چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: août 2008

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, août 31, 2008

خاوران مال من است

خاوران مال منست، خاوران در طول سالهای سکوت به من هویت داده . خاوران برای من هویت است. همه چیز من است... حرکت خانواده ها در ایران در حد خود وجود داشته و دارد اما اقدام بین المللی متناسب با ابعاد این فاجعه نیست و در این رابطه کم کار شده است.
پای صحبت فرزند یکی از اعدام شدگان تابستان سیاه 67 می نشینیم: خاوران مال من است گفتگو کننده: سعید افشار از رادیو برابری و مدت مصاحبه 57 دقیقه است. نگاه روشن و بدون عقده و بسیار انسانی و مدرن این دختر جوان که پدرش از اعدام شدگان تابستان 67 است بسیار تکان دهنده است. لطفاً صدای زلال و شفافش را بشنوید.

samedi, août 30, 2008

ویژه شهرزاد هنرمند


شهرزاد شاعر
«کبرا» نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را براي من گذاشتند. مادرم «مريم» صدايم مي‌کرد. پدرم «زهرا» مي‌خواندم. زمان رقصندگي «شهلا» مي‌گفتندم. در سينما «شهرزاد» شدم، و حالا زير شعرهايم مي‌نويسند: ـ شهرزاد. . .
شما که مرا ياري داديد تا بدانم کيستم و مرا به ايل خود راهم داديد، به هر نامي که مي‌خواهيد صدايم کنيد دستتان را مي‌بوسم. . .
کارنامه شهرزاد: نیلوفری در مرداب
یادی از شهرزاد شاعر و نویسنده و رقصنده فیلمهای فارسی/ چند شعر از کتاب ما با تشنگی پیر می شویم اثر شهرزاد (کبری سعیدی) و متن کامل کتاب "ما با تشنگی پیر می شویم" در سایت ایران جازما/ شهرزاد قصه گو/ یادی از شهرزاد رقاصه و شاعر / چرا هیچکس از شهـــرزاد دفاع نکـرد؟ ـ يحيی خزآئينه/ زندگی زنی شاعر و هنرمند در اعماق جامعه ایران/ عکس های متنوعی از شهرزاد در ایران امروز/ شهرزاد؛ رقص، بازی، شعر، داستان، پایان/ شهرزاد و سینمای آزاد
شهرزاد در سینما: کلیپ حمومی با شرکت شهرزاد از فیلم تختخواب سه نفره/ شهرزاد در کلیپ رقصی با آواز سوسن

Libellés : , , , ,


vendredi, août 29, 2008

سالگرد در خاوران

jeudi, août 28, 2008

برای نجات یک انسان، شعری از مهناز قزلو

براي نجات يك لبخند

براي نجات يك نگاه

براي نجات يك قلب

كه مي ايستد روي تيرك اعدام

براي تيمار يك اندوه

براي التيام يك درد

براي نجات يك صدا

كه مي پيچد در همهمه اي گنگ در ميدان

چون مي آويزندش حلقه اي بر گردن

براي كشتزارهاي طلايي گندم

براي درختان سبز بلوط

براي مرهم زخم عميق يك عشق

تكيده بر خاكي سرد

درگودال

نامت را بنويس

زير واژه هايي تلخ

در رنجنامه اي

چكيده بر آن اشكهاي يك انسان

18 آگوست 2008

مهناز قزلو

نوجوانان و کردها در آستانه ی مرگ


وقتی در هر سحرگاه، نوجوانی به دار آویخته می شود،
دیگر چگونه می توان با آرامش خورد و خفت و به روی خود نیاورد؟/

بیانیه وکیل 25 نوجوان در انتظار مرگ را بخوانید.
نگذاریم روزنامه نگاران کرد را به پای چوبه ی دار ببرند.





mercredi, août 27, 2008

معرفی کتاب: روسپی و روسپیگری در شعر زنان

روسپی و روسپیگری در شعر زنان/

مجموعه شعر؛ گرد آورنده:

مهستی شاهرخی/

برای خواندن کتاب روی عکس کلیک کنید


mardi, août 26, 2008

و چنین گفت خدای خدایان

حرف زدن از دموکراسی، در فرهنگ ایرانیان، حرف بزرگی است. ایرانیان قرن ها زیر سلطه ی استبداد و سلسله ها و سلطان ها زندگی کرده اند و ما در طول تاریخ، زبان روزمره مان همیشه از زبان نوشتاری مان آنقدر فاصله داشته که در واقع در بسیاری از موارد نتوانسته ایم از روی ترس و معذوریت ها و مصلحت ها، به آنچه اندیشیده ایم مجال کتبی شدن بدهیم.
همیشه به چیزی فکر کرده ایم و فکرمان را در نطفه کشته ایم و چیزی در دیگر را بر روی کاغذ آورده ایم. برای همین است که ساختار جامعه ی کنونی، تکرار رفتار و سنتهای پیشین و بر اساس اطاعت از بالاتر (رهبر - ریش سفید - قیم) صورت می گیرد و در این سیستم جمهوری خواهی، فقط یک نمایش است برای رأی گرفتن از مردم ناآگاه و اسیر و برده برای سلطان و یا همان رهبر همیشگی. در چنین سیستمی هر کس که به قدرت می رسد، دایره ی سانسور خود را دایر می کند و دیگران را ساکت می کند تا بتواند باز هم در صدر قدرت بماند.

خیلی غم انگیز است که سری به سایت یک طنزنویس شیرین سخن بزنی و ببینی او دارد به خاطر رباعی واره ی بامزه ای! از مدافع حقوق بشر و طرفدارانش رسماً پوزش خواهی می کند. فرهنگ پوزش خواهی و تواب سازی در میان مدافعان حقوق بشر (البته از نوع ایرانی اش) پدیده ایست که در برابرش سکوت می کنم و به نظاره می نشینم تا شاید مهناز پیدا شود و یا مهنازها به سخن بیایند و از حق خود دفاع کنند و اراده و اختیار خود را به دست این جان شیرین های فقط مسلمان ندهند.

dimanche, août 24, 2008

حکایت خبر بهایی شدن هادی خرسندی و جان شیرین و جان مهناز و بقیه

در گویا نیوز خبری دیدم مبنی بر بهایی بودن هادی خرسندی، کلیک کردم و سر از اصغرآقا در آوردم. رفتن به اصغرآقا آسان است ولی بیرون آمدن از سایت خرسندی، که همواره با خرسندی همراه است، مکافات دارد. سخت است از آن همه مطالب دلچسب و طبع روان و قلم شیرین و بانمک دل بکنی! به هر حال، شایعه برای ایرانی جماعت صنار خرج برنمی دارد. هر کسی بنابه نحوه ی تفکر خود، به دیگری تهمت می زند و در سایت اینترنتی و یا در روزنامه و یا مجله ای منتشر می کند و قانون هم در آن کشور گل و بلبل، فقط جیب وکلا را پر می کند و لطیفه ایست که دیگر ما را نمی خنداند.

manbalabar_3.jpg

الان نمی خواهم به این بپردازم که متاسفانه در وجود این جان شیرین، این وکیل مدافع حقوق بشر و برنده جایزه جهانی صلح نوبل، نه تنها "قانون" به معنای عام نهادینه نشده است، تا ایشان در موارد عام ، به دفاع از حقوق مردم و بشر بپردازد، بلکه به صورت تعارف های پوکی درآمده است که اخیراً از ایشان می شنویم "زندان هم بروم کوتاه نمی آیم" و یا "تا پای جان مبارزه می کنم" و می بینیم که جان شیرین ایشان، فقط به فکر خویش است.

