چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juin 2008

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, juin 29, 2008

شش فصل از رمان صبح نهان را بر روی اینترنت بخوانید

رمان بلند "صبح نهان" را

در بخش ادبیات هفته نامه شهروند چاپ - کانادا بخوانید.

فصل اول: سفر اول

فصل دوم: خانه باد کجاست؟

فصل سوم: خزانی ابدی

فصل چهارم: روشنایی شیرین شرق

فصل پنجم: مویه های غریبانه

صبح نهان، فصل ششم: سایه ی سی مرغ


samedi, juin 28, 2008

مفرغ های نیاکانم در پاریس

مفرغ های لرستان در موزه سرنوشی پاریس

از نمایشگاه های دیدنی امسال مفرغ های لرستان است که در موزه سرنوشی در نزدیک پارک زیبای مونسو به نمایش گذاشته شده است. در این نمایشگاه دویست و سی قطعه اشیاء مفرغی متعلق به سه هزارسال قبل از میلاد از موزه های مختلف دولتی و خصوصی جهان جمع آوری شده است و در معرض نگاه عموم قرار گرفته است.
همچنان که می دانید لرستان منطقه ای نیمه کوهستانی است و اهالی لرستان در خلال سالیان از طریق دامداری و کشاورزی امور خود را می گذارنیده اند. "پشت کوه" و "پیش کوه" و "پل دختر" و بسیاری از نام های منطقه لرستان برایم آشناست ولی نمی دانستم که قدمت این نامها در لرستان به هزاره های پیش از میلاد می رسد.
این اشیاء غالباً در گورهایی جمعی معبد "سرخ دم" در نزدیکی کوهدشت لرستان یافت شده است. علت وجودی گورهای جمعی و علت حضور این اشیاء در درون گورها برایمان ناشناخته است. همچنان که از چگونگی کار مفرغ سازان لرستان به کل بی خبریم. آیا آتلیه جمعی داشته اند؟ آیا هر کس به صورت فردی روی شیئئ کار می کرده است؟ آیا این اشیاء تزیینی اند؟
کاوش های باستان شناسی در لرستان تا سال ۱۹۵۰ غیرمجاز و غیر علمی بود. در اوایل قرن بیستم در بازار جهانی شاهد فروش اشیاء برنزی بودیم که می گفتند از لرستان می آید ولی از چگونگی قرار گرفتن شئی در گور و یا در مکان یافت شده و از دقیق بودن مکان اشیاء باستانی، به کل بی خبریم.
در سال ۱۹۵۰ و توسط یک هیئت باستان شناسی بلِژیکی بود که پی بردند مفرغ های لرستان متعلق به گروههای باسلیقه و هنرمندی است و طبق تاریخ گذاری «واندن برگس» این اشیاء متعلق به سالهای ۷۰۰ تا ۲۶۰۰ قبل از میلاد است.

مفرغ ها بیشتر کارد و خنجر و دشنه و شمشیر و اسلحه و تبر است و یا زین و یراق و و افسار اسب و یا ابزار کار و سنجاق! همه این اشیاء از ظرافت و قابلیت بالای کار برخوردار است که شگفتی آور است. برخی از این اشیاء حکاکی و یا نقاشی شده اند و بیشتر به نظر می رسد جنبه تزیینی داشته اند وگرنه استفاده از این اشیاء با این کیفیت بالای هنری برای زندگی روزمره به کار بردن بسیار غریب به نظر می رسد!

مفرغ های لرستان در نمایشگاهی درموزه سرنوشی؛ متعلق به قریب سه هزار سال پیش از میلاد مسیح تا تقریباً هزار سال پیش از میلاد است. ابزار برنده و کهن مانند خنجر و دشنه و تبر همگی تزیین شده و منقوش به نقش حیوانات و معمولاً نقوش بز نر و یا از گربه سانان اند.

نقش مفرغ ها بیشتر از حیوانات است و به دفعات دو حیوان وحشی و یا خشمگین در برابر هم را بر روی این اشیاء می بینیم. نقش شیر شاه جنگل و یا فرمانروی جانوران نیز دیده می شود. در بسیاری از نقوش، تصویر مردی دیده می شود که بر حیوان پیروز شده و سر و یا دم جانور را گرفته و پشتش را به خاک رسانیده است. در بسیاری از موارد تصاویر به شکل غریبی بازگوی اسطوره گیلگمش است و نشاندهنده ی این که اسطوره گیلگمش تا چه وسعتی در اطراف بین النهرین پراکنده شده است.

گاهی نیز جانور و یا بزی است بالدار. گاهی مردی را می بینیم ایستاده بر روی دو اسب و افسارشان را به دست دارد.

مردی با ریش فرفری و کلاه خود بر سر با پیراهنی بلند و دو خنجر بسته در سوی کمر، گاه شمشیر بر کشیده است و در بسیاری از تصاویر مرد در جنگ و جدال است.

تصویر زن بسیار کم است فقط دو سه الهه کوچک به اندازه کف دست و دو تصویر گویا بر روی صفحه ی دو سنجاق. نحوه کاربرد سنجاق های سوزنی و صفحه ایی مبهم است. مجسمه هایی کوچکی از الهه ها موجود است که کاربرد آنها نیز برایمان گنگ است. آیا آنها را همراه خود نگه می داشته اند؟ آیا این اشیاء تزیینی است؟

الهه ها پستان های درشت و برجسته دارند و برهنه اند و اندام باروری شان به شکل هلو یا زردآلویی رسم شده است. تصویر زنی با پستان های درست و برجسته در حال زایمان، متعلق به هزار سال تا هفتصد سال پیش از میلاد مسیح یکی از تکان دهنده ترین تصاویر و نقوش بر روی مفرغ های لرستان بود. در تصویر ابعاد سر و بدن کودک متناسب با بدن زن نیست و مادر و فرزند هر دو به یک اندازه اند البته در غرب هم این عدم تناسب در نقوش دوران پیشین تا رنسانس امری کاملاً رایج و طبیعی است.

اشیاء مربوط به زنان و یا یا الهه ها و اندام برهنه زنان، همگی متعلق به موزه های خارج از کشور است و از این رو نشاندهنده ی این مسئله که اشیاء باستانی با نقوش زنان در هزاره های پیش از اسلام قابل دیدار برای عموم نیست و اگراین اشیاء تاکنون نابود نشده باشد دور انظار عمومی در انبارهای موزه ایران باستان در حال پوسیدگی به سر می برند.

