چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: décembre 2011

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

jeudi, décembre 29, 2011

رائول، ساختن دنیا با تخیلی سرشار

 مانند هر سال، تئاتر شهر پاریس به بچه و بزرگ عیدی داده و در برنامه خود نمایشی از جیمز تی یره گذاشته است، «رائول» نمایشی بی کلام و اعجاب برانگیز از جیمز تی یره است، مردی در تنهایی خود، بدون کلام و با خلاقیتی بیکران به همراهی موسیقی تصاویری اعجاب برانگیز بر روی صحنه می آفریند و دنیای بچه و بزرگ را از شادی و هنر پر و لبریز می کند، جیمز نوه چارلی چاپلین و نتیجه یوجیل اونیل است و در گاهواره هنرمندانی بی نظیر با تخیلی نبوغ آسا رشد کرده است و میراثدار بر حق همگی این هنرمندان است، شاعرانگی آثار اونیل به همراه نمایش در سکوت و طنز چاپلین، هر دو با هم
موسیقی و شعر و هنرهای بصری و آکروباسی و سیرک و شعبده بازی و میم و رقص و بالاخره مجموعه ای از هنرها پایگاه آثار جیمز هستند و بچه و بزرگ با نمایشات روح بخش او که فرزند «سیرک نامریی» والدینش است جانی تازه می یابند و بی دلیل نیست که هر بار موسم عید و تجدید سال، جیمز از یک سو و والدینش با سیرک تخیلی خود در اکثر شهرهای اروپا نمایش دارند و با اجراهای سخاوتمندانه و غنی خود به روح تماشاگران عیدی می دهند
در اجرای «رائول» جیمز غالباً بر روی صحنه تنهاست و چهار نفر دیگر با او همکاری دارند، در   ابتدای نمایش مردی مانند یک خلبان در صحرایی برهوت وارد می شود، کلبه ساخته شده از نی در کنار صحنه اقامتگاه رائول است؛ اما مگر رائول خود او نیست؟
در «رائول»، اشیاء جان دارند و دارای هویت مستقل هستند؛ آنها خود را از طریق تخیل جیمز بیان می کنند، کلبه نی از ترس و غصه گاه بر خود می لرزد، و موسیقی دمی او را تنها نمی گذارد، گنج او ویلونی پیچیده در کیسه گونی است، ارمغانی از سفری دوردست برای پر کردن دنیای خود، رائول آینه ای می شود تا جیمز خود و دنیا و تماشاگران را در خلوت خود مجسم کند و به روی پرده بیاورد و با تخیل خود، عکسی به یادگار بیندازد و به دیوار مقابل بیاویزد
جیمز تنهایی خود را با خیال و موسیقی پر می کند، در تخیل سازنده جیمز همه چیز امکان دارد پس در آن برهوت صحرا، با ماهی عظیمی دوست می شود و زود با آن موجود ناشناخته مانوس می شود و مثل یک مهمان، و سپس یک جانور خانگی با او  رفتار می کند، اما دلش می خواهد او را در تنگ کوچکی برای خود نگه دارد، فیلی خیالی ساخته شده از پارچه و تور (طراحی لباس از ویکتوریا چاپلین، مادر جیمز و دختر چارلی بزرگ است) به روی صحنه می آید و دست آخر جیمز شناور در اقیانوس و یا در فضا به آسمان می رود و چه پایانی بهتر از عروج هنرمند به عرش آسمان؟ با جیمز هر رویایی به تحقق می پیوندد
ناگفته نماند که خاندان چاپلین و اونیل از ارکان هنر سینما و تئاتر هستند و هیچ یک به اندازه پاسدارها و بازجوهای نظام ملایان جایزه و تقدیر بیخود قرار نگرفته اند، آنها در قلب مردم جهان جایگاهی ویژه دارند

  1. "Raoul" - James Thiérrée - YouTube

    www.youtube.com/watch?v=jclaDs9bw2g22 avr. 2009 - 39 s - Ajouté par elwakkan
    "Raoul" le nouveau spectacle de James Thiérrée en Création Mondiale au Théâtre de Namur !!!
  2. Raoul de James Thiérrée - YouTube

    www.youtube.com/watch?v=O9z5w7y-8zo25 mai 2009 - 43 s - Ajouté par tiptopvox
    le nouveau spectacle de James Thiérrée, Pour en savoir plus: www.deletraz.fr.
  3. RAOUL : James Thierrée FABULEUX au Théâtre de la Ville de Paris ...

    blogs.tv5.org/.../raoul-un-fabuleux-james-thierrée-au-théâtre-de-la-vi...
    21 déc. 2009 – Raoul, ce n'est pas le nom le plus poétique qu'il soit... Mais c'est celui choisi par James Thierrée pour son nouveau spectacle. Le spectacle le ...

