
jeudi, décembre 30, 2010
فروغ و تئاتر
- روخوانی و تمرین «عروسی خون» - اولین تجربه های فروغ از تئاتر به بهار 1335 و پیش از سفرش به ایتالیا (اولین سفرش به اروپا با هواپیمای کارگو از راه بیروت) برمی گردد. در آن زمان فروغ بیست و دو ساله است و تازه از همسرش جدا شده و تازه کودکش را از او گرفته اند. نادر نادرپور در مورد آن روزها می گوید: «پیش از آن که فروغ به ایتالیا برود، شاملو «عروسی خون» اثر گارسیا لورکا را ترجمه کرده بود و پیشنهاد کرد ما چندتا شاعر آن را روی صحنه بیاوریم. قرار شد من و فروغ و شاملو، لعبت والا و چند نفر دیگر از جمله خانم طوسی حائری آن را به روی صحنه بیاوریم. شروع به تمرین کردیم و دکتر والا صاحب تئاتر تهران قبول کرد که مخارج و سالن و صحنه را در اختیار ما بگذارد ولی این کار به انجام نرسید و در اواسط آن هر کس بهانه ای آورد؛ خانم لعبت والا مورد مخالفت شوهرش قرار گرفته بود، فروغ راهی سفر بود و خود دکتر والا هم رأیش را عوض کرد. در جلسات تمرین اغلب میان شاملو و فروغ نیشها و طعنه های شدیدی رد و بدل می شد، و البته این نیشها و طعنه ها گرد مسئله شعر و شاعری دور می زد. بعد فروغ به ایتالیا رفت.»
روخوانی و تمرین نقش «ویوی» در«کسب و کار میسیز وارن»- آربی اوانسیان سال 1340-1341 را شروع فعالیت تئاتری فروغ می داند و در این مورد اولین نمایش چنین می گوید: «فروغ کار تئاتری خودش را، اولین بار، با شاهین سرکیسیان شروع کرد. آنها یک سال روی نمایشنامه «کسب و کار میسبز وارن» اثر برنارد شاو به کارگردانی سرکیسیان کار کردند. کار ترکیبی از هنرپیشه های تازه کار و حرفه ای بود. فروغ نقش دختر میسیز وارن، «ویوی» را بازی می کرد. نمایش آماده اجرا بود. هزینه لباس و دکور پرداخت شده بود. آفیش ها و روزنامه ها آماده خبر بودند. قرار بود نمایش در سالن تئاتر آناهیتا (واقع در یوسف آباد تهران) اجرا شود. دو روز قبل از نمایش، برق ساختمان را قطع کردند، چون اسکویی صورتحساب سیصدهزار تومانی برق را نپرداخته بود. در نتیجه نمایش اجرا نشد و سرکیسیان تا مدتها مجبور بود که مخارج پرداخت شده و خسارات را به صورت قسطی از حقوق ماهیانه خودش پرداخت کند.»
- اگر روزی دفترهای یادداشت شاهین سرکیسیان بدون سانسور و
به صورت کامل منتشر شود ما اطلاعات بیشتر و دقیق تری در مورد تئاتر ایران و همعصران او خواهیم داشت اما متأسفانه آنچه منتشر شده از سانسور احزاب و گروه ها و افراد مختلفی گذشته است و آنچه دفتر دوم سرکیسیان که سالهای 1340-1345 را در برمی گیرد به کل منتشر نشده است.
- ترجمه و روخوانی «ژان مقدس» با سرکیسیان - دومین همکاری او با شاهین سرکیسیان در سال 1341است. آنها با هم نمایشنامه «ژان مقدس» اثر برنارد شاو را به فارسی برمی گردانند. آربی آوانسیان در مورد توضیح می دهد: «این نمایشنامه ماجرای ژاندارک به روایت برنارد شاو است. قرار بود فروغ در نقش ژان به کارگردانی سرکیسیان، این نمایش را به روی صحنه بیاورند که متأسفانه به تحقق نپیوست.»
انتخاب تعزیه به عنوان فرمی برای یک داستان اتوبیوگرافیک - فروغ در گفتگویی در بهار 1342 که در یادمانش منتشر شد می گوید: «نزدیک به هزار صفحه سناریو نوشتم که یک فیلم بسازم. ولی می ماند برای سال بعد. می ترسم که زودتر از آنچه که فکر می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بمانند.» فریدون رهنما گفته است: «طرح ها داشت، به ویژه طرحی برای یک فیلم داستانی بر پایه ی زندگی خودش.» فرخ غفاری از پروژه ای اتوبیوگرافیک در قالب و فرم تعزیه حرف می زند و گفته هایی از فروغ را بازگو می گند: « یک بار در یکی از نشست هایمان به من گفت که من فکر می کنم یک چیزی راجع به زندگی خودم در قالب و فرم تعزیه بنویسم... فروغ می خواست از فرم تعزیه برای یک درام مدرن امروزی استفاده کند. چون گویا در یکی از سفرهایش به خانه کسی رفته بود و آنها او را به دیدن تعزیه برده بودند و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود. من خیلی تشویقش کردم که حتماً این کار را بکند. بعدها هم مرتب از او پرس و جو می شدم که ببینم به کجا رسیده. طرح داستان بر اساس تراژدی خانوادگی خودش بود. با حضور پدری نظامی، مادر، فروغ، و بچه ها. مکان: حیاط خانه کودکی اش. یادم هست که گفت نتوانسته این کار را قوام بیاورد و تمامش کند.» فروغ از این نوشته به عنوان سناریو یاد می کند: «در این سناریو من سعی کرده ام زندگی حقیقی زن ایرانی را نشان بدهم. دلم می خواهد این فیلم در یکی از خانه های قدیمی ایرانی، فیلمبرداری شود؛ خانه هایی که اتاق هایش تو در توست. من این خانه ها را در کاشان دیده ام.»

تمرین و بازی «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» به کارگردانی پری صابری - در پاییز سال 1342 فروغ تمرینات نمایشنامه «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» اثر لوییجی پیراندالو، نویسنده ایتالیایی (1867-1936) را به کارگردانی پری صابری آغاز می کند. نمایش در دی ماه 1342 در انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا به روی صحنه می آید. فروغ در این نمایش، نقش اصلی (دختر جوان) را به عهده دارد. از میان کسانی که اجرای نمایش را با بازی فروغ دیده اند آربی اوانسیان است، او درباره بازی فروغ می گوید: «فروغ در این نمایش، حضوری قوی بر روی صحنه داشت و او برای خودش شخصیتی بود.»
- فروغ در گفتگویی با م. آزاد در بهار 1343 می گوید:«خیلی کاغذ سیاه کردم. حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی می خرم. ارزانتر است...» اما بر سر این انبوه دفترهای کاهی و هزار صفحه ای که نوشته بود چه آمد؟ فریدون فرخ زاد یکی از معاشران دوره آخر فروغ را یدالله رویایی می داند: «یدالله رویایی از آخرین کسانی بود که روزهای آخر زندگی فروغ اغلب با فروغ بود- فروغ به او تلفن می زد و می گفت باید با تو صحبت کنم - فقط صحبت. گاهی با او دونفری شعر می گفتند. اینها را فروغ برایم می نوشت و رویایی برایم شبیه آن را تعریف می کرد...» در صحبتی که با آقای رویایی داشتم از یک دسته کاغذ به قطع آچهار در گوشه آشپزخانه فروغ حرف زد. می گفت فروغ داستانی به شکل رمان یا قصه به نثر بر اساس زندگیش نوشته بود اما فرصت نشده است که آن را بخواند فقط آن دسته کاغذ را دیده است که می تواند دویست، سیصد، تا چهارصد صفحه باشد.
