چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: août 2011

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

vendredi, août 26, 2011

The Hours* film*

«ساعات» فیلمی برگرفته از شخصیت و زندگی ویرجینیا وولف و با شرکت پرسوناژ داستانی او، مادام دالووی است، «ساعات» نامی برگرفته از اثر ویرجینیا وولف (ویرجینیا در ابتدا می خواست اسم رمانش را «ساعات» بگذارد اما در نهایت نام رمانش شد «مادام دالووی»، او بعدها رمان «سالها» 1931 را نوشت)، «ساعات» مضمون رمانی می شود از مایکل کونینهام و این فیلم بر اساس داستان رمان مایکل کونینهام نویسنده رمان های پرفروش و پر خواننده آمریکایی تنظیم و ساخته شده است
***
داستان فیلم «ساعات» 2003، به یک روز از زندگی سه زن متفاوت در سه زمان و سه مکان متفاوت می پردازد:
  • ویرجینیا دارد داستان خانم دالووی را می نویسد و در پایان با گذاشتن پیام کوتاهی برای شوهرش و تشکر از او، به رودخانه می رود و خود را غرق می کند، این بخش روایت ویرجینیا وولف نویسنده پایان نخستین جنگ جهانی در قرن بیستم با جنون و میل به خودکشی اش در حومه ریچموند (با بازی نیکل کیدمن، نیکل کیدمن برای بازی اش در این فیلم اسکار بهترین بازیگر زن سال را گرفت) ،
  • کلاریسا (مریل استریپ)، زنی آمریکایی در نیویورک قرن بیست و یکم با دوستش ریچارد که همجنسگراست و مبتلا به بیماری ایدز است دیداری دارد، در پایان ریچارد خود را از پنجره بیرون می اندازد و خودکشی می کند
  • لورا براون، (با بازی جولیان مور) زنی آمریکایی در دهه پنجاه میلادی، زنی خانه دار که از بی مهری و عدم درک دیگران و ملال زندگی رنج می برد، لورا داستان خانم دالووی اثر ویرجینیا وولف را می خواند و میل و قصد خودکشی دارد، پسر کوچکش حس می کند و عکس العمل نشان می دهد، در پایان لورا با روزمرگی و ملال برمی گردد و خودکشی نمی کند، اما آیا این ادامه نوعی خودکشی نیست؟
باید توجه داشت که این رمان برداشتی است از زندگی و پرسوناژ ویرجینیا وولف و نه زندگینامه اش؛ اگرچه نباید پنهان کرد که برداشت سطحی و تک معنایی و بسیار محدود است و از عمق زندگی و اثر او می کاهد؛ نوعی برخورد و درک اولیه از زندگی و اثر یکی از مدرن ترین نویسندگان قرن بیستم که می توانست عمیق تر و چند معنایی باشد، تاکید و تمرکز اغراق آمیز بر روی مسئله همجنسگرایی و میل به خودکشی در زندگی سه زن به داستان و فیلم لطمه زیادی زده است و از ابعاد متحول و متفاوت زندگی هنری و فعالیت های اجتماعی این نویسنده بزرگ که منشا الهام او بوده است کاسته است ولی بازی درخشان بازیگران توانا این فیلم را پذیرفتنی می کند و اشاراتی به مرجع و به داستانهای ویرجینیا وولف کوتاهی مایکل کونینهام را تا حدی در چشمان ما کمرنگ می کند
***

فیلم «ساعات» را به صورت کامل در یازده قسمت بر روی یوتوب ببینید
The hours, 2002, 1/11
http://www.youtube.com/watch?v=ieay8KaRgwY&feature=mfu_in_order&list=UL

