mercredi, avril 28, 2010
«زندان زنان»؛ مستندی از کامران شیردل

«زندان زنان»؛ مستندی از کامران شیردل
فیلم مستند «قلعه» از کامران شیردل در مورد شهرنو
(عکس بالا ربطی به فیلم ندارد)
احمدی نژاد سوار بر تراکتور قرمز (عکس)
mardi, avril 27, 2010
اپوزیسیون صادراتی یعنی چه؟
عوضی نامه
اکبرآقا منتقد مارکس شده است
lundi, avril 26, 2010
آنتوان ویتز: متعهد و هنرمند

زنده باد آزادی!
آزادی! آزادی! آزادی!
dimanche, avril 25, 2010
"اصلاح طلبان" در برابر اصلاحطلبی" (۱)
دلفینها و آدمها
قوی باش رفیق
• مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ ...
نامه فرزاد کمانگر به معلمان دربند
samedi, avril 24, 2010
اکبرآقا منتقد میشود !؟
اکبرآقا منتقد میشود !؟ ، اسماعیل هوشیار
رازدار گل سرخ
vendredi, avril 23, 2010
سایت صادق هدایت
jeudi, avril 22, 2010
عادلهای جهان کیستند؟

نمایش «عادلها»، بر اساس یک واقعه تاریخی در مسکو 1905 نوشته شده است و آلبر کامو به عنوان ادای احترام نام «کالیایف» را حفظ کرده است و در بروشور نمایش هم قطعاتی که نمایانگر پژوهش کامو بر روی واقعه و تکه های از یادداشت های انقلابیانی که در این آکسیون شرکت داشتند ضمیمه شده است.
«عادلها» ماجرای ترور دوک اعظم توسط گروهی تروریست انقلابی در ابتدای قرن بیستم در مسکو است. در نیمه اول، عمل ترور توسط شاعر انقلابی مورد تردید و پرسش قرار می گیرد و در جمع به بحث گرفته می شود چرا که یکی از انقلابیان به خاطر حضور اطفال بیگناه در کالسکه حاضر نشده است در برابر تئاتر بمب را پرتاب کند؛ در نتیجه عملیات ترور انجام نگرفته است.
در نیمه دوم نمایش سرانجام دوک توسط شاعر انقلابی ترور می شود و او را دستگیر و سرانجام اعدام می کنند ولی در خلال بخش دوم (پس از ترور) عمل ترور باز هم مورد پرسش قرار می گیرد و عملکرد پلیس و زندان و از سوی دیگر سایر انقلابیان را خواهیم دید. همه با هم «عدالت» را مورد پرسش قرار می دهند. راستی عادلان حقیقی کیستند؟
گرچه وجدی موواواد، نمایشنامه نویس لبنانی اصل ساکن کانادا در این نمایش بازی دارد اما دیدن نام امانوئل بئا در نقش دورا در لیست بازیگران عادلها که نمایشی به کل سیاسی، داشت مرا از رفتن به دیدن این اجرا منصرف می کرد اما با قول حداقل شنیدن یک بازخوانی متن از نمایشنامه زیبای عادلهای کامو، خود را قانع کردم و به دیدن نمایش رفتم.

تا صحنه انفجار بمب و قتل دوک اعظم هیچ چیزی در صحنه اتفاق نمی افتاد و بازی نمایشی از یک گروه تروریستی در ابتدای قرن بیستم به سختی به تماشاگر منتقل می شد و همین ما را به دو نتیجه می رساند که اولاً نوردی میزانسن بلد نیست و ثانیاً فعالیت سیاسی تروریستی را نمی شناسد و از این گونه افراد تصور ملموسی ندارد.
از نیمه دوم، موتور اجرایی نمایش به حرکت در آمد و صحنه با پرده هایی مخملین سرخ شد ولی کارگردان همچنان میزانسن و استفاده از آن همه فضا بر روی صحنه را بلد نبود و آن همه جا را گذاشت و همه را جمع کرد و آورد دور یک میز کوچک آوانسن. به هر حال اجرا به انتها رسید. در نمایشات نوردی، بازیگران در عین این که زحمت خود را می کشند معمولاً کارگردان به آنها میدان نمی دهد تا از همه امکانات حرکتی در صحنه تئاتر کولین استفاده کنند و خلاقیت خود را در کشف میزانسن و تصویر سازی بر روی صحنه نمودار کنند.

متن نمایش «عادلها»، بحث مهم و تفکر بر انگیزی است و در زیبایی کامل به صورت دیالوگ های روشن و ساده و گاه شاعرانه نوشته است ذهن خواننده را به شدت درگیر می کند و در پایان همراه با دورا در کنار همان انقلابی - شاعری که به دار آویخته می شود همذات پنداری می کند و می ماند تا روزی «انسان» در دنیایی از انباشته آزادی و شعر به سعادت برسد. کارگردان چون «چشم بیرونی» اش کار نمی کند و فضای صحنه را به هیچ می گیرد، نتوانسته است اجرای زیبایی از نمایشنامه ای چنین عمیق را به روی صحنه بیاورد اما متن نمایشنامه «عادلها» چنان جذاب و عمیق است که لذت شنیدن همین متن مرا کافیست. کارگردان حداقل توانسته است یک بار دیگر پیام انسانی و صدای آلبر کامو را به گوش مردم برساند.
آلبر کامو نویسنده ایست که کاملاً به مکتب جمهوری تعلق دارد، او در نوشته هایش به مردم سالاری معتقد است و مدام به شیوه ای عمیق، به سعادت مردم می اندیشد. از این رو در صدد چهره سازی و قهرمان پروری از شخصیت هایش نیست بلکه هر کدام از این شخصیت ها نماینده یک نوع تفکر روزگار خود می شوند و در رویارویی با هم قرار می گیرند. کامو زاده الجزایر و بزرگ شده در دامن فقر از زنی لال و کاتالان (اسپانیایی)، دست آوردهای انقلاب آزادیخواهانه و میراٍث فرهنگی فرانسه را در ستایش آزادی منعکس می کند.
آلبر کامو در عین چپ بودن و عمیقاً انقلابی بودن، دچار تب دوران چپ زدگی افراطی پس از جنگ جهانی نمی شود و به آرمان های آزادیخواهانه انقلاب کبیر فرانسه وفادار می ماند و «آزادی» را فدای منافع و یا تصمیمات حزب نمی کند. کامو تا پایان زندگی کوتاهش، یک جمهوریخواه و یک آزادیخواه حقیقی باقی می ماند و همین بسیار امیدوارکننده و در خور ستایش است. فرهنگ فرانسه در دامان دست آوردهای انقلاب کبیرش فرزندان خلف و شریفی چون آلبر کامو پرورده است که هویت فرهنگی آن را شکل می دهد. نویسندگان و هنرمندانی چون آلبر کامو وجدان بیدار جامعه روشنفکری فرانسه هستند.
