چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: août 2016

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, août 27, 2016

نقد فیلم «مسافر» کیارستمی


فیلم مسافر در  سال  1353 و مربوط به پیش از انقلاب است. کیارستمی سناریوی فیلم را براساس داستانی از حسن رفیعی نوشته است. به علت دسترسی نداشتن به داستان اولیه، میزان تغییراتی که کیارستمی به داستان اولیه داده در فیلم نامشخص است. 
فیلم با بازی فوتبال پسربچه ها در کوچه های ملایرآغاز می شود. قاسم بیشتر از بقیه بچه ها عاشق فوتبال است و برای همین دیر به سر کلاس می رسد. او با خواندن خبری در مجله به فکر رفتن به تهران و استودیوم امجدیه برای دیدن مسابقه فوتبال می افتد و همه این کارها به پول نیاز دارد و مخارج  بلیط سفر را بایستی تهیه کرد. یادمان نرود که همین پیشآمدهای زندگی ساده در سینمای کیارستمی از ابتدا با شوخی و گگ های زیادی همراه بوده است.
از «سفر» بیضایی تا «مسافر» کیارستمی
فیلم کوتاه «سفر» ساخته سال 1351 اثر بهرام بیضایی فیلمی نمادین بود. داستان فیلم بر اساس سفر دو کودک فقیر کودکان کار از پایین شهر به بالای شهر در جستجوی پدر آغاز می شد. دو پسربچه ژنده پوش و گرسنه، ناچارند از وقایع و آدمها و مسیری غیرواقعی و پر مخاطره کابوس گونه می گذشتند. سفری روزانه در جستجوی هویت و اعتبار از دست رفته خویش! بچه ها پول نداشتند اما استعداد دزدی و میل به کلاهبرداری هم نداشتند. تجربه نشان دادن چیزی در فضا برای مشغول کردن مردم و پرت کردن حواس شان برای زدن جیبشان، تجربه ای خنده دار و ناموفق بود که بعدها توسط عباس کیارستمی این تجربه به امانت گرفته شد و دو سه سال بعد، کودک موفق می شود جیب همکلاسی های خود را خالی کند و مخارج سفر خود را برای دیدن مسابقه فوتبال تامین کند.
در فیلم «سفر» بچه های بیضایی فقیرتر از آن هستند که به دیدن مسابقه فوتبال فکر کنند، آنها گرسنه تر از هستند که بشود فکرش را کرد، اقدام برای دزدیدن تکه ای نان (نه به بریدن دست سارق بلکه) به کوتاه کردن و زدن موی پسربچه با ماشین منجر می شود.
کودک خشمگین از بیعدالتی، شمع را از دستِ زنی می دزدد و خطاب به خداوند اعتراض میکند:
- "خدایا این شمع مال منه! دعای منو برآورده کن!"
 و در جایی دیگر او بادبادک کودکی دیگر را می دزدد و فرار می کند. دزدی او از سر خشم و نابرابری است و نه برای گرفتن حق دیگری.
در فیلم «مسافر» قاسم اول از همه، پنج تومان از خانه می دزدد و مادرش به مدرسه می آید و شکایت قاسم را به آقای مدیر می کند و آقای مدیر از طرف مادر وکیل میشود  تا قاسم را («تربیت» نه ولی) «آدم» کند. در دقیقه نوزده فیلم آقای مدیر خط کش را در می آورد و با زدن به کفِ دست بچه در جلوی چشمانِ مادرش می خواهد از او اعتراف بگیرد که دزدی کرده! 

