چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: avril 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, avril 30, 2007

ویدئوی پرسپولیس از مرجان ساتراپی

پرسپولیس مرجان ساتراپی را در ویدئو ببینید

Libellés :


مشق شب

دانشجو در زندان است.
معلم در زندان است.
مبارز در زندان است.
راننده در زندان است.
کارگر در زندان است.
زن در زندان است.
روزنامه نگار در زندان است.
کاریکاتوریست در زندان است.
خنده در زندان است.
اندیشه در زندان است.
ایران چون زندان است.

vendredi, avril 27, 2007

پورنو یا طنز

پورنو، پورنو است. طنز، طنز است. اروتیسم، اروتیسم است. ادبیات، ادبیات است. کاریکاتور، هم کاریکاتور است. هر چیزی تعریفی دارد. این بحثها را با هم و کم کم ادامه خواهیم داد. فعلاً لینکهای زیر را ببینید بیشتر مشخص می شود:
پورنوگرافی/ بخش دوم کتاب/ آندره آ دورکین
پورنو گرافی، زنان در تملک مردان
طرح های اروتیک هانس بلمر و طرح های اروتیک رودن
در تعلیق صدمات شوک فرهنگی در نخستین برخورد به پورنوگرافی/ محمد قائد

طنز، سرخوردگی شادمانه
فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز

فرق میان طنز و لودگی

شعر چادر از ایرج میرزا

عضو جنسی در شعر و غرور جنسی در حجاب / یدالله رویایی

عشقولانه دو زبانه/ هادی خرسندی/ گویی غزل عشق و اروتیسم نگویم؟/ هادی خرسندی

هر وقت هوس طنز کردید به اصغرآقا سر بزنید. هرگز نمیرد آنکه دلش شاد شد در هادی سرا. در هادی سرا "انشاهای صادق صداقت" را بخوانید و بقیه را هم از کف ندهید.

یادآوری می کنم که اصغرآقای شماره 334 منتشر شد.

سخنرانی طنزگونه ای از احمد شاملو در آمریکا

بشتابید که خاطرات گربه ناصرالدین شاه منتشر شد

منابعی برای طنز لینک از رویا صدر

اگر خواستید همینجا بخندید من هی آپدیت می شوم را بخوانید. راستی زنان طناز از عمران صلاحی را از دست ندهید.
طرح مبارزه با بدحجابی را در طنزنوشته های رویا صدر ببینید
و بالاخره یک زن طنزپرداز و یک بانوی قصه نویس ، و آی طنز آی طنز چهره ی شادانت پیدا نیست (با چندین و چند لینک). صد سال بعد در یک چنین روزی... اگه من این را نوشته بودم چقدر اعتراض می شد که همه ی هنرمندان کشور را دست انداخته اند؟؟؟؟!!!!! (لینک از آی طنز) و سرانجام یک پرسش اساسی: ادبیات یا پورنو گرافی

امل فساد: هر جا اگر خرابیه، تقصیر بدحجابیه/ مهدی استاد محمد لینک از بی بی گل (رویا صدر)

توجه توجه: به هیچ وجه کپی نگیرید. به مطالب این وبلاگ فقط می توانید لینک مستقیم بدهید


mercredi, avril 25, 2007

کوچه های سکوت
گزینه ای از صد سال شعر نو فارسی به زبان هلندی ترجمه شد


در مقدمه ي "کوچه هاي سکوت" با نگرش به رشد و دگرگوني صد سال شعر نوي فارسي ، برروي سبک هاي متعدد شعر نو و پیشگامان این سبکها تأمل شده است . از چهل و يک شاعر انتخاب شده در کتاب يک بيوگرافي و چند شعر برجسته ي این شاعران درج شده است.

گزینه و ترجمه: نفیس نیا و رونالد باس

نفیس نیا شاعر داستان نويس فيلمساز و مترچم ایرانی 14سال است در هلند زندگي ميكند. در این سالها او در زمینه ی ادبیات و فیلم فعال بوده و مقالات و نقدهای مختلفی از وی در مجله ها ی ادبی و هنری هلند و بلزیک به چاپ رسیده است. اولین مجموعه شعر وی در ژانویه 2005 با عنوان " اصفهان امیدسرای من" به زبان هلندی و توسط نشر برن میر به چاپ رسید. رمان او با عنوان " در جستجوی باران" در دست چاپ است.

رونالد باس منتقد ادبی و مستند ساز است و در سازمان ادبیات هلند در بخش ادبیات خارجی فعال میباشد.

چهارشنبه 25 آوریل 2007
مراسم رونمائی در آمستردام

mardi, avril 24, 2007

همه چیز درباره سیگولن رویال


سیگولن رویال، بانوی محبوب فرانسوی ها

زنان در صف مقدم؟

سخنان سیگولن رویال در رابطه با ایران

انتخابات فرانسه: ارزیابی نتایج

سایت نظرخواهی در مورد نامزدهای انتخاباتی
(این سایت توسط پژمان حبیبی ایجاد شده است)
__________________________________

فیلم نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری در ایران را دیده اید یا نه؟