ولی در همین حد هم کافی است تا بدانیم توجه به اندام زن و پیکر نگاری و اروتیزم در هزاره های پیش از میلاد نزد ایرانیان رایج بوده و پس از حمله یونانیان نیز در هنر مجسمه سازی و پیکر تراشی ایرانیان باز مشهود است، در دوره ساسانیان هنر ایرانیان از هنر یونان متأثر می گردد و این تأثیر در دوره اشکانیان نیز ادامه یافت. هنری که با قلع و قمع اعراب و منع پیکر تراشی و شبیه سازی در اسلام، ممنوع شناخته شد و بسیاری از اشیاء باستانی معدوم شد.

آنچه به جا مانده است نشاندهنده این است که ایرانیان هزاره های پیش از میلاد اسیر ممنوعیت های اخلاقی نبوده اند و به سادگی با آمیزش زن و مرد و یا زایمان و تولید مثل انسان برخورد کرده اند و آن را مانند جزیی از طبیعت در روشنایی کامل نقش کرده اند و در هیچ یک از این موارد با باروری و زایش انسان مانند رازی سر به مهر در سکوت کامل برخورد نکرده اند.

در کنار مفرغ های لرستان، مقداری ظزوف سرامیک یا سفالین نیز به نمایش گذاشته است چون سفال لرستان نیز از کالای مرغوب منطقه بوده است. نقوش روی ظروف سفالین گاه نوک تیز و هندسی است و نمادین و گاه داستان زمین و شخم و کشاورزی و شکار را با تصاویری ساده روایت کرده است.

در میان ظروف سفالین کوزه های کوچک و یا تنگهایی برای تصفیه شراب نیز دیده می شود. برخی از جام ها ته شان گرد است و همین باعث می شود که آن ها را اشیایی تزیینی قلمداد کنیم، ولی کاربرد این جامها با ته گرد و حلالی چیست؟ این را نمی دانیم. شیوه کار بر روی سفال و ظرافت ظروف سفالین در کنار زیبایی و صنعت اشیاء مفرغین به نمایش در آمده در نمایشگاه، بیانگر صنعت پیشرفته و کار شگرف اهالی لرستان بر روی مفرغ و تولید اشیاء زیبا و ظریف و پیشرفتگی صنعت ریخته گری و در کنارش سفال گری در سه هزارسال پیش از میلاد مسیح تا قریب هزار سال پیش از میلاد مسیح در منطقه لرستان است. صنعتی که با فرا رسیدن عصر آهن و به قدرت رسیدن هخامنشیان آهسته آهسته محو شد.

دیدن مفرغ های لرستان برای شناخت تاریخ باستان و تاریخ منطقه بسیار ضروری است.
در مورد لرستان و مصنوعات فلزی لرستان این دو مطلب را بخوانید و از موزه سرنوشی دیدن کنید و برای اطلاعات بیشتر از فایل زیر استفاده کنید.
عکس آخر متعلق نمایشگاه به هفت هزار سال هنر پارس است

vendredi, juin 27, 2008

چشمانی دیگر به روز است

چشمانی دیگر به روز شد

jeudi, juin 26, 2008

حکم قصاص چشم برای یک جوان هفده ساله در اصفهان

حکم قصاص چشم برای یک جوان هفده ساله در اصفهان/
اين حادثه شب نيمه شعبان سال گذشته رخ داد و راننده دو خودرو با هم درگير شدند که در جريان اين دعوا پسر 17 ساله با چرخاندن رنجير ضربه يي به چشم جوان دانشجو وارد و وي را مصدوم کرد.
پس از اين حادثه پسر مجروح بلافاصله به بيمارستان انتقال يافت اما پزشکان اعلام کردند به خاطر شدت صدمه وارده امکان بهبودي چشم راست وي وجود ندارد و بايد چشم تخليه شود. بعد از چند عمل جراحي سرانجام چشم جوان دانشجو تخليه و پروتز جاي آن کار گذاشته شد. در عين حال شاکي از مراجع قضايي خواستار پيگيري موضوع شد.

mercredi, juin 25, 2008

متاسفانه هنوز نمی‌توانیم قانون قطع دست را اجرا کنیم

ما هنوز نمی‌توانیم قانون قطع دست در صورت دزدی را اجرا کنیم. اگر این قانون اجرا می‌شد دیگر شاهد این آمار بالای سرقت در جامعه نبودیم. در حال حاضر اجرای این قانون باعث می‌شود ما را در بحث حقوق بشر محکوم کرده، علیه اسلام فتنه درست کنند. به همین خاطر ما مجبوریم تقیه کنیم تا روزی که بتوانیم در جهان از احکامی چون قطع دست دفاع کنیم.”

حائری شیرازی افزود: “درست است که کشور ما جمهوری اسلامی است ولی هنوز یک‌سری از قوانین اسلام را نتوانسته‌ایم اجرا کنیم. قوانین اسلامی را جایگزین قوانین اروپایی نکرده‌ایم و این یکی از مشکلات ماست."

