mardi, février 18, 2014
چند عکس و طراحی منتشر نشده از فروغ فرخزاد
Libellés : Forugh Farrokhzad, poetry
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:00 PM

jeudi, février 13, 2014
مرزهای کارون
هادی، هاشم، رفقا،
این قوم گرچه در پول نفت می غلتد،
اما از بوی نفت بیزار است.
لباس مارک «آدیداس» و «نایک» می پوشد،
اما از دستار و جلبای صحرانشینان ابا دارد.
و«خلیج فارس» را «شط العرب» نمی خواند.
این قوم میهن پرست شما را چون خلیجی بیگانه،
خارج از قلمروی میهن قلمداد کرد.
مانند گوسفند قربانی،سر بریدند
هادی رهنما را در پیشواز رهبر انتخابی شان.
معاملات با اجنبی را سر گرفتند،
پس بر مرگت سوگواری نکردند.
ترا که مانند چشمه ای از شعر و نور
فرزند کارون و خورشید گرم جنوب بودی
و آزادی را مانند رودی پهناور،
از شمال تا جنوب، و از شرق تا غرب می خواستی.
ترا که قلبت فراتر از مرزهای زمینی بود
و جانت برای صلح پر کشید تا دور دستها.
برادران شاعرم،
دور از همه مرزها،
دور از همه رنگها،
دور از همه قوم ها،
دور از همه زبانها،
شعر ما را با هم هموطن و خویشاوند می کند
و کارون سیرابمان می کند.
Libellés : censure, News, poetry
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:00 PM

mardi, février 11, 2014
نژادگرایی ایرانیان در برابر اعتراض به اعدام اقلیت های قومی
مدتهاست که می خواهم مطلبی در مورد نژادپرستی ایرانیان بنویسم و این امر مدام به تعویق افتاده است. اما چگونه می شود که اعتراض به اعدام بلوچ ها و یا عرب های ایران این گونه به سردی و بی اعتنایی مواجه می شود؟
در چه در داخل ایران و چه در خارج از کشور، بارها شاهد عرب ستیزی بوده ام. ایرانیان ساکن جنوب، همانها که شاید رگ و ریشه ای در اعراب داشته باشند با این عرب ستیزی اخت شده اند و خود را از لحاظ فرهنگی بالاتر از آنها می پندارند. گمان می برند که همه عرب زبانها در پخش و ترویج اسلام مقصرند! انگار که ملت عرب سرکوب نشده و در حال حاضر همه آدمیان روی کره زمین، در یک موقعیت واحد سرکوبگرانه و مستبد قرار دارند!
دو معلم، دو جوان تحصیل کرده، دو فعال فرهنگی، دو اهوازی را اعدام کرده اند و این قوم ضد اعدام در این موارد تبعیض قائل می شوند.
مگر این جوانان، فرزندان آن آب و خاک و آن سرزمین نیستند؟
Libellés : censure, Critic, poetry
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 2:50 PM

vendredi, février 07, 2014
نیمای آل احمد و نیمای شعر فارسی - بخش پایانی
... به هر حال و هرچه که هست ، مقاله ی « پیرمرد چشم ما بود »
، در بیشتر قسمت هایش ، نه تنها تصویری از نیمای آشنای ما به دست نمی دهد و از آن
چه که شایسته ی نامش است نمی گوید ، که سهل است ، از او پیرمردی « قرقرو » ، « دَم
دَمی »، « درمانده » ، « به طرز بیمارگونه ای ، شکاک » ، « وحشتزده » ، « مُمسِک »
، « مالیخولیایی » « دهاتی غُربَتزده و به اعجاب آمده و انگشت به دهان » و ... به
دست می دهد.
از
این رو ، به گمان من ، این مقاله ، نه سوگنامه ای برای نیما، بلکه سوء تفاهمی بزرگ
برای انسان اندیشمند و دردکشیده ای است که « تمام هستی اش را به زبان تبدیل کرده
است » . ( 87)
Libellés : Critic, Literature, Littérature
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:00 PM

samedi, février 01, 2014
در بدرقه پدرم که فردا جهان بدون او آغاز می شود
بدرقه، شعری از لیلا فرجامی
قطارها زمستان را سوار می کنند
به مقصدی نامعلوم می برند
من از پنجره ی کوپه ام
به درختان لُخت دنیا خیره می شوم
و می دانم
هیچ کس به تعقیب سفرهایم نمی آید
فصلها
بدون من تغییر می کنند
دختران روستايی
بدون من به بلوغ می رسند
خورشید
بدون من بر دره ها و کوه ها می تابد
و این جهان حق دارد از فردا
بدون من آغاز شود.
این جا
از پنجره ی کوپه ام
زمان پرنده ی خاموشی ست
که از آخرین ایستگاهش در حومه ای گمنام
عبور کرده است.
http://iranianmuse.com
Libellés : poetry
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:00 PM

