چشمان بیدار- مهستی شاهرخی

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, février 11, 2013

دریاچه قو: مکانی برای همجنسگرایان و علیه نژادگرایی

وقتی آزادی اندیشه وجود داشته باشد، اجرای باله ای کلاسیک چون «دریاچه قو» توسط رقصندگان سیاه پوست و ادغام نغمه های ملایم چایکوفسکی با موزیک و رقص آفریقایی نیز مجاز می شود. همه چیز واژگون می شود و داستان پرنس عاشق نیز در این زمانه تبدیل به عشق پرنس همجنسگرایی به قوی سیاه می شود. با توجه به تصویب قانون ازدواج همجنسگرایان در فرانسه و آزادی عشق در روز والنتین باله «دریاچه قو» را به صورت کامل با طراحی دادا موزیلا ببینید

Libellés : ,


dimanche, décembre 30, 2012

دیپانیتا

دیپانیتا دخترکی است در دل فرهنگ هند رشد کرده و رقص برایش مانند حرف زدن است، رقص دیپانیتا را چند ماه پیش دیدم و منتظر بودم تا در فرصت مناسبی آن را معرفی کنم؛ اوقات وخیم تاریخ معاصر  ایرانیان و لحظات شوم وتلخ نمی گذاشت و مناسبت پیش نمی آمد. 
فرصت مناسب پیش نمی آید مگر در آستانه عید و فرا رسیدن سالی نو. 
دیپانیتا در دل فرهنگی که رقص عبادت است و رنگ نشانه ای از مهرورزی است، زاده شده است و این در حرکاتش نمایان است، حیف که کودک ایرانی در دامن هنرهایی چون موسیقی و رقص و نمایش، مجال رشد پیدا نمی کند. به امید روزهای بهتر برای همه

Libellés : , , , ,


samedi, mai 26, 2012

چند باله فراموش نشدنی از نوریف و بقیه

دوستان از ایران خواسته اند که بیشتر باله و تئاتر و اپرا معرفی کنم چون در کشور زادگاه قحطی و برهوت است و هنرهای موزون به شدت مکروه است و غیره.
این سایت رودلف نوریف است که می توانید با نوع کارش آشنا شوید. رودلف نوریف رقاص باله و طراح باله و موزیستن و بازیگر و هنرمند روسی بهترین کارهایش در سایتش معرفی شده است. باله های نوریف روی سایت یوتوب به صورت کامل موجود است. می توانید بارها نگاه کنید و بارها لذت ببرید. هنر حقیقی سرشار از توازن و زیبایی است و غذای مناسبی برای روح.
اینجا یک پلی لیست درست کردم پر از باله، از نوریف تا بژار و غیره، از «فندق شکن» و «زیبای خفته» و «سیندرلا» و «دریاچه قو» و بالاخره «بایادر» و «بولرو» و البته با موسیقی چایکوفسکی و پروکفیوف و راول و استراوینسکی. ذهن خود و اطرافیان تان را به زیبایی و چیزهای نیک و پاکیزه عادت بدهید. دنیای ذهنی تان را پاک کنید. دنیای بیرون هم به مرور و آهسته آهسته بهتر خواهد شد.
لطفاً تا این ویدئوها را از روی یوتوب برنداشته اند و به اشکال برنخورده بروید ببینید و حتا می توانید با ریل پلیر آنها را توی کامپیوتر ضبط کنید و به جای برنامه های چرند و پرند تلویزیون و یا خزعبلات و پرت و پلاهای اینترنت اینها را تماشا کنید. 
بعد به مرور باز هم خاصه خرجی و ریخت و پاش خواهم کرد. لحظات زیبایی داشته باشید

Libellés : , , ,


mardi, mai 08, 2012

سالهای پینا

Visuel du spectacle "1980 - Une pièce de Pina Bausch", au Théâtre de la Ville, à Paris.