- تنظیم اشعار نمایشنامه برشت با حمید سمندریان - حمید سمندریان از همکاری فروغ در ترجمه شعرهای برشت در نمایشنامه «دایره گچی قفقازی» حرف می زند: «من و فروغ در تنظیم شعرهای نمایشنامه دایره گچی قفقازی (برتولت برشت) با هم همکاری داشتیم یعنی من معنی شعرهای برشت را از آلمانی به فارسی در می آوردم و به او می گفتم و فروغ با توجه به موسیقی آن شعرها در زبان آلمانی، آنها را به شکل تصنیف در می آورد.»

دیدگاه

من دو نگاه دارم....
دو جهان...
بیرون و درون...
دور شدنم از زادگاه...
باعث شد نگاه تازه ای پیدا کنم...
گاهی آن سوی پرده را می بینم...
زیر نیم کاسه را...
هم اینجا را...
و هم آنجا را...
اینجوری ام من!
mercredi, décembre 29, 2010
سینمای آزاد 49 منتشر شد
سورة الغراب (رمان)- محمود مسعودی
mardi, décembre 28, 2010
به کجا چنین شتابان؟
فروغ در سینما
فروغ در تئاتر و سینما

به مناسبت فرا رسیدن سالگرد تولد فروغ (پانزده دی ماه) مطلبی آماده کرده ام که در به تجربیات تئاتر و فعالیت های او در زمینه سینما می پردازد. بخش مربوط به تئاتر را به زودی بر روی اینترنت می گذارم. بخش مربوط به سینما را بعدتر. تجربیات فروغ از سینما (شهریور 1337 به بعد) مربوط به دوره ایست که در «گلستان فیلم» در ابتدا به عنوان منشی استخدام می شود و کم کم تقسیم بندی و ثبت مشخصات نماهای فیلم های گرفته شده به او واگذار می شود.
در تابستان 1338 برای گذراندن یک دوره کارآموزی حرفه ای نه ماهه (به همراه صمد پورکمالی) راهی انگلستان می شود تا صدابرداری فیلم و تعمیر دستگاه ها را بیاموزد. پس از بازگشت، فروغ در برخی از فیلمهای گلستان فیلم مانند «خواستگاری»، 1339 و «دریا» تابستان 1341 (ناتمام) بازی می کند و یا برای تهیه فیلم های مستند شرکت فعال دارد و چند فیلم کوتاه تبلیغاتی برای گلستان فیلم می سازد. پس از ساختن «خانه سیاه است»، در پاییز 1341، فروغ در فیلم «خشت و آینه»، ساخته ابراهیم گلستان، بهار 1342 همکاری و بازی دارد.
در دو سکانس «خشت و آینه»، بهار 1342
Libellés : Film, Forugh Farrokhzad, Théâtre
روز تولد سینما!
lundi, décembre 27, 2010
حبیبی که حبیب الله نیست
- دیشب پس از خواندن اظهارات صالح نیکبخت، یکی از وکلای حبیب لطیفی هیچ حس خوبی نداشتم. برخوردش اصلاً حرفه ای نبود. کدام وکیلی می آید رسانه ها را متهم به جنجال آفرینی کند و بعد نسبت به مدارک موجود در پرونده علیه متهم، با رسانه ها حرف بزند؟ این شد دفاع از متهم؟ جرمی که به حبیب لطیفی بسته اند جرمی سیاسی است و آقای نیکبخت ادعا می کند کار آنها حقوقی است و نه سیاسی. وکیلی که تخصص اش تفکیک املاک است نبایست پرونده های سیاسی را قبول کند. احساسم این بود که فرصتی داده شده، ولی آقای وکیل می خواهد با خواباندن سر و صدای قضیه، از لحاظ حقوقی اعدام حبیب را پیگیری کند و دو ماه بعد بی سر و صدا....
- مگر از این نوع ترفندها و شگردها از وکلای توده ای و اصلاح طلب و مصلحت اندیش کم دیده ایم؟ می آیند جلو وکالت متهم یا شاکی را به عهده می گیرند و بعد در جهت پیروزی رژیم دادگاه را می چرخانند... دادگاه زهرا کاظمی یادمان رفته؟ چرا یک وکیل خود را موظف بداند که برای نوع مبارزه دیگران تعیین تکلیف کند؟ چرا یک دادگاه و یا سیستم قضایی این قدر دهن بین باشد که به جوسازی رسانه ها توجه کند؟ فکر کردم دو ماهی این آقای وکیل مصاحبه می کند تا خود را مطرح کند و بعد یک روز، یک روزی که هیچ فکرش را هم نمی کرده ایم مانند شهلا جاهد... تمام.
- دیروز و فقط دیروز کمی امیدوار و خوشحال بودم. هیچ گمان نمی بردم که خشونت قضیه تا به این حد باشد که سی نفر بریزند خانه حبیب و همه را با خود ببرند. الان آقای وکیل چه می گوید؟ که بقیه سکوت کنند و بگذارند جریان سیر حقوقی خود را طی کند؟ آیا خودش فکر می کند چی دارد می گوید؟ و به نفع کی دارد حرف می زند؟
- تا کی می توانند جوانان را به دار بکشند و بعد خانواده هایشان را دربند؟ یک روزی این سیستم آدمکشی، این ماشین چرخ گوشت منفجر می شود، خودتان هم می دانید. یعنی هنوز نمی دانید؟
فرمانروایی

هیچکس نخواهد فهمید که چرا....
غلام و کنیز هیچکس نیستم....
شهرزاده ای کوچکم....
در سیاره ای کوچک....
و عاشق گلی گمنام و کوچک....
مالک جان خویشم....
و شهریار کلبه کوچک خود....
هر چه بخواهم می گویم....
هر چه بخواهم می خورم
و عاشق هر گلی که دلم خواست....
و با هر که دلم بخواهد دوست میشوم....
بد است این؟....
