فیلم
مسافر در سال 1353 و مربوط به پیش از انقلاب است. کیارستمی
سناریوی فیلم را براساس داستانی از حسن رفیعی نوشته است. به علت دسترسی نداشتن به
داستان اولیه، میزان تغییراتی که کیارستمی به داستان اولیه داده در فیلم نامشخص است.
فیلم با بازی فوتبال پسربچه ها در کوچه های ملایرآغاز می شود. قاسم بیشتر از
بقیه بچه ها عاشق فوتبال است و برای همین دیر به سر کلاس می رسد. او با خواندن
خبری در مجله به فکر رفتن به تهران و استودیوم امجدیه برای دیدن مسابقه فوتبال می
افتد و همه این کارها به پول نیاز دارد و مخارج بلیط سفر را بایستی تهیه کرد. یادمان نرود که همین پیشآمدهای زندگی ساده در سینمای کیارستمی از ابتدا با شوخی و گگ های زیادی همراه بوده است.
از
«سفر» بیضایی تا «مسافر» کیارستمی
فیلم کوتاه «سفر»
ساخته سال 1351 اثر بهرام بیضایی فیلمی نمادین بود. داستان فیلم بر اساس سفر دو
کودک فقیر کودکان کار از پایین شهر به بالای شهر در جستجوی پدر آغاز می شد. دو
پسربچه ژنده پوش و گرسنه، ناچارند از وقایع و آدمها و مسیری غیرواقعی و پر مخاطره
کابوس گونه می گذشتند. سفری روزانه در جستجوی هویت و اعتبار از دست رفته خویش! بچه
ها پول نداشتند اما استعداد دزدی و میل به کلاهبرداری هم نداشتند. تجربه نشان دادن چیزی در
فضا برای مشغول کردن مردم و پرت کردن حواس شان برای زدن جیبشان، تجربه ای خنده دار
و ناموفق بود که بعدها توسط عباس کیارستمی این تجربه به امانت گرفته شد و دو سه سال بعد، کودک
موفق می شود جیب همکلاسی های خود را خالی کند و مخارج سفر خود را
برای دیدن مسابقه فوتبال تامین کند.
در فیلم «سفر» بچه های بیضایی فقیرتر از آن هستند
که به دیدن مسابقه فوتبال فکر کنند، آنها گرسنه تر از هستند که بشود فکرش را کرد،
اقدام برای دزدیدن تکه ای نان (نه به بریدن دست سارق بلکه) به کوتاه کردن و زدن
موی پسربچه با ماشین منجر می شود.
کودک خشمگین از
بیعدالتی، شمع را از دستِ زنی می دزدد و خطاب به خداوند اعتراض میکند:
- "خدایا این شمع مال منه! دعای منو برآورده
کن!"
و در جایی
دیگر او بادبادک کودکی دیگر را می دزدد و فرار می کند. دزدی او از سر خشم و
نابرابری است و نه برای گرفتن حق دیگری.
در
فیلم «مسافر» قاسم اول از همه، پنج تومان از خانه می دزدد و مادرش به مدرسه می آید
و شکایت قاسم را به آقای مدیر می کند و آقای مدیر از طرف مادر وکیل میشود تا قاسم را («تربیت» نه ولی) «آدم» کند. در
دقیقه نوزده فیلم آقای مدیر خط کش را در می آورد و با زدن به کفِ دست بچه در جلوی
چشمانِ مادرش می خواهد از او اعتراف بگیرد که دزدی کرده!
در صحنه ای قاسم از مدیر
مدرسه خط کش میخورد و صدای ضربات خط کش بر کف دست قاسم و گریه وفریاد قاسم بلند
است و از سوی دیگر دوستش در کلاس طبیعی که نگران اوست و صدای معلم طبیعی که سیر
جریان خون را برای دانش آموزان شرح می دهد «و رسیدن خون به رگها » با صدای کتک
خوردن قاسم مخلوط می شود.
نکته
غریب: توهین و بی تربیتی و بددهنی از سوی مدیر و معلمانِ و فرهنگیان قاسم است!