Libellés : , , ,


mercredi, décembre 28, 2011

زیبایی، اخلاق و لذت در انگلستان اسکار وایلد

  • امروز 28 دسامبر، روز سالگرد یا روز تولد سینماست، بد نیست در چنین روزی از هنرهای دیگر که مثل پری های مهربان قصه، که سفید برفی را در پناه خود گرفتند، هنرهای بصری و ادبیات، سینما را در دل خود پروردند و همه توانایی های خود را به سینما بخشیدند یادی کنیم
  • در حال حاضر در موزه دو اورسی پاریس، نمایشگاهی دایر است که از ابتدای پاییز آغاز شده و با موفقیت کامل، روزهای آخر خود را می گذراند، نمایشگاه «زیبایی، اخلاق و لذت در انگلستان  اسکار وایلد»، نام نمایشگاه کمی مبهم است اما این نمایشگاه زیبا و غنی به دورانی از تاریخ هنر در انگلستان ویکتوریایی می پردازد که از نیمه دوم قرن نوزده تا ابتدای قرن بیستم را در برمی گیرد، 1860-1901 در این دوران هنرمندان، نقاشان و شاعران، عکاسان و دکوراتورها و مجسمه سازان، همگی از زشتی دوران خود جان به لب شده بودند و به هنر پناه آورده و در هنر به دنبال زیبایی ناب می گشتند و آن کمال مطلوب را ارائه می دادند و از این رو هنر این دوران بسیار جمال پرستانه و چشم نواز و دیدنی است
  • دیدنی های نمایشگاه از دو گل آفتاب گردان مفرغی برای تزیین جلوی اجاق تا عکس ها و تابلوها و مجسمه ها و ظروف چینی و وسایل تزیینی و یا تزیینات و لباس ها و مبلمان و سرانجام کتابها و جملاتی قصار از اسکار وایلد این دوران متنوع و زیبا را برایمان زنده می کند و چون خاطره ای خوش در ته ذهن باقی می ماند
  • در کنار زیبایی های این نمایشگاه، در همین موزه دو ارسی، نمایشگاه دیگری بر اساس « هنر سینما در دوران ویکتوریا» دایر است که روزهای آخر خود را می گذراند و فیلم های زیبایی بر اساس آثار نویسندگانی چون اسکار وایلد، چارلز دیکنز، و بسیاری از نویسندگان انگلیسی، دورویی دوران انحطاط ، زهد و تقوای ظاهری و از سوی دیگر فقر و جنایت و فساد جامعه انگلستان دوران استعمار را نشان می دهد

این همه زیبایی را از خود دریغ نکنید

http://www.musee-orsay.fr/index.php?id=649&tx_ttnews[tt_news]=28910&no_cache=1

http://www.musee-orsay.fr/index.php?id=641&tx_ttnews[tt_news]=31278&no_cache=1

Libellés : , ,


lundi, décembre 26, 2011

سیندرلای خاکسترنشین

سیندرلا یا خاکسترنشین افسانه ای برای کودکان است، اما چند دختر را می شناسید که با تجدید فراش پدرشان به روزگار سیاه نشسته باشند؟ چند تازه به دوران رسیده را می شناسید که وقتی بر خر مراد سوارند از مالکان بر حق سواری و بیگاری نگرفته باشند؟ چند تا؟
گرچه در خانه ای که اکنون سیاه است، در غیبت ابدی دقمرگ شدن مادرانم؛ خواهرانم به روز سیاه نشسته اند و مشتی تازه به دوران رسیده؛ آنها را روانه پستوها کرده اند اما روزی حقیقت آشکار خواهد شد و مالک بر حق و فرزندان حقیقی و میراثداران حقیقی آن آب و خاک شناخته خواهند شد و خلاصه دنیا این طور به کام نوکیسه گان نمی ماند اما از حالا تا آن لحظه را بایست با امید و نیروی تخیل و هنر پر کرد تا آن روز؛ راستی گه گاه به کفش های بلورین سیندرلا فکر کنید، چگونه می شود با کفشی از بلور بر روی زمینی چنین بیرحم گام برداشت و چقدر با ترس و لرز از عقربه های ساعت و از فرا رسیدن نیمه شب؛ همان یک شب سعادت جادویی را گذرانید؟ و چرا همان یک شب با این همه هول و هراس و گریز و فرار؟
آن کیسه زباله سیاه و عظیم، همان «حجاب اجباری» همراه با توسری نیست؟ چگونه می شود از این حفاظ متعفن نجات یافت؟ تا کی؟ تا کی در عمق زباله های قرون زیستن؟
رقص - تئاتر «سیندرلا» یا به فرانسه«ساندریون» ماجرای خاکروبه نشین هاست و با زبان بی زبانی و با حرکات موزون با نگاهی ساختارشکنانه روایت متفاوتی از زندگی فجیع خاکسترنشین ها را بازگو می کند؛ چرا همیشه باید دختری عاشق شاهزاده اسب سوار شود؟ چرا همیشه یکی در میان زباله باشد و دیگری در قصرپادشاهی؟ در اجرای مدرن و بی کلام «ساندریون» در دنیایی انباشته از زباله، در جهانی که به زباله دانی مانند است، دو تن، دو همجنس به عشق یکدیگر نیازمندند، آنها هر دو همجنس، هر دو هم پرنس و هم خاکروبه نشین هستند و مگر زباله دانی ذهن بشر
در همه طبقات اجتماعی اش وجود ندارد؟ آیا روزی زمان لولیدن در زباله دانی جهان و زیستن در میان خاکروبه های تفکرات پوسیده به سر خواهد رسید؟
مدت نمایش یک ساعت و چهارده دقیقه است