سکوتم را نکن باور
mercredi, avril 21, 2010
مستند «بادجن» اثر ناصر تقوایی

تماشای آنلاین مستند «بادجن» اثر ناصر تقوایی با صدای احمد شاملو
مدت فیلم: بیست و یک دقیقه و نیم
(عکس بالا مربوط به مراسم زار است و مربوط به فیلم نیست)
lundi, avril 19, 2010
اسناد خیانت اکثریت
اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت - سرکوب زندان جنایت: توهم خیانت یا کارگزاری سرمایه داری
متن پ د اف را اینجا ببینید: قسمت یکم / قسمت دوم / قسمت سوم / قسمت چهارم / قسمت پنجم/ قسمت ششم / قسمت هفتم اسناد / قسمت هشتم / قسمت نهم / خودکشی های سیاسی/
samedi, avril 17, 2010
نگاهی به سه شنبه های فهمیمه فرسایی در تبعید

کتابهای اولیه فهیمه فرسایی در تبعید، اول به زبان فارسی نوشته است و سپس به زبان آلمانی ترجمه و منتشر شدهاند. اولین کتاب فهیمه فرسایی به زبان آلمانی در سال ۱۹۸۹ یعنی حدود ۵ سال پس از خروجش از ایران منتشر شد. از فرسایی تا به حال پنج رمان و مجموعه داستان به زبان آلمانی منتشر شده است: “میهن شیشهای"، “زمانه مسموم“، “گریز و داستانهای دیگر“، “مواظب مردها باش، پسرم!“ و "آن سهشنبهای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود" مه 2006 از جمله کارهای اوست که بعضاً به زبانهای فارسی و انگلیسی و اسپانیولی هم منتشر شدهاند. کتابهای فهیمه فرسایی همیشه با استقبال روبرو شده است. "میهن شیشهای" به چاپ دوم رسید. روزنامههای معتبری مثل (زود دویچه تسایتونگ)taz, sueddeutsche zeitung (تاتتس) ,(فرانکفورتر آلگماینهتسایتونگ) frankfurter allgemeinezeitung علاوه بر روزنامههای دیگر بر کتابهایش نقد نوشتهاند و تاکنون در شش مورد موضوع تحقیقات دانشگاهی در مورد "ادبیات تبعید" بودهاند. فرسایی در طول فعالیت ادبی خود به دریافت جوایز و بورسهای ادبی نیز نائل آمده است؛ از جمله جایزهی "داستان تبعید" سوئد، بورس ادبی هاینریش بل و فیلمنامهنویسی ایالت نورد راین وستفالن. او عضو "انجمن قلم بینالمللی" و "کانون نویسندگان آلمان" نیز هست.
بودن در تبعید، داستان نویسی فهمیمه فرسایی را به دو بخش تقسیم کرده است. پیش از این از داستانهای دوره اول (ایران) فهیمه فرسایی، داستان "انتظار" را منتشر کرده بودیم و از داستانهای دوره تبعید تاکنون سه فصل از رمان دلنشین «آن سه شنبه ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود» را منعکس کرده ایم. رمان «سه شنبه ها...» در اصل به زبان آلمانی نوشته است چرا که حدیث مقطع اینتگراسیون یا حل و ادغام شدن دو نسل ایرانی تبعیدی یا مهاجر در جامعه جدید را در بردارد و به همین دلیل به زبان جامعه میزبان نوشته شده است. با هم نگاهی داریم به این سه فصل از رمان «آن سه شنبه ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود»، و در انتظار چاپ کامل رمان می مانیم.

- هيچ فايده ندارد که آدم از صبح تا شب بهخاطر اين ها بدود. آخرش هم میگويند همه کارهايی که آدم کرده، غلط است.
هرچه کوشيدم اختر خانم را متوجه کنم که منظورم را درست نفهميده، موفق نشدم. از طرف ديگر تراشههای سرزنشهایش هم امانم را بريده بود. چنان عميق در گوشت دستم فرورفته بودند که با موچين هم نمیشد آن ها را بيرون کشيد.» (فصل دوم) رنده کردن چوب نخراشيدهی "وظيفه مادري" و فرو رفتن تراشههای سرزنشهایش را عمق در گوشت دست دختر، طوری که با موچين هم نشود آن ها را بيرون کشيد را دیدید؟
مادرم وانمود کرد، از حرف پدرم بهکلی متعجب شده. اول نگاهی به من و رايان جان انداخت و بعد از عباس آقا پرسيد:
- بفرمائيد ببينم منظورت کدام مردم ست؟
عباس آقا- داش آکل که از مردم بود و يک عمر هم بهخاطر مردم مبارزه کرده بود، اصلا انتظار چنين سئوالی را نداشت. به نظر او، اين موضوعی بدیهی بود که همه از آن با خبر بودند و اصلا جای سئوال نداشت. برای همين چشمهايش را گرد کرد، گوجه فرنگیهای کباب شدهی روی ميز را نشان داد و گفت:
- همين مردم ديگر!
اختر خانم به حق گوجه فرنگیهای مردمی را ناديده گرفت، به دور و برش نگاهی انداخت و چون جز من و رايان کس ديگری را نديد، شروع کرد استدلال بی پر و پايهی پدرم را تجزيه و تحليل کردن.» (فصل دوم) از دید اختر مردم همان گوجه فرنگی های کباب شده روی میز نیست؟
jeudi, avril 15, 2010
بالاتر از چاخان
mercredi, avril 14, 2010
"عوضی" ای که "عوضی" گرفته است!

مقاله "عوضی"ها در مورد جوانانی است که در حمایت از مبارزات مردم ایران، سفارت جمهوری اسلامی در شهر لاهه هلند را برای مدتی اشغال کردند، امری که خشم ابراهیم نبوی را برانگیخته است. او که از همان دوران آغازسلطه نکبت بار جمهوری اسلامی آگاهانه در خدمت آن قرار گرفت در مقاله اش نوشته : " دیروز تعدادی از "عوضی"ها به سفارت ایران در هلند حمله کردند......که نه انقلابی اند، نه مخالف حکومت اند، نه جزو نیروهای جنبش سبزاند، نه سلطنت طلب اند، هیچ کدام نیستند، فقط یک مشت موجود بی فکر و رهبری طلب هستند که میخواهند جلب توجه کنند و از این مسیر آبروی یک جنبش بزرگ اجتماعی را هم می برند." ابراهیم نبوی به مثابه حامی يکی از جناح های درونی جمهوری اسلامی که شعارش" جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر" است از جنبش توده ها می ترسد و سرچشمه دنائت حیرت آور او از همینجاست. اما اين جمهوری اسلامی که امثال نبوی برايش سينه چاک میدهند همان ديکتاتوری ای است که بيش از 30 سال است که خون مردم را در شيشه کرده است و مردم ما سالهاست جهت سرنگونی اش می رزمند. در دوران انقلاب 57، در دوره ای که مبارزات توده ها میرفت تا در سير رو برشد خود مناسبات اجتماعی، با تمام زنجیرهای ستم واستثمار را از هم بگسلد و راه را برای رهائی ستمديدگان از یوغ هر ستمی هموار کند، توسط استثمارگران جانشینی بجای ديکتاتوری شاه پیدا شد تا توده ها راهمچنان در زنجیر اسارت و در یوغ بردگی نگهدارند، اين جانشين جمهوری اسلامی بود و خمینی مناسبترین آلترناتیو برای جانشینی شاه.