Libellés : , , ,


dimanche, août 21, 2011

رمان «خانم دالووی» اثر ویرجینیا وولف ترجمه پرویز داریوش

خانم دالووی
رمان «خانم دالووی» اثر ویرجینیا وولف ترجمه پرویز داریوش
صفحه 223
، پی دی اف
را آنلاین بخوانید
***
«خانم دالووی» روایت زنانه ای از «اولیسس» جیمز جویس است، تاریخ انتشار «اولیسس» اثر جیمز جویس نویسنده ایرلندی، 1922 در پاریس است، «اولیسس» یک روز زندگی کلاریسا دالووی، زنی خانه دار و متاهل، یک روز برای خرید گل و مقدمات مهمانی شب در لندن پس از اولین جنگ جهانی به راه می افتد
ویژگی ویرجینیا وولف در شرح جزییات کشنده زندگی روزمره است، روزمرگی زندگی همان چیزی است که زنان خانه دار را می کشد و به خودکشی می رساند، صدای ضربان زمان، صدای ساعت بیگ بن، در تمام رمان طنین افکنده است، در این سیاحت روزانه، کلاریسا عبور ملکه را می بیند که مانند اصلی ابدی و بدون تغییر از هستی، نمادی از تاریخ بی تحول برای زنان، از برابرش می گذرد و در عوض
زنان عادی مانند او، تا پایان روز بارها و بارها بی سر و صدا می میرند،
در قرن بیستم «خانم دالووی» هنوز به عنوان مایملکی از شوهرش، همسر آقای دالووی شناخته می شود و زندگی اش، حماسه ای نیست بلکه گذری با تأمل از خیابان روزمرگی وبی حادثه گی است، زندگی ملال آور و بی تحول کلاریسا زن خانه دار،( و نه مردی چون اولیس که به جستجو و کشف جهان می رود) را با حوصله بخوانید و انتظار هیچ ماجرایی را نداشته باشید، زندگی زنان خانه دار بی حادثه و بی ماجراست و پر است از جزییات مرگبار