در صحنه ای قاسم از مدیر مدرسه خط کش میخورد و صدای ضربات خط کش بر کف دست قاسم و گریه وفریاد قاسم بلند است و از سوی دیگر دوستش در کلاس طبیعی که نگران اوست و صدای معلم طبیعی که سیر جریان خون را برای دانش آموزان شرح می دهد «و رسیدن خون به رگها » با صدای کتک خوردن قاسم مخلوط می شود.
نکته غریب: توهین و بی تربیتی و بددهنی از سوی مدیر و معلمانِ و فرهنگیان قاسم است! زبان مدیر مدرسه و معلمان مدرسه به غیر از ملایری بودن (زبان و لهجه محلی) بسیار بی ادبانه و توهین آمیز و تحقیرآمیز است. مدیر مدرسه حتا با مادر قاسم (والدین) نیز رفتاری بسیار ناخوشایند و خارج از چهار چوب مدرسه دارد و با او به شکل مبتذلی یکه به دو می کند. چرا؟
بعد از کتک، قاسم که بچه ای درس نخوان رفوزه شده و دروغگو یا چاخان است سعی می کند خودنویس اش را بفروشد که نمی شود و خریداری نیست. در مرحله بعدی قاسم با دوستش دوربینی را می خواهند بفروشند که درونش خالی است و کار نمی کند و سمسار از آنها چهل قران می خرد ولی قاسم راضی نمی شود و می گوید خودش می تواند از این دوربین بیشتر از چهار تومن پول درآورد و بهترین قسمت فیلم همین جاست. قاسم بچه های دبستانی و محله را فیلم می کند و به خیال این که دارد از آنها عکس می گیرد و فردا عکس ها را ظاهر کرده برایشان می آورد آنها را وامی دارد تا جلوی دوربین بی فیلم، ژشت بگیرند و با دروبین خالی و «خالی بندی» از آنها ظاهراً عکسِ قلابی و (یک قران یا دو قران) پولِ واقعی می گیرد.
ننتیجه اساسی : چاخانیاتِ قاسم برای کیارستمی آینده ساز (فیلمساز) می شود. بهترین حرفه، خالی بندی و سر ملت را شیره مالیدن است. چاخانیات به درس خواندن نیازی ندارد. در تهران کی به کی است. تهرانِ بزرگ که ملایر نیست.
درآمد حاصل از عکاسی بدونِ فیلم، کفاف هزینه سفر را نمی دهد و قاسم مجبور است حقه ها و کَلَک های  دیگری بزند تا پول سفر را جور کند.
نکته قابل توجه: چرا هیج وقت به فکر قاسم نرسید که در قبال دستمزدِ کاری که انجام خواهد داد هزینه سفرش را تأمین کند؟
نکته غیر انحرافی: چرا باید یک نوجوان اولین راه حل برای کسبِ پول «دزدی» باشد؟
همین جا یک جمع بندی ساده از فیلم ساخته شده با سرمایه «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» داشته باشیم:
درس خواندن ملال آور است.
بازی بهتر از درس است. بازی بهتر از آموختن است.
فیلم کردن ملت (و نه فیلمسازی) از دزدی سرگرم کننده تر و پر درآمدتر و بهتر است.  چون ملت هالو  است. ملت یا لر ملایری است. یا ترک است. یا دهاتی است. کُل ملت را راحت می شود فیلم کرد فقط بایست در این دنیا قالتاق بود و تا می شود چاخان کرد.
یک نکته اساسی: نگاه تحقیر آمیز و از بالا به پایین نسبت به دیگران: راسیسم و ریشخند تهرانی علیه شهرستانی/ تهرانی علیه روستایی/ بزرگتر علیه کوچکتر است.
لهجه های مختلف می توانند در صحنه های کمیک به کار گرفته شوند. ارحام صدر و وحدت لهجه اصفهانی را به کار می گرفتند و تولید خنده می کردند ولی تولید خنده کردن با تحقیر متفاوت است. انگلیسی خواندن دانش آموز ملایری و معلمش که حواس اش به حساب و کتاب خودش است و به او گوش نمی دهد برای مسخره کردن است نه برای ایجاد خنده!
از «صمدآقا» تا «قاسم جولایی»
لهجه دهات ملایر را پیش از این پرویز صیاد با صمدش تقلید کرده بود و صمد و لهجه اش را با سریال «سرکار استوار» در دهه چهل از طریق تلویزیون سیاه و سفید به مردم ایران شناسانده بود و این روستایی تخس و زرنگ گُل کرده بود و با ننه آغایش در بین مردم محبوب بود اما صمد و ننه اش روستایی بودند در حالی که کیارستمی برای نمایش زندگی شهری هم باز شلیته تنبان عهد قاجار را به تن ننه قاسم می پوشاند.