Libellés : ,


dimanche, décembre 25, 2011

سفید برفی

سفیدبرفی افسانه ای برای کودکان است اما نمایش «سفید برفی» فقط مخصوص کودکان نیست؛ حالا نرویید بگویید مهستی از پاریس برایمان برنامه کودک می گذارد، نمایشی که می بینید نمایش بی کلامی بر اساس افسانه «سفید برفی» است که با زبان نمایش و با زبان نمادها مسایلی را مطرح می کند که این شیوه تصویری، سریع توسط ذهن جذب می شود و در خاطر می ماند؛ حالا نروید بگویید مهستی هی از پاریس برایمان به فرانسه نمایش می گذارد، چون این نمایش بی کلام است و برای همه قابل فهم، و به زبان جهانی داستان و تصویر*
راستی آن زنی که مدام در آینه جادویی خود؛ خود را زیباترین زن روی زمین می داند و چشم دیدن هیچ زنی دیگری را به جای خود ندارد کیست؟ نمی شناسیدش؟ آن سیب سرخ مسموم از دست بیگانه و آن زیبای خفته درون تابوت شیشه ای در اعماق جنگل و آن سوار اسب سواری که خواهد آمد چه چیزی را بیان می کنند؟ چند تا سفید برفی را می شناسید که از دست نامادری و زخم زبان مجبور شده اند به شوهرهای کوتوله پناه ببرند تا سقفی داشته باشند و در عوض به غذا و رخت و جاروکشی در خانه کوتوله ها برسند؟ بلوغ و بزرگ شدن و از تخت کودکی به دنیای بزرگسالان راه پیدا کردن چقدر برای شما سخت بوده؟
این نمایش «سفید برفی» با کارگردانی نیکلا واتو به مدت 182 روز روی سایت آرته است، نگاه کنید چه لحظات زیبا و با معنایی دارد
66 min

Libellés :


samedi, décembre 24, 2011

زیبای خفته

امشب باله «زیبای خفته» با موسیقی چایکوفسکی را توسط گروه باله تئاتر بلشوی از مسکو ببینید، روسیه سرزمین تزار و استالین و کا گ ب نبود و نیست، روسیه سرزمین باله و اپرا و موسیقی و تئاتر و سینما و نویسندگانش است، هنر روسیه خواهد ماند و در کنارش رژیم های قدرت طلب و غاصب و خونریز به عناوین مختلف می آیند و می روند ولی هنر همیشه می ماند ،
بچه ها داستان «زیبای خفته» را به خوبی می دانند و زبان باله و هنر را درک می کنند، بچه ها را به تماشای زیبایی های هنر عادت دهید، بزرگ که بشوند نگاهشان به دنیا با بچه ای از رقص و موسیقی منعش کرده اند و اکثر هنرها را کفر و لعن کرده اند و نقاشی و پیکرتراشی را ممنوع کرده اند، بسیار متفاوت خواهد بود، برای ساختن دنیایی بهتر، نسلی جدید با نگاهی جامع و زیبایی شناس لازم است،
گرچه افسانه ها ذهن کودک و بشر را از کودکی از واقعیات مهیب دور می کند و به خیال پردازی می کشاند اما در خیال پردازی نیروی مثبت و سازنده ای هم نهفته است، امیدی که در خیال پردازی به وقوع یک معجزه وجود دارد نیروبخش است، کودک با امید در برهوت رشد می کند و امیدوار است که روزی زیبای خفته بیدار شود؛ روزی پرنس نجات دهنده ای پیدا شود و همین امید در روزهای عبث و سیاه می تواند انگیزه زندگی شود، فراموش نکنیم که در پایان افسانه ها همه چیز خوب خواهد شد و دیو مهیب را سر جایش خواهند نشاند و همه به خوبی و خوشی زندگی را از سر می گیرند؛ این آرزوی محال در دنیای کودکان و افسانه ها و تخیل و هنر به تحقق می پیوندد و این نشاندهنده اینست که هنر و تخیل بیهوده و بی ثمر نبوده و نیست؛ انسان گاهی با امید زنده مانده است، گاهی با تار مویی
گرچه خواهران من اسیران جادوی سرزمین دیوها شده اند و دربندند، اما این اسارت ابدی نیست، روزی این زیبایان خفته از خواب جهالت بار و مرگ آوری که سپری می کنند بیدار خواهند شد و زندگی نوینی را سر خواهند گرفت

