jeudi, juillet 31, 2008
عکس های نمایشگاه مفرغ های لرستان
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:29 PM

mercredi, juillet 30, 2008
چشمان دیگر من
یادم رفته بود که خبر بدهم چند روزیست که
چشمانی دیگر به روز است
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:20 AM

lundi, juillet 28, 2008
پرونده هیجده تیرماه در ده سال پیش
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:36 PM

samedi, juillet 26, 2008
فردا صبح سی نفر را می کشند
چطور کار کنم؟ چطور بخوابم؟ چطور ادامه بدهم؟ چطور آرام بمانم؟ - فردا صبح سی نفر را می کشند و قانون چند همسری مردان به تصویب رسیده است و من نگران خواهرانم هستم. چکار کنم؟
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:07 PM

از صیغه در قم تا رپ در تهران
رادیوی فرهنگی فرانسه هفته گذشته هر روز تا ظهر در مورد ایران برنامه داشت و طی پنج رپرتاژ شنیدنی به مسایل گوناگون ایران امروز با چهره های متفاوتش پرداخت. این برنامه ها از صبح تا ظهر ادامه داشت و دو زبانه است و حتی اگر زبان فرانسه نمی دانید باز حرف دل مردم و جوانان را بدون سانسور خواهید شنید. برنامه مخصوص موزیک رپ بسیار جالب است و آن را از دست ندهید.
توجه داشته باشید که کل برنامه هفت ساعت طول می کشد. برای شنیدن هر برنامه روی لینک آن روز کلیک کنید و وقتی صفحه مورد نظر باز شد برای شنیدن برنامه ی آن روز، روی علامت بلندگو کلیک کنید.
 |
| در مورد چگونگی تهیه ی این برنامه توسط رادیو فرهنگی فرانسه، آقای ایرج ادیب زاده با خانم بهاره ماکویی، مترجم گروه، گفتگویی داشته است که نحوه کار و میزان وقتی که برای این رپرتاژ مستند و ماندگار در سفر خود به ایران گذاشته اند را مشخص می کند.
|
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:03 AM

vendredi, juillet 25, 2008
فیلم هامون را بر روی گوگل ببینید
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:35 AM

jeudi, juillet 24, 2008
به یاد خسروی خوبان
روزنامه اعتماد
ویژه نامه ای برای خسرو شکیبایی منتشر کرده است که هنوز نخوانده ام ولی این ویژه نامه،
مصاحبه منتشر نشده ای از او را هم به همراه دارد که دارم می خوانمش.
/ فردا یک هفته از سفر ابدی او می گذرد، دارم مطلبی در مورد خسرو می نویسم. یاد نیکش را زنده نگه داریم و نگذاریم زندگی و یا مرگش عرصه ای برای خودنمایی فرصت طلبان و لوده گان و دستمایه ای برای ریشخند لمپن های زمانه و صحنه سازی های اوباش روزگار شود.
/
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:21 AM