سه سال زندان برای نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان

برنامه روز آزادی جهانی مطبوعات در پاریس

dimanche, avril 22, 2007

حاج آقا فمینیست می شود

هیچ چیز به اندازه ی حاج آقایی که به فمینیست بودن تظاهر می کند سرگرم کننده نیست. شناختن این حاج آقاها کار سختی نیست. حاج آقاها معمولاً زن دوستی و علاقه ی بسیار خود به خانم بازی و یا دون ژوانیسم را با فمینیسم به اشتباه می گیرند. یکی از مکانهای مورد توجه برای حاج آقایان و آقازاده ها جشن هشت مارس و مجامع زنان است.
هر وقت چند تا زن برای هر هدفی دور هم جمع شوند، این حاج آقاها هم مانند مگسان دور شیرینی آنجا پیدایشان می شود. ساکت می نشینند و حرف نمی زنند و در سکوت در نخ زنان فرو می روند و در فکر این هستند که لبان این یکی چطوری است؟ چشمان آن یکی چه طوری است؟ آیا آن یکی شوهر دارد و یا اینکه ورود آزاد است؟ کدامشان را امشب بلند کنم؟ بیشترشان از سگ زرد، که برادر شغال باشد، هم نمی گذرند؟ در جشن هشت مارس معمولاً حاج آقاها زنان خود را در خانه گذاشته و به شکل مجردی به جشن می آیند تا روز زن را با زنان دیگر جشن بگیرند.
حاج آقاها معمولاً به سوی زنان فمینیست واقعی نمی روند و از آنها با نفرت و خشم یاد می کنند و آنها را متهم به لنزبین بودن و یا ایرادات دیگر می کنند و در خفا بین خودشان، از زن صبور ساکت پارسا که زن زندگی است و به مطبخ و بچه ها می رسد و از این چیزها سرش نمی شود، با تحسین یاد می کنند.
حاج آقاها معمولاً زن جماعت را داخل آدم به حساب نمی آورند و از هرگونه بحث و گفتگوی جدی با زنان سر باز می زنند. حاج آقاها معمولاً بی دلیل به زنان لغز می گویند و کنایه می زنند و بیخودی وقتی آنان دارند حرف می زنند هرهر می خندند. اگر هم نخندند پس از این که زن حرفش تمام شد می پرسند: خوب حالا چی بلدی بپزی؟
حاج آقا و آقازاده ها معمولاً برای شوخی و اختلاط کردن با هم از زنان بهره می جویند، آنها در برابر جمع زن را تحقیر می کنند تا میزان مردانگی خود نشان داده باشند، در این مواقع حاجی آقا پس از آنکه خانم حرفش تمام شد معمولاً رو می کند و به رفقایش می گوید: زن است دیگر! و یا: بیخود نگفتند که زنها یک دنده کمتر از مردان دارند! و یا: همینه دیگه! خب یه تخته شون کمتره! حاج آقاها ریشخند و یا سرکوب و تحقیر زنان را راز بقای خود می دانند و برای بقای خود از هیچ کاری فروگذاری نمی کنند.
حاج آقاها زنان تحصیل کرده و دانشگاه رفته را دوست ندارند و مدام دنبال بهانه ای می گردند که توی دهن این زنان بزنند و برای همین هم هست که رایج ترین شوخی و متلک حاجی آقاها برای تحقیر بانوان اینست: برو آش ات رو بپز! و یا: برو بشین کشکت رو بساب!
در تفکر حاج آقا، حتا اگر آقازاده ادعای فمینیست شدن را داشته باشد، زن، کلفتی بیش نیست و بایست برود و فقط آش بپزد و کشک بسابد. معادل غربی این اصطلاح اینست که می گویند: برو رخت ات رو بشور! که باز ریشه اش یک نوع تفکر مردسالارانه و یا حاجی آقایانه است. حاجی آقاها و یا شازده احتجاب ها از زن روشنفکر هیچ خوششان نمی آید. یادتان هست که شازده احتجاب چون نمی تواند از پس روحیه زنی درس خوانده و کتاب خوان برآید، فرخ النساء را دق مرگ می کند و بعد برای پاسخ گفتن به عقده های قرون وسطایی خود، نمایش درمی آورد. او به جای همسرش، کلفتشان فخری، که به او همه نوع سرویسی می داد را در لباس خانم خانه می نشاند و در خیال فرخ النساء، با کلفتش عشقبازی می کند. بهترین راه برای حاج آقاها که تحمل زنان واقعی و امروزی را ندارند اینست که به قول هدایت یک عروسک پلاستیکی از بازار بخرند و در پشت پرده نگه بدارند، مگرنه؟
یکی دیگر از تحقیرهای رایج حاج آقاها اینست که با زن مانند یک شیئ جنسی رفتار می کنند. مثلاً حاج آقا بی ربط می گوید: آگهی فرهنگی خانم زیبایی مثل شما را نمی توانستم منتشر نکنم. که ترجمه اش اینست: چون به نظرم زن قشنگی آمدی کارت را منتشر کردم وگرنه زن را چه به فرهنگ و یا فراخوان فرهنگی؟ زن فقط باید قشنگ باشد و ما هم باید بپسندیم که پسندیدیم.