Libellés : , , ,


dimanche, août 14, 2011

ریچارد سه: دروغگوی مخوف

ریچارد سه یکی از محبوب ترین و مشکل ترین تراژدی های شکسپیر است، تعدد شخصیت ها و ماجراها به حدی است که به سختی می شود فهمید کی به کی است و چی به چی است و این همه را به خاطر سپرد و در ذهن داشت، بنابرین یک سری اطلاعات برای درک داستان و نمایشنامه را بسیار ضروری می دانم
ریچارد سه یکی از چهارگانه (سه پیس درباره هانری ششم و چهارمین درباره ریچارد سوم) است، این چهارگانه از نمایشنامه های اولیه شکسپیر و بر اساس ماجراهای تاریخی شکل گرفته است، سه گانه بعدی او از ریچارد دو و هانری چهارم در دو بخش و هانری پنجم تشکیل شده است، تاریخ تدوین نمایشنامه «ریچارد سه» را 1591-1592
دانسته اند
ریچارد سه بر اساس سرگذشت و نقش ریچارد سوم در دوران پادشاهی انتهای قرون وسطا و بر اساس جنگ طوایف بر سر تاج فرمانروایی انگلستان شکل گرفته است، وقایع پیش از شروع نمایش از اهمیتی فوق العاده برخوردارند که اگر آز چگونگی آنها بی اطلاع باشیم به نقش افراد و وقایع پی نخواهیم برد بنابرین آنچه پیش از نمایش اتفاق افتاده را به صورت خلاصه سریع بازگو می کنم
مقدمه: در قرون وسطا، انگلستان به تناوب به دست خاندان های سلطنتی یا طوایف خویشاوند ولی همیشه در جنگ و نزاع اداره می شده است، لانکسترها در طول قرون سیزده تا پانزده بر انگلستان پادشاهی کرده اند، گرچه تا پیش از دوران ادوارد چهارم قدرت و تاج سلطنت به دست لانکسترها بوده است؛ اما
خاندان لانکستر و یورک در عین نزدیکی و خویشاوندی، سالها بر سر قدرت و تاج پادشاهی انگلستان با هم جنگیده اند و جنگ «دو رز»، رز سفید سمبل خاندان یورک و رز قرمز سمبل خاندان لانکاستر بوده است که سالها با هم در جنگ بودند، این جنگ طوایف بر سر قدرت، با خلع ملکه مارگارت (لانکستر) از سلطنت برای مدتی متوقف می شود
نمایش وقتی آغاز می شود ادوارد چهارم از یورک به تخت نشسته و پادشاه همه انگلستان محسوب می شود و ملکه اش هم الیزابت است، با پسرانی که احتمالاً روزی وارث پدر خواهند بود و از اینجاست که سلطنت یورک ها بر انگلستان آغاز می شود، برادران دیگر ادوارد چهارم، کلارنس (جورج) و ریچارد گلاوستر سوم هستند؛ نمایش از لحاظ تاریخی، به دوران پادشاهی یورک ها بر انگلستان از 1461 تا افول آن در نبرد نهایی بسورث در 22 اوت 1485 می پردازد، یعنی طلوع و غروب خورشید یورک به مدت بیست و چهار سال! از یاد نبریم که ریچارد سه از لحاظ تاریخی عمرش در سی و سه سالگی در نبرد بسورث به سر رسید
***
خلاصه کوتاه نمایشنامه:
نمایش را می شود به سه بخش تقسیم کرد،
  • بخش اول دسیسه ها و فتنه های ریچارد برای حذف وارثان پادشاهی و رسیدن به تاج سلطنت است؛ در ابتدای نمایش ریچارد برای برادر خود کلارنس (کلارنس سه سال از ریچارد بزرگتر است)، پیش برادر بزرگترش (ادوارد ده سال از ریچارد بزرگتر است) ادوارد چهارم که پادشاه است پاپوش می دوزد و حکم زندانی شدن و قتل کلارنس را از پادشاه که در بستر بیماری است می گیرد، ریچارد لیدی آن را می فریبد و با او که بیوه لانکسترهاست زدواج می کند، ریچارد از طریق ازدواج با لیدی آن، میراث خوار لانکسترها می شود؛ دروغ ها و تهمت ها و دو به هم زنی های مرگبار ریچارد تمامی ندارد، برای جو سازی، او حتا به برادر مرده اش تهمت حرامزاده بودن می زند که در نتیجه پسران او نیز حرامزاده اند یعنی نمی توانند وارث به حق تاج و تخت باشند، ریچارد به حذف فیزیکی رقبا اکتفا نمی کند بلکه با جو سازی و چواندازی به تخریب شخصیت افراد می پردازد، حال آن فرد زنده باشد یا مرده و یا برادر خودش فرقی نمی کند و نزدیکان بیشترین لطمه را از دسیسه های ریچارد می بینند، سرانجام با از بین بردن پرنس جوان (سیزده ساله) که پس از مرگ پدر ئارث تاج سلطنت شده است،(او را در برجی که در آن زندانی بود، می کشند)، همه وارثان مذکر تاج و تخت را (به جز خود) از بین می برد
  • در بخش دوم ریچارد که پرنس جوان را سر به نیست کرده است و اکنون یگانه وارث پادشاهی است با بین بردن لردها و اشراف و مقامات پر قدرتی که ممکن است روزی بر علیه او شورش کنند و جانشین اش شوند (از جمله لرد هستینگز، که ریچارد به او تهمت جادوگری می زند) و با یاری و همراهی لرد بوکینگهام مدام جوسازی می کند و تهمت می زند و مردم فریبی می کند تا به پادشاهی برسد و تاجگذاری کند؛ در این میان پیش از تاجگذاری، لرد استانلی (دوست نزدیک لرد هستیگنز) به خارج از کشور فرار می کند
  • بخش سوم: ریچارد که از ابتدا، با برادرکشی آغاز کرده است و بیشتر نزدیکان خود را سربه نیست کرده است، او که در کنار برادرکشی هایش با دروغ و مردم فریبی مدام خود از نردبان قدرت بالا کشیده است، به بوکینگهام که یاورش شده بود نیز خیانت می کند و زیر قولش می زند، او تقریباً هیچکس را برای خود نگه نمی دارد، از سوی دیگر ریچموند که از بازماندگان لانکسترهاست نیز در فرانسه در تبعید به سر می برد و به تجدید قوا مشغول است، لرد استانلی به او ملحق می شود، آنها به انگلستان حمله می کنند، ریچارد در شب آخر، ریچارد کابوس می بیند، در آن خواب آخر، روح همه قربانیان به خوابش می آید و او را متهم می کند؛ همگی برای ریچموند آرزوی موفقیت دارند، فردا صبح در نبرد بسورث، در حین جنگیدن، ریچارد از اسبش به زمین می افتد و دیگر او را از مهلکه نجاتی نیست، ریچارد در این لحظه حاضر است تمام سلطنت خود را با یک اسب مبادله کند؛ او سرانجام توسط ریچموند از پا در می آید و لرد استانلی تاج پادشاهی را بر سر ریچموند (هانری هفتم - لانکستر) می نهد، ریچموند هانری هفتم بعدها با الیزابت دختر ادوارد چهارم (برادرزاده ریچارد سوم و تنها وارث خانواده پادشاهی یورک) ازدواج می کند و به جنگ اقوام با پیوندی نوین پایان داده می شود؛ دوران رنسانس با فکر آشتی اقوام و طوایف برای ساختن آینده ای بهتر در راه است
***
نمایش با تک گویی ریچارد آغاز می شود «اکنون که زمستان ناخشنودی ما با خورشید یورک به تابستان باشکوهی تبدیل شده است، ابری که بر فراز خانه مان سنگینی می کرد به عمق اقیانوس بلیعده می شود» این «اکنون» اشاره به طلوع پادشاهی سلسله یورک بر فراز انگلستان و به ذلت نشستن سلسله لانکستر است، مردان لانکستر در جوانی در جنگ کشته شده اند و زنانشان اسیر و غنیمت جنگی هستند و در دست قوم یورک اسیرند
