چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: avril 2016

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, avril 29, 2016

صفحات سفید مانده ادبیات

ادبیات داستانی ایران و ماجرای کشتار ارامنه /علی صدیقی

به رفیق سال های دور: دکتر وارتان آیوازیان


صفحات ادبیات، خاصه ادبیات داستانی ترکیه، پس از گذشت صد سال هم چنان از ماجرای کشتار و نفی بلد ارامنه سفید مانده است. اورهان پاموک نویسنده نامدار ترک که ماجرای کشتار ارامنه در آخرین روزهای امپراتوری عثمانی  در کشور او رخ داد، یک سال پیش از دریافت جایزه نوبل ادبیات  به یک روزنامه در کشور سوئیس گفته بود هنوز کسی – جز او – در کشورش جرئت سخن گفتن درباره کشتار ارامنه را ندارد، چرا که بازگویی آن واقعه، امروز (۲۰۰۵) هم می تواند برای راوی منتقد، عواقب سختی به همراه داشته باشد. مدتی بعد از این اعتراض، پاموک هم از عقوبت قانونی نقد آن واقعه در ترکیه در امان نماند و دادگاهی در شهر استانبول او را به محاکمه کشاند و به جزای قانونی محکومش کرد.
 این واقعه مشهور اگر به سبب ممنوعیت های سیاسی نتوانست در زمان خود و پس از آن به ادبیات معاصر ترکیه راه یابد، در کشور همسایه جنوبی اش، جایی که شمار قابل توجهی از ارامنه از قرن ها پیش در آن می زیستند و شماری هم از جان بدربردگان آن حادثه به آن پناه برده بودند؛ در داستان نویسی ایران نیز صدایی از آن شنیده نشد. جدا از فاصله نویسنده ایرانی از عمق آن حادثه، سکوت ادبیات داستانی ایران در آن زمان را می توان به ظرفیت تاریخی معدود دوره اول داستان نویسی نیز مربوط دانست.
از این نگاه، طرح چنان موضوعی در آثار نویسندگان نسل اول داستان نویسی ایران به فارسی ـ نه ارمنی ـ می تواند انتظاری خارج از توان تاریخی دوره اول داستان نویسی ایران باشد. جز این، بعدها نیز فضای سیاسی حاکم در حکومت پهلوی اول و هم سویی دوستانه آن با سیاست ناسیونالیستی عصر آتاتورک در ترکیه هم  می تواند در برقراری سکوت سهیم باشد.
بازتاب غیر داستانی آن واقعه  اما در قلم داستان نویس پیشگام ایرانی محمدعلی جمال زاده خود را نشان داده است. این داستان نویس  دیده های اتفاقی خود از آن رویداد را به صورت “مشاهدات” یک رهگذر در نوشته ای از خود باقی گذاشته است. جمال زاده جوان در آن روزها – بهار ۱۹۱۵ – که از برلین به سوی بغداد در حرکت بود در راه ترکیه، گوشه هایی از کوچ اجباری ارامنه را به چشم دید و بعدها در نوشته ای کوتاه دیده های خود از آن ماجرا را در کتاب “مشاهدات شخصی من در جنگ جهانی اول” ثبت و منتشر کرد. در کنار این، سه سال بعد، عارف قزوینی شاعر و تصنیف سرای سال های مشروطه و پس از آن، هنگامی که در سال 1297 (1918) در شهر استانبول  در جشن یک خانواده ارمنی به مناسبت استقلال ارمنستان (جمهوری اول ارمنستان پس از انقلاب اکتبر روسیه) شرکت داشت “تصنیف استقلال ارمنستان”را نوشت. این سروده  – بماندیم ما و مستقل شد ارمنستان – هر چند  به ماجرای کشتار ارامنه ترکیه مربوط نیست، اما خشنودی عارف را از آرامش توفان مرگی که ارامنه را در برگرفته بود، بیان می کند
زویا پیرزاد
زویا پیرزاد
.
 موقعیت  ارامنه  در ایران
با آن که ارامنه در زندگی اجتماعی و فرهنگی ایران معاصر از جایگاهی نوآورانه برخوردارند، اما حضور آنان در داستان نویسی ایران همواره ناچیز بوده است. دلیل این کاستی بیش از هر چیز  می تواند به دوگانگی فرهنگی بازگردد. پدید آمدن متن در عرصه هایی که با کنش زبانی اتفاق می افتند برای کسانی که خود را بر سر  هویت تاریخی، زبانی و دینی با جامعه مسلط  یکسان نمی یابند به مراتب دشوارتر از حضور آنان در بعضی از رشته های هنری و یا در امور تخصصی و  فن آورانه است.
افزون بر این، ارامنه اغلب خود را در ایران  مهاجر می دانند و همین احساس ناپایداری سبب می شود تا حس مالکیت ملی در آنان در سطح نامطمئنی باقی بماند. نتیجه ی این احساس ناپایداری، می تواند در غریبه پنداری و هراس از بیان هویت، خود را نشان دهد. در ایجاد این موقعیت بی تردید حاکمیت سیاسی در هر دوره از تاریخ معاصر به تناسب مرام و ایدئولوژی خود نقش داشته است. در سال های قبل از انقلاب پنجاه و هفت به دلیل حاکمیت سکولار، فاصله ی کمتری بین ارامنه و موقعیت ملی وجود داشت و ارامنه توانسته بودند در عرصه های مختلف سیاست و اجتماع ایرانی مشارکت بیشتری داشته باشند.
ویژگی زندگی و موقعیت اجتماعی و فرهنگی ارامنه که همواره با نشانه هایی از تمدن غربی در جامعه مسلمان تعریف می شد، با پیروزی انقلاب اسلامی به شدت آسیب دید. وقوع انقلاب ایدئولوژیک اسلامی ابتدا شهروندان ارامنه و دیگر مسیحیان ایران را در سکوتی معنادار فرو برد؛ پس از آن، با هراس دینی و اجتماعی پدید آمده، ارامنه بزرگترین جامعه مسیحی ایران دچار تنزل انسانی چشم گیری گردید. موقعیت انقلابی و دینی تازه، بیش از یک دهه فرصت بروز فرهنگی و اجتماعی را از بازماندگان ارمنی سلب کرد. با تثبیت شرایط و گذر جامعه از سال های جنگ، نام های ارمنی به تناسب رویکردهای موضوعی در موقعیت تازه، بار دیگر در ایران  شنیده شد. سینما، ورزش، موسیقی، روزنامه نگاری شاید مهم ترین عرصه های فعالیت ارامنه در سال های اخیر باشد، اما اتفاق کم نظیری که بیش از هر زمان،  جامعه ی سال های پس از انقلاب را متوجه هویت ارامنه کرد عرصه ادبیات داستانی بود. این که چگونه ارامنه پس از گذشت حدود دو دهه از انقلاب اسلامی، در یک موقعیت دشوارتر، از بار سنگین زبان و هویت عبور می کنند و با کنش داستانی از آمیزش خرده فرهنگ ها و یا از بیان خرده فرهنگ هویتی خود به زبان فارسی نمی هراسند، بیش از هر چیز به رویکردهای اجتماعی رو به تغییر داخل، متاثر از فضای فرهنگی و مدنی پدید آمده در جهان امروز، باز می گردد.