از عبور خر و بارش و حیاط پر از مرغ و صدای خروس، در شهر!؟  حرف نمی زنم!! در دفاع از شهر  ملایر چیزی نمی گویم و فقط به نکات ساختگی یا تقلبی و عمدی فیلم اشاره می کنم. یعنی کیارستمی در فیلم هایش دوست داشت تصویری عقب مانده و قدیمی از ایران و ایرانی به تماشاچی بدهد. اما امیدوارم باقی ملایری ها به سادگی از سر تقصیرات و خطاهای فاحش تاریخی اجتماعی (غیر واقعی و غیر قابل استناد به فیلم) او نگذرند.
فیلم زیبا وپرمعنای «سفر» بیضایی، دستمایه ای شد تا عباس کیارستمی معناهای تاریخی و اسطوره ای و سیاسی ماجرا را کاملا حذف کند و سه سال بعد «مسافر» را بر اساس داستان کودکی که از ملایر می آید تا مسابقه فوتبال ببیند تبدیل کند. «مسافر» فیلمی سرگرم کننده و معنازادیی شده و نمادی از مفعولیت سیاسی است. عباس کیارستمی و دستیارانش، جعفر پناهی - بهمن قبادی، سینمای جوان و سینمای مولف ایران را پس از انقلاب به سینمایی بدون عمق و معناسازی شده و به نمایش مبارزات پوک و کنترل شده در جهت بقای رژیم و دستگاه دولتی تبدیل کردند.
در «مسافر» بعد از دزدی و کلاهبرداری نوبت خیانت است و قاسم تصمیم می کیرد توپ فوتبال و توری که با پول بچه های محله خریداری شده است را بفروشد و می فروشد و بلیط سفر را می خرد. کوچه های قدیمی و بازار ملایر و اتو ملایر و سرانجام درشکه سواری، نوعی گردشگردی در میان دیدنی های «سنتی» در شهر ملایر دهه پنجاه است.
شب ساعت یازده مسافر است و با وجودی که ساعت شماطه دار را برده است ولی به خاطر دوندگی های اخیرش برای تهیه پول خسته است و خوابش می برد و بعد دوان دوان خود  را میان دالان های بازار ملایر به فلکه اصلی و به اتوبوس می رساند و به اتوملایر و به اتوبوس در حال حرکت می رساند و سرانجام اتوبوس را متوقف می کند و سوار می شود.
قاسم صبح یک راست به امجدیه می رود و در صف بلیط می ایستد اما وقتی پس از تحمل هُول دادن ها و جر زدن ها به گیشه می رسد بلیط تمام می شود! بعد سرانجام از بازار سیاه بیست تومان می دهد و یک ساعت از فیلم گذشته است که قاسم با بلیط بازار سیاه وارد استودیوم امجدیه می شود تا یک بازی واقعی ببیند.
قاسم وقتی دارد نان می خورد و با صفای قومی و کودکانه اش، نانش را به بغل دستی اش تعارف می کند، و برای همین عادت مورد تحقیر کارگردان تهرانی قرار می گیرد. در حالی که «امیرو» را «دونده» امیر نادری به یاد بیاورید که با چه صفایی نانش را با بقیه تعارف و تقسیم می کرد. راستش نکته عجیب: عجیب نیست که فیلمساز کودکان و نوجوانان در دل اینگونه صفای کودک را به ریشخند بگیرد؟
تا مسابقه سه ساعت بافی مانده و قاسم تصمیم می گیرد گشتی بزند و در این مدت دیدنی های تهران را ببیند که همین باز موجب تحقیرهای بیشتری از جانب آقای بغل دستی و یا نایب کارگردان بشود. به هر حال قاسم بلند می شود تا در محوطه امجدیه گشتی می زند وبعد روی چمن ها کنار افراد دیگری که روی چمن دراز کشیده اند و خوابیده اند دراز می کشد تا استراحت کند.
خواب می بیند که امتحان دارد و سئوالات را بلد نیست و به اطراف نگاه می کند تا کمک بگیرد. ناگهان معلم ورقه سفید را از زیر دستش می کشد. باز خواب می بیند که همراه بچه های کلاسش دارند در باغ یا جنگلی می دوند. بعد همه به او نگاه می کنند. صحنه بعد می بیند دارند فَلَکَش می کنند و ضربات است که بر کف پایش فرود می آید. (او در خواب عذاب وجدان دارد و در بیداری به عقوبت الهی دچار شده از دماغش در می آید) در این فاصله بقیه برخاسته و رفته اند. 
هنگامی که قاسم از خواب می پرد؛ می دود و می بیند که بازی تمام شده و استودیوم امجدیه خالی است. (قاسم دیدن مسابقه در امجدیه را از دست داده)
فیلم «مسافر» را به صورت کامل ببینید.
1h13, 1974, le passager
ادامه دارد