mercredi, juillet 23, 2008
آخرین شعر فدریکو گارسیا لورکا

# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:49 PM

mardi, juillet 22, 2008
سفر بی بازگشت خسرو خوبان
فکر می کردم با یک بغل گل از سفر برمی گردم. با عطر همه ی گلهای صحرایی. سفرم خوب بود. سفر همیشه خوب است. خوب و نسبی. من به سرزمین تئاتر رفتم و خسرو جان تو به سفری ناگذشتنی!/
رفته بودم تئاتر به عشق آن نمایش زیبا و عمیق و پر از عشق "
تقسیم ظهر" اثر
پل کلودل، کنارم زن و مردی بلژیکی نشسته بودند که پیش از نمایش کمی گپ زدیم و تا فهمیدند ایرانی هستم. زن توی دلم را خالی کرد و گفت:" د
ر این روزها، بازگشت به ایران خطرناک است!"
و من فکر کردم :"
مگه تازگی خبری شده؟"
از پیش تصمیم گرفته بودم نه تلفن و نه اینترنت، مثل یک دوره ترک اعتیاد، طرف هیچکدام نمی روی ها! فقط تئاتر و آفتاب و گردش و سالاد و آبمیوه و بستنی و شربت نعنایی خنک و آرامش. ولی آن زن با حرفهایش در مورد احمدی نژاد و انرژی هسته ای پاک توی دلم را خالی کرد. فردا صبح در کافی نت، نگرانی و انتظار هر نوع خبری را داشتم جز
سفر بی بازگشت خسرو خوبان.
خسرو جان، پیش از ترک سرزمین تئاتر یک گل صورتی - که به هیچ زبانی نمی دانم نامش چیست - را به آب روان سپردم. خودت می فهمی چون حالا در آن سوی رود ایستاده ای و پیامم را می گیری. جمعه شب که به تئاتر رفتم، پیش از دیدن "
برزخ" کاری متأثر از یکی از سه بخش "
کمدی الهی" دانته به کارگردانی
رومئو کاسته لوچی، یاد ترا هم با خود به برزخ بردم چون تو الان در برزخی، یا بایست برزخ را طی کنی که برسی به بهشت گلهای صحرایی خوشبو.
بی تعارف در بدرقه ات کلماتی نوشته ام چون از تو دو خاطره خوب و نادر دارم که خواهی دید. یادت همیشه نیک و گرامی باد رفیق! تسلیت فراوان به همسر و فرزندان و یارانت!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:36 AM

lundi, juillet 14, 2008
به سرزمین تئاتر می روم

گلدانهایم را آب دادم
/در و پنجره ها را بستم
/تا
/چند ساعت دیگر
/می روم به سرزمین تئاتر
/اگر به اینجا سر زدید/
برای اینکه دست خالی برنگردید/
نگاهی بیندازید به آرشیو/
و یا به ویژه نامه ها/
از سفر که برگشتم/
گنجه های به هم ریخته را/
منظم می کنم/
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:27 PM

dimanche, juillet 13, 2008
فیلم خبری در مورد قتل زهرا کاظمی
در این فیلم خبری
دکتر شهرام اعظم شهادت می دهد که جسد زهرا کاظمی در هنگام کالبدشکافی تا چه حد مثله شده بود.
/ لینک از آرشیو رزا
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:29 PM

samedi, juillet 12, 2008
پس آن "سه قطره خون" توی باغچه چه شد؟
راهی سفرم. یک دستم دارد ساک می پیچد و آن یکی دستم دارد آخرین نسخه ی داستانی را از چاپگر بیرون می کشد تا مروری بر آن داشته باشد و دست نامریی ام دارد شماره تلفن دوستی را می گیرد تا احوالش را جویا شود و یک دست دیگر دارد دنبال عکس مفرغهای لرستان می گردد تا پیش از سفر برای گردانندگان سایت لرستان در درود بفرستد تا خودشان کارهای فنی اش را انجام بدهند و باز برای انجام کارهای باقیمانده و فعلی، با کمبود دست و وقت، دست به گریبانم.