متاسفانه هنوز نمی توانیم قانون قطع دست را اجرا کنیم

/ متن کامل خبر را در خبرنامه امیرکبیر بخوانید

mardi, juin 24, 2008

تکه تکه شدن اموال شاملو در برابر چشمان دیگران

همین چند وقت پیش بود که فیلمی از خانه بامداد تهیه شده بود و وسایل و یادگارهای احمد شاملو را در آن فیلم دیدیم و آیدا از عشق برایمان حرف زد و من از دیروز که خبر حراج وسایل و چوب سیگار شاملو و پیراهن و لباس تنش را خوانده ام از شدت کلافگی و خشم مثل مار به خودم می پیچم./
شما را نمی دانم ولی خواندن این خبر برایم دردناک تر از خواندن خبر شکستن سنگ قبر شاملو توسط اراذل و اوباش بود و باز دردناک تر از قطع کردن پایش. آدمیزاد از نزدیکانش بیشتر خنجر می خورد تا از دشمنانش، چون می داند که دشمنانش کی هستند؛ آدمیزاد از دشمنش توقعی ندارد اما از اطرافیان و نزدیکان توقع اندکی شرف و انسانیت و مدارا دارد. این وارثان بیولوژیک کاری با شاملو کردند که می شود گفت رژیم شاه و ساواک و رژیم اسلامی با او تا این حد بی رحمی نکرد. مدام صحنه ی غارت خانه ی مادام در فیلم زوربای یونانی به یادم می آید و حرص می خورم از دست روزگار.
خبر چوب حراج زدن به مال و منال شاملو و به فروش رفتن وسایل و لباس تنش در دادگستری کرج لکه ننگی است که باعث و بانی اش وارثان ژنتیک شاملو هستند و نه وارثان معنوی او. شاملو مدتها پیش از مرگش به این موضوع پی برده بود. احمد شاملو سالها پیش از آشنایی با آیدا آنقدر در زندگی زناشویی اولیه خود، سرخورده شده بود که رفت و عمل جراحی کرد و خود را عقیم کرد تا دیگر به صورت ژنتیکی تولید مثل نکند. کسانی که در سالهای آخر به دور شاملو خزیدند و خود را فرزندان او خواندند در سالهای فقر و تنگدستی با شاملو شریک نبودند. آیدا بود که کنار شاملو ایستاد و با "کیمیای محبت" خود، او را از گزند بسیاری از لاشخوران و پول خواران و کلاشان در امان نگاه داشت.
مرا دریغا دریغ...
شاملو در آگاهی کامل نظارت بر آثار و اموال خود را به آیدا واگذار کرد. شاملو یکی از هشیارترین مردانی بود که در زندگیم دیدم. فقط یک بار در یک بعدازظهر داغ تابستان در سال 1371 او را در خانه اش در فردیس در کنار همسرش آیدا و در میان وسایل و اشیاء و تندیس اش دیدم و حضور هوش فعال او، ذهنم را مغشوش کرد. تازه از یکی از آخرین سفرهایش برگشته بود و با همان طنز غریب، برای همین فرزندانش بیولوژیکی اش سوغاتی از سوئد آورده بود. یک عدد اسکاچ برایت که با قیچی به دو نیمه تقسیم شده و هر تکه را در پاکتی گذاشته بود و داده بود دست آیدا تا به آنها تقدیم کند. الان معنای آن عمل شاملو را می فهمم. اهدای اسکاچ برایت برای پاک کردن ته دیگ و سابیدن ته دیگ نبود آقای شاملو؟
آیا هنوز یک یا چند تایی آدم لوطی و مرفه ایرانی در دنیا وجود دارد که وارد معرکه شوند و اموال شاملو را برای موزه ای بخرند و پولی به این وارثان ژنتیک بدهند و آنها را روانه کنند؟ آیا در میان علاقمندانش همتی هست؟ آیا هنوز کسی هست که انسان را رعایت کند؟
مرا دریغا دریغ!

dimanche, juin 22, 2008

بیماری مسری خودکشی برای دختران دانشجو در حین بازداشت

خبرنامه امیرکبیر: دو دانشجو دانشگاه های سیستان و بلوچستان و دانشگاه آزاد لاهیجان خودکشی کردند. دختر دانشجو دانشگاه آزاد لاهیجان خود را از محل اتاق حراست دانشگاه در طبقه چهارم به پایین انداخته و جان سپرد و یکی از دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان نیز بر اثر فشارهای حراست دانشگاه با خوردن قرص خودکشی کرده است....
یاد چی می افتید؟ یاد خودکشی دکتر زهرا؟ یا یاد نمایشنامه "مرگ اتفاقی یک آنارشیست" اثر داریو فو؟ این اپیدمی خودکشی دختران دانشجو چه وقت به پایان می رسد؟

samedi, juin 21, 2008

سناریوی فیلم "قتل دکتر زهرا"

بخش اول:

صحنه اول: همدان - پارک - نمای بیرونی

فیلم با صحنه دستگیری دکتر زهرا در پارک همدان شروع می شود. دکتر زهرا و حمید قدم زنان در پارک در حال گفتگو هستند ناگهان اکیپ بسیج سر می رسد.

-خودشه! بگیرینش! روش رو کم کنین!

بسیجی ها علیرغم مخالفت و مقاومت دکتر زهرا و حمید، هر دویشان را داخل ماشین گشت انداخته و حرکت می کنند.

تیتراژ فیلم

صحنه دوم: دو دختر در دفتر روزنامه مشغول گفتگو هستند.

دختر اول مف مف کنان: بهتره اسم فامیلش قید نشه چون برای من بد می شه. بنویس "بنی عامری"

دختر دوم: در مورد تجاوز چیکار کنیم؟

دختر اول: اصلن حرفش رو هم نزن! ما توی فامیل آبرو داریم. بنویس دختر سالم بوده.

دختر دوم: خودت می دونی که اگه ذکر نکنیم یعنی این که تبرئه دیگه!

صدای مف مف دختر اول

صحنه سوم: تصاویر افراد خانواده زهرا

برادر زهرا: وقتی زهرا به من زنگ زد فکر نمی کردم بعدش دیگه نبینمش!

پدر زهرا: به من گفتند شما صبر کنین حالا نمی شه!

مادر زهرا: وقتی باباش گفته الحمدالله دخترت سالمه، هیچ به این فکر نکردم که دخترم مرده.


صحنه چهارم: دفتر روزنامه - نمای داخلی

دختر روزنامه نگار مف مف کنان: هر کاری می تونید بکنید چون این دختر فامیل منه، ولی یادتون باشه که ما هم آبرو داریم.

دختر روزنامه نگار دوم: به دخترای روزنامه نگار و وبلاگ نویس می گم خبرش رو درج کنن.

دختر اول مف مف کنان: آره من آبرو دارم، یادتون نره ها! بنویسین "بنی عامری" که آبروی من نره!


صحنه پنجم: جوسازی. نمایی از کامپیوتر روشن

صدای یک دختر وبلاگ نویس: دختر دانشجویی که در پارک دستگیر شده بود به خاطر حفظ آبرویش خود را کشت.

صدای یک دختر وبلاگ نویس دیگر: والله من هم اگر جای اون بودم همین کار رو می کردم.

صدای یک دختر وبلاگ نویس دیگر: متأسفانه در جامعه ی ما، شرایط یک طوریه که دختر در این جور موارد چاره ای جز خودکشی نداره!


صحنه ششم: تصاویری از عکس تظاهرات و تحصن در دانشگاه همدان

صدای دختر روزنامه نگار مف مف کنان: یادتون نره که منم بایست سرم رو بالا بگیرم و توی این مملکت زندگی کنم پس اصلن حرفی از تجاوز نزنین. اسمش حتمن بنویسین "بنی عامری" آخه ما تو این مملکت آبرو داریم. به همه بگین ما گواهی پزشک قانونی رو دیدیم و دختر بوده و سالم بوده. ولی خبرش رو درج کنین. چون توی دانشگاه همدان اعتصاب شده و اعتراض کردند و نمی شه خبرش رو مخفی نگه داشت. یکی بیاد کمک تا با هم یه گزارش بنویسیم.