Libellés : ,


vendredi, août 26, 2016

میشل بوتور، از چهره‌های رمان نو فرانسه درگذشت

میشل بوتور، شاعر، مقاله‌نویس، منتقد ادبی و هنری، مترجم و یکی از بزرگترین رمان‌نویسان قرن بیستم فرانسه و از سرآمدان رمان نو در این کشور روز چهارشنبه ۲۴اوت/ ۳ شهریور در بیمارستان شهر کونتامین سور آرو واقع در کوه‌های آلپ فرانسه، در ۸۹ سالگی درگذشت. او از سال ۱۹۸۹ خانه‌ای در یکی از روستاهای این منطقه به نام لوسنژ خریده بود و در آن زندگی می‌کرد. قرار است که روز دوشنبه مراسم خاکسپاری این نویسنده در این روستا برگزار شود.
 درگذشت میشل بوتور در فرانسه درحالی است که شهرداری روستای محل زندگی او در حال آماده‌سازی مراسم گرامی‌داشت نودسالگی بوتور بود.
اودره آزوله، وزیر فرهنگ فرانسه روز پنج‌شنبه ۲۵ اوت، با گرامی‌داشت یاد میشل بوتور گفت که او "یک نویسنده غیرقابل‌ طبقه‌بندی" بود که در جریان "رمان نو" فرانسه در کنار آلن رب گریه، ناتالی ساروت و کلود سیمون قرار داشت.
میشل بوتور، که ۱۴ سپتامبر ۱۹۲۶ در شمال فرانسه به دنیا آمده بود، پیش از آن که کارش را در رمان‌نویسی آغاز کند، شعر می‌سرود و نخستین رمان‌های خود را نیز "میراث‌دار شعر کهن" می‌دانست. "عبور از میلان" (۱۹۵۴) و "برنامه روزانه" (۱۹۵۶) اولین رمان‌های میشل بوتور است، اما این نویسنده شهرت خود را در عرصه رمان‌نویسی با رمان "دگرگونی" (۱۹۵۷) به دست آورد که یکی از آثار مهم جریان رمان نو به شمار می‌رود. این رمان که در همان سال انتشار خود برنده جایزه رُنودو شد، زندگی مرد میانسالی را روایت می‌کند كه درگیر یک ماجرای عاشقانه می‌شود. به غیر از مضمون داستان، میشل بوتور در این رمان شیوه متفاوتی را برای روایت انتخاب کرد. رمان "دگرگونی" در ایران با ترجمه مهستی بحرینی از سوی نشر نیلوفر در سال ۱۳۸۵ ترجمه و منتشر شد.
"درجات" (۱۹۶۰) رمان بعدی میشل بوتور بود که تحت تأثیر جیمز جویس، نویسنده انگلیسی‌زبان نوشته شد. نویسنده در این رمان آنچه را که در مدت یک ساعت در یک کلاس دبیرستانی در پاریس روی می‌دهد روایت می‌کند.
داستان "پرتره هنرمند در قالب یک میمون" (۱۹۶۷) نیز در آلمان اتفاق می‌افتد و از نظر برخی از منتقدان آخرین رمان میشل بوتور به شمار می‌رود. بوتور در سال‌های بعد بار دیگر به شعر روی آورد و بیش از بیست دفتر شعر منتشر کرد.
یکی از ویژگی‌های آثار میشل بوتور که او را به نویسندگان رمان نو نزدیک می‌کند، کاربرد فن تکرار و "واریاسون" است.
میشل بوتور با آثار مختلفی که به چاپ رساند، جوایز ادبی متعددی را کسب کرد، از جمله جایزه بزرگ آکادمی فرانسه در سال ۲۰۱۳.
کتاب "هوگو" که گزیده‌ای از آثار ویکتور هوگو است، آخرین کتاب میشل بوتور به شمار می‌رود که سال ۲۰۱۶ در پاریس منتشر شد.
برگرفته از رادیو فرانسه

Libellés : , , , , ,


lundi, août 22, 2016

« قضیه، شکل اول، شکل دوم »