هویت ارامنه در ادبیات داستانی     pirzad-book
اولین بار در داستان نویسی پس از انقلاب، علی خدایی در مجله مفید – سال 1366 – با داستان کوتاه “از میان شیشه از میان مه” برشی از زندگی دو زن ارمنی را در شهر مه آلود بندر انزلی، با بازگشت به خاطرات جوانی و خوش آنان، داستانی کرد. به عبارتی او  با بازگویی خاطرات  سال های دور دو شخصیت ارمنی از نا افتاده، به خرده فرهنگ رو به زوالی  در جامعه اسلامی می پردازد که در حال ناپدید شدن در میان مه است.  چند سال بعد، خدایی در داستان ” آذر” هم به شخصیت های ارمنی بازگشت، اما در همان سال ها نویسنده دیگری که خود تبار ارمنی دارد در حال نوشتن داستانی از زندگی ارامنه و فرهنگی است که خود آشنایی بیشتری با آن دارد.
“زویا پیرزاد” تباری ارمنی دارد و اکنون یکی از نویسندگان مشهور در عرصه داستان نویسی فارسی است. راه شهرت او با انتشار رمان “چراغ ها را من خاموش می کنم” (۱۳۸۰)  آغاز شد و با  رمان “عادت می کنیم” (۱۳۸۲) در میان خوانندگان رمان ایرانی تداوم یافت. این نویسنده پیش از انتشار اولین رمانش، سه مجموعه داستان به نام های”مثل همه عصرها”(۱۳۷۰)، “طعم گس خرمالو” (۱۳۷۶) و “یک روز مانده به عید پاک” (۱۳۷۷)  را منتشر کرد که قبل از شهرت “چراغ ها را من خاموش می کنم”، توجه چندانی را در میان خوانندگان داستان کوتاه برنانگیخته بودند.  در دو مجموعه داستان نخست  پیرزاد نشانه ی صریحی از هویت اجتماعی، فرهنگی و انسانی ارامنه دیده نمی شود.  تنها در داستان ” لیوان دسته دار”، در مجموعه داستان اول پیرزاد، نگاه کم رنگی به مسئله ارامنه در عواقب روحی جنگ اول جهانی می توان دید، اما در مجموعه داستان سوم  او– یک روز مانده به عید پاک – نگاهش  به هویت زندگی ارامنه ایران تمرکز می یابد و در رمان من چراغ ها را خاموش می کنم این علاقه موضوعی – انسانی گسترش می یابد. این رمان که با استقبال گرم خوانندگان روبرو شد، وقایع آن معطوف به روابط خانوادگی و درونی ارامنه است. این استقبال کم نظیر  برای خواننده رمان فارسی گویی چون کشف یک جزیره انسانی متمایز از جامعه اسلامی لذت بخش بود. اگر بشود یکی از دلایل این استقبال را با رویکرد جامعه شناختی توضیح داد، آن گاه همین جذابیت بازیابی جزیره انسانی متمایز را می شود  عامل موثری دانست.
پیداست که برای جامعه ای سردرآورده از یک سرخوردگی اجتماعی و فرهنگی که عموم نیروی فعال آن بیش از همیشه تلاش می ورزد الگوهای زندگی خود را با مظاهر تمدن غربی هماهنگ سازد، البته چنین کششی می تواند پدیده دوران گذار تلقی شود.
بجز زویا پیرزاد، یوریک کریم مسیحی و آراز باسقیان نیز از فارسی نویسان شناخته شده ارمنی در داستان نویسی امروز ایران اند. گرایش کریم مسیحی و باسقیان به نوشتن داستان  با ابزار انسانی و اجتماعی جامعه غالب، بیش تر است. این دو به همراه  مستندساز و منتقد سینما  روبرت صافاریان  در یک میزگرد ادبی  در دو هفته نامه ارمنی هویس می گویند با داستان نوشتن به زبان فارسی می توان مخاطب بیشتری داشت و خواننده بیشتری را با خرده فرهنگ ارمنی در ایران آشنا ساخت. سخن این دو داستان نویس هر چند در قیاس با سیر نزولی جمعیت ارامنه اتفاقی تازه در ادبیات داستانی ایران محسوب می شود، در عمل اما همان چیزی است که پیش تر زویا پیرزاد با نشر آثار پرفروش خود آن را اثبات کرده است. رمان “یکشنبه” آراز باسقیان که روایت زندگی یک جوان ارمنی  ایرانی با ادغام دوگانگی فرهنگی است  با همین باور پدید آمده است.
armenian-books 
واقعه ارامنه در داستان ایران 
“هسته های آلبالو” نام یکی از سه داستان مجموعه یک روز مانده به عید پاک، نوشته ی زویا پیرزاد است. محیط انسانی هر سه داستان مجموعه به ارامنه و مناسبات زندگی آنان در ایران تعلق دارد. در همین داستان نیمه بلند (هسته های آلبالو، 41 صفحه) است که از واقعه کشتار معروف ارامنه سخن به میان می آید. ادموند، راوی داستان که روز تولدش 24 آپریل (روز کشتار ارامنه) است خاطرات دوران نوجوانی اش  را در دهه بیست یا سی شمسی، در یکی از شهرهای شمال ایران بازگو می کند. بنابر این ادموند هنگام بازگویی قصه، نوجوان نیست، اما نقطه کانونی روایت از نگاه ادموند نوجوان بیان می شود و معطوف به روزهای نوجوانی اوست. او در یکی از روزهای داستان، هنگامی که  با جدا کردن هسته های آلبالو دارد برای درست کردن مربا، به مادرش کمک می کند، با نگاه به هسته های انباشته شده ی آلبالو به یاد کله های بازمانده از کشتار ارامنه در ترکیه عثمانی می افتد که “تصویر عجیب” ش را مخفیانه در کتاب پدرش دیده است. پس از آن راوی نوجوان که با گفته ی پدرش”هر کسی باید بدونه که چه بلایی سر قومش اومده” به هویت قومی خودش پی می برد و با همین احساس کلماتی رادیکال درباره مسببان آن رویداد به کار می برد که البته با کلیت پیام مداراگرانه داستان فاصله می گیرد، اما پیش ازآن که بتوان به خوانشی متناسب با متن به عبارات نهفته در این داستان نزدیک شد می توان پدید آمدن متن(Text) را (به اظهار میشل فوکو) در”تعامل با الگوی معرفتی یک دوره تاریخی”(Context)  و بر پایه علایق اجتماعی و شخصی نویسنده، متاثر از آن دوران در نظر گرفت. از این نگاه می توان از سه منظر تاریخی تنیده شده در هسته های آلبالو، به صداهای پنهان این داستان گوش فرا داد:
زمان جاری داستان و تابوی اخلاقی و دینی
کشاندن زمان به سال های دور در یک متن داستانی گاهی می تواند در عبور آن اثر از بندهای نشر، همپایه حیات آن اثر موثر باشد. داستان “هسته های آلبالو”  اثر زویا پیرزاد نه به خاطر سخن گفتن از ماجرای قتل عام ارامنه و تشبیه هسته های آلبالو به کله های کشته شدگان آن واقعه، بلکه به دلیل گذر از هنجارهای دینی و بیان زیر پوستی تابو های اخلاقی در زمان نشر کتاب، توانسته است از عنصر زمان به سود خود و مخاطبش، بهره گیرد.
زمان جاری در هسته های آلبالو به چند دهه قبل ازانقلاب اسلامی در ایران باز می گردد. ادموند، در ابتدای روایت داستان با این جمله که”خانه ی کودکیم دیوار به دیوار کلیسا و مدرسه بود”؛ و نیز با ایجاد زمینه و فضا درسه صفحه اول داستان، به دوازده سالگی خود باز می گردد. او به همراه خانواده اش در یک شهر ساحلی در شمال ایران، در یک محله ارمنی نشین زندگی می کند و با همکلاس خود طاهره، دختر سرایدار مسلمان مدرسه ی ارامنه رابطه ای دوستانه و عاطفی دارد. طاهره به طور استثناء تنها مسلمان زاده ای است که در مدرسه ارامنه درس می خواند. اگر چه در داستان از چند فرد مسلمان(مادر و پدر طاهره، زن رخت شوی و آقا رضا سلمانی) هم سخن به میان می آید اما این تنها طاهره است که در کنش داستانی جای دارد. نوجوان مسلمان داستان به جز آن که در زبان، ادبیات و درس های ارمنی در مدرسه نمونه است، در آداب و آیین کلیسایی نیز زبانزد مردم ارمنی محل است. با تمهید دوگانگی قومی و دینی برگزیده داستان، مخاطب فرصت می یابد ضمن آشنایی با مناسبات خانوادگی ارامنه ایران، از درون یک خانواده با هویت ارمنی نیز به جامعه مسلط مسلمان بنگرد:

zoya-pirzad 

“اگر پدرم می فهمید به اتاق سرایدارمدرسه رفته ام جنجال می کرد و من و مادرم مجبور می شدیم به یک سخنرانی طولانی و تکراری درباره اختلافات طبقاتی و دینی و قومی گوش کنیم.”
افزون بر این، دیگر رویدادهای داستان، ادموند و طاهره را در مسیری قرار می دهد که از آن طریق به بعضی از حقایق زندگی اطرافیان خود پی می برند. از جمله در سایه روشنای داستان، موضوع یک دلدادگی فراتر از حصار دینی و قومی و اخلاقی خود را نشان می دهد. جدا از حس مبهم عشق و دوستی ادموند نوجوان به طاهره و نیز از عشق پنهان مادر ادموند که از شوهر خود ناراضی است و به مدیر ارمنی مدرسه نظر دارد، به یک عشق ممنوع می رسیم که با طرح آن بنای حادثه در داستان شکل می گیرد. “سیمونیان”، مدیر سخت گیر مدرسه ارامنه که خود زمانی قصد داشت لباس کشیشی بر تن کند، به زن مسلمان، مادر طاهره، دلبسته است. این در حالی است که مادر طاهره که زن زیبایی است، شوهر دارد. ادموند دو بار در وضعیتی مشکوک مادر طاهره و مدیر مدرسه را دیده و اهالی ارمنی محل هم از ماجرای مرد ارمنی با زن مسلمان و از آن ” اتفاق”باخبرند:
“زن سرایدار چی گفته؟”
“اول گریه کرده، بعد گفته خجالت بکش، جای پدرم هستی!
“پدرم و آقای ابراهام جفت دست ها را کوبیدند روی زانوها و قاه قاه خندیدند. پدرم وسط خنده هاش گفت”سیمونیان هنوز هم —“
در این میان پدر طاهره هم که مردی مفلوک و معتاد است به رابطه ی مشکوک همسرش با مدیر مدرسه پی برده و قصد دارد با یک آلت قتاله آن دو را غافلگیر کند.
این ممنوعیت عشقی که در لایه ناروشن داستان وجود دارد، به همراه سطح دیگری از رویداد داستان: گرایش طاهره دختر سرایدار مسلمان به مسیحیت و به فراگیری امور مسیحی و شرکت درآیین کلیسایی می تواند برای خواننده امروز داستان، به قیاس با شرایط دینی و اجتماعی موجود بیانجامد.
 زمان نگارش و زمانه ی بردباری                
زمان چاپ و نشر اول داستان هسته های آلبالو در کتاب ” یک روز مانده به عید پاک”، به سال 1377 باز می گردد. دوره ای که از دو سال قبل با سخنان انتخاباتی محمد خاتمی به دوره تساهل و مدارا و در زمان هشت ساله ریاست جمهوری اش به دوران “گفت و گوی تمدن ها” شهرت یافت. با دقت بر نشانه های داستانی و بازنمایی عناصر غایب متن می توان بردباری دینی و تفاهم انسانی در رفتار آدم های اصلی داستان را ملهم از همین دوره در نظر گرفت. طاهره و ادموند نماینده بارز بیان این مضمون در داستانند. طاهره هنگام خواندن نماز “الله” و در مراسم کلیسایی”صلیب” به گردن می آویزد:” وقت مدرسه و کلیسا صلیب می ندازم ، وقت نماز الله.”
طاهره روزهای یکشنبه همراه مسیحیان ارمنی به کلیسا می رود “و درست مثل خود مادر بزرگ چشم ها را محکم می بست و زانو می زد و صلیب می کشید و همه ی دعاها و سرودهای مذهبی را از حفظ می خواند.” مادر بزرگ ادموند که با مسلمانان میانه خوبی ندارد “بارها گفته بود کارتان به کجا کشیده که دین و ایمان را باید از دختر سرایدار مسلمان یاد بگیرید!” و روزی که وقت بیرون آمدن از کلیسا دید طاهره صلیب کوچکی به گردن دارد، چشم هایش پر اشک شد، پیشانی طاهره را بوسید و دیگر هیچ وقت نشنیدم بگوید “دختر سرایدار مسلمان.”
سوی دیگر این تفاهم و مدارای مهربانانه را ادموند، راوی داستان آشکار می کند. او که مادر طاهره را در دوازده سالگی اش زیباترین زن می داند، دو بار، درست در لحظاتی که صدای اتهام ارتباط پنهانی او با مدیر مدرسه را می شنود، تصویر او را به اسطوره های مقدس مسیحی تشبیه می کند. بار اول زمانی است که پدر طاهره پس از شک به رابطه همسرش با مدیر ارمنی مدرسه او را با کلمات رکیک تحت فشار می گذارد و ادموند از دور صدایش را می شنود:” چادر از سر مادر طاهره پس رفته بود و نور اتاق یک طرف صورتش را روشن می کرد. شبیه عکس فرشته یی بود که یکشنبه ی پیش از کشیش جایزه گرفته بودم.” و بار دوم در اوج داستان، غروب روزی که پدر طاهره با کارد به اتاق مدیر مدرسه که او با همسرش در آن تنهاست، حمله ور می شود. این لحظه ای ست که ادموند از پشت شیشه شاهد ماجرا است:”نور غروب به صورتش می خورد و نیم رخش را واضح دیدم. یاد تصویر حضرت مریم افتادم در محراب کلیسا، مادر طاهره بود. با گوشه چادرش ور می رفت و گریه می کرد.”
با این وجود، این شکیبایی دینی را نمی توان از”الگوی معرفتی” زمانه ی نگارش اثر دور دانست و ورود آن به داستان را تصادفی تلقی کرد. تئوری تعامل با چنان گفتمانی هر چند ناظر بر وسعت تاریخی و فرهنگی گسترده تری است، اما در محدوده های اجتماعی و فرهنگی کوچک تر و در دوره های ناپایدار هم می توان نشانه های حضور آن در متن های ادبی را به دست داد. خاصه که نویسنده چنان متنی، خود تجربه دیاسپورا را در جامعه ای گذرانده که در چند دهه اخیر تعریف قدرت از مرزهای”غیرخودی” همواره رو به گسترش بوده است.
زمان آرمانی و سرزمین مادری
هسته های آلبالو آن گونه که در پی رفت خاطره ها، با تکنیک روایی واقع گرایانه سهل و سر راست می نماید، در بازیابی عناصر غایب و سفید مانده، و گاه متناقض، داستان یک لایه ای و آشکاری نیست. هنگامی که بدانیم نام داستان “هسته های آلبالو” (کله های مردم قتل عام شده ارمنی در حکومت عثمانی) از خرده روایتی ناسازه با کلیت آن اخذ شده آن گاه پرسش های ما درباره این داستان بیشتر خواهد شد.  از این رو تاثیر یک دوره اجتماعی بر شکل گیری متنی مشخص به مفهوم فروکاستن مفاهیم آن به معنایی یکه و یگانه نیست. عنوان داستان بخصوص با گفته ی انتقام جویانه ادموند نسبتی با واقعه محوری و تم مدارا باور داستان ندارد.  ادموند هنگام کمک به مادرش در درآوردن هسته های آلبالو خود می گوید:
“قلاب بافتنی را فرو می کردم توی آلبالو. هسته در می آمد و می افتاد توی کاسه ی زیر دستم. آب قرمز از دستانم می چکید. سردار شجاعی بودم که سربازهای دشمن را با یک ضربه سر نیزه می کشتم و بدن تکه تکه شان را کنار می انداختم . در کتابی که پدرم گاهی می خواند و مادرم تماشای عکس هایش را برای من قدغن کرده بود، عکس عجیبی دیده بودم. عکس تپه یی که با جمجمه ی آدم ها درست شده بود. هنوز مدرسه نمی رفتم. یک بار از پدرم پرسیدم”این چه عکسیه؟” پدرم گفت “سرهای ارمنی هایی که عثمانی ها کشتند.”
در کنار این، به نکته ی دیگری از داستان که به اشارت کودکانه می گذرد می توان دقت کرد و آن ترس ادموند ازکلمه  “گرگ” در قصه مادر بزرگ است. دال گرگ گرچه در ذهن ادموند مدلول حیوانی درنده و ترسناک است، اما در بیان استعاری داستان می توان چنان تصویری را به ” گرگ های خاکستری”  نسبت داد:
“شبی قبل از خواب، مادر بزرگ داشت قصه ی کلاه قرمزی را برایم می خواند. رسید به جایی که گرگ مادر بزرگ کلاه قرمزی را می بلعید و من که هر بار از این صحنه گریه ام می گرفت گفتم، حالا مثلا گرگ مادر بزرگ را نخورد. به گرگ روی جلد کتاب نگاه کردم و کتاب را طوری برداشتم که دستم به عکس گرگ نخورد… شب ها اگر عکس گرگ رو به بالا بود، می ترسیدم و خوابم نمی برد.”
با سطرهای آمده و گزینش مصمم چنان عنوانی، داستان در صدد است نکته ای پنهان در خود را برجسته کند. این نکته می تواند غم نامه ای برآمده از خاطره جمعی یک ملت پراکنده و زخم دیده باشد که هم چنان هویت خود را در زمان آرمانی سکونت در سرزمین مادری از دسته رفته، جست وجو می کند. با این وجود همان گونه که متن ها به متن های پیش از خود متصلند، متن ها وام دار تاریخ و فرهنگ پیش از خود نیز هستند: “باید انشایی می نوشتم که حس ناسیونالیستی معلمم را تشویق کنم. از کلاس سوم دبستان که شروع کرده بودیم به انشاء نوشتن، هرسال وظیفه مان را در قبال میهن مادری شرح می دادیم. در سال های اول جمله هایمان ساده بود و وظایف محدود: زبان مادری را خوب یاد بگیریم، ملیت خود را از یاد نبریم، و در دعاهایمان آزادی وطنمان را از خدا بخواهیم.”

Libellés : , , ,


mardi, avril 26, 2016

فاجعه چرنوبیل؛ فریب مردم برای حفظ قدرت



فریب مردم برای حفظ قدرت

گفتگوی تلفنی آنا لوسیک Ana Lucic با

سوتلانا آلکسیویچ Svetlana Alexievich برنده جایزه نوبل ادبیات؛ 2015

برگردان: عباس شکری

رمان «صداهای چرنوبیل» شگفت‌انگیز است؛ کتابی است به شدت احساساتی. به‌دنبال دست‌یابی به کدام احساس یا تأثیر بر خوانندگان کتاب بوده‌اید؟

بعد از گذشت سال‌ها از واقعه‌ی چرنوبیل و شناخت ما از آن رویداد، اکنون یک راه‌کار وجود دارد؛ آن هم بازگشت به گذشته است، دیروز و پدیده‌ای که دیگر کسی نمی‌خواهد آن را بشنود. اما درواقع، نه تنها این حادثه فراموش شده که هرگز پدیده‌ی چرنوبیل به‌درستی درک و شناخته نشده است.