الان فوری به یک عکس احتیاج دارم برای تغییر عکس دوستی که کارش منتشر شده و یکی به او زنگ زده و گفته تو در آن عکس خوشگل نبودی و حالا ده شب از سر کار به خانه برگشته ام پیامی دارم که آن عکس را عوض کن و انگار خم رنگرزی است و اگر مجله بود و چاپ شده بود و پخش شده بود لابد بایست راه می افتادم دور کوچه ها و در خانه ها تا عکس ترا جمع کنم که یک وقت کسی نق نزند و به تو نگوید در این عکس خوشگل نبودی؟ حالا همه اینها بماند نه وقت وبلاگ خوانی دارم و نه کامنت نویسی در پستوی دیگران. حس می کنم هر یک خطی که در راه این و آن می نویسم یک خط و یا یک صفحه از رمان جدیدم عقب ام و زمان چه شتابی پیدا کرده است و مثل فرسکهای مصری هی دارم قدم به قدم به مرگ نزدیک می شوم و یا با سر به سویش می دوم ولی این خروار کار نیمه کاره و باقی مانده را چه کنم؟
از طرف دیگر پیامهای دوستان ندیده و هنوز یک چایی نخورده پسرخاله شده هم هست. با یک دست داری غذا گرم می کنی و از آن طرف داری با دست دیگرت لباس بیرون را به تن می کنی و از طرف دیگر تلفن دوستی که چون حال نداشته در خانه مانده و یا کسی که سواد خواندن ندارد و همه کارهایش تلفنی است و مثل تمام ایرانیان توقع دارد تو بروی و منشی و میرزا بنویس اش بشوی تا افکار متعالی حضرت والا را ثبت کنی. داری با خوشرویی به تلفن جواب می دهی و چشم ات به ساعت است که ای وای دیگر وقت ناهار ندارم و بایست بدو بدوم سر کار و طرف هم ول کن نیست و از آن طرف کاغذ در چاپگر گیر کرده و دستگاه جیغ می کشد و هر کدام از این وقایع کوچک خود داستانی است ولی در فکر این هستی که چیزهایی وجود دارد که نمی شود با سکوت آنها را از سر به در کرد و همین طوری ناهار نخورده بالاخره خودت را از چنگ مصاحب سمج رها می کنی و پس از گفتن پنج بار "که آخه من الان بایست برم سر کار" و بی اعتنایی او به حرفهای تو، به شکل غیرمتمدنانه ای گوشی تلفن را می گذاری روی دستگاه و باز نگاه به ساعت که آیا وقتی باقی مانده تا حداقل دندانهایم را مسواک بزنم؟
با یک دست داری تند و تند مسواک می زنی و در فکر اینی که در ساعت سه بعدازظهر آنقدر گرسنه ای که خمیردندان برایت مثل بستنی مطبوع است و از این فکر و کار روزگار به خنده می افتی و باز تند و تند با دست دیگرت ،موهایت را برس می زنی و گیره به دست، کمی کرم روی دستان خشک ات می گذاری و می دوی کیفت را برمی داری و از در می زنی بیرون و در فکری که اگر فرصتی شد چند خطی بنویسی که ادبیات چیست و مرزهای ادبیات در کجا از مرزهای آموزش ایدئولوژیک جدا می شود و همه اش در فکر خانمی هستی که نویسنده مشهوری است و از طریق اینترنت برای جمعی تدریس داستان نویسی می کند و برای خود مکتبی دایر کرده است و در همین مکتب ناگهان فرح و فائزه خارج از بستر ایدئولوژیک و زمانی و تاریخی خود و کاملاً بریده از جنایات دو رژیم تبدیل می شوند به دو پرسوناژ و مگر ما راجع به این دو زن چه می دانیم جز اخبار دولتی و رسمی؟ و باقی همه اش تخیل است و البته یکی شان ملکه بود و کتاب خاطراتش را نوشته است و روایت شخصی خود را ارائه داده است و آن یکی همیشه خواسته در سایه بماند و در سایه رهبری کند و خوب با ارائه این مثال حساس، در فکر فرو میروی و قضیه

