چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: avril 2010

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, avril 28, 2010

«زندان زنان»؛ مستندی از کامران شیردل

زندان زنان«زندان زنان» یا «ندامتگاه» اثری مستند از کامران شیردل مستندساز ایرانی است که به بررسی وضعیت زنان و مشکلات آن‌ها در زندان‌های ایران می‌پردازد. مستند سیاه و سفید "ندامتگاه" در دهه 1344 شمسی به سفارش "سازمان زنان ایران" و به تهیه کنندگی سازمان سمعی و بصری کشور ساخته شده است.
مدت فیلم: ده - یازده دقیقه
فیلم مستند «قلعه» از کامران شیردل در مورد شهرنو
(عکس بالا ربطی به فیلم ندارد)

احمدی نژاد سوار بر تراکتور قرمز (عکس)


شما این عکس را دیده اید؟ از گویا نیوز

mardi, avril 27, 2010

اپوزیسیون صادراتی یعنی چه؟

اپوزیسیون صادراتی یعنی ترمز! اپوزیسیون صادراتی یعنی انجماد سیاسی و فکری! اپوزیسیون صادراتی یعنی عبور از خواسته های مردم و باز مردم را در لای جرز "بد و بدتر!" گذاشتن! اپوزیسیون صادراتی یعنی وقاحت محض! اپوزیسیون صادراتی یعنی حفظ رژیم به هر قیمتی! اپوزیسیون صادراتی کلاه گشادی به جای حجاب و زبانی مثل چماق!

عوضی نامه

امید حبیبی نیا: "عوضی خودتی!"

اکبرآقا منتقد مارکس شده است

علی رها: "من توصیه می کنم که گنجی بجای واکاوی زیر و بم اندیشه مارکس، بهمان نقل قول اولی که نوشتارش را با ان اغاز می کند، بسنده کند. گنجی در انجا قسمتی از نامه مارکس به ارنولد روگه را بازگو میکند که در سپتامبر ۱۸۴۳ نگاشته شده. گزیده ای را که گنجی از «ایزایا برلین» اقتباس می کند و بدون مراجعه به متن اصلی نامه نعل بالنعل منعکس می نماید، ناقص، تحریف شده و جعلی است."//

lundi, avril 26, 2010

آنتوان ویتز: متعهد و هنرمند

آنتوان ویتر، (1930-1990) بازیگر و کارگردان و مترجم و فعال چپ سیاسی، یکی از احترام برانگیزترین و شریف ترین هنرمندان فرانسه بود. آنتوان ویتز که چندی پیش در تئاتر کولین بیستیمن سالگرد غیبت اش را گرامی داشتند، به نسل هنرمندان پس از جنگ جهانی دوم تعلق دارد، او آثار چخوف و مایاکوفسکی و شولوخف را به فرانسه ترجمه کرده و در عین بازیگری و کارگردانی، فعال چپ سیاسی و عضو حزب کمونیست فرانسه بود، اما زمانی که شوروی افغانستان را به تصرف خود درآورد از حزب کمونیست بیرون آمد. یکی از این فرزندان خلف انقلاب کبیر و آزادیخواهانه فرانسه، آنتوان ویتر بود.
راستی چند نفر از چپ های ایران، هنگام اشغال افغانستان از حزب توده و حومه جدا شدند؟ چند روشنفکر ایرانی به اشغال افغانستان که در همسایگی ما بود اعتراض کردند؟ آیا اصلاً اعتراض کردند یا اینکه اشغال افغانستان را جشن گرفتند؟ و آرزوی اشغال ایران را توسط ارتش سرخ در دل پروردند؟ شرافت سیاسی چیزی است که ایرانیان به آن بسیار نیازمند اند، هنرمندانی که به آرمان های حقیقی و آزادی خواهانه و عدالت جویانه خود و منافع مردم وفادار بمانند و در لحظات حساس تاریخی، به تصمیم گیری های اخلاقی و شریف دست بزنند در این روزگار و در فضای اپوزیسیون ایرانی بسیار نادر اند.
نهادینه کردن فرهنگ آزادیخواهی و جمهوری امری دراز مدت و اساسی است. فکر می کنید در حال حاضر چند نفر از اندیشمندان فرانسه دنبال خمینی یا موسوی و گنجی و یا نبوی و مخملباف یا اصولاً کسانی که پرونده هایی خونین یا ننگین یا سیاه در پشت سر دارند راه می افتند؟
آزادیخواهی و جمهوری خواهی، تلاشی بی وقفه و مستمر است که هرگز نباید منحرف و یا متوقف بشود وگرنه به سقوط انقلاب و همه ی دست آوردهای گذشتگان منجر خواهد شد. تار و پود اندیشه را شعر و آزادی می سازد و از این روست که آنتوان ویتز برای مدتی منشی لوئی آراگون بوده است.
ویدئوی آنتوان ویتز را در بزرگداشت لوئی آراگون ببینیدما ایرانیان، ما نیز به عادلهای انقلابی و شاعر نیازمندیم.
زنده باد آزادی!
آزادی! آزادی! آزادی!

Libellés : ,


dimanche, avril 25, 2010

"اصلاح طلبان" در برابر اصلاح‌طلبی" (۱)

امین حصوری: "«اصلاح طلبانِ» وطنی ما پیش از آنکه به جنگ انقلابی گری بروند، بایستی تکلیف خود را با نفس اصلاح طلبی مشخص کنند، چون به نظر می رسد آنها هنوز راه درازی در پیش دارند تا ردای اصلاح طلبی بر قامت شان بنشیند. آینده ی نویی که آنها وعده می دهند هیچ ضمانتی ندارد، تا زمانی که پایشان را از لجنزار مسموم گذشته بیرون نکشیده اند. پافشاری بر حفظ و حتی تعدیل این گذشته ی تاریخی، باهیچ آینده ی دموکراتیکی جمع شدنی نیست، چون المان های اساسی آنها با یکدیگرهمخوانی ندارند و بلکه در تضاد اند. بنابراین اگر صداقتی در میان باشد بخشی از این «گسست از گذشته»، بایستی گسست از تمامی تابوها و مناسبات قدرتی باشد که هم اینک نیز «اصلاح طلبان» را به نظام حاضر پیوند می دهد؛ زنجیره ای از تابوها و مناسباتی که - خواه نا خواه - حفظ نظام را اولویت اصلی آنها و مقدم بر هر گونه تحول خواهی می گرداند."//

دلفینها و آدمها

بهمن شفیق: "جامعه ایران هیچ‌گاه شهروندانی با حقوق برابر نداشته است. تا پیش از جمهوری اسلامی شاه تجسم و مجری همه حقوق شهروندی مردمی بود که خود از شهروندی محروم بودند. پس از آن نیز سی سال است که این جامعه به شهروند درجه یک و درجه دو، به خودی و غیر خودی، تقسیم شده است. بنیان این شکاف در جمهوری اسلامی بر دین قرار گرفته است. این نظام نابرابر امروز اما با جنبشی روبرو شده است که نه به دنبال امحاء این نابرابری، بلکه در تلاش برای تثبیت یک نابرابری به شدت عمیق‌تر و پایدار تر است. نابرابری مذهبی با الغاء مذهب رسمی محو خواهد شد. نابرابری در «کیفیتها» اما با هیچ قانونی از بین نخواهد رفت. سبز در حال درونی کردن تحقیر انسان است. در حال پذیراندن این تلقی به توده وسیعی از جامعه است که صلاحیت اداره جامعه را ندارد و آن را باید به الیتی واگذار کند که «مدیریت جامعه» را بلد است. خطر این ایدئولوژی اگر از ایدئولوژی عدالتخواهانه امام زمانی جناح حاکم بیشتر نباشد، به هیچ وجه کمتر از آن نیست. قدرت مقاومت آن به مثابه یک ایدئولوژی آشکارا طبقاتی، اما به مراتب از قدرت مقاومت اسلام حاکم بیشتر است. به ویژه اینکه سبز این نابرابری را بر متن همان نابرابری دینی موجود و به عنوان تکمله ای بر آن به ارمغان خواهد آورد. کمترین نتیجه این ایدئولوژی خطرناک جابجائی هر چه بیشتر ارزشها به نفع بورژوازی و به زیان کارگران در دل همین نظام حاکم خواهد بود."//
دلفینها و آدمها، بهمن شفیق

قوی باش رفیق

• مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ ...

نامه فرزاد کمانگر به معلمان دربند


samedi, avril 24, 2010

اکبرآقا منتقد میشود !؟

اکبرآقا منتقد میشود !؟ ، اسماعیل هوشیار


رازدار گل سرخ

ویدئوی نقاشی های سهراب سپهری (به مناسبت سی امین سال درگذشت او)

vendredi, avril 23, 2010

سایت صادق هدایت

Libellés :


jeudi, avril 22, 2010

عادلهای جهان کیستند؟

یکی از نمایش هایی که این اواخر دیدم اجرای «عادلها» اثر آلبر کامو به کارگردانی استانیسلاس نوردی در تئاتر کولین بود. نوردی جزو کارگردان هایی است که بیشترین نیروی خود را بر روی تحلیل متن می گذارد و آنچه تاکنون از او دیده ام در صحنه ای خالی می گذرد و میزانسن در کارگردانی او عنصر بی اهمیتی شمرده می شود. ادای کلمات و گفتارها توسط بازیگر معمولاً با تعمق و مکث بسیار همراه است و به همین دلیل اجراهای او معمولاً طولانی است.
نمایش «عادلها»، بر اساس یک واقعه تاریخی در مسکو 1905 نوشته شده است و آلبر کامو به عنوان ادای احترام نام «کالیایف» را حفظ کرده است و در بروشور نمایش هم قطعاتی که نمایانگر پژوهش کامو بر روی واقعه و تکه های از یادداشت های انقلابیانی که در این آکسیون شرکت داشتند ضمیمه شده است.
«عادلها» ماجرای ترور دوک اعظم توسط گروهی تروریست انقلابی
در ابتدای قرن بیستم در مسکو است. در نیمه اول، عمل ترور توسط شاعر انقلابی مورد تردید و پرسش قرار می گیرد و در جمع به بحث گرفته می شود چرا که یکی از انقلابیان به خاطر حضور اطفال بیگناه در کالسکه حاضر نشده است در برابر تئاتر بمب را پرتاب کند؛ در نتیجه عملیات ترور انجام نگرفته است.
در نیمه دوم نمایش سرانجام دوک توسط شاعر انقلابی ترور می شود و او را دستگیر و سرانجام اعدام می کنند ولی در خلال بخش دوم (پس از ترور) عمل ترور باز هم مورد پرسش قرار می گیرد و عملکرد پلیس و زندان و از سوی دیگر سایر انقلابیان را خواهیم دید. همه با هم «عدالت» را مورد پرسش قرار می دهند. راستی عادلان حقیقی کیستند؟
گرچه وجدی موواواد، نمایشنامه نویس لبنانی اصل ساکن کانادا در این نمایش بازی دارد اما
دیدن نام امانوئل بئا در نقش دورا در لیست بازیگران عادلها که نمایشی به کل سیاسی، داشت مرا از رفتن به دیدن این اجرا منصرف می کرد اما با قول حداقل شنیدن یک بازخوانی متن از نمایشنامه زیبای عادلهای کامو، خود را قانع کردم و به دیدن نمایش رفتم.