شایع‌ترین واکنش‌های مردم به کتاب «صداهای چرنوبیل» چه بوده است؟

بیشترین و مهمترین واکنش مردم چنین واگو شده: این کتاب افشاگرانه است: "نمی‌فهم‌ام چگونه چنین چیزی واقعیت داشته، به‌ویژه در میان مردم". این کتاب روایت چرایی و چگونگی انفجار در چرنوبیل نیست، بل‌که دنیای پسا پدیده‌ی چرنوبیل را در چله‌ی کمان دارد، کتاب در مورد واکنش‌های مردم است و زندگی فردی‌شان در کنار فاجعه، کتاب تنها در مورد آسیب‌های طبیعی، انسانی و ژنتیکی‌ای که فاجعه چرنوبیل به بار آورد، نیست؛ بل‌که چگونگی تأثیر فاجعه بر شناخت، وجدان و تجربه‌های فردی و جمعی را با خواننده در میان می‌گذارد.
درحالی‌که رویداد چرنوبیل هراس و شرایط احساساتی جدیدی را رقم زد، اما بعضی از ترس‌ها و احساس‌های قدیمی را هم محو کرد. وحشت از مقام‌های کمونیست با فرار دادن افراد خانواده از خطرهای معمول، دوران فرسایشی جدیدی را آغاز کرد؛ برخی با ماندن در چرنوبیل و وفاداری به حزب کمونیست هشدارهای خطر اشعه اتمی را نزد دیگران کاهش دادند. به این ترتیب، ترس از اشعه اتمی را درونی کردند تا هراس از رهبران تمامیت‌خواه حزب را فروبنشانند. مقام‌های دولتی هم برای فرار از واقعیت و فاجعه‌ی چرنوبیل حاضر بودند کارت‌های بازی حزبی‌شان را زمین بگذارند؛ این رویداد در حالی رخ می‌داد که حزب هنوز هم فاجعه‌ی چرنوبیل را انکار می‌کرد و مقام‌های حزبی را هم از پذیرش واقعیت نهی می‌کرد.
بیشتر مردم از این وجه موضوع چرنوبیل کمتر چیزی می‌دانند. کتاب توانست واکنشی که زمان نوشتن در ذهن من بود را در مردم برانگیزاند: مردم به اندیشیدن در مورد معنای زندگی شخصی و عمومی‌شان پرداختند؛ احساسی که برای دیدگاه جهانی داشتن لازم است را ضرورت زندگی می‌دانستند، احساسی که می‌تواند همه‌ی ما را نجات دهد. چگونه می‌توانیم خود را نجات دهیم؟

برای جمع‌آوری داده‌ها و گفتگو با شاهدها چه مدت صرف کردید؟ نوشتن کتاب چقدر طول کشید؟ چقدر از داده‌های جمع‌آوری شده در کتاب به کار رفته است؟

مضمون کتاب‌های من شامل گواه شاهدها، مدارک جمع‌آوری شده و صدای زندگی واقعی مردم است. به طور معمول دو تا چهار سال طول می‌کشد تا کتابی آماده انتشار کنم، ولی کتاب مزبور حدود ده سال زمان برد. چند ماه اول به همراه ده‌ها روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی بین‌المللی در چرنوبیل بودم. صدها پرسش‌ طرح می‌شد. بعد از چندی متوجه شدم که همه‌ی ما با پدیده‌ای رمزآمیز و به‌کلی ناشناخته مواجه هستیم، در حالی که کوشش می‌کنیم آن را در قد و اندازه‌ی رویدادهای معمولی قالب بزنیم و با واژه‌های عادی آن را توصیف کنیم. ما از اشتباه‌های کمونیست‌ها صحبت می‌کردیم و این که؛ مردم را فریب داده‌اند، به مردم نگفته‌اند که در چنین شرایطی چه باید بکنند، ابزار کافی برای مقابله با فاجعه‌‌ی این چنینی تدارک نشده بود و ... بدیهی است که همه‌ی این مسایل حقیقت محض بودند. البته واکنش‌های ناسیونالیستی و احساسات ضد روسی روزنامه‌نگاران، دولت‌مردان و بخشی از مردم بلاروس و اوکراین هم آتش‌بیار معرکه بودند: چون انفجار در رأکتور اتمی روسیه رخ داده بود. روس‌ها با اشعه هسته‌ای زیست بوم و زندگی ما را آلوده کرده‌اند. اما پرسش‌هایی از این دست برای من سطحی به نظر می‌رسیدند. پاسخ‌های یک‌دست سیاسی یا علمی برای آنچه رخ داده بود، کافی نبود؛ کسی هم تلاشی برای نگاه ژرف‌تر به موضوع نمی‌کرد. به زودی فهمیدم که اگر همین راه را ادامه دهم، می‌توانم کتاب‌هایی بنویسم که دیگر روزنامه‌نگاران؛ کسانی که به ژرفای فاجعه توجهی نداشتند. صدها کتاب مانند آنچه همکاران من منتشر کرده‌اند، در بازار موجود است که ویژگی تأثیرگذاری ندارند. به همین خاطر رویکرد دیگری انتخاب کردم. گفتگو با شاهدهای عینی را شروع کردم؛ با بیش از 500 نفر به گفتگو نشستم که ده سال طول کشید. از آنجا که به ناگاه با یک واقعیت عریان جدیدی مواجه شده بودیم، به دنبال کسانی بودم که به طور جدی از پدیده‌ی چرنوبیل آسیب دیده و تجربه‌ی تلخ آن را با گوشت و پوست حس کرده باشند. می‌خواستم کسانی را پیدا کنم که فاجعه چرنوبیل وادارشان کرده باشد به فکر کردن؛ فکر کردن به این که در واقع چه رخ داده بود. به دنبال آدم‌هایی بودم که می‌خواستند بدانند در جهانی که مدرن‌اش می‌خوانند چه اتفاقی رخ داده که قرار است با همان شیوه‌های قدیمی با آن مواجه شد. به عنوان نمونه، با خلبان هلیکوپترهای نظامی شوروی که در مرز افغانستان و روسیه پرواز کرده بودند، با خلبان‌هایی که همان شب حادثه بر فراز چرنوبیل پرواز کرده بودند صحبت کردم؛ هیچ‌کدام‌شان نمی‌دانستند با ابزاری که در اختیار دارند چه کمکی می‌توانند بکنند. سرگردانی و ندانم‌کاری، سیستم ارتش نظام شوروی بود: آن‌ها فکر می‌کردند هر مشکلی با حضور انبوه سربازان، تجهیزات و فن‌آوری قابل حل است. بنابراین برای رهایی از بحران باید با انرژی زیاد فیزیکی، نیروی اتمی و تجهیزات شیمیایی وارد میدان معامله شد. در واقع هیچ کس نفهمید که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
تا همین روزهای آخر هم مشغول جمع‌آوری اطلاعات بودم. از بیش از 500 مصاحبه، 107 گفتگو را در کتاب آورده‌ام. به گمان‌ام بیست درصد از گفتگوها را به کار گرفته‌ام. دیگر کتاب‌های من هم بر همین سیاق نوشته شده‌اند. یعنی یک‌پنجم گفتگوها تبدیل می‌شود به کتابی قابل انتشار. برای گفتگو با هر نفر چهار یا پنج نوار پر می‌کنم که معادل 100 تا 150 صفحه کاغذ است؛ تعداد نوارها بستگی دارد به سرعت صحبت کردن و گستردگی داستانی که تعریف می‌شود. سرانجام هم بیش از ده صفحه باقی نمی‌ماند.

چگونه تصمیم گرفتید که رمان «صداهای چرنوبیل» را بنویسید؟ فکر و انگیزه‌ی نوشتن چنین رمانی ناشی از چه بود؟

چرنوبیل به ما نشان داد که تمدن مدرن چقدر خطرناک است؛ "مکتب قدرت و زور". چرنوبیل به ما نشان داد که تکیه بر قدرت و اجبار پیش از همه، جامعه را به راهی می‌برد که بن‌بست است. چرنوبیل نشان داد که دیدگاه مدرن و جهانی ما چقدر برای خودمان خطرناک است. فاجعه چرنوبیل به ما نشان داد که چگونه انسان‌های با احساس و بامروت واداشته می‌شوند که پیروی کنند از کارشناسان فن‌آوری نوین. از همان نخستین روزهایی که فاجعه چرنویل مانند اجل معلق بر فراز سر ما به پرواز در آمد – نه تنها در شکل ابرهای رادیواکتیو هسته‌ای – انفجار تنها در نیروگاه اتمی رخ نداد؛ چرنوبیل، دیدگاه جهانی ما را تغییر داد، این رویداد پایه‌هایی که شالوده‌ی شوروی سوسیالیستی بودند را لرزاند؛ نماد اساسی این فروپاشی در جنگ سوسیالیستی شوروی در افغانستان است. جنگ افغانستان، انفجار با قدرتی بود که زندگی ما را تکان داد و فروپاشی نظام را به دنبال داشت. من صدها هزار تظاهرات ضددولتی در بلاروس را به یاد دارم که با حمایت مردم و حتا کودکان برگزار شد. بنابراین می‌خواستم این تجربه‌ی نمونه و بی‌همتا را روایت کنم. بنابراین در بلاروس که هنوز فرهنگ و سنت پدرسالارانه برقرار است، به خاطر ترس از آینده مردم به خیابان‌ها آمدند.