را کمی بودار می بینی و باز می بینی که خانم استاد داستان نویسی به مطلبی از مضحک نویس دربار ملایان لینک داده و تاکید بر زیبایی متن و فکر و غیره و این مثل بغضی توی گلویت گیر می کند که به قول رولان بارت فرق "
نویسا" و "
نویسنده" در کجاست؟ و از کی تا حالا افرادی مانند این مأمور خنک نویس دربار ملایان نویسنده محسوب شد و از کی تا حالا ایشان صاحب قلم و نثر شد و از چه زمانی ایشان دارای اندیشه های مترقی و والایی شد که تو بی خبر مانده ای؟
مگر نه این که کسی ادعای تدریس ادبیات را دارد بایست از ادبیات مثال بیاورد و نه از لجنیات؟ و مگر نه این که ادبیات به راه خود می رود و این قلم به دستان زمانه نیز به راه خود؟ پس چرا ادبیات وسیله ای علنی بشود برای نورافکن زدن به فائزه و پدرش و جد و آبادش و تمام ملیجکان دربارش؟ بیایید و لطفاً پیش از هر چیز تلقی خود از ادبیات را تعریف کنید؟
الان نه دستی دارم برای نوشتن یک "
کالبد شکافی یک رویارویی " از نوعی دیگر و نه وقتی دارم برای توضیح بیشتر، بایست از مترو بپرم بیرون و چند دقیقه بدوم تا مبادا دیر برسم، ساکم را نیمه شب خواهم بست و اگر لازم باشد تا هفت و نیم صبح که ساعت حرکت قطارم است بیدار بمانم، با چشمان باز بیدار خواهم ماند تا باقی داستان را آهسته آهسته از چاپگر قراضه ام بیرون بکشم تا صبح از ایستگاه قطار پست کنم و توی قطار خواهم خوابید و یا حداقل می توانم بنشینم و چشمانم را برای دقایقی بر هم بگذارم.
عزیز جان اینها را ببین، اینها از پارسال تا به حال نوشته شده و همه اش مقاله است و در واقع تولیدات روزنامه نگاری است و قصد هیچکدام از این نویسندگان (که یکی از آنها خودم باشم) تولید ادبیات نبوده است بلکه بیان زخمی دردناک است که روز به روز عمیق تر و کشنده تر می شود.
عزیز جان، "ادبیات در تبعید" و یا "هنر در تبعید" شعار نیست بلکه به قول فرانسوی ها یک "استاتو" یا یک موقعیت است و نمی شود در غربت نشست و بورس و جایزه و سوبسید گرفت و از راه دور حال داد به اهالی حکومت و از نثر کسانی که از موضع بازجو و یا زندانبان به زندانی مطلب می نویسند و به او تذکر می دهند که برود و گردشی توریستی در دیار غربت داشته باشد تجلیل به عمل آورد.

عزیز جان، "نوشتن در تبعید"، "نوشتن در آزادی" است و "نوشتن برای رسیدن به آزادی". عزیز جان، اشاعه لمپنیسم، اشاعه ادبیات به منزله ی هنر نیست. عزیز جان تا قلمی داری باید در مورد آن "سه قطره خون" پای باغچه بایست بنویسی و به قول شکسپیر و از زبان هملت هنر تئاتر و نوشتن:"افشای جنایات و تزویر و فساد پشت صحنه است". پس تا می توانی و به هر زبانی که می توانی و با هر شیوه ای که می دانی از مرگ پدر هملت حرف بزن و از قتل زهراها و یادت نرود که آن "سه قطره خون" صادق هدایت هنوز خشک نشده و خونش هنوز تازه است و هنوز کنار باغچه است. عزیز جان به این فکر کن چرا هملت؛ همیشه جمجمه مرده در دست می گیرد و همه اش با روح پدر مقتولش گفتگو دارد و تا این حد با قبرستان و گورکن عجین است؟ عزیز جان به این فکر کن که چرا او را دیوانه می پندارند؟ و چرا هملت می زند به سیم آخر؟
آره عزیزم؛ خر که نیستیم ما هم فهمیدیم که مارمولک ها و خاندانشان حالا حالاها جا خوش کرده اند و ماندنی اند. صدالبته، نوشتن سناریویی بر اساس زندگی دختر آقای رئیس جمهور از راه دور هم می تواند کاربرد داشته باشد و بله جانم می دانیم که دارد از تورنتو و هلند و لندن بوی کباب می آید و باخبریم که دیزی حقوق بشری وطنی هم با جوایز متعدد و گوناگون به بار است و تو عزیز منی که از راه دور نورافکن می زنی به لمپن ترین ماموران حکومتی و خلاصه اوضاع بدجوری گویاست و بیش از این چند کلمه، حرفی باقی نمی ماند. عزیز جان خودت بهتر می دانی که دولتهای فاشیست و دیکتاتور هرگز هنردوست و هنرپرور نبوده اند و آنچه تو می شنوی فقط "در باغ سبز" است و خیالی خام است و گرنه برای نویسنده آزادیخواه در دولت ملایان همواره خر داغ کرده اند جانم. خلاصه کنم: تو هیچ راهی نداری جز این که از خودشان بشوی و بشوی مهره ای بین مهره ها! و اگر تا به حال نشده باشی و ... اینها هیچ علامت خوبی نیست...! عزیز جان هر وقت دستی برای نوشتن و وقتی برای صرف کردن داشتم حتماً به این موضوعات خواهم پرداخت ولی فعلاً باید بدوم که مبادا دیر به کارم برسم.
Libellés : Hedayat, Littérature, Shakespeare, Théâtre
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:03 AM