در اجرای استانیسلاس نوردی از عادلهای کامو، تا نیمه اول نمایش، در فضایی مجازی و صحنه ای خالی (خالی نه به آن معنا که پیتر بروک به کار می برد، بلکه در صحنه ای که بزرگ است و به بازی گرفته نمی شود) همه بازیگران مرتب رو به تماشاگر ایستادند و با نگاهی به سوی افقی که مثل برفک تلویزیون مبهم و خالی بود، دیالوگ های نمایش را گفتند.
تا صحنه انفجار بمب و قتل دوک اعظم هیچ چیزی در صحنه اتفاق نمی افتاد و بازی نمایشی از یک گروه تروریستی در ابتدای قرن بیستم به سختی به تماشاگر منتقل می شد و همین ما را به دو نتیجه می رساند که اولاً نوردی میزانسن بلد نیست و ثانیاً فعالیت سیاسی تروریستی را نمی شناسد و از این گونه افراد تصور ملموسی ندارد.
از نیمه دوم، موتور اجرایی نمایش به حرکت در آمد و صحنه با پرده هایی مخملین سرخ شد ولی کارگردان همچنان میزانسن و استفاده از آن همه فضا بر روی صحنه را بلد نبود و آن همه جا را گذاشت و همه را جمع کرد و آورد دور یک میز کوچک آوانسن. به هر حال اجرا به انتها رسید. در نمایشات نوردی، بازیگران در عین این که زحمت خود را می کشند معمولاً کارگردان به آنها میدان نمی دهد تا از همه امکانات حرکتی در صحنه تئاتر کولین استفاده کنند و خلاقیت خود را در کشف میزانسن و تصویر سازی بر روی صحنه نمودار کنند.
«عادلها» نمایش بسیار زیبا و تفکربرانگیزی است که مسئله اخلاق انقلابی را مطرح می کند و مسائلی چون تروریسم و اعدام های صحرایی و انقلابی و کشتن برای رسیدن به زندگی بهتر را مورد پرسش قرار می دهد. آلبر کامو به شدت انسانگرا و در عین حال انقلابی است و کسانی که قاتل و دستانی آغشته به خون داشته باشند را عادل و درستکار نمی داند و معتقد است بر روی دریایی از خون نمی توان آشیانه خوشبختی را بنا کرد و برای مردم
سعادت به ارمغان آورد.
متن نمایش «عادلها»، بحث مهم و تفکر بر انگیزی است و در زیبایی کامل به صورت دیالوگ های روشن و ساده و گاه شاعرانه نوشته است ذهن خواننده را به شدت درگیر می کند و در پایان همراه با دورا در کنار همان انقلابی - شاعری که به دار آویخته می شود همذات پنداری می کند و می ماند تا روزی «انسان» در دنیایی از انباشته آزادی و شعر به سعادت برسد. کارگردان
چون «چشم بیرونی» اش کار نمی کند و فضای صحنه را به هیچ می گیرد، نتوانسته است اجرای زیبایی از نمایشنامه ای چنین عمیق را به روی صحنه بیاورد اما متن نمایشنامه «عادلها» چنان جذاب و عمیق است که لذت شنیدن همین متن مرا کافیست. کارگردان حداقل توانسته است یک بار دیگر پیام انسانی و صدای آلبر کامو را به گوش مردم برساند.
آلبر کامو نویسنده ایست که کاملاً به مکتب جمهوری تعلق دارد، او در نوشته هایش به مردم سالاری معتقد است و مدام به شیوه ای عمیق، به سعادت مردم می اندیشد. از این رو در صدد چهره سازی و قهرمان پروری از شخصیت هایش نیست بلکه هر کدام از این شخصیت ها نماینده یک نوع تفکر روزگار خود می شوند و در رویارویی با هم قرار می گیرند. کامو زاده الجزایر و بزرگ شده در دامن فقر از زنی لال و کاتالان (اسپانیایی)، دست آوردهای انقلاب آزادیخواهانه و میراٍث فرهنگی فرانسه را در ستایش آزادی منعکس می کند.
آلبر کامو در عین چپ بودن و عمیقاً انقلابی بودن، دچار تب دوران چپ زدگی افراطی پس از جنگ جهانی نمی شود و به آرمان های آزادیخواهانه انقلاب کبیر فرانسه وفادار می ماند و «آزادی» را فدای منافع و یا تصمیمات حزب نمی کند. کامو تا پایان زندگی کوتاهش، یک جمهوریخواه و یک آزادیخواه حقیقی باقی می ماند و همین بسیار امیدوارکننده و در خور ستایش است. فرهنگ فرانسه در دامان دست آوردهای انقلاب کبیرش فرزندان خلف و شریفی چون آلبر کامو پرورده است که هویت فرهنگی آن را شکل می دهد. نویسندگان و هنرمندانی چون آلبر کامو وجدان بیدار جامعه روشنفکری فرانسه هستند.

سکوتم را نکن باور

ترانه «سکوت» با صدای گلشیفته فراهانی، آهنگ از اسفندیار منفردزاده، شعر از پویان (ویدئو)

mercredi, avril 21, 2010

مستند «بادجن» اثر ناصر تقوایی

مراسم زار‌مستند "باد جن" بر اساس مراسم زار در جنوب ایران تهیه شده است. ناصر تقوایی متولد آبادان است و جنوب ایران را به خوبی می شناسد. ناصر تقوایی در ابتدای سال 1345 برای پژوهشی در مورد "مراسم زار" برای موسسه تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران با غلامحسین ساعدی همراهی می کند. اجرای مراسم "زار" در جنوب ایران، ریشه اش به مراسم "وودو" در آفریقا برمی گردد. در این مراسم، بیمار توسط موزیک، و رقص و آواز گروهی معالجه می شود و بیمار زیر نظر "بابا زار" و یا "ماما زار" (یا جادو - پزشکی در قبایل آفریقایی) طی یک مراسم گروهی مورد معالجه قرار می گیرد. اصطلاحاً به بیمار می گویند بیمار "هوایی" شده و یا "باد جن" او را تسخیر کرده است. برای اطلاعات بیشتر می توانید به کتاب "اهل هوا" از غلامحسین ساعدی مراجعه کنید. مستند "باد جن" سند مهمی از لحاظ پژوهش مردم شناسی و ریشه یابی فرهنگی است که به شیوه ای زیبا تهیه شده است. فیلم "باد جن" در سال 1348 در بندر لنگه تهیه شده است و در این فیلم به وضوح می بینیم که چگونه "بابا زار" روی بیمار را می پوشاند و همگی، با موزیک و رقص و آواز و روحی جمعی، سعی در دفع شر (یا جن) از بدن بیمار دارند.

تماشای آن‌لاین مستند «بادجن» اثر ناصر تقوایی با صدای احمد شاملو

مدت فیلم: بیست و یک دقیقه و نیم

(عکس بالا مربوط به مراسم زار است و مربوط به فیلم نیست)


lundi, avril 19, 2010

اسناد خیانت اکثریت

اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت - سرکوب زندان جنایت: توهم خیانت یا کارگزاری سرمایه داری

متن پ د اف را اینجا ببینید: قسمت یکم / قسمت دوم / قسمت سوم / قسمت چهارم / قسمت پنجم/ قسمت ششم / قسمت هفتم اسناد / قسمت هشتم / قسمت نهم / خودکشی های سیاسی/


samedi, avril 17, 2010

نگاهی به سه شنبه های فهمیمه فرسایی در تبعید

فهیمه فرسایی در تهران به دنیا آمده است و فارغ‌التحصیل رشته‌ی حقوق قضایی از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه ملی است. از دوران دانشجویی با نشریات "گروه فرهنگی کیهان" همکاری می‌کرد و پس از اتمام تحصیلات در بخش فرهنگی روزنامه‌ی "کیهان" مشغول به کار شد. در ضمن کار، داستان نویسی را که از سال‌ها پیش آغاز کرده بود، به طور جدی‌تری پی گرفت. این فعالیت‌ها به چاپ داستان‌هایش در جنگ‌ها و مجلات فرهنگی انجامید؛ از جمله در مجله‌ی “تماشا“. انتشار یکی از همین داستان‌ها در همین مجله پیش از انقلاب، منجر به دستگیری و محکومیتش شد. او چندی پس از انقلاب ایران را ترک کرد. از آن هنگام تاکنون در آلمان زندگی می‌کند. فرسایی در خارج از کشور نیز به فعالیت‌های خود را در سه عرصه ادامه داده است: تحصیلاتش را در رشته حقوق در دانشکده حقوق دانشگاه کلن به مرحله فوق لیسانس رسانده است. با نشریات آلمانی زبان مثل die Zeit, taz, Freitag ، رادیو های Funkhaus Europa, Saarländischer Rundfunk همکاری می‌کند و در بخش فارسی "رادیو آلمان" کار.
کتاب‌های اولیه‌ فهیمه فرسایی در تبعید، اول به زبان فارسی نوشته است و سپس به زبان آلمانی ترجمه و منتشر شده‌اند. اولین کتاب فهیمه فرسایی به زبان آلمانی در سال ۱۹۸۹ یعنی حدود ۵ سال پس از خروجش از ایران منتشر شد. از فرسایی تا به حال پنج رمان و مجموعه داستان به زبان آلمانی منتشر شده است: “میهن شیشه‌ای"، “زمانه مسموم“، “گریز و داستان‌های دیگر“، “مواظب مردها باش، پسرم!“ و "آن سه‌شنبه‌ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود" مه 2006 از جمله کارهای اوست که بعضاً به زبان‌های فارسی و انگلیسی و اسپانیولی هم منتشر شده‌اند. کتاب‌های فهیمه فرسایی همیشه با استقبال روبرو شده است. "میهن شیشه‌ای" به چاپ دوم رسید. روزنامه‌های معتبری مثل (زود دویچه تسایتونگ)taz, sueddeutsche zeitung (تاتتس) ,(فرانکفورتر آلگماینه‌تسایتونگ) frankfurter allgemeinezeitung علاوه بر روزنامه‌های دیگر بر کتاب‌هایش نقد نوشته‌اند و تاکنون در شش مورد موضوع تحقیقات دانشگاهی در مورد "ادبیات تبعید" بوده‌اند. فرسایی در طول فعالیت ادبی خود به دریافت جوایز و بورس‌های ادبی نیز نائل آمده است؛ از جمله جایزه‌ی "داستان تبعید" سوئد، بورس ادبی هاینریش بل و فیلم‌نامه‌نویسی ایالت نورد راین وستفالن. او عضو "انجمن قلم بین‌المللی" و "کانون نویسندگان آلمان" نیز هست.
***

فهیمه فرسایی، با چنین کارنامه ای، به عنوان نویسنده و روزنامه نگار ایرانی دیگر احتیاج به معرفی ندارد. او نویسنده ایست باتجربه و صاحب قلم و با شیوه ای مشخص برای داستان نویسی، که قلمروی داستان نویسی اش از طنز تا لحظه های تکان دهنده تراژیک را در برمی گیرد. فهیمه فرسایی با قدرت تمام و زبانی ساده، داستانهایش را می نویسد و حرفی برای گفتن و حکایتی شنیدنی برای بازگو کردن دارد.
بودن در تبعید، داستان نویسی فهمیمه فرسایی را به دو بخش تقسیم کرده است. پیش از این از داستانهای دوره اول (ایران) فهیمه فرسایی، داستان "انتظار" را منتشر کرده بودیم و از داستانهای دوره تبعید تاکنون سه فصل از رمان دلنشین «آن سه شنبه ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود» را منعکس کرده ایم. رمان «سه شنبه ها...» در اصل به زبان آلمانی نوشته است چرا که حدیث مقطع اینتگراسیون یا حل و ادغام شدن دو نسل ایرانی تبعیدی یا مهاجر در جامعه جدید را در بردارد و به همین دلیل به زبان جامعه میزبان نوشته شده است. با هم نگاهی داریم به این سه فصل از رمان
«آن سه شنبه ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود»، و در انتظار چاپ کامل رمان می مانیم.
فهیمه فرسایی ذهنیتی تصویری دارد که از ابتدا همه مسایل را به زبان تصویر و با استعاره های طنز آمیز بیان می کند. شروع داستان با آلمانی شدن اخترخانم و قطع شوفاژ برق به دلیل نوعی صرفه جویی آلمانی مآب است که خیلی ساده کانون خانواده را سرد (بدون شوفاژ) و تاریک (بدون برق) می کند. پیام از طریق خلق فضا و تصاویر منتقل می شود. کانون خانواده چنان سرد و منجمد شده که رفتن به توالت و نشستن بر روی آن تبدیل به عذابی الیم می شود. ذهنیت نویسنده همه چیز را تبدیل به تصویر می کند تا بتواند بدون هیچ سوء تفاهم زبانی و به بهترین وجهی، خود را بیان کند و از این روست که از ذهن نوجوان متولد شده در آلمان، اشعار عرفانی نوشته شده به خط نستعلیق بر پوست گاو به شکل گله ای توله سگ که توی رختخواب ورجه ورجه کرده اند تصویر می شود.
فاصله گذاری: فهیمه فرسایی رمان «آن سه شنبه ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود» را از ابتدا با فاصله گذاری آغاز می کند و هر کجا لازم باشد برای این که نه خود و نه خواننده دچار احساسات سوزناک و غیرضروری نشوند، فاصله را بیشتر و دورتر می کند. طول می کشد تا بفهمیم "اختر خانم" همان مادر راوی است و فوری متوجه نمی شویم که منظور از "عباس آقا" همان پدر راوی است. فاصله با پدر گاهی تبدیل می شود به کیلومترها و زمانها. پدر گاه "داش آکل" می شود و گاه "عمر شریف"، و راوی با استفاده از اشاره به شخصیت های سینمایی و داستانی و مراجع خارج از حوزه روانشناسی فردی، فوری منظور خود را بیان می کند. کافیست تصویری بدهد تا بفهمیم چه می خواهد بگوید. او پیش از هر چیز داستانی دارد که بایست آن را به شیوه ای به یاد ماندنی بازگو کند و چه چیزی بهتر از دنیای تصاویر و استعاره های آشنا؟!
این تصویر کوبنده و طنزآمیز را بنگرید چه گویاست: «وقتی اين موضوع را خيلی با احتياط با او در ميان گذاشتم، به‌شدت دلگير شد. طبق معمول موجودات نامرئی اش را احضار کرد و مشغول رنده کردن چوب نخراشيده‌ی "وظيفه مادريش" شد که از آن فقط تراشه‌های سرزنش می‌پاشيد.