بد است تبعید؟
dimanche, décembre 26, 2010
رمان نو
حکم اعدام حبیب الله لطیفی اجرا نشد
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، خسروی رئيس زندان مرکزی سنندج با حضور در بين تجمع کنندگان خواهان پراکنده شدن تجمع کنندگان شد و با قسم ياد کردن اعلام کرد ساعت هشت صبح خانواده حبيب الله می توانند با وی ملاقات داشته باشند.
samedi, décembre 25, 2010
حبیب لطیفی آزاد باید گردد

خانمی با صندلی چرخدار آمده بود و جوانی هم گویا عمل کرده بود و یا مشکلی داشت با عصا، آنها آمده بودند ولی جنبش دانشجویی، برو بچه های دانشجو کو؟ برو بچه های ورزشکار؟

دارد شب می شود. چراغ ها را خاموش کنید. جاده ها را ببندید. جلوی زندان ها جمع شوید. نگذارید حبیب ها و محبوبه ها و عاطفه ها را اعدام کنند. جوانان را نجات بدهید. فرزندانتان را نجات بدهید. آینده مال آنهاست. وقتی یخزده به خانه برمی گردم آخرین خبرهای مبارزات مردمی را در وبلاگ رزا می خوانم. مردم سیرجان، اعدامی های خود را از مرگ نجات دادند. فردا صبح قرار است مردم دم زندان جمع شوند. فردا صبح خیلی دیر است. صبح نباید بیاید. چه می شد اگر زمان متوقف می شد و صبح نمی شد؟ حبیب اعتصاب غذا کرده و زندانی های دیگر در حمایت از او و در اعتراض به حکم اعدام، با او همراه شده اند.
vendredi, décembre 24, 2010
حکم اعدام حبیبالله لطیفی
خبرگزاری هرانا - حبیبالله لطیفی دانشجوی رشته صنابع دانشگاه ایلام در تاریخ یکم آبان ماه ۱۳۸۶ بازداشت و پس از تحمل بیش از سه ماه انفرادی و شکنجه جسمی از سوی شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج به ریاست قاضی حسن بابایی به اتهام محاربه و افساد فی الارض به اعدام محکوم شد. حکم اعدام این زندانی از سوی دادگاه تجدید نظر استان عینا تائید شد و روز گذشته به وکیل این زندانی اعلام شده است که روز یکشنبه 5 دی ماه حکم این زندانی اجرا خواهد شد.
خاطرات شاهین سرکیسیان
jeudi, décembre 23, 2010
لرستان و هدفمند كردن يارانهها
mercredi, décembre 22, 2010
ماشین ممدعلی
موزیک متن مناسبی برای گذار ایران به سوی دموکراسی....
لینک از سایت ایرانیان آمریکا
نجات دهنده در گور خفته است
mardi, décembre 21, 2010
یلدا
lundi, décembre 20, 2010
نگاهی به داستانهای عزت گوشه گیر
«.. و ناگهان پلنگ گفت: زن»،( 1379/2001 در صد و پانزده صفحه، چاپ شیکاگو)، اولین مجموعه داستان عزت گوشه گیر است. این مجموعه شامل ده داستان است که پیش از این دو داستان «زهرا سنگسار شد» و «قارچ های روی سینه مادر» را از این مجموعه منتشر کرده ایم.
تاریخ دو داستان اولیه کتاب، سالهای 1358 تا 1359 است اما در کشور زادگاه امکان چاپ نیافته است و هر دو در در جنوب ایران می گذرد. گه گاه در خلال داستانهای عزت گوشهگیر کلمه ای یا عبارتی دزفولی را خواهید دید که رد پای زبان و لهجه و ریشههای قومی اوست.
داستان اول، «کاظمیه»، حکایت برده ایست که از کودکی او را از دهکده اش در جنوب ایران به خدمت ارباب آورده اند. با سرقت اموال ارباب، دزدان پیکر نیمه جان او را با کامیون می برند. در راه، کاظمیه با به یاد آوردن گذشته، ما را با گوشه هایی از زندگی دردبار خود آشنا می کند. در پایان، دزدان از کشتن او صرفنظر کرده و او را در برابر دهکده زادگاهش از کامیون پیاده می کنند و همانجا رها می کنند. «کاظمیه» به سبک داستانهای کوتاه آلبر کامو از الجزایر نوشته شده است.
«زهرا سنگسار شد»، حکایت سنگسار زهرا است و در شهری در جنوب می گذرد. او شوهری معتاد و کودکی شیرخواره دارد و در خانه ها کارگری می کند. فقر بی پایان زن با زندانی شدن شوهر معتاد بیشتر می شود. مهر و حمایت محسن، کارگری که در غیاب شوهر زندانی به او کمک می کند برای اولین بار در زندگیش، التیام بخش کمبودهای اوست ولی حسودان توطئه می چینند و آنها را به کمیته معرفی می کنند. زهرا در دادگاه به جرم زنا محکوم به سنگسار می شود و در پایان حکم در موردش اجرا می شود و باران سنگ!
هشت داستان دیگر داستانهای مهاجرت و تبعید است واز فضا و اسطوره و تصاویر غربی و آزادی از نوع غربی اش (آزادی روابط جنسی بین دو نفر و آزادی نوشتن و تابوشکنی) برخوردار است.
«قارچ های رو ی سینه مادر» در 1988 در آیواسیتی نوشته شده است اما در ایران می گذرد و ماجرای نرگس است با پدر معلول، مادری بیمار که بر سینه اش قارچهای سرطانی می روید و شوهری که از سرطان هم بدتر است و مانند غده ای به او چارچنگولی چسبیده و رهایش نمی کند. حمید مانند گرگ قصه های کودکان در مواقع نیاز جنسی، زبان چرب و نرمی دارد و زن را تصاحب می کند. بره ی قصه «شنگول و منگول» با تغییر صدا و کلمات گرگ هر بار فریب می خورد. ارزش و باورهای سنتی از طریق قصه به دختربچه منتقل شده است و فریب خوردن نرگس مانند بره یا کودک از بیهوشی نیست بلکه از باورهای اوست، پس نرگس در را به روی حمید می گشاید. او کم کم با نیروی آگاهی گویی از خوابی کهن بیدار شود، نرگس به خود می آید و از حمید دوری می گزیند و به کمک پدر بیمارش می رود. در پایان داستان، نرگس در این فکر است که حمید مانند گرگی است که بایست دندانهایش را کشید و به جای دندانهای تیزش پنبه گذاشت.
«حضرت مریم در حمام گلستان » نیز در جنوب ایران می گذرد. در حمام باورهای کودکی، و اسطوره های مذهبی، چرا در اسطوره ها، حضرت مریم می تواند باکره باشد و از خدا آبستن شود و در عالم واقع اگر دختر باکره ای آبستن شود سنگسارش می کنند؟ «آخر گناه زن حامله چه بود جز اینکه برود حمام گلستان و بنشیند روی سکوی سیمانی همان سکویی که مرد غریبه قبل از او نشسته بود و شبح یک زن باکره ماهی های زندانی زندانی تنش را رها کرده بود؟ با ندای وحی از بلندگوی مسجد بود که دید مردم قلوه سنگ هایشان را دور ریختند و از شاخه های نخل گهواره ای ساختند و حضرت مریم را سوار بر آن کردند و از کوچه دور شدند.» (صفحه 54) داستان تعمق و تأملی بر باورهای دیرینه است که از تخیلی شاعرانه و شفاف و سرشار از تصاویر زیبا عبور کرده است. انبوه ماهی های ریز و کوچک فلس دار در آب حمام نمادی از اسپرم مرد است که در زهدان زن رها می شود.