زبان مدیر مدرسه و معلمان مدرسه به غیر از ملایری بودن (زبان و لهجه محلی) بسیار
بی ادبانه و توهین آمیز و تحقیرآمیز است. مدیر مدرسه حتا با مادر قاسم (والدین) نیز
رفتاری بسیار ناخوشایند و خارج از چهار چوب مدرسه دارد و با او به شکل مبتذلی یکه
به دو می کند. چرا؟
بعد از کتک، قاسم
که بچه ای درس نخوان رفوزه شده و دروغگو یا چاخان است سعی می کند خودنویس اش را
بفروشد که نمی شود و خریداری نیست. در مرحله بعدی قاسم با دوستش دوربینی را می
خواهند بفروشند که درونش خالی است و کار نمی کند و سمسار از آنها چهل قران می خرد
ولی قاسم راضی نمی شود و می گوید خودش می تواند از این دوربین بیشتر از چهار تومن پول
درآورد و بهترین قسمت فیلم همین جاست. قاسم بچه های دبستانی و محله را فیلم می کند
و به خیال این که دارد از آنها عکس می گیرد و فردا عکس ها را ظاهر کرده برایشان می
آورد آنها را وامی دارد تا جلوی دوربین بی فیلم، ژشت بگیرند و با دروبین خالی و «خالی
بندی» از آنها ظاهراً عکسِ قلابی و (یک قران یا دو قران) پولِ واقعی می گیرد.
ننتیجه اساسی : چاخانیاتِ قاسم برای کیارستمی آینده ساز (فیلمساز) می
شود. بهترین حرفه، خالی بندی و سر ملت را شیره مالیدن است. چاخانیات به درس خواندن
نیازی ندارد. در تهران کی به کی است. تهرانِ بزرگ که ملایر نیست.
درآمد
حاصل از عکاسی بدونِ فیلم، کفاف هزینه سفر را نمی دهد و
قاسم مجبور است حقه ها و کَلَک های دیگری
بزند تا پول سفر را جور کند.
نکته
قابل توجه: چرا هیج وقت به فکر قاسم نرسید که در قبال دستمزدِ
کاری که انجام خواهد داد هزینه
سفرش را تأمین کند؟
نکته
غیر انحرافی: چرا باید یک نوجوان اولین راه حل برای کسبِ
پول «دزدی» باشد؟
همین
جا یک جمع بندی ساده از فیلم ساخته شده با سرمایه «کانون پرورش فکری کودکان و
نوجوانان» داشته باشیم:
درس خواندن ملال آور است.
بازی بهتر از درس است. بازی بهتر از آموختن است.
فیلم کردن ملت (و نه فیلمسازی) از دزدی سرگرم کننده تر و پر درآمدتر و
بهتر است. چون ملت هالو است. ملت یا لر ملایری است. یا ترک است. یا
دهاتی است. کُل ملت را راحت می شود فیلم کرد فقط بایست در این دنیا قالتاق بود و تا می
شود چاخان کرد.
یک
نکته اساسی: نگاه تحقیر آمیز و از بالا به پایین نسبت به دیگران: راسیسم و ریشخند
تهرانی علیه شهرستانی/ تهرانی علیه روستایی/ بزرگتر علیه کوچکتر است.
لهجه
های مختلف می توانند در صحنه های کمیک به کار گرفته شوند. ارحام صدر و وحدت لهجه
اصفهانی را به کار می گرفتند و تولید خنده می کردند ولی تولید خنده کردن با تحقیر
متفاوت است. انگلیسی خواندن دانش آموز ملایری و معلمش که حواس اش به حساب و کتاب
خودش است و به او گوش نمی دهد برای مسخره کردن است نه برای ایجاد خنده!
از
«صمدآقا» تا «قاسم جولایی»
لهجه
دهات ملایر را پیش از این پرویز صیاد با صمدش تقلید کرده بود و صمد و لهجه اش را با
سریال «سرکار استوار» در دهه چهل از طریق تلویزیون سیاه و سفید به مردم ایران شناسانده
بود و این روستایی تخس و زرنگ گُل کرده بود و با ننه آغایش در بین مردم محبوب بود اما صمد و
ننه اش روستایی بودند در حالی که کیارستمی برای نمایش زندگی شهری هم باز شلیته
تنبان عهد قاجار را به تن ننه قاسم می پوشاند.
از عبور خر و بارش و حیاط پر از مرغ
و صدای خروس، در شهر!؟ حرف نمی زنم!! در دفاع از شهر ملایر
چیزی نمی گویم و فقط به نکات ساختگی یا تقلبی و عمدی فیلم اشاره می کنم. یعنی
کیارستمی در فیلم هایش دوست داشت تصویری عقب مانده و قدیمی از ایران و ایرانی به
تماشاچی بدهد. اما امیدوارم باقی ملایری ها به سادگی از سر تقصیرات و خطاهای فاحش
تاریخی اجتماعی (غیر واقعی و غیر قابل استناد به فیلم) او نگذرند.
