چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: "آنروز که فاحشه شدم"، از فرزانه سیدسعیدی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, avril 17, 2004

"آنروز که فاحشه شدم"، از فرزانه سیدسعیدی

آنروز که فاحشه شدم

هوا ابری بود

و فرشتگان روی زمین سرخاب می زدند

تمنا در چشمان خواهرم برق می زد

کسی چه می دانست

پاشنه هایی که لگد می کردند مرا

پول هم می دادند

خیلی وقت بود یر به یر شده بودیم

عرب کجاست که بر سر نوزادیم خاک بریزد

صد و بیست و پنج هزارمین پیامبر

کسی نیست ؟

آدمی بود با نام انسان

اولی بود یا آخری ؟

عکس او که صورتش مثل شکمش نبود

روی سر در سینماها چه می کرد ؟

مثل اینکه شبیه انسانها بود

گیسهای دایه آب را می کشید تا منجلاب

رویاها به خواب رفته بودند

اولین باری که گناه کردم

چشمهایش چقدر زیبا بود

با یک رکابی مشکی

صدای موسیقی بتهون می آمد

هوس کرده بودم راک برقصم

باور می کنید ؟

شاید چشمهایش از گوشه

بیشتر می ترکید

و من بیشتر خوشم می آمد

لبهایم را می مکید

و من فاحشه می شدم

باور می کنید؟

برگرفته از مانیها




<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?