«آئینه بی تصویر» بازتاب تأثرات زنی است که به شیوه تک گویی درونی نوشته شده است. تصاویر نمادین و گاه شاعرانه، درونیات زن را برملا می سازد. «همیشه رقص پیراهنم را در باد دوست داشته ام. به خاطر این مدتهاست که پیراهنم را از روی بند رخت برنداشته ام. همیشه فکر کرده ام با قالب دادن به پیراهن روی تنم و یا تا کردنش ته چمدان زندانی اش می کنم. آزادی پیراهنم برایم بسیار اهمیت دارد. آیا حالا پیراهنم عصیان کرده؟ آیا تصور می کند که من مرده ام و حالا خودش را توی فضا رها کرده است؟ یا اینکه دوباره آبستن شده ام و از ترس پارگی از پوست و استخوانم می گریزد؟ من که هرگز نخواسته ام در تنگی تنم به او قالب بدهم.» (صفحه 58)
«زنی با انگشت بریده»، داستان رابطه سادیک یک ارتشی با یک زن روسپی است و از خشونت کلامی و بدنی و بیمارگونه ای انباشته شده است که به بریده شدن انگشت دست، تجاوز و قتل خواهد انجامید. ارتشی با پیکر روسپی چون زباله دانی رفتار میکند و گاه مانند حیوانی به او دستبند میزند و او را به تخت می بندد. مریم و دوست پسر انقلابی اش به صورت موازی، از دور ناظر این فاجعه اند. در این داستان سکس بیمارگونه و سادیک، تجاوز و رابطه انباشته از بردگی و استثمار جنسی و روسپیگری یا روسپی سازی مورد بررسی قرار گرفته است. در این داستان برخورد بیماران جنسی با روسپیان به وضوح نشان داده شده است. «زیر پیراهنی اش را پاره کرد و پستان های جوان نرگس را چلاند. باز هم سیراب نشد
بمکش تصدقت برم... نمی دونی چقدر خاطرخواتم... تو دنیا هیشکی پیدا نمی شه که مثه من خاطر تو رو بخواد... بی معرفتی کردی... جندگی کردی... بمکش... جون مادرت بمکش...
نرگس مثل یک مرده سرد بود.»(ص 74) آیا کسی صدای آن زن روسپی که توسط یک بیمارجنسی (سایکوپات سادیک) شکنجه شد و سرانجام روزی به قتل خواهد رسید را شنید؟ عزت گوشه گیر نشان می دهد که صدای نرگس را شنیده است و در داستانش منعکس می کند.
«پستان های مریم» (برشی از نقشه جغرافیایی و بیولوژیکی بدن مریم) داستان «پستان های مریم» برشی از نقشه جغرافیایی و بیولوژیکی بدن مریم است که به صورت سالشمار تاریخچه پستانهایش بیان می شود. پستانهای مریم بلوغ و عشق و مادرانگی و سرانجام غده ای سرطانی را تحمل می کنند و آخرش بریده می شوند. پستانهای بریده مریم، نیروی جنسی، مادرانگی، لذت آفرینی و زندگی بخش اوست که قطع می شود و بریده می شود.
مریم نامی برای دختران و نماد مریم باکره، برای عزت گوشه گیر دغدغه ای اساسی است، مریم در چندین داستان ظهور می کند و هر بار از زاویه ای نو، مورد بررسی قرار می گیرد. باکره بودن مریم و حامله شدن او، از دید عوام چگونه است؟ بی تجربگی و نادانی جنسی نزد زنان چگونه است؟
در این داستان عزت گوشه گیر زبانی نمادین به کار می گیرد و از سمبل های باروری و میوه ها، انار، انجیر، برای نمایاندن واژن یا درون زن بهره می جوید و از پسته، لیمو، هلو؛ سیب؛ به عنوان نمادهایی برای پستان های نورس؛ بالغ، جوان، یاد خواهد کرد. او شرم دختر جوان را از رویش پستان ها این گونه توصیف می کند: «وقتی از صحن بیرون می آیم سبک شده ام. .. وقتی به کبوترها دانه می دهم کبوترها همدیگر را می بوسند. کبوترها پستان ندارند. کبوترها مجبور نیستند پستان هایشان را لای پیراهن گشاد و چادر پنهان کنند.» (ص 90) و عشق و سکس و زفاف و از دست دادن بکارت را این گونه: «... بعد لبهای سوزانش را به پستان هایم نزدیک کرد. و گفت: گرد. مثل ماه. مثل خورشید... مثل همه سیاره ها... مثل مردمک چشم های میشی تو... مثل گردش... مثل چرخش... مثل دوران... دوران... دوران... دوران... آنقدر در گرمای دورانی صدایش غرق شده بودم که نفهمیدم خون ملافه ی زیر پایم را قرمز کرده.» (ص 92) از طریق پستانهای مریم با عملکرد سکسوالیته نزد زنان و تفاوت آن با مردان آشنا می شویم. آیا تفاوت در باورها نیست؟ «... وقتی مهرداد به من گفت که تنها مرا دوست دارد و سیستم بیولوژیکی مردها با زنها متفاوت است و به طور کلی مقوله ی سکس و عشق در بسیاری موارد از هم جدا هستند. کمی آرامتر شدم. بعد از این ماجرا فکر کردم که آیا منهم در طول ازدواجمان تنم هوای مرد دیگری را داشته است؟ همین طور که چشمهایم خیس اشک بود تمام مردهایی را که می شناختم واداشتم تا در ذهنم عریان شوند و در مقابلم رژه بروند... دیدم نه... هیچ کدامشان را دوست ندارم.» (ص 93) مریم سالها بعد پس از طلاق، در مهاجرت با مردی در کمپ پناهندگان آشنا می شود و با او به اتاقش می رود ولی رابطه جنسی شان نارسا و ناکافی است و احساس تنهایی می کند و می خواهد به اتاق خود برگردد. «گفتم: باید بروم... دستم را با خشونت پیچاند. و بعد توی چشم هایم زل زد و گفت: جنده... من گنگ نگاهش کردم. گفت: فهمیدی چی گفتم؟ من گنگ نگاهش کردم. گفت: جنده... به چشمهایش زل زدم. این بار گنگ نگاهش نکردم. زل زدم توی چشم هایش.... ..... بیرون کمپ باد می آمد. من توی سرما می دویدم.» (ص 95-96) مرد نسبت به زنی که خارج از عرف و سنت با مردی همخوابه شده است نگاهی تحقیرآمیز دارد و زن را جنده می داند و به زور دستش را می پیچاند تا پیشش بماند. خشونت کلامی و خشونت فیزیکی از سوی مردی که قادر به عشق بازی نیست و فقط به خود و تن خود فکر می کند در این داستان با تنهایی پستان های مریم و نگاه گنگ او به طبیعت گیاه مانند خود به خوبی نشان داده شده است.
در این داستان؛ همه تجربه های خوب یا بد زنانه را همراه با مریم و پستانهایش طی می کنیم. از بلوغ تا حاملگی و تأثیراتش بر پستان های او و سرانجام کشف و ظهور غده های سرطانی و عمل و بریده شدن پستان ها و یا ختنه شدن و اخته شدن او.