Libellés :


mardi, décembre 20, 2011

باله «فندق شکن» را به خود عیدی بدهید

اگر مانند من سعادت دیدن باله زیبا و شاد «فندق شکن» را نداشته اید، به مناسبت عید به خود عیدی بدهید و باله «فندق شکن» اثر چایکوفسکی را با اجرای گروه باله بلشوی از تئاتر مسکو به خود و بچه ها عیدی بدهید و وقت بگذارید و دور هم در خانه این همه زیبایی را سر فرصت و با خیال راحت تماشا کنید
95 minباله «فندق شکن» در دو بخش اجرا می شود، در شب کریسمس، هدایای نوئل و عروسکها و بازیچه های بچه ها جان می گیرند و به روی صحنه می آیند و رقصی خیال انگیز را آغاز می کنند، از معجزات عید، جان بخشیدن به تخیل بچه هاست و این باله به تخیل کودکان و همه جانی تازه می بخشدLien

Libellés :


lundi, décembre 19, 2011

نمایشگاه آثار هنری دوران الکساندر کبیر در لوور


نمایشگاه الکساندر کبیر در لوور؛ پانصد قطعه اثر هنری و تاریخی باارزش از دوران پادشاهی الکساندر را در معرض دید عموم گذاشته است؛ این آقار مربوط به کشفیات باستانی شناسی چند دهه اخیر است و تاکنون بدین شکل در معرض نمایش عموم قرار نگرفته بوده است، مجموعه ای از تندیس ها و جواهرات و سفالگری با نقوش تاریخی و اشیا تزیینی این مجموعه تاریخی را بی نظیر کرده است، الکساندر کبیر یا به قول ما ایرانیان اسکندر مقدونی در تاریخ جهان ثبت شده است چراکه در دوان باستان و کشورگشایی های امپراطوری های باستانی، الکساندر زمانی بر بخش وسیعی از سه قاره اروپا و آسیا و آفریقا یا کره زمین غالب شده بود، جنگ او با داریوش سوم و ازدواج او با دو شاهزاده خانم پارسی استاتیرا و سپس رکسانا پس از غلبه بر ایران، اسکندر را در تاریخ ایران باستان نیز ثبت کرده است
در میان مجموعه تندیس ها، مجسمه هایی با سر و دست شکسته می بینیم که نمایانگر پیشرفت هنر مجسمه سازی یونان و روم باستان در دربار الکساندر است و سپس در جنگها و سلطه ها و کشورگشایی توسط بعدی ها خرد و شکسته شده و یا اگر این آثار باارزش و هنری از حذف تاریخی جان سالم به در برده اند در میان گورها و زیر خروارها خاک خرد شده اند؛ و از آنجایی که ایران زیر سلطه یونانیان بود در فکر این بودم که از آن همه طلاهای مادها که به اسکندر رسید و یا از تأثیر هنر یونان بر هنر ایران چه باقی مانده است؟ از مجسمه سازی باستان ایرانیان تا پیش از حمله اعراب به نام اسلام چه داریم؟ این آثار بازمانده کجا هستند؟ آیا در انبارها خاک می خورند؟ آیا نابود و خرد شده اند؟ آیا زمانی در معرض دید عموم قرار خواهند گرفت؟

یک توصیه: برای دیدن این نمایشگاه در لوور، دراین سرمای زمستان، بهتر است در روزهای وسط هفته به موزه لوور بروید، این طوری در صف طویل توریست ها برای دیدن موزه قرار نمی گیرید و سریع وارد بنا و نمایشگاه می شوید، این نمایشگاه فقط تا شانزده ژانویه ادامه دارد
،
لینک خبر و اطلاعات ضروری و یک فیلم در مورد نمایشگاه

