lundi, février 11, 2013
دریاچه قو: مکانی برای همجنسگرایان و علیه نژادگرایی
dimanche, décembre 30, 2012
دیپانیتا
- رقص دیپانیتا
- حضور طبیعی دیپانیتا در برنامه کودک
- گفت وشنود با دیپانیتا در برنامه کودک
- شیرین زبانی و حاضر جوابی دیپانیتا در برنامه رقص کودک
- رقص دیگری از دیپانیتا
- رقص دیپانیتا و برادرش
- سایت رقص بنگالی
- وبلاگ دیپانیتا کوندو
Libellés : Art, Ballet, Dance, Théâtre, Women
samedi, mai 26, 2012
چند باله فراموش نشدنی از نوریف و بقیه
Libellés : Art, Ballet, Musique, Théâtre
mardi, mai 08, 2012
سالهای پینا

قطعاتی از این پرفورمانس بر روی اینترنت موجود است و همچنین چند کار دیگر از پینا. با هم آنها را تماشا کنیم. بازیگران یا رقصندگانی که شما در ویدئو می بینید را پس از گذشت سی سال، در همین پرفورمانس بر روی صحنه دیده ام و همچنین گذشت زمان را. روحش شاد.
http://www.youtube.com/watch?v=B2w_fLEZzmU
http://www.youtube.com/watch?v=pEQGYs3d5Ys&feature=related
49 min.
Pina Bausch - Il lamento dell'imperatrice (Die Klage der Kaiserin)
http://www.youtube.com/watch?v=f04Tk1pqQok&feature=g-vrec
http://www.youtube.com/watch?v=SBLuYV4Ewyc&feature=relmfu
43:15
http://www.youtube.com/watch?v=o8VGxwjtlQ4
13
http://www.youtube.com/watch?v=jnND0obYHCE&feature=fvwp&NR=1
http://www.youtube.com/watch?feature=fvwp&NR=1&v=jXzZ0uZ1L8c
http://www.youtube.com/watch?feature=fvwp&NR=1&v=jXzZ0uZ1L8c
http://www.youtube.com/watch?v=6vooQH_bMmQ&feature=related
Film
Libellés : Ballet, Pina, Théâtre
dimanche, mai 06, 2012
مرثیه ملکه، فیلمی از پینا باوش
Libellés : Ballet, Pina, Théâtre
mardi, mai 01, 2012
اپرای «نیکسون در چین» از جان آدامز
Nixon In China, de John Adams au Théâtre du Châtelet
http://liveweb.arte.tv/fr/video/Nixon_In_China__de_John_Adams_au_Theatre_du_Chatelet/
jeudi, décembre 29, 2011
رائول، ساختن دنیا با تخیلی سرشار
"Raoul" - James Thiérrée - YouTube
www.youtube.com/watch?v=jclaDs9bw2g22 avr. 2009 - 39 s - Ajouté par elwakkan
"Raoul" le nouveau spectacle de James Thiérrée en Création Mondiale au Théâtre de Namur !!!Raoul de James Thiérrée - YouTube
www.youtube.com/watch?v=O9z5w7y-8zo25 mai 2009 - 43 s - Ajouté par tiptopvox
le nouveau spectacle de James Thiérrée, Pour en savoir plus: www.deletraz.fr.RAOUL : James Thierrée FABULEUX au Théâtre de la Ville de Paris ...
blogs.tv5.org/.../raoul-un-fabuleux-james-thierrée-au-théâtre-de-la-vi...21 déc. 2009 – Raoul, ce n'est pas le nom le plus poétique qu'il soit... Mais c'est celui choisi par James Thierrée pour son nouveau spectacle. Le spectacle le ...