خانم عبادی در برابر اتهام بهایی بودن، که به دختر ایشان بسته اند و نه خود ایشان، نوع برخوردش ناشی از آزردگی از اهانتی عظیم و نارواست و برای همین در صدد است که از آن شبکه خبری شکایت کند! جان شیرین فراموش کرده است که در خلال سالیان گذشته بیشتر هنرمندان و نویسندگان و متفکران ایرانی در لجنزار مطبوعات ایران، مورد سخت ترین اهانت ها قرار گرفته اند و می گیرند و ایشان بهتر است در مورد پرونده قتل زهراها و قتل های زنجیره ای و کشتار 67 پیگیر و مصر باشند تا این که بهاییت را اهانت تلقی کرده و با قشقرق از اسلام عزیزی که ایشان را بر سر کار آورده است دفاع کنند.
بهاییت یک توهین نیست. بهاییت یک دین است و مهم این نیست که من بهاییت یا بودایی بودن یا یهودیت و یا مسیحیت و یا زرتشتی بودن را می پسندم و یا نمی پسندم و یا تایید نمی کنم بلکه مهم اینست که یک "فعال حقوق بشر"، (کسی که بدون اینکه کوچکترین فعالیت و نقشی در صلح جهان و یا حتی کشور خودش داشته باشد) ناگهان مانند جیمی کارتر برنده جایزه نوبل می شود و حیرت جهانیان را برمی انگیزد، اندکی از خود مایه بگذارد و مسئولیت نقشی را که به او محول شده است دریابد. آخر کسی که بهاییت را اهانت و توهین تلقی می کند چگونه می تواند جان بهاییان را از مرگ نجات بدهد و از آنان دفاع کند؟


به هر حال، ماجرای بهایی بودن و حکایت هادی خرسندی باعث شد به سایت اصغر آقا بروم و ماجرای مهناز حمیدی را بخوانم و پیامی حاکی از تأسف عمیق خود از سرنوشت مهناز برای آقای خرسندی بفرستم. مهناز حمیدی یک نمونه بود ولی مهنازهای بسیاری وجود دارند که در به در شده اند و گم و گور شده اند و قلم و روحشان خشکیده است. اتهامات واهی و انتشار آن در یک روزنامه پر تیراژ خارج از کشور، صدمات روحی شدیدی به مهناز وارد می کند و بالاخره پس از مدتی مجبور می شود آزرده خاطر و دل شکسته از لندن برود. از دست دادن عشق و خیانت و اتهامات رسوا کننده در شهری که زندگی می کنی و بایکوت از جانب شاعری پرنفوذ، باعث می شود مهناز از لحاظ روحی صدمه ببیند و پریشان شود و از آن شهر برود. چگونه می شود از انتشار دروغ ها و پرونده سازی های هم وطنان، که بر اساس حسادت و یا دلایل بیمارگونه ای از این قبیل شکل می گیرد جلوگیری کرد؟

مهناز متلاشی شده، نمونه ای از قربانیان مطبوعات فاسد و طعمه ای برای باندبازی های کثیف پشت صحنه و بایکوت در محدوده ی ایرانیان است که ما را به فکر می دارد تا در صدد چاره ای برای این پدیده مخرب باشیم تا شاید روزی دنیای سالم تری برای نسل های بعد بسازیم.
انگار آزادی بیان و مقابله با سانسور در جمع ایرانیان به شکلی دیگر معنا شده است. امروزه هر کس یک وبلاگ و یا سایت اینترنتی دارد و قلم را مانند چاقویی برمی دارد تا شکم دیگران را سفره کند و دریده گویی و فحاشی به عنوان زبان رکیک نویسی و سبک خاص خویش، توسط لجن نگاران زمانه همچون زبانی تابو شکن و تقدس زدا و بی پروا برگزیده شده است. مدام در سایت های اینترنتی عده ای قمه زن و لمپن را می بینیم که در حال تاخت و تاز اند و مدام آلات مذکر تناسلی را به یکدیگر حواله می دهند و تازه ادعای "فمینیست بودن هم دارند.

گمان می کنم مهناز خوب کاری کرد که از آن سردبیر مرحوم شکایت کرد، و گمان می کنم اگر هر کسی به نوبه ی خود بجنگد و در خارج از کشور و با سلاح قانون، این دریده گویان را ساکت کند و سر جایشان بنشاند به مرور به نوعی از مدنیت برونمرزی در جامعه ایرانیان دست خواهیم یافت.

گمان می کنم مهناز و مهنازها بایست برگردند و بایست قلم را به دست بگیرند و به نوشتن ادامه بدهند و با یک صفحه ی روزنامه و با یک فحش و یا با یک اتهام میدان را خالی نکنند. گمان می کنم بایست از همکاری با مطبوعات متخلف و مطبوعات و سایتها و افراد رسوا کننده حرفه و حرمت دیگران، خودداری کنیم و آنها را به انزوا بفرستیم تا صفحات خود را با همان مزدوران زردنویس خود پر کنند. خوشبختانه کامپیوتر و اینترنت وجود دارد و می شود اینها را نوشت و می توان دغل گویان دهر را، همان هایی را می گویم که سکه های زرد قلابی را به جای زر ناصره به ما قالب کرده اند و همان هایی که با آسانسور و پله برقی رفته اند بالا و هی مانند سلطان و یا ملکه ای بالای مجلس می نشینند، بایست هر دو را افشا کرد.

پس مهناز برگرد! خیلی کار داریم و باید بنویسی و برگرد دیگر!

______________________

در همین ارتباط: چنین گفت خدای خدایان


samedi, août 23, 2008

بیستمین سالگرد قتل عام زندانیان در سال ۶۷


عفو بین‌الملل: قوانین بین‌المللی حقوق بشر ایجاب می‌كند كه مقامات ایران در موارد نقض‌ حق حیات، مانند موارد ارتکابی در طول «قتل عام زندانیان» كه در ۱۹۸۸ شروع شد و در سال بعد ادامه یافت، تحقیقاتی جامع و بی‌طرفانه انجام دهند و مسئولان آن را شناسایی‌ و تسلیم عدالت كنند. كسانی كه مسئول این كشتار بوده‌اند - كه یكی از بدترین تعدیات ارتكابی در ایران بشمار می‌رود - باید تحت تعقیب قرار بگیرند و در دادگاهی كه قانونی و عادی تشکیل شود، با رعايت همه تضمین‌های رویه‌ای لازم، بر اساس استانداردهای بین‌المللی دادرسی‌های عادلانه محاكمه شوند. این افراد در صورتی كه مجرم شناخته شوند باید به نحوی متناسب با خصوصیت بسیار سنگین این جنایات، ولی بدون حكم اعدام یا كیفرهای بدنی، مجازات شوند.

متن کامل بیانیه عفو بین الملل را در ایران امروز بخوانید.


vendredi, août 22, 2008

شعر زاده ی روح بشر است

عزیز جان شعر گفتن، زور زدن ندارد//
شعر گفتن، زور آزمایی ندارد//
شعر زاده ی روح بشر است//
شعر گفتن زن و مرد ندارد//
شعر از شعور می آید//
و تخیل و طبع روان//
و تاریخ نشان داده است که//
معمولاً شاعران زور زیادی نداشته اند //
عزیز جان شعر گفتن برنده و بازنده ندارد //
تجربه نشان دااده است که //
هر کس شعر خوبی بگوید برنده است //
هر کس اثر ماندگاری خلق کند //
برنده ی اصلی است //
و این میان این دوایر حذف و بررسی آثار//
معمولاً هم وقت مردم را گرفته اند//
و هم حال شاعران را//
پس زور نزن عزیز!//
به جای قلدری و رهبری//
به جای زور زدن شعری بگو جانم!//
فقط یک شعر ساده!//
فقط شعر! همین! //

jeudi, août 21, 2008

ویدئوی گلشیفته فراهانی و لئوناردو دیکاپریو در فیلم "مجموعه دروغها"

farahani.jpg

شهر شهر فرنگه! از همه رنگه! این دختر نازی که می بینی گلشیفته فراهانی، یه بازیگر ایرانی است. اون جوون خوش قیافه ای که نمی بینی لئوناردو دیکاپریو بازیگر معروف ایتالیایی الاصل آمریکایی است. این دو نفر در یک فیلم مقابل هم ظاهر شدند و فیلمش دهم ماه اکتبر به روی پرده می یاد. //

حالا بشین و صحنه هایی از ویدئوی فیلم "مجموعه دروغها"رو روی یوتوب تماشا کن. یکی از اون فیلمای بزن بزن و بکش بکش که معمولاً زنها توش نقش چندانی ندارن و بین جنگ مردان و دولت ها گیر کردند! این قشقرق هم بیشتر برای تبلیغ فیلم است، گویا! حالا تو کارت نباشه و بشین و تماشا کن!