اینکه حاج آقا خود را بیندازد وسط و در بحثی که هیچ ریطی به ایشان ندارد، با زنی محجبه، بدون پاسخ گویی منطقی به او، به لب و لوچه اش بند کند، نشان از تحقیر جنسی وقیحانه ایست که چون حاج آقا می داند جامعه مردانه است و جامعه، مدام زن را تحقیر می کند پس حاجی آقا از ایالت کانادا درای نیز اجازه تحقیر جنسی، آنهم نسبت به زنی که هرگز ندیده است را به خود می دهد. حقوق و حرف زنان هم هیچ وقت مسئله ی حاج آقایان نبوده است.
یکی از دیگر از علائم شناختن حاج آقایانی که خود را به موش مردگی و فمینیست بازی می زنند این است که حاج آقا دوسه مقاله و یا چند کلمه در مورد فمینیسم خوانده است و مانند معلومات عمومی و اطلاعات جغرافیایی برای از تنگ و تا نینداختن خود، از آن کلمات گنده گنده مثلاً "فمینیسم کلونیالیسم" و یا "فمینیسم پست کلونیالیسم" را می پراند. انگار دارد در مورد مواد شیمیایی و یا کشفیات بیوشیمیایی و یا انرژی هسته ای بحث می کند. مگر برای فمینیست بودن چهارتا لغت بلغور کردن کافی است؟
"من این قدر دوست دارم وقتی یک حاج آقا توی وبلاگش میره بالای منبر و برامون توضیح میده که فرق بین "فمینیسم اسلامی" و"فمینیسم غیرسکولار" چیه؟ این قدر برام جالبه که از زنی که توی چادر و مقنعه و روسری پوشیده شده و توی عکس فقط پوزه اش بیرون است و بعد می بینم همون حاج آقا که در هر موردی از موسیقی و فلسفه و شعر و سیاست و نقد ادبی دو خط اظهار نظر می کنه و حتا در مورد فمینیسم هم ساکت نمی شینه ادعا می کنه که از دیدن آن پوزه ی بیرون مانده از روسری در عکس! تحریک شده است... "
واقعاً دلم برای فمینیسم امروزی ما می سوزد که از چند جناح و با چه جانورانی درگیر است!
راستی برخی از حاجی آقاها برای اینکه اموراتشان بگذرد با برخی از زنان سیاسی، سلام و علیکی دارند و از سوی دیگر برخی از بانوان سیاسی که برای به قدرت رسیدن از هیچ کاری فروگذار نیستند و گهی زین به پشت و گهی زین به پشت، پیش می روند و هر از گاهی، بستگی دارد باد از کدام جهت بوزد، فمینیست می شوند و خلاصه موجی هستند معمولاً با این نوع حاجی آقاها میانه ی خوبی دارند. ما در شهرمان یکی از همین فمینیست های ایرانی داریم که این خانم هیچ با زنها حرف نمی زند، یعنی یا همیشه باید او سخنرانی کند و یا هیچکس! این خانم همیشه حداقل با چهارتا "رضا" حرکت می کند و معمولاً می آید و با چندتا رضاهایش جلسه بانوان دیگر را به می ریزد و خراب می کند. حاجی آقاها امسال این بانو را به عنوان زن برگزیده ی خود به جهانیان معرفی کردند و همیشه می گویند: " فمینیست می خوای؟ این خانوم یک فمینیست درست و حسابی است نه این خرده ریزای ضد مرد!" گاهی حاجی آقاها طوری از فمینیسم طوری حرف می زنند انگار که ارتش است و مثلاً ایشان با جناب سرهنگ یا سرلشگر آشنا هستند و پارتی دارند. راستش رفتار این آقایان آنهم پس از سالها زندگی در قلب اروپا و آمریکا و یا کانادادرای حیرت انگیز است؟
از هنرهای دیگر حاج آقاها اینست که با اسم مستعار برای خودشان کامنت می گذارند و قربان خودشان می روند. انگار یکی برود جلوی آینه و بعد به خود بگوید: فرزاد جون چی گفتی... من کیف کردم و کاملاً حق با شماست و جنبش زنان اعدام باید گردد ولی پیش از اعدام باید چند شبی بغل من و تو بخوابد و قربانمان برود تا آنها را ببخشیم.
از همه جالب تر دو تا حاج آقاست که دارند با هم در مورد فمینیسم بحث می کنند و یکی می خواهد به دیگری ثابت کند که در مورد زنان بیشتر می داند و در نتیجه بیشتر فمینیست است. به نظرم به جای صفحات طنز بعضی اوقات گفتارها و نوشتارهای حاجی آقاها و آقازاده ها و کلفت و آشپزهایشان را در مورد فمینیسم پست کلونیالیسم بخوانید بیشتر می خندید.
برگرفته از کتاب خاطرات آنجلا بوشلی روزنامه نگار لبنانی
عکس از شیرین قدیریان
حاج آقا لطفاً کپی نگیر!