Libellés : Art, Ballet, James Thierrée, Théâtre
lundi, décembre 26, 2011
سیندرلای خاکسترنشین
سیندرلا یا خاکسترنشین افسانه ای برای کودکان است، اما چند دختر را می شناسید که با تجدید فراش پدرشان به روزگار سیاه نشسته باشند؟ چند تازه به دوران رسیده را می شناسید که وقتی بر خر مراد سوارند از مالکان بر حق سواری و بیگاری نگرفته باشند؟ چند تا؟ گرچه در خانه ای که اکنون سیاه است، در غیبت ابدی دقمرگ شدن مادرانم؛ خواهرانم به روز سیاه نشسته اند و مشتی تازه به دوران رسیده؛ آنها را روانه پستوها کرده اند اما روزی حقیقت آشکار خواهد شد و مالک بر حق و فرزندان حقیقی و میراثداران حقیقی آن آب و خاک شناخته خواهند شد و خلاصه دنیا این طور به کام نوکیسه گان نمی ماند اما از حالا تا آن لحظه را بایست با امید و نیروی تخیل و هنر پر کرد تا آن روز؛ راستی گه گاه به کفش های بلورین سیندرلا فکر کنید، چگونه می شود با کفشی از بلور بر روی زمینی چنین بیرحم گام برداشت و چقدر با ترس و لرز از عقربه های ساعت و از فرا رسیدن نیمه شب؛ همان یک شب سعادت جادویی را گذرانید؟ و چرا همان یک شب با این همه هول و هراس و گریز و فرار؟
آن کیسه زباله سیاه و عظیم، همان «حجاب اجباری» همراه با توسری نیست؟ چگونه می شود از این حفاظ متعفن نجات یافت؟ تا کی؟ تا کی در عمق زباله های قرون زیستن؟
رقص - تئاتر «سیندرلا» یا به فرانسه«ساندریون» ماجرای خاکروبه نشین هاست و با زبان بی زبانی و با حرکات موزون با نگاهی ساختارشکنانه روایت متفاوتی از زندگی فجیع خاکسترنشین ها را بازگو می کند؛ چرا همیشه باید دختری عاشق شاهزاده اسب سوار شود؟ چرا همیشه یکی در میان زباله باشد و دیگری در قصرپادشاهی؟ در اجرای مدرن و بی کلام «ساندریون» در دنیایی انباشته از زباله، در جهانی که به زباله دانی مانند است، دو تن، دو همجنس به عشق یکدیگر نیازمندند، آنها هر دو همجنس، هر دو هم پرنس و هم خاکروبه نشین هستند و مگر زباله دانی ذهن بشر در همه طبقات اجتماعی اش وجود ندارد؟ آیا روزی زمان لولیدن در زباله دانی جهان و زیستن در میان خاکروبه های تفکرات پوسیده به سر خواهد رسید؟
مدت نمایش یک ساعت و چهارده دقیقه است
samedi, décembre 24, 2011
زیبای خفته
امشب باله «زیبای خفته» با موسیقی چایکوفسکی را توسط گروه باله تئاتر بلشوی از مسکو ببینید، روسیه سرزمین تزار و استالین و کا گ ب نبود و نیست، روسیه سرزمین باله و اپرا و موسیقی و تئاتر و سینما و نویسندگانش است، هنر روسیه خواهد ماند و در کنارش رژیم های قدرت طلب و غاصب و خونریز به عناوین مختلف می آیند و می روند ولی هنر همیشه می ماند ،بچه ها داستان «زیبای خفته» را به خوبی می دانند و زبان باله و هنر را درک می کنند، بچه ها را به تماشای زیبایی های هنر عادت دهید، بزرگ که بشوند نگاهشان به دنیا با بچه ای از رقص و موسیقی منعش کرده اند و اکثر هنرها را کفر و لعن کرده اند و نقاشی و پیکرتراشی را ممنوع کرده اند، بسیار متفاوت خواهد بود، برای ساختن دنیایی بهتر، نسلی جدید با نگاهی جامع و زیبایی شناس لازم است،