ریچارد سوم نمادی از بی اخلاقی بی مرز و پایان دوران سلحشوری و پهلوانی است، در مرام ریچارد سه هیچ چیزی مقدس نیست و همه چیز در راه رسیدن به قدرت است که معنا پیدا می کند، اگر برای رومئو و ژولیت عشق مقدس بود و بوسه زدن بر دست معشوقه مانند بوسه زدن بر دست قدیسان امری مقدس و عرفانی بود، از دید ریچارد فریفتن معشوقه با زبان چرب خویش و به نام عشق ساده ترین راه برای فتح دشمن است؛ (لیدی آن یک لانکستر است و همچنین میراثدار خاندان دشمن) و مگر ریچارد سه اولین مردی است که به جای تجاوز به زنی، با دروغ به فریفتن و برای فتح آن زن اقدام می کند؟
لیدی آن، یکی از دختران قوم لانکستر را در پانزده سالگی شوهرش داده اند و در نوزده سالگی با دوبچه کوچک بیوه شده و اسیر خاندان یورک است، لیدی آن چاره ای جز خودکشی و یا ازدواج با یکی از یورک ها ندارد؛ لیدی آن ترجیح می دهد گول زبان چرب ریچارد سه که دستش چلاق و پایش شل و قوزی است را بخورد و گمان ببرد که ریچارد به نام عشق، شوهر و پدر شوهرش او را کشته است و زیبایی اش قاتل اصلی و عامل اصلی جنگ ها بوده است، مگر قاتلان مردم فریب برای پوشاندن چهره زشت جنایات خود، آن را پوشیده در زرورق انگیزه های عاطفی و قتل خود را به نام عشق توجیه نمی کنند؟ ریچارد نقطه ضعف زنان را به خوبی می شناسد و از این حربه برای تصرف لیدی آن استفاده می کند، او با توجه به زن بودن و مادر بودن و جوان و بی تجربه بودن لیدی آن، با دادن شمشیری به دست او، او را در برابر دو راهی قرار می دهد (یا مرا بکش ویا بیا و زنم بشو!)، ماجرا وقیح تر و فجیع تر از آن است که بشود تصورش را کرد؛ زنی بالای جنازه شوهرش، حلقه نامزدی قاتل همسر و خانواده اش را به انگشت کند و عشق او را بپذیرد تا او را به بستر خود بپذیرد! لیدی آن گرچه بعدها ملکه انگلیس خواهد شد اما
تفی که لیدی آن در ابتدای نمایش نثار ریچارد کرده بود در خلال نمایش بارها و بارها به صورت خودش پرتاب خواهد شد و او را از این وصلت ننگین با قاتل همسر خویش لعن خواهد کرد
در تراژدی «ریچارد سه»، ریچارد ابتدا از حذف وارثان تاج و تخت یعنی برادران و برادرزادگان خود آغاز می کند؛ او آن قدر به این کشتار درون خاندان خود ادامه می دهد که با مرگش سلسله یورک منقرض خواهد شد
در مرحله دوم، ریچارد به هر کسی که با او همراه نباشد و به هر کسی که به او ظن ببرد را از سر راه برخواهد داشت تا هر چه زودتر به تاج پادشاهی انگلسنان برسد؛ ریچارد در کنار حذف و کشتار برادر و بچه و هر کسی که به او ظن ببرد، با کسانی چون بوکینگهام (مانند یک وزیر مدبر دربار) تبانی خواهد کرد و تا زمانی که بتواند از آنها برای پیشبرد اهداف خود و به تخت پادشاهی نشستن استفاده کند، از آنان بهره خواهد برد و با وعده های سر خرمن آ«ها را خواهد فریفت، اما مگر آن که به برادر و برادرزاده خود رحم نکرد می تواند با دیگران بهتر از این رفتار کند؟ کم از جانب دولتمردان دروغ و وعده سر خرمن شنیده اید؟ کم سیاستمداران شما را با زبان چرب و دروغین خود فریفته اند؟
ریچارد آنقدر غرق خود رنی و حذف وارثان سلطنت است که یادش می رود که نیروی دشمن در این مدت تجدید قوا کرده و او را شکست خواهد داد و تمام تاج و تخت سلطنت را با یک اسب معامله نخواهد کرد، ریچارد آنقدر غرق فتنه و خیانت و دسیسه است که فراموش می کند که دیگران هم، مانند استانلی و ریچموند می توانند با هم متحد شوند وبر او پیشی بگیرند
ریچارد سه متعلق به مکتب ماکیاولی است و حکومت مخوفش بر اساس خیانت و دسیسه و حذف رقیبان به هر طریقی است، در مرام او اخلاقیات بی معناست او برای برکنار کردن لرد هستینگز به او تهمت جادوگری می زند و ادعا می کند که علت چلاق بودن دستش و شل بودن پایش و قوز پشتش جادوی هستینگز و دوستانش است و او را به کام مرگ می فرستد، اما برادرش ادوارد نیز به پیشگویی اعتقاد داشت و از ماوراء طبیعه برای پیش بینی آینده کشور بهره می جست و از این رو کلارنس را در برج لندن زندانی کرده بود چرا که گمان می برد کلارنس (جورج) ممکن است جانشینش شود، در طول نمایش ملکه مارگارت و ملکه الیزابت نیز پیش بینی هایی را تکرار می کنند، ارتباط حکومت با نیروهای اهریمنی برای اداره کشور در کنار همراهی با قدرت کلیسا از شیوه های فرمانروایان قرون وسطا بوده است؛ بعدها به شکل آشکارتری نزدیکی نیروهای اهریمنی و نقش جادو را در اداره حکومت، در تراژدی مکبث خواهیم دید، بنابر پیشگویی ساحره ها، مکبث به برنامه ریزی برای حذف رقبا و یا وارثان احتمالی تاج و تخت و به پادشاهی رسیدن می پردازد
دوران پادشاهی ریچارد سوم به دو سال کامل هم نمی رسد، در کنار استفاده از نیروهای ماوراءطبیعه، پادشاه بیرحم و مخوفی چون ریچارد، در آخرین شب پیش از نبرد، روح همه قربانیان را به خواب می بیند که از او دادخواهی می کنند و او را مسبب مرگ نا به حق خویش می دانند، شکسپیر از همان ابتدای نمایشنامه نویسی خود و در عین نوشتن نمایشنامه ای تاریخی، به روح قربانیان جسمیت می بخشد و همچون روح پدر هملت، آن قربانیان را در در وجدان آشفته قاتل نمودار می کند، چرا که هنر تئاتر یعنی نمایش بیعدالتی ها و مطالبه عدالت برای خون های به ناحق ریخته شده و دادخواهی در برابر بیداد است؛ شکسپیر، نویسنده دوران روشنگری است، او با نوشتن تاریخ سیاه گذشته گذشته و به روی صحنه در آوردن آن، نمایشنامه های بسیاری درباره پادشان نوشته است، او بدون آن که به تمجید پادشاهان بپردازد(در کشوری که پادشاهی در آن تا به امروز سنت بوده است)، تاریخ روزگاران مخوف قرون وسطا را برای بشریت تصویر می کند
در دنیای تئاتر شکسپیر، شخصیت ها افکار و اهداف و نقشه های خود را با صدای بلند بیان می کنند، آنها نظر خود را در مورد دیگران نیز از تماشاگران پنهان نمی کنند و به همین دلیل از طریق نمایش می توانیم به پنهانی ترین لایه های ذهن شخصیت ها و درونیات او پی ببریم و اگر جادویی وجود داشته باشد، با جادوی کلمات موزون ویلیام شکسپیر به تاریخ پر از بیداد ملتی دست پیدا می کنیم