گلشيفته فراهاني در كنار دي كاپريو در صحنه اي ازفيلم

فیلم "مجموعه دروغها" دهم اکتبر به روی اکران می آید.

گلشیفته فراهانی ممنوع الخروج شد/ گلشیفته فراهانی در فیلم "علی سنتوری" بر روی گوگل ببینید


mercredi, août 20, 2008

چند برنامه شنیدنی از رادیو فرهنگی فرانسه

من وقتی توی خانه کار پشت کامپیوتر می کنم رادیو گوش می دهم و معمولاً یا رادیو فرهنگی فرانسه است و یا رادیو کلاسیک که فقط موسیقی کلاسیک پخش می کند. /
رادیوی فرهنگی فرانسه هر هفته را به موضوعی اختصاص می دهد. چند تا از این برنامه ها فوق العاده چالب است، مثلا: یک قرن زنان و یا سیمون دوبوار و یا الن رب گریه و یا ویژه امه سزر و یا محمود درویش و یا فرانسوا تروفو و یا در بخش تاریخ ژنرال دوگل و یا مه 68 چهل ساله شد و یا در بخش آشنایی با فرهنگ جهان چین و دنیای چینی را گوش کنید، مشتری می شوید، البته این برنامه ها فقط به زبان فرانسه است ولی مهم نیست اگر بلد نیستید بروید زبان خارجی یاد بگیرید تا درهای دنیاهای دیگر به رویتان باز شود.

Libellés :


mardi, août 19, 2008

حذف مردان از صحنه ی شعر و نظرخواهی؟

نقدی بر: فراخوان نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)

//

نمی توانم این فراخوان را جدی بگیرم و نمی توانم نسبت به این پدیده بی تفاوت باقی بمانم. پیش از هر چیز مشخص کنم که اصولاً علیه جوایز و جشنواره ها نیستم بلکه با سیاست و نوع گردانندگی این جشنواره ها در ایران امروز مخالفم. پیش از این هم نوشته ام که بهار جشنواره های ادبی در خزان قتل های زنجیره ای همیشه بر قلبم سنگینی کرده است و جایزه و جشن در موسم قتل نویسندگان و دگراندیشان، و خون ریخته شده ی آن همه قلم بیداری بخش، مدام ذهنم را زخمی می کند. کاری ندارم که چی دولتی است و چی مستقل و مگر می گذارند در ایران کنونی جشنواره و جریانی مستقل بماند و از هجوم عوامل نفوذی دولت در امان باشد؟ تا بیایی سر بکشی و قد فراز کنی با تبر زده اند توی کمرت را و ترا شکسته اند و این مگر زن و مرد دارد؟

خورشید روشنایی بخش و نیرو دهنده کجاست؟ هرگز نشنیده ام در کشورهای مسلمان و شرقی و سنتی، کسی چنین سنت حمام زنانه ای، که بیشتر نوعی تقسیم بندی بیولوژیکی است را در مورد جشنواره شعر، بینانگذاری کند و به اجرا در آورد! نمی توانم حیرتم را پنهان کنم. بیست و پنج سال زندگی در غرب، به من ذهنیت و نگاهی دو گانه داده است. فکرم به صورت اتوماتیک همه چیز را مدام ترجمه می کند: از فارسی به فرانسه و از فرانسه به فارسی. پس در درجه اول، تلاش می کنم این فراخوان را به زبان ساده ی خودم برایتان ترجمه کنم.

با طرح چند سئوال به شما نشان خواهم داد در ابداع چنین جشنواره ای در قرن بیست و یکم تا چه حد منش واپسگرا و ضدزن و رفتار دولتی یا رسمی، تحت لوای رعایت قانون، به کار گرفته شده است.

آیا می تواند همه ی اینها از سر ندانم کاری و ناشی گری گرانندگانش باشد؟

۱/ تفکیک بیولوژیکی شعر؟ مگر شعر چیزی جز نقش بستن اندیشه ای ناب به شکلی موزون بر روی صفحات کاغذ نیست؟ مگر شعر و شعور با هم نمی آید؟ مگر می شود مردان را از صحنه شعر حذف کرد؟ شعر "فرشته خانم" بکتاش آبتین را نخوانده اید؟ اشعار زیبای مجید شفیعی را؟ و دیگران؟ سپهری در شعرش واقعاً زن بود یا مرد؟ آیا او هم مانند فروغ، بیش از هر چیز شاعر نبود؟ چرا بایست کادر شرکت کننده و کادر داوران همگی زن باشند؟ آخر مگر دنیای شعر، حمام زنانه است؟

دلیل این تفکیک جنسیتی در زمینه شعر چیست؟ نویسنده با روان خود در ارتباط است و حاصل تخیل او به صورت کلماتی موزون و در خلوت، بر روی کاغذ می آید؛ پس علت این تفکیک جنسیتی چیست؟ مگر نه این که شعر و شعور با هم می آید؟ و عجبا که تا به حال از سوی دولت، پیشرفت تفکیک جنسیتی را در اماکن عمومی و اتوبوس ها و پارکها برای جلوگیری از آزار و مزاحمت های جنسی و امنیت بانوان و سلامت جامعه داشتیم حالا شعر هم به این مجموعه اضافه شد!!! مگر گردانندگان این جشنواره فراموش کرده اند که شعر فرآورده مجازی نویسنده، در خلوت خود و بر روی صفحات کاغذ است؟ آیا فکر نمی کنید بی راهه رفته اید؟ چون حتی بنیاد گرایان مذهبی و امل ترین قشر ها نیز به چنین تفکیک جنسیتی در مورد شعر دست نزدند که شما؟ چرا؟

۲/ تقدیر از زن؟ تشویق کدام زن؟ اگر قصد تقدیر از تلاش های زنان در عرصه شعر است، چطور می توان تلاش های فروغ و پروین و طاهره را نادیده گرفت؟ یک قرن پیش، طاهره علیرغم عفیف بودن خود، سر بی حجاب در میان مردان می رفت و با آنها بحث می کرد و پروین با همه عفت و حجب خود شعر می سرود و زن و مرد را از از هم جدا نمی دانست بلکه در لفافه و با استعاره از سلطه سنت بر زمانه ی خود می نالید و فروغ که با درد و رنج، همه ی بندها را گسست و تف و لعن ها را به جان خرید تا زن واقعی امروزی را بیان کند، آیا اینها الگوی شما نیستند؟

اگر قصد بیان زنانگی در شعر است چرا تاریخ تعیین می کنید؟ به چه علت فقط به دو دهه اکتفا می کنید و حتی تا زمان فروغ که مظهر بیان زنانگی زن مدرن ایرانی در قرن بیستم است، عقب نمی روید؟ اگر قصد بزرگداشتی از شعر زنانه است و قرار است در دی ماه (و نه بهمن ماه و پیش از سالگرد انقلاب اسلامی) و درست در موسم تولد فروغ برگزار شود پس چرا نام این جشنواره نه فروغ است و نه پروین بلکه نام خورشید یا شمسی خانمی که من اشعار و تلاش هایش را نمی شناسم؟ چرا خورشید را نام این جشنواره قرار داده اید؟ در ضمن، فروغ در زمستان ۱۳۴۵ تصادف کرد و در جوانی کشته شد ولی هستند زنان شاعر هم نسل اش که هنوز زنده اند و شعر می سرایند، مثلاً سیمین بهبهانی و غیره... و شما در ابتدای کلام، آنها را حدف می کنید و فقط به دو دهه ی اخیر اکتفا می کنید؟