گرچه افسانه ها ذهن کودک و بشر را از کودکی از واقعیات مهیب دور می کند و به خیال پردازی می کشاند اما در خیال پردازی نیروی مثبت و سازنده ای هم نهفته است، امیدی که در خیال پردازی به وقوع یک معجزه وجود دارد نیروبخش است، کودک با امید در برهوت رشد می کند و امیدوار است که روزی زیبای خفته بیدار شود؛ روزی پرنس نجات دهنده ای پیدا شود و همین امید در روزهای عبث و سیاه می تواند انگیزه زندگی شود، فراموش نکنیم که در پایان افسانه ها همه چیز خوب خواهد شد و دیو مهیب را سر جایش خواهند نشاند و همه به خوبی و خوشی زندگی را از سر می گیرند؛ این آرزوی محال در دنیای کودکان و افسانه ها و تخیل و هنر به تحقق می پیوندد و این نشاندهنده اینست که هنر و تخیل بیهوده و بی ثمر نبوده و نیست؛ انسان گاهی با امید زنده مانده است، گاهی با تار مویی
گرچه خواهران من اسیران جادوی سرزمین دیوها شده اند و دربندند، اما این اسارت ابدی نیست، روزی این زیبایان خفته از خواب جهالت بار و مرگ آوری که سپری می کنند بیدار خواهند شد و زندگی نوینی را سر خواهند گرفت
Libellés : Ballet
mardi, décembre 20, 2011
باله «فندق شکن» را به خود عیدی بدهید
اگر مانند من سعادت دیدن باله زیبا و شاد «فندق شکن» را نداشته اید، به مناسبت عید به خود عیدی بدهید و باله «فندق شکن» اثر چایکوفسکی را با اجرای گروه باله بلشوی از تئاتر مسکو به خود و بچه ها عیدی بدهید و وقت بگذارید و دور هم در خانه این همه زیبایی را سر فرصت و با خیال راحت تماشا کنید
Libellés : Ballet
samedi, octobre 01, 2011
باله «رویای اتللو»، فیلم کامل
Libellés : Art, Ballet, Shakespeare, Théâtre, Women
lundi, septembre 26, 2011
فدر با طراحی ژان کوکتو
فدر یکی از تراژدی های یونان باستان است که اوریپید و پلاتون و سنک درباره اش تراژدی نوشته اند، دو نمایشنامه نویس قرن هفدهم در فرانسه، نیکلا پرادون و ژان راسین نیز بر اساس ماجرای فدر نمایشنامه نوشته اند؛ بر اساس فدر آثار متنوعی ساخته شده است؛ پس از «فدر» اثر ژان راسین، در پنج پرده، باله فدر یکی از این آنهاست؛ - در سال 2003 اجرایی از فدر راسین به کارگردانی پاتریس شرو و بازی دومینیک بلان در نقش فدر به روی صحنه آمد، باله فدر با موزیک ژرژ اوریس و طراحی رقص سرژ لیفار و طراحی پرده و لباس و دکور ژان کوکتو و هنرمندی ستارگان باله اپرای پاریس در حال حاضر در اپرای گارنیه پاریس به روی صحنه است
- خلاصه داستان: فدر داستان یک عشق ممنوع و ناکام و یک سره و نافرجام زنی شوهردار به ناپسری اش است؛ فدر (دختر مینوس پادشاه کرت) عاشق هیپولیت پسر شوهرش (تزه پادشاه آتن) می شود و هیپولیت عاشق آریسی است، بر اثر خبری فدر گمان می برد که تزه مرده است و عشق خود به هیپولیت را افشا می کند ولی تزه نمرده است و در بازگشت راز فدر برملا خواهد شد، اونون، ندیمه فدر برای نجات جان بانوی خود به هیپولیت تهمت می زند که قصد اغوای فدر را داشته است؛ هیپولیت ناچار به دفاع از حیثیت و بیگناهی خود و نجات عشق خود به آریسی است؛ در پایان فدر سم می خود و حقیقت را به شوهرش می گوید و جان می سپارد
داستان فدر بی شباهت به داستان سودابه (همسر کاووس) به سیاوش ناپسری خود نیست اما از سودابه تصویر منفی و پلیدی داده می شود تا حدی که در ادبیات ایران سودابه به عنوان نمادی از شهوترانی و هوسرانی و دروغگویی و فتنه گری شناخته می شود؛ در حالی که فدر عاشقی است که می سوزد و می سازد و زمانی که گمان می برد شوهرش کشته شده است راز عشق خود را به هیپولیت افشا می کند، در پایان هم حقیقت را به شوهرش می گوید در حالی که از فرط نومیدی و بن بست سم خورده است می میرد