«مرد تنها» داستان کوتاهی از یک مرد مجرد است که هنوز زیر سلطه روحی مادرش قرار دارد. مرد باید از مادر عنکبوتی خود دور شود تا بتواند جفتی اختیار کند. مرد باید از فرهنگ عقب افتاده نیز دور شود تا بتواند همسری داشته باشد. «و تو هنوز کلمات کپک زده ی پدر و مادرتو بکار می بری؟ زن، گرفتنی نیست!» (ص 105) نویسنده نیز بایست از زبان مردسالار دوری جوید تا بتواند زبانی نو در خور روزگار خود خلق کند. عزت گوشه گیر برای نوشتن داستانهایش از سمبل ها و داستانهای کودکان که باورهای اجتماعی را منتقل می کند استفاده می کند(در این داستان به قصه «خاله سوسکه و آقا موشه» اشاره می شود: اگه من زن تو بشم وقتی دعوامون بشه منو با چی می زنی؟ (ص 103)) او گاه باورها و افسانه های دیرینه را واژگون می کند و در نهایت ساختار شکن است
«عشق» تأثیرات و تأثرات عشق است اما به شیوه ای نمادین و شاعرانه و با بهره گرفتن از نمادهای داستانهای کودکان، زنی که در ذهن، دامن کوتاه خود و نگاه گلدوزی شده مرد را بر ساقهایش، با داستان کلاه قرمزی (علامت بلوغ) مقایسه می کند. داستان شاعرانه اروتیک پیش می رود. «در کوچه تاریک لبهایت را روی لبهایم گذاشتی و... ناگهان همه حرفهایم در مغز استخوانم ذخیره شد. من پر شدم از آن حس مبهم... تو پر شدی از آن حس نامریی.» (ص 109-110).
اروتیسم زنان مانند «رازی پشت در بسته است» که زنان مانند پاندورا آهسته آهسته باید این در را بگشایند و نیروهای خفته و سرکوب شده را رها کنند. عزت گوشه گیر ساده، شاعرانه، اروتیک اما عمیق می نویسد.
داستان آخر، «و ناگهان زن گفت: پلنگ...»، داستانی تمثیلی است که از اساطیر یونان و اسطوره کیوپید و سایکی بهره می گیرد و با داستان ریش آبی و اسطوره ارفئوس ادامه پیدا می کند. استفاده از اساطیر یونان، استفاده از اپرا و افسانه های غربی در این داستان، درک آن را برای خواننده ایرانی مشکل می کند. این داستان یک اثر بینامتنی است یعنی خواننده باید اصل اسطوره و یا اثر را بشناسد تا به چگونگی تحولات و یا واژگون کردن و روایت زنانه ای از یک اسطوره دیرینه غربی که نویسنده ارائه داده است پی ببرد. در کل عزت گوشه گیر، آگاهانه اسطوره ها و باورهای دیرینه را در اثر خود واژگون می کند و روایت زنانه ای از آن ارائه می دهد.
***
«آن زن، آن اتاق کوچک و عشق»، دومین مجموعه داستان عزت گوشه گیر در در صد و دو صفحه، توسط نشر باران در سوئد، 2004 منتشر شده است. این مجموعه شامل هیجده داستان کوتاه است که هفت داستان آن به ماجرای گلدوزی های زنان زندانی اختصاص دارد و پیش از این «گل مریم سفید» و «دستمال لکه دار» از این مجموعه را منتشر کرده ایم.
گلدوزی های زنان زندانی
داستان گلدوزی های زنان زندانی بسیار تأثر برانگیز است چرا که زنان زندانی عزت گوشه گیر با تخیل خود و به استناد به حقایق احتمالاً شنیده شده، به شیوه ای شاعرانه، گلی کوچک و خوشبو از میان آن همه گل پرپر شده ترسیم می کنند و به یادگار می گذارند.
در گذشته دوختن و گلدوزی و بافتن کار زنان بود و زنان در طول تاریخ، رنج خود را بر روی گلهای قالی می بافتند و یا حسرت های خود را نقل می کردند. زنان زندانی به منزله اسیران ستم مضاعف تاریخی مستبد و مردسالار، اندیشه ها و رویاهای خود را چون گلهایی در برهوت نقش می کنند. در داستان «ابریشم موها» یکی از زنان، زندانی با موهای ابریشمین دختر جوانی که فرصت نکرده بود حتی گلی را بر روی دستمالی بدوزد که اعدامش کردند گل نسترن را گلدوزی خواهد کرد.
علیرغم تصویر زشت و آلوده و تحقیرآمیزی که بازجویان و شکنجه گرانی مانند لاجوردی از زن و از زندانی عرضه داشته و می دارند، گلدوزی های زنان زندانی بر روی دستمال های بکر و سفید به مانند داستانهای نویسنده بر روی صفحه ای سپید است. زنان زندانی در باغچه ای بی آفتاب، تخم گل آفتابگردانی را می کارند. آفتاب در میان دستمال های سپید زنان زندانی و بر روی صفحات سپید نویسنده خواهد درخشید.
عاشقانه های مهاجرت
داستانهای دیگر مجموعه ای از سروده های عاشقانه در مهاجرت است. کلاً کتاب دوم عزت گوشه گیر مجموعه ای از نجواهای درونی و تک گویی های تئاتری با نثری شاعرانه است. بسیاری از این داستانها تک گویی های زنانه است و بسیار مناسب برای اجراهای تئانری.
«من «الف» را دیدم» با الهام از داستانی از خورخه لویی بورخس نوشته شده است و از جنبه بینامتنی حائز اهمیت است. خواننده باید رفرانس های داستان بورخس، الف، سلما فرانک و گردنبند را بداند تا بفهمد نویسنده در این داستان چه کرده است و چه چیزهایی را جا به جا کرده و تغییر داده و در چه نقشهایی فرو رفته است و اصالت روایت او در کجاست.
عزت گوشه گیر نثری بی پروا دارد و بدون آن که در دام پورنو گرافی بیفتد با زبانی دشنام زدایی شده و طبیعی، با زبانی برخاسته از دل طبیعت، با زبان گیاهان، با زبان شعر، و بالاخره با زبان تصویر خود را بیان می کند. «... و پرچم سرافراز تن تو می لغزد آرام آرام در مادگی تن من... و من ترا فرو می کشم در خود... و مادگی تن من پرچم ترا فرو می کشد در درون خود... و زمان پر شتاب دور و نزدیک می شود و از آمیزش پر ارتعاش جهان تن تو در جهان من، زمین زیر تنم می لرزد.» (ص 45-46)
در «معشوقه، مده آ، شوهر، معشوق» این داستان نیست بلکه نمایشنامه است و چهار شخصیت دارد و با توجه به نمایشنامه «مده آ» اثر اوریپید که پازولینی 1969 بر اساس آن فیلمی با شرکت ماریاکالاس (در نقش مده آ) ساخت، این داستان بر اساس اسطوره و تئاتر ساخته شده است. این متن بر اساس نظریه باختین از جنبه بینامتنی قابل توجه است. چرا که نویسنده با توجه به کهن الگویی که از مده آ می آید، اسطوره زن خانه دار و بچه داری را که باید یا به پای شوهر و تجدید فراش او بسازد و بماند و یا قیام کند و بر اثر خشم مرتکب قتل شود را با نگاهی امروزی بررسی می کند. نویسنده عشق و سکس و زناشویی را از هم تفکیک کرده است و در فضای آزاد در روابط جنسی، تعریفی نو از هم آغوشی ارائه می دهد و راه حلی مدرن و بدون تبعیض جنسیتی برای این تراژدی چند همسری پیدا می کند. دیگر مده آ قربانی نیست چرا که او هم برای تنوع زندگیش معشوقی برگزیده است. عزت گوشه گیر عمیقاً فمینیست است و از این رو مدام در داستانهایش شالوده شکنی می کند تا بنابه مقتضای زمانه، طرحی نو درآویزد.