آخوند خمینی که میخواست وانمود کند که حامل و عامل تغییری است با ایده مذهب به میدان آمده و برای مادی کردن این برنامه، تمام ارتجاع و تمام نیروهای ضد انقلاب را بخدمت گرفت و برای بقای رژیمش که بر حفظ مناسبات استثماری استوار بود او نه تنها انسان را کشت که میخواست انسانیت را هم بکشد، میخواست مهربانی را بکشد، میخواست زیبائی را بکشد، میخواست دوست را بکشد و دوست داشتن را بکشد. و برای اين منظوروی می بايست قبل از هر چيز کلمه را به مسلخ ببرد تا دیگر کلامی نباشد ودر انجام این کارهمه مرتجعین و چاکران قلم به مزد را بخدمت گرفت که از جمله آنها ابراهیم نبوی نویسنده مقاله "عوضی"ها است. نیوی در ادامه مقاله اش نوشته است:
"میگویم " عوضی" ها و مقصودم انقلابیونی است که انقلاب را از راه دور دوست دارند. اگر بنا به شهامت باشد لابد باید این انقلابیون کفش و کلاه کنند و به ایران برگردند و مثل بسیاری از آنها که در اعتراض به حکومت (تاکید از ماست) به خیابانها می روند و با دولت استبدادی بجنگند، اما انقلابی عوضی، یا انقلابی قلابی کسی است که شهامت جنگیدن ندارد......" او در حاليکه خود در اروپا نشسته است و می داند که در 30 سال گذشته کمونيستها از پيگير ترين انقلابيون بوده اند باز هم دروغ می بافد. وی با توجه به همکاريش با امثال لاجوردی ها در دهه 60 به خوبی بر اين واقعيت آگاه است که کمونیست ها و همه آزادیخواهان نه فقط برای آزادی توده ها بیش از حد توانایی خود زحمت کشیدند (اعدام بیش از هزاراران نفر از بهترین جوانان وطن دردهه 60 و هزاران زندانی سیاسی در تابستان 67) بلکه هنوز تزلزل ناپذير برای رهائی زحمتکشان و توده ها مبارزه میکنند اما چون مامور است و معذور سعی در تخطئه این مبارزات دارد . ابراهیم نبوی که خود را "سبز" می نامد هم مانند "جنبش سبز"ش که بدون دروغ اموراتش نمی گذرد برعليه کمونيستها دروغ می گويد. همانطور که سبز ها در حاليکه مردم فرياد می زنند "مرگ بر خامنه ای" و "مرگ بر ولایت فقیه" به دروغ چنين جلوه می دادند و میدهند که مردم صرفا به دليل تقلب در انتخابات و در راه احراز "حق رای" نقض شده شان به خيابان آمده اند . نبوی دلقک هم به انقلابيونی که در 9 ماهه گذشته در حمايت از مبارزات مردم ايران در خارج ار کشور از هيچ اقدامی کوتاهی نکرده اند افترا می بندد و آنها را "عوضی" خطاب کرده و مبارزات شان را تخطئه می کند او میگوید:
" «عوضی» ها، چون عوضی ها جنس اصلی نیستند، کپی اند، رونوشتی مخدوش که کارنامه شان را خود شان می نویسند، دوازده مدرک دکترا دارند، اما دیپلم شان را نگرفته اند، از سن شش سالگی عضو سازمانهای چریکی بوده اند، اما زمانی طرفدار مبارزه مسلحانه شده اند که همه اجداد تاریخی شان د ست از آن ماجراجویی ها برداشتند، روزنامه نگارانی بسیار با سابقه اند، اما عجیب است که تعداد مقالات شان در عصر درخشان روزنامه نگاری شان به تعداد انگشتان دست نمی رسد، کمونیست های دوآتشه ای هستند که کلاه چه گوارا هم برای سرشان گشاد است. وقتی کمونیست شده اند که همه کمونیستها در دیدگاه شان تجدید نظر کرده اند..."
ابراهیم نبوی سعی میکند به مضمونی چنين پوچ ضمن بازی با کلمات شکل بدهد. اما با اين کار عبث نشان می دهد که او بدترین دشمن طبقه کارگر است، بدترین بدان علت که او واقعيت را کتمان می کند و خاک به چشم مردم می ريزد . بدترین بدان علت که در دورانی که جنبش و اعتراضات مردم دارد جهت نابودی نظم ظالمانه گام بر می دارد وی می کوشد با تخطئه کمونيستها توده ها را زير پرچم رسوای اصلاح طلبان حکومتی بکشاند و اگر توده ها فريب خورده و به چنين مسيری رفتند فقط تلخی روزگار می تواند آنها را بخطایشان آگاه سازد.
در یکایک کلمات ابراهیم نبوی نیهیلیسم بیشرمانه ای حس میشود که دقیقا فرهنگ همان حاکمان سفیه ـ سفاکانی است که حکومتشان میلیونها زحمتکش را به فقر کشانده و آنها را به شیوه ای به ادامه زندگی مجبور کرده است که شایسته هیچ انسانی نیست. ولی ابراهیم نبوی و دیگر جلادان این رژیم قتل و جنایت فهمیده اند که ظلم و ستمی که بر توده ها رفته است آن شرایط مادی را بوجود آورده است تا آنان را نابود کند. آنها با دیدن علائم سرنگونی دچار پریشانی گشته اند و این پریشانی است که ابراهیم نبوی و دیگر سخنگویان ارتجاع اسلامی را واداشته است تا چنین به نیروی چپ و آزادیخواهان حمله کنند. او بارها نشان داده است که دشمن سرسخت کمونیستهاست زیرا میداند که فقط این کمونیستها هستند که تا به آخر مبارز باقی میمانند و به هیچ چيز بجز سرنگونی جمهوری اسلامی راضی نمیشوند.