صدای مف مف دختر روزنامه نگار

نمایش یک صندلی پا کوتاه

صدای پدر زهرا: یعنی بچه ی من رفته روی این صندلی تا خودش رو بکشه؟

نمایش یک تکه پارچه مفنگی از یک پرچم

صدای پدر زهرا: یعنی دختر من با هشتاد کیلو وزن خودش رو با این تکه پارچه دار زد؟

نمایش یک دستگاه تلفن

صدای برادر زهرا: مخابرات نوار مکالمه مان را هنوز نداده ... زهرا شب به من زنگ زد قاعدتن بایست نوار مکالمه را داشته باشند ولی به ما جواب نمی دهند

نمایش کارت نظام پزشکی زهرا

صدای مادر زهرا: وقتی به من می گویند بچه ات سالمه من به سلامتی و جون بچه ام فکر می کنم. دخترم رو بیخودی روز عید گرفتن فرداش جنازه اش رو به ما تحویل دادن. تازه می گن الحمدالله دخترت سالمه!

نمایش یک در بسته

صدای حمید: آقا چرا نمی فهمی؟ راحتم بذار. اخراج شدم. تهدید شدم. من در این مورد حرف نمی زنم.

صدای یک بسیجی: این یه زن خراب بود، برید پی کارتون، برید دیگه، واسه چی تحصن کردین؟

صحنه هفتم: وکیل - داخلی

شیرین خانم: من داوطلبانه وکالت این پرونده را به عهده می گیرم. این در تخصص منه. اینقدر لفتش بدم که همه چارشاخ بمونن. اول از همه این دختره وکیلش رو جواب کنین. دوم این که بایست پرونده رو بیاریم تهران. اینجوری قاتلا فرصت کافی دارند تا تمام مدارک و شواهد رو از بین ببرند. توی تهران به این شلوغی کی به کیه ولی توی همدان شهر کوچیکه و مردم به کار هم کار دارند و شهر شلوغ می شه. سوم این که اینقدر لفتش بدم که دیگه کسی نفهمه کی به کیه تا... تا آبها از آسیاب بیفته بعد با موفقیت کامل براش حق دیه می گیرم و غائله رو می خوابونم. فقط این دختره وکیلش رو جواب کنین چون هیچ میل ندارم موی دماغم بشه. من همیشه با اون بالاها به توافق می رسم و مثل این وکلای جنغله نیستم که در جستجوی دفاع و قصاص و غیره اند، ما واقعگرایی اسلامی داریم.


صحنه هشتم:

صدای آقای مهاجری در حال ماهیگیری د دریاچه ای در انگلستان: برایشان نوشتم که این دختر فرزند حزب الله است و مثل آن یکی نیست که پاسپورت کانادایی داشت. پس لطفن هر کاری از دستتان برمی آید انجام بدهید.




صحنه نهم:

صدا و عکس زیبا از پاسپورت کانادایی اش: آقای مهاجری مگه برای من که پاسپورت کانادایی داشتم چیکار کردین و چه گلی به سرم زدین که حالا برای این یکی زهرا نکردین؟

ببین ما هر دومون دستگیر شدیم، هر دومون زیر شکنجه و تجاوز در حین بازجویی کشته شدیم. مگه من چه امتیازی داشتم که حالا دارین سرم منت می ذارین؟

پایان بخش اول




vendredi, juin 20, 2008

چشمانی دیگر به روز است

هشت مارس خانم ها در خدمت آقایان دیگر تمام شد و رفت تا سال دیگر. بقیه روزهای سال هم که همیشه مال آقایان بود. چشمانی دیگر با ده مطلب کهنه و نو به روز شد. چشمانی دیگر با ویژه سعید سلطان پور و خاطره ای از صادق هدایت و دو داستان از لوئیجی پیراندلو و چندین مطلب دیگر آماده خواندن است.

mercredi, juin 18, 2008

فیلم سخنرانی دختر دانشجوی معترض برای دانشجویان زنجان

فیلم سخنرانی دختر دانشجوی معترض برای دانشجویان زنجان
بقیه فیلم ها در مورد تحصن و تظاهرات دانشجویان زنجان را در آرشیو رزا ببینید

دو نمایش دیدنی در کمدی فرانسز

دو نمایش دیدنی در کمدی فرانسز: 1/ سرکشی های رام شدنی ( و نه "رام کردن زن سرکش").اثر شکسپیر با ترجمه ویکتور هوگو به فرانسه و به کارگرانی اسکاراس کورسونوواس.، تا دوم ژوییه



2/ زندگی دن کیشوت و سانچو پانزای خیکی.اثر آنتونیو خوزه دا سیلوا نمایشنامه نویس قرن هیجدهم برزیلی.به کارگردانی امیلی ولانتین، تا بیستم ژوییه

Libellés : , , ,


mardi, juin 17, 2008

چند گفتگوی شنیدنی با رضا کاظم زاده در مورد رفتار و فرهنگ ایرانیان

lundi, juin 16, 2008

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز


بزرگی جهان را نگاه کن!/
بعد کوچکی خودت را ببین!/
می بینی؟/
تو در برابر جهان/
مگسی بیش نیستی/
مگسی که هی مدام توی گوش این و آن:/
ویز و ویز و ویز!

dimanche, juin 15, 2008

الکساندر

الکساندر نه ربطی به اسکندر مقدونیه دارد و نه شبیه ریچارد برتون است. او هیچ ارتباطی به "اسکندرنامه" هم ندارد. الکساندر خوشگل نیست ولی جوان است و برومند و خیلی خوش مشرب و خوش تعریف. الکساندر همیشه در حال گفتگو با کسی است و همیشه موضوعی مناسب برای گفتگو پیدا می کند. من و الکساندر با هم فقط سلام و علیک داریم و هیچ چیز از هم نمی دانیم. ما حتا اسم یکدیگر را هم نمی دانیم.

اولین باری که با هم سر کار حرف می زنیم و اسمم را می پرسد به شکل حیرت آوری متوجه می شوم که بلد است نامم را تلفظ کند؛ و "ه" را از توی اسمم حذف نکند. تعجبم را بیان می کنم: "فرانسوی ها بلد نیستند اسمم را تلفظ کنند، تو چطوری توانستی؟"

اسکندر مقدونی برایم توضیح می دهد که در شهرهای مختلفی زندگی کرده است و بیشتر در کشورهای انگلیسی زبان زندگی مانده است و در دوران دبیرستان دو سالی ساکن ایرلند بوده است. با شنیدن اسم "ایرلند" ذوق می کنم و می پرسم: کدام شهر؟

الکساندر می گوید: در دابلین

بیشتر ذوق می کنم: وای چه شهر زیبایی!