samedi, avril 21, 2007

آوای سکوت به کارگردانی نیلوفر بیضایی




vendredi, avril 20, 2007

من هی آپدیت می شوم

این روزها من که نویسنده ای بسیار پست مدرن هستم مرتب آپدیت می شوم. تازگی ها صفحه ای ایجاد کرده ام که علاقمندانم بیایند و در آن صفحه قربانم بروند و تا یکی آمد و خوش و بشی کرد من زود آپدیت خواهم شد و این بدین معناست که من بسیار خوش خوشانم شده است. اخیراً یکی از کتابهایم که یک شاهکار بی نظیر است را بر روی اینترنت منتشر کرده ام و مرتب از قشلاق تپه های ایروان و تاجیکستان گرفته تا دهات اصفهان و لین های آبادان و حتا سیستان و بلوچستان و کابل برایم پیام می آید و کارم را شاهکار ادبیات پست مدرن ایرانی می دانند. البته کارهای قبلی ام هم شاهکار بود ولی این یکی دیگر شاهکار شاهکارهاست و من مثل سابق، هی دوست دارم راجع به خودم و کار خودم حرف بزنم و همه ی میکروفونها به طرف من گرفته شود تا من از فردیت دهاتی ام که اول مرغدانی داشت و بعد تخم مرغ فروش شد و حالا به قدقد افتاده است برایشان سخنرانی بفرمایم. فردیت دهاتی من منزوی است و با جمعیت همنوا نمی شود بلکه می خواهد با جمعیت همچون مرغدانی پدرش رفتار کند و جمع را مانند مرغدانی، همنوایی ببخشد و ارکستری از قدقدگویان جوان راه بیندازد. این فردیت بر من غلبه دارد و هی آپدیت می کند چون فردیت من مدام بی صبرانه منتظر است تا به او و همگی فردیتش نوبلی یا اسکاری یا پولیتزری و یا بوکری و یا حداقل گنکوری جایزه بدهند و نکند خبرش دیر به شما برسد.
شما مرتب روزی ده بار یا روزی بیست بار و یا روزی صدبار به سایتم سر بزنید تا از قافله عقب نمانید. بله بله! می دانم کتابم هنوز چاپ نشده و تازه چاپ بشود هم به فارسی با تیراژ صد تا سیصد جلد و در خارج هم مراسم جایزه بازی به سبک ایرونی نداریم ولی آرزو و چاخان بر جوانان عیب نیست! و شصت سالگی تازه اول چل چلی و جوانی و چاخان گویی است. فردیت من از مطرح شدن و پرحرفی بسیار لذت می برد و از بسیج مرغان خانگی و بال و پر بخشیدن به جوجکهای بلاگر به عنوان منتقد هنری نیز هیچ ابائی ندارد. مجیز و تعریف از هر جا رسد نکوست!
حالا شما به این حرفها کاری نداشته باشید. فقط و فقط هی به من سر بزنید تا آمار بازدیدکنندگانم بالا برود و در جریان اتفاقات مرغدانی هم قرار گرفته باشید. ای وای چی شد؟ چه بد! برق وبلاگستان رفت! ای وای چرا من هر چی آپ می کنم بالا نمی یام؟ ای وای آپ آپ آپ هر لحظه و هر دم آپ!
من آپ می خوام یالله! آپ! آپ!
من می خوام هر جور شده بالا بیام! آپ آپ!
برگرفته از کتاب پریشان بازی فرناندو پس بیا نویسنده کم نام ماداگاسکاری

jeudi, avril 19, 2007

فقط می توانید لینک بدهید

بالای این صفحه رو نگاه کن! چی نوشته؟ نوشته: فقط می توانید لینک مستقیم بدهید. مگه نه؟ چشم که داری؟ می بینی. مگه نه؟ کنارش هم یک آدرس ایمیل هست که اگر امر خیری در کار بود تماس بگیرید. مگه نه؟ آخه تو چه جور نویسنده ای هستی که می آیی توی این سایت و از مطلبی سرش رو می زنی و ته اش رو می زنی و فقط یک تکه اش را مثل کپل مرغ به دندون می گیری و بعد له له زنان می بری تو پستوی سایت خودت و با تیتر یک نفر دیگر داخل و واخل می کنی و هی به این شاهکار خودت لینک می دی؟ اگه پای بحث هم پیش بیاد لابد می گی مخالف سانسوری؟ ولی حضرت آقای نویسنده ی مهاجر، این کار خودش نوعی تحریف و سانسور است، اونم به شدیدترین شکل موجود. خودت نویسنده ای پس متوجه هستی که داری معناگذاری می کنی و داری کلمه ای را درشت تر می کنی و زیر یک کلمه ی دیگر خط می کشی و بالای مطلب، خودت تیتر گذاری می کنی و کلاً یک بحث دیگه رو تبدیل می کنی به یک دعوای نازل و پایین تنه ای مثل وجود نازل خودت. کجای این شیرین کاری سرکار خنده داشت؟ این نشانه ی فلاکت و ناتوانی تو به عنوان نویسنده بود که نتوانستی منظور و نفرتت را با کلمات درست بیان کنی و مگه همیشه فقط تو باید حرف بزنی؟ خوب حرفات هم که همه مثل این کارت ساختگی و قلابی و با بدجنسی است، حالا نمی شد مثل یک آدم متمدن اگر نظرگاهی داشتی در چهارتا کلمه شسته و رفته بدون اون ریشخندهای چندش آور خنزرپنزری بنویسی؟
در زبان فارسی وقتی می نویسم فقط می توانید لینک مستقیم بدهید یعنی فقط می توانید لینک مستقیم بدهید. یعنی حق ندارید کپی بگیرید. یعنی حق ندارید ذخیره کنید. یعنی حق ندارید مونتاژ کنید. آقای نویسنده اینها اصول اخلاقی نویسندگی است که اگر نداری پس رمان نویس هم نمی توانی باشی برو بز بچران و هی نوبل نخواه! چرا نمی ری به رسم پدرت مرغداری باز کنی و خودت رو سرگرم کنی؟ چرا به جای جوجه پروری، نوچه پروری می کنی؟ چرا موجودات نازلتر و مفلوکتر از خودت را می اندازی به جون دیگرون؟ برو مرغداری وا کن!