او همچنین میگوید"
"عوضی ها"، از همه تندروترند، آنها به خاتمی و موسوی فحش میدهند، چون خاتمی و موسوی در موضع قدرت نیستند، اما از آنها نمی شنوید که کلمه ای علیه خامنه ای و احمدی نژاد که در موضع قدرت اند چیزی بگویند. آنها وقتی در سوئیس هستند، و همزمان با حضور احمدی نژاد و مرتضوی و لاریجانی که تصویری مخدوش از واقعیت نشان میدهند، گم می شوند، اما در سخنرانی اکبر گنجی حاضر می شوند تا او را به اتهام اینکه سی سال قیبل انقلابی بوده محاکمه کنند. آنها فقط می توانند ضعیف کشی کنند. آنها فقط می توانند در کشورهای دموکرات چهره انقلابی بگیرند، آنها فقط علیه زندانیان شعار میدهند ولی نمی دانیم چرا کاری به زندانبانان ندارند." لاطلائات! آیا خیانتکاران ابله اند؟ آيا دروغ اندازه ندارد؟ هر کسی می داند که وقتيکه مبارزين حمله کننده به سفارت جمهوری اسلامی فرياد می زدند "جمهوری اسلامی با هر جناح و دسته نابود بايد گردد" آنها نه نابودی اين يا آن جناح بلکه بر ضرورت نابودی کليت رژيم تاکيد داشتند، اما نبوی رياکار چنين جلوه می دهد که آنها صرفا بر عليه موسوی و خاتمی و اصلاح طلبان هستند. براستی مگر خود اين جنايتکاران در سرکوب مردم دست کمی از خامنه ای و احمدی نژاد داشته اند؟
موسوی مسئول قتل هزاران مبارز کمونیست و زندانی سياسی می باشد. درزمان نخست وزيری وی سربازانی که به جبهه جنگ ایران ـ عراق فرستاده شدند بود به هلاکت رسيدند، و برای خفه کردن صدای آزادیخواهانی که بر علیه او و جمهوری اسلامی اش مینوشتند چوبه های دار برپا شد. خاتمی مگر سالها وزيراين رژيم و 8 سال رئيس جمهور آ ن نبوده و مگر در همه اين سالها جمهوری اسلامی مردم را به صلابه نکشيده است؟ اکبر گنجی مگر یکی از ضدانقلابی ترین مهره های جمهوری اسلامی و از ماموران سرکوب اين رژيم نبوده است. این سخنان نبوی فقط ماهیت ارتجاعی خیانتکارانی بنام "اصلاح طلبان" را بيشتر آشکار میکند. خاتمی و موسوی در هر موقعیتی که باشند، در منصب قدرت ، یا در رهبری "اپوزیسیون" "خودی" رژيم، تغییری در ماهیت آنها ايجاد نمی شود که هر دو مخالف سرنگونی این رژیم، مخالف برافتادن نظم ظالمانه سرمایه داری ، و ضد خلق اند. همه جانیان دیگری که او نام میبرد که در صف "مخالفین" رژیم هستند، مانند گنجی، این فقط برای فریب توده هاست، پوششی برای پنهان نگهداشتن ذات این جمهوری است که جز سرکوب هیچ راه دیگری برای بقا نمی شناسد و ستم در ذات اوست. اینکه توده ها در فقرند، نه تنها هیچ تاثیری در این رژیم ندارد که از آن مایه میگیرد. میلیونها فقیر و بیکار، هزاران هزار معتاد، هزاران تن فروش، هزاران کودک خیابانی، هزاران هزار حاشیه نشین، هزاران هزار.........
این همان جمهوری است که در استقرار آن خاتمی دخیل است، موسوی دخیل است، گنجی دخیل است، لاریجانی دخیل است و تمام نابکارانی که در ظلم و ستم به میلیونها زحمتکش حد نمی شناسند دخیل هستند. دلسوزیهای ابراهیم نبوی برای خاتمی، موسوی و امثال آنها، در حقیقت دلسوزی او برای رژیم دار و شکنجه است . اما واقعيت اين است که این حاکمان جنایت پیشه با ظلم و ستم به توده ها درسی به آنها داده اند، که فراموش نشدنی است : یا باید برای تحصیل آزادی این رژیم را نابود کرد، یا در زیر ستم زندگی کرد.
راه سومی وجود ندارد.
عبدالله باوی
تاريخ:12 آوریل 2010
mardi, avril 13, 2010
سه مقاله بسیار مفید و خواندنی
Les Justes
lundi, avril 12, 2010
مرگ "اتاق فکر" و خاموشی "جنبش سبز"
نزدیک به دو ماه از مرگ "اتاق فکر" خود خوانده و خود ساخته که داعیه رهبری جنبش سبز را داشت، میگذرد. "اتاق فکری" که هنوز غوره نشده مویز شده بود، بعبارتی دیگر، هنوز به قدرت نرسیده بساط دیکتاتوری اش را گستردانده بود، همراه با خیمه شب بازی "اسب تروا" به مرگی که سزاوراش یود گرفتار شد. آشفته فکران "اتاق فکر" که غرق در اوهام و خود بزرگ بینی بوده و بی توجه به انزجار انسان های آگاه از هر آن چه که نشانی از دین و کاسبان دین دارد، مرتب دستورصادر میکردند که چه شعاری در داخل و خارج از کشور داده شود و چه شعار هایی میباید ممنوعه باشد. چه پرچمی را میشود بر افراشت و چه پرچمی را به پایین کشید. چه خواست هایی را میباید عنوان کرد و چه خواست هایی را میباید سانسور نمود. "اتاق فکری"که دشمنی اش را با منش انسانی و دفاع از شرف و حیثیت انسانی را ابدا مخفی نمیکرد منادی قبول خفت و خواری و دم بستن در مقابل وحوش اسلامی بود، همانگونه که در31 سال گذشته نشان داده بودند، بمحض در خطر دیدن حکومت ننگین اسلامی به بیعت ولی فقیه اشان شتافته و با معرکه "اسب تروا" و روانه کردن گروه های مردم به نمایش بیعت با ولی فقیه، جنش سبز را به خاموشی کشانده و عمر منحوس حکومت اسلامی را تداوم بخشیدند.
جنبش سبز، اما، اگر بخود نمیامد و چشمانش را باز نمیکرد و خرد را برجای توهم نمینشاند، چاره ای جز خاموشی نداشت. جنبشی که خواست هایش صرفا "پس گرفتن" رای اش بود و این خواست مرتب در بلند گوهای داخلی و خارجی مرتب تبلیغ میشد، جنبشی که در پی به قدرت نشاندن بخشی از رژیم خونخوار بجای بخش دیگر آن بود. جنبشی که لجاجتی کودکانه با دانش و خرد داشت. جنبشی که تنها یک رنگ میشناخت و "وحدت کلمه" ای که دوران مصرفش 30 سال بود که بسر آمده بود را دنبال میکرد، جنبشی که نتوانست بود اکثریت جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را باخود همراه کند، چاره ای جز خاموشی خود و مرگ رهبرانش نداشت.
براستی این جنبش چه بود و از چه رو به مقابله با رژیم برخواست و چرا صدایش در تمامی گوشه و کنار جهان پیچید و تمامی رسانه های نوشتاری و صدایی-تصویری حتی رسانه های وابسته به فاشیستی ترین جناح سرمایه داری نظیر فاکس نیوز به تبلیغ آن پرداختند؟ دست بردن به ریشه این جنبش وچرایی بوجود آمدن آن، ره را بر شناخت آن هموار کرده و شاید امیدی باشد برای جلوکیری از تکرار خطاها و لغزش های آن. به یقین این نوشته گویای به تصویر کشیدن تمامی زوایای این جنبش نیست، اما، بر آن هست که گوشه ای از آن- خواستگاه طبقاتی- را بشکافد و به امید آن بشیند که دیگران به بررسی فراخ ترآن بکوشند.