Libellés : ,


samedi, décembre 17, 2011

Le nom de la rose d'Umberto Eco



















یکشنبه شب فیلم «به نام گل» از تلویزیون آرته پخش می شود، اگر این فیلم را که بر اساس رمان مشهور اومبرتو اکو ساخته شده است ندیده اید فرصت را غنیمت بدانید و فیلم را خوب تماشا کنید؛ کارگردان نمایش ژان ژاک آنود است و با بازی شون کانری، ماجرای آن در قرون وسطا و دوران حکومت کلیسا و پاپها در ایتالیا می گذرد و در دیر راهبان خشکه مذهبی فرقه ای از مسیحیان در ایتالیا؛ راهب جوانی به همراه کشیشی که قبلاٍ جزو مفتشان عقیدتی کلیسای انکیزاسیون بوده برای مأموریتی سیاسی راهی این دیر می شوند و ماجرا از زبان راهب جوان و از نگاه او نقل می شود،
پیش از این که آن دو به آنجا برسند یکی از رهبان به شکلی مرموز به قتل رسیده است (آغاز قتل های زنجیره ای) و با رفتن آنها به دیر، از میان راهبانی دیگری در کتابخانه کار می کنند افراد دیگری، یکی پس از دیگری به قتل می رسند، گیوم (شون کانری) در صدد پیدا کردن قاتل است متوجه می شود که مقتولان همگی به ترجمه یک اثر کمدی باستانی مشغول بوده اند و فصل مشترک آنها کتابی از یونان باستان است که در حال ترجمه اش به زبان ایتالیایی بوده اند، اولین راهب مقتول پیش از به قتل رسیدن در حال ترجمه اثر، به خنده افتاده بوده است و خلاصه از طریق رمان امبرتو اکو که یک رمان پلیسی تخیلی درباره قرون وسطاست فضای تحجر و انجماد و خشکه اندیشی و به نام خدا بیگناهان را به قتل رساندن را می بینیم و برایمان زنده می شود؛ از نگاه جوان راهب زندگی زمینی کشاورزان فقیر کنار دیر نشان داده می شود و با این همه کلیسا و مذهب می خواهد بر همه لحظات زندگی آنان و امیال آنان سلطه داشته باشد و حتا بر خنده شان و اگر بتواند با قساوت خنده را از لبان آنان بگیرد؛ اما مگر خندیدن گناه است؟ و مگر خدا خنده را برای شادی روح بشر نیافریده است؟
رمان در سال 1980 1880 منتشر شد (هم زمان با آغاز جنگهای بیخود در کشورهای مسلمان و ابتدای جنگ هشت سال فرسایشی ایران و عراق) و رمان به سرعت محبوبیتی جهانی یافت و در سال 1986 فیلمی بر اساس این رمان ساخته شد که فضای مرگبار و پر واهمه قرون وسطا را یادآور شد، آیا سرمایه داری نو جهانی برای حفظ منافع خود، ارتجاع و جنگهای عقیدتی شعبات مختلف دینی (جنگ بین شیعه و سنی) یا جنگهای قومی و قتلها و کشتار اندیشه و آزادی را در خاورمیانه و کشورهای در حال توسعه بازسازی نکرد؟ فیلم را ببینید گرچه ما این فیلم را در قرن بیستم و سپس بیست و یکم بیدادگاه های انکیزاسیون را در زادگاه خود زندگی کرده باشیم


Le nom de la rose
dimanche, 18 décembre 2011 à 20:40
Rediffusion vendredi 23 décembre à 01H50
(France, Allemagne, Italie, 1986, 126mn, VM)
لینک فیلم
shortfilms">http://videos.arte.tv/fr/videos/le_nom_de_la_rose_extrait_-6269800.html