۳/ شعریت اثر یا مشروعیت شعر؟ به نظر شما اول از همه شعر باید رسمی باشد به این معنا که "تاریخ صدور اعلام وصول مجوز کتاب" متعلق به سال مورد نظر شما باشد مگر نه؟ این یعنی اول "مشروعیت کتاب" و بعد در مرحله بعدی است که نوبت "شعریت اثر "می رسد تا مورد داوری قرار گیرد. اشتباه می کنم؟ بروید و یک بار دگیر به دقت شرایط اثاثنامه تان را بخوانید. آیا شرایط شرکت در جشنواره شعر خورشید، بیشتر مانند شرایط گرفتن کوپن و خرید یخچال و وسایل خانه به قیمت دولتی برای زوجهای جوان از طرف مساجد نیست؟ انگار با عقدنامه تاریخ امسال یا پارسال به شما یخچال به نرخ دولتی داده خواهد شد پس بشتابید.

بدین ترتیب اول مردان به کل حذف می شوند،

بعد زنان نسل پیش از شما

و سرانجام زنانی که آثاری نامشروع خلق کرده اند!

یعنی شاعری مثل مریم هوله و یا شیدا محمدی که از نسل شما هستند و با چنگ و دندان کتابشان را در غربت در آورده اند حق شرکت در جشنواره ی شما را ندارند چون کتابشان بدون سند صدور اعلام وصول از ارشاد است. شیدا علیرغم تلاش و صبری که نشان داد کتابش از ارشاد اجازه چاپ نگرفت و رسماً در ایران منتشر نشد و باز به همان دلیل نداشتن مجوز کتاب از ارشاد، از شرکت در جشنواره های ایرانی و نقد محروم ماند و حالا هم از شرکت در این جشنواره زنانه شما برای بار دوم و پیش از جشنواره توسط شما حذف می شود!

از بین زنانی که برای شعر زنان فراخوان دادند، یادم هست شعله ولپی در آمریکا فراخوانی برای جمع آوری شعرهای اروتیک زنان جهت ترجمه به انگلیسی فرستاد که در نوع خود با معنا و قابل تقدیر است چرا که اروتیسم زن ایرانی تاکنون در سایه مانده است و بیان نشده است و شعله به جمع آوری و ترجمه این اشعار نشست تا غربی ها را با روحیه و تمناهای زن مدرن ایرانی آشنا کند. هدف شعله ولپی سانسور و حذف مردان نبود بلکه به زنانی که سالها سکوت کرده بودند امکان بیانی اروتیک می داد. اما شما چه؟ هدف شما چیست؟

۴/ کتاب شعر رسمی زنان ایرانی با مجوز ارشاد؟ اگر قصد حمایت از زنان شاعر است، بایست گفت که زنان شاعر مانند مردان شاعر، با مشکل سانسور و ممیزی درگیرند. از یاد نبرده ایم که برخی از شاعران مان مانند کامران بزرگ نیا و رضا حیرانی و خیلی های دیگر کتاب خود را به صورت بدون مجوز و با سرمایه خود منتشر کردند؛ و نام همه را یادم نیست و در این زمینه هم تاکنون پژوهشی صورت نگرفته است تا آمار و فهرستی داشته باشیم که به آن استناد کنیم. گفتم که، یک نمونه اش شیدا محمدی است که کتاب خود را بدون مجوز منتشر کرده است چون نمی توانست بیش از این منتظر ارشاد باقی بماند.

یادآوری می کنم که جشنواره های رسمی و حتی دولتی، هرگز به این صراحت و به این وقاحت مجوز رسمی از نویسندگان نخواستند و با ظرافت و ذکاوت بیشتری به شکلی سربسته با موضوع برخورد کردند. اگر جشنواره ی شما جشنواره ای دولتی و رسمی و صرفاً تبلیغ برای فروش کتاب نیست، پس چرا در چنین شرایط دشواری، فقط به کتابهای تصویب شده توسط ارشاد اکتفا می کنید؟ شما که بیشترتان شاعر و نویسنده اید، آیا به عظمت مشکل شاعران پی نبرده اید؟ چرا از شرکت کنندگان نخواسته اید تا اثرشان را خواه به صورت چاپ شده و خواه به صورت الکترونیکی به شما عرضه کنند؟

تقاضای شناسنامه کتاب از شرکت کننده، سنگ بزرگی است که به نام قانون بر سر راه شاعران می گذارید؛ اگر قصد تقدیر از تلاشی است که زنان در عرصه نشر و چاپ از خود نشان داده اند، با توجه به فشار ممیزی و ارشاد و قلع و قمع کتاب های زنان، آیا تقدیر شما بیشتر شامل کسانی نیست که به تمام خواری ها و سانسورها و قلع و قمع ها تن داده اند تا کتاب هایشان یکی پس از دیگری منتشر شود؟

آیا به این نکته آگاه هستید که اگر فروغ فرخ زاد زنده بود تاکنون دو بار از شرکت در جشنواره شما حذف شده بود؟ یک بار به دلیل تفاوت سنی و بار دیگر به دلیل عدم مشروعیت کتابهایش! و بالاخره به یاد دارید که هر از گاهی کتابهایش را حتی با داشتن مجوز، از بعضی از کتابفروشی ها جمع آوری می کنند؟؟؟!!! پس شما چه می گویید؟

۵/ حضور چشمگیر زنان؟ چشمگیر یعنی چیزی که چشم را به سوی خود می کشد پس منظورتان زنانی است که چشمان دیگران را در دو دهه ی اخیر به سوی خود کشیده اند؟ بدین ترتیب مانکن ها و هنرپیشگان سینما بیش از هر کسی نگاه مردم را متوجه خود کرده اند و حضور چشمگیری داشته اند. بیش از این در این مورد چیزی نمی گویم. "باربی" را بخوانید. "باربی" را من به این نوع زنان شاعر با حضور چشمگیر و پررنگشان در عرصه شعر تقدیم کرده ام.

۶/ ایجاد انگیزه در زنان شاعر برای ارتقاء سطح سروده هایشان؟ شعر جایی آن پست و پشت هاست، شعر خودش می آید و مانند همای سعادت بر دوش شاعر می نشیند. آیا شما گمان می برید با ایجاد یک حمام زنانه در زیر چتر جشنواره ای به نام خورشید خانوم، به زنان انگیزه ای برای ارتقاء سروده هایشان خواهید داد؟ خواهش می کنیم تا این حد مضحک نویس نشوید.

۷/ دو دهه تلاش پی گیر؟ تابستان است و بیست سال پیش در چنین ایامی، دولت بیش از پنج هزار نفر زندانی سیاسی را در ایران کشت و اگر این تاریخ، شروعی برای اعتلای شعر زنان ایران بوده است من هم برای "زن" متاسفم و هم برای "ایران" و هم برای همه تلاش هایی که از زمان تاکنون در زمینه ی "شعر" صورت گرفته است.