- زیبا و پر از آبجو!

- دیدی توی این شهر چقدر شعر می خوانند و هی مرتب مثل کوکاکولا، آبجوی سیاه می نوشند؟

- آره. در دابلین به اندازه ذخیره تمام زندگیم آبجو سر کشیدم.

- گینس؟

- گینس و آبجوهای دیگه! همه جور!

- دیدی توی این شهر مردم چقدر نویسنده هایشان را دوست دارند؟

- آره. حتا یک بار در "بلومز دی" شرکت کردم.

بلومزدی جشنی ادبی است که روز شانزده جون در ایرلند برگزار می شود و در آن روز مردم دابلین تمام مسیر پرسوناژ جویس، را طی می کنند و جویس خوانی می کنند و می نوشند و ...

- جدی. تمام مسیر لئوپولد بلوم، پرسوناژ اولیس جویس را طی کردید؟

- آره تقریباً

- راست است که اولیس می خوانند و بخش هایی از کتاب را به نمایش درمی آورند و جویس خوانان در شهر راه می روند؟

ـ آره و بیشتر در هر ایستگاهی که توقف می کنند می نوشند

- گینس؟

- گینس یا چیز دیگری؟

یک دفعه انگار چراغی توی فکرهایم روشن شده باشد به او می گویم: فکر نمی کنی برای فهمیدن جویس لازم باشه که خواننده مقدار زیادی آبجو یا گینس بنوشد؟

- آره شاید؛... آره چرا که نه!

الکساندر هیچ جنگجوی بزرگی نیست. او حتا جنگجوی کوچکی هم نیست، نه خون خوار است و نه کشورگشا. آهسته از جیب کاپشنش کتابی را بیرون می آورد و به من نشان می دهد: امروز خلوت است و کسی نیست اجازه می دهی بروم و بقیه این داستان نیمه کاره را بخوانم؟

- به شرطی که وقتی تمام شد برایم داستانش را تعریف کنی.

الکساندر لبخندی بر لبانش ظاهر می شود، کتابش را برمی دارد و در حالی که به من چشمکی می زند به گوشه دنجی می رود تا کتابش را بخواند. صدایش را موقع رفتن می شنوم: روایت خودم و تخیل خودم را هم موقع تعریف داستان اضافه می کنم.

- این می شود دو تا داستان!... و این فوق العاده است.

الکساندر با کتابش دور می شود و روح من با روزنامه لوموند امروز که از ایرن قرض گرفته است به پوبی در دابلین اوایل قرن بیستم می رود تا به لئوپولد و جیمز ملحق شود و بعد روی چهارپایه بلندی کنار پیشخوان بار بنشیند و یک لیوان بزرگ گینس به بارمن سفارش بدهد. وقتی بارمن لیوان آبجوی سیاه و کف دار را جلوی مان می گذارد هر سه لیوان هایمان را به سلامتی اسکندر مقدونی بالا می بریم.

- مرسی الکس!


mardi, juin 10, 2008

پنج روز نیستم

پتج روز نیستم.....
چشمان دیگر به روز است


سهم ما از برنج و برابری

دوست جوانی از ایران برگشته است؛ او بی خبر دیشب آمده بود به محل کارم تا غافلگیرم کند. از دیدنش خوشحال و غافلگیر شدم و خلاصه اول از همه از "ایران" پرسیدم. از گرانی برنج حرفی نزد ولی با خوشحالی گفت: "خبر دارین که دیه زن و مرد برابر شد؟" لبم را گاز گرفتم که جوش نیاورم چون این دختر جوان از تولیدات پس از جمهوری اسلامی است. بیست و چند ساله است و جز جمهوری اسلامی چیزی به چشم ندیده، کودکی اش در سالهای سیاه جنگ بوده و در سالهای پس از جنگ، احتمالاً تازه نفس راحت و بی دغدغه ای کشیده اند و حالا هم با نگاهی مطابق با آن موازین دارد به مسایل می نگردد. "یواش یواش داره درست می شه" خیال جوش آوردن در برابر سنجاقک شکننده را نداشتم چون او مرا به سالهای پر شور خودم می اندازد و توی چشمانش چیزی است شبیه خواهرم مرجان. اینجا اسمش را می گذارم: "شاپرک"! به شاپرک گفتم: "ولی زنها برابری را در زمان حیات و در همه عرصه ها و مناسبات اجتماعی می خواهند نه پس از مرگ" شاپرک گفت: "مامانم هم همین رو می گفت! ولی یواش یواش..." گفتم: "مامانت بهتر می داند که وقت زیادی نداریم. همین یک بار عمر است و ما در قرن بیست و یکم هستیم و یواش یواش یعنی چی؟" شاپرک تازه از راه رسیده بود و گرنه او را با خود به تظاهرات شنبه هفتم ژوئن می بردم تا کمی ذهنش باز شود.

روز شنبه هفتم جون تظاهرات صلح جویانه ای از جانب چند گروه فمینیستی و ضد نژادگرایی و به دعوت گروه "نه روسپی، نه مطیع" در میدان ایتالی پاریس برگزار شد که دیدنی بود. حضور زنان و مردانی که همین شعار را با خود جمل می کردند، دختران و پسرانی که پرچم کوچک "برای حقوق زنان" را با خود می بردند. زنی که تابلوی "برای حقوق زنان" را به کالسکه دختر بچه اش وصل کرده بود. زن جوانی که پرچم سرخ "نه روسپی، نه مطیع" را داده بود به دست دختر پنج ساله اش.

- مامان روی این تابلوها چی نوشته؟

- نوشته: "برای حقوق زنان!"

- برای "حقوق زنان" یعنی چی مامان؟

- یعنی این که تو بتونی بری مدرسه و درس بخوونی و بعد بتوونی کار خوبی داشته باشی و با کسی که دلت می خواد زندگی کنی و....

خاله یا دوست مادرش ادامه می دهد: " برای اینه که تو بتوونی دلت خواست شلوار بپوشی ویا موهات رو کوتاه کنی و یا هر لباسی راحتی و دوست داری بپوشی و بتوونی بری سفر و دنیا رو بگردی و...