خواست گاه طبقاتی جنیش سبز: در اینجا البته میباید آشکار باید کرد که روی سخن این نوشته نه کلیت جنبش سبز که بخش اسلامی آن هست. چرا که هزاران جوان و پیر، زن ومرد به جنبش سبز پیوستند در حالی که ابدا خواهان حکومت مذهبی بخصوص اسلامی نبوده و نیستند و هیچ توهمی هم به "رهبران" خود گماشته شده، نداشته اند. اینان حتی اکثرن در انتخابات!! هم شرکت نکرده بودند و در مقابل بیشترین فداکاری ها و از جان گذشتگی را هم، اینان بدوش کشیدند. اگر قبول داریم که در تحلیل نهایی تنها منافع طبقاتی هست که یک حرکت و جنبشی را سامان میدهد، میباید برای خاموشی جنبش سبز و مرگ "اتاق فکر" هم به خواستگاه طبقاتی شرکت کننده گان و رهبران این جنبش نظرانداخت.
اگر قبول راه حل اقتصادی "نیو لیبرالیسم" برای باند های در قدرت در روسیه و چین، یک شبه میلیاردر هایی بسیار بوجود آورد که قاعدتا بواسطه وجود اقتصاد "سوسیالیستی" میبایستی هیچ فردی از ثروت چندانی برخوردار نباشد که بتواند کارخانه، کارگاه، و یا شرکت های زراعی بخرد، چرا برای باندهای جمهوری اسلامی که ایدیولوژی آنها بر مبنای اقتصاد سرمایه داری انگلی (بازاری-واسطه گری) بنا شده، میلیاردرهایی دوچندانی، بوچود نیاورد؟ که آورد و بسیار هم آورد. در حکومتی که بازاریان متحجر و بی سواد سیاست اتاق بازرگانی را دیکته میکنند، غریب نخواهد بود که این شیادان برای ماندن در قدرت، از هیچ جنایتی کوتاهی نکنند - حتی در مقابل حریفان، رقبا، و هم کیشانشان در قدرت- و خبیث ترین و شنیع ترین اعمال را انجام ندهند. دقیقا بر همین مبنا بود که جناح های هار در قدرت 31 ساله که ثروت های افسانه ای برای خود و هفت نسل دیگرشان انباشه بوده اند، بمقابله هم بر خواستند. اما، آیا، این به مقابله برخواستن و خط و نشان کشیدن ها، در تحلیل نهایی بنفع مردم بجان آمده از این تهوع تاریخ میبود؟ و مردم و اگاهان می باید به تعبیت از باصطلاح "واقع بینان" به حمایت "جناح دوراندیش تر" میشتافنتد؟
تاریخ 31 سال جهل و جنون و کشتار و غارت اسلامی، به هر آنکس که ریگی در کفش ندارد و برای رونق کاسبی خود تلاش نمیکند، آموخته است که این مادون انسان ها تنها تا مرحله ای به پیش میروند که حکومت ننگین اسلامی در خطر نیافتد در غیر اینصورت جملگی یک تن شده و دست در دستان همدیگر به سرکوب و کشتار مردم دست خواهند زد چرا که خواستگاه طبقاتی آنان یکی هست و با خواستگاه طبقات زیرین احتماع بهیج روی یکی نیست. همین امر را در جنبش سبز به آشکار شاهدیم.
"رهبران سبز اسلامی" و نابغه های !! جمع شده در "اتاق فکر" در این خیال واهی بودند که تمامی مردم همانند گذشته فریب ریا و تزویر اسلامی آنها را خورده و همانگونه که در سال 1376 غرق در توهم و اسیر در تبلیغات وسیع رژیم، به پای صندوق های رای رفته و باند وابسته به آنها را بقدرت نشاندند و توانستند با دلقک بازی های مداوم و تهی گویی های بی پایان رهبر آنزمانی خود، راه را برای دست بالا داشتن در چپاول و غارت نسبت به باند رفیب برای 8 سال بدست آورند، اینبار هم تاریخ به تکرار خواهد نشست و آنها به خواست خود خواهند رسید. اما، رکود اقتصاد جهانی در پی به بن بست رسیدن روش اقتصادی "نیولیبرالیسم" و "حهانی شدن سرمایه" و تنگ تر شدن درآمد های نفتی اجازه کوتاه آمدن و سهیم شدن در ثروت و قدرت را بهیچ یک از جناح های وحشی رزیم نمیداد. راه کاملا مشخص و آشکار یود: یا گرفتن قدرت و ثروت بهر طریق یا ضعیف (نه کوتاه) شدن دست رقیب یا از دست دادن دست بالا در قدرت و ثروت.
هر دو جناح چه در عمل چه در نوشته و حرف و شعار، دلبستگی و تعهد شان را به راه و روش نیولیبرالیسم نشان داده اند، حال چه بصورت خضوصی سازی های همراه به فلاکت رساندن کارگران و زحمتکشان، چه در ورود بی رویه وبدون مانع کالا ها و ورشکستکی صنایع و تولیدات داخلی (چه ضنعتی چه کشاورزی)، چه آزاد سازی خروج ارز های خارجی، و چه چوب حراج زدن به معادن و منابع زیرزمینی. کتاب مانیفست جمهوریخواهی یکی از "نایغه" های "اتاق فکر" در قبول و وابستگی به راه و روش نیولیبرالیسم سندی است محکم بر این مدعا. بی جهت نیست که سرمایه داری جهانی و رسانه های وابسته به آن در حالیکه اخبار جنبش سبز را مرتب پخش میکردند، از هر دو حناح رزیم حمایت میکردند چرا که هر دوجناح مجری سیاست های اقتصادی-سیاسی و منافع آنها بوده و هستند.
رسانه ها و دول سرمایه داری جهانی در حالی که اخبار حنبش سبز را به وفور پخش میکردند ولی هیچگاه حاضر نه به محکوم کردن واقعی وحشیگری ها و کشتار و تجاوز و سرکوب رزیم بودند و نه به دفاع واقعی از جنبش. آنها تنها به سخن های آبکی پسنده کرده و در نهایت از رژیم میخواستند که به "حقوق بشر" احترام بگذارند!! این در حالی است که سیل سخنرانی ها و اعلامیه های محکوم کننده آنها علیه نقض کوچکترین حقوق بشر در کشورهایی که حکومتشان مورد نظر آنها نبوده و در راستای منافع آنها حرکت نمیکند، سرازیر میشود و از "خواست های" مردم آنجا قویا دفاع میکنند.
ادبیات مارکسیستی به آشکار نشان داده هست که اضمحلال و فساد سرمایه داری زمانی آغاز میشود که سرمایه داری تولیدی به سرمایه داری مالی تبدیل شود. تاخت وتاز افسار گسیخنه و وحشیانه سرمایه داری مالی در 20 سال گذشته، بحرانی بوجود آورده که چرخش سرمایه را با مشکلات عظیمی مواجه کرده. بیکاری های دو رقمی، کسری میلیاردی بودجه و بدهی های میلیاردی خارجی؛ نفس راحت را از سرمایه داری جهانی ربوده. اینان برای جلوکیری از آشوب ها و حرکات انقلابی مردم کشورهای خود بواسطه فقرو بیکاری و گرانی روزمره، احتیاج صد چندانی به بازار کشورهای پیرامونی و غارت ثروت آنها دارند.