***





  • متن کامل نمایشنامه ریچارد سه آنلاین
http://www.shakespeare-literature.com/Richard_III/index.हटमल

  • زندگی پادشاه ریچارد سوم از لحاظ تاریخی
King Richard III (1452-1485) 1/3


  • شکسپپر به زبان ساده: ریچارد سه در چهار قسمت، انیمشن
Richard, III, animation 4 parts

http://www.youtube.com/watch?v=hJXTreobkfc
  • ریچارد سه به کارگردانی و بازی سر لارنس اولیویه، 1955
Laurence Olivier, 1955, 1/16
http://www.youtube.com/watch?v=9y5J4zZeVFw
  • فیلم «ریچارد سه»، فیلمی دیدنی بر اساس ریچارد سه، در قرن بیستم دوره فاشیسم و کانگسترها و حکومت مافیایی مدرن، همه فیلم را بر روی یوتوب می توانید ببینید
  • آل پاچینو به عنوان یک بازیگر آمریکایی در جستجوی درک و تحلیل نمایشنامه فیلم ارزشمندی تهیه کرده است که این پژوهش برای درک نمایشنامه مشکل ریچارد سه بسیار مفید است
Al Pachino, looking for Richard III, 1996, 1/7
http://www.youtube.com/watch?v=4dywuhEwzjo&feature=mfu_in_order&list=UL
  • قطعه ای از ریچارد سه با اجرای کنت براناو