- هيچ فايده ندارد که آدم از صبح تا شب به‌خاطر اين ها بدود. آخرش هم می‌گويند همه کارهايی که آدم کرده، غلط است.

هرچه کوشيدم اختر خانم را متوجه کنم که منظورم را درست نفهميده، موفق نشدم. از طرف ديگر تراشه‌های سرزنش‌هایش هم امانم را بريده بود. چنان عميق در گوشت دستم فرورفته بودند که با موچين هم نمی‌شد آن ها را بيرون کشيد.
» (فصل دوم) رنده کردن چوب نخراشيده‌ی "وظيفه مادري" و فرو رفتن تراشه‌های سرزنش‌هایش را عمق در گوشت دست دختر، طوری که با موچين هم نشود آن ها را بيرون کشيد را دیدید؟
لحن و طنز: لحن و طنز ، عوامل ویژه این رمان را تشکیل می دهد. داستان از طریق فاصله گذاری و با لحنی پر کشش و ساده توسط دختری جوان روایت می شود. او بدون اشک و آه و ناله، دارد ماجرای ادغام شدن خانواده خود را در جامعه جدید شرح می دهد. داستان از تفاوت و تضاد دو نسل، از تضاد دو ملیت، از تضاد دو سرزمین، از تضاد دو حکومت و سرانجام از تضاد دو نگاه شکل گرفته است. مادر (اختر خانم - سیما) در برابر پدر ( عباس آقا - داش آکل - عمر شریف) و رویا (راوی داستان - دختر جوان خانواده) در برابر برادر (رایان جان- رضا- پسر نوجوان خانواده که فارسی خوب بلد نیست) و تضادهای پیچیده تری مانند دو نسل غیرهمجنس دختر در برابر پدر، و همچنین پسر در مقابل مادر، به ما کمک می کند تا تضادهای جامعه و نسل ها و به خصوص نسل مهاجر تبعیدی و فرزندانشان را به خوبی ببینیم. رویا، خواهر رایان که در ایران متولد شده و در کودکی به تبعید آمده، برادرش را که در آلمان متولد شده این طور می بیند:
مجادله با رایان اتلاف وقت است. دانش ملی‌اش چنان اسف بار است که آدم نمی‌تواند با او به زبان مادریش دعوا کند و خشمش را بیرون بریزد. چون با بیشتر اصطلاحاتی که گفتن آن‌ها فوران غضب را فرو می‌نشاند، آشنا نیست. در بهترین حالت، دعوا و مجادله را به کلاس درس زبان فارسی تبدیل می‌کند. در نتیجه اصل قضیه لوث می‌شود و آدم نمی‌داند با گلوله خشمی که مثل آتش‌گردان در سرش می‌چرخد، چه باید بکند؟ (فصل سوم)
در میان این تضادها و تصاویری مانند آتش گردانی که دور سر می پیچد و هجوم کلمات نیافته و یا پرتاب نشده است که به وضوح، رویارویی سنت را در برابر مدرنتیه خواهیم دید و رفتن پدر - عباس آقا - داش آکل را به سوی زندگی درویشی و تصوف و بالاخره باطن و معنویت هویت خویش از یک سو و تلاش مادر - اخترخانم را به سوی آلمانی شدن، آلمانی نوشتن، آلمانی بدون لهجه حرف زدن و کسب ظاهری فرهنگ انتخابی از سوی دیگر.
موضوع: اینتگراسیون یا گذار از ملیتی و فرهنگی به فرهنگ دیگر لحظات شاد و تلخی دارد که سرشار از سوء تفاهم هاست و چون فهیمه فرسایی بازتاب دهنده این گذار است رمانش سرشار می شود از نمایش سوء تفاهم های زبانی و سوء تفاهم های فرهنگی و رمان مثل پلی فرهنگی پر می شود از دو نگاهه بودن و دو زبانه بودن و دو فرهنگه بودن! راوی داستان، رویا آزاد، همان پل هوایی که منتقل کننده ماجراهای خانواده به ما شده است مدام در حال ترجمه و تفسیر زبان و حرکات و رفتارهای فرهنگی خانواده تبعیدی یا مهاجر خود برای خواننده است.
اینتگراسیون در کشور جدید، یعنی قبول مسایل سرزمین جدید با همه قورباغه های مهاجر و انجمن های بیخود خیرخواهانه اش! و مادر، یعنی همان اختر خانم دارد تلاش می کند از این آزمونها بگذرد. پشت سر گذاشتن مسایل هولناک ایران و پرداختن به مهاجرت قورباغه ها، طنز دردناکی را در خود نهفته دارد که فقط از قلم توانا و شوخ فهیمه فرسایی می تواند تراوش کند.
تخیل: تخیل نویسنده با قلمی شوخ بازگوی وقایع مهیبی است که در تاریخ معاصر بر ملتی رفته است. ما به همراه نویسنده از ذهن کودک (رویا در کودکی) عبور می کنیم و شاهد نامریی سفر پنهانی و خروج او همراه با مادر در کوه و بیابان و شنیدن صدای فش فش مارهای دور و بر (احتمالاً سمی) و ترس از گرگ های درنده هستیم. قدرت نویسنده در توصیف فرار ایرانیان، از کوه و کمر، و از ذهن کودکی که بعدها در آلمان بزرگ خواهد شد و هر لحظه باید میانجی دو نسل و دو ملت و دو واقعه باشد نفس گیر است.
تصویری آمیخته با وهم در ته ذهن کودک حک شده است، ما همراه با دوران کودکی رویا، همچون آلیس به دنیای عجایب و ورای آینه ها می رویم و برای عبور از مرز، همه مرزها ی منطق روزمره را می شکنیم، فاصله گذاری، نقل حادثه از زاویه ذهن کودک، بدون سوز و گداز، توانایی نویسنده را ببینید: يک شب که زير نورِ چراغِ نفتی‌ای توی چادر، دور سفره ‌ای محقر نشسته بوديم و نان و دوغ مختصری می‌خورديم، "آسردار" ناگهان از جا پريد، بی صدا از شکاف چادر بيرون لغزيد و بعد از چند دقيقه با ماری سياه و براق روبرويمان ظاهر شد! با همان دستی که هنوز از سر انگشتانش قطره‌های دوغ می‌چکيد، گردن مار را گرفته بود و بدنِ شل و ولش را دور بازوانش پيچانده بود. من از ترس سرم را تو دامن مادرم فرو کردم و طبق معمول بنای زر زر را گذاشتم. آن قدر صدای زر زرم بلند بود که نفهميدم، مردهای گروه و "عمو کلافه" با هم چه گفتند؟ بعد از مدتی گريه‌ام خود به‌خود قطع شد. چون صدای هولناکِ پارس سگیِ وحشی تمام سرم را پر کرد. فکر کردم، نکند "عمو کلافه" برای دفاع از خود سگی را به جان گروه انداخته باشد؟ از تکان‌های شديدِ بالاتنه و سر و دست مادرم، معلوم بود که برای دورکردن چیزی از خود، در حال تقلا است. شايد "آسردار" می‌خواست از سرِ انتقام، همان مار سياهِ براق را به جان مادرم بيندازد! قلبم داشت از ترس از حلقم بيرون می‌پريد. ناگهان "عمو کلافه" شروع کرد بلندتر از سگ پارس کردن. عربده کشید: 
- به نور همين چراغ قسم که اين‌ها سمی نيستند! 
بعد سکوتی سرد چادر را پر کرد. اگر سرم توی دامن مادرم نبود، خيال می‌کردم همه، از جمله مادرم از چادر بيرون رفته‌اند. فکر کردم، نکند "عمو کلافه" با نيشِ زهرآلودِ آن مار، همه را کشته است؟ يعنی من حالا توی اين چادر، توی اين شب، توی اين صحرا، توی اين دنيا تنهای تنها مانده‌ام؟ حتی مادرم هم ديگر زنده نيست که نجاتم بدهد؟ 
ناگهان دستی شانه‌هايم را گرفت و به عقب پس زد: 
- پاشو مادر. سرت را بردار. پاهايم خواب رفته. می خواهم کمی درازشان کنم. (فصل دوم)
ذهن کودک این حوادث را همچون خاطره ای ضبط می کند و پس از سالها (در حافظه ای جمعی) با خواننده در میان می گذارد. خانواده نمادی می شود از جامعه ای در حال استحاله و در شرف انقراض و حل شدن در جامعه ای دیگر! از یک سو تقلاها برای حفظ گذشته از سوی نسل گذشته و پدر(عباس آقا داش آکل و درویش می شود) و از سوی دیگر تقلاها برای بقا و نجات یافتن از گذشته ای که متحجر و قرون وسطایی هم بود در مادر(اختر خانمی که سه شنبه قرار است آلمانی شود)؛ متجلی می شود. اینتگراسیون مراحل و اشکال متفاوتی دارد؛ ابرای جوانترها فرق می کند ولی برای نسل بزرگسال، اینتگراسیون پوکیدن از درون است (مثل عباس) و همچنین اینتگراسیون پوست انداختن از بیرون است (مثل اختر). داستان بدون این که سوزناک باشد و یا میل به شهیدنمایی و کولیگری داشته باشد، دارد بخشی از تاریخ معاصر ایران را و تاریخ مهاجرت و تبعید ایرانیان را از ذهنیتی دو زبانه و دو فرهنگه بیان می کند.
از بخت بد روزی که اختر خانم، مادرم، قصد آلمانی شدنش را با ما در ميان گذاشت، روز چندان مناسبی نبود. سه شنبه‌ای بود که از صبحش باران باريده بود. سه شنبه‌ها اصولا روزهای نحس و کسالت باری هستند! نه سرزندگی روز دوشنبه، روز اول هفته را دارند و نه ظرفيت تهيج کننده‌ی جمعه را که آدم بتواند به اميد اين که تعطيلیِ دو روزِ آخر هفته شروع می‌شود، منتظر شب بماند. سه شنبه‌ها حتی از نور بی رمق و کدری هم که بر چهارشنبه‌ها می‌تابد، بی بهره‌اند. چهار شنبه‌ها آدم می‌تواند با احساس اين که کمر هفته را شکسته و دارد به آخرِ آن نزديک می‌شود، انرژی دوباره‌ای بگيرد! من اگر يک روز سه شنبه در اثر تصادف، فلج و زمين‌گير بشوم، اصلا تعجب نمی‌کنم! از ترس اثرات شوم همين روز هم هست که هيچ وقت سه‌ شنبه‌ها با پتر (۱) قرار نمی‌گذارم! (شروع فصل دوم)
رمان سه شنبه ها بی شک از لحظات زندگی اخترها و سیماها و عباس ها و رویاها و رضاها و رایان ها و هربرت ها و پترها سرشار شده است و از بسیاری از تجربه های سه شنبه ها و دیگر روزهای هفته پر شده است. اختر با ذهنیت یک زن شرقی (که همیشه بایست مطیع مردش باشد) و حالا که تصمیم گرفته تابعیت آلمانی را بگیرد بنابرین ناخودآگاه تابع یک آلمانی (هربرت رایگل - مرد همسایه) می شود و او را مرجع تقلید خود می کند. گویا انسان ایرانی بایست تابع کسی یا جایی باشد! زن که باشی، دیگر بدتر! ذهنیت ایرانی همیشه چشمش به دهان دیگری است تا از او نقل قول کند، عباس آقا قبلاً از لنین کد می آورد حالا از حضرت علی. اخترخانم چون می خواهد آلمانی شود از هربرت وایگل همسایه کد می آورد.
اختر سعی می کند زبان و کدهای فرهنگی را از مرجع تقلید جدید بیاموزد و زبانش سرشار می شود از یادداشت ها و "لطفاً" ها و با حضوری مجازی سعی دارد نقش سنتی پیشین خود را با گذاشتن یادداشت به در و دیوار، پر کند در حالی که خانه خالی از حضور اوست. برای اخترخانم معذوریت های اخلاقی داخل ایران و ملاحظه مردم در خارج از کشور معنایی ندارد. او در برابر شوهرش (که آلمانی شدن او را نشانه ای از سرشکستگی و افت می داند) نگاه دیگری به دنیا و سربلندی دارد و در پاسخ به او می گوید: اين سری که من می بينم هميشه افراشته بوده و افراشته خواهد ماند... همان طور که بعد از خيانت ۲۸ مرداد و افتضاح پشتيبانی از خمينی توانستی سر بلند کنی، همانطور هم بعد از آلمانی شدنِ من می‌توانی اين کار را بکنی! (فصل دوم)
برای اختر تاریخ سربلندی های بیهوده و خیانت های متوالی به سر رسیده است و بایست اینجا با قورباغه ها ماند و به سوی آینده رفت و از این به بعد اختراز تبعیت از مردم قلابی، مردمی که دنبال خمینی و شعبان بی مخ و هر کسی راه می افتند خواهد گریخت و آنها را به حساب نخواهد آورد. مگر مردم کی هستند؟ مگر مردم چه گلی به سر او زده است؟ برخورد اختر را با مسئله نگاه مردم ببینید:
«- چی؟ حالا ديگر می‌خواهی بروی آلمانی بشوی؟ می‌خواهی کانون خانوادگی ما را از هم بپاشانی؟ هيچ برايت هم مهم نيست که ... که من چطور جلوی اين مردم سر بلند کنم؟