دهه هشتاد میلادی برای ما ایرانیان با جنگی فرسایشی و شوم همراه شد و در ذهنمان یاد این دهه به خاطره ای تلخ و جگرخراش تبدیل شد: شب های خاموشی، صدای ضدهوایی، خاموشی و بی برقی و مرگ جوانان در جبهه ها، یاد دهه هشتاد را برای من در ذهنم به دهه سرخ و سیاه تبدیل کرده است. در آن سالها ما ایرانیان از بسیاری از وقایع هنری دنیا یا بی نصیب ماندیم و یا بی خبر. یکی از اینها پرفورمانس 1980 است که پس از سی سال دیده ام.
پرفورمانس 1980، پس از سه دهه تأخیر، و با آشنایی با کارهای بعدی پینا باوش، کار نوینی به نظرم نمی رسد و گرچه باید هر اثری را در زمانش دید و در لحظه مناسب تأثیر پذیرفت و یا واکنش نشان داد؛ اما دیدن اثری پس از سی سال، مانند زیستن لحظه ای گمشده از جوانی ماست که در آتش جنگی بیهوده سوخت و فنا شد. دهه هشتاد، دهه پینا، برای من ایرانی، آن معنایی را ندارد که این اجرا سی سال پیش در اروپا داشته است.
با اینهمه دیدنش برایم لازم بود تا یکی دیگر از نقطه چین های زندگیم را کشف کنم. پینا در جستجوی کودکی گمشده و لحظات کودکی، با نگاهی شوخ و تابوشکن و با در هم شکستن کلیشه های رایج و با خلق لحظات تئاتری به کاوشی در درون رقصنده - بازیگر و خود می پردازد تا به بخشی از روح کودکی خود، روح معصوم و نیالوده بشر دست پیدا کند. تلاش پینا پاسخ دادن به پرسش های بی وقفه کودک درون است و از این رو حاصل کارش زیباست و طبیعی. در دهه هشتار، برای پینا هشتاد شام تولد به شام عزا تبدیل می شود و بر سطح چمنی حقیقی بر روی صحنه تئاتر شهر پاریس بازیگرانی که مدام با خود و یا با تماشاگر حرف می زنند با واژگون نمودن قراردادهای متعارف تئاتر و صحنه، لحظات دلپذیر و شوخی ایجاد می کنند و نزدیک چهار ساعت تماشاگر را به دنیای پینا می برند و سرگرم می کنند.
قطعاتی از این پرفورمانس بر روی اینترنت موجود است و همچنین چند کار دیگر از پینا. با هم آنها را تماشا کنیم. بازیگران یا رقصندگانی که شما در ویدئو می بینید را پس از گذشت سی سال، در همین پرفورمانس بر روی صحنه دیده ام و همچنین گذشت زمان را. روحش شاد.
 1980-A PIECE BY PINA BAUSCH (another excerpt)
http://www.youtube.com/watch?v=B2w_fLEZzmU 
Café Müller, 1978
http://www.youtube.com/watch?v=pEQGYs3d5Ys&feature=related
49 min.
Pina Bausch - Il lamento dell'imperatrice (Die Klage der Kaiserin) 
Pina Bausch - Das hat nicht aufgehört, mein Tanzen ...,

Libellés : , ,


dimanche, mai 06, 2012

مرثیه ملکه، فیلمی از پینا باوش

در این فیلم پینا باوش مانند همیشه با واژگون نمودن نقش های اجتماعی و جنسیت و قراردادهای متعارف، نگاه تند انتقادی و ساختارشکنانه، لحظات طنز آلود و حقیقی و گاه دردناکی را نمایش می دهد. کار پینا باوش بیشتر تئاتری است تا رقص، یعنی جنبه نمایشی بر رقص به معنای متعارف آن، تقدم دارد. 
غرض از نوشتن در مورد پینا باوش، اجرای مجدد نمایش 1980 در تئاتر شهر پاریس و پس از سی سال است که گروه پینا و در غیاب پینا دوباره آن را به روی صحنه آورده است. البته در 1980 بازیگران با خود و یا دیگری و یا با تماشاگر حرف می زنند و دیالوگ دارند و دیالوگ و نمایش بر رقص ارجحیت دارد. اما در نمایش بی کلامی که خواهید دهید، تاکید بر خلق لحظات دراماتیک و اجرای پرفورمانسی که بنابه سلیقه پینا گریه دار هم نباشد بوده است. در مورد نمایش 1980 باز هم خواهم نوشت.
Pina Bausch - Il lamento dell'imperatrice (Die Klage der Kaiserin), 1992