- اوه چه خوب! دخترک سر و گردنش را بالا می گیرد و با افتخار پرچم کوچکش را حمل می کند. از همان کوچکی دارد می فهمد آزادی و حقوق انسانی اش چیست و چه چیزهایی از او دریغ می شود. و من؟ در کشور من؟ در کشور من از لحاظ حقوقی،"زن" به زور "نصف آدمیزاد" محسوب می شود و حالا که جنازه اش را پس از مرگ هم بهاء مرد دانسته اند بایست خوشحال باشیم و دارند مدام توی گوشمان می خوانند که داریم به حقوق جسد بودن و له شده مان زیر بار تصادفات سهمگین دست پیدا می کنیم.

کلافه به شاپرک ناگهان می گویم: این برابری مسخره است! مگر خیال دارند ترا با ماشین زیر بگیرند و یا چه اهمیت دارد که وقتی مرده باشی چقدر قاتل ات به خانواده ات پرداخت می کند؟... این وقاحت محض است! این که نشد برابری! برابری پس از مرگ یعنی چه؟

شاپرک باز می گوید: "یواش یواش!" و من باز حرف او را تصحیح میی کنم و می گویم: "نخیر! بلکه تند تند!"

می گویم: به این ترتیب تصورش را می کنی که در دوران زندگیت فضای مناسبی برای زنان ایرانی ایجاد شود؟

شاپرک می گوید: من که نه! ولی بچه های ما شاید!

می گویم: بله به این شیوه که برابری را پس از مرگ شروع کرده ایم و به آخرت مان پرداخته ایم هرگز به زمان فعلی و اکنون نخواهیم رسید ولی این خارجی ها را نگاه کن! همه چیز برای الان است! بهبود زندگی و رفاه کنونی! کی می آید از لحاظ حقوقی به فکر گلهای قبرستان باشد؟ این لوث کردن برابری جان آدمهاست. بایست برابری را در همه عرصه ها و مناسبات اجتماعی و امکانات انسانی طلب کنیم.

شاپرکم مثل خواهرم صبور است؛ او یاد گرفته با هیچکس نجنگد و همیشه آرام بماند و چیزی نخواهد. پس لبخندی می زند و همین لبخند به یادم می آورد که در نبودنش و ندیدنش چقدر دلم برایش تنگ شده است. موضوع را عوض می کنم و می پرسم: راستی این قضیه برنج چی بود؟

- برنج شده کیلویی پنج هزار تومن!

- از اینجا هم گرون تره!

- آره، اینجا برنج باسماتی کیلویی سه یورو!

- من از سوپر "اوده" برنج باسماتی اعلا به دو و نیم یورو خریدم.

- آره ایرون خیلی گرونی بود! چیزی تقریبن مثل اینجا!

- پس دفه ی دیگه بیا با هم بریم هند!

شاپرک می خندد و چون کار دارد و باید برود با من خداحافظی می کند و می رود تا تند و تند به کارهای عقب افتاده اش برسد. من می مانم و یاد ایران و یاد خواهرم و نگرانی گرانی و برابری. خواهر کوچکم زمانی که به فرانسه آمده بود، او هم چون در دوره جمهوری اسلامی بزرگ شد هیچ تصوری از نوع دیگری از زندگی نداشت. با توجه به این که مرجان در ایران کنسرواتوار رفته بود و موسیقی خوانده بود و بچگی هم چون مثل شاپرک و سنجاقک بود مدرسه موسیقی می رفت و باله یاد گرفته بود هیچ تصوری از رقص نداشت. وقتی پرسیدم چی می خواهی ببینی؟ گفت: یه برنامه رقص! پرسیدم: آخه چه جور رقصی؟ باله یا رقص مدرن؟ فلامینکو یا نمایش موزیکال؟ یا شایدم رقص- تئاتر؟

و مرجان با آن دو چشم درشت آهویی اش به نگاه کرد و پس از کمی سکوت گفت: فرقی نمی کند! هر چی شد! من که تا به حال رقص ندیده ام!

جوابش برای من مثل پتکی بود بر سرم. راست می گفت. او مثل من نبود که در دوران نوجوانی اش باله و اپرا در تالار رودکی دیده باشد و برنامه های تئاتر شهر و رقص های مدرن را دنبال کند. مرجان از تولیدات جمهوری اسلامی بود. او از دنیای مانتو و روسری و "خواهر روسری ات را بکش پایین!" می آمد و هرگز چیزی به نام رقص بر روی هیچ صحنه ای ندیده بود، آنچه دیده بود از ماهواره و ویدئو بود و بس. و چگونه آن سنجاقک موسیقی خوانده و تعلیم باله دیده می توانست تصوری جز توهمات و تخیلات خود از رقص واقعی و زنده داشته باشد؟ جایگاه رقص رهایی در ذهنش چه بود؟ یاد اینها افتادم و دلم گرفت.

دلم گرفت از این که شاپرکهای جوانم هیچ تصوری از پرواز و رهایی و آزادی ندارند و به پروانه های سنجاق شده در قاب تبدیل شده اند.

زیبایی یک سنجاقک و یا یک شاپرک در پرواز رهایی بخش اوست و نه سنجاق کردنش به قابی برای تزیین. قانون قلابی برابری دیه تصادف هم توهمی از "برابری" برای دختران و زنانی است که هیچ تصوری از آزادی و حقوق انسانی خود ندارند.

من همه خواهرانم را زنده و آزاد و سالم می خواهم.



lundi, juin 09, 2008

لیز! لیز!