مادرم وانمود کرد، از حرف پدرم به‌‌کلی متعجب شده. اول نگاهی به من و رايان جان انداخت و بعد از عباس آقا پرسيد:

- بفرمائيد ببينم منظورت کدام مردم ست؟

عباس آقا- داش آکل که از مردم بود و يک عمر هم به‌خاطر مردم مبارزه کرده بود، اصلا انتظار چنين سئوالی را نداشت. به نظر او، اين موضوعی بدیهی بود که همه از آن با خبر بودند و اصلا جای سئوال نداشت. برای همين چشم‌هايش را گرد کرد، گوجه فرنگی‌های کباب شده‌ی روی ميز را نشان داد و گفت:

- همين مردم ديگر!

اختر خانم به حق گوجه فرنگی‌های مردمی را ناديده گرفت، به دور و برش نگاهی انداخت و چون جز من و رايان کس ديگری را نديد، شروع کرد استدلال بی پر و پايه‌ی پدرم را تجزيه و تحليل کردن.
» (فصل دوم) از دید اختر مردم همان گوجه فرنگی های کباب شده روی میز نیست؟
بحث دو نگاه و دو شیوه زندگی و دو هویت بحثی طولانی است، درست مانند بحث "مردم و نامردم" بر سر میز شام می ماند که کباب ها و گوجه فرنگی های سرد شده و غذا یخ می کند و بحث نه تنها به انتها نمی رسد بلکه شام از دهان می افتد و همه با بی اشتهایی میز غذا را ترک می کنند و این یک واقعیت است.
اختر در تلاش هایش به سوی آلمانی شدن و تغییر ملیت مانند بسیاری از مهاجران دیگر، دست به تجربیات مصنوعی تمرین خط و آموختن تاریخ به شیوه ای تئوریک می زند و این تجربیات، مانند آن روسری از سر سریده و حالا تبدیل به دستمال گردن در دور گردن شده درست همانقدر ساختگی است و این شیوه های سطحی و ظاهری قطعاً نمی تواند مانند ریشه های فرهنگی عمیق و ماندگار باشد. اما اختر راهی برای بازگشت ندارد و به این شیوه ها چنگ می زند. اختر به تبعیت از مرد همسایه، از یک جامعه مدنی مجازی (چیزی که هرگز نداشته و بهشت موعودش بوده) حرف می زند. جامعه مدنی که می شود سر کوچکترین چیزی به دادگاه شکایت کرد و می شود از دولت غرامت خواست و می شود سرش کلاه گذاشت؛ جامعه مدنی که قبض اب و برق و شوفاژ سالیانه را می پردازد و ورود شما را به سرزمین هالویان جهان تبریک عرض می نماید. این رویای یک تبعیدی و یک مهاجر است، مگر نه؟
وقایع داستان و شخصیت های از واقعیت زندگی مایه می گیرد و برای همین ملموس است. مادر، اختر، همان زنی که معلم بوده و به خاطر حجاب از طرف حکومت مستبد دینی مورد بازخواست قرار گرفته، حالا در آلمان برای دومین بار توسط زنان آلمانی که دستمال گردن او را به جای روسری و حجاب تلقی می کنند و او را به خاطر حجاب و چند همسری مردان مسلمان مورد پرسش قرا می دهند مورد تحقیری مضاعف قرار می گیرد. سفر آلیس به سرزمین عجایب نیست بلکه هجرت اخترخانم به سرزمین قورباغه های آلمانی است. درست است که قورباغه های آلمانی نام او را که ستاره ایست با اشتر و مقعد به اشتباه می گیرند و غلط تلفظ می کنند ولی مگر برای اختر راه بازگشتی هم باقی مانده است؟ اختر بایست یاد بگیرد آلمانی شود حتی به این شرط که ناچار بشود زبان قورباغه ها و مرام قورباغه ها را بیاموزد و از این روست که تمام تلاش خود را به کار می برد تا پسوردهای جامعه جدید را بشناسد و از آن عبور کند. اختر سعی می کند خود را هر چیزی که گمان می برد در این راه دست و پا گیر است، از فرش ابریشم گذشته تا یخچال خانه خلاصی پیدا کند و به حس ناب آلمانی بودن بپیوندد، اما آیا خواهد توانست خود را از دام گذشته ای که در درونش زندگی می کند نیز برهاند؟
اختر مانند آلیسی در سرزمین عجایب، پر از سئوال است. پرسش‌های اختر خانم پایانی ندارد. گر چه "زنجیر سئوال‌های بی‌انتهای او به قفل بازنشدنی مجادله‌ای طولانی می‌انجامد" ولی اختر در صدد پاسخ دادن به سئوالات خود است تا از همه آزمون های مهاجرت سربلند عبور کند و سرانجام یک آلمانی مثل بقیه آلمانی ها بشود. آیا این امر ممکن است؟ راستی ما چه وقت عاقبت بخیر خواهیم شد؟
چرا آنکه دیروز در ایران از لنین کد می آورد امروز در اروپا از حضرت علی کد می آورد؟ چرا مادر می خواهد به سوی آلمانی شدن و آینده و دستمال دور گردن (به جای روسری روی سر) برود و سعی دارد برای قبول شدن در حلقه برادری (یا خواهری) آداب زندگی آلمانی را بیاموزد و حتی قورباغه های آلمانی را نجات بدهد؟ چرا ما عاقبت به خیر نشدیم؟ راستی چرا ما عاقبت بخیر نمی شویم؟
مهاجرت نوعی دوزیستی و دگردیسی قورباغه وار دارد. زندگی مهاجر مانند زندگی قورباغه است؛ همان قورباغه هایی که هر از گاهی بایست خود را به رودخانه برسانند و قوانین زندگی بومیان اولیه و اتوبان هایشان را نمی دانند. قورباغه ها برای زنده ماندن به کمک محتاج اند و مهاجران نیز در شرایطی مشابه به همچنین. واقعیت این است که ما دوزیستان، هر چه بیشتر بمانیم نامفهوم تر می شویم و از این روست که نویسندگانی چیره دست و توانایی مانند فهیمه فرسایی بایست بمانند و حدیث سه شنبه های کسالت باری که مادرمان آلمانی شد و پدرمان درویش شد و برادرمان دوست پسر گرفت و خودمان سرگیجه گرفتیم و ناگهان زیر باران از خانه بیرون زدیم را بنویسند تا هر دو جهان بداند چگونه شد که ما بی خانه شدیم.
______________________________________
پیش از این، از خانم فهیمه فرسایی داستان کوتاه "انتظار، داستانی از فهیمه فرسایی" را خوانده بودید. گفتگوی رادیو دویچه وله آلمان با فهیمه فرسایی درباره «آن سه شنبه ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود»/ فهیمه فرسایی

jeudi, avril 15, 2010

بالاتر از چاخان

بالاتر از چاخان چه می تواند باشد؟ (ویدئو) فقط محمود چاخان نبود، چاخان تر از او هم این یکی است. "دروغ هر چه بزرگتر باشد مردم آسانتر آن را باور می کنند" این گفته ی گوبلز بود از وصف تبلیغات نازی! باور کنید در این روزهای اخیر از این هم چاخان تر شنیده ایم و دم نزده ایم.

mercredi, avril 14, 2010

"عوضی" ای که "عوضی" گرفته است!