keneth beranagh
http://www.youtube.com/watch?v=7dVPwWc5z4Y&NR=1

  • پیتر سلرز با طنز غریب خود، بازی لارنس اولیویه را در نقش ریچارد سه تقلید و نقد می کند
Peter Sellers
http://www.youtube.com/watch?v=xLongUBPm5Y
  • ریچارد دریفوس در فیلم »گودبای گرل" نقش ریچارد سه را به صورت یک دیکتاتور همجنسگرا بازی می کند
http://www.youtube.com/watch?v=A-3IMCprNfc&feature=related

Libellés : , ,


mercredi, août 10, 2011

نمایشگاه استانلی کوبریک

نمایشگاه استانلی کوبریک**
«بهترین راه برای یادگرفتن فیلم سازی، ساختن یک فیلم است» استانلی کوبریک
*

استانلی کوبریک، فیلمساز آمریکایی، بیش از نیم قرن فیلم ساخت و فیلم های او همه زمینه ها را در بر می گیرد: آثار او از فیلم مستند تا حماسی و تاریخی و تخیلی و جنگی و فضایی و ترسناک، مجموعه ای غنی و گوناگون از خلاقیت بی مرز سینمای قرن بیستم را در برگرفته است

همین دلیل از بهار امسال، نمایشگاه غنی و مهمی از آثار کوبربیک به مدت چهار ماه در سینماتک فرانسه جریان داشت که اگر در روزهای آخر از نعمت دیدن این نمایشگاه بزرگ برخوردار نشده اید، می توانید به صورت مجازی از این نمایشگاه دیدن کنید؛ وارد سایت نمایشگاه بشوید و در آن سیاحت کنید و از راه دور، ویدئوها و اسناد و عکس ها و بالاخره نمایشگاه کوبریک را ببینید
نمایشگاه استانلی کوبریک

Libellés :


dimanche, août 07, 2011

مبارزه بدون خشونت رومئو و ژولیت

تراژدی «رومئو و ژولیت» اثر ویلیام شکسپیر، فاجعه صلح جویان و بیگناهان در زمان جنگ های قومی و در برابر قصاص و انتقام جویی است: یک زوج نوجوان عاشق در برابر کینه های دیرینه قومی و قانون قصاص!
دو طایفه ( مونتاگیو/ کاپولت در شهر ورونا در ایتالیا) در دیرباز با هم در جنگ اند و نمی دانیم چرا، اما مگر در مورد دلیل جنگ های سایر اقوام چه می دانیم؟ آیا اصلاً دلیلی برای جنگیدن و خون خواهی وجود دارد؟ رومئو و ژولیت، هر یک فرزندان سران این دو طایفه مدام در حال جنگ هستند، فرزندانی در ابتدای جوانی و با قلب هایی سرشار از مهر!
رومئو ( از خانواده مونتگیو) برای عشقش مرزی نمی شناسد و می گوید هیچ دیواری نمی تواند عشق او را محصور کند چرا که عشق او همه جا هست و حصار نمی شناسد و سوار بر بالهای عشق به همه جا می رود؛ ژولیت ( از خانواده کاپولت) عشق خود را دریایی بی مرز می داند که امواجش هر چه بیشتر ایثار می کنند، بیشتر دریافت می کنند و این امواج خروشان روح نواز و دل انگیز عشق، این رفت و آمد موج های بی کرانه عشق از دو قطب متضاد، سراسر تراژدی «رومئو و ژولیت» را انباشته است و یکی از زیباترین عاشقانه های جهان را به وجود آورده است
ویلیام شکسپیر با فانتزی و نیروی تخیل خود برای مدتی آتش بس می دهد، ابتدا در شب جشن بزرگ کاپولت ها (بالماسکه کاپولت ها در راستای سنت کمدیا دلارته) و دعوت آنها از همه مردم شهر است و در این جشن بزرگ رومئو و ژولیت برای اولین بار (با ماسک و بدون این که از اصل و نسب هم خبر داشته باشند) یکدیگر را می بینند و به هم دل می بازند، عشقی که بدون ماسک و بیرون از فضای جشن محکوم است اما از یاد نمی رود و نمی شود فراموشش کرد چرا که عشق با جان جوانان در هم آمیخته است، رومئو و ژولیت، راهبان و قدیسان مذهب عشق اند،
برای رومئو و ژولیت عشق مقدس است و بوسه زدن بر دست معشوقه مانند بوسه زدن بر دست قدیسان امری مقدس است، برای آنها عشق ورزیدن و بوسیدن مانند عبادت است، لمس معشوق نه تنها حرکتی اهریمنی نبوده بلکه رفتاری درخور موجودات آسمانی است
عشق در برابر نفرت و در جهانی پر از جنگ و خشونت، محکوم به مرگ است؛ مبارزه و میل این دو به صلح جویی و رسیدن به عشق، به مرگ این زوج جوان می انجامد، رومئوی جوان سرشار از عشق و صلح، گاندی وار، دست دوستی و صفا را به سوی تیبالت دراز می کند و تیبالت او را به مسخره می گیرد، جوان شوخ طبع و شادی چون مرکوشیو به دلیل زبان درازی اش به دست تیبالت که تاب طنز و شوخی را ندارد به قتل می رسد و دمی بعد رومئوی جوان از فرط خشم به دفاع از خون بیگناه و جوان مرکوشیو خون جلوی چشمانش را می گیرد و شمشیر می کشد و تیبالت را می کشد و دستش یه خون جوانی دیگر آغشته می شود، از این پس، رومئو دیگر آینده اش از بین رفته و مجبور به تبعید است و تنهایی و دوری از خانواده و عشق!
ویلیام شکسپیر برای دومین بار در شب کشته شدن مرکوشیو و تیبالت، در زفاف رومئو پیش از رفتن به تبعید، آتش بس می دهد و با قدرت تخیل و نیروی قلم خود، زوج عاشق را برای یک شب به وصال همدیگر می رساند، اما دو نوجوان خارج از چهارچوب پیوندهای مخفیانه و خارج از دنیای جشن ها و بالماسکه ها، در دنیایی چنین مرگبار چه آینده ای خواهند داشت؟