باز یک همکار جدید! دختر جوانی است با چشمانی زیبا و شاد و قامتی رعنا. لباس پوشیدنش در عین کلاسیک بودن شیک است! بالاخره سر صحبت را باز می کنیم، خوش صحبت است و خندان، و برعکس من که چشمان غمگین و تیره ای دارم او چشمانی شاد و روشن دارد. موقع حرف زدن "ر" ها را بدجوری کش می دهد، هیچ نمی توانم لهجه اش را حدس بزنم، آخر سر ازش می پرسم: "کجایی هستی؟"
با همان چشمان شوخ و شنگ پاسخم می دهد: "آمریکایی! ایالات متحده!"
با حیرت نگاهش می کنم و آخرش به حرف می آیم و از او می پرسم: "ناراحت نمی شوی اگر به تو بگویم من ایرانی هستم! ... از پارس باستان!"
او می خندد. من هم می خندم.
بعد می گوید: "ناراحت نشدی که من به تو گفتم آمریکایی هستم؟ یک یانکی!"
او باز هم می خندد. من هم می خندم.
به هم نگاه می کنیم و می خندیم. آنقدر می خندیم تا این که چشمانم پر آب می شود. آنقدر می خندیم تا این که رئیس مان می آید به سمت ما و با چشمان پرسشگرش به ما نگاه می کند. به رئیسم می گویم: "ببین! این آمریکایی است!"
و باز می خندیم و باز می گویم: "و من ایرانی!" و باز خنده مان بند نمی آید.
رئیسم در حالی که لبخندی بر لب دارد دور می شود؛ صدایش را می شنویم که به ما می گوید: "امیدوارم که هردوی شما در اینجا نمونه ای از صلح را به جهان ارائه بدهید!" و ما باز با شدت بیشتری می خندیم.
دختر آمریکایی، یک هفته ایست که در کنار ما کار می کند، خنده اش که بند آمد خودش را به من معرفی می کند: "الیزابت هستم، لیز! لیز صدایم می کنند"
ته ته های ذهنم صدای شون کانری را می شنوم: "اسم من باند است، جیمز باند!"
به او می گویم: "ناراحت نمی شوی اگر من ترا "الیزا" صدا کنم؟" سختم است به او بگویم که نمی خواهم هر وقت به تو فکر می کنم به سرسره فکر کنم و "لیز" بخورم توی پارکهای کودکی ام.
الیزابت می گوید: "نه! هر طور مایلی!" حالا نوبت من است که خودم را معرفی کنم، باز همان داستان تلفظ های مختلف و بی قواره کردن نام کوچکم! به الیزابت می گویم: " فرانسوی ها بلد نیستند اسمم را تلفظ کنند، "اچ!" یا "ه" را به کل حذف می کنند و من با چهارتا "اچ" که در نام و نام خانوادگی ام، کاملاً واضح است که برای زندگی در فرانسه به دنیا نیامده ام.
الیزابت می گوید: "ولی من بلدم "اچ" را تلفظ کنم: "ببین "ه" مثل "هی"! "ه" مثل "هاو"! "ه" مثل "هات"! "ه" مثل "هارد"!
ذوق زده می شوم و بریده بریده تکرار می کنم: ""ه" مثل "هی"! "ه" مثل "هاو"! "ه" مثل "هات"! "ه" مثل "هارد"!"
بعد الیزابت چندبار نامم را زیر لب زمزمه می کند تا یادش نرود و من ته ذهنم تکرار می کنم: "لیز"، "لیز!"
آن روز "لیز تایلور" و "مایستی" با هم دوست شدند و چند ساعت حرف زدند. حیرت انگیز است، تقریباً زندگی مان با کمی پس و پیش خیلی به هم شبیه است. تقریباً! تقریباً هم سن هستیم. هر دو تقریباً بیست و چند سالی است که در پاریس زندگی می کنیم. هردویمان هم تئاتر خوانده ایم و هم ادبیات تطبیقی ولی کمی پس و پیش. الیزابت اول در دانشکده ادبیات تطبیقی سوربن بوده و بعد رفته به سوی تئاتر ولی من اول با تئاتر شروع کردم و آخرش به ادبیات تطبیقی سوربن رسیدم. فرقمان این است که الیزابت تعلیم رقص هم دیده است و این آموزش رقص از راه رفتنش و خرامیدنش کاملاً پیداست.
به الیزابت می گویم: "کمی سرم خلوت بشود دلم می خواهد بروم تعلیم رقص ببینم، رقص شادتر و موزون تر از ورزش است!"
الیزابت می گوید: "هر وقت خواستی شروع کنی خبرم کن تا ترا به آموزشگاه خوبی معرفی کنم."
خوبی این خارجی ها این است که با رویا پیر نمی شوند، در همین عمر کوتاه سعی می کنند همه رویاهایشان را به تحقق برسانند. به هم نگاه می کنیم و لبخند می زنیم. به راستی هر یک از ما می توانست جای آن دیگری باشد. با الیزابت ناگهان در جعبه موسیقی ای توی فکرهایم باز می شود و یک بالرین کوچک با نوای موسیقی توی جعبه به رقص درمی ید و دور خود می چرخد. لیز! لیز!
با الیزابت آهسته می سرم توی رویاهای باغ های کودکی ام.

dimanche, juin 08, 2008

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

وطن هم مگسی است، ....
از او دور که شدی، تازه در برابر بزرگی جهان.....
کوچکی اش را می بینی.....
هر چه از او دورتر می شوی.....
دنیا را بیشتر و بیشتر می بینی.....
ولی سرت پر است از زمزمه های سابق......
مدام چیزی توی گوش ات:.....
ویز! و ویز! ویز!

samedi, juin 07, 2008

مفرغ های لرستان در موزه سرنوشی پاریس

مفرغ های لرستان

در موزه سرنوشی پاریس


jeudi, juin 05, 2008

پرونده جنبش مه 68



دانیل کوهن بندیت و ژان پل سارتر (عکس: AP)
توی کلاس
معلم‌ها دست از سر بچه‌ها بردارید.
آهای معلم‌ها دست از سر بچه‌ها بردارید.
همه این چیزها، یک خشت دیگر است روی دیوار.
و همه‌تون هم فقط یک آجر دیگر هستید روی دیوار ...
(پینک فلوید)
برنامه رادیوی فرهنگی فرانسه ویژه مه 68: مه 68 چهل ساله شد

فیلم دیوار از پینک فلوید: Pink Floyd - The Wall در گوگل یک ساعت و نیم



DR

طبیعت نه نوکر درست کرده، نه ارباب. من نه می‌خواهم تکلیف برای کسی معلوم کنم،‌ نه می‌خواهم کسی برای من این کار را بکند. (از دیوارنوشته‌های سوربن)


نمایی از خیابان‌های پاریس در می 1968
اظهارات شاهدان عینی:
آرمن آبدالیان، ریاضیدان: تخیل را بر مسند قدرت بنشانیم/ بهمن پاکروان،آرشیتکت و نقاش: روز های همبستگی/ حمید خراسانی، پژوهشگر: در سنگرها کسی کشته نشد/ پروفسور ایرج گنج بخش، جراح قلب: ماه مه در دانشکده پزشکی پاریس/ ژینوس حکیم خسروی - نقاش: همه جا صمیمیت موج می زد/ شیدان وثیق: نمی خواستیم الیزه را اشغال کنیم و جنبش می، شورش خودانگیخته علیه مناسبات رایج و جنبش می، شورش خودانگیخته علیه مناسبات رایج/ کاظم کردوانی: پرونده‌ی جنبش می ۱۹۶۸ فرانسه و مه 68؛ انقلاب ناموفقی که در فرانسه انقلاب کرد / جعفر صدیق: ما راه آسان تر را برگزیدیم /
یان ریشارد، مدیر مؤسسه ایران‌شناسی دانشگاه سوربن: «می‌خواستیم صاحب سرنوشت خودمان باشیم»/ ویدا حاجبی: «حزب کمونیست با جنبش ماه می موافق نبود» و "جنبش چپ در ایران هیچ شباهتی به چپ اروپا یا آمریکای لاتین نداشت" و «انقلاب بهمن ایران واپس‌گرایی را دنبال کرد» / احسان نراقی: می ۶۸؛ جنبشی برای جدی گرفتن جوان‌ها / خسرو موریم انگار نه انگار که جهان دارد تغییر می‌کند و می‌رفتم کلاس درس را به‌هم می‌زدم» / مینا اکبر:«فکر می‌کردند جنگ جهانی می‌شود»/ فرنگیس حبیبی،: «جنبش ماه می تکرار نمی‌شود» و چهل سال پس از جنبش ماه مه/ نسرین بصیری: جنبش دانشجویی اروپا /