47 min. 1979

قضیه قدیمی:
معلم که مرد جوانی است با گچ در حال رسم آناتومی گوشِ بر روی تخته سیاه است. کلاس چهل پنجاه نفره در سکوت در انتظار پایانِ کارِ اوست. دانش آموزی مخفیانه در ته کلاس صدای تَق تَق در می آورد طوری که معلم بعد از چند بار برگشتن و به آن سمت نگاهی انداختن، پی می بَرَد که نمی تواند آن شاگرد را به سادگی از کرده خود پشیمان کند و یا او را تشخیص بدهد پس در آخرین نگاه به آنها می گوید:«دو ردیف آخر کلاس یا بگویند که چه کسی این صدا را درمی آورد؟ یا همگی بروند بیرون و تا آخر هفته به کلاس برنگردند!» (این واکنش از سوی معلم نشانه ضعف و ناشیگری و عدم اعتماد به نفس است و بسیار افراطی است. سال انقلاب و یک هفته تنبیه برای تق تق؟)
دو ردیف آخر دانش آموزان که هفت نفر هستند بی هیچ حرفی از کلاس خارج می شوند...
از اینجا به بعد فیلم تازه در مسیر اصلی خود قرار می گیرد به این شکل که این ماجرا بهانه ای می شود تا کارگردان شروع به مصاحبه با شخصیت های برجسته سیاسی و فرهنگی آن زمان کند و از آنها این سؤال را بپرسد: آن بچه ها باید چه کار می کردند؟! آیا باید آن فرد را لو می دادند و به کلاس برمی گشتند یا اینکه با هم این تنبیه را تحمل می کردند و او را لو نمی دادند؟!
فیلم با نظرخواهی از چهره ها و شخصیت های برجسته سیاسی و فرهنگی اول انقلاب تشکیل شده است وبنابه گفته کارگردان ظاهراً این فیلم در سال پنجاه و هشت، در دوران دولت موقت مهندس مهدی بازرگان ساخته شده است.
شکل اول: حالت اول اینکه یکی از دانش آموزان پس از دو سه روز، این حرکت گروهی را می بُرد و با لو دادن آن فرد به کلاس برمی گردد. (لو دادن یا لو ندادن) 24 دقیقه
شکل دوم: دانش آموزان یک هفته به کلاس نمی روند. بعد از یک هقته هفت نفرشان با هم به کلاس برمی گردند. مقاومت گروهی 23 دقیقه
در هر دو حالت از این شخصیت های برجسته سیاسی و فرهنگی آن زمان (بهار پنجاه و هشت) می خواهد که این داستان و حرکت بچه ها را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دهد.
باز مثل همیشه می بینیم که کیارستمی از طریق یک مسئله کودکانه را نمادی از رفتار گروه های سیاسی می کند. پس یا «تنبیه» و «رفاقت» یا «لو ندادن» و «مقاومت» موضوع مورد بحث قرار می گیرد. قضیه هنگامی جالب تر خواهد شد که به توصیه کارگردان سیستم ولایی احزاب را مشاهده کنیم.
مصاحبه شوندگان: از سه دسته تشکیل شده اند.
/1/ پدران بچه ها
/3/ چهره های مشهور سیاسی و هنری و فرهنگی و دینی وقت
سئوالات به این شکل مطرح می شود: «فرزند شما....» و به این شکل شنونده را در موقعیت پدر قرار می دهد. پس از آنها خواسته می شود که به عنوان والدین این بچه ها نظر خود را بیان کنند.