خانم محترم که الهی من قربون اون ایرانین کالچرت برم. دفعه ی دیگری که جهت برداشت لینک و حمل اسناد و سر نخ مطالب مخصوص به زنان و سینما به این سایت اومدی، اون ایرانین کالچر هفت هزارساله ات رو فراموش کن و به سایت مهستی حداقل یک دفعه لینک بده که زبونش دراز نشه و اینها را برات بنویسه و آبروی ایرانین کالچر چندهزار ساله ات رو در مریلند و ویرجینیا ببره.
باور کن یه لینک دادن صنار هم برات خرج برنمی داره. مگه نه؟ پس چرا؟
__________________
مطالب مرتبط: قانون و مطبوعات در ایران/ محمد قائد

Only one step: فقط یک قدم

Please ask UNESCO to save Pasargad
Fax va E-mail UNESCO:
fax : 33-1-45 68 55 70

E-mail: wh-info@unesco.org

www.savepasargad.com


mardi, avril 17, 2007

بازداشتهای غیرقانونی!

این اصطلاح "بازداشتهای غیرقانونی" داره کفرم رو در میاره! انگار در طی بیست و هشت سال گذشته، هر چی اتفاق افتاده قانونی و به جا بوده! این تذکر را هم به لطف رئیس جمهور سابق و متمدن مان و گفتگوی تمدنها و بحت کشککی مدنیت داشتیم و داریم و شیرین خانوم و شیرین بعد از اینها هم مرتب دارند به این بحث رونق می دهند
انگار دستگیری ما قانونی بود ها!
انگار ما قانونی شلاق خوردیم!
و اصلاً کدوم قانون؟
همیشه شعبون، یک دفعه هم رمضون
پای منبر حاج آقا حسنی
اسرار پایانی عمر انیشتین
این شیخ دانشمند را هم ببینید

lundi, avril 16, 2007

ویژه رمانهای پلیسی

رمان پلیسی دوست دارید؟
داستان های پلیسی جنایی دوست دارید یا نه؟
سالها پیش، برای مدتی در آلمان زندگی کردم
تازه با لذت کشف رازها و معماها آشنا شده بودم
در آن دوره دلم می خواست
یا کارگاه بشم با جاسوس
و یا شاید
یک روزی یکی از رمان های پر کشش پلیسی
و یا یک رمان جنایی بنویسم
ولی نشد دیگر
البته شاید هم ... یک روزی شد
_____________
مطالب مرتبط: ویژه نامه داستانهای پلیسی

vendredi, avril 13, 2007

آزادی بیان به سبک ایرانی

Aligner à droite
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: تو حق حرف زدن داری ولی حواست باشه ها!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: یه وقت گنده تر از دهنت حرف نزنی ها!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: حالا صلاح نیست که حرف بزنی!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: یه بزرگتری گفتند، یه کوچیکتری گفتند، صبر کن تا بزرگتر حرفش تموم بشه!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: یه مردی گفتند، یه زنی گفتند، صبر کن تا آقاتون حرفش تموم بشه!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: ببین یه جوری حرف بزن که به ضرر ما تموم نشه!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: گوش کن یه جوری حرف بزن که به نفع ما هم باشه ها!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: اصلا! تو بلد نیستی حرف بزنی ساکت باش!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: ببین تو لازم نکرده حرف بزنی. به ما بگو چی می خوای ما به جات حرف می زنیم.
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: به حرف ما گوش بده! تو به ما رأی بده دیگه کارت نباشه!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: خب زندان رفتی که رفتی. الان همه چی عوض شده. اون دوره یه اشتباهاتی شد ولی ما جور دیگه ای هستیم. تو هم هی از اون دوران حرف نزن!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: ببین روت زیاد نشه که هر چی دلت خواست بگی ها!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: حالا ما یه چیزی گفتیم تو چرا باور کردی؟
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: یه وقت به سرت نزنه از برابری حقوقی زن و مرد حرفی بزنی!
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: چیه؟ دیوونه شدی؟ می خوای برامون دردسر درست کنی یا اینکه دلت آب خنک می خواد؟
آزادی بیان به سبک ایرانی یعنی: شما آزادید حرف بزنید ولی ما هم آزادیم تا خفه تان کنیم.