DR


یادداشت های روزانه‌ رضا دانشور نویسنده رمان "خسرو خوبان"از بازسازی خاطرات ماه می ۱۹۶۸ در رادیو زمانه



روز اول: هتل فلاکت/ روز دوم: بدو رفیق، دنیای کهنه پشت سرت است/ روز سوم: نه تعلیمات، نه تنویر افکار، نه شوخی سیاه نیشدار/ روز چهارم: سیاه برای مردن در پاریس/ روز پنجم: اعتراض، خشونت، ایدئولوژی/ روز ششم: اختراع نوجوانی/ روز هفتم: طبیعت نه نوکر درست کرده، نه ارباب/ روز هشتم: می‌خواستند آرمان‌شان را زندگی کنند/ روز نهم: بگذار با جوانی‌ام خوش باشم/ روز دهم: رشد بوته‌های سیاست با گل‌های سرخ/ روز یازدهم: پاریس، منظره شهری بمباران شده را دارد/ روز دوازدهم: پیش به سوی سوربون/ روز سیزدهم: «تاریخ کنار ماست!»/ روز چهاردهم: آغاز پیروزی شکست‌خوردگان/ روز پانزدهم: «همه‌ی ما، لات‌ها هستیم!»/ روز شانزدهم: سه تفنگدار در تلویزیون/ روز هفدهم: شهر فرنگ / روز هجدهم: از چشم آمریکایی: نمایشی رؤیایی علیه جامعه‌ی نمایش/ روز نوزدهم: دانیل کوهن بندیت، رهبر جنبش بی‌رهبر/ روز بیستم: بندیت حراف و گستاخ/ روز بیست‌ویکم: پاریس تعطیل و شایعه‌های داغ/ روز بیست‌ودوم: می ۶۸ در دموکراسی اتفاق می‌افتاد/ روز بیست‌ و سوم: همه منتظر تصمیم دوگل/ روز بیست‌ و چهارم: رزمندگان سوربن با اره‌های برقی/ روز بیست‌ و پنجم: «دیدار به قیامت، دوگل»/ روز بیست‌ و ششم: پیروزی به قیمت خون، یک شکست است/ روز بیست‌ و هفتم: هر رژیمی روزی خواهد افتاد/ روز بیست‌ و هشتم: این رسم رفاقت نیست!/ روز بیست‌ و نهم: کاکلی‌ها ژنرال فرانسه را با خود بردند/ روز سی‌ام: «کنار نخواهم رفت»/ روز سی‌ام: «کنار نخواهم رفت»/ روز سی و یکم: سینمای ۶۸، پایان فیلم/ خاطره ی سوزان/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جنبش مه ۶۸: جنبشی علیه جنگ، جنبشی بدون ایدئولژی، جنبشی بدون سازماندهی، جنبشی بدون رهبری، جنبشی بودن تصرف قدرت سیاسی، جنبشی ضد فرمانبرداری، جنبشی ضد قیمومیت سالاری، جنبشی ضد سلسله مراتبی، جنبشی خواهان برابری زن و مرد در همه ی عرصه ها و مناسبات اجتماعی، جنبشی دانشجویی و سپس کارگری علیه ساختارهای سنتی و اجتماعی، جنبشی برای آزادی جنسی، جنبشی صلح جویانه و بدون خونریزی، جنبشی فرهنگی، جنبشی عدالتخواهانه، جنبشی برای آزادی و استقلال مطبوعات، جنبشی برای آزادی تخیل... جنبشی که چهل سال پیش شروع شد ولی امروز دست آوردهایش را می بینیم. جنبش مه ۶۸، بهاری است که هم چنان ادامه دارد...

Libellés : , ,


گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

خانواده و خانه هم، همان مگسی است......
که جلوی چشم ات را گرفته است......
در چهاردیواری خود اسیری......
دیگر دنیا را نمی بینی........
و از صبح تا شب......
چیزی مدام:
.....
ویز و ویز و ویز!


mercredi, juin 04, 2008

از دست آوردهای انقلاب شکوهمند ایران


یرما در چنگ متعصبان و خشکه مذهبان

آیا این یرما نیست که در چنگ دو خواهرشوهر خشکه مقدس و متعصبش گرفتار آمده و آن دو مأمور اند یرما را مدام کنترل کنند تا مبادا دست از پا خطا کند؟ - یرما: آبرونامه ی زنان جهان، مهستی شاهرخی، چشمان بيدار
عکس از سایت پرشن کالچر

mardi, juin 03, 2008

Ezzat Goushegir: Two New Plays

/Medea Was Born in Fallujah
directed by Phoebe Duncan will be on the stage in
Lincoln Square Arts Center from June 4 to 15, 2008
For more information please contact: sit
Lincoln Square Arts Center
4754 North Leavitt
Chicago, IL 60625
Tel: (773) 275-7930

In July 30, 2008, "My Name is Inanna" in El Centro Su Teatre in Denver, Colorado.
Confronting the Silence: Building Bridges of Engagement ,
28th Annual Women and Theatre Program Conference

July 30, 2008
El Centro Su Teatro
4725 High Street, Denver, CO 80216

lundi, juin 02, 2008

دانشجو بیدار است، از سکوت بیزار است

dimanche, juin 01, 2008

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

نفرت هم مانند عشق است،.....
همان مگسی است که جلوی چشمانت را گرفته است؛....
از درون به غولی می ماند که ترا می بلعد
؛....
از بیرون کورت کرده است؛....
دیگر هیچ چیز را نمی بینی؛....
و چیزی توی گوش ات مدام:....
و ویز و ویز و ویز!...

This page is powered by Blogger. Isn't yours?