< حمله تعدادی از مارکسيست ها و آزاديخواهان به سفارت جمهوری اسلامی در هلند نه تنها خشم جناح حاکم جمهوری اسلامی، بلکه جناح اصلاح طلب را نيز برانگیخت. جلوه بارزاين عصبيت ارتجاعی مطلبی است که قلم به مزد اين جناح يعنی ابراهيم نبوی بر عليه اين حرکت و مبارزينی که آنرا شکل دادند نوشته است.
مقاله "عوضی"ها در مورد جوانانی است که در حمایت از مبارزات مردم ایران، سفارت جمهوری اسلامی در شهر لاهه هلند را برای مدتی اشغال کردند، امری که خشم ابراهیم نبوی را برانگیخته است. او که از همان دوران آغازسلطه نکبت بار جمهوری اسلامی آگاهانه در خدمت آن قرار گرفت در مقاله اش نوشته : " دیروز تعدادی از "عوضی"ها به سفارت ایران در هلند حمله کردند......که نه انقلابی اند، نه مخالف حکومت اند، نه جزو نیروهای جنبش سبزاند، نه سلطنت طلب اند، هیچ کدام نیستند، فقط یک مشت موجود بی فکر و رهبری طلب هستند که میخواهند جلب توجه کنند و از این مسیر آبروی یک جنبش بزرگ اجتماعی را هم می برند." ابراهیم نبوی به مثابه حامی يکی از جناح های درونی جمهوری اسلامی که شعارش" جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر" است از جنبش توده ها می ترسد و سرچشمه دنائت حیرت آور او از همینجاست. اما اين جمهوری اسلامی که امثال نبوی برايش سينه چاک میدهند همان ديکتاتوری ای است که بيش از 30 سال است که خون مردم را در شيشه کرده است و مردم ما سالهاست جهت سرنگونی اش می رزمند. در دوران انقلاب 57، در دوره ای که مبارزات توده ها میرفت تا در سير رو برشد خود مناسبات اجتماعی، با تمام زنجیرهای ستم واستثمار را از هم بگسلد و راه را برای رهائی ستمديدگان از یوغ هر ستمی هموار کند، توسط استثمارگران جانشینی بجای ديکتاتوری شاه پیدا شد تا توده ها راهمچنان در زنجیر اسارت و در یوغ بردگی نگهدارند، اين جانشين جمهوری اسلامی بود و خمینی مناسبترین آلترناتیو برای جانشینی شاه.
آخوند خمینی که میخواست وانمود کند که حامل و عامل تغییری است با ایده مذهب به میدان آمده و برای مادی کردن این برنامه، تمام ارتجاع و تمام نیروهای ضد انقلاب را بخدمت گرفت و برای بقای رژیمش که بر حفظ مناسبات استثماری استوار بود او نه تنها انسان را کشت که میخواست انسانیت را هم بکشد، میخواست مهربانی را بکشد، میخواست زیبائی را بکشد، میخواست دوست را بکشد و دوست داشتن را بکشد. و برای اين منظوروی می بايست قبل از هر چيز کلمه را به مسلخ ببرد تا دیگر کلامی نباشد ودر انجام این کارهمه مرتجعین و چاکران قلم به مزد را بخدمت گرفت که از جمله آنها ابراهیم نبوی نویسنده مقاله "عوضی"ها است. نیوی در ادامه مقاله اش نوشته است:
"میگویم " عوضی" ها و مقصودم انقلابیونی است که انقلاب را از راه دور دوست دارند. اگر بنا به شهامت باشد لابد باید این انقلابیون کفش و کلاه کنند و به ایران برگردند و مثل بسیاری از آنها که در اعتراض به حکومت (تاکید از ماست) به خیابانها می روند و با دولت استبدادی بجنگند، اما انقلابی عوضی، یا انقلابی قلابی کسی است که شهامت جنگیدن ندارد......" او در حاليکه خود در اروپا نشسته است و می داند که در 30 سال گذشته کمونيستها از پيگير ترين انقلابيون بوده اند باز هم دروغ می بافد. وی با توجه به همکاريش با امثال لاجوردی ها در دهه 60 به خوبی بر اين واقعيت آگاه است که کمونیست ها و همه آزادیخواهان نه فقط برای آزادی توده ها بیش از حد توانایی خود زحمت کشیدند (اعدام بیش از هزاراران نفر از بهترین جوانان وطن دردهه 60 و هزاران زندانی سیاسی در تابستان 67) بلکه هنوز تزلزل ناپذير برای رهائی زحمتکشان و توده ها مبارزه میکنند اما چون مامور است و معذور سعی در تخطئه این مبارزات دارد . ابراهیم نبوی که خود را "سبز" می نامد هم مانند "جنبش سبز"ش که بدون دروغ اموراتش نمی گذرد برعليه کمونيستها دروغ می گويد. همانطور که سبز ها در حاليکه مردم فرياد می زنند "مرگ بر خامنه ای" و "مرگ بر ولایت فقیه" به دروغ چنين جلوه می دادند و میدهند که مردم صرفا به دليل تقلب در انتخابات و در راه احراز "حق رای" نقض شده شان به خيابان آمده اند . نبوی دلقک هم به انقلابيونی که در 9 ماهه گذشته در حمايت از مبارزات مردم ايران در خارج ار کشور از هيچ اقدامی کوتاهی نکرده اند افترا می بندد و آنها را "عوضی" خطاب کرده و مبارزات شان را تخطئه می کند او میگوید:
" «عوضی» ها، چون عوضی ها جنس اصلی نیستند، کپی اند، رونوشتی مخدوش که کارنامه شان را خود شان می نویسند، دوازده مدرک دکترا دارند، اما دیپلم شان را نگرفته اند، از سن شش سالگی عضو سازمانهای چریکی بوده اند، اما زمانی طرفدار مبارزه مسلحانه شده اند که همه اجداد تاریخی شان د ست از آن ماجراجویی ها برداشتند، روزنامه نگارانی بسیار با سابقه اند، اما عجیب است که تعداد مقالات شان در عصر درخشان روزنامه نگاری شان به تعداد انگشتان دست نمی رسد، کمونیست های دوآتشه ای هستند که کلاه چه گوارا هم برای سرشان گشاد است. وقتی کمونیست شده اند که همه کمونیستها در دیدگاه شان تجدید نظر کرده اند..."
ابراهیم نبوی سعی میکند به مضمونی چنين پوچ ضمن بازی با کلمات شکل بدهد. اما با اين کار عبث نشان می دهد که او بدترین دشمن طبقه کارگر است، بدترین بدان علت که او واقعيت را کتمان می کند و خاک به چشم مردم می ريزد . بدترین بدان علت که در دورانی که جنبش و اعتراضات مردم دارد جهت نابودی نظم ظالمانه گام بر می دارد وی می کوشد با تخطئه کمونيستها توده ها را زير پرچم رسوای اصلاح طلبان حکومتی بکشاند و اگر توده ها فريب خورده و به چنين مسيری رفتند فقط تلخی روزگار می تواند آنها را بخطایشان آگاه سازد.
در یکایک کلمات ابراهیم نبوی نیهیلیسم بیشرمانه ای حس میشود که دقیقا فرهنگ همان حاکمان سفیه ـ سفاکانی است که حکومتشان میلیونها زحمتکش را به فقر کشانده و آنها را به شیوه ای به ادامه زندگی مجبور کرده است که شایسته هیچ انسانی نیست. ولی ابراهیم نبوی و دیگر جلادان این رژیم قتل و جنایت فهمیده اند که ظلم و ستمی که بر توده ها رفته است آن شرایط مادی را بوجود آورده است تا آنان را نابود کند. آنها با دیدن علائم سرنگونی دچار پریشانی گشته اند و این پریشانی است که ابراهیم نبوی و دیگر سخنگویان ارتجاع اسلامی را واداشته است تا چنین به نیروی چپ و آزادیخواهان حمله کنند. او بارها نشان داده است که دشمن سرسخت کمونیستهاست زیرا میداند که فقط این کمونیستها هستند که تا به آخر مبارز باقی میمانند و به هیچ چيز بجز سرنگونی جمهوری اسلامی راضی نمیشوند.
او همچنین میگوید"
"عوضی ها"، از همه تندروترند، آنها به خاتمی و موسوی فحش میدهند، چون خاتمی و موسوی در موضع قدرت نیستند، اما از آنها نمی شنوید که کلمه ای علیه خامنه ای و احمدی نژاد که در موضع قدرت اند چیزی بگویند. آنها وقتی در سوئیس هستند، و همزمان با حضور احمدی نژاد و مرتضوی و لاریجانی که تصویری مخدوش از واقعیت نشان میدهند، گم می شوند، اما در سخنرانی اکبر گنجی حاضر می شوند تا او را به اتهام اینکه سی سال قیبل انقلابی بوده محاکمه کنند. آنها فقط می توانند ضعیف کشی کنند. آنها فقط می توانند در کشورهای دموکرات چهره انقلابی بگیرند، آنها فقط علیه زندانیان شعار میدهند ولی نمی دانیم چرا کاری به زندانبانان ندارند." لاطلائات! آیا خیانتکاران ابله اند؟ آيا دروغ اندازه ندارد؟ هر کسی می داند که وقتيکه مبارزين حمله کننده به سفارت جمهوری اسلامی فرياد می زدند "جمهوری اسلامی با هر جناح و دسته نابود بايد گردد" آنها نه نابودی اين يا آن جناح بلکه بر ضرورت نابودی کليت رژيم تاکيد داشتند، اما نبوی رياکار چنين جلوه می دهد که آنها صرفا بر عليه موسوی و خاتمی و اصلاح طلبان هستند. براستی مگر خود اين جنايتکاران در سرکوب مردم دست کمی از خامنه ای و احمدی نژاد داشته اند؟
موسوی مسئول قتل هزاران مبارز کمونیست و زندانی سياسی می باشد. درزمان نخست وزيری وی سربازانی که به جبهه جنگ ایران ـ عراق فرستاده شدند بود به هلاکت رسيدند، و برای خفه کردن صدای آزادیخواهانی که بر علیه او و جمهوری اسلامی اش مینوشتند چوبه های دار برپا شد. خاتمی مگر سالها وزيراين رژيم و 8 سال رئيس جمهور آ ن نبوده و مگر در همه اين سالها جمهوری اسلامی مردم را به صلابه نکشيده است؟ اکبر گنجی مگر یکی از ضدانقلابی ترین مهره های جمهوری اسلامی و از ماموران سرکوب اين رژيم نبوده است. این سخنان نبوی فقط ماهیت ارتجاعی خیانتکارانی بنام "اصلاح طلبان" را بيشتر آشکار میکند. خاتمی و موسوی در هر موقعیتی که باشند، در منصب قدرت ، یا در رهبری "اپوزیسیون" "خودی" رژيم، تغییری در ماهیت آنها ايجاد نمی شود که هر دو مخالف سرنگونی این رژیم، مخالف برافتادن نظم ظالمانه سرمایه داری ، و ضد خلق اند. همه جانیان دیگری که او نام میبرد که در صف "مخالفین" رژیم هستند، مانند گنجی، این فقط برای فریب توده هاست، پوششی برای پنهان نگهداشتن ذات این جمهوری است که جز سرکوب هیچ راه دیگری برای بقا نمی شناسد و ستم در ذات اوست. اینکه توده ها در فقرند، نه تنها هیچ تاثیری در این رژیم ندارد که از آن مایه میگیرد. میلیونها فقیر و بیکار، هزاران هزار معتاد، هزاران تن فروش، هزاران کودک خیابانی، هزاران هزار حاشیه نشین، هزاران هزار.........
این همان جمهوری است که در استقرار آن خاتمی دخیل است، موسوی دخیل است، گنجی دخیل است، لاریجانی دخیل است و تمام نابکارانی که در ظلم و ستم به میلیونها زحمتکش حد نمی شناسند دخیل هستند. دلسوزیهای ابراهیم نبوی برای خاتمی، موسوی و امثال آنها، در حقیقت دلسوزی او برای رژیم دار و شکنجه است . اما واقعيت اين است که این حاکمان جنایت پیشه با ظلم و ستم به توده ها درسی به آنها داده اند، که فراموش نشدنی است : یا باید برای تحصیل آزادی این رژیم را نابود کرد، یا در زیر ستم زندگی کرد.
راه سومی وجود ندارد.

عبدالله باوی

تاريخ:12 آوریل 2010

mardi, avril 13, 2010

سه مقاله بسیار مفید و خواندنی

به جای خواندن مطالب بازجوهای متفکر و پاسدارهای تازه به دوران رسیده و لمپن های سر گذر و ملیجک ها و ملی جوکها و در مجموع لودگی «عوضی ها»، این سه مقاله مفید را با ترجمه و به قلم شیرین دخت دقیقیان بخوانید تا چهره جمهوری دروغ و فریب را بهتر بشناسید:

Les Justes

lundi, avril 12, 2010

مرگ "اتاق فکر" و خاموشی "جنبش سبز"

نزدیک به دو ماه از مرگ "اتاق فکر" خود خوانده و خود ساخته که داعیه رهبری جنبش سبز را داشت، میگذرد. "اتاق فکری" که هنوز غوره نشده مویز شده بود، بعبارتی دیگر، هنوز به قدرت نرسیده بساط دیکتاتوری اش را گستردانده بود، همراه با خیمه شب بازی "اسب تروا" به مرگی که سزاوراش یود گرفتار شد. آشفته فکران "اتاق فکر" که غرق در اوهام و خود بزرگ بینی بوده و بی توجه به انزجار انسان های آگاه از هر آن چه که نشانی از دین و کاسبان دین دارد، مرتب دستورصادر میکردند که چه شعاری در داخل و خارج از کشور داده شود و چه شعار هایی میباید ممنوعه باشد. چه پرچمی را میشود بر افراشت و چه پرچمی را به پایین کشید. چه خواست هایی را میباید عنوان کرد و چه خواست هایی را میباید سانسور نمود. "اتاق فکری"که دشمنی اش را با منش انسانی و دفاع از شرف و حیثیت انسانی را ابدا مخفی نمیکرد منادی قبول خفت و خواری و دم بستن در مقابل وحوش اسلامی بود، همانگونه که در31 سال گذشته نشان داده بودند، بمحض در خطر دیدن حکومت ننگین اسلامی به بیعت ولی فقیه اشان شتافته و با معرکه "اسب تروا" و روانه کردن گروه های مردم به نمایش بیعت با ولی فقیه، جنش سبز را به خاموشی کشانده و عمر منحوس حکومت اسلامی را تداوم بخشیدند.

جنبش سبز، اما، اگر بخود نمیامد و چشمانش را باز نمیکرد و خرد را برجای توهم نمینشاند، چاره ای جز خاموشی نداشت. جنبشی که خواست هایش صرفا "پس گرفتن" رای اش بود و این خواست مرتب در بلند گوهای داخلی و خارجی مرتب تبلیغ میشد، جنبشی که در پی به قدرت نشاندن بخشی از رژیم خونخوار بجای بخش دیگر آن بود. جنبشی که لجاجتی کودکانه با دانش و خرد داشت. جنبشی که تنها یک رنگ میشناخت و "وحدت کلمه" ای که دوران مصرفش 30 سال بود که بسر آمده بود را دنبال میکرد، جنبشی که نتوانست بود اکثریت جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را باخود همراه کند، چاره ای جز خاموشی خود و مرگ رهبرانش نداشت.

براستی این جنبش چه بود و از چه رو به مقابله با رژیم برخواست و چرا صدایش در تمامی گوشه و کنار جهان پیچید و تمامی رسانه های نوشتاری و صدایی-تصویری حتی رسانه های وابسته به فاشیستی ترین جناح سرمایه داری نظیر فاکس نیوز به تبلیغ آن پرداختند؟ دست بردن به ریشه این جنبش وچرایی بوجود آمدن آن، ره را بر شناخت آن هموار کرده و شاید امیدی باشد برای جلوکیری از تکرار خطاها و لغزش های آن. به یقین این نوشته گویای به تصویر کشیدن تمامی زوایای این جنبش نیست، اما، بر آن هست که گوشه ای از آن- خواستگاه طبقاتی- را بشکافد و به امید آن بشیند که دیگران به بررسی فراخ ترآن بکوشند.