تقارن جشنواره خورشید در این تاریخ که با سلطه مطلق جمهوری استبدادی اسلامی ایران و پایان جنگ فرسایشی با عراق و کشتار زندانیان سیاسی درست در بیست سال پیش مصادف شده است را نشانه ی اتفاقی نحس و علامتی شوم می دانم. اگر شما کشتار آن بیگناهان زندانی را نقطه ای برای رشد زنان بیولوژیکی در شعر و انتشار آثار مبارکشان توسط ارشاد تعیین کرده اید من با کمال تأسف ساکت نمی مانم و از زن و یا زنانی حرف می زنم که مانند مردان و پا به پای مردان برای آزادی بشر و عدالت و برابری جنگیدند و علیه همه ی تفکیک های جنسیتی مقاومت کردند و تن به خواری ضعیفه بودن و جدا کردن دفترهای شعر نسوان از مردان و از کل جامعه ندادند.

۸/ خورشید؟ کدام خورشید؟ ما در ادبیات داریم دوران زمستان و برهوت و خزان و برگریزان را طی می کنیم. اگر قصد بزرگداشت و تقدیر از شعر زنان است، پس چرا نام هیچ شاعره ای بر صدر این جشنواره نیست؟ مگر از زن حرف نمی زنیم و حق زن و شعر زن؟ پس چرا جشنواره ای به نام خورشید یا شمسی خانم؟ در حیرتم از این جشنواره که بیشتر شرایطش بر اساس جنسیت زنانه و بزرگداشت از رسمیت شعر در دو دهه اخیر است حتی نام یک شاعر زن را پیدا نکرده است که لایق جشنواره باشد و به جایش به دلیلی نامعلوم، نام "خورشید" را گذاشته است؟ راستی این انجمن های اخیر خورشیدی از کجا ریشه گرفته است؟ آیا با پروژه پیشرفت نیروی هسته ای و غنی سازی اورانیوم در ارتباط است؟

۹/ جشنواره ای برای ضعیفه ها؟ بی اختیار فکرم به یکسال پیش سفر می کند و به یاد می آورم که پارسال یکی از شما داوران جشنواره ی خورشیدی، برای کتاب دوستش نقدی نوشته بود و بعد شخصی در همین ارتباط در وبلاگش مطلبی تند و پرخاشگرانه نوشت و منتقد را متهم به "نان قرض دادن به دوستش" کرده بود. در آن ایام، من در آن سوی کره زمین انواع و اقسام پیامهای کمک خواهی را به صورت ایمیلی دریافت کردم و برای کمک به نجات شما ضعیفه گان شتافتم.

راستش پایان جهان نبود، من اگر جای شما بودم مثل اوقاتی که از توی خیابان رد می شوی و یکی به تو متلکی می گوید، بی سر و صدا از کنارش رد می شدم و به کارم ادامه می دادم ولی فریاد کمک خواهی شما و فریاد ضعیفه گی تان باعث شد من لر هالو، در حالی که هیچکدام را به خوبی و از نزدیک نمی شناسم در این مورد اعتراض کنم.

در آن زمان هیچ فکر نکردم که چرا شوهران و یا معشوقان و یا دوستان شما سکوت کرده اند؟ هیچ فکر نکردم چرا در ایران کسی به یاری شما نشتافت؟ هیچ فکر نکردم که مگر خودشان لال اند که جواب بدهند؟ به هیچ کدام از اینها فکر نکردم و نقش زورو را بازی کردم و در دفاع از خواهرانم مطلبی نوشتم. ببینم راستی نتیجه را یادتان هست؟ یادتان می آید که از طرف آن شخص به سختی مورد اهانت قرار گرفتم؟ ولی آیا اینها برای شما مهم است؟

باقی داستان وقتی جالب تر شد که در همین زمان یکی از مزدوران ادبی که منتظر دریاچه ای برای ماهیگیری می گشت فضا را مناسب دید و چند خطی در مورد شعرتان نوشت و چهره ی حامی ضعیفه گان و حامی مستضعفین را به خود گرفت تا برای خود اعتباری بخرد و برای من حیرت انگیز بود که دیدم شما ضعیفه گان ناگهان دوان دوان و بدو بدو راهی بخش نظرخواهی یک مزدور لجن نگار شده اید و با نیش باز مشغول تعارف و تشکر و نان قرض دادن و حالا بیا کباب ببر و دریغ از جو شرف و معرفت در ارتباط با منی که به خاطر شما فحش خورده بودم! نتیجه را یادتان هست دوستان؟ قصد از نوشتن این حرفها، یادآوری کارنامه پاک شما در همبستگی های زنانه و حرفه ای است. آیا در آن لحظاتی که داشتید قربان یک مزدور لجن نگار می رفتید، به جدا کردن صف زنان از مردان شاعر فکر می کردید؟ و یا همه چیز بهانه ایست برای فرصت طلبی و خود را مطرح کردن و از آب گل آلود ماهی گرفتن؟

باز در زمان عقب تر می روم و کمی یادآوری در مورد چهره های اصلی این جشنواره، چهارسال پیش نبود که برای این که پدرخوانده ها و والیان شعر امروز ایران، شما را به جشنواره های خارجی معرفی نکرده بودند خشمگین شدید و به سفارت فرانسه نامه نوشتید؟ آیا شما نبودید که از ما در این سوی جهان خواستید تا زیر نامه تان را امضا کنیم و از شما حمایت کنیم؟ و آیا من برای شما ننوشتم که از جریانی که دارد از یک سفارتخانه خارجی برای حل مشکل داخلی کمک میخواهد حمایت نمی کنم و در آن دخیل نمی شوم؟ و ننوشتم که هرگز نامه ای در اعتراض به جریانی که از چند و چونش بی خبر بوده ام و در آن شرکت نداشته ام را امضا نخواهم کرد؟ آیا با نوشتن آن نامه به سفارت فرانسه، می خواستید به تشویق و تقدیر زنان با حضوری پررنگ و چشمگیر در دو دهه اخیر دست بزنید؟ آیا با آن حرکات می خواستید به زنان شاعر انگیزه بدهید و سطح شعر آنان را ارتقاء ببخشید؟ دوستان خودتان را در آینه من ببینید! ببینید گاهی تا چه حد فرصت طلب و نازل می شوید! و گاهی به هر امامزاده ای دخیل می بندید.

یادآوری می کنم هدف از حمایت از فعالیت های زنان و برابری خواهی، همجنس پرستی و هم جنس گرایی نیست. دایر کردن مجالس روضه و مولودی و آش خوری و نذری پزی های زنانه هم هنر نیست بلکه به دلیل شرایط بد زندگی زنان در کشورهای شرقی و اسلامی، تلاش فمینیست ها برای هموار کردن عدالت، در جهت ایجاد جامعه ای برابر و رعایت برابری حقوقی و معنوی انسان ها (اعم از سیاه و سفید و زن و مرد و سایر تفاوت ها) است و از این زاویه دفاع از حقوق زنان، به معنای نادیده گرفتن و پایمال کردن حقوق مردان نیست.

بی شوخی بگویم که من در هر شرایطی و هر کجا با سانسور مخالفم و با تفکیک جنسیتی و جداسازی زن از مرد و یا بالعکس در هر کجا که باشم مبارزه می کنم و "شعر" را "معیار شعر" می دانم و از این زاویه، می بینم که این جشنواره نه اشعه ای از طلوع و نه شعله ای از فروغ، که بیشتر نشانه ای از انحطاط غروب دارد و شرکت زنان هنرمند و آزادیخواه را در این جشنواره خورشیدی مردود و منحط می شمارم.

البته بشر جایز الخطاست و از این زاویه اگر همه ی اینها از سر تصادف و بی فکری و ساده لوحی و ناشیگری بوده باشد هنوز دیر نشده، خیلی راحت می توانید فراخوان انسانی تر و هنرمندانه تر و هوشمندانه ای بدهید و در اساسنامه تان بسیاری از موارد بالا را تغییر بدهید.