تفاوت قصه‌هایی که از مردم و از مقام‌های رسمی شنیدید و آنچه در رسانه‌ها منتشر شدند، چیست؟

روایت قصه‌ها به کلی با هم تفاوت دارند. ما هماره این شرایط را در بلاروس و کمابیش در روسیه شاهد بوده‌ایم؛ شاهد بودیم که آنچه مقام‌های رسمی می‌گویند با آنچه مردم خود دیده‌اند، متفاوت است. هدف اصلی مقام‌های رسمی چیست؟ آنها مدام در فکر دفاع از خویشتن هستند. آن روزها، مقام‌های تمامیت‌خواه این رویکرد را به وضوح نشان می‌دادند: آن‌ها از هر چیزی وحشت داشتند و از حقیقت می‌ترسیدند. بیشترشان از جریان امور با خبر نبودند. مقام‌های دیکتاتور برای حفظ قدرت تصمیم به فریب مردم گرفتند: به مردم اطمینان دادند که خطری در کار نیست و همه چیز تحت کنترل می‌باشد. با همین فریب؛ کودکان در حیاط فوتبال بازی می‌کردند، در خیابان بستنی می‌خوردند، کم سن‌وسال‌ها میان باغچه‌های شنی بازی می‌کردند و بزرگ سالان کنار ساحل حمام آفتاب می‌گرفتند. اکنون صدهاهزار از همان کودکان و بزرگ‌سالان یا دچار ناتوانی جسمی شده‌اند و یا در دام مرگ اسیر شدند. در مواجهه با فاجعه‌ی رخ داده، مردم خود را تنها احساس می‌کردند. مردم دیدند که حقیقت از آنها پنهان نگه داشته شده است. زوال دامن مردم را چنان گرفته بود که از هیچ‌کس؛ نه دکترها و نه دانشمندان کاری بر نمی‌آمد. موقعیت جدیدی که پیش از این تجربه‌ نکرده بودند. نمونه آتش‌تشان‌ها را در نظر بگیرید؛ آن‌ها خود به ذره‌های اتم تبدیل شده بودند. دکترها برای معاینه و جراحی آن‌ها از هیچ ابزار پرشکی استفاده نمی‌کردند؛ زیرا آنها دردی حس نمی‌کردند. بعدتر، نه تنها آتش‌نشان‌ها که دکترهای جراح هم تن به مرگ تسلیم کردند. جالب است که مأمورین آتش‌نشانی حتا جلیقه‌های مخصوص آتش نشانی هم نداشتند. درواقع چنین لباس‌هایی هیچ‌گاه در مقر آتش‌نشانی نبوده است. سیستم هشدار چنان ضعیف بوده که انگار برای خاموش کردن یک حریق ساده می‌روند. هیچ‌کس آمادگی مواجهه با چنین رویداد خشنی نداشت. کسانی که با آنها صحبت کردم، حقیقت زندگی را برایم شرح دادند. به عنوان نمونه؛ ساکنین خانه‌های یک مجموعه آپارتمانی در شهر پریپیات، پیش از تخلیه مردم از خانه‌ها، مشغول تماشای آتش‌سوزی از بالکن‌های خود بودند. آنها منظره‌ی آتش سوزی را به یاد دارند می‌دانند که زبانه‌های آن چگونه سر به آسمان می‌کشید. آن‌ها با اشک این چشم‌انداز را زیبا توصیف می‌کردند و اضافه می‌کردند که گاه زبانه‌های آتش رنگ خون به خود می‌گرفتند. "چشم‌انداز مقابل ما منظره‌ی مرگ بود. ولی هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم که چهره‌ی مرگ این همه زیبا باشد". آن‌ها حتا از کودکان می‌خواستند که منظره‌ی زیبایی که به وجود آمده است را تحسین کنند. "فرزندم، بیا و زیبایی را تماشا کن. تا پایان عمر این چشم‌انداز زیبا را به یاد خواهی داشت". آن‌ها ستایشگر منظره‌ی مرگ خویش بودند. اینان آموزگار بودند یا مهندس انرژی هسته‌ای. در گفتگوهایم با مردم، بسیاری این صحنه‌ها را برایم بازسازی و تعریف کردند.
یادم هست که دو سال بعد از فاجعه، خلبان هلیکوپتری به من تلفن زد: "خواهش می‌کنم بی‌درنگ به دیدن من بیایید. زمان زیادی ندارم. می‌خواهم دانسته‌هایم را برای‌تان تعریف کنم". هنگامی که قصه‌هایش را برایم تعریف می‌کرد، مردی محکوم به مرگ بود. او گفت: "جای بسی شادی است که آمدید. می‌خواهم از آنچه تجربه کرده‌ام بگویم. خواهش می‌کنم همه را بنویسید. ما به‌کلی متوجه نشدیم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و حتا امروز هم بسیاری نمی‌دانند که چه زوالی دامنگیرشان شده. هماره می‌خواستم برای ثبت در تاریخ و آشنایی کسانی که حتا تا اکنون هم متوجه فاجعه نشده‌اند، تجربه‌هایم را بنویسم. به همین خاطر هم مهم است که هرآنچه می‌گویم ضبط کنید؛ تاریخ واقعی چرنوبیل را، تاریخ حقیقی که هنوز هم رمزآمیز مانده است را ضبط کنید.

شما نویسنده‌ی اهل بلاروس هستید که در پاریس زندگی می‌کنید. خود را متعلق به جهان ادبی کشوری معین می‌دانید یا مستقل از هر کشوری به ادبیات می‌پردازید؟

می‌توانم بگویم من نویسنده‌ای مستقل هستم. نمی‌توانم خود را نویسنده‌ی شوروی تبار بخوانم و حتا روسی. منظورم از شوروی قلمرو امپراتوری اتحاد جماهیر سوسیالیستی سابق است که آرمان‌شهر بسیاری از مردم شده بود. البته خودم را نویسنده‌ی اهل بلاروس هم نمی‌دانم. من نویسنده‌ی دوره‌ی خودم هستم، دوره‌ی آرمان‌شهر شوروی و در همه‌ی کتاب‌هایم آرمان‌شهر شوروی سابق محور اصلی است. زندگی من در پاریس هم موقت است. به خاطر دشواری‌های سیاسی اکنون در پاریس زندگی می‌کنم؛ شرایط سیاسی در بلاروس و مخالفت من با رویکرد مقام‌های کنونی، موجب شده که خانه و کاشانه‌ام را ترک کنم. کتاب‌های من در بسیاری از کشورها منتشر شده‌اند، اما هنوز در بلاروس اجازه انتشار ندارند. ده سال است که لوکاشنکو اریکه قدرت در بلاروس را در اختیار دارد و اجازه انتشار کتاب‌های من صادر نشده است. البته من به نوشتن در مورد کوچک‌مردی که مخالف آرمان‌شهر بزرگ بود ادامه خواهم داد؛ خواهم نوشت که چگونه آرمان شهر ناپدید شد و چه تأثیری بر زندگی مردم عادی داشت.

کتاب‌های شما آمیزه‌ای است از گفتمان‌ها و تکنیک‌‌های رمان نویسی. به نظر می‌رسد که ژانر جدیدی باشد. نویسنده‌ای را می‌شناسید که پیش از شما با همین سبک نوشته باشد؟

ریشه‌های سنتی نوشتن با این سبک را می‌توان در ادبیات شفاهی جستجو کرد که زندگی واقعی و تخیلی را شفاهی روایت می‌کند. براین اساس ادبیاتی که مبتنی باشد بر گفته‌های شفاهی مردم، پیش از من در ادبیات روسیه موجود بوده است. کتاب‌های دانیل گرانین و آلِس آدامویچ در مورد لنینگراد نمونه‌ی مشخص آن هستند یا رمان (من از روستای آتشین آمدم I Came from the Fiery Village). این کتاب‌ها الهام‌بخش من بوده‌اند تا این سبک را برای نوشتن انتخاب کنم. چنین دریافته‌ام که زندگی از زاویه‌های گوناگون باید دیده شود؛ یک رویداد تنها یک تفسیر ندارد، بل‌که بستری است با رؤیاهای بسیار. بستری که نه تخیل و نه مدارک مستند به تنهایی پاسخگوی گونه‌گونگی آن نیستند. به همین سبب خود را مجبور به یافتن راهبرد روایی دیگری غیر از آنچه معمول است می‌دانستم. تصمیم گرفتم صداهای (روایت‌های) عادی مردم کوچه و بازار را جمع‌آوری کنم. دست‌مایه‌ای که پیرامون من پراکنده است را باید جمع‌آوری کنم. هر کس روایت خود از یک واقعه را داشت. با جمع‌آوری و طبقه‌بندی این روایت‌ها می‌شود تصویری چندگانه از رویدادی ساده ساخت. پنج کتابم را به همین روش نوشتم. قهرمانان، احساسات و رویدادهای کتاب‌های من، واقعی هستند. هر کس بیش از صد صفحه قصه‌سرایی کرده. اما از هر کدام‌شان بیشتر از پنج صفحه به کار نرفته؛ گاهی هم تنها نیم صفحه. پرسش‌های بسیاری مطرح کردم و بهترین بخش‌های روایت شده را انتخاب می‌کردم. بعداز آن بخش‌های انتخاب شده را وارد کتاب می‌کردم که رمان جدیدی سامان بگیرد. نقش من تنها شنیدن صدای مردم یا بهتر بگویم استراق سمع در خیابان نیست، من هم ناظر بر روایت‌ها هستم و هم اندیشمند. برای کسی که از بیرون به این قضیه نگاه می‌کند، فرایند بسیار ساده‌ای به نظر می‌آید: مردم تنها قصه‌های خود را تعریف کرده‌اند. اما مهم این است که چه پرسشی از آنها می‌شود، چه شنیده می‌شود و چگونه از میان هزاران صفحه روایت بهترین بخش انتخاب می‌شود. فکر می‌کنم برای بازتاب همه‌جانبه‌ی گستره‌ی زندگی؛ بدون اسناد مستند و گواه شاهد‌ها، تصویری که ارائه می‌شود، کامل نیست.

در پساگفتار کتاب ذکر کرده‌اید: "احساس می‌کردم برای آینده می‌نویسم". چه توضیحی برای توصیف بیشتر این جمله دارید.