  
قضیه ولایی یا بالایی : پرسیدن نظر پدران بچه ها و پدران حزبی  و روسای قوم در مورد مسایل کودکان بسیار سطحی و سازمانی به نظر می رسد به خصوص هنگامی که برای آینده کودکان و نوجوانان آن مرز و بوم نظر خلخالی را می پرسد! در آن هنگام متوجه می شویم که انتخاب افراد فقط بر اساس ضرورت و مصلحتِ حزبی بوده است. دیدگاه فیلمساز هیچ گونه ظرافت و ایجازی  ندارد که پنهان مانده باشد و برملا نشده باشد.
دیدگاه فیلمساز درست از نمایش عقیده آقای کیانوری عملاَ پیداست نقطه دیدشان بر کجا متمرکز شده است. به خصوص وقتی که (آقای کیانوری) می گویند بایست باید با هیئت مدیره مدرسه هماهنگ کنند یعنی از بالا توافق هایی صورت بگیرد!
آقای کارگردان  با نظرخواهی از افرادی که با «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» کار کرده اند یا اعضای خانواده کانون از مدیر عامل تا حسابدار همه را جلوی دوربین می برند؛ نظرخواهی از مدیرعامل کانون یا مدیرعامل تلویریون یا مدیر شبکه دوی تلویزیون به دلیل نقشی است که احتمالاً برای تبلیغ فیلم ایفا خواهند کرد وگرنه مسعود کیمیایی به طور مثال نمونه ای از پدر پداگوگ نیست.  
البته کسانی که با هنر و فرهنگ سروکار دارند موفق می شوند نظر خود را بیان کنند اما هیچکس از او نمی پرسد چرا در این همه پرسی از زنان خبری نیست؟ آنهم در شروع انقلاب؟ و سال 58؟ یعنی در ایران فقط دو زن بودند که نظرشان را پرسیدید؟
در سال 58 قفل های سانسور هنوز وصل نشده بود و آزادی در خیابانها به چشم می خورد و از طریق مناظره های تلویزیونی در مدیا نیز دیده می شد هنوز. در شهرهای بزرگ حجاب هنوز خیلی اجباری نشده بود. به خاطر دارم در برنامه ای روشنفکر دینی عبدالکریم سرو ش با فرخ نگهدار چریک فدایی و محسن رضایی از سپاه پاسداران مناظره تلویزیونی کردند.
قضیه غریب: آیا این قضیه یک مسئله یا یک مشکل دینی داشت که با رهبر کلیمیان تماس گرفتید؟ آیا این مسئله به ارامنه ایران ریط خاصی داشت؟ خب، پس چرا با نماینده یا رهبر زرتشتیان تماس نگرفتید؟ یا نظر دراویش را نپرسیدید؟ حتماً این رهبران دینی از مادران بچه ها صاحب نظرترند!
تفکر دوران خفقان: شنیدن نظرگاه‌ افراد فرهنگی مسلماَ مفیدست. نظر کارشناسانه دکتر شکوهی نشان می دهد که تصادفاً در آن سیستم کسانی بوده اند که آن بچه ها را درک می کرده اند همچنانکه در سیستم شاهنشاهی هم ممکن بود کسانی در مقام و منصبی قرار بگیرند که نگاهشان معطوف به زیردستان باشد و دادرس فرودستان باشند. مهم اینست که شما متأثر یا آزرده از این صدای تَق تَق کودکان به چه نکته ای توجه کرده اید؟ و یا چه نکاتی را مد نظر قرار دادید؟ چه چیزی را موشکافی کردید؟ گرچه معلم گوش بزرگی را روی تخته سیاه رسم کرده است اما عملاً دیالوگی بین او و شاگردان وجود ندارد. برای شاگردان از معلمشان گرفته تا پدرانشان راه دیالوگ و فرهنگ شنیدن بسته است. از این طرف چیزی دیده نمی شود. این فیلم از لحاظ زمانی مربوط به تفکر دوران شاهنشاهی و خفقان آن دوره است.  در تصاویر پایانی فیلم، دومرتبه صدای ضرب گرفتن تق تق را روی میز می‌شنویم. صدای سرسام اوری که شباهتی به انقلاب ندارد بلکه صدای بیمارگونه ای از جانب یک بیمار سادیسمی است که هیچ شناختی از انقلاب ندارد. تکه ای از طرح کیارستمی را در اینجا می آورم تا بخوانید (رفته‌رفته به تعداد مدادها اضافه می‌شد تا این که تق تق ها به اوج می‌رسید) این نشاندهنده این است که این فیلم پیش از انقلاب نوشته شده است و در خلال 57/58 مصاحبه ها به آن اضافه شده است. مثل همیشه یک سری عوامل مردم فریب برای جلب توجه و شامورتی بازی و چاخانیات و نقل داستانهای محیرالعقول هنگام ساختن فیلم وبرای داشتن گیشه لازم بوده.  