خواست گاه طبقاتی جنیش سبز: در اینجا البته میباید آشکار باید کرد که روی سخن این نوشته نه کلیت جنبش سبز که بخش اسلامی آن هست. چرا که هزاران جوان و پیر، زن ومرد به جنبش سبز پیوستند در حالی که ابدا خواهان حکومت مذهبی بخصوص اسلامی نبوده و نیستند و هیچ توهمی هم به "رهبران" خود گماشته شده، نداشته اند. اینان حتی اکثرن در انتخابات!! هم شرکت نکرده بودند و در مقابل بیشترین فداکاری ها و از جان گذشتگی را هم، اینان بدوش کشیدند. اگر قبول داریم که در تحلیل نهایی تنها منافع طبقاتی هست که یک حرکت و جنبشی را سامان میدهد، میباید برای خاموشی جنبش سبز و مرگ "اتاق فکر" هم به خواستگاه طبقاتی شرکت کننده گان و رهبران این جنبش نظرانداخت.

اگر قبول راه حل اقتصادی "نیو لیبرالیسم" برای باند های در قدرت در روسیه و چین، یک شبه میلیاردر هایی بسیار بوجود آورد که قاعدتا بواسطه وجود اقتصاد "سوسیالیستی" میبایستی هیچ فردی از ثروت چندانی برخوردار نباشد که بتواند کارخانه، کارگاه، و یا شرکت های زراعی بخرد، چرا برای باندهای جمهوری اسلامی که ایدیولوژی آنها بر مبنای اقتصاد سرمایه داری انگلی (بازاری-واسطه گری) بنا شده، میلیاردرهایی دوچندانی، بوچود نیاورد؟ که آورد و بسیار هم آورد. در حکومتی که بازاریان متحجر و بی سواد سیاست اتاق بازرگانی را دیکته میکنند، غریب نخواهد بود که این شیادان برای ماندن در قدرت، از هیچ جنایتی کوتاهی نکنند - حتی در مقابل حریفان، رقبا، و هم کیشانشان در قدرت- و خبیث ترین و شنیع ترین اعمال را انجام ندهند. دقیقا بر همین مبنا بود که جناح های هار در قدرت 31 ساله که ثروت های افسانه ای برای خود و هفت نسل دیگرشان انباشه بوده اند، بمقابله هم بر خواستند. اما، آیا، این به مقابله برخواستن و خط و نشان کشیدن ها، در تحلیل نهایی بنفع مردم بجان آمده از این تهوع تاریخ میبود؟ و مردم و اگاهان می باید به تعبیت از باصطلاح "واقع بینان" به حمایت "جناح دوراندیش تر" میشتافنتد؟

تاریخ 31 سال جهل و جنون و کشتار و غارت اسلامی، به هر آنکس که ریگی در کفش ندارد و برای رونق کاسبی خود تلاش نمیکند، آموخته است که این مادون انسان ها تنها تا مرحله ای به پیش میروند که حکومت ننگین اسلامی در خطر نیافتد در غیر اینصورت جملگی یک تن شده و دست در دستان همدیگر به سرکوب و کشتار مردم دست خواهند زد چرا که خواستگاه طبقاتی آنان یکی هست و با خواستگاه طبقات زیرین احتماع بهیج روی یکی نیست. همین امر را در جنبش سبز به آشکار شاهدیم.

"رهبران سبز اسلامی" و نابغه های !! جمع شده در "اتاق فکر" در این خیال واهی بودند که تمامی مردم همانند گذشته فریب ریا و تزویر اسلامی آنها را خورده و همانگونه که در سال 1376 غرق در توهم و اسیر در تبلیغات وسیع رژیم، به پای صندوق های رای رفته و باند وابسته به آنها را بقدرت نشاندند و توانستند با دلقک بازی های مداوم و تهی گویی های بی پایان رهبر آنزمانی خود، راه را برای دست بالا داشتن در چپاول و غارت نسبت به باند رفیب برای 8 سال بدست آورند، اینبار هم تاریخ به تکرار خواهد نشست و آنها به خواست خود خواهند رسید. اما، رکود اقتصاد جهانی در پی به بن بست رسیدن روش اقتصادی "نیولیبرالیسم" و "حهانی شدن سرمایه" و تنگ تر شدن درآمد های نفتی اجازه کوتاه آمدن و سهیم شدن در ثروت و قدرت را بهیچ یک از جناح های وحشی رزیم نمیداد. راه کاملا مشخص و آشکار یود: یا گرفتن قدرت و ثروت بهر طریق یا ضعیف (نه کوتاه) شدن دست رقیب یا از دست دادن دست بالا در قدرت و ثروت.

هر دو جناح چه در عمل چه در نوشته و حرف و شعار، دلبستگی و تعهد شان را به راه و روش نیولیبرالیسم نشان داده اند، حال چه بصورت خضوصی سازی های همراه به فلاکت رساندن کارگران و زحمتکشان، چه در ورود بی رویه وبدون مانع کالا ها و ورشکستکی صنایع و تولیدات داخلی (چه ضنعتی چه کشاورزی)، چه آزاد سازی خروج ارز های خارجی، و چه چوب حراج زدن به معادن و منابع زیرزمینی. کتاب مانیفست جمهوریخواهی یکی از "نایغه" های "اتاق فکر" در قبول و وابستگی به راه و روش نیولیبرالیسم سندی است محکم بر این مدعا. بی جهت نیست که سرمایه داری جهانی و رسانه های وابسته به آن در حالیکه اخبار جنبش سبز را مرتب پخش میکردند، از هر دو حناح رزیم حمایت میکردند چرا که هر دوجناح مجری سیاست های اقتصادی-سیاسی و منافع آنها بوده و هستند.

رسانه ها و دول سرمایه داری جهانی در حالی که اخبار حنبش سبز را به وفور پخش میکردند ولی هیچگاه حاضر نه به محکوم کردن واقعی وحشیگری ها و کشتار و تجاوز و سرکوب رزیم بودند و نه به دفاع واقعی از جنبش. آنها تنها به سخن های آبکی پسنده کرده و در نهایت از رژیم میخواستند که به "حقوق بشر" احترام بگذارند!! این در حالی است که سیل سخنرانی ها و اعلامیه های محکوم کننده آنها علیه نقض کوچکترین حقوق بشر در کشورهایی که حکومتشان مورد نظر آنها نبوده و در راستای منافع آنها حرکت نمیکند، سرازیر میشود و از "خواست های" مردم آنجا قویا دفاع میکنند.

ادبیات مارکسیستی به آشکار نشان داده هست که اضمحلال و فساد سرمایه داری زمانی آغاز میشود که سرمایه داری تولیدی به سرمایه داری مالی تبدیل شود. تاخت وتاز افسار گسیخنه و وحشیانه سرمایه داری مالی در 20 سال گذشته، بحرانی بوجود آورده که چرخش سرمایه را با مشکلات عظیمی مواجه کرده. بیکاری های دو رقمی، کسری میلیاردی بودجه و بدهی های میلیاردی خارجی؛ نفس راحت را از سرمایه داری جهانی ربوده. اینان برای جلوکیری از آشوب ها و حرکات انقلابی مردم کشورهای خود بواسطه فقرو بیکاری و گرانی روزمره، احتیاج صد چندانی به بازار کشورهای پیرامونی و غارت ثروت آنها دارند.

سرمایه داری جهانی خواهان حکومت هایی است که بتوانند با توسل بهر راه و روشی، مانع خلل وارد شدن به روند این غارت و چپاول ثروت و سرمایه بشوند. حکومتی مطلوب سرمایه داری جهانی بوده و حمایت تا بی نهایت آنها را کسب خواهد کرد که براحتی و بدون مکث و واهمه به سرکوب لجام کسیخته مردم به پا خواسته دست زند. در ایران، هردو جناح رژیم در بست متعهد به تامین این منافع هستند و هیچکدام کوچکترین اعنتایی به خواست ها و منافع مردم و کشور را نداشته و ندارند. آنها نه با مردم که علیه مردم هستند و منافع آنها با منافع مردم بهیچ وجه یکی نیست. دقیقا از همین رو بود که با حرکات دفاعی مردم بجان آمده در روز عاشورا، وحشت مرگ تمامی جناح های رژیم را در گرفت و تمامی آنها شروع به عربده کشی علیه مردم و محکوم کردن حرکات آنها شدند و در پی آن با تماس ها و مذاکراتی که اخبارش به بیرون درزکرد، دست در دست هم سناریو ابلهانه "اسب تروا" را تهیه کرده و مردم را به بیعت با ولی فقیه اشان فرستاند. پس از این روبداد بود که بواسطه خدمت درخشان "اتاق فکر" و "رهبران سبز اسلامی " به مرگ خود رسیدند و خفقان را پیشه کردند. چنین بود که حامیان جنبش سبز اسلامی، خواسته و یا نا خواسته تبدیل به خدمتگذاران سرمایه مالی جهانی شدند.

جنبش سبز اسلامی، در تحلیل نهایی حنبشی ارتجاعی و ضد طبقات زیرین جامعه است. خواست ها، شعارها، و حرکات مترقی و مثبتی که در 10 ماه گذشته توسط جنبش مردم صورت گرفته نه به جنبش سبز اسلامی ربطی دارد و نه بر خواسته از رهنمود های "رهبران سبز"و "اتاق فکر" که تنها و تنها برخواسته از جنبشی است که حتی اگرسبزش بنامیم بهیچوچه سبز اسلامی نیست. با مرگ اتاق فکر و خفقان رهبران سبز و آشکار شدن یکی بودن هر دو جناح رژیم در نزد بسیاری دیگر از مردمان کشورمان، مردم آگاه و مبارز ایران، راهی جز جدا کردن راه خود با سبز های اسلامی نداشته و میباید با تکیه بر خرد و دانش و آگاهی خود رژیم منحوس اسلامی را با تمامی وابسته گانش سرنگون کرده و حکومت خود را بنیان نهند. به امید آن روز.

بهمن

فروردین 89

برگرفته از سایت گزارشگران

Libellés :