vendredi, juillet 11, 2008
عکس هایی از قدیمی ترین تئاترهای جهان
تصویر دو تا از قدیمی ترین تئاترهای جهان/ تصویر بالایی اپیدوروس است در یونان/
و دیگری اسپرادوس است در ترکیه/
دو تئاتر قدیمی یادگاری است از جهانگردی های دوربین خودم

کلوسیوم در رم
//

دورنمایی از تئاتر الجم در تونس
/
آمفی تئاتر آرل در جنوب فرانسه
/

تئاتر باستانی رم در عمان پایتخت اردن/ کیان امانی
/آخرین لینک برگرفته از آژانس عکس سایت میراث فرهنگی
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:23 PM

jeudi, juillet 10, 2008
چشمانی دیگر به روز است
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:37 PM

پرونده زهرای دوم، هنوز بازنشده مختومه اعلام شد

سرمایه: بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب دادگاه همدان پرونده مرگ دکتر زهرا بنی یعقوب را مختومه اعلام و برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد. به گفته ابوالقاسم بنی یعقوب، پدر زهرا، بر اساس رای صادره از سوی جعفری مصلح بازپرس دادسرای همدان که صبح دیروز نوزدهم تیرماه به مادر زهرا در خانه شان در جنوب شهر تهران تحویل شده است، مرگ دکتر زهرا خودکشی عنوان شده است. در متن رای صادره آمده است:«
با توجه به اینکه اصلاً جرمی واقع نشده و وقوع قتل عمد منتفی است، برای همه متهمان پرونده قرار منع تعقیب صادر می شود.»
شیرین عبادی و عبدالفتاح سلطانی به وکالت از ابوالقاسم بنی یعقوب علیه مدیر و ماموران مرکز اجرای امر به معروف و نهی از منکر از جمله «
سرهنگ محمد حسین ق.»، «
رضا ر.»، «
غلامرضا ش.»، «
امیر م.»، «
صیاد س.» و «
معصومه خ.» به اتهام قتل عمدی فرزندش دکتر زهرا شکایت کرده بودند. زهرا بنی یعقوب، پزشک 27 ساله که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در یکی از روستاهای دورافتاده کشور بود، روز جمعه بیستم مهرماه سال گذشته ساعت 10 صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امر به معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تاهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دوروز بعد ماموران بازداشتگاه اعلام کردند زهرا خود را در راهرو طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است اما خانواده زهرا با تاکید بر اینکه فرزندشان خودکشی نکرده از مسوولان ستاد امر به معروف همدان شکایت کرده اند. در بخش دیگری از رای صادره توسط بازپرس همدانی آمده است: «
نظر به اینکه حسب تحقیقات به عمل آمده و گزارش مرجع انتظامی و گزارش معاینه پژشک توسط پزشکی قانونی و انکار شدید متهمان و عدم ارائه دلیل از سوی شاکی های پرونده و سایر قرائن موجود در پرونده از جمله گزارش بازپرس کشیک در روز 21/7/86 (روز مرگ زهرا) و اظهارات مطلع به نام ]...[ فوت آن مرحوم به خاطر فشار بر عناصر حیاتی گردن توسط جسم رشته مانند قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن ناشی از حلق آویز شدن توسط خود آن مرحوم بوده است و خودکشی اعلام می شود." صدور این حکم در حالی انجام شده که اوایل خردادماه خانواده
زهرا بنی یعقوب از انتقال پرونده فرزندشان به دادگستری تهران خبر داده بودند.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:15 AM