mercredi, avril 11, 2007

صادق خان خانه نبود

سیزدهء نوروز بود. همهء مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند - من پنجرهء اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد- (بوف کور)
وقتی از خانه ام بیرون می رفتم هوا عالی بود و جان می داد برای مردن. یک گل مارگریت زرد کف حیاط افتاده بود که آن را برداشتم و برای اینکه له نشود به کتم وصل کردم. هوا به شکل خوش آیندی بهاری و دلچسب بود، کتم را روی دستم انداخته بودم. حتا نمی دانستم هنوز خانه ای هم در کار است یا نه. پیاده و سواره بالاخره به آنجا رسیدم.
این همانی نبود که فکرش را می کردم. پس بار قبلی اشتباه کرده بودم؟ احتمالاً رفته بودم دم شماره چهل و هفت مکرر...؟ در بسته بود. طبعاً کد ورودی را نمی دانستم. از همان توی خیابان طبقه دوم، سمت راست را نگاه کردم. پنجره اش بسته بود و پرده اش افتاده؛ بقیه پنجره ها بسته بود و پرده ها افتاده. پرده ها همه توری سفید بود. پرده های توری ارزان برای این که توی خانه دیده نشود و در ضمن نور هم داشته باشی. فقط یک پنجره در طبقه دوم بود که برای جلوگیری از نور شدید، پرده حصیری هم داشت که آن را بالا زده بودند. همان پنجره؛ دو سه بطری آب را بیرون گذاشته بودند و یک کبوتر تنبل یا خسته بیحرکت مثل مجسمه آنجا نشسته بود.
در پاریس به خاطر رعایت زیبایی شهر، ساختمان ها همه پنج یا شش طبقه و هم قد است و معمولاً هیچ خانه ای را نمی کوبند تا از نو بسازند بلکه اسکلت ساختمان را حفظ می کنند و خانه را از درون بازسازی و تعمیر می کنند. در پاریس مرتب از دل زمین برج نمی روید، بناهای قدیمی را مدام مرمت و تعمیر می کنند. شهر تاریخ دارد. ساختمان را تعمیر کرده بودند و رنگ شیری روی دیوار بیرونی، ساختمان را تمیزتر از دیگر ساختمانها نشان می داد. پشت پرده های توری نازک انگار اکسیژن زندگی جاری بود. سمت چپ، پایین، توی کوچه یا خیابان فرعی شامیپونه، مغازه ای بسته بود، چیزی شبیه یک بنگاه معاملات ملکی در حال تعطیل و سمت راست ساختمان، کافه باری به نام اندولسی بود با شیشه های تیره و داخلش پر از سیاه پوست، همه در حال گفتگو و نوشیدن و دیدن مسابقه ای از تلویزیون.
در دابلین روز شانزده ژوئن را به نام لئوپولد بلوم شخصیت رمان اولیسس جویس نامگذاری کرده اند. در بلومز دی همگی راه می افتند و سرتاسر مسیر اولیس جویس را در دابلین با همان ریتم رمان طی می کنند و به همان کافه ای که او رفت و همان نوشیدنی که او سفارش داد و همان ساندویچی که بلوم خورد و خلاصه رمان را در واقعیت و به صورت جمعی بازسازی می کنند و یاد نویسنده اش را گرامی می دارند.
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
آیا روزی هم در ایران، مثلاً همین نوزدهم فروردین و یا مثل رمانش سیزده نوروز به نام روز بوف کور نامگذاری خواهد شد؟ روزی که همگی راه بیفتیم و در تهران مرکزی و کافه ها و مسیرهایی که هدایت می رفت راه برویم و مثلاً در کافه نادری و کافه فردوسی و ماسکوت و ... شربت آلبالو و یا آب زرشک و یا آب طالبی بنوشیم و جرعه جرعه بخوانیم. صبح از دم دانشکده هنرهای زیبا، جایی که روزی هدایت در آنجا کارمندی ساده بود شروع کنیم، از عصر در کافه ها بگردیم و آخر شب او را تا خیابان هدایت بدرقه کنیم و روزی را تا شب با یاد صادق خان طی کنیم؟
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
به پیاده روی مقابل رفتم تا بهتر سرک بکشم. طوطی هم نداشت که حرفش را تکرار کند: مرجان عشق تو منو کشت... مرجان عشق تو... عشق تو... نع. طوطی نداشت. دست از پا درازتر برگشتم. پنجره ها بسته بود. در ساختمان هم بسته بود. گل زرد را که حالا پژمرده شده بود به میله های در ساختمان گیر دادم. خودش می فهمد. امروز دیر رسیده بودم. دفعه بعد، سعی می کنم زودتر بیایم تا پیش از این که در را ببندد وارد ساختمان شوم و شیر گاز را ببندم. خودش می فهمد.
عکس بالا اتاق اولیس است در برج جویس. ایرلندی ها شاعران و نویسندگانشان را بسیار دوست دارند. شعر و ادبیات با زندگی شان جوش خورده است، در دابلین از کسی چیزی می پرسی و او در پاسخ به تو، شعری می خواند. جمله اش و پاسخش و موسیقی کلامش شاعرانه است. در طول تاریخ ایرلند، بیشتر شاعران و نویسندگانشان در دوره ای از زندگی خود، وادار به ترک کشور و رفتن به تبعید شده اند. شعر و تبعید و مقاومت و میهن پرستی ارکان اصلی روح ایرلندی را می سازد. ایرلندی ها شاعران و نویسندگان تبعیدی خود را بسیار گرامی می دارند. همه جا یا به نام شاعری است و یا به نام نویسنده ای. سر خیابان یا مجسمه ای شاعری است و یا در آنجا نوشته است فلان شاعر در اینجا می زیست. موزه ای برای نویسندگان دارند. از نویسندگان و شاعران خود، عکس و سند و نسخه های قدیمی کتابهایشان و یا دست نوشته هایشان را جمع کرده اند و در موزه ای به نام نویسندگان به معرض تماشا گذاشته اند.
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
سوار اتوبوس که می شوی تا در شهر چرخی بزنی، راننده اتوبوس همچنان که برایت شرح می دهد که چی به چی است، شعر مولی مولوی را هم برایت می خواند که در رمان مولوی بکت خوانده بودی و پشتوانه ی مردمی اش را نمی دانستی. جویس و بکت در تبعید زندگی کردند و فرهنگ عامه و روح مردم ایرلند را در درون نوشته هایشان بازسازی کردند و برای ابد جاودانه کردند. آیا هدایت به جمع آوری فرهنگ عامه نپرداخت؟ آیا هدایت روح ایرانی را با همه ی دردها و زخمهای تاریخی اش در رمانی کوچک برایمان تصویر نکرد؟
هنوز مجسمه مولی مولوی کنار خیابان است. نرسیده به ترینیتی کالج، که بسیاری از نویسندگان ایرلند از جمله بکت و جویس از آنجا فارغ التحصیل شدند، پیاده می شوی و به راه می افتی و همان طور که راه می روی در پیاده رو میخواره ها و ولگردها و پیرزنها و پیرمردهایی که شخصیتهای بکت را می ساختند می بینی و با دیدنشان تازه می فهمی همه اش راست بود. تنها حقیقتی که می ماند ادبیات است. پس جویس می ماند و بکت می ماند و هدایت می ماند و ادبیات می ماند و کتاب می ماند و نوشته ها مانند کلام الکن داش آکل از دهان طوطی، باز طوطی وار تکرار خواهند شد. مرجان عشق تو... عشق تو...
هوس بکت کرده ام. رمان مولوی را برمی دارم. الان در در دابلین هستم. کنار مجسمه زن فروشنده ی بازار روز، مولی مولوی به رویم می خندد و برایم آواز می خواند و من صدای ترا می شنوم که می گویی. مرجان عشق تو... عشق تو... عشق تو
__________________
منابع پیشنهادی: سایت صادق هدایتکتاب صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، محمد علی کاتوزیان، مترجم: فیروزه مهاجر، طرح نو تهران، تابستان 1372 (اصل کتاب به انگلیسی است)/ کتاب ملاقات با هدایت از م. ف. فرزانه، در دو جلد (کتاب به فرانسه و فارسی منتشر شده است)/ مقاله "ادای دین" از پرویز داریوش / کتاب بر مزار هدایت از یوسف اسحاق پور ترجمه باقر پرهام. اصل کتاب به فرانسه است/ نامه های هدایت (از هر جا که شد)/ کتاب بوف کور، پنجاه سال بعد از مایکل هیلمن، چاپ آمریکا، این کتاب به زبان انگلیسی است.
مطب مرتبط : امشب صادق هدایت خود را می کشد