"عوضی ها" و "واقعی ها"، زاخار بدروسیان

<دنياى عجيبى است. واژه وارونه براى توضيح رفتار برخى آدمها نادقيق است. تحريف حقايق٬ قلب تاريخ و عباراتى اينگونه هنوز نارسا هستند. براى کسى که حتى نان به نرخ روز خور و اپورتونيست به او شرف دارد٬ اين عبارات کفايت نميکند.
در باره سيد ابراهيم نبوى حرف ميزنم. امثال ايشان به لطف قتل عام و سرکوب شخصيتها و رهبران سياسى و جريانات واقعى "سرشناس" اند. اما هم "عوضى ها" و هم واقعى ها تاريخ دارند. حتى اگر اين تاريخ را عده اى وارونه کنند و عده اى قبول کنند. سيد٬ آنوقت ها که در رکاب خمينى شمشير ميزد و مشغول ماموريت سرکوب "ضد انقلاب" بود٬ تا بعدها که در مقام هاى مختلف حکومت اسلامى نان ميخورد٬ و بعدتر در دوره دو خرداد عنتر دربار اسلام اهل تساهل شد٬ و بعد که با ماموريت ويژه به خارج هجرت کرد٬ را همه کمابيش ميدانند.
اگر شکرهائى را که نبوى در مورد انقلابيون و مخالفين حکومت خورده است٬ يک سياسى کار "معمولى" ميخورد٬ بقيه سياسى کارها دخلش را مى آوردند. آخر ايشان هنرمند است. "طنز" ميگويد. جزو اهل بيت "معصوم" ادبا است. چه ميشود کرد؟ عقب ماندگى فرهنگى زمينى است که هر لمپن – هنرمندى از آن به نفع خود سوبسيد ميگيرد و بقيه هم هاج و واج نگاه ميکنند. کافى است دلقک - کلاه مخملى اى مثل نبوى يا بازجوئى مثل مخملباف باشى تا هم از آخور بخورى و هم از توبره!
سيد ابراهيم کشف کرده است که عده اى "عوضى" اند. منظورش خودش و حکومت اسلامى اش نيست٬ منظورش آنهائى است که در استکهلم و هلند به سفارت عوضى ها حمله کردند. آخر او عوضى را عوضى ميبيند٬ يعنى شغلش ايجاب ميکند که اينطورى ببيند. حالا اسناد و راويان داستان استکهلم ميگويند که همکاران سيد در داخل سفارت٬ در تقابل با زنان و مردانى که سياسى عليه حکومت شعار ميدادند٬ دست به آنجايشان ميبردند که داستان تمام رساله ها و توضيح المسائل سيدها از صدر اسلام تا امروز است. آنها استکهلم را با کهريزک عوضى گرفته بودند. عده اى انقلابى هم رويشان را کم کردند. داخل ريختند و يک فصل کتک بهشان زدند. آنهائى که سازمانده آن اجتماع هزار نفره در بيايان استکلهم مقابل سفارت جمهورى اسلامى بودند٬ البته افرادى را که همکار سيد و سفارتش اند و خود را "با جماعت بر زده بودند" ميشناختند. فقط تعدادى عوضى واقعى نميتوانند درک کنند که درجه هوش و توانائى اين انقلابى ها چه اندازه است و تا کجاى کار را ميدانند.
در هلند هم ده نفر ايرانى و غير ايرانى وارد سفارت جمهورى اسلامى شدند. اگر استکهلمى ها با پرچم سرخ و هويت سياسى قديمى حاضر شده بودند٬ هلنديها ندا را محجبه کردند و سعى کردند نشان دهند "اهل خشونت نيستند" و "دمکرات" اند. با اينحال رفتند و اعتراض کردند. گيريم بقول سيد ابراهيم اين افراد اصلا انقلابى نبودند٬ حتى سلطنت طلب يا مجاهد يا سبز لجنى يا هر چى نبودند٬ گيريم حتى انگيزه هاى کاسبکارانه داشتند٬ عمل آنها يک آکسيون بود که هر روز در دنيا مشابه آن ديده ميشود. مگر سيد ابراهيم از کجا نان ميخورد؟ مگر امکانات سيد ابراهيم و پاسدار بازجوهاى سبز از کجا تامين ميشود؟ آخر رو هم حدى دارد. سيد ابراهيم اگر جوش آورده به اين دليل است که چرا در کشور محل اقامت او با راديو و جماعتى که هر روز به "عوضى" ها – تفسير آن به عهده خودش - تريبون ميدهد٬ عده اى رفتند از اين "غلط" ها کردند؟ نگران است نانش آجر شود.
سيد ميخواهد اثبات کند که انقلابيون و مخالفين سياسى جمهورى اسلامى تاريخا "عوضى" اند. بويژه خارج نشين هاى آنها "عوضى" ترند. تاريخا از اين نظر که اجداد اين انقلابيون امروز "عاقل" شدند و دست قدرت را ماچ کردند. ميگويد دوره انقلابيگرى تمام شده و دوره دريوزگى است. ته حرف اين تيپ انگل اجتماعى اينست که مثل ما بى پرنسيپ و عوضى باشيد. به شما ميگويد عوضى تا عوضى بودن خودش را پنهان کند. مشکل اينست که اين سيد و کسانى که با موج سياست را ميفهمند و با موج هويت سياسى عوض ميکنند و با موج نان ميخورند٬ خود را محور دنيا ميدانند. فلان هنرمند اپورتونيست سياست و اصولش تابعى از بازار و مشتريانش است. فلان سياسى بچه پولدار که روز خودش بخاطر موج دست چپى شد٬ در دوره فروريختن ديوارها و موج جديد دست راستى ميشود. يعنى از بدلى به بدلى تر تبديل ميشود. اما امثال سيد لمپن نبوى که "متخصص" تشخيص تاريخ و اصالت و عدم اصالت شدند٬ شخصيتهاى سوپر قلابى را "اصلى" مينامند و کسانى را که به آرمانهايشان وفادارند "عوضى" مى نامند. واقعا دنياى عوضى اى است! تنها در اين دنياى عوضى است که عنترها ميتوانند رداى قهرمانان را تن کنند. در مملکتى که شکنجه گر و قاتل رهبر سياسى ميشود٬ بايد سر به سنگ کوبيد.
آرى٬ دنيا زيادى عوضى شده است. يارو خودش در هلند نشسته و به بقيه ميگويد انقلابيون فقط در داخل ايران ميتوانند انقلابى باشند. ميگويد اگر راست ميگى برو در مقابل کهريزک انقلابى باش و نه در مقابل پليس "مودب" سوئد و هلند. (چقدر هم مودب هستند. فيلمهاى ٣ ساعت جنگ و گريز و باتون خورى و دست و پا شکستن را در استکهلم در دفاع از عوضى ها ببينيد تا ادب را بفهميد. شليک به جوانى در تظاهرات ضد سرمايه دارى بجاى خود) سيد! شرافت براى شماها کيميا شده است. آنوقت ها که مهمل باف رفيقت در زندان همراه لاجوردى انقلابيون را ميکشت٬ آنروزها که حاج محسن رضائى رئيس سپاه با ضربه پليسى به کمونيستها از "رفع خطر از بيخ گوش انقلاب" حرف ميزد٬ آنروزها که جلائى پور و خلخالى بعدا اصلاح طلب در کردستان اعدامهاى صحرائى راه انداخته بودند٬ و هنوز حکومت شما مثل سگ ميترسيد و ميلرزيد٬ کهريزک شيک بود. ما بدتر از کهريزک ديده ايم مردک.
حالا زبان درآورده ايد٬ با قتل عام خرتان از پل گذشت٬ پشت تان به ارتجاع بين المللى است٬ هزار نوع دسته و گروه تروريستى و جاسوسى داريد٬ بايد هم عر و تيز کنيد. ولى سيد٬ ما شماها را ميشناسيم. کافى است يک ذره٬ فقط يک ذره منافع تان بخطر بيافتد٬ دسته جمعى - با معذرت از خواننده - به گه خوردن مى افتيد. شما اپورتونيست ها ميتوانيد يک شبه انقلابى شويد٬ يک شبه سکولار شويد٬ يک شبه تاريخ عوضى براى خودتان درست کنيد٬ يک شبه دنيا را ١٨٠ درجه متفاوت تحليل کنيد و با همين وقاحت از بقيه طلبکار باشيد. تند نرو سيد٬ اوضاع خراب است. چشم باز کنى ميبينى از بيضه اسلام چيزى باقى نمانده است. تند نرو٬ تندروى فلسفه دکان دارانى مثل تو نيست. کمى "تساهل" داشته باش٬ تحمل کن عده اى به حکومتى که تجاوز قرآنى و سيدى نشان افتخارش است٬ درشتى کنند. تند نرو سيد!
ميگوئى انقلابيون عليه موسوى و خاتمى اند اما چيزى عليه خامنه اى و احمدى نژاد نميگويند. وقيحانه دروغ ميگوئى. انقلابى ها اگر انقلابى باشند کل اين حکومت را نميخواهند. اگر خامنه اى اينطرفها پيدايش بشود روزش را سياه ميکنند. مشکل تو و امثال تو اينست که چوب دو سر طلا هستيد. از گنجى و مخملباف و سروش تا بقيه و آن "عوضى" ها مثل نگهدار و امثالهم که طرف مصاحبه تو هستند٬ و آنهائى که مهماندار لودگى تو اند٬ پرونده تان تاريک است. اينها "ضعيف" نيستند٬ پرروهائى هستند که مثل تو از دنيا طلب کارند. طرف قاتل است٬ بازجو بوده٬ چه بسا تجاوز هم کرده٬ جاسوس سرويسهاى امنيتى خارجى بوده٬ زندگى عده زيادى را به خاک سياه نشانده٬ و امروز حتى حاضر نيست که در مقابل قربانيانش بگويد اشتباه کردم و معذرت ميخوام. و تو٬ با پرروئى پامنبرى اين جماعت شدى و به قربانى ميگوئى ضعيف کش! تو خودت ميدانى دروغ ميگوئى. تو خودت آگاهى که حقايق را قلب ميکنى. تو را چه به بحث در مورد انقلابى ها و روش کارشان. تو را چه به اين غلط ها. سيد! نان ات را بخور٬ نانى که خونين و پر از چرک و کثافت است. عوضى نان ات را بخور.

11 آوريل 2010

dimanche, avril 11, 2010

عوضی ها!

همایون فرزاد: "در یک کلام، عوضی های مورد نظر ما، کسانی هستند که زمانی طنز نویس و «فرهنگ پرور» بوده اند و حالا اشتباها جو گیر شده اند، احساس رهبری سیاسی یک ملت و یک جنبش بزرگ به آن ها دست داده است. "//

مقایسه قرقیزستان و ما

علیرضا رضایی مقایسه ای جالب بین خروش جاری مردم ایران و براندازی سریع در قرقیزستان انجام داده است:

زندگی صادق هدایت به روایت تصویر

زندگی صادق هدایت به روایت عکس و فیلم (بخش اول و بخش دوم)

ما هم مردمانیم...

ما هم مردمانیم...، نامه ای از فرزاد کمانگر معلم کرد محکوم به اعدام


مجموعه ای از عکس های صادق هدایت

مجموعه ای از عکس های صادق هدایت

Libellés :


samedi, avril 10, 2010

نقاشی های صادق هدایت

نقاشی های صادق هدایت

Libellés :


رقص لری

دوستان در تعطیلات نوروزی کلیپ رقص لری خواسته بودند. این ها را ببینید: رقص دوپای لرستان/ رقص سنگین سماع لرستان (این خیلی آموزشی است)/این هم یک رقص گروهی دیگر در استان لرستان!
توجه داشته باشید که تا حالا یک زن در میان اینها نبوده است. در این جشن تولد، همه مرداند یعنی حتی بچه ها هم پسر اند، خوب که نگاه کنید زنان به عنوان تماشاچی هم در گوشه و کنار نیستند. لابد توی آشپزخانه دارند چلو را آبکش می کنند! اما از شوخی که بگذریم دلیل دارد و دلیلش ریشه در فرهنگ این مردم دارد.
اولاً: لرها مثل شمالی ها نیستند که راحت جلوی دوربین برقصند، رقص خدیجه خانم از اهالی تالش را با چراغی روشن بر سر ببینید. رقصیدن زن در برابر دوربین و یا عکس گرفتن از او، در لرستان گناه و ننگی بزرگ (یک بی ناموسی بزرگ) به شمار می رود. در نتیجه نمی شود از رقص زنان به راحتی فیلم گرفت و روی اینترنت و یا در معرض دید عموم گذاشت. خون به پا می شود. ثانیاً: در لرستان، وضعیت عشایر متفاوت است. عشایر، زن و مرد با هم می رقصند و یا در کنار هم؛ و کلاً در لرستان زنان روستایی در دهات، به نسبت زنان شهرنشین آزادی بیشتری دارند.
لرها خود را اهل جنگ و نبرد می دانند و هی "جنگ لرو" و هی "دایه دایه وقت جنگه" و اگر هم ترانه ای برای دختر لرستانی خوانده شود در وصف خانه داری و زحمت کشی و صبوری دختر لرستونی" است. رقص زنان لرستان: رقص لری بختیاری/ رقص لری کهگیلویه/ رقص لری محلی گچساران/ اگر کلیپ های بهتری دارید لطفاً بفرستید.
***
دوستان کرد و لر خواهش می کنم به زبان فارسی برایم پیام بفرستید چون کردی و لری نمی دانم فقط می توانم اشعار بابا طاهر را بخوانم ولی با نهایت شرمندگی زبان لری و کردی بلد نیستم. فقط چند کلمه...
غریبی بس مرا دلگیر دارد/ فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار/ که غربت خاک دامنگیر دارد