mercredi, juillet 09, 2008
درست پنج سال از قتل زهرا می گذرد
گزارشگران بدون مرز در این باره اعلام مي کند: " پنج سال پس از قتل زهرا کاظمي و علیرغم تصمیم دیوان عالي کشور برای بازگشایی پرونده، هيچ تضميني برای رسيدگي مستقل و بدون دخالت دادستان عمومي و انقلاب تهران که مسئولیت وی در قتل روزنامه نگار مشخص است، وجود ندارد. سعید مرتضوی هيچگاه در اين باره مورد بازخواست قرار نگرفته است. ما نگرانیم که این بار نيز آمران و عاملان اصلی این قتل شناسايي و مجازات نشوند."
گزارشگران بدون مرز همصدا با وکلای خانواده ی زهرا کاظمي مي خواهد تا بازپرس ويژه و مستقلي جهت رسيدگي به پرونده زهرا كاظمي تعيين شود. ما بر ضرورت تحقیقاتی کامل، آزادانه، دادگاهي صالح و محاکمه ای عادلانه، برای روشن شدن همه حقايق در رابطه با قتل زهرا کاظمي ، اصرار داريم. - در پنجمین سالگرد قتل زهرا کاظمی گزارشگران بدون مرز خواهان اجرای عدالت و مجازات عاملان این جنایت است
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:02 PM

mardi, juillet 08, 2008
"زخمهای زیبا" را در "جمهوری سکوت" بخوانید
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:03 PM

سالگرد زیبا

روزی مثل همین روزها ...
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 2:19 PM

lundi, juillet 07, 2008
ویدئوی مصاحبه احمد باطبی با تلویزیون صدای آمریکا

احمد باطبی (دوشنبه۱۰ تير) در برنامه تفسير خبر شبکه خبری فارسی صدای آمريکا/
شکنجه، نقض حقوق بشر، و سرکوب زنان هنوز بطور گسترده در ايران وجود دارد.
لينک گفتگوی باطبي / در زير گفتگوی باطبي با صدای امريکا در شش قسمت youtube
لينک مستقيم روی کلمه مستقيم کليک کنيد به فرم فايل Ram l
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:30 PM

The Secret
ویدئو:
راز را ببینید و هفت راز دیگر زندگی را از دست ندهید. دیدنش حس خوبی دارد
/مرسی شیما جان
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:32 AM

samedi, juillet 05, 2008
ادبیات تطبیقی یا چرندیات مقایسه ای؟

در دهه سوم قرن نوزدهم، رشته جدیدی به نام «ادبیات تطبیقی» در برنامه درسی بعضی از دانشگاههای جهان قرار گرفت. امروز پس از گذشت دو قرن قلمرو این شاخه كوچك ادبی چنان گسترش و دامنه نفوذی یافته كه تقریبا همه بخشهای علوم ادبی را دربرگرفته است. ادبیات تطبیقی سی سال پیش از برنامه دانشگاههای ما حذف شد./
ادبیات تطبیقی مانند سایر رشته ها، دامنه، زمینه، محدوده و نظریه پردازان خاص خود و روش های تحقیقی خاص خود را دارد و چیزی جدا از مقایسه ی کودکانه ی فیل و فنجان و مقایسه های بی پشتوانه و از روی سلیقه است. نمی توان اسم هر نوع مقایسه ای را "ادبیات تطبیقی" گذاشت. ولی متاسفانه در بین ایرانیان این منش رایج شده است که کسانی که برای مطبوعات و ناشران کار می کنند و کوچکترین مطالعه و دانشی در زمینه ادبیات تطبیقی ندارند برای نوشتن اهداف و نظریات سفارشی زیر پوشش پژوهشی تطبیقی دست می زنند و مجموعه ای از اطلاعات نادرست و ساختگی و چرندیات را به نام "ادبیات تطبیقی" به خورد خواننده می دهند. راه و روش این مزدوران از راه و روش ادبیات تطبیقی کاملاً جداست.
یادم می آید دو سه سال پیش دو سه تن از این مزدوران، با یک همنوایی کاملاً حساب شده، به یک سری کارهایی مقایسه ای و دروغین در زمینه ادبیات معاصر و ادبیات مهاجرت دست زدند، اینها با دادن اطلاعات غلط قصد داشتند به استناد آن پژوهش های قلابی ثابت کنند که سانسور در ایران تقلیل یافته و تا حد حذف چند کلمه غیرضروری و محض خالی نبودن عریضه تخفیف یافته و نگرانی موردی ندارد. این نوشته ها با هدف خاصی نوشته شد و این روزها چه کسی وقت دارد که برود کتابها را کلمه به کلمه با هم مقایسه کند تا ببیند کتاب مورد بحث چند صد مورد سانسور دارد و بعضی از جاهایش عوض شده تا زیر پوشش موازین قرار بگیرد و خلاصه بسیاری از نوشته های پوک در جهت فرهنگ زدایی و برای تشویش اذهان عمومی تولید شد و می شود تا دیگر کسی نداند چی به چی است و صدای مسلط دولتی مانند مونولوگی بر همه عرصه ها حکمفرما باشد.
فردا آقای ابوالحسن نجفی در نشستی كه روز یكشنبه 16 تیرماه ساعت 17 تا 19 در بنیاد ایران شناسی برگزار میشود در مورد "قلمرو ادبیات تطبیقی" سخنرانی خواهد كرد. این بنیاد در خیابان شیخبهایی جنوبی، خیابان ایرانشناسی واقع است.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 2:24 PM