سرمایه داری جهانی خواهان حکومت هایی است که بتوانند با توسل بهر راه و روشی، مانع خلل وارد شدن به روند این غارت و چپاول ثروت و سرمایه بشوند. حکومتی مطلوب سرمایه داری جهانی بوده و حمایت تا بی نهایت آنها را کسب خواهد کرد که براحتی و بدون مکث و واهمه به سرکوب لجام کسیخته مردم به پا خواسته دست زند. در ایران، هردو جناح رژیم در بست متعهد به تامین این منافع هستند و هیچکدام کوچکترین اعنتایی به خواست ها و منافع مردم و کشور را نداشته و ندارند. آنها نه با مردم که علیه مردم هستند و منافع آنها با منافع مردم بهیچ وجه یکی نیست. دقیقا از همین رو بود که با حرکات دفاعی مردم بجان آمده در روز عاشورا، وحشت مرگ تمامی جناح های رژیم را در گرفت و تمامی آنها شروع به عربده کشی علیه مردم و محکوم کردن حرکات آنها شدند و در پی آن با تماس ها و مذاکراتی که اخبارش به بیرون درزکرد، دست در دست هم سناریو ابلهانه "اسب تروا" را تهیه کرده و مردم را به بیعت با ولی فقیه اشان فرستاند. پس از این روبداد بود که بواسطه خدمت درخشان "اتاق فکر" و "رهبران سبز اسلامی " به مرگ خود رسیدند و خفقان را پیشه کردند. چنین بود که حامیان جنبش سبز اسلامی، خواسته و یا نا خواسته تبدیل به خدمتگذاران سرمایه مالی جهانی شدند.
جنبش سبز اسلامی، در تحلیل نهایی حنبشی ارتجاعی و ضد طبقات زیرین جامعه است. خواست ها، شعارها، و حرکات مترقی و مثبتی که در 10 ماه گذشته توسط جنبش مردم صورت گرفته نه به جنبش سبز اسلامی ربطی دارد و نه بر خواسته از رهنمود های "رهبران سبز"و "اتاق فکر" که تنها و تنها برخواسته از جنبشی است که حتی اگرسبزش بنامیم بهیچوچه سبز اسلامی نیست. با مرگ اتاق فکر و خفقان رهبران سبز و آشکار شدن یکی بودن هر دو جناح رژیم در نزد بسیاری دیگر از مردمان کشورمان، مردم آگاه و مبارز ایران، راهی جز جدا کردن راه خود با سبز های اسلامی نداشته و میباید با تکیه بر خرد و دانش و آگاهی خود رژیم منحوس اسلامی را با تمامی وابسته گانش سرنگون کرده و حکومت خود را بنیان نهند. به امید آن روز.
بهمن
فروردین 89
برگرفته از سایت گزارشگران
Libellés : censure
"عوضی ها" و "واقعی ها"، زاخار بدروسیان
اگر شکرهائى را که نبوى در مورد انقلابيون و مخالفين حکومت خورده است٬ يک سياسى کار "معمولى" ميخورد٬ بقيه سياسى کارها دخلش را مى آوردند. آخر ايشان هنرمند است. "طنز" ميگويد. جزو اهل بيت "معصوم" ادبا است. چه ميشود کرد؟ عقب ماندگى فرهنگى زمينى است که هر لمپن – هنرمندى از آن به نفع خود سوبسيد ميگيرد و بقيه هم هاج و واج نگاه ميکنند. کافى است دلقک - کلاه مخملى اى مثل نبوى يا بازجوئى مثل مخملباف باشى تا هم از آخور بخورى و هم از توبره!
سيد ابراهيم کشف کرده است که عده اى "عوضى" اند. منظورش خودش و حکومت اسلامى اش نيست٬ منظورش آنهائى است که در استکهلم و هلند به سفارت عوضى ها حمله کردند. آخر او عوضى را عوضى ميبيند٬ يعنى شغلش ايجاب ميکند که اينطورى ببيند. حالا اسناد و راويان داستان استکهلم ميگويند که همکاران سيد در داخل سفارت٬ در تقابل با زنان و مردانى که سياسى عليه حکومت شعار ميدادند٬ دست به آنجايشان ميبردند که داستان تمام رساله ها و توضيح المسائل سيدها از صدر اسلام تا امروز است. آنها استکهلم را با کهريزک عوضى گرفته بودند. عده اى انقلابى هم رويشان را کم کردند. داخل ريختند و يک فصل کتک بهشان زدند. آنهائى که سازمانده آن اجتماع هزار نفره در بيايان استکلهم مقابل سفارت جمهورى اسلامى بودند٬ البته افرادى را که همکار سيد و سفارتش اند و خود را "با جماعت بر زده بودند" ميشناختند. فقط تعدادى عوضى واقعى نميتوانند درک کنند که درجه هوش و توانائى اين انقلابى ها چه اندازه است و تا کجاى کار را ميدانند.
در هلند هم ده نفر ايرانى و غير ايرانى وارد سفارت جمهورى اسلامى شدند. اگر استکهلمى ها با پرچم سرخ و هويت سياسى قديمى حاضر شده بودند٬ هلنديها ندا را محجبه کردند و سعى کردند نشان دهند "اهل خشونت نيستند" و "دمکرات" اند. با اينحال رفتند و اعتراض کردند. گيريم بقول سيد ابراهيم اين افراد اصلا انقلابى نبودند٬ حتى سلطنت طلب يا مجاهد يا سبز لجنى يا هر چى نبودند٬ گيريم حتى انگيزه هاى کاسبکارانه داشتند٬ عمل آنها يک آکسيون بود که هر روز در دنيا مشابه آن ديده ميشود. مگر سيد ابراهيم از کجا نان ميخورد؟ مگر امکانات سيد ابراهيم و پاسدار بازجوهاى سبز از کجا تامين ميشود؟ آخر رو هم حدى دارد. سيد ابراهيم اگر جوش آورده به اين دليل است که چرا در کشور محل اقامت او با راديو و جماعتى که هر روز به "عوضى" ها – تفسير آن به عهده خودش - تريبون ميدهد٬ عده اى رفتند از اين "غلط" ها کردند؟ نگران است نانش آجر شود.