فیلم زیبا وپرمعنای
«سفر» بیضایی، دستمایه ای شد تا عباس کیارستمی معناهای تاریخی و اسطوره ای و سیاسی
ماجرا را کاملا حذف کند و سه سال بعد «مسافر» را بر اساس داستان کودکی که از ملایر
می آید تا مسابقه فوتبال ببیند تبدیل کند. «مسافر» فیلمی سرگرم کننده و معنازادیی
شده و نمادی از مفعولیت سیاسی است. عباس کیارستمی و دستیارانش، جعفر پناهی - بهمن
قبادی، سینمای جوان و سینمای مولف ایران را پس از انقلاب به سینمایی بدون عمق و
معناسازی شده و به نمایش مبارزات پوک و کنترل شده در جهت بقای رژیم و دستگاه دولتی
تبدیل کردند.
در
«مسافر» بعد از دزدی و کلاهبرداری نوبت خیانت است و قاسم تصمیم می کیرد توپ فوتبال
و توری که با پول بچه های محله خریداری شده است را بفروشد و می فروشد و بلیط سفر
را می خرد. کوچه های قدیمی و بازار ملایر و اتو ملایر و سرانجام درشکه سواری، نوعی
گردشگردی در میان دیدنی های «سنتی» در شهر ملایر دهه پنجاه است.
شب
ساعت یازده مسافر است و با وجودی که ساعت شماطه دار را برده است ولی به خاطر
دوندگی های اخیرش برای تهیه پول خسته است و خوابش می برد و بعد دوان دوان خود را میان دالان های بازار ملایر به فلکه اصلی و
به اتوبوس می رساند و به اتوملایر و به اتوبوس در حال حرکت می رساند و سرانجام
اتوبوس را متوقف می کند و سوار می شود.
قاسم
صبح یک راست به امجدیه می رود و در صف بلیط می ایستد اما وقتی پس از تحمل هُول
دادن ها و جر زدن ها به گیشه می رسد بلیط تمام می شود! بعد سرانجام از بازار سیاه بیست
تومان می دهد و یک ساعت از فیلم گذشته است که قاسم با بلیط بازار سیاه وارد استودیوم
امجدیه می شود تا یک بازی واقعی ببیند.
قاسم
وقتی دارد نان می خورد و با صفای قومی و کودکانه اش، نانش را به بغل دستی اش تعارف
می کند، و برای همین عادت مورد تحقیر کارگردان تهرانی قرار می گیرد. در حالی که
«امیرو» را «دونده» امیر نادری به یاد بیاورید که با چه صفایی نانش را با بقیه
تعارف و تقسیم می کرد. راستش نکته عجیب: عجیب نیست که
فیلمساز کودکان و نوجوانان در دل اینگونه صفای کودک را به ریشخند بگیرد؟
تا
مسابقه سه ساعت بافی مانده و قاسم تصمیم می گیرد گشتی بزند و در این مدت دیدنی های
تهران را ببیند که همین باز موجب تحقیرهای بیشتری از جانب آقای بغل دستی و یا نایب
کارگردان بشود. به هر حال قاسم بلند می شود تا در محوطه امجدیه گشتی می زند وبعد روی
چمن ها کنار افراد دیگری که روی چمن دراز کشیده اند و خوابیده اند دراز می کشد تا
استراحت کند.
خواب
می بیند که امتحان دارد و سئوالات را بلد نیست و به اطراف نگاه می کند تا کمک
بگیرد. ناگهان معلم ورقه سفید را از زیر دستش می کشد. باز خواب می بیند که همراه
بچه های کلاسش دارند در باغ یا جنگلی می دوند. بعد همه به او نگاه می کنند. صحنه
بعد می بیند دارند فَلَکَش می کنند و ضربات است که بر کف پایش فرود می آید. (او در
خواب عذاب وجدان دارد و در بیداری به عقوبت الهی دچار شده از دماغش در می آید) در
این فاصله بقیه برخاسته و رفته اند.
هنگامی که قاسم از خواب می پرد؛ می دود و می بیند که
بازی تمام شده و استودیوم امجدیه خالی است. (قاسم دیدن مسابقه در امجدیه را از دست داده)
فیلم «مسافر» را به صورت کامل ببینید.
1h13, 1974, le passager
ادامه دارد