"نانیتا" در پیاده رو

مجله ادبی
پیاده رو به روز شد. در
پیاده رو یکی از داستانهای ساده و کوچکم،
نانیتا را می بینید.
نانیتا به مجموعه داستانهای کوتاهی تعلق دارد که آلبوم مهاجرت من است. نانیتا را در
پیاده رو بخوانید.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:19 PM

jeudi, juillet 03, 2008
کنفرانس دو روزه درباره فروغ فرخزاد در دانشگاه منچستر
Forugh Farrokhzad (1935-1967): 40-year anniversary conference
Conference - Introduction
4-5 July 2008
University of Manchester
A conference that will explore Forugh Farrokhzad's literary and broader cultural impact both during her lifetime and in the forty years since her passing
for more information
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:00 PM

mercredi, juillet 02, 2008
ویژه صادق چوبک
عکسی از صادق چوبک و صادق هدایت
Libellés : Chubak, Hedayat, Littérature
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:35 PM

انتشار "ملکوت" بهرام صادقی در فرانسه
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:52 AM

mardi, juillet 01, 2008
کالبدشکافی یک رویارویی
دو سال پیش در ارتباط با مصاحبه یا محاکمه مطبوعاتی یک زن تواب توسط دو روزنامه نگار، جنجالی به راه افتاد و مطالبی نوشتیم تا دیگر اینطور نباشد و در قلب اروپا رفقا با چماق چپگرایی پوک خود، تحت لوای مصاحبه، به محاکمه صحرایی این و آن دست نزنند و فرهنگ تواب سازی و توبه، حداقل در میان جناح اپوزیسیون منسوخ شود. /
درست در همین ارتباط بود که مقاله کالبدشکافی یک رویارویی را نوشتم./
خانم نادره افشاری طی دو برنامه در رادیوی صدای شما مقاله
کالبدشکافی یک رویارویی را مورد بررسی قرار داده است و در حین خواندن مقاله کالبدشکافی یک رویارویی یک بار دیگر مبحث تواب و تواب سازی را در میان ایرانیان مورد مطالعه قرار گرفته است.
کالبد شکافی یک رویارویی را می توانید همراه دیگر مقالاتی که در این باره نوشته شد، در خویشتن بخوانید.
این عکس ها را ببینید و به من بگویید که چه فرقی وجود دارد بین گارد سرکوب رژیم و شما چپهای به ظاهر مترقی در قلب اروپا؟
باشد که خرد کردن آدمی به هر شکل و تحت هر لوایی از جامعه ی ایرانیان رخت بربندد و دیگر تکرار نشود.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:58 AM