سيد ميخواهد اثبات کند که انقلابيون و مخالفين سياسى جمهورى اسلامى تاريخا "عوضى" اند. بويژه خارج نشين هاى آنها "عوضى" ترند. تاريخا از اين نظر که اجداد اين انقلابيون امروز "عاقل" شدند و دست قدرت را ماچ کردند. ميگويد دوره انقلابيگرى تمام شده و دوره دريوزگى است. ته حرف اين تيپ انگل اجتماعى اينست که مثل ما بى پرنسيپ و عوضى باشيد. به شما ميگويد عوضى تا عوضى بودن خودش را پنهان کند. مشکل اينست که اين سيد و کسانى که با موج سياست را ميفهمند و با موج هويت سياسى عوض ميکنند و با موج نان ميخورند٬ خود را محور دنيا ميدانند. فلان هنرمند اپورتونيست سياست و اصولش تابعى از بازار و مشتريانش است. فلان سياسى بچه پولدار که روز خودش بخاطر موج دست چپى شد٬ در دوره فروريختن ديوارها و موج جديد دست راستى ميشود. يعنى از بدلى به بدلى تر تبديل ميشود. اما امثال سيد لمپن نبوى که "متخصص" تشخيص تاريخ و اصالت و عدم اصالت شدند٬ شخصيتهاى سوپر قلابى را "اصلى" مينامند و کسانى را که به آرمانهايشان وفادارند "عوضى" مى نامند. واقعا دنياى عوضى اى است! تنها در اين دنياى عوضى است که عنترها ميتوانند رداى قهرمانان را تن کنند. در مملکتى که شکنجه گر و قاتل رهبر سياسى ميشود٬ بايد سر به سنگ کوبيد.
آرى٬ دنيا زيادى عوضى شده است. يارو خودش در هلند نشسته و به بقيه ميگويد انقلابيون فقط در داخل ايران ميتوانند انقلابى باشند. ميگويد اگر راست ميگى برو در مقابل کهريزک انقلابى باش و نه در مقابل پليس "مودب" سوئد و هلند. (چقدر هم مودب هستند. فيلمهاى ٣ ساعت جنگ و گريز و باتون خورى و دست و پا شکستن را در استکهلم در دفاع از عوضى ها ببينيد تا ادب را بفهميد. شليک به جوانى در تظاهرات ضد سرمايه دارى بجاى خود) سيد! شرافت براى شماها کيميا شده است. آنوقت ها که مهمل باف رفيقت در زندان همراه لاجوردى انقلابيون را ميکشت٬ آنروزها که حاج محسن رضائى رئيس سپاه با ضربه پليسى به کمونيستها از "رفع خطر از بيخ گوش انقلاب" حرف ميزد٬ آنروزها که جلائى پور و خلخالى بعدا اصلاح طلب در کردستان اعدامهاى صحرائى راه انداخته بودند٬ و هنوز حکومت شما مثل سگ ميترسيد و ميلرزيد٬ کهريزک شيک بود. ما بدتر از کهريزک ديده ايم مردک.
حالا زبان درآورده ايد٬ با قتل عام خرتان از پل گذشت٬ پشت تان به ارتجاع بين المللى است٬ هزار نوع دسته و گروه تروريستى و جاسوسى داريد٬ بايد هم عر و تيز کنيد. ولى سيد٬ ما شماها را ميشناسيم. کافى است يک ذره٬ فقط يک ذره منافع تان بخطر بيافتد٬ دسته جمعى - با معذرت از خواننده - به گه خوردن مى افتيد. شما اپورتونيست ها ميتوانيد يک شبه انقلابى شويد٬ يک شبه سکولار شويد٬ يک شبه تاريخ عوضى براى خودتان درست کنيد٬ يک شبه دنيا را ١٨٠ درجه متفاوت تحليل کنيد و با همين وقاحت از بقيه طلبکار باشيد. تند نرو سيد٬ اوضاع خراب است. چشم باز کنى ميبينى از بيضه اسلام چيزى باقى نمانده است. تند نرو٬ تندروى فلسفه دکان دارانى مثل تو نيست. کمى "تساهل" داشته باش٬ تحمل کن عده اى به حکومتى که تجاوز قرآنى و سيدى نشان افتخارش است٬ درشتى کنند. تند نرو سيد!
ميگوئى انقلابيون عليه موسوى و خاتمى اند اما چيزى عليه خامنه اى و احمدى نژاد نميگويند. وقيحانه دروغ ميگوئى. انقلابى ها اگر انقلابى باشند کل اين حکومت را نميخواهند. اگر خامنه اى اينطرفها پيدايش بشود روزش را سياه ميکنند. مشکل تو و امثال تو اينست که چوب دو سر طلا هستيد. از گنجى و مخملباف و سروش تا بقيه و آن "عوضى" ها مثل نگهدار و امثالهم که طرف مصاحبه تو هستند٬ و آنهائى که مهماندار لودگى تو اند٬ پرونده تان تاريک است. اينها "ضعيف" نيستند٬ پرروهائى هستند که مثل تو از دنيا طلب کارند. طرف قاتل است٬ بازجو بوده٬ چه بسا تجاوز هم کرده٬ جاسوس سرويسهاى امنيتى خارجى بوده٬ زندگى عده زيادى را به خاک سياه نشانده٬ و امروز حتى حاضر نيست که در مقابل قربانيانش بگويد اشتباه کردم و معذرت ميخوام. و تو٬ با پرروئى پامنبرى اين جماعت شدى و به قربانى ميگوئى ضعيف کش! تو خودت ميدانى دروغ ميگوئى. تو خودت آگاهى که حقايق را قلب ميکنى. تو را چه به بحث در مورد انقلابى ها و روش کارشان. تو را چه به اين غلط ها. سيد! نان ات را بخور٬ نانى که خونين و پر از چرک و کثافت است. عوضى نان ات را بخور.
dimanche, avril 11, 2010
عوضی ها!
مقایسه قرقیزستان و ما
زندگی صادق هدایت به روایت تصویر
ما هم مردمانیم...
ما هم مردمانیم...، نامه ای از فرزاد کمانگر معلم کرد محکوم به اعدام
مجموعه ای از عکس های صادق هدایت
samedi, avril 10, 2010
نقاشی های صادق هدایت
رقص لری

توجه داشته باشید که تا حالا یک زن در میان اینها نبوده است. در این جشن تولد، همه مرداند یعنی حتی بچه ها هم پسر اند، خوب که نگاه کنید زنان به عنوان تماشاچی هم در گوشه و کنار نیستند. لابد توی آشپزخانه دارند چلو را آبکش می کنند! اما از شوخی که بگذریم دلیل دارد و دلیلش ریشه در فرهنگ این مردم دارد.
لرها خود را اهل جنگ و نبرد می دانند و هی "جنگ لرو" و هی "دایه دایه وقت جنگه" و اگر هم ترانه ای برای دختر لرستانی خوانده شود در وصف خانه داری و زحمت کشی و صبوری دختر لرستونی" است. رقص زنان لرستان: رقص لری بختیاری/ رقص لری کهگیلویه/ رقص لری محلی گچساران/ اگر کلیپ های بهتری دارید لطفاً بفرستید.
jeudi, avril 08, 2010
وقتی "داش آکل" لات می شود
با نگاهی به کارنامه کیمیایی می بینیم که جایزه بهترین فیلم به معنای مطلق به فیلم "داش آکل" داده شده است و تبلیغات تلویزیون دولتی را هم برای همین فیلم در آن دوران به یاد می آوریم و بی آنکه وارد بحث تبلیغات فیلم بشویم از کنارش می گذریم تا به چند نکته مخرب و ضدبشری فیلم بپردازیم.