Libellés : ,


dimanche, avril 08, 2007

نهم آوریل ممکن است برای خیلی ها هیچ معنایی نداشته باشد و روز خاصی نباشد ولی صادق هدایت در شب هشتم آوریل در خانه اش واقع در شماره سی و هفت مکرر خیابان شامپیونه در منطقه هیجدهم پاریس با گاز خودکشی کرد. در روز نهم آوریل، او دیگر این دنیا را ترک کرده بود.
امسال پنجاه و شش سال از خودکشی صادق هدایت می گذرد. در ذهن من، او هر روز خود را می کشد. نمی دانم چرا هر بار با یادآوری خودکشی دردناک و شریفش در روزی نزدیک به سیزده به در، دلتنگ و غمزده می شوم. بمیری و پول کفن و دفنت را هم توی پاکتی بگذاری روی میز تا خرجت بر گردن کسی نیفتد. خانه ای که هدایت در آن می زیست الان وجود ندارد. یک بار از روی آدرس تا آنجا رفتم حالا آنجا را خراب کرده اند و به جایش ساختمان دیگری است. امروز خیال ندارم تا گورستان پرلاشز و بالای گورش بروم، بلکه تا آخرین منزلگاه زندگیش میروم.
امروز اینجا عید پاک است . چرا سیزده به در و مرگ، هم در زندگیش و هم در رمانش "بوف کور" نقش اساسی دارند؟ چرا جشن بهار و طبیعت، در ذهن هدایت به مرگ و نیستی منتهی می شود؟ تمام عوامل نشان از این دارد که خودکشی اش با نقشه ای حساب شده و برنامه ریزی شده بوده است. همه ی کارهای ناتمامش را هم یا پاره کرده بود و یا سوزانده بود. آیا او این روز خاص را برای مردن انتخاب کرده بود؟ آیا نویسنده می تواند داستان مرگ خود را طراحی کند؟ آیا نویسنده قدرت این را دارد که نقطه ی پایانی بر اثر خود و زندگی خود بگذارد؟
امروز جشن و عید پاک است و هوا آفتابی و بهاری و عالی است. به عنوان ادای دین، امروز از هدایت میخوانم و به او و زندگیش فکر میکنم. روزی مانند امروز، بهار پشت پنجره ایستاده است ولی تو آنقدر از زندگی و جهان دلزده ای که به خانه می روی و در را بر روی بهار و زندگی می بندی و همه ی درزها و منفذهای در و پنجره را با پنبه پر می کنی و بعد پتویی بر روی زمین پهن می کنی و می روی لوله گاز را باز می کنی و می آیی روی زمین، روی پتو دراز می کشی تا خواب مرگ بیاید.
امشب جایی مهمانم. عصر می روم دیدن دوستی که قرار است روز دهم آوریل عملش کنند و معده و بخشی از روده اش را در بیاورند تا از سرطان زندگی مصمون بماند. شام امشب، شاید آخرین شامی باشد که مزمزه می کند. غذا! طعم زندگی! بدون معده و روده، زندگی چه مزه ای خواهد داشت؟ پیاده می روم، از خانه ام تا آنجا راهی نیست، یک ربع تا بیست دقیقه راه پیمایی و فکر کردن به اینکه هنوز و انگار همیشه در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند این دردهای باورنکردنی را جزو ... هدایت نه ادعای نوبل داشت و نه نوبل برد و نه نوبل مشکلش بود. هدایت نه مصاحبه کرد و نه اهل مصاحبه پردازی بود. تعداد نقدها و مطالبی که در مورد آثار هدایت در دوران زندگیش نوشته شده است بسیار معدود است و اصلاً تعداد مهم نیست. هدایت بزرگ بود و هدایت بزرگ است و نویسنده با بده بستان بزرگ نمی شود. هدایت در زندگیش نوشت و ترجمه کرد و تحقیق کرد و فرهنگ ساخت.
هدایت غنیمتی بود که در دنیای آلوده ی رجاله ها و حاجی آقاها و عوام دوام نیاورد و بالاخره از همان دنیای رجاله ها اول فاصله گرفت بعد گریخت و سرانجام خود را کشت.
عکس بالا به هدایت مربوط نیست بلکه اتاق جیمز جویس است در برج جویس در نزدیکی های دابلین. جویس در بیست و دو سالگی چند روزی در این برج با دوستانش ماند و این اقامت بر او تأثیر بسیار گذاشت، او بعدها "اولیسس" را نوشت. برج را بعدها، پس از مرگ جویس خریدند و بازسازی کردند و تبدیل به موزه ای برای جویس شد. بر اساس اشیاء به جای مانده از جویس و همچنین، باز، بر اساس توصیفات رمان "اولیسس" اتاق را در درون برج بازآفرینی کرده اند. این اتاقی است که جویس پیش از ترک دابلین در آن اقامت داشته است. عکس را پارسال گرفتم.
خانه ی هدایت نه نزدیک مونپارناس بود و نه به سن میشل نزدیک بود. شامپیونه، خیابانی معمولی در منطقه هیجدهم پاریس است. یک خیابان معمولی با مردم معمولی و ساختمانهای معمولی و در یک محله معمولی. یک خیابان افقی در شمال پاریس که از منطقه هفده و هیجدهم می گذرد. تا دیر نشده باید راه بیفتم و بروم دم خانه ی هدایت. باید کاری کنم که امشب خود را نکشد. باید لوله گاز را ببندم و باید خودم را به موقع برسانم. پیش از آنکه در را به روی دنیا ببندد. هوا خیلی بهاری است. آسمان بدجوری آفتابی است و برای مردن هنوز خیلی زود است. باید راه بیفتم.
مطلب مرتبط: صادق خان خانه نبود