طی ده سال، بارها منطقه‌ی چرنوبیل را دیدم، در این دیدارها، احساس می‌کردم در حال ضبط آینده هستم. تکرار روایت‌ها برایم ترجیع‌بند شعر چرنوبیل شده بود. "هرگز چیزی مانند این ندیده‌ام. در این مورد هیچ متنی در جایی نخوانده‌ام. در هیچ فیلمی مانندش را ندیدم. از کسی نشنیدم که این موضوع را به وضوح توضیح داده باشد". چرنوبیل آفرینشگر احساس جدیدی بود مانند ترس از عشق؛ مردم برای بچه‌دار شدن هراس داشتند؛ احساس مسئولیت جدیدی خلق شده بود؛ پرسش‌های نویی پرسیده می‌شدند. نمونه آن: اگر بچه‌مان با ناهنجاری متولد شود؟ چگونه می‌توان مفهوم دوران فروپاشی ذرات اتم که بین 300 تا صدهزار سال طول می‌کشد را درک کنیم؟ چنین پرسش‌هایی به طور کلی دیدگاه متفاوتی از زندگی را پیش روی شما می‌گذارد. می‌توانید احساس فردی که باید روستا یا شهر زادگاهش را ترک کند (در حالی که همه می‌دانستند او دیگر بازنمی‌گردد) اما خانه‌ی او پا برجا خواهد بود را تصور کنید؟ به‌کلی احساس جدیدی برای مردم بود. نمونه دیگری می‌آورم؛ مشکل آلودگی روستاها را تصور کنید؛ دفن زباله‌های آلوده‌ی اتمی چگونه باید باشد؟ نخست مردم را تخلیه می‌کنند، مردم با حسرت اطراف خانه‌شان را نگاه می‌کنند که همه‌ی هستی‌شان در آن است، دور خانه خندقی عمیق می‌کنند، همه‌ی حیوانات اهلی را می‌کشند و می‌سوزانند. به این ترتیب است که مردم با ناله و زاری برای حیوانات، خانه و سرزمین‌شان فغان می‌کنند. اکنون، زمانی که شما به آنجا می‌روید، غیراز قبرستان قدیمی تنها چیزی که مشاهده می‌کنید تلی از خانه‌های ویران است با حیوانات و وسایل مدفون شده در آن. این موقعیت، احساس سورئالی در شما برمی‌انگیزاند که همه‌ی آنچه می‌بینی، متعلق است به دوران و عصر دیگری.

انتظار دارید که کتاب‌های‌تان در آمریکا با چه استقبالی روبرو شود؟

آمریکا کشوری است قابل توجه. اما پس از حادثه‌ی یازده سپتامبر 2001، احساس می‌کنم که سرزمین دیگری شده است. آمریکا اکنون می‌داند که جهان چقدر شکننده است و مردم چگونه وابسته به هم هستند. حالا مردم آمریکا هم می‌دانند که اگر رأکتور اتمی در آمریکا منفجر شود، ممکن است کسانی در گوشه‌ی دیگر دنیا را بکشد. گمان می‌کنم که آمریکای پس از یازده سپتامبر احترام بیشتری برای کتاب من قائل است تا پیش از آن. فکر می‌کنم کسانی در آمریکا یافت می‌شوند که تجربه‌های من برای‌شان مهم باشد. در دنیای مدرن، انکار تجربه‌ی دردآور دیگران خطرناک است. می‌توان روسیه و بلاروس را تمدن رنج و درد و زوال توصیف کرد. بسیاری اوقات غربی‌ها با غرور از گرفتاری‌های روسیه سخن می‌گویند. هماره در روسیه چیزی نادرست است و بر پاشنه‌ی اصلی خود نمی‌چرخد. اما اگر به واقعیت‌های زمانه نظری بیفکنیم، اکنون سراسر کره‌ی خاکی در خطر است. ترس بخش بزرگی از زندگی ما است؛ حتا بیش از عشق. بنابراین، تجربه‌ی روسیه از درد و محنت و رنج، با ارزش است.به این ترتیب، شجاعت ضرورت زندگی ما است در عصر حاضر؛ امیدوارم که به اندازه‌ی کافی شجاعت داشته باشیم.

سپاسگزارم که وقت گذاشتید و پاسخ پرسش‌های مرا دادید.


(شهروند/ کانادا)

Libellés : , ,


lundi, avril 25, 2016

چهار قرن بعد از مرگ شکسپیر و سروانتس

میگل د سروانتس و ویلیام شکسپیر ۴۰۰ سال پیش به فاصله یک روز درگذشتند. هر یک در زبان و سنت ادبی خود بزرگان بی همتایی تلقی می شوند. اما تمایز فاحش در ابعاد مراسم چهارصدمین سال درگذشت این دو، چه در کشورهای خود و چه در سراسر جهان، باعث شده برخی از هواداران خالق دن کیشوت از این تفاوت گلایه کنند.
در بزرگداشت ادیب بریتانیایی برنامه های گسترده ای ترتیب داده شده و "جهان به صحنه ای از یادواره هنری شکسپیر" بدل شده است. ولی بزرگداشت ادیب اسپانیایی درحد "جلسات و برنامه های ادبی و تحلیلی" محدود مانده است.

آیا انصاف است که شکسپیر سروانتس را تحت‌الشعاع قرار دهد؟

 میگل د سروانتس و ویلیام شکسپیر ۴۰۰ سال پیش به فاصله یک روز درگذشتند. هر یک در زبان و سنت ادبی خود بزرگان بی همتایی تلقی می شوند. اما تمایز فاحش در ابعاد مراسم چهارصدمین سال درگذشت این دو، چه در کشورهای خود و چه در سراسر جهان، باعث شده برخی از هواداران خالق دن کیشوت از این تفاوت گلایه کنند.

در بزرگداشت ادیب بریتانیایی برنامه های گسترده ای ترتیب داده شده و "جهان به صحنه ای از یادواره هنری شکسپیر" بدل شده است. ولی بزرگداشت ادیب اسپانیایی درحد "جلسات و برنامه های ادبی و تحلیلی" محدود مانده است.
برنامه هایی که برای بزرگداشت شکسپیر تدارک دیده شده قرار است نیم میلیارد بیننده داشته باشند. بخشی از آن تحت عنوان "راهپیمایی کامل" شامل ۳۷ فیلم کوتاه از اجرای تمامی نمایشنامه های شکسپیر در روزهای اخیر به نمایش درآمد. اما مجموعه برنامه هایی که دولت اسپانیا برای بزرگداشت سروانتش ترتیب داده بسیار محدودتر و بخش اعظم آن برگزاری کنفرانس و نمایشگاه در موزه ها و کتابخانه های آن کشور است.
این باعث شد برخی از چهره های مهم ادبیات و فرهنگ اسپانیا به صراحت اعتراض خود را بیان کنند.
پس از انتشار نامه دیوید کامرون٬ نخست وزیر بریتانیا در بسیاری از روزنامه های مهم سراسر جهان که برنامه های گسترده برای بزرگداشت شکسپیر را اعلام کرد، داریو ویانوئوا٬ مدیر آکادمی سلطنتی اسپانیا گفت:"برای آماده کردن خود برای این مناسبت ۴۰۰ سال وقت داشتیم."
او افزود: "برنامه های مختصری تدارک دیده شده ولی شخصیت سروانتس لایق اقدامات گسترده تری از سوی نهادهای عالی رتبه کشور است."
وزارت فرهنگ اسپانیا اذعان دارد که برنامه های مربوط به این مناسبت هنوز تکمیل نشده اند و برخی از برنامه ها ممکن است در سال ۲۰۱۷ آماده شوند.
اما آندرس تراپییو، داستان نویس اسپانیایی، معتقد است تفاوت در ابعاد بزرگداشت تا حد زیادی به خود این دو نویسنده و شناخت مردم از آنها ارتباط دارد. او می گوید:"دولت می توانست برنامه های گسترده تری برای بزرگداشت سروانتس ترتیب دهد ولی حقیقت این است که شکسپیر محبوبتر است."

بزرگداشت سروانتس، نویسنده نخستین رمان اروپا

فرناندو دل پسو برنده جایزه سروانتس شد



مقایسه سروانتس با شکسپیر
موسسه سروانتس می گوید دن کیشوت به ۱۴۰ زبان ترجمه شده است. شورای بریتانیا می گوید آثار شکسپیر به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه شده اند.
نمایشنامه های شکسپیر دستمایه اصلی بیش از ۱۰۰۰ فیلمنامه سینمایی بوده اند. حدود ۵۰ فیلم بلند به زبان های مختلف از داستان دن کیشوت ساخته شده است.
فیلم های سینمایی معتبری که براساس آثار شکسپیر ساخته شده عبارتند از نسخه های سینمایی هملت به کارگردانی کنت برانا و لارنس اولیویه و رومئو و ژولیت به کارگردانی باز لورمن.
فیلم های سینمایی خارجی موفقی که بر اساس دن کیشوت ساخته شده اند بسیار نادرند. اورسن ولز و تری گیلیام نتوانستند پروژه های سینمایی خود براساس این داستان را تکمیل کنند.
مردی از لامانچا (براساس دن کیشوت) و وست ساید استوری ( براساس رومئو و ژولیت) مشهورترین موزیکال هایی است که با الهام از آثار این دو نویسنده تهیه شده اند.
__________________________________________________________
یک نظرسنجی در سال ۲۰۱۵ نشان داد که فقط ۲۰ درصد از اسپانیایی های بالغ داستان دن کیشوت را بطور کامل خوانده اند و فقط نیمی از این تعداد ادعا کردند که نام شخصیت اصلی داستان "آلونسو کیخانو" را می شناسند.
آندرس تراپییو می افزاید: "آثار نمایشی او (شکسپیر) روی صحنه ۲ تا ۳ ساعت طول می کشند و خدا می داند چند فیلم براساس آن ساخته شده است. سروانتس آثار متعددی دارد ولی مهمترین آنها دن کیشوت، هزار و صد صفحه است و هزاران پانویس دارد."
تراپییو می گوید دشواری های خواندن این اثر سروانتس، که به اعتقاد بسیاری اولین داستان مدرن اروپایی است، همچون یوغی بر گردن اسپانیایی های معاصر سنگینی می کند و خیلی از آنها سروانتس را با تجربه فرهنگی منفی مرتبط می دانند.
"همه می گویند اهمیت دن کیشوت را درک می کنند اما یک احساس کلافگی ملی وجود دارد که نمی توانند این کتاب را به راحتی بخوانند. مردم دچار نوعی عقده می شوند. هر چند سال یکبار عزم خود را جزم کرده و شروع می کنند به خواندن کتاب. ولی وقتی به داستان آسیاب های بادی می رسند، که حوالی صفحه ۵۰ کتاب است، خواندن را رها می کنند."
این بخش از کتاب صحنه ای را توصیف می کند که دن کیشوت، یک نجیب زاده کم استطاعت که تصور می کند شوالیه ای حادثه جوست، آسیاب های بادی را غول های عظیم الجثه ای می بیند و سوار بر اسب نحیفش به نام روسینانته به جنگ آنها می رود.
این حقیقت که ترجمه داستان دن کیشوت به زبان اسپانیایی معاصر توسط آندرس تراپییو در اولین انتشارش ۳۰ هزار نسخه فروش داشت، به خوبی نشان می دهد که اسپانیایی ها چقدر به شناخت این داستان علاقمند هستند و در عین حال خواندن متن اصلی تا چه حد برایشان دشوار است.