Libellés : , ,


mardi, mai 01, 2012

اپرای «نیکسون در چین» از جان آدامز

http://www.artsjournal.com/china/wp-content/uploads/2012/04/images-13.jpg


اپرای «نیکسون در چین» اثر جان آدامز و با میزانسن و طراحی رقص «چن شی زنگ»، نمایش جالبی است که دیدنش را به شما توصیه می کنم. داستان نمایش به یک واقعه تاریخی، یعنی به ملاقات رسمی نیکسون و مائو در پایان دوره جنگ سرد و در چین در سال 1972 پرداخته است. جان آدامز برای نوشتن این اپرا که معروفترین کارش است پنج سال وقت گذاشته است. خوانندگان، کارگردانان، رقصندگان، هم همگی سنگ تمام گذاشته اند. ملاقات دو دنیا و دو ابرقدرت را با هنر خود, با زیباییی بسیار و به شیوه ای هنری برای شما به روی صحنه آورده اند.
اجرا به زبان انگلیسی است و زیرنویس فرانسوی یا آلمانی دارد و پیش از هر چیز زبان موسیقی و هنر با شما حرف می زند. این اجرا در روز 18 آوریل در تئاتر شاتله ضبط شده و از امروز تا 77 روز دیگر روی سایت آرته قابل دیدن است بعد برش می دارند.آرته در بعضی از کشورهای اروپایی قابل مشاهده نیست، تقصیر من نیست، تقصیر شبکه است. اما در آمریکا و کانادا قابل دسترسی است. مدت نمایش دو ساعت و چهل و سه دقیقه است. 
بگذارید کمی گوش بدهید و اگر زبانش را متوجه نمی شوید در حین انجام کاری دیگر، گه گاه نگاهی بیندازید به مرور گوش به موسیقی عادت می کند و آهسته موسیقی شما را با خود می برد و یک وقت می بینید که بیشتر از دو ساعت است که نشسته اید و مذاکرات نیکسون و مائو را به صورت اپرا دارید تماشا می کنید و هنوز خسته نشده اید. ببینید با هنر که کارها می شود انجام داد. و یادتان باشد این واقعه تاریخی فقط مربوط به چهل سال پیش است. و چقدر دنیا عوض شد!!! مائو و نیکسون هر دو پیش از این که قرن بیستم به پایان برسد مردند و خلاصه تاریخ شاهد است و همگی ما خاک می شویم.
این را برای رفقایی که سالی یک بار از اختفا خارج می شوند و در تظاهرات اول مه و روز جهانی کارگر خودی نشان می دهند و گاهی یادشان می رود همبستگی های پنهانی و پیمان های پشت پرده شان با کسانی است که سالهاست خون کارگران را در شیشه کرده اند و مانند دراکولا با خون زحمتکشان زنده مانده اند. خواستم به حضرات بگویم خسته نباشید از این همه تلاش و مبارزه!

Nixon In China, de John Adams au Théâtre du Châtelet
 http://liveweb.arte.tv/fr/video/Nixon_In_China__de_John_Adams_au_Theatre_du_Chatelet/