درباره فیلم
http://www.arte.tv/fr/6231638.html

خلاصه رمان و بخش های درباره رمان، همراه با مقالاتی درباره همین رمان



درباره امبرتو اکو

Libellés : ,


jeudi, décembre 15, 2011

Rêve d'automne

از نمایش های دیدنی پاییز امسال «رویای پاییز» اثر جون فاس نویسنده معاصر نروژی در تئاتر شهر پاریس بود؛ جون فاس متولد 1959 در شرق نروژ است و تاکنون نمایشنامه و داستان کوتاه و رمان و شعر و مقالات بسیاری نوشته است و آثارش به اغلب زبان های زنده ترجمه شده است و از نویسندگان مطرح جهانی است، «رویای پاییز» در تئاتر شهر پاریس بر روی صحنه بود و اجرای ضبط شده تا یک هفته روی سایت آرته قابل دیدن است، از کشف و سیاحت در دنیای ذهنی و شاعرانه و نمایشی جون فاس دریغ نکنید، این نویسنده قطب شمالی کره زمین دنیایی خاص و دیدنی و ملموس دارد؛ ببینید با چه مهارتی عشق و مرگ، این خواهر جدایی ناپذیر را در گورستانی به بزرگی جهان تصویر کرده است
*توضیح این که تند نوشتم و یادم رفت بنویسم کارگردان نمایش پاتریس شرو، کارگردان نامدار تئاتر و سینمای فرانسه است و داستان نمایش این است که مردی به گورستان آمده تا در مراسم تودیع مادربزرگش شرکت کند، زن از راه می رسد، آمده تا در این لحظات کنار مردش باشد، کم کم پدر و مادر مرد از راه می رسند و پیچیدگی رابطه ها و همسر سابق نیز از راه می رسد در حالی که فرزند مرد در بیمارستان بستری و در حال مرگ است و باقی را خودتان تماشا کنید و نمایش شاعرانه و وهم آلود «رویای پاییز» را و جریان عشق و مرگ را ببینید
فیلم از اجرای نمایش
http://videos.arte.tv/fr/videos/reve_d_automne-4298278.hatamal103 min
درباره جون فاس

Libellés : ,


dimanche, décembre 11, 2011

آیا دون ژوان همیشه به جهنم می رود؟

در هفتم دسامبر در افتتاحیه لاسکالای میلان، امسال اپرای دون ژوانی اثر موزارت به روی صحنه رفت و به صورت مستقیم و زنده از تلویزیون آرنه پخش شد و تا یک هفته به روی سایت آرته قابل دیدن است
دون ژوان اسطوره ای از ستایش مواهب زمینی و پشت کردن به وعده های الهی است، دون ژوان فیلسوفی آزادی خواه است و آزادی فلسفه اش در زندگی است؛ پس از بیش از سه ساعت و نیم موزیک بی نظیر آمادئوس موزات و صدای توانای خوانندگان اپرا، دون ژوان به همراه دستیارش لوپورلو، پس از فریفتن دختران نجیب و تصاحب آنان، در پایان بخش دوم پس از به درک واصل کردن همگی، و روانه کردن همگی به جهنم، فرینده و جذاب از صحنه می گریزد
اجرای امسال مشاندهنده توانایی کارگردانی از قرن بیست و یکم بود که به ستایش مواهب زمینی و لذتهای آن پرداخت و بخش آزادیخواهانه دون ژوان را متجلی تر کرد؛
پس زنده باد آزادی یا ویووا لا لیبرتا



214 min

Libellés :


samedi, décembre 10, 2011

من می میرم

من می میرم، من از بین می روم، من ناپدید می شوم، من محو می شوم، نام نمایشنامه ای از آرنه لیگره نمایشنامه نویس معاصر نروژی است که به کارگردانی استفان برانشویگ مدیر فعلی تئاتر لاکولین در این تئاتر به روی صحنه آمده است

داستان «من می می میرم» به دو شخصیت اصلی می پردازد, من و دوست من، من و دیگری؛ دختر دوست من و شوهر من و بیگانه نیز نقش هایی دارند؛ نمایشنامه به نام خاصی رجوع نمی کند بلکه زن به صورت کلی و بشر به صورت عام و رابطه انسانی اش با انسان های جهان پیرامونش مورد نظر نویسنده بوده است، زن با یک چمدان جایی را ترک کرده است و از این رو یک بار مرده است و حالا هم دارد جان می دهد و از سوی دیگر نگران بازماندگانش است، نمایشنامه طنزآلود و پوچگراست، پوچی و عبثی مسایل کوچک در برابر شادی و لحظات ارزشمندی که از کف می رود، گرچه همه رفتنی هستیم اما لحظات باقیمانده را با کسانی که دوست داریم یا گمان می بریم دوستشان داریم به سر ببریم و مگر زندگی یعنی چه؟ آیا زندگی همان پر کردن خالی های مرگ بار خویش نیست؟ گویی در دنیای خنده دار و کشنده ای که به سر می بریم، نویسنده داستان زندگی ما، کسی جز خود ما نیست، و چه بهتر که مثل کمدی موزیکال های آمریکایی خودمان برایش پایانی خوش یا هپی اندی بنویسیم و جایگاه من و یا دیگری را در زندگی و حیات خویش مشخص و تثبیت کنیم
آرنه لیگره چهل و سه ساله، متولد 1968 در برگن، شهری در جنوب شرقی نروژ است، تاکنون هفت نمایشنامه و دو رمان و یک مجموعه داستان نوشته و آثارش به اغلب زبان ها ترجمه شده است؛ او این نمایشنامه اش متأثر از بکت و فاصله گذاری برتولت برشت و بازی در بازی های لوییجی پیراندلو است و عطری از غربت و تبعید در جهانی ناهمگون و از دست دادن نزدیکانی چون فرزند را دارد، تکنیک نمایشنامه نویسی آرنه لیگره بسیار قوی است و در لحظاتی که روایی است و بازیگران دارند داستانی را نقل می کنند با فاصله گذاری سریع به ایفای نقش دیگری که داشتند نقل می کردند می پردازند
زبان آرنه لیگره مانند بکت به ظاهر ساده است ولی در نهایت سادگی عمیق و ژرف اندیش است؛ در دنیای ذهنی آرنه لیگره، مرگ برای شخصی که می میرد ساده تر و تحمل پذیرتر است تا برای آن که می ماند و باید به تنهایی به سوگ بنشیند، پس چه بهتر که این دو روزه باقی مانده دست هم را بگیریم و با جهان پیرامون خویش در صلح و مهر به سر ببریم، مگر سوگ و فقدان عزیزان و تبعید و تنهایی ما را به مرگ نکشانده است؟ آیا درد این ترک شدن ها در دنیایی چنین فجیع نیست که ذره ذره و قطره قطره دارد ما را می کشد؟