Libellés : ,


vendredi, avril 06, 2007

13


چون از قدیم گفته اند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، امسال درست روز سیزده به در، سبزه سبز کردم. هدایای نوروزی ام را با شما تقسیم می کنم.
اسکایپه برای گفتگوی تلفنی رایگان در سراسر دنیا
ریل پلییر برای گوش دادن به فایلهای صوتی
زیرنویس فارسی برای فیلمهای خارجی
چند عکس دیدنی: آبشارهای قدیمی شوشتر
عکس از یک سوژه ی خرکی
آلبوم جدید گروه کیوسک
باغ سنگی درویش خان
طاق بستان یعنی کودکی من: فرض کنید آن کودک توی عکسها منم
غار علی صدر همدان را دیده بودم ولی غار سهولان مهاباد را ندیده ام
عده معدودی می توانند تعطیلات خود را در جزیره کیش بگذرانند
عکس سبزه از رجب محمدین

mardi, avril 03, 2007

گزارشی از برنامه مان در آژکا به مناسبت روز جهانی زن

با پوزش فراوان از حاضر نبودن لینکهای اول ماه آوریل، نشد. نتوانستم. نرسیدم. هر وقت آماده شد، لینکهای مورد نظر - که کامل هم نخواهد بود - را در اینجا می گذارم. برای کارت تبریکها و عکسهای نوروزی از همه سپاسگزارم. به آنهایی را که می شناختم زود پاسخ دادم و از آنهایی که نشد و نرسیدم در همین جا تشکر می کنم. در فرصتهای مناسب از عکسها و مناظر زیبایتان استفاده خواهم کرد.

lundi, avril 02, 2007

نیایش مخصوص سیزده به در

خدایا به ما سبزه و چمن عنایت بنما!
بزرگوارا به ما حقوق بشر عنایت بفرما!
پروردگارا به ما بازی و جایزه عنایت بفرما!
خداوندا از ما فیلم سینمایی در زمین چمن را دریغ مدار!
بزرگوارا به ما حمایت ها و کمکهای بین المللی عنایت بفرما!
بارالها به ما امکانات بده تا در سال جدید مردم را همان قدر فیلم کنیم که در سال گذشته. پروردگارا در سال نو سرشان را با فوتبال و تخمه و اخبار پفک نمکی و فرهنگ من درآوردی و سینمای بسیار انسانی گرم خواهیم نمود تا تو به راحتی بتوانی به امور هسته ای خود برسی و هیچکس فرصتش را نداشته باشد که در امور خداوندی تو دخالت کند و موی دماغت شود.
خداوندا به من دختران بازیگر بااستعداد عنایت بفرما تا نقشهای خود را به خوبی بازی کنند. این بار یکی از هنرپیشه هایم یک کیلو لوازم آرایش زیر روسری و چادر به صورتش مالیده بود تا شاید بختش باز شود. بقیه هم برای تظاهرات لباس مهمانی پوشیده بودند تا در عکسها خوشگل مشگل به نظر بیایند. بعد از آن همه تمرین، باز صحنه اعتصاب غذا را در عرض چند ساعت چنان سریع پیش بردند که خیط شد. بارالها اینها به حرف کارگردان گوش نمی دهند و هیچ تایمینگ ندارند. صبر نمی کنند و ترمز ندارند. پروردگارا به من دختران حرف شنو برای صحنه های پردرآمد حقوق بشری و حقوق فوق بشری مورد پسند آلمانی ها و هلندی ها و آمریکایی ها عنایت بفرما.
خداوندا به ما خرس های زرین و سیمرغ های بلورین عنایت بفرما!


This page is powered by Blogger. Isn't yours?