- ژان کوکتو هنرمند فرانسوی قرن بیستم که در عرصه های مختلف هنری، (شعر، نمایشنامه نویسی، طراحی، گرافیک، مجسمه سازی و سینما) آثار نوین و ارزشمند و ماندگاری از خود ارائه داده است و به اساطیر یونان علاقمند بوده است باله فدر را طراحی کرده است و در ویدئوی زیر می توانید پرده و لباس ها و دکور نمایش را با طراحی ژان کوکتو ببینید، مدرن بودن طراحی کوکتو پس از هفتاد سال هنوز هم به وضوح مشهود است، کلود بسی از شاگردان و بالرین های سرژ لیفار، طراحی رقص او را با دکور و طراحی لباس و پرده ژان کوکتو بازسازی کرده است و به روی صحنه آورده است
Libellés : Art, Ballet, Cocteau, Théâtre
jeudi, mars 17, 2011
رقص نورا
رقص نورا فیلمی در سی و شش دقیقه محصول 2008 از رقص نورا شیپومیر رقاصه زیمباوه ای است که در آن نورا به سرچشمه رقص که از ریتم کار و طبیعت و بیان هیجانات برمی گردد. رقص نورا در چند روزی که رایگان به روی اینترنت گذاشته شده است ببینید و گرنه به سایتش سر بزنید

mercredi, février 09, 2011
کالیگولا در زمستان دیکتاتوری
کالیگولا» باله ایست یک ساعت و نیمه با طراحی نیکلا لوریش، یکی از رقاصان درجه یک اپرای ملی پاریس و گیوم گاین. «کالیگولا» اولین کار او در زمینه طراحی رقص است و او شخصیت کالیگولا را با موسیقی چهار فصل آنتونیو ویوالدی بر روی صحنه آورده است. پیش از این هرگز هنگام شنیدن چهار فصل ویوالدی به کالیگولا نیندیشده بودم اما طراحی لوریش نشان می دهد که چنین امری ممکن است.نیکلا لوریش کالیگولا، چهره امپراطور رم که دیوانه شد و سرانجام در بیست و نه سالگی با سی ضربه چاقو، هنگام خروج از یک نمایش بی کلام به قتل رسید را با همه ی پیچیدگی هایش و در خلوت خود، با زبان تن و رقص تصویر کرده است. در روایت تاریخی، پدر و دو برادر کالیگولا را برای رسیدن و ماندن در قدرت به قتل رسانیده اند و او در مرکز این دایره مرگبار و مرگ آفرین قدرت رشد کرده است و به خواهر خود عشق ورزیده است و در ابتدای جنون او را کشته است.
کالیگولا امپراطور رم، با پیچیدگی شخصیت خود موضوع نمایشنامه ای از آلبر کامو نیز بوده است. کالیگولا مانند بسیاری از دیکتاتورها مردی روان پریش و دو شخصیتی است و در بسیاری از اجراها از دو بازیگر برای ایفای نقش کالیگولا استفاده شده است. یکی برای ایفای جنبه فیلسوف هنرمند و هنردوست و عاشق و رفیق دوست و دیگری برای ایفای نقش دیکتاتور سادیک و خوانخوار و مهیب. کالیگولای آلبر کامو یک فیلسوف، یک یاغی علیه فساد و روابط و قرار دادهای اجتماعی دربار در روزگار خود است. یک شورش عظیم علیه نابرابری ها و ناعدالتی ها البته به شیوه کامو. کالیگولای کامو دو روایت دارد و روایت کامل آن در چهار پرده در 1944 قطعی شده است.
در روایت تاریخی، کالیگولا دیوانه می شود و آغاز دیوانگی اش با کشتن خواهر ( یا همان معشوقه اش) است. اما در روایت آلبر کامو و همچنین در این باله کالیگولا قاتل خواهر یا عشقش نیست بلکه مرگ دروسیلا را از کالیگولا می گیرد و او را دیوانه می کند.
کامو آنقدر بشردوست و انسان است که نمی تواند عشق را در درون خود بکشد و در نتیجه قاتل عشق خود باشد پس در نمایشنامه کامو، نمایش از جایی آغاز می شود که دروسیلا مرده است و مرگ او را از کالیگولا گرفته است و او شورش جنون آمیز و مرگبار خود را آغاز کرده است.
کالیگولای کامو پس از مرگ خواهر و معشوقه اش دروسیلا دچار جنونی نامفهوم می شود «انسان ها می میرند و خوشبخت نیستند» او برای اعتراض در برابر بیداد مرگ، همراه با ویرانگری خود و ارزشهای اخلاقی، مدام به تخریب دیگران می پردازد و از زمین و زمان انتقام می کشد. کالیگولای کامو به جای امپراطور دیکتاتور و یک هیولای خونخوار، در عین حال یک فیلسوف یاغی هم هست.