 نمایشنامه های شکسپیر دستمایه اصلی بیش از ۱۰۰۰ فیلمنامه سینمایی بوده اند 
 
در عین حال فیلم هایی که به زبان انگلیسی براساس و با اقتباس از آثار شکسپیر ساخته شده او را به شکل گسترده ای در اسپانیا معرفی کرده اند.
خوزه ریواس، مهندس کامپیوتر ۲۵ ساله و اهل مادرید می گوید وقتی به شکسپیر فکر می کند اولین چیزی که به ذهن او می آید " کنت برانا" است و بعد فهرستی از آثار شکسپیر، از "هنری پنجم" تا "هیاهوی بسیار برای هیچ" را یادآوری می کند که همه آنها را به خاطر فیلم های سینمایی شناخته است.
در مقابل او هیچگاه آثار سروانتس را نخوانده و حتی نمی داند که امسال بزرگداشت چهارصدمین سالمرگ غول ادبیات اسپانیایی است.
لوپه استوز داستان نویس کودکان می گوید:"برداشت من این است که در بریتانیا واقعا شکسپیر را تحسین می کنند ولی در اسپانیا سروانتس تقریبا فراموش شده است."
وقتی او در دوران مدرسه داستان دن کیشوت را خواند از طنز آن متعجب شد."نمی توانستم باور کنم که چنین چیزی در آن دوران نوشته شده است. ولی روش برخورد ما با سروانتس، به عنوان مثال در فیلم های سینمایی و آثار تلویزیونی، خیلی خشک و عتیقه است. به عبارتی می توان گفت که نسل معاصر درک نادرستی از سروانتس دارد. امیدوارم روش جدیدی برای لذت بردن خردسالان از آثار سروانتس پیدا شود."
مسئول برنامه ریزی های مربوط به بزرگداشت چهارصدمین سالمرگ میگل د سروانتس معتقد است بخش زیادی از این انتقادها منصفانه نیست.
خولیو کرسپو٬ مدیر موسسه سروانتس در لندن می گوید: "هدف از یک چنین مناسبتی چیست؟ مهمترین موضوع ترویج آثار نویسنده و رساندن آن به مخاطبان معمولی است و نه سر و صدا به پا کردن. می توان پول هنگفتی را صرف برنامه هایی کرد که ظاهرا بسیار جذاب و تاثیر گذارند ولی مضمون جدی ندارند."
او به خوبی تشابه این دو نویسنده بزرگ را توضیح می دهد. دقیقا به این خاطر که تخمین زده می شود هر دو در روز ۲۳ آوریل درگذشته اند این روز به به عنوان روز جهانی کتاب تعیین شده و آثار هر دو به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه شده است.
"آنها نویسندگان متفاوتی بودند و هر یک شیوه خاص خود را داشتند ولی هر دو یکسان سطح زبان و فرهنگی را که به آن تعلق داشتند، ارتقا دادند."
آندرس تراپییو، از مریدان سروانتس، در عین حال به شکسپیر علاقه وافری دارد.




"هملت نمایشنامه مورد علاقه من است، ولی حتی در برخی از آثار ضعیف تر شکسپیر هم فرازهای خارق العاده ای وجود دارد. به عنوان مثال، از نظر من رومئو و ژولیت اثر چندان عالی نیست ولی صحنه خداحافظی بین عاشق و معشوق کیفیت بی نظیری دارد."
تراپییو معتقد است خصیصه دراماتیک آثار شکسپیر به آن حال و هوای مدرن تری داده و به همین دلیل ساختن آثار سینمایی براساس آنها ساده تر است.
"اما در مقابل دن کیشوت در واقع مجموعه ای از حکایت های کوتاه است و به سختی می توان آن را به زبان سینمایی ترجمه کرد. تمام فیلم هایی که در مورد دن کیشوت ساخته شده سعی کردند خنده دار باشند ولی همه عقیم ماندند."

دن کیشوت در صد کلمه

آلونسو کیخانو مرد سالخورده‌ای است علاقمند به داستان‌های شوالیه‌ای که تصمیم می‌گیرد یک شوالیه حادثه‌جو شود و سوار بر اسب پیر خود به جستجوی ماجرا می‌رود. خود را دن کیشوت لامانچا، دختر دهقانی به نام دولسینا را معشوقش و یک روستایی به نام سانچو پانزا را آجودان نجیب‌زاده‌اش تصور می کند. واقع‌گرایی پانزا با خیالپردازی های دن کیشوت به شدت در تضاد است ولی او نیز باور می‌کند حاکم یک جزیره است. در بخش دوم کتاب دن کیشوت تحت تاثیر موفقیت بخش اول داستان به یک شخصیت ادبی معروف بدل شده و با مشکلات جدیدی دست و پنجه نرم می‌کند.

چهارصد سال بعد از مرگ، لندن رنگ شکسپیر گرفت





 
باراک اوباما از سالن تئاتر گلوب لندن که مرکز نمایش آثار شکسپیر است دیدار کرد

امروز مراسم چهارصدمین سالمرگ ویلیام شکسپیر، نمایشنامه‌نویس مشهور در سراسر بریتانیا برگزار می‌شود.
او ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ میلادی در زادگاهش استرتفورد درگذشت.
باراک اوباما، رییس‌جمهوری آمریکا که مهمان نخست‌وزیر بریتانیاست، امروز به سالن نمایش شکسپیر به نام تئاتر گلوب رفت.
در سراسر بریتانیا نمایشنامه‌های ویلیام شکسپیر اجرا می‌شود از جمله یک نمایش زنده با اجرای جودی دنچ، هلن میرن و دیوید تننت که بی‌بی‌سی به طور زنده پخش می‌کند.
بخشی از مراسم گرامیداشت شکسپیر شامل نمایش‌های خیابانی است و فیلم‌هایی که با استناد به نمایشنامه‌های او ساخته شده روی پرده می‌رود.


 
بازیگران تئاتر گلوب بخشی از هملت را برای آقای اوباما اجرا کردند

در تهران هم مراسمی در تماشاخانه‌ "تئاتر مستقل تهران" برگزار می‌شود همان‌طور که در تاجیکستان و افغانستان هم با اجرای چند نمایش از او، مراسم چهارصدمین سالمرگش گرامی داشته شده است.
+ بیشتر بخوانید: چهارصدمین سالمرگ شکسپیر و نمایش هملت در کابل
+ بیشتر بخوانید: هنرمندان گلوب تئاتر در تاجیکستان
از چندی پیش هنرمندان تئاتر گلوب لندن سفرشان را با هواپیما، قطار، قایق و اتوبوس به کشورهای مختلف جهان شروع کرده‌اند تا "هملت" را در این کشورها روی صحنه ببرند. تاجیکستان یکصد و چهل و یکمین کشور میزبان این نمایش بود و افغانستان صد و پنجاه و هشتمین.