به امید ایرانی آزاد و ادبیاتی رها از همه ی سانسورها

__________________________

مطالب مرتبط: تفکیک ارزش گذاری به زنانه و مردانه از منصوره اشرافی

حضور فعال یا پارانویای ادبی؟ به بهانه جایزه شعر زنان از آرش اله وردی

شعر ضد نمایش فانوس از رضا حیرانی

Libellés :


dimanche, août 17, 2008

در بوسنی هرزه گووین باران می بارید

تا بوسنی هرزه گووین رفتم. هنگامی که به شهر موستار مرکز بوسنی و هرزه گووین رسیدم باران بند آمده بود. تا پیش از ناهار در شهر چرخی زدیم. موستار مثل هر شهر جنگزده ای پر است از نو و کهنه. سنگفرش و آسفالت، ویرانی و نوسازی، هنوز روی دیوارهای کلانتری، عکس گمشدگان را می بینی و هنوز که هنوز است موقع پی ریزی برای ساختن بنایی جدید، از دل خاک اجسادی از دوره جنگ کشف می شود.

بوسنی ها مانند کروات ها و صرب ها، همگی جنگزده اند و روحی زخمی دارند. جنگی بیهوده و فرسایشی و مرگبار. هیچ از تجاوزها حرف نمی زنند؛ از دختر زیبایی با دو چشم درشت آبی که راهنمایم بود و داشت تز دکترایش را در مورد شاعران معاصر کروات می نوشت و برای امرار معاش، راهنمای جهانگردان شده بود چیزی در این مورد نپرسیدم. ندانستن اش بهتر از زخمی کردن روح فرشته ای با چشمان درشت آبی بود. این طور که فهمیدم، جنگ آن منطقه، مخلوطی از جنگ اقوام و ادیان است برای تملک زمین. مثل همیشه، دین و نژاد بهانه است، جنگ و قلدری و آدمکشی، همیشه برای غصب حق و مال دیگران است. همین برایم کافیست، از دخترک چشم آبی چیزی نپرسیدم.

زیر باران، بارانی که گاه نم نمک می بارید و گاه تند می شد. شهر پر از قبر موستار را دیدم و بچه های فقیر که مثل اولیور تویست به سمت مان می آمدند و دستشان را بسویمان دراز می کردند... و مگر در ایران کم بچه گدا داریم؟ در همان میدان تجریش، گدا نداریم؟

هر وقت باران کم می شد در شهر می گشتم و هر وقت تند می شد و رگبار می شد به یکی از قهوه های نزدیک پناه می بردم و سفارش قهوه و معمولاً دختر جوانی می آمد و برای یک یورو برایم یک قهوه همراه با دو راحت الحلقوم با عطر گلاب می آورد و من همراه با تلخای قهوه به این شهر داغدار و بارانی که بی وقفه می بارید خیره می شدم، تا بغضی گلویم را می فشرد یکی از راحت الحلقوم ها را در دهان می گذاشتم.

از پل موستار عکس برداشتم. پل بوسنی یکی از بناهای تاریخی موستار است که در دوران جنگ خراب شد و پس از جنگ، دوباره آن را از نو ساختند. سمت راست عکس، خالی از بناست، در حالی که عکس های چهل سال پیش موستار را که نگاه کنی آن طرف پل، آباد بوده و خانه ها و بناهایش، در جنگ به کل از بین رفته است.

با همه ی زیبایی طبیعی و برخورداری از دریا و جنگل و محصولات طبیعی، بوسنی و هرزه گووین مانند کرواسی چاه نفت ندارند و منابع اقتصادی این کشورهای کوچک ماهیگیری و کشتی سازی و کشاورزی و تولید شراب و خشکه بار است. تا پیش از رسیدن به موستار، هر کجا اتوبوس مان توقف کرد، اهالی با میوه و گل به استقبال مان شتافتند تا میوه های خود را بفروشند. میوه و یا خشکه بار را به صورت زیبایی در کاغد قیفی بسته بندی کرده بودند و با یک یورو یک بسته گیلاس درشت و شیرین مثل گیلاس های مشهد و یا زردآلوهایی به شیرینی عسل را می فروختند. وفور نعمت بود. هنوز مشتی از آلبالو خشکه های آنجا را دارم.

الان تنها صنعت بوسنی و هرزه گووین ، یک کارخانه آلومینیوم سازی است و بس! و بیشترشان در آن کارخانه کار می کنند. اقتصاد این کشورهای کوچک از راه جهانگردی و میهمانداری می چرخد و در سالهای جنگ این راه بسته شد و ندار تر از قبل شدند و حالا با جلب جهانگردی و مهمانداری قصد دارند این راه حیاتی برای امرار معاش و تغدیه خود را هموار کنند و برای همین از ورود زنان بی حجاب، به صحن مساجد ابا ندارند.

موستار تنها شهری بود که گذاشتند بی حجاب وارد حیاط مسجد جامع بشویم و در زندگیم ،برای اولین بار دیدم در مسجدی، زنانی غیر مسلمان بدون حجاب و با لباس تابستانی، همراه با مردان غیر مسلمان، با کفش، اجازه ورود به داخل مسجد را دارند! مردی کنار حوض داشت برای نماز ظهر وضو می گرفت، ما وارد مسجد شدیم! روی فرش مسجد موکت سبز رنگی انداخته بودند و حتی از ما نخواستند که کفش هایمان را در آوریم. مینا دختر جوانی که راهنمایمان در موستار بود بلوز رکابی و شلوار تنگ جین به پا داشت و هیچ برای ما معلوم نکرد که دینش چیست. مینا می گفت مادرش مسیحی و پدرش مسلمان است و والدینش از او و برادرش هرگز نخواسته اند دینی را انتخاب کند! برزخ روحی مینا دردناک بود! ولی همین برزخ به او اجازه می داد که با بلوز رکابی وارد مسجد شود و او دوست داشت روایت خود را از بی طرفی دینی داشته باشد، و احیاناً برای خود مادر مقدسی مسیحی بتراشد! راه حلی که همه نمی توانستند در بوسنی به کار بگیرند! همه نمی توانند خود را پشت آن ماسک برزخ پنهان کنند و این پدیده عمومیت پیدا کند!

موستار کنونی شانزده مسجد دارد، مساجدی با مناره هایی بلند که در عکس های چهل سال پیش نبوده. الیزابت ، یکی از دوستان فرانسوی ام که چهل سال پیش به موستار رفته بوده است چند روز پیش اسلایدهایش را آورد و با هم مقایسه کردیم . در اطراف مساجد، وجود خانه های تازه ساز، نشانه ای از بازسازی های پس از جنگ است. بوسنی کوچک است، آنقدر کوچک که شهردار موستار همان کارهای ریاست جمهوری را انجام می دهد و برایشان کافیست. سیستم گردانندگی کشور، نوعی جمهوری دموکراتیک دینی است یعنی هر بار یکی از ادیان اسلام و مسیحیت و یهودیت به قدرت می رسد و نماینده شان می شود شهردار بوسنی (و یا رئیس جمهوری بوسنی) و ریاست کشور بین سه دین می چرخد! بوسنی ظاهرش چیزی است مخلوط از ترکیه و ایتالیا، چون در خلال قرون، آنها زیر سلطه ترک های عثمانی و سپس ونیزی ها بوده اند. چیزی شرقی در فضا وجود دارد، چیزی صبور و گرم و مهمان نواز، چیزی که در تونس هم حس کرده بودم. در آن روز بارانی، بوسنی هرزه گووین، هنوز داغدار و سوگوار بود و دل پری داشت از فجایع زمانه و آسمانش بی وقفه می گریست.


mercredi, août 13, 2008

شعری از ماندانا زندیان برای محمود درویش

« بیست سطر دربارۀ عشق سرودم

و به خیالم رسید

که دیوار محاصره

بیست متر عقب نشسته است. »


محمود درویش




برای « محمود درویش » که در وطن خویش نوشت :


« تبعید فقط یک جغرافیا نیست،

من هر جا که باشم تبعید را بر دوش می‌کشم،

همچنان که وطنم بر دوشم است. »



مثل نسیم

از آب­های جهان برخاستی

و شعر شدی.