توجه داشته باشیم که آقای کارگردان چون نقش فیلمساز متعهد را به دمبش بسته اند دارد برای این فیلم از رقص شهرزاد استفاده می کند اگر یک فیلم فارسی ساده بود بی تردید رقص شهناز تهرانی و کمی سکس آبگوشتی را هم می دیدیم. شهرزاد (در فیلم) تب داشته به اصرار لات بی همه چیزی مانند کاکا رستم (در داستان کیمیایی کاکارستم تبدیل به یک بدجنس بی همه چیز می شود) که با قلدری به زن و بچه و همه زور می گوید و فقط یک نامرد قلدر است. شهرزاد می آید و قر می دهد و بعد وقتی داش آکل را می بیند به اصرار از او می خواهد که یک شب را پیش او بماند و خوشحالش کند. (فانتاسم لاتی کارگردان! از یک روسپی - زن) حالا این وقایع کجای داستان "داش آکل" صادق هدایت بوده و به چه دلیل اضافه شده بماند!
قهوه خانه که پاتوق عیاران و کفتربازان شیراز بود و داش آکل با قفس کرک در اول داستان به آنجا وارد می شد در فیلم کیمیایی به مجلس بزن و بکوب و میگساری با روسپیان و رقاصه ها در محله مردستان تبدیل شده است. وظیفه زن (رقاصه) خوشحال کردن مرد است و داش آکل هم فقط یک مرد است دیگر! در روسپیخانه ی ذهن کیمیایی همه چیز عوض می شود،"داش آکل" عشق به مرجان و تعهدات و محرمیت و جوانمردی و عیاری و اخلاق را فراموش می کند.در واقع این فیلمساز است که لزومی نمی بیند از اخلاق و عشق و جوانمردی و عیاری حرفی بزند و در روسپیخانه ذهن خویش با آهنگ "دختر شیرازی " و قر کمر خوش است و خود را هنرمند می پندارد.

مسعود کیمیایی در فیلم "داش آکل"، با به زیر خود کشیدن زنی، همه شرف عشق را پایمال می کند و به گند می کشد. از سوی دیگر، عدم شناخت او از عشق و زن، با به تصویر کشیدن فانتزی های ذهن مردانه، از زبان زن روسپی بیان می شود: "دلم می خواد یه شب پیشم بمونی" کدام زن یا مردی است که بخواهد با لاشه ای که قلبش برای دیگری می تپد همخوابه شود؟ این تفکر لمپنی پایین تنه ای، آیا از "داش آکل" هدایت برخاسته است یا از منجلاب ذهنی مسعود کیمیایی؟ نکته جالب اینست که مسعود کیمیایی برای گرفتن ژشت روشنفکری سراغ اثر نویسنده ای رفته که از "دردهای روح" حرف می زند و از رجاله هایی که فقط به فکر خوردن و "جماع" هستند و فکر علاج دردهای روح و شناختن سایه خود و روح خود نیستند شاکی است. آیا دردهای روح هدایت در محله مردستان علاج می شد؟
در فیلم "داش آکل" اثر مسعود کیمیایی، محفل عیاران و عشق بازان (پرنده بازان) به مجمع عمومی لاتهای شیراز تبدیل شده است و "عشق" همان درد نگاییدن است و درمانش لای لنگ رقاصه های سخاوتمند بی شخصیت که تن خود را واگذار می کنند تا مرد عشق هرگز نداشته اش را فراموش کند و کارگردان از پیکر زنان لاشه ای برای تخیله اسپرم بسازد! فیلم "داش آکل" ساخته مسعود کیمیایی روایت رجاله های بیشعور و لات های بدون روح و بدون سایه از داستان صادق هدایت است.
مسعود کیمیایی سواد اندکی دارد و از فرهنگ ایرانی بی خبر است و در مورد جمع آوری فرهنگ شفاهی هم هیچ تلاشی نمی کند. دانش او به همان چرت و پرتهایی که بر اثر تجربه در میان لمپن ها و چاقوکش های جنوب تهران آموخته است محدود می شود. در انتهای داستان و فیلم، یش از دوئل نهایی بین کاکارستم و داش آکل، بدون دلیل صحنه ای از یک تعزیه لوس (تعزیه در شب عروسی مرجان!) می بینیم و بی سوادی و لوس بازی نمایش فرهنگ سنتی به اینجا ختم نمی شود چون کارگردان - نویسنده در این اقتباس خود از اثر صادق هدایت، از بین آن همه شعرای شیرین سخن شیراز دو بار می رود سراغ ترانه روسپیان و تن فروشی دختر شیرازی! از آهنگهای های عیاران و پهلوانان و شیرازی هیچ خبری نیست جز "داش داش، داشم من! تو چمنا آبپاشم من!" پیوند زناشویی و عروسی و ازدواج با جماع یا "گاییدن معشوقه" به اشتباه گرفته می شود و "داش آکل" سخاوتمندانه به رقاصه می گوید "بذار امشب تو عروس بشی" و هیچ خواری برای "زن" بیشتر از آن نیست که ما مرجان را با تنبان و شلیته در حجله بببینیم و بدانیم با مردی بی چهره همبستر خواهد شد و او نیز هم زمان با روسپی بزرگوار تن خود را برای دفع اسپرم و تسکین "داش آکل" به او (داماد بی چهره) تقدیم خواهد کرد. زن در "داش آکل" فقط ابزار است، ابزاری برای راحتی و آسایش و لذت بردن، و ابزاری برای فیلمساز و فروش گیشه!
هر چه فیلم جلوتر می رود بیش از پیش، فرهنگ ایرانی و داستان صادق هدایت در منجلاب ذهن لمپن مسعود کیمیایی غرق می شود تا بدان حد که در پایان از "داش آکل" قاتلی بسازد که با دستان خود "کاکا رستم" را خفه کرد.
آقای کارگردان این "کاکا رستم" نبود که در میان دستان "داش آکل" خفه شد و جان داد، بلکه داستان زیبا و تفکر برانگیز صادق هدایت بود که در دستان لمپن شما خفه شد. آقای هدایت چه خوب که پنجاه و نه سال پیش خودت را کشتی و نماندی تا ببینی رجاله ها و لمپن ها در کشورت به نام هنرمند چه جولانی می دهند و با داستانهایت چه می کنند!
داونلود فیلم "داش آکل"
Libellés : Chubak, cinéma, Hedayat, Littérature, Women
mercredi, avril 07, 2010
ترنر در گراند پاله
حمله به سفارت ایران در لاهه
- حمله به سفارت ایران در لاهه، پائین کشیدن پرچم ایران و دستگیری ده نفر تظاهرکننده**
- بیانیه گروه حمله کننده به سفارت ایران در پشتیبانی از مبارزات مردم ایران را در اینجا ببینید
و فیلم کوتاهی از این اکسیون را در اینجا:
● ورود معترضان به محوطه سفارت ايران در هلند