درباره شکسپیر

  • متولد ۱۵۶۴ میلادی و اولین نمایشنامه ثبت شده در سال ۱۵۹۲
  • نوشتن ۳۸ نمایشنامه کامل از جمله رومئو و ژولیت، رؤیای نیمه شب تابستان، شاه لیر، هملت و مکبث
  • بیش از ۴۲۰ فیلم ساخته شده بر اساس کارهای او، بیش از ۷۵ برداشت از هملت و بیش از ۵۰ برداشت از رومئو و جولیت
  • بازیگری تئاتر و شراکت در مالکیت تئاتر گلوب
  • مرگ در سن ۵۲ سالگی در ۲۳ آوریل ۱۶۱۶





 
از چپ، هلن میرن، بندیکت کامبربچ و گریگوری پورتر نمایش هملت را زنده برای پرنس چارلز ولیعهد بریتانیا اجرا می‌کنند

 «شکسپیر در ۱۰ پرده»؛ چهارصدمین سالگرد نمایشنامه نویس شهیر انگلیسی

«شکسپیر در ۱۰ پرده» نام نمایشگاهی است که کتابخانه بریتیش لندن به مناسبت چهارصدمین سالگرد درگذشت نویسنده آثاری مانند اُتللو، مکبث و هملت برگزار کرده است.
این نمایشگاه دربرگیرنده بیش از ۲۰۰ قطعه نایاب است. در این میان می توان به نخستین نسخه چاپی هملت در سال ۱۶۰۳ و یا جمجمه ای که ویکتور هوگو به سارا برنادت، بازیگر نقش هملت، هدیه داده بود اشاره کرد.
زوئه ویلکاکس، مدیر اجرایی نمایشگاه می گوید: «نمایشگاه تنها درباره شکسپیر و یا مشهورترین آثارش نیست. این نمایشگاه در بر گیرنده ۱۰ اثر مهم او و باز آفرینی مدام آنها در خلال قرنهای گذشته است.»
شکسپیر در دوران زندگیش نتوانست بازی بازیگران زن را در نقش شخصیتهای آثارش ببیند. با اینحال نمایشگاه در بر گیرنده لباس بازیگران زنی مانند سارا سیدون و الن تری است که به ترتیب در قرنهای ۱۸ و ۱۹ میلادی در نمایشهای او نقش آفرینی کردند.
در این نمایشگاه همچنین تابلوی نقاشی از ایرا آلدریج، نخستین بازیگر سیاه پوست آمریکایی که در سال ۱۸۲۵ در نمایشنامه اُتللو بازی کرد، وجود دارد.
با وجود حضور اشیاء فراوان در این نمایشگاه، هنوز به طور قطع درباره چهره شکسپیر اتفاق نظر خاصی وجود ندارد. در بخشهای مختلف نمایشگاه می توان چهرهای متفاوتی از وی دید.
این نمایشگاه از پانزدهم آوریل تا ششم سپتامبر سال جاری بر پاست.

Libellés : , , ,


mercredi, avril 13, 2016

«معلم فداکار» چقدر حقوق می‌گرفت؟

دهه شصتی بود؛ آن هم 67. در روستای «چاه نلی» به دنیا آمد؛ 300 متری قتلگاهش. با آن شرایط و امکانات، درس خواند تا برای خودش کسی شود. درسش را خواند و به روستا برگشت. حالا دیگر برای خودش کسی شده بود؛ حمیدرضا گنگو زهی، معلم مقطع ابتدایی روستای نوکجو.
همکار حمیدرضا می‌گوید «دیر رسیدیم». این نقطه هر چقدر که آدم فکرش را بکند، دور است. خیلی دور. اهالی اینجا از همه چیز و همه کس دورند. آنها در نقطه «صفر» زندگی می‌کنند؛ «صفر مرزی». این روستاها تابع بخش «روتک» هستند و «روتک» تابع شهرستان «خاش»؛ صدها کیلومتر دورتر از اولین جایی که کمترین امکانات را دارد.
عبدالغفور شهنوازی، انگار که صد بار آن حادثه را برای کسی تعریف کرده باشد، با جملاتی دقیق و پشت سر هم تعریف می‌کند: «15 فروردین بود. چهاردهم شب، باران شدیدی آمد. صبح هم طوفان بود و گردباد. زنگ تفریح با حمیدرضا در حیاط مدرسه مراقب بچه‌ها بودیم. دیوار خشت و گلی و مدرسه، نم کشیده بود و داشت می‌ریخت. حمیدرضا متوجه شد. بچه‌ها کنار دیوار داشتند بازی می‌کردند. داد زدیم. صدا به صدا نمی‌رسید. دویدیم به سمتشان. همین که با حمیدرضا بچه‌ها را کشیدیم کنار، دیوار ریخت. حمیدرضا ماند زیر آوار و سرش ضربه خورد. من نجات پیدا کردم و فقط پای چپم شکست».
از آنجا، با پای شکسته، حمیدرضا را سوار ماشین خودش کرده و تا می‌توانسته پای سالم را روی گاز فشار داده تا بلکه برسند: «بچه‌های سپاه و نیروی انتظامی، راه را برایمان باز کردند. با سرعت می‌آمدیم. دو ساعت طول کشید تا به آمبولانس رسیدیم. اما خیلی دیر شده بود. حمیدرضا به بیمارستان نرسید».
شاید اگر می‌شد همان زمان حادثه تماس گرفت، حمیدرضا زنده می‌ماند اما «اینجا صفر مرزی است. موبایل آنتن نمی‌دهد. منطقه ما محروم است. یک آمبولانس هم نداریم».
باقی ماجرا را برادر همسر حمیدرضا تعریف می‌کند؛ عطاءالله: «ساعت 11 بود که همکارش تماس گرفت و خبر داد که این اتفاق افتاده است».
حالا همسر 25 ساله حمیدرضا مانده و 2 یادگار؛ «یسنا» و «عسل». دایی بچه‌ها می‌گوید: «یسنا 2 ساله است و عسل 4 ساله. یسنا مشکل قلبی دارد. خدابیامرز دار و ندارش را خرج این بچه می‌کرد.»
«معلم فداکار» امروز و «معلم خرید خدمتی» دیروز، به گفته برادر همسرش «حدود شهریور بود که ضمن خدمت استخدام شد. در این 7 ماه هم مزه حقوقش را نچشید. ماهی 450 هزار تومان بود که نداده بودند. با یک بچه مریض، سخت بود برایش. تنها شانسی که داشت این بود که بیمه شده بود».
پیام‌ها و خبرها و توییت‌ها و تقدیرها همچنان سرازیر است. 20:30 هم خبر حادثه را با تصویر حمیدرضا گنگو زهی و موسیقی پس‌زمینه خیلی غمناک پخش کرد. اما آنچه از جلوی چشم آدم تکان نمی‌خورد، واقعیت‌های تلخ دیگری است. اینکه دیوارهای خشت و گلی مدرسه‌هایی در نقاط صفر مرزی هنوز در کمین زنگ‌های تفریحند. اینکه آمبولانس‌ها و امکانات اولیه‌ای باید باشد که نیست. اینکه کلی اپراتور تلفن همراه داریم با جوایز رنگارنگ و پیامک‌های گاه و بیگاه الکی که سهم مردم این نواحی از این همه درآمد و جایزه، یک آنتن ضعیف و ناقابل برای مواقع ضروری نیست. اینکه یک معلم جوان که امروز در اوج سن عشق و حالش زیر خروارها خاک خوابید و سه نفر را برای همیشه منتظر گذاشت تا دو پدر و مادر، داغدار نشوند، قرار بود فقط ماهی 450 هزار تومان حقوق بگیرد! و دو واقعیت چشم‌به‌راه کوچک نیز باقی است: «یسنا» و «عسل».
دو روز پیش، دانش‌آموزان مدرسه روستای نوکجو با معلمشان خداحافظی کردند و هرگز فراموش نمی‌کنند مشق آن روز را که «گردباد شد، دیوار ریخت، آن مرد زیر آوار ماند، آن مرد تمام شد».
ایسنا - حسام‌الدین قاموس مقدم

Libellés : , ,


mardi, avril 12, 2016

«خیزش شبانه» در فرانسه؛ درخواست مجوز برای ادامه تجمع

برگزارکنندگان تجمعات «خیزش شبانه» در فرانسه در نظر دارند دوشنبه شب نیز در میدان جمهوری پاریس دست به تجمع بزنند و در همین راستا درخواست مجوز جدیدی را تسلیم مقامات پلیس کرده اند.
این در حالی است که با به پایان رسیدن مهلت مجوز قبلی این تجمعات، در سحرگاه روز دوشنبه و برغم حضور صدها معترض، ماموران پلیس و شهرداری دست به تخلیه و پاکسازی میدان جمهوری پاریس زدند.

تجمعات «خیزش شبانه» به جز پاریس در دهها شهر دیگر فرانسه نیز برگزار می شود و اکثر شرکت کنندگان این تجمعات را دانشجویان و فارغ التحصیلان جوان تشکیل می دهند.
یکی از شرکت کنندگان در این تجمعات می گوید: «کارگزار معاملات ملکی هستم. بعد از کار و در بین دو قرار ملاقات و به محض اینکه بتوانم به اینجا می آیم.»
یکی دیگر از شرکت کنندگان می گوید: «نمی دانم دقیقا مشکل کجاست. فارغ التحصیلی جوان هستم، کار پیدا کردن دشوار است. مهندس زیست شناسی هستم ولی مجبورم بدون اینکه در زمینه تحصیلم کار کرده باشم به کار دیگری بپردازم. می گویند مسیر درست را طی کنید اما نتیجه نمی دهد. یک جای کار ایراد دارد.»
مانوئل والس، نخست وزیر فرانسه قرار است روز دوشنبه با مسئولان هشت تشکل دانش آموزی و دانشجویی در مورد خواسته های آنان گفتگو کند.
تجمعات «خیزش شبانه» از روز ۳۱ مارس و در اعتراض به لایحه اصلاح قانون کار آغاز شد اما بتدریج خواسته های اجتماعی و سیاسی بیشتری در این گردهمایی ها مطرح شد.
View image on Twitter

Libellés : ,


mercredi, avril 06, 2016

دانلود متن کامل ترجمه‌ی فارسی «انسان‌ها در عصر ظلمت»،

This page is powered by Blogger. Isn't yours?