عشق، چشم به راه آرامش توست

مرگ برای پروازت رشته­ های نور می­ بافد

و خاک

قلبت را گرم ­می­ کند.

چه آرام تر سبز می­ شدی

اگر صلح

این­گونه بی­قرار

بر شانه ­های زمین

اشک نمی­ ریخت.

بیست مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت

ویژه محمود درویش


mardi, août 12, 2008

ویژه محمود درویش

محمود درویش بی تردید از معدود شاعران پر نفوذ و محبوب عرب بود؛ محبوبیتی که محصول سرودن و گفتن از "سرزمین فلسطین" و از "ملتش" است که او را به عنوان نماد مبارزه برای آزادی و تأسیس دولت مستقل فلسطینیان معرفی می کرد. محمود درویش سالهای بسیاری را در تبعید و در حسرت وطن از دست رفته گذارانید و با طبعی چون آب روان و زبانی به شیرینی عسل، حدیث مردم آواره ی فلسطین را به شکل اشعاری که غالباً روایی اند سرود. بسیاری از اشعار محمود درویش توسط خوانندگان بزرگ عرب (مصری و لبنانی) به شکل آواز خوانده شده است. محمود درویش نه توانست وارد آواز مردم عرب زبان بشود بلکه حتی وارد کتاب های درسی اسراییل هم شد و علیرغم درگیری اسراییل و فلسطین، شعر درویش در کتابهای کودکان اسراییل حضور دارد.

***
در محاصره

اگر باران نيستي، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروري.... درخت باش!
و اگر درخت نيستي، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نيستي، محبوب من!
ماه باش،
در رؤياي عروست.... ماه باش!
[چنين مي‌گفت زني در تشييع جنازه فرزندش.]

محمود درویش
همین شعر را با صدای محمود درویش در وب سایت محمود درویش بشنوید
برخی از اشعار مشهور درویش با صدای خودش

ویدئوهایی از شعرخوانی درویش/ ویدئوی محمود درویش در بازگشت به رام الله
ویدئوی سجل (برگه هویت) و به یک قاتل با صدای محمود درویش
ویدئوی موسیقی ما با شرکت محمود درویش و جودیت لرنر
ویدئوی شکوفه بادام از آخرین مجموعه شعرش "چون شکوفه بادام یا دورتر"با صدای محمود درویش در سه قسمت و توضیح و ترجمه شعر به فرانسه
ترانه ها: جواز سفر (پاسپورت) با صدای مارسیل خلیفه/ "القدس" با صدای فیروز/ ترانه "کلمات" با صدای مجیدا الرومی / ترانه ای با صدای امال مارکوس و شعر محمود درویش

زندگینامه و آثار: محمود درویش در ویکیپدیا/ 4 شعر از «محمود درويش» همراه با نگاهي به زندگي او / شعر من یوسفم پدر! برگردان: عبدالرضا رضایی نیا/
شعر برگه هویت/ شعر اتاق CCU / چهار شعر: به قاتلی دیگر، صلح، جمله ای موسیقیایی، عاشق بداقبال از محمود درویش/ "سناریو از پیش آماده شده است" و "از این پس، دیگر خودت نیستی" با ترجمه تراب حق شناس/ قنا برگردان از عربی مصطفی ناصر/ دل‌نوشته‌هاي منتشرنشده «محمود درويش» از جنگ 33 روزه / زندگینامه و شعر"آسمان و دريا"، برگردان : حامد جهانشاهي و باز سرايي سيد علي صالحي / کتاب "در محاصره" برگردان: تراب حق شناس/ شعر عشق چونان قهوه خانه ای کوچک... برگردان سارا صارمی / سرود سوم، شعری از محمود درویش برگردان: لیلا فرجامی

مقالاتی در مورد محمود درویش: مرگ، صدای محمود درویش را برای همیشه خاموش کرد / شفيعي كدكني: درويش شعر خود را وقف نهضت مبارزه با اسرائيل كرد / گزارش خبری الجزیره در باره درگذشت درویش/ «محمود درويش» شاعر مبارز فلسطيني درگذشت / سه روز عزاي عمومي در فلسطين براي درگذشت «محمود درويش» / عامري: درويش شاعري حماسي-فلسفي است / اسوار: درويش قله شعر ناب مقاومت است / امامي: «محمود درويش» بر شعر مقاومت ايران تأثير بسيار گذاشت / محمد علی اصفهانی: نه در رثا، که با ياد محمود درويش/ مرگی که شکستش داده‌ام پرونده ای در مورد محمود درویش از امید حبیبی نیا/ "نه سکوت، نه کلمات"، محسن عمادی همراه با شعری از محمود درویش در سایت رسمی احمد شاملو/ "محمود درویش در فیلم موسیقی ما"، سهراب مختاری/ فیلم "موسیقی ما" از ژان لوک گودار/ بدرود با محمود درویش همراه با ترجمه دو شعر از او، تراب حق شناس/ «ساركوزي» درگذشت «محمود درويش» را تسليت گفت / همنشین بهار: " ما قربانيانی هستيم که جامه جلاد پوشيده ايم" به یاد محمود درویش/ زهرا طهماسبی: گنجشك ها درالجلیل می‌میرند/ محمود درویش؛ ندای پایداری ملتی رنج‌دیده، علی امینی نجفی/ طاهر بن جلون: مضامین اشعار درویش جهانی بود/ نوشته‌های «محمود درویش» از نخستین سفرش به غزه/
مصاحبه ها:
گفتگوی ايل مانيفستو با محمود درويش، در باب سياست، و در باب شعر/ ماجرای کاريکاتور ها، و انتخابات فلسطين ـ گفتگوی لوموند با محمود درويش/ گفتگو با محمود درویش: « شعر توان زورآزمائی با یک تانک را ندارد»

lundi, août 11, 2008

گفتگو با میشل بوتور

میشل بوتور یکی از نویسندگان مورد علاقه ی من است، این به این معنا نیست که صبح تا شب دارم میشل بوتور می خوانم بلکه به این معناست که هر وقت به نامش برمی خورم حرفها و یا بخش هایی از کتابش به یادم می آید و حس لذتی عمیق در روحم پدیدار می شود. رامین جهانبگلو با میشل بوتور گفتگویی داشته است که شما این پرسش و پاسخ را در سایت دیباچه می خوانید. نمی دانم از میشل بوتور به فارسی چی ترجمه شده؟ آیا رمان دلنشین "مودیفیکاسیون" (تغییرات/ دگرگونی) که دیدم به انگلیسی به نام "تجدیدنظر" ترجمه شده، آیا این رمان به فارسی برگردانده شده؟ به هر حال:

گفتگو با ميشل بوتور/ گفت وگوی رامين جهانبگلو با ميشل بوتور/ برگردان: حسين سامعی


samedi, août 09, 2008

به روز شدن؟

خواننده عزیز این آخرین باری است که خبر "به روز بودن" چشمانی دیگر را در اینجا می گذارم. بر این اعتقادم که "به روز شدن"؛ نشانه ی فعال بودن یک سایت و یا وبلاگ است و هنر نکرده ایم اگر با دادن چند لینک از دوست و آشنا و کپی گرفتن و گذاشتن مطالب رسیده در یک سایت، انگار تخم دو زرده کرده باشیم، خبرش را به عالم منتشرش کنیم و برای همه ایمیل بفرستیم و با مسنجر همه را بمباران کنیم که حضرات بیایید و بشتابید که ما به روز شده ایم. و بعد سیل تبریکات و تهنیت های آشنایان و دوستان است که "بله حضرت ایکس یا مادام ایگرگ با موفقیت کامل "به روز" شده است"!
مگر تقدیر هر سایت و یا وبلاگی "به روز شدن" نیست؟ آیا "به روز شدن" روال عادی فعالیت یک سایت و یا وبلاگ نیست؟ پس تبریک و تهنیت و اعلام خبر و سیل ایمیل های گروهی برای اعلام "به روز شدن"، چه معنایی می تواند داشته باشد؟
اگر سایتی خود را مجله ادبی نامیده است و اعلام کرده است که هر ماه مطالب جدیدی را منتشر خواهد کرد، دهل زدن ها و نقاره زدن و شیپور زدن های شما در هر ماه و به هنگام فرا رسیدن عادت ماهیانه مجله ادبی اینترنتی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ مگر نمی دانید که "به روز شدن" سایت و یا وبلاگ توسط گوگل و برولینگ و سایتهای مشابه دیگر برای خواننده قابل رویت است؟ آخر این هم شد خبر؟
دوستان، زمان شتاب سیل آسایی دارد و در نتیجه برای آن که از زمان عقب نمانیم : ما بایست مدام به روز باشیم و بایست مدام خود رابه روز کنیم و "به روز شدن" برای یک سایت و یا وبلاگ به معنای زنده بودن و نفس کشیدن است.
"به روز شدن" به معنای با زمان پیش رفتن و هم گام با زمانه گام برداشتن است و این طبیعی است که هر کدام، در حد توان خود، تلاش کنیم تا مرتب و گاه هر روز "به روز" بشویم. مگر نه؟
در مورد چشمانی دیگر ، و تغییرات و کند و تند شدن ریتم آن، در همان جا پیام خواهم گذاشت. فعلاً تا پاییز به اندازه ی کافی مطلب رسیده دارم، پس لطفا فعلا از فرستادن مطلب برای چشمانی دیگر خودداری کنید.
چشمانی دیگر در پاییز کم کاری خواهد داشت چون مشغول کاری دیگر هستم و فرصت کافی برای مهمانداری و ماندن در مهمانخانه برای میزبانی را نخواهم داشت. پیشاپیش از توجه شما سپاسگزارم

vendredi, août 08, 2008

سرگذشت سر آلفرد مهران و فیلم"ترمینال" اشپیلبرگ

مهران کریمی ناصری (ملقب به سر آلفرد) یکی از تکان دهنده ترین و در عین حال جذاب ترین سرگذشت های مهاجرت ایرانیان را داشته است. او خاطرات خود را در کتابی تصویر کرده است. آلفرد به دلیل مشخص نبودن وضعیت اقامت، مدت هشت سال در ترمینال یک فرودگاه شارل دوگل اتوال پاریس زندگی کرد تا این که به دلیل بیماری او را به بیمارستان منتقل کردند و با کمک وکلای حقوق بشر توانست وضعیت اقامت خود را قانونی کند. سر آلفرد مهران بعدها داستان زندگی خود را نوشت و به صورت کتابی منتشر کرد. استیون اشپیلبرگ شیفته ی داستان زندگی مهران شد و بر اساس ماجرای زندگی او، فیلمی به نام ترمینال ساخت و در سال 2004 به روی پرده آورد./

(Photograph)

فیلم ترمینال به کارگردانی استیون اشپیلبرگ را در سه قسمت بر روی یوتوب نگاه کنید.

jeudi, août 07, 2008

"زمین آبی است" از پل الوار

زمین آبی است مثل یک پرتقال

هرگز به اشتباه کلمات دروغ نمی گوید

آنها دیگر نمی گذارند آواز بخوانید

گرد بوسه هایی از تفاهم

مجنونان و عاشقان

او دهان حلقه ای اش

همه ی اسرار و لبخندها

و چه پوششی از اغماض

برای باوراندن همه ی عریانی اش.

زنبورها گلهای سبز می دهند

سحر دور گردن می چرخد

سینه ریزی از پنجره ها

بالهایی پوشیده از برگ

تو همه ی لذتهای خورشیدی را داری

همه ی آفتاب روی زمین را

بر روی راه هایی از زیبایی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرزند یعقوب میر نهاد، روزنامه نگار بلوچ که اعدام شد

امروز داشتم "زمین آبی است" از پل الوار را به فرانسه می خواندم و چون فرصت نداشتم بگردم و ترجمه اش را به فارسی پیدا کنم برگردان شتابزده ای از شعر الوار نوشتم

زمین آبی است" را برای یادآوری مرگ نابهنگام یعقوب نهادمهر نوشتم. روانش شاد

پل الوار در ویکیپدیا


mercredi, août 06, 2008

آوینیون 2008

Conversation for the Festival d'Avignon 2008
هیچ فرصت نکردم گزارشی از شصت و دومین جشنواره آوینیون بنویسم و الان دیگر دیر شده و خیالش را ندارم. البته امسال برایم بهترین سال بود ولی این ربطی به جشنواره ندارد بلکه به شرایط اقامتم در این شهر زیبا مربوط می شود و آرامشی که امسال در آنجا داشتم.
برنامه فستیوال تازگی های فراوانی نداشت، همان پارسالی ها و قبلی ها بودند، فقط با کمی تفاوت. دو نکته را خواهم نوشت: یکی در مورد نمایشگاه "آوینیون 68" است که جشنواره آوینیون چهل سال پیش را در آن شرایط طغیانی نشان می داد و برایم حیرت انگیز بود و دیگری دیدن نمایش پنج ساعته ی "سیستم" اثر فالک ریشتر به کارگردانی استانیسلاس نوردی بود که بعد از مدتها یک بار دیگر به لذت "اندیشیدن" و همچنین "هنر و قدرت نمایش" پی بردم و طعم خوش متنی هوشمندانه و حس رهایی ناشی از نمایش در وجودم مانده است. کمی هم رومئو کاسته لوچی و سه گانه "کمدی الهی" (دوزخ و برزخ و بهشت) خواهم نوشت که البته حتی یک خط از دانته هم در آن نبود. باقی هم ندارد.
ماه گذشته در سایت بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه چند خطی به صورت کلی در مورد جشنواره بود که هر چه گشتم دیگر پیدایش نیست، برای اطلاع بیشتر می توانید به سایت رسمی جشنواره آوینیون مراجعه کنید و بخش یا بخش هایی از برخی از برنامه های رسمی جشنواره را به صورت ویدئویی ببینید و یا عکس هایش را تماشا کنید و سیاحت کنید.
رادیو فرهنگی فرانسه هم مطابق معمول در تمام مدت ماه گذشته ساعات بسیاری را وقف "جشنواره آوینیون" کرده بود که پرونده ی مفصل آن هنوز روی سایت "فرانس کولتور" قابل دسترسی است و مثل همیشه شنیدنی و مفید. پرونده ی هفته گذشته به فرانسوا تروفو اختصاص داشت و برنامه این هفته رادیو فرانس کولتور، هر روز به "قرن زنان" اختصاص دارد و فعالان امور زنان حداقل یکی از این برنامه های مفید و آگاهی دهنده را بایست شنیده باشند. مگر نه؟

لطفا فریاد بکشید

لطفا سکوت نکنید/

قرن ها سکوت کرده ایم/

لطفا بیش از این سکوت نکنید/

لطفا به احترامش حتی یک دقیقه هم سکوت نکنید


mardi, août 05, 2008

کتابشناسی بیست ساله ی برونمرزی تئاتر ایران

ده سال پیش، با رفتن در کتابخانه های فارسی زبان و ورق زدن روزنامه ها و مجلات و دیدن کتابهای چاپ شده در خارج از کشور، دست تنها کتابشناسی تئاتر بیست ساله ی برونمرزی ایرانیان را تهیه کردم. بیش از این جانش را ندارم.



















This page is powered by Blogger. Isn't yours?