Libellés : ,


jeudi, décembre 29, 2011

رائول، ساختن دنیا با تخیلی سرشار

 مانند هر سال، تئاتر شهر پاریس به بچه و بزرگ عیدی داده و در برنامه خود نمایشی از جیمز تی یره گذاشته است، «رائول» نمایشی بی کلام و اعجاب برانگیز از جیمز تی یره است، مردی در تنهایی خود، بدون کلام و با خلاقیتی بیکران به همراهی موسیقی تصاویری اعجاب برانگیز بر روی صحنه می آفریند و دنیای بچه و بزرگ را از شادی و هنر پر و لبریز می کند، جیمز نوه چارلی چاپلین و نتیجه یوجیل اونیل است و در گاهواره هنرمندانی بی نظیر با تخیلی نبوغ آسا رشد کرده است و میراثدار بر حق همگی این هنرمندان است، شاعرانگی آثار اونیل به همراه نمایش در سکوت و طنز چاپلین، هر دو با هم
موسیقی و شعر و هنرهای بصری و آکروباسی و سیرک و شعبده بازی و میم و رقص و بالاخره مجموعه ای از هنرها پایگاه آثار جیمز هستند و بچه و بزرگ با نمایشات روح بخش او که فرزند «سیرک نامریی» والدینش است جانی تازه می یابند و بی دلیل نیست که هر بار موسم عید و تجدید سال، جیمز از یک سو و والدینش با سیرک تخیلی خود در اکثر شهرهای اروپا نمایش دارند و با اجراهای سخاوتمندانه و غنی خود به روح تماشاگران عیدی می دهند
در اجرای «رائول» جیمز غالباً بر روی صحنه تنهاست و چهار نفر دیگر با او همکاری دارند، در   ابتدای نمایش مردی مانند یک خلبان در صحرایی برهوت وارد می شود، کلبه ساخته شده از نی در کنار صحنه اقامتگاه رائول است؛ اما مگر رائول خود او نیست؟
در «رائول»، اشیاء جان دارند و دارای هویت مستقل هستند؛ آنها خود را از طریق تخیل جیمز بیان می کنند، کلبه نی از ترس و غصه گاه بر خود می لرزد، و موسیقی دمی او را تنها نمی گذارد، گنج او ویلونی پیچیده در کیسه گونی است، ارمغانی از سفری دوردست برای پر کردن دنیای خود، رائول آینه ای می شود تا جیمز خود و دنیا و تماشاگران را در خلوت خود مجسم کند و به روی پرده بیاورد و با تخیل خود، عکسی به یادگار بیندازد و به دیوار مقابل بیاویزد
جیمز تنهایی خود را با خیال و موسیقی پر می کند، در تخیل سازنده جیمز همه چیز امکان دارد پس در آن برهوت صحرا، با ماهی عظیمی دوست می شود و زود با آن موجود ناشناخته مانوس می شود و مثل یک مهمان، و سپس یک جانور خانگی با او  رفتار می کند، اما دلش می خواهد او را در تنگ کوچکی برای خود نگه دارد، فیلی خیالی ساخته شده از پارچه و تور (طراحی لباس از ویکتوریا چاپلین، مادر جیمز و دختر چارلی بزرگ است) به روی صحنه می آید و دست آخر جیمز شناور در اقیانوس و یا در فضا به آسمان می رود و چه پایانی بهتر از عروج هنرمند به عرش آسمان؟ با جیمز هر رویایی به تحقق می پیوندد
ناگفته نماند که خاندان چاپلین و اونیل از ارکان هنر سینما و تئاتر هستند و هیچ یک به اندازه پاسدارها و بازجوهای نظام ملایان جایزه و تقدیر بیخود قرار نگرفته اند، آنها در قلب مردم جهان جایگاهی ویژه دارند

  1. "Raoul" - James Thiérrée - YouTube

    www.youtube.com/watch?v=jclaDs9bw2g22 avr. 2009 - 39 s - Ajouté par elwakkan
    "Raoul" le nouveau spectacle de James Thiérrée en Création Mondiale au Théâtre de Namur !!!
  2. Raoul de James Thiérrée - YouTube

    www.youtube.com/watch?v=O9z5w7y-8zo25 mai 2009 - 43 s - Ajouté par tiptopvox
    le nouveau spectacle de James Thiérrée, Pour en savoir plus: www.deletraz.fr.
  3. RAOUL : James Thierrée FABULEUX au Théâtre de la Ville de Paris ...

    blogs.tv5.org/.../raoul-un-fabuleux-james-thierrée-au-théâtre-de-la-vi...
    21 déc. 2009 – Raoul, ce n'est pas le nom le plus poétique qu'il soit... Mais c'est celui choisi par James Thierrée pour son nouveau spectacle. Le spectacle le ...

Libellés : , , ,


lundi, décembre 26, 2011

سیندرلای خاکسترنشین

سیندرلا یا خاکسترنشین افسانه ای برای کودکان است، اما چند دختر را می شناسید که با تجدید فراش پدرشان به روزگار سیاه نشسته باشند؟ چند تازه به دوران رسیده را می شناسید که وقتی بر خر مراد سوارند از مالکان بر حق سواری و بیگاری نگرفته باشند؟ چند تا؟
گرچه در خانه ای که اکنون سیاه است، در غیبت ابدی دقمرگ