ژولیت هنوز چهارده سالش نشده، تازه اولین بوسه را با لبهای بکر و جوانش تجربه کرده است و سرشار از عشق ناشناخته و بی مرز با رومئوی جوان که حاضر است برای عشق او، از نام خود بگذرد و در کنار او بی نام باشد پیوند زناشویی بسته است، و هنوز چند ساعت از این پیوند نگذشته است که ژولیت می شنود که عشقتش، همسرش، شوهرش، تیبالت را که برای او مانند برادری عزیز بود کشته است و این پایان فاجعه نیست، دنیا بی رحم تر از آنست که فکرش را بتوان کرد، در فردای قتل مرکوشیو و تیبالت، در فردای پیوند رومئو و ژولیت، در فردای تبعید رومئو، سوگوار تیبالت و داغدار از عشق به خون کشیده شده، ژولیت را به ازدواج با پرنس مجبور می کنند، اما یک دختر چهارده ساله که جنگجو هم نیست و قصدش را هم نداشته در برابر این همه خشونت و زور چه کاری می تواند بکند؟
دنیا خشن تر و بیرحم تر از آنست که بشود تصورش را کرد، در نتیجه ژولیت دو بار خودش را می کشد: بار اول به توصیه کشیش و برای آگاه کردن خانواده هایی که خون جلوی چشمشان را گرفته است تا آن ها را از مصیبتی که در راه است باخبر کند ولی این فقط یک بار خودکشی بی فایده است و تدبیر نمایشی کشیش با مرگ قلابی ژولیت و هشدار ژولیت اثری ندارد؛ از سوی دیگر رومئو که خبر خودکشی ژولیت را شنیده، بی آن که بداند خودکشی اولیه ژولیت نمایشی است زهر را سر نی کشد چرا که بدون ژولیت برایش زندگی میسر نیست و معنایی ندارد، ژولیت وقتی چشم از خواب مرگ گونه می گشاید او را زهر و خورده کنار خود می بیند
ژولیت بیگناه مانند اوفلیای بیگناه (نه با تبعید و مجازات مانند مردان چون رومئو یا هملت)، ژولیت وقتی رومئو را هم از دست می دهد، برای دومین بار به شیوه ای مردانه؛ چون دیگر زهری باقی نمانده است تا او سر بکشد، در کنار جسد رومئوی جوان، دشنه بر می کشد و آن را در قلب خود فرو می کند
فاجعه عظیم تر از آنست که بشود تحمل کرد، شکسپیر نمایش را غرق در امواج بی کرانه عشق می کند و و امواج بی وقفه را در سراسر نمایش نوسان می دهد، جذر و مد بی وقفه عشق و تحقق یافتن فانتزی رویای کامیابی رومئو و ژولیت (حتا برای یک شب هم شده)، از بار پوچی و تلخای نمایش می کاهد و فاجعه را کمی تحمل پذیر می کند، شکسپیر نمایش را سرشار از عشق و شعر و زیبایی می کند تا بتوانیم از این دنیای نفرت و خون و جنگ و مرگ عبور کنیم و برای ساختن دنیایی بهتر، (جایی که رومئو و ژولیت های جوان بتوانند زندگی کنند و به هم عشق بورزند)، ذهن خود را آماده کنیم
بر اساس داستان رومئو و ژولیت مانند سایر آثار شکسپیر، نمایش ها و فیلم هایی با اجرای مدرن ساخته است که یکی از بهترین آنها، «داستان وست ساید» است که جنگ های قومی مهاجران در قلب آمریکا و محلات مهاجرنشین نیویورک در قرن بیستم را به شیوه ای موزیکال مد نظر قرار داده است
خودکشی دو جوان که سرشار از عشق و شور زندگی بودند و قصاص و نفرت و خون خواهی بی وقفه پیرامونشان، جهان را در ابتدای جوانی به کامشان زهر کرد تا بر روی صحنه و در برابر چشم همگان، بارها و بارها خود را بکشند، پایان تراژدی است، در دنیایی با ساختار جنگ و قصاص و نبردهای قومی، جایی برای عشق نیست، برای دست یابی به دنیایی پر از عشق، جهان بهتری باید ساخت