jeudi, avril 08, 2010

وقتی "داش آکل" لات می شود

به مناسبت پنجاه و نهمین سالگرد خودکشی صادق هدایت در پاریس/**
پیش از این در مورد داستان "داش آکل" نوشته بودم. مسعود کیمیایی بر اساس این داستان و یا به قول خودش با اقتباس از این داستان صادق هدایت فیلمی به همین نام در سال 1350 ساخته است. خانم پرتو نوری علا در مورد" نقش زن در فیلمهای مسعود کیمیایی 1346-1361" به نقش منفعل بودن "زن" در فیلم های مسعود کیمیایی پرداخته است و من هیچ قصد ندارم حرفهای ایشان را کپی یا تکرار کنم بلکه غرضم اینست که بگویم نگاه مسعود کیمیایی به انسان (چه زن و چه مرد) بسیار لمپنی و ارتجاعی است، حالا خواه نظرش به مرجان باشد و یا خواه برداشتش از داستان و شخصیت داش آکل اثر صادق هدایت. نگاه لمپنی و لاتی مسعود کیمیایی به همه چیز و به هر مسئله ای یکسان است. او همچنان که خشم قیصر نسبت به بیعدالتی و تجاوز و دفاع از حیثیت و شرف خود و خانواده اش را تبدیل به چاقوکشی لاتها برای حفظ ناموس کرده بود از داش آکل هم لاتی ساخت که شب عروسی مرجان مست می کند و رقاصه ای را در روسپیخانه (محله مردستان؟) عروس می کند!
کیمیایی بعدها همین نگاه لمپنی و مخرب را در فیلم "گوزنها" به اوج خواهد رساند. چریکی به فرد معتاد و لاتی پناهنده می شود و مبارزه چریکی و مشی مسلحانه که برخی از مبارزان به عنوان "تنها ره رهایی" برگزیده بودند با وقایع روسپیخانه و معتادان و حاشیه نشینان جامعه مخلوط می شود تا مبارزه برای حفظ شرف و حیثیت و در نهایت، تلاش رادیکال برای زندگی بهتر، در منجلاب فساد جامعه غلطانده شود و هر چه بیشتر به گند کشیده شود.
احساس من پس از بازبینی فیلمهای پیش از انقلاب مسعود کیمیایی این است که سینمای کیمیایی در دوران شاه را معادل تولیدات سینمایی محسن مخملباف در دوران پس از انقلاب می دانم. در واقع لمپنیسم در ایران یک روزه به وجود نیامد، بلکه با پشتوانه و تبلیغ و حمایت از کیمیایی ها و توسط اشاعه آثارشان شکل گرفت و توسعه یافت. این فیلمسازان مردمی و حمایت شده از طرف دولت وقت، هر دو، به شدت بیسوادند و هر دو به شدت سیاسی می شوند و هر دو به شدت مورد تشویق قرار می گیرند و هر دو جایزه باران می شوند.
با نگاهی به کارنامه کیمیایی می بینیم که جایزه بهترین فیلم به معنای مطلق به فیلم "داش آکل" داده شده است و تبلیغات تلویزیون دولتی را هم برای همین فیلم در آن دوران به یاد می آوریم و بی آنکه وارد بحث تبلیغات فیلم بشویم از کنارش می گذریم تا به چند نکته مخرب و ضدبشری فیلم بپردازیم.
داش آکل ساخته مسعود کیمیایی نه تنها توهینی به زن و به عشق بلکه توهینی به بشر است. فرهنگ عیاری داش آکل در فیلم به کلی فراموش می شود و از داش آکل لاتی ساخته می شود که قلدر قلدران و یا لات لاتهاست. فیلم برای پر فروش شدن فوری دو عنصر سکس و رقص (در روسپیخانه) هم اضافه می شود و به دفعات شهرزاد را می بینیم که برای حال دادن به داش مشدی ها بلند می شود و با دو گل گنده در دو سوی چهره اش، برای شادی دل جمع (جمع یعنی آقایان) قر می دهد.
توجه داشته باشیم که آقای کارگردان چون نقش فیلمساز متعهد را به دمبش بسته اند دارد برای این فیلم از رقص شهرزاد استفاده می کند اگر یک فیلم فارسی ساده بود بی تردید رقص شهناز تهرانی و کمی سکس آبگوشتی را هم می دیدیم. شهرزاد (در فیلم) تب داشته به اصرار لات بی همه چیزی مانند کاکا رستم (در داستان کیمیایی کاکارستم تبدیل به یک بدجنس بی همه چیز می شود) که با قلدری به زن و بچه و همه زور می گوید و فقط یک نامرد قلدر است. شهرزاد می آید و قر می دهد و بعد وقتی داش آکل را می بیند به اصرار از او می خواهد که یک شب را پیش او بماند و خوشحالش کند. (فانتاسم لاتی کارگردان! از یک روسپی - زن) حالا این وقایع کجای داستان "داش آکل" صادق هدایت بوده و به چه دلیل اضافه شده بماند!
قهوه خانه که پاتوق عیاران و کفتربازان شیراز بود و داش آکل با قفس کرک در اول داستان به آنجا وارد می شد در فیلم کیمیایی به مجلس بزن و بکوب و میگساری با روسپیان و رقاصه ها در محله مردستان تبدیل شده است.
وظیفه زن (رقاصه) خوشحال کردن مرد است و داش آکل هم فقط یک مرد است دیگر! در روسپیخانه ی ذهن کیمیایی همه چیز عوض می شود،"داش آکل" عشق به مرجان و تعهدات و محرمیت و جوانمردی و عیاری و اخلاق را فراموش می کند.در واقع این فیلمساز است که لزومی نمی بیند از اخلاق و عشق و جوانمردی و عیاری حرفی بزند و در روسپیخانه ذهن خویش با آهنگ "دختر شیرازی " و قر کمر خوش است و خود را هنرمند می پندارد.

در روسپییخانه ذهن کیمیایی، اصلاً "عشق" معنا و جایی ندارد، تفکر لاتی چنان بر همه فیلم "داش آکل" سایه انداخته است که انگار همه اش بحران دفع اسپرم است، (البته توجه داشته باشیم که حتی لاتها هم ممکن است عاشق شوند، چون لاتها هم قلب دارند و فقط آلت تناسلی متحرک نیستند. آسید مرتضا (بهروز وثوقی) را در فیلم "طوقی" اثر علی حاتمی را به یاد بیاوریم) مسعود کیمیایی آنقدر کوته فکر است که گمان برده است داش آکل، مرد عیار و پهلوان سخاوتمندی که امین مردم شیراز بود و جانش با دیدن چشمان دخترکی چهارده ساله (چشم آینه روح است و ربطی به آلت تناسلی ندارد) لرزیده، حالا با دفع اسپرم و همخوابگی با رقاصه سخاوتمند (به زبان لاتی"حال بده)"، یا در واقع با خود ارضایی در تن یک روسپی، درد عشق خود را علاج خواهد کرد.
مسعود کیمیایی در فیلم "داش آکل"، با به زیر خود کشیدن زنی، همه شرف عشق را پایمال می کند و به گند می کشد. از سوی دیگر، عدم شناخت او از عشق و زن، با به تصویر کشیدن فانتزی های ذهن مردانه، از زبان زن روسپی بیان می شود: "دلم می خواد یه شب پیشم بمونی" کدام زن یا مردی است که بخواهد با لاشه ای که قلبش برای دیگری می تپد همخوابه شود؟ این تفکر لمپنی پایین تنه ای، آیا از "داش آکل" هدایت برخاسته است یا از منجلاب ذهنی مسعود کیمیایی؟ نکته جالب اینست که مسعود کیمیایی برای گرفتن ژشت روشنفکری سراغ اثر نویسنده ای رفته که از "دردهای روح" حرف می زند و از رجاله هایی که فقط به فکر خوردن و "جماع" هستند و فکر علاج دردهای روح و شناختن سایه خود و روح خود نیستند شاکی است. آیا دردهای روح هدایت در محله مردستان علاج می شد؟
در فیلم "داش آکل" کیمیایی، مردبودن به معنای قلدر بودن. در نتیجه "شرف" و "جوانمردی" و "اخلاق" محکوم است و لاتی و نامردی و زورگویی فراوان! فرهنگ لات نامرد بر داستان سوار می شود؛ کاکا رستم از ابتدای فیلم به زن و بچه زور می گوید و قلدری می کند و در پایان هم در یک نبرد به داش آکل از پشت خنجر (قمه) می زند. حتی خود "داش آکل" نیز از این فرهنگ لمپنی و چرت در امان نیست چرا که "داش آکل" پهلوان لوطی با معرفت هم در آخر "کاکا رستم" را با دست خفه می کند و مبارزه عیاران، تبدیل به جنگ قاتلان و جانیان بالفطره می شود. در فیلم کاکا مسعود، داش آکل "دردهای روح و تنهایی و انزوای خود" را به روسپیخانه می برد تا با آهنگ "دختر شیرازی ابروت چنده؟ لبات چنده؟ . گرچه نرخش گرونه اما من مشتری همشیگی ام" به فراموشخانه ذهن روسپی ساز و روسپی پرور کارگردان بسپارد.
رجزخوانی پهلوانان تبدیل به تحقیر مستمر زنان می شود؛ عباراتی مانند:"سرخاب به روت بمالی" ،"لچک سرت کنی" ،"بزک کنی" یا "بری و روبنده بزنی" یا "چادر سرت کنی"مثل نقل و نبات بین عیاران شیراز رد و بدل می شود و با هر واژه ای "زن بودن" ننگ و خفتی بی بخشش قلمداد می شود. در پایان فیلم؛ فرهنگ نامردی (به جای فرهنگ عیاری) تا حدی پیش می رود که کاکارستم می خواهد سبیل های داش آکل (علامت مردانگی!) را بچیند.
در فیلم "داش آکل" اثر مسعود کیمیایی، محفل عیاران و عشق بازان (پرنده بازان) به مجمع عمومی لاتهای شیراز تبدیل شده است و "عشق" همان درد نگاییدن است و درمانش لای لنگ رقاصه های سخاوتمند بی شخصیت که تن خود را واگذار می کنند تا مرد عشق هرگز نداشته اش را فراموش کند و کارگردان از پیکر زنان لاشه ای برای تخیله اسپرم بسازد! فیلم "داش آکل" ساخته مسعود کیمیایی روایت رجاله های بیشعور و لات های بدون روح و بدون سایه از داستان صادق هدایت است.

مسعود کیمیایی سواد اندکی دارد و از فرهنگ ایرانی بی خبر است و در مورد جمع آوری فرهنگ شفاهی هم هیچ تلاشی نمی کند. دانش او به همان چرت و پرتهایی که بر اثر تجربه در میان لمپن ها و چاقوکش های جنوب تهران آموخته است محدود می شود. در انتهای داستان و فیلم، یش از دوئل نهایی بین کاکارستم و داش آکل، بدون دلیل صحنه ای از یک تعزیه لوس (تعزیه در شب عروسی مرجان!) می بینیم و بی سوادی و لوس بازی نمایش فرهنگ سنتی به اینجا ختم نمی شود چون کارگردان - نویسنده در این اقتباس خود از اثر صادق هدایت، از بین آن همه شعرای شیرین سخن شیراز دو بار می رود سراغ ترانه روسپیان و تن فروشی دختر شیرازی! از آهنگهای های عیاران و پهلوانان و شیرازی هیچ خبری نیست جز "داش داش، داشم من! تو چمنا آبپاشم من!" پیوند زناشویی و عروسی و ازدواج با جماع یا "گاییدن معشوقه" به اشتباه گرفته می شود و "داش آکل" سخاوتمندانه به رقاصه می گوید "بذار امشب تو عروس بشی" و هیچ خواری برای "زن" بیشتر از آن نیست که ما مرجان را با تنبان و شلیته در حجله بببینیم و بدانیم با مردی بی چهره همبستر خواهد شد و او نیز هم زمان با روسپی بزرگوار تن خود را برای دفع اسپرم و تسکین "داش آکل" به او (داماد بی چهره) تقدیم خواهد کرد. زن در "داش آکل" فقط ابزار است، ابزاری برای راحتی و آسایش و لذت بردن، و ابزاری برای فیلمساز و فروش گیشه!
هر چه فیلم جلوتر می رود بیش از پیش، فرهنگ ایرانی و داستان صادق هدایت در منجلاب ذهن لمپن مسعود کیمیایی غرق می شود تا بدان حد که در پایان از "داش آکل" قاتلی بسازد که با دستان خود "کاکا رستم" را خفه کرد.
آقای کارگردان این "کاکا رستم" نبود که در میان دستان "داش آکل" خفه شد و جان داد، بلکه داستان زیبا و تفکر برانگیز صادق هدایت بود که در دستان لمپن شما خفه شد. آقای هدایت چه خوب که پنجاه و نه سال پیش خودت را کشتی و نماندی تا ببینی رجاله ها و لمپن ها در کشورت به نام هنرمند چه جولانی می دهند و با داستانهایت چه می کنند!

صادق خان یادت گرامی و روح و سایه ات در آرامش باد!

Libellés : , , , ,


mercredi, avril 07, 2010

ترنر در گراند پاله

حمله به سفارت ایران در لاهه

بعدازظهر روز سه شنبه ششم آوریل، سفارت ایران در لاهه مورد حمله ده تن قرار گرفت. معترضین از نرده های سفارت بالا رفته و وارد فضای جلوی ساختمان شدند و پرچم جمهوری اسلامی را پائین کشیدند.
  • بیانیه گروه حمله کننده به سفارت ایران در پشتیبانی از مبارزات مردم ایران را در اینجا ببینید
جملاتی از بیانیه معترضان:"... ما این زمین را اشغال کرده ایم و ما و دیگران بازآن را تکرار خواهیم کرد و نه تنها پشت در سفارتخانه های ایران بلکه داخل کشور نیز، تا آن روزی که سقوط دیکتاتوری را جشن بگیریم"
و فیلم کوتاهی از این اکسیون را در اینجا:
ورود معترضان به محوطه سفارت ايران در هلند

This page is powered by Blogger. Isn't yours?