کالیگولا به قول فرانسوی ها ماه را می خواهد یعنی می خواهد «ناممکن» را عملی کند یا به عبارت بهتر، مرگ را براندازد و یا با آن را به چنگ بیاورد. صحنه هایی از رقص کالیگولا با ماه، یا تلاش درونی او برای رسیدن به ناممکن از صحنه های زیبای باله است. کالیگولای کامو شخصیتی نه به گونه متعارف دوجنسیتی بلکه فراجنسیتی دارد و اکنون که خواهرش مرده، تنها کسی که او را درک می کند، با دوست و معشوقش، مانده است. تجاوز به همسر یکی از سناتورها در شب عروسی اش از جنون و خودکامگی و یا عجز اوست و هیچ گونه جنبه عاشقانه و حتا شهوت بار ندارد. کالیگولا یکی از سناتورهای خود را وادار می کند لباس زنانه بپوشد و بر او قلاده می زند و این گونه در جمع ظاهر می شود. بدبختانه کالیگولا فرمانروای روم است و در نتیجه بسیار قدرتمند و از این رو دستورها و رفتار او با درباریان و سناتورهای متملق خود بسیار گستاخانه و تحقیرآمیز است.
رفتار سادیک و بیمارگونه کالیگولا، خود ویرانگری او در عین تخریب دیگران و جهان پیرامون خویش مرگبار است. در واقع کالیگولا با مرگ آفریدن به نوعی از زندگی در آزادی نامحدود دست پیدا می کند که در آن همه چیز در عین مجاز بودن و بی اخلاقی کامل، چون به مرگ ختم می شود پس بیهوده و عبث به نظر می رسد. کالیگولا آینه پوچی و بیهودگی زندگی در برابر مرگ، سرانجام در نمایش کامو پیش از آن که او را بکشند خود را کشته است.
در باله کالیگولا، برای موسیقی صحنه از اجرای چهار فصل ویوالدی توسط ارکستر ملی اپرای پاریس و صحنه هایی در سکوت و یا پخش صداهای ضبط شده است. صحنه خالی است و فقط پرده ای در بالاست که در بخش چهارم تبدیل به نمایش فیلم ریزش دانه های درشت برف می شود. هر چیزی شروعی دارد پایانی نیز خواهد داشت. این قانون طبیعت است. چهار فصل با جوانی و بهار آغاز می شود و با زمستان و ریزش برف و ریزش حکومت دیکتاتور دیوانه به پایان می رسد.پس از هر فصل، صحنه ای از سه موجود سپیدپوش همراه با کالیگولایی دیگر در لباس سپید در جلوی صحنه، نمایانگر جدال کالیگولا در برابر راه مرگباری که در پیش دارد و در برابر مرگ است. در صحنه آخر جای دربار کالیگولا و موجودات نمادین دوگانه عوض می شود. دربار که بسیاری از آنها با فرمان های غریب دیکتاتور دیوانه به قلمروی مرگ رفته اند در جلوی صحنه و در جناح تماشاگر نشسته اند و دارند باقی ماجرای دیکتاتور تنها و دیوانه را تماشا می کنند و کالیگولای مرگ خواه در برابر کالیگولایی که می خواست با مرگ درافتد تا آن را براندازد، هر دو در آن سو قرار دارند و مانند آینه ای خود را تکرار می کنند.