  • فیلم «رومئو و ژولیت» به کارگردانی فرانکو زفیرلی، لئوناردو وایتینگ (رومئو) و اولیویا هورسی (ژولیت) 1968،

  • فیلم رومئو و ژولیت با بازی لئوناردو دیکاپریو (رومئو) و کلر دینز (ژولیت)، 1996



  • فیلم «داستان وست ساید» با بازی ناتالی وود و ریچارد بایمر ساخته جروم رابینز و رابرت وایس، موزیک لئونارد برنشتاین، 1961


  • ***



    • متن نمایشنامه «رومئو و ژولیت» ویلیام شکسپیر به زبان انگلیسی: دانلود





  • صفحه دريافت كتاب

  • Libellés : , ,


    mardi, août 02, 2011

    خاطرات بسکتبال

    فیلم «خاطرات بسکتبال» محصول 1995 است و بر اساس یک رمان اتوبیوگرافیک از جیم کارول و کارگردانی اسکات کالور با بازی لئوناردو دیکپریو در نقش جیم ساخته شده،
    جیم جوان ورزشکار و هنرمندی که با مادرش زندگی می کند، او در خفا می نویسد و زیر فشار آموزش سخت سعی می کند جوانی را تجربه کند و در میان تجربه های جوانی اعتیاد است که او را به قعر ذلت می کشاند

    در نیم ساعت اول فیلم، جیم و رفقایش عشقشان بسکتبال است و شیطنت های جوانی، در دقایق چهل با اعتیاد آشنا می شود ولی هنوز سقوط نکرده، هنوز عزت نفس خود را از دست نداده است؛ جیم و رفقایش برای تأمین مخارج اعتیاد خود به دزدی و کیف زنی رو می آورند، از اینجا به بعد لحظه به لحظه به سرعت سقوط آزاد جیم در قعر چاه ذلت و نکبت و فلاکت افزوده می شود،
    بازی لئوناردو در نیم ساعت آخر فیلم فوق العاده است،، جیم که توی دهن مربی اش زده بود و به پیشنهاد او نع محکمی گفته بود برای تأمین اعتیاد خود به ناچار به روسپیگری رو می آورد و آخرین ذرات روحش را نابود می کند، سقوط جیم به حدی است که روزی مادرش به ناچار به پلیس زنگ می زند و از پلیس کمک می خواهد تا بیایند و جیم را ببرند
    فیلم بر اساس ماجرایی واقعی است که خوب نوشته، خوب هم ساخته شده و خوب هم بازی شده است، فیلم «خاطرات بسکتبال» را می توانید به صورت کامل بر روی یوتوب در 102 دقیقه ببینید
    خواهشمندم از به کار بردن نمونه های بازیگری و خلاقیت در مورد فیلم هایی مانند «علی سنتوری» یا «خون بازی» که نسخه های اسلامی دست دهم و صدم این نوع فیلم ها هستند خود داری کنید و این فیلم را ببینید

    ***

    Libellés :


    This page is powered by Blogger. Isn't yours?