اشکال قضیه: (قضیه) اعتراضِ بچه و همبستگی و اعتصاب بچه ها، چرا نظرخواهی از افراد بدون حضور بچه ها و معلم صورت می گیرد؟ چرا نظر بچه ها را نپرسیدید؟ اصل کار آنها هستند، پس چی؟ چرا؟ شکا دیگه چرا دادگاه انقلاب تان را در پشت درهای بسته تشکیل دادید؟
چرا در «بهار آزادی» که هنوز امکان پخش تصویر بی حجاب زنان وجود داشت، شما کاسه گرم تر از آش شدید و مادران و زنان را به کل حذف کردید و یک حداقل  حتا از یکی از مادران بچه ها نظرخواهی نمی شود و نظرخواهی از والدین (به پدران) محدود می شود؟ جز دو کارمند کانون و تلویزیون چرا از حضور زنان خبری نیست؟ منظورم برابری جنسیتی است! احترام برومند (بدون حجاب ولی) با موهایی فید شده در سیاهی و محو شده در فونت پشت سر آیا بدتر از حجاب نیست؟ سر چه کسی را شیره می مالید؟ چطور است که خانم سرشار با موهای سلمانی شده و بیگودی بسته ظاهر می شود؟ آن طوری اشکال ندارد؟
نظرخواهی از جوانان: در بهار آزادی که حتا سازمان مجاهدین و سازمان چریک های فدایی خلق نمایندگان خود را برای ریاست جمهوری معرفی کردند هیچ یک از این گروه های جوانِ آن دوران و یا هوادارانشان و یا اُپوزیسیون جزو چهره های مصاحبه شونده نیستند؟ چرا فقط خلخالی نشان داده شد و از او نظرخواهی شد؟ قضیه نامعلوم: گفته شده که برای این فیلم با سعید سلطانپور هم مصاحبه شده؟ آیا این خبر صحت دارد؟ بعد آن تکه فیلم چه زمانی از مجموعه خارج شده؟ پس از اکران سال 58؟ یا پیش از آن؟ کسی نسخه ای از آن دارد؟ یا این که این خبر فقط جزو پلان جو سازی تبلیغاتی برای کیارستمی بوده؟
نظرخواهی: عاقلانه ترین هدف برای نظرخواهی در مورد یک چنین داستانی این است که از خود بپرسیم آن همه تق تق به عنوان واکنشِ اعتراضی برای چه بود؟ آیا آن تق تق ها به این می ارزید که یک هفته را پشت در کلاس در تبعید و در محکومیت بگذرانند و از درس عقب بمانند؟
- نظرخواهی همیشه و معمولاً از پایین و لایه های پایین جامعه آغاز می شود تا آن بالایی ها در جریان آنچه  در کُل جامعه می گذرد قرار بگیرند و اشکالات را برطرف سازند. خب پس چرا شما شیپور را از سر گشادش می نوازید؟
«قضیه» در محدوده «لودادن یا ندادن»  و «مُفَتِشی» یا «همبستگی» و «مقاومت» محدود می ماند. معلم تیپ به ظاهر چپ چریک مدل فیلم گوزنها (عینک و سبیل)، معلم مثل همیشه در فیلم کیارستمی  نقش منفی و مقتدر (چهره اش تیپ چریک آن سالهاست) دارد. چون وقت زیادی را به رسم آناتومی «گوش» بدون توجه به شکل و فضای کلاس برای تدریس، پشت به دانش آموزان در حال طرح و رسم قضیه خویش است و به ملال آوری عمل خویش بی اعتناست. معلمِ جوان در برابر تق تق اعتراضی یکی از بچه های ته کلاس، بدون این که به شیوه تدریس خود شک کند، باخشونت دو ردیف آخر (هفت دانش آموز) را از کلاس به مدت یک هفته اخراج می کند؛ یعنی چون خودش نفهمیده که مقصر کیست بچه ها را وادار می کند تا همشاگردی خود را لو بدهند. معلم گوش شنوا ندارد. این معلم باید راه شنیدن و گوش دادن به مشکلات شاگردان را یاد یگیرد تا بتواند درسهایش را به آنها یاد بدهد.