گرچه اجرای نمایش از بازیگرانی توانمند برای ایفای نقش «من» و «دوست من» برخوردار نبود و آن دو نتوانستند بازی های درخشانی از خود ارائه بدهند ولی کارگردانی قوی بنا شده بر اساس تحلیل موشکافانه از متن، پشتوانه ای بود تا اجرای روی صحنه حق مطلب را ادا کند و ما را با دنیای این نویسنده نروژی آشنا و علاقمند کند
اجرای نمایش در روز هفتم دسامبر از تلویزیون آرته به صورت مستقیم پخش شد و به مدت چهارماه روی سایت آرته قابل دیدن است، از آشنایی با این نمایشنامه نویس نروژی و دنیای ذهنی و نمایشی اش غفلت نکنید


1h40
مصاحبه مطبوعاتی استفان برانشویگ
http://www.theatre-video.net/video/Je-disparais-A-Lygre-S-Brounschveig

Libellés : ,


dimanche, décembre 04, 2011

خلق را تقلیدشان بر باد داد

فیلم مستند علمی «انسان میمون» را ببینید، خیلی جالب است و تفاوتهای بین انسان و میمون را نشان می دهد، آنچه بشر را از شامپانزه بودن بیرون آورد قدرت اندیشه و تفکر بود، شعور بشری انسان را از تقلیدمیمون وار جدا می کند، در نتیجه هر نوع عمل و رفتار فکر نشده و هر گونه رفتار و حرکت تقلیدی بدون فکر، نشانه ای از میمون و حیوانیت دارد؛ شعور و تفکر است که از میمون انسان می سازد،




  • توسل به زور در برابر هر مشکلی، نشانه ی حیوانیت است و در برابرش، یافتن راه حل بدون متوسل شدن به زور، نشانه ای از شعور بشری است، آزمایشات را نگاه کنید ببینید چه ساده به این مباحث پرداخته اند و چه واضح می توان به نتیجه علمی رسید و تفاوت میمون و انسان را دریافت


  • شعار «ما همه با هم هستیم» اشاره ای به تقلید و پیروی جمع دارد که خلاف فردیت و انسانیت و دموکراسی است؛ یا «ماهمه یک صداییم» نمی تواند شعاری بشری و هشیارانه قلمداد شود چرا که همگی و اخلاق و روحیه جمعی را مرکز تقلید قرار می دهد و از شنونده توقع پیروی بدون اندیشه دارد؛ انبوه ملایان موبایل به دست و مسلح به سایت و اینترنت را نمی شود به مدرنتیه و شعور بشری ارتباط داد چرا که تقلید و استفاده از وسایل مدرن لزوماً نشانه ی شعور نیست


  • لشر با علائم و نشانه خود را بیان می کند، مثلاً فرستادن بادکنک به هوت، کلاً در فرهنگ بشری معنایی عام دارد، یک حرکت، علامت شادی و جشن است، نگذاریم تا با حقه بازی رفتارهای انسانی را واژگون کنند، و ما را به حرکتی بی معنا وادارند و اسمش را بگذارند مبارزه صلح جویانه


  • انسان با قدرت تکلم از حیوان متمایز می شود، انسانی که قدرت تکلم خود را از دست بدهد و یا به کار نگیرد به مرحله حیوانیت تنزل پیدا می کند،نگذاریم حق حرف زدن را از ما بگیرند و برایمان مجوز تظاهرات سکوت بگیرند، و بعد خودشان به جای ما حرف بزنند، این یعنی چی؟ که چی بشود؟ آخر تا کی؟