مرگ آینه ای می شود تا کالیگولا تصویر واقعی خود را ببیند. هماهنگی رقصندگان هنرمند برای تصویر کردن ابعاد درونی شخصیت پیچیده کالیگولا و حکومت دو ساله مرگبارش، تصاویر زیبا و موسیقی روح نواز ویوالدی توسط ارکستر توانا و شنیدن ویولن نوازی های پرشور چهارفصل نعمتی است. باله کالیگولا تا بیست و چهارم فوریه در اپرای گارنیه به روی صحنه است. کالیگولا به صورت فیلم در سینماهای فرانسه از هشنم فوریه به روی صحنه آمده است. عکس های باله را اینجا ببینید.صحنه ای اجرای زیبای باله کالیگولا را ببینید. صحنه ای دیگر از رویارویی کالیگولا با چهره مرگبار خویش در فصل نهایی یا زمستان دیکتاتوری
Libellés : Ballet, Camus, Littérature, Théâtre
mercredi, janvier 05, 2011
مرگ قو
دیشب که خبر خودکشی علیرضا را توی سایت های خبری شنیدم گیج شدم. این چندمین خودکشی بود؟ از لیلا خواهر کوچکترش حرف نمی زنم از خودکشی طیف عظیمی از طبقات و عقاید گوناگون در خارج از ایران حرف می زنم. مثل این که بدون مام وطن، برخی بند نافشان می برد و دیگر زیستن نمی توانند.سه ماه پیش، یکی از نزدیکانم، کسی چون برادرم، برادر کوچکترم در آمریکا ناگهان از سر شاخ زندگی پرید و رفت. مریم یک سال و نیم پیش، به زندگی خود خاتمه داد. پیش تر حسن هنرمندی، اسلام کاظمیه و پیش تر از نسل ما صادق هدایت.
تصویر ندای رقصان و شاداب آمد جلوی چشمم، چه می شد اگر شاهزاده دختری مانند ندا را به همسری می گرفت و به خوبی و خوشی با هم سالها زندگی می کردند؟ اما شاهزاده بدون سرزمین، مگر معنایی هم دارد؟ چرا در افسانه ها از شاهزاده های در تبعید حرفی نمی زنند؟ و یا اگر حرفی بزنند عبور از هفت صحرا و پاره کردن هفت کفش و هفت عصای آهنین است؟آیا تاب دیدن مرگ قو را خواهم داشت؟ آیا رمق خواهم داشت تا بلند شوم و لباس بپوشم و بروم باله؟ چطور لیلا توانست تنها در یک اتاق هتل در لندن خودکشی کند؟ اینها که غم نان ندارند و در سلامت کامل به سر می برند، اینها چه شان است؟ چرا تارهای هستی شان تا به این حد نازک و فرتوت شده است؟ جوان اند! ثروتمند اند! هنوز مادرشان را دارند، ...پس چه؟
چرا پیر شدن و روزمرگی را تاب نیاوردند و مانند یک قو در اوج زیبایی و شکوه به دست خود تمامش کردند؟ جگرم داغدار مهران است هنوز سوگواری برادر کوچکتر تمام نشده که باز داغش تازه شد. او هم در آمریکا تمام کرد و نقطه پایان زندگی اش گذاشته شد.
آنچه مرگ علیرضا را هولناک و غم انگیز می کند وضعیت ایرانیان در شرایط فعلی است. نومیدی و خراب شدن همه پل ها در پشت سر و از سوی دیگر عشق بیکران به ایران. سالهایی که ایرانشناسی می خواندم را به یاد آوردم، کمبود وطن را می خواستم با پژوهش و بیشتر دانستن در مورد تاریخ و فرهنگ ایران پر کنم آن استاد ابله که نمی فهمید و با من سر و کله می زد که جای تو اینجا نیست و مگر نمی دانست در دو دانشکده هم زمان ثبت نام کرده ام و ایران شناسی را برای روح سرگردانم می خوانم و ادبیات را برای بیان دل شوریده ام؟ مگر نمی دانست و مگر دانست؟ و مگر فهمید؟
در مرگ علیرضا افسردگی و نومیدی عظیمی نسبت به عدم تغییر در شرایط سیاسی است. روح جوانش خطر تخریب پاسارگاد و ده ها بنای باستانی از سوی دولت طالبانی را حس کرده است و مرگ جوانان را در خیابان و کهریزک و خودروهایی که از روی افراد می گذرند و خودش بهتر از هر کسی می دانسته است که اگر به دست این عقده ای ها بیافتد مرگش حتمی است و اگر از بخشش و عفو حرف می زنند برای روز مبادای خود جنایتکارشان است. علیرضا دانست که هرگز نخواهد توانست به ایران بازگردد. خانه به کل سیاه است. خانه تسخیر شده است. خانه دیگر از آن ما نیست. و همین را تاب نیاورد.
او یک روز صبح بعد از عید، با شلیک یک گلوله به زندگی خود خاتمه داد .
Libellés : Art, Ballet, Hedayat




