قضیه و شخصیتهایش را بایست در پروسه تاریخی اش در نظر گرفت.
شخصیتهای فیلم لزوماَ برای کمک به شاگردان نیستند بلکه برای کمک به فیلم و کارگردان انتخاب شده اند. قضیه می توانسته نقش تاریخی بازی کند که نکرده چون قضیه در فیلم هدفمند نبوده بلکه بهانه ای بوده برای رد یک نوع تفکر در برابر تفکری دیگر و از قضای روزگار انقلابی شده و به همین دلیل
 فیلم با هدف فرصت طلبانه برای ماهی گرفتن از آب گِل آلود خود را با  اضافه کردن (شخصیتهای روز در روزهای پرآشوب انقلاب)  خود را با وقایع بیرون هماهنگ کند و از سینما به عنوان وسیله نقلیه ای برای پروپاگاندای تربیتی و تبلیغ استفاده کرده است.
قضیه و نقش تاریخی آن را باید در کنار فیلمهای کیارستمی در نظر گرفت.
اگر این فیلم در سال 58 ساخته شده باشد به نوعی نمایانگر شروعی برای فیلمسازی کیارستمی است و آغازی برای مستندهای ساختگی (قلابی) در دولت جدید! هیچ معلمی هر قدر دیوانه و خشن در سال 58 این نوع با شاگردانش برخورد نمی کرد. در ضمن به خاطر ندارم که دانش آموز یا دانشجو در سال  58 به این شکل جدی به سر کلاس و درس و مشق پرداخته باشد. درس و مشق واقعی توی خیابان بود.
قضیه اتحاد: جالب تر از همه این بود که پدران بیشعور این نوجوانان، همگی معتقد بودند که بچه شان باید رفیقِ خود را لو می داد و به سر کلاس می رفت؛ اما افراد فرهیخته و بافرهنگ همگی معتقد به همبستگی و مقاومت بچه ها بودند و اعتصاب آنها را تایید کردند. فقط کارمندان ترسوی ادارات بودند که دوران شاهنشاهی به بچه شان توصیه می کردند که در قبال آزادی خود، رفیق خود را لو بدهند و این یک بار دیگر ما را به این نتیجه رساند که طرح فیلم متعلق به پیش از انقلاب است و مصاحبه هایی به آن اضافه شده است.  پس باز به این نتیجه می رسیم که این سناریو به زمان خفقان و دوران شاهنشاهی تعلق دارد که مصاحبه هایی را به آن در سال انقلاب وصله کرده اند. در سال انقلاب هیچ شاگردی ساکت و صامت بر سر کلاس معلم ننشست.
قضیه دورویی انقلابی: هنگامی که به سخنان خلخالی گوش می دهیم از توجه و عطوفت او در مورد تربیت کودک حیرت می کنیم. این همانی نبود که در چند ثانیه حکم اعدام را صادر می کرد و آن همه آدم کُشت؟ پس این موعظه هایش برای چیست؟ موعظه برای در رأس قدرت ماندن و برای خود را مترقی نشان دادن، از ابتدا تاکتیک ج. ا. همین بود. گفتارشان با رفتارشان در تناقض بود. به همین دلیل است که خلخالی از انگیزیسیون حرف می زند و غزل حافظ می خواند و غیره و از آن طرف به سادگی آدم می کُشت.
از سوی دیگر شخصی چون قطب زاده که به مسائل زنان و کودکان بی اعتناست وارد بحث «ضد ارزش» و«دوگانگی تبهکارانه» شد. در پایان به چه سرنوشت شومی دچار شد. در حالی که بحث بر سر «ارزش»هایانقلاب بود. خب اول بیا برادری ات را ثابت کن بعد طلب ارث کن!
قطب زاده در بحث تند می رود، هنوز بحث «ارزش» تمام نشده تاریخ مصرفش برای قطب زاده تمام می شود و می شود و به «ضدارزش» می پردازد. او، آن زمان که رئیس تلویزیون بود و بایست از ارزش های حرفه اش دفاع میکرد  ایشان به «ضدارزش» پرداخت. پس در اخبار اعلام  شد که مُشتی از زنان وابسته به ضد انقلاب در جلوی نخست وزیری گردهمایی داشته اند و به این شکل تظاهرات زنان علیه حجاب را معناگذاری و بی ارزش قلمداد کرد.
بله مستندهای قلابی کیارستمی از همان اول انقلاب و با نخستین دروغ ها آغاز شد. دروغهایی مثل توضیحات و خلاصه فیلم نوشته کیارستمی در ویکیپدیا!
ادامه دارد


Libellés : , , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?