  • نگذاریم رفتار و کیفیات انسانی را از ما بگیرند، تقلید میمون وارانه نکنیم، با صدای بلند و با کلمات درست و با رفتار مشخص خواسته ها و اعتراضات خود را بیان کنیم و آزادی خود را طلب کنیم
    اگر ما همه با هم باشیم، حزب الله و خلق الله و خنگ الله، همه با هم می شوند، و همه سرباز امام زمان خواهند بود تا لنگ سبز به خود ببندند و سرود یار دبستانی بخوانند و تا ابد برای امام حسین و فاطمه زهرا سینه بزنند؛ در رفتاری چنین، هیچ گونه تجدد و هشیاری و یا بیداری اندیشه و نوآوری و بهبودی مشاهده نمی شود، بشریت بایست به سوی شعور و دانایی حرکت کند، پس مردم را به خرد و دانایی فرا بخوانید و نه به سکوت و بلاهت و تقلید*


  • فیلم را ببینید اما بعدش نروید بگویید مهستی از پاریس برایمان راز بقا گذاشت






لینک از رزا

Libellés :


jeudi, décembre 01, 2011

هری پوتر و سلطه جادوگران

دیشب هری پوتر نگاه می کردم، از آن مواقعی بود که آنقدر خسته ای که جان دیدن فیلم خوبی مثل «توفان» اثر جولی تایمور بر اساس نمایشنامه شکسپیر را نداری، برایت سنگین است، آنقدر خسته ای که نتوانی حتا بخوابی، بیجان و بی رمق و می خواهی با سرگرمی مردم دلت را مشغول کنی تا شاید راز محبوبیتش را دریابی؛ هری پوتر در سطح جهانی محبوبیت بسیاری یافت و در نتیجه فروش بسیاری داشت چون فنتاستیک است
هری پوتر، نوجوانی در حال تحصیل در مدرسه جادوگری، و رودررو با جمع جادوگرانی که مدام رنگ عوض می کنند، موجوداتی با چهره و قیافه ای دیگر مدام به او نزدیک می شوند و زیر زبانش را می چشند تا رازش را بدانند و بر او تسط پیدا کنند؛ هری پوتر بازتاب دنیای مجازی و اشباع شده ما از تبلیغات و سحر رسانه ها و بلندگوهای رژیم های سلطه گر و مکار امروزی است، هری پوتر جوان مدام باید هشیار باشد تا به دام نیفتد و از سوی دیگر شیوه های سحر و جادو را بیاموزد تا به سلامت از آزمون های مختلف جادوگران رسمی عبور کند و اینجاست که ماجراهای هری بازتابی می شود از واقعیت، واقعیتی که پشت آثار فنتاستیک نهفته است
بنابه تعریف تئودوروف، ادبیات فتاستیک چیزی را بیان می کند که نمی شود به دلیل ممنوعیت های بسیار به صورت علنی به آن پرداخت و مطرح کرد، هزاران چاقوی سانسور و چماق کلیسا و اخلاق عامه و بالاخره اخلاق حاکم مانع است در نتیجه میخاییل بولگاکف به شیوه ای فنتاستیک در دوران سانسور استالینی «مرشد و مارگاریتا» را می نویسد که پر از جادو چشم بندی است، اما چه کسی بیشتر جادو و جنبل و شعبده به کار برده است، حکومت تمامیت خواه و شیوه های مافیایی و مخوف فاشیستی و غیب شدن نویسندگان یا بولگاکف؟ چه کسی بیشتر به مردم چاخان گفته است، نویسنده ای که با سانسور همکاری می کند و پول خون نویسندگان غیب شده
می گیرد یا نویسنده ای که به شیوه ای فنتاستیک و با استفاده از عوامل غیرواقعی (بهتر است بگوییم عوامل غیررسمی) اثر خود را خلق می کند تا به شیوه ای متفاوت بازتاب زمانه خود باشد؟
دو سال پیش، نامه ای با امضای یک سری چهره شناخته شده و جهانی و ناشران بین المللی امضا شد که همگی خواستار این بودند که حاکمیت دولت در ایران به آرمان های انقلاب وفادار بماند اما «زندانیان خودی» را آزاد کند؛ آیا این اعمال نشانه ای از جادوی و دخالت جادوگرانه در خواستهای عدالتخواهانه نویسندگان و تشویش اذهان عمومی نیست؟ آیا هری پوتر و ما از این آزمون های وهم انگیز و جادوگرانه سالم بیرون خواهیم آمد؟ آیا جانش را خواهم داشت که این همه ساحره و جادوگر مکار و این روزگار بیرحم را باز هم تحمل کنم؟

Libellés : , , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?