گرچه جملات پایانی داستان از زبان شوهر به نظر غریب می رسد. «در تاریکی نشسته ام... حس می کنم چقدر مده آ را دوست دارم. چقدر بچه هایم برایم مهم اند.
گویی کسی مردانگی مرا از بیخ بریده است.» (ص 57) مگر برای رسیدن به برابری حقوقی و رفع تبعیض جنسیتی، آیا لازم است مردانگی کسی را از بیخ برید؟ و یا پستان های زنی را ختنه کرد؟ مگر زنی که شوهرش به او خیانت کرده حس میکند زنانگی اش را از بیخ بریده اند و احساس اختگی دارد؟
نظریه اختگی و یا کستراسیون فروید را (چه در مرد و چه زن) به هیچ وجه هضم نکرده ام.
گمان می برم که ما زنان از بدو تولد عقده بی آلت بودن نداریم و این فکر به ما تلقین می شود. جامعه مردسالار که به آلتش می نازد این را به ما تلقین می کند و با همان ما را سرکوب می کند. بر خلاف نظر آقای فروید ما از دوران طفولیت عقده ای نیستیم و این برمی گردد به باورهای داده شده توسط جامعه و به نحوه تربیت مان، به قول سیمون دوبوا «ما را برای زن بودن تربیت می کنند» ما تربیت مان تلقین شده از جامعه مردسالار است. زبان مان تولیدشده توسط جامعه مردسالار است. خیانت و با زنان دیگر بودن در فرهنگ ایرانی اسلامی شده فقط مختص مردان است به همین دلیل در یونان باستان مده آ بهترین نمونه زن غیرتی است، زنی غریبه که خود را در موقعیتی برابر با مردان می داند و نه یکی از زنان حرم شوهر. مده آ غیرتی می شود و خون به پا می کند. البته خون به پا کردنش مورد تایید نیست اما غیرتی شدنش و عکس العملش در برابر خیانت شوهر و رد یا چندهمسری قابل درک است. مده آ میتواند یاغی باشد چون از سرزمین دیگری است و از فرهنگی دیگر. بر خلاف نظریه فروید مده آ حس اختگی ندارد بلکه خفت و خواری یا همان احساس ناشی از بیناموس شدگی است که او را رنج می دهد.
در داستان «سه روز ساده بسیار خوشبخت» شاهد رابطه ای معاصر و امروزی هستیم. عشقی و یا عشق ورزی به مدت سه روز در اتاقی در هتل. «در من بود... در من یعنی تکثیر من به بی نهایت، وقتی که او، تمامی او در من بود... وقتی که حس عاشقانه من آزاد از درز پنجره می رفت تا تن یخ زده ای را شاید در جایی دوردست گرم کند و آن تن، تن دیگری را...» (ص 60) رویش پیچک و عشقه یا به قول هدایت مهرگیاه، زبان داستان عشق ورزی های عزت گوشه گیر است. حاصل این در هم رفتن و بیرون کشیدن ها اغلب به شناختی از خویش و فرد مقابل می انجامد و عشق ورزی، تعمق بر رابطه ای بسیار نزدیک بین دو نفر است.
در «دو تن روی بستر» زن صدای فکر مرد مقابل را هنگام عشق ورزی شنیده است.
«مرد تندتند نفس می کشید.
به خودش گفت: دهانش را هم گاییدم.» (ص 66) و حالا دلش برای دست پخت زنش تنگ شده است. مرد زنی را که با او نزدیکی کرده است در ذهن خود تحقیر می کند و زن صدای تحقیرهای او را می شنود و احساس مصرف شدگی می کند. در یک رابطه نابرابر و ناآگاه، مردی با ذهنیتی سنتی زن را چون ابزار و وسیله ای برای رفع شهوت خویش می داند و به زن مقابل خود فکر نمی کند و به همین دلیل پس از رفع حاجت خویش، دلش می خواهد این لاشه را دور بیندازد و برود یک شکم سیر غذا بخورد. زن همه اینها را حس می کند و دم نمی زند. «مرد گفته بود، در بستر که بودند.. هر دو عریان... بریده بریده گفته بود، با آن آهنگ فرو رفتن... و خروش خون در نبض اندام... که تو بانویی... تو زنی... تو... تو... ج..ن.. د.. ه.. ای...» (ص 68)رفتار مرد در سکوت، آنقدر توهین آمیز و لبریز از به تحقیر جنسی است که زن چشمهایش را می بندد تا رفتن او را نبیند. در پایان زمانی که مرد به حمام رفته است زن لباس می پوشد و از آنجا می زند بیرون و می رود پیش اطلسی ها. گلهای اطلسی باغچه (جاندار نباتی) بیشتر روح زن و تن او را درک می کنند تا (بشر) مردی که امروز با او احساس نزدیکی و یگانگی کرده بود و در تن هم فرو رفته بودند.
در داستان بعدی، «گل های اطلسی من»، عزت گوشه گیر زبان اطلسی ها و زبان گیاهان و زبان رویش و باروری و ریزش باران را به کار می گیرد تا حکایت یک عطش و یک باران یا وصال دو تن را شرح دهد. داستان مانند شعری بلند است.
«این اتاق کوچک»، عاشقانه ای دیگر است، عزت گوشه گیر به فروغ فرخ زادارادتی بی پایان دارد و گه گاه در میان داستانها و عاشقانه هایش شعرهای فروغ زمزمه می شود و یا تصاویری برگرفته از شعر فروغ رخ می نماید. عزت به شیوه فروغ ، بی پروا معشوق را به درخت و آب و آتش پیوند می زند و با دستان عاشق خود پلی بر فراز شبها می سازد. «چه کسی می گوید در مزرعه دویدن و به عریانی ذرت دست کشیدن وقاحت است؟
من در ذات واژه ی وقاحت می دوم.» (ص 78) و کمی بعدتر «که بود که گفت: در آغاز کلمه بود؟» (ص 79) و با همین استدلال در جستجوی خلق کردن کلمه نو برای دنیای نو است.
«معمای تاریخ تولد» داستانی از کشف خود و جستجوی هویت خویش است. کشف خوبی ها و یا بدی ها و کاستی های خویش. کشف زن یا انسان و یا کشف این موجود زمینی که بیگناه هم نیست و پشه هم کشته است. اصلاً همه چیز را باید از ابتدا آغازید. از قتل پشه و از ابتدای خلقت زن. داستان مجموعهای از لحظات برای تعمق و تأمل در هستی خویش است.
«یک روز بارانی در تابستان» در فرانسه به چنین روزی اصطلاحاً می گویند «تابستان هندی»، در این داستان، عزت گوشه گیر، زنانگی خود را، میل شدید جنسی از یک سو و از سوی دیگر خون ریزی ماهیانه را سوژه ای قرار می دهد تا زنانگی و جلوه های آن را مورد بررسی قرار دهد و حس های خود را بنویسد. آیا پذیرش این زنانگی با همه دردها و مشکلاتش، آشتی با هستی خود و نمودی از دوست داشتن خویش نیست؟ آیا این باران ناگهانی در وسط تابستان زیبا نیست؟
«یک ماجرای ساده و روزمره!»، داستان ماجرای یک قتل است. اما قتل که؟ کاتلین مک مورفی؟ کاتلین مک مورفی کیست؟ در خلال داستان اسامی و اسطوره هایی را می شنویم که ممکن است برای خواننده ایرانی ناشناس باشد. پرسئوس. مدوسا. تابلوی «جودیت و سر بریده هالو فرانس»، کریستوفانو آلوری. خواننده ایرانی ممکن است با کدهای فرهنگی این داستان ارتباط برقرار نکند اما در کل داستان ، عکس العملی است در برابر خشونت. سر بریدن، چه قتل زنی باشد و چه قربانی کردن گوسفند و چه سر بریدن یک مرغ، همگی جنایت است و روزی این قتل ها باید متوقف شود. باید جلوی این قتل هایی که برای ما به صورت اسطوره در آمده اند و یا به صورت مراسم قربانی و به شکلی تمثیلی آنها را ادامه می دهیم گرفته شود، آن وقت خواهیم توانست جلوی آدمکشی را هم بگیریم.
***
دو نمایشنامه «دگردیسی و حاملگی مریم»، دو نمایشنامه کاملاً مجزاست که با هم در صد و پنجاه و دو صفحه در سال 2005 در آمریکا منتشر شده است. در «دگردیسی» در کنار یک چرخ و فلک، ماجرای رابطه عاشقانه بین یک زن نقاش و یک مرد روزنامه نگار انقلابی رخ می دهد و پر است از بازگشت به گذشته و آمدن به زبان حال و فرود آمدن در تبعید و کنار رودخانه سن و یا اتاق زیرشیروانی ای در پاریس، و حرف زدن به زبان تمثیلی و بازی های بین زن و مرد و گاهی ظهور تصاویر برگرفته از شعر فروغ فرخ زاد.
زن: «چند روز من توی پیله ی خودم بودم؟ یه ماه؟ پیله مو شکافتم... زایش یعنی سبکی... چقدر احساس سبکی می کنم... انگار این ها دست های من نیستن. انگار بال درآوردم. و دارم پرواز می کنم... پروانه شدم یا پرنده؟ این تارهای ابریشم که از نوک انگشتام می ریزه بیرون، به من می گه من پروانه ام...» (صفحه 51)
نمایشنامه به شکلی تمثیلی بازتاب جنگ و مبارزه علیه ابرقدرتها و آزادیخواهی و تبعید هنرمندان است. زن در تبعید زنده می ماند و مرد هنگام مبارزه و در یک درگیری پارتیزانی کشته می شود و به شکلی نمادین او را زیر درخت گردویی به خاک می سپارند، اما یادش از ورای گویی بلورین می ماند .
مرد: «یک سبزه از زیر یخ... قد می کشه... مثل مار به زمین می خزه... گل می ده... یک گل زرد... نارنجی، قرمز آتشی... قهوه ای... یه ساقه قد می کشه به بالا... ضخیم می شه... ضخیم تر... یه ساقه ضخیم درخت گردو... یه پروانه روی ساقه نشسته...» (ص 75)
«حاملگی مریم» تعمق و تأملی در اسطوره مریم باکره و آبستن شدن اوست. مریم در عصر حاضر و در جنوب ایران با جاسم نزدیکی می کند و جاسم ماهیگیرغیبش می زند. مادرش از ترس برادران غیرتی و پاسداران، مریم حامله را در روزهای جنگ، در زیرزمین خانه پیرزنی کور پنهان می کند. جنگ، جهالت، گرسنگی در مدت هفت ماه همدم مریم اند. مادر یک بار سعی می کند به روش های کهن با سیخ داغ بچه او را سقط کند که ناموفق است. در نهایت هفت ماه در پیله ماندن مریم را به خردی می رساند که دنیای نو، مریمی نو و کودکی نو و افسانه ای نو بسازد.
نمایشنامه به صورت خطی و کرونولوژیک نوشته نشده است بلکه به صورت روایی از طریق داستانهایی که از زبان هنرپیشه و نقش (مریم) نقل می شود پیش می رود. مادر برای مریم قصه راپانزل (یک افسانه آلمانی) را نقل می کرده و راپانزل از کودکی الگوی مریم بوده است و مدام ماجرای خود با جاسم را با راپانزل و شاهزاده مقایسه می کند و مدام فریب خورده است. در پایان هنرپیشه و مریم می خواهند دیگر به اعتقادات و افسانه های پیشین کاری نداشته باشند و دنیای نویی بسازند.
در این نمایشنامه فشار جامعه سنتی بر روی دختران، سلطه فاشیسم دینی و سنگسار زنان، و مسایلی مانند بکارت و عفت در جوامع سنتی و غیرمدرن مورد بررسی قرار می گیرد و شکافته می شود. زبان نمایشنامه زبانی پرخاشگر و رسواگر است تا مسایل قهقهرایی را افشا کند و به دور بیندازد.
تصاویر نمادین و باورها و افسانه ها و اسطوره ها
عزت گوشهگیر به دلیل شناخت گسترده و وسیعی که با زبان و هنر غرب دارد، گاهی اوقات برای بیان خویش از فرهنگ غربی خود (مثلاً استفاده از افسانه آلمانی راپانزل و یا استفاده از اپرا برای فضاسازی و همچنین استفاده بسیار از اسطوره های یونانی) در زبان فارسی استفاده میکند که همین امر گه گاه درک لحظه را مشکل می کند. بسیاری از این داستانها به زبان انگلیسی فکر شدهاند و باید به انگلیسی ترجمه و خوانده شوند تا دنیا از رنجهای مضاعف زن ایرانی باخبر شود.
عزت گوشه گیر برای داستانها و نمایشنامه های خود از اسطوره ها و افسانه ها وبازی های کودکانه به دفعات استفاده می کند تا باورهای عامیانه را بشکافد و مغز آن را پیدا کند و در جستجوی تغییر باشد. از این رو عوض کردن بازی ها، تغییر اسطوره ها و افسانه ها و لالایی ها را گامی بنیادین در راه رسیدن به زنی نوین و انسانی نوین می داند.
تصاویر نمادین گیاهان و میوه ها برای وصف دنیای زنانه و بدن زن و تصاویر مار و عقرب و دم گربه برای بیان رجولیت متجاوز در قصه و نمایشنامه هایش به دفعات دیده می شود و برای بیان مطلب مورد استفاده قرار می گیرد. البته از زبان مریم پرخاشگر خواهیم شنید: «گوشت تازه با استخوون نرم... همش زیر این کت و شلوارا و پیراهناس... آدما وقتی به این می رسن می گن هلوی رسیده ی آبدار، اینو همیشه به زنها می گن، اما واسه من که یه سگ زنم، یعنی ماده سگم... می گم نه... مردا هم رسیده و آبدارن جون می دن واسه گاز زدن...» (ص 87) نویسنده مدام دارد استعاره ها و نمادها را واژگون می کند.
ادامه راه فروغ فرخ زاد
عزت گوشه گیر بدون پنهان کاری و با فروتنی بسیار ادغان دارد که بسیار از فروغ فرخ زاد تأثیر گرفته است و زندگی و شخصیت فروغ را مورد بررسی قرار داده است. حاصل همه این تأثیرات نمایشنامه «عروس اقاقی» است. از شخصیت و زندگی طاهره قره العین نیز بی نصیب نبوده است و نمایشنامه «از پس پرده ها» را متأثر از زندگی این زن شاعر نوشته است. زنان پیشرو و هنرمندی که بازتاب صدای زنان دردمند شده اند در دنیای عزت گوشه گیر جایگاه ویژه ای دارند. عزت گوشه گیر در راستای راه آنان، بی پروا، عاصی و شاعر باقی می ماند و مانند یکی از نوه های خلف طاهره و یکی از دختران فروغ، تابوشکنی می کند و در خویش فرو می رود تا زن درون خود را بیابد و به شیوه ای زیبا بیان کند.
میراث ادبی
در کنار تأثیرات فروغ و طاهره، تأثیر تئاتر و ادبیات غرب در کار او مشهود است. تأثیراتی از نویسندگان آمریکای لاتین چون خورخه لویی بورخس و فرناندو پسووا و یا اشعار سیلویا پلات و یا نمایشنامه نویسانی چون ساموئل بکت در کار او رد پای خود را به جا گذاشته اند.
اساطیر یونان در داستانهای عزت گوشه گیر به دفعات رخ می نمایند، آنجا که پای مده آ و پرسفونه (ملکه جهان زیرین) در کار است، علاقمندان به تراژدی ها و تئاتر یونان می توانند با توجه به آشنایی با مراجع داده شده، چگونگی ساختارشکنی، زبان و پیام او را دریابند (چرا که مثلاً مده آ، در عالم تئاتری ها شناخته شده و بنیادین است و اصلاً تئاتر امروزی ایران و نمایشنامه نویسی ایران از غرب نشات گرفته است. با اینگونه آثار میتوان از زاویه ادبیات تطبیقی به تحلیل تفاوتها و بازاندیشی ها پرداخت. اما آنجا که بازاندیشی و واژگون کردن مفهوم اسطوره «کیوپید و سایکی» (اسطوره یونانی) در زبان فارسی در میان باشد بعید می دانم که خواننده فارسی زبان معنای پنهان داستان را دریابد.
هر زبانی اساطیر خود را می طلبد چرا که زبان و اسطوره در گهواره یک فرهنگ مشترک رشد کرده اند و همدیگر را نقل کرده اند. از بین نویسندگان ایرانی، آنهایی که تاکنون سعی کرده اند از صنعت مونتاژ استفاده کنند و اساطیر غربی را به زبان فارسی مونتاژ کنند عموماً در این تلاش ناموفق بوده اند. نویسنده یا شاعر زمانی موفق است که به قول فروغ به درون خود، یا زبان و فرهنگ خود فرو برود. اساطیر و یا اندیشه قرضی و یا ساختار استیجاری در زبان فارسی حاصلی نوین نداشته است. گر چه نویسنده مهاجر از این قاعده مستثنی است و موجودی دو فرهنگی است اما به کار گرفتن کدهای فرهنگی غرب و اساطیر غرب در زبان فارسی تاکنون به نتیجه ی پیشبینی شده و مطلوب نرسیده است. زبان فارسی کدهای فرهنگی خاص خود را میطلبد و اگر با زبان فارسی گوشه گیری را برگزیده ایم ناچاریم که در همین قلمرو، اسطوره، نقاشی و موسیقی و رفرانس های (مراجع) خود را بیابیم.
اروتیسم و تن نگاری زنانه
تن نگاری و اروتیسم بخش مهمی از داستانهای عزت گوشه گیر را به خود اختصاص داده است. در داستانهای عزت گوشه گیر، روابط زن و مرد و معاشقه بسیار به وضوح شرح داده می شود اما نوشتار او بسیار هشیارانه است و از زبان مردپسند روسپیخانه نیز دوری می جوید. اروتیسم شاعرانه و غیر مستهجن او به هیچ وجه در دام پورنو نگاری و بالاخره در چاه کاف نگاری رایج و کاف نامه سرایی نمی افتد و مبتذل نمی شود. او برای بیان تن؛ از طبیعت و نمادهای طبیعی و گیاهان بهره می گیرد و به طبیعت رجوع می کند و از زبان نمادین گیاهان استفاده می کند تا به مغز و معنا برسد. او تن را مانند قاره ای کشف نشده، کشف می کند و با کلماتی شاعرانه و عمیق بیان می کند و گاه کلمات فرسوده و پدر- مردسالار و مستبد و نارسا را دور می ریزد و با کلماتی زنانه و نوین و گویا جانشین می کند.
بازتاب صدای زنان قربانی مردسالاری و استبداد و حکومت های متحجر
داستانهای عزت گوشه گیر، بیانگر خشونتی است که بر زنان اعمال می شود از تحقیر کلامی و ستم جنسی گرفته تا سنگسار. عزت گوشه گیر از زبانی نوین و بسیار زنانه برخوردار است. او خیلی آگاهانه، زبان زنانه دشنام زدایی شده اش را در برابر زبان مردسالار و متهاجم رایج قرار می دهد تا بازتاب حس ها و لحظات و بازتاب صدای زنان دیگر باشد. نگاه عاقل اندر سفیه او نسبت به جامعه متحجر و حکومت مرتجع، نگاهی مدرن و معترض است. صدای او گاه صدای زنان به قتل رسیده، سنگسار شده و زنان زندانی است. قربانیان استبداد قرون در آثار عزت گوشهگیر مجال می یابند تا کلامی بگویند و خود را و رنج خود را بیان کنند.
پیله شکنی، تابوشکنی، دگردیسی
عزت گوشه گیر در کل معناگرا و نوگراست و به همین دلیل در پیله تنهایی خود و در اوج گوشه گیری خود، تابوشکن است و به تغییری بنیادین معتقد است. در کل کارش می بینیم که مدام از عوض شدن زبان، عوض شدن افسانه ها، عوض شدن فرم ظاهری زنان، به دور ریختن موهای کمند و مسلح شدن به دندانهای تیز برای دفاع از خود حرف می زند. او به یک دگرگونی عمیق و بنیادین معتقد است و از این رو اندیشه ای شالوده شکن دارد. دگردیسی مدتهاست که صورت گرفته است، زنی دارد پوسته ی سنتی را کنار میزند و از پیله و انزوای تاریخ بیرون میآید تا نهال عشق و آزادی و معنا را بکارد.