قبله آید سخت بـــــــاران می‌شود
شاه اگر عادل نباشد مُلک ویـــران می‌شود
یک نصیحت با تو می‌گویم به کس ظاهر مگو
خــانه‌ی نزدیکِ دریــــــــا زود ویران می‌شود
لینک از نهفت است و البته از طریق خوابگرد

vendredi, octobre 14, 2005

کمی فلسفه برای پرورش ذهن



mercredi, octobre 12, 2005

هارولد پینتر و نوبل ادبی 2005

mardi, octobre 11, 2005

Les pommes de terre

آهای با توام
با توام بی غیرت
بی بته! بی رگ
با تو، سیب زمینی
با توام آدم فروش
با توام همه چی فروش
با توام بی همه چیز
سیب زمینی های واقعی
ضررشون به کسی نمیرسه
سیب زمینی های واقعی
شرف شون از تو بیشتره
سیب زمینی های واقعی،
مفیداند
سیب زمینی های واقعی،
واقعی اند
سیب زمینی های واقعی
فقط سیب زمینی اند
عکس از طریق سایت ایرانیان بلژیک

عکس های دیدنی

lundi, octobre 10, 2005

کمک
کمک
کمک! فکرش را بکن که در شانزده سالگی ترا سیصد ضربه شلاق بزنند
کمک! تصور کن که در شانزده سالگی ترا بالای دار بفرستند
کمک! مجسم کن ترا مانند عاطفه چهل و پنج دقیقه بالای چرثقیل نگه دارند
کمک
کمک! دار زدن، آدم کشی است
کمک! مجازات اعدام، آدمکشی به شیوه ای قانونی است

vendredi, octobre 07, 2005

صادق هدایت و نمایش بوف کور

jeudi, octobre 06, 2005

وضعیت زنان شرقی در قرن بیست و یکم

mardi, octobre 04, 2005

نمایشگاهی دلنشین و اعجاب برانگیز از بازی سایه و نور
از فانوس خیال و شعبده بازی و از سایه بازی تا ظهور سینما
لطفاٌ بعداٌ روی "سیب سبز" کلیک کنید

dimanche, octobre 02, 2005

Mes douleurs 10

واژه مانند سنگی به سوی گیجگاهم پرتاب می شود
واژه سنگ می شود
سنگ واژه می شود
ناگهان بارانی از سنگ به سویم روان می شود
از خواب که بیدار می شوم
سرم شکسته است و درد می کند

Mes douleurs 11

نوشته اند: مرگ بر اثر سکته مغزی
بر رویم خاک نریزید
مرا در میان یادهای تان دفن نکنید
هنوز زنده ام
بایست محاکمه ی قاتلانم را ببینم

Mes douleurs 8

صدای جیغ
صدای ضربه ها
خوابهایم تیر می کشد

Mes douleurs 12


کی باور می کند که در روزی مثل امروزها اینها به سادگی آب خوردن، زدند مرا کشتند و حالا هم صاف صاف راه می روند و انگار نه انگار! هیچ عین خیالشان نیست. مثل سابق خوب می خورند و خوب می خوابند و خوب می پوشند و خوب می گردند و خوب می نوشند و درست مثل سابق
فقط در این میان، اینها مرا کشتند

Mes douleurs 7

توی خواب هایم زنی مدام جیغ می کشد
بیدار که می شوم زن دیگر مرده است
ناگهان جیغ می کشم

لطفاً آهسته آهسته بخوانید

Mes douleurs 6

توی خواب هایم زنی مدام کمک می خواهد و نه! نه! و نع! می گوید
بیدار که می شوم دو سه سالی از قتلم گذشته است
شقیقه هایم تیر می کشد
و زن همچنان جیغ می کشد

Mes douleurs 5

توی خواب هایم زنی مدام کمک می خواهد و نه! نه! و نع! می گوید
بیدار که می شوم دو سه سالی از قتل زن گدشته است
و شقیقه های من هنوز تیر می کشد

Mes douleurs 4

توی خواب هایم زنی مدام کمک می خواهد و نه! نه! و نع! می گوید
بیدار که می شوم دو سه سالی از مرگم گذشته است
زن همچنان جیغ می کشد
و شقیقه های من هنوز تیر می کشد

Mes douleurs 14

کشتند مرا
می دانید؟

Mes douleurs 9

بنگ
جیغ
تق
سرم گیج می رود

samedi, octobre 01, 2005



کانون وکلای ایران

بیش از چند ماه است که نشر ورجاوند بدون هیچ گونه خبر یا تماسی با من کتاب مرا "شالی به درازای جاده ابریشم" به دست ممیزی سپرده و با تغییر نکاتی به جای من با ارشاد توافق کرده است و مجوز رسمی چاپ کتابم را برای همیشه از ارشاد گرفته است. خبر را در روزنامه خواندم و اعتراض کردم ولی نشر ورجاوند تاکنون سکوت اختیار کرده است و کتابی که نام مرا با خود به همراه دارد را مانند کالایی به فروش می رساند و به خوبی می دانید که این بی قانونی و بی حرمتی نسبت به مؤلف فقط مختص من نیست و شامل بسیاری از نویسندگان ایرانی می شود. پرسش من از شما این است: شما نویسندگان در برابر چنین مسایلی چگونه عمل خواهید کرد؟
- آیا سکوت خواهید کرد؟
- آیا باز هم در آذر ماه یا فصل قتل های زنجیره ای کارناوال جایزه دهی و جایزه بگیری راه خواهید انداخت تا ناشران با خودکامگی تمام کتاب های مثله ی شده ی ما را با بی قانونی به چاپ برسانند و جیب خود را پر کنند و از سوی دیگر ژست معرفی "ادبیات مهاجرت" را به خود بگیرند و ویترین فرهنگی دولت را تزیین کنند؟
- آیا شما نبودید که با سانسور مخالف بودید و هر از گاهی بر سر ماجراهای عدم توافق بین ناشر و مؤلف خشم تان بالا می گیرد؟
- آیا زمان آن فرا نرسیده است که ایران نیز به سمت تمدن گام بردارد و به حقوق افراد احترام بگذارد و قوانینی معین در زمینه ی حقوق مادی و حقوق معنوی مؤلف و ناشر تدوین گردد تا جلوی این هرج و مرج گرفته شود؟
- اگر شما نویسندگان و داوران به خواسته های فردی افراد و همکاران خود احترام نگذارید پس دیگر از افراد عامی چه توقعی می توان داشت؟
آیا باز هم به روی مبارک نیاورده و سکوت خواهید کرد؟
من تک تک شما را به داوری می گیرم تا در مورد این پرسش ها فکر کنید و در صدد چاره ای باشید

گردانندگان بنیاد گلشیری
گردانندگان مسابقات ادبی در ایران
طی این نامه ی سرگشاده از همگی خواهشمندم که به خواسته یک نویسنده احترام بگذارید و نام مرا و نام کتاب های مرا از لیست کاندیداهای کنونی و آتی خود بیرون بکشید و راه را برای داوطلبان و جایزه بگیران باز بگذارید

با تقدیم احترام
مهستی شاهرخی
پاریس - 20 ژوییه 2005
تیرماه 1384
______________

the fall

ای باغبان، ای باغبان، آمد خزان، آمد خزان

This page is powered by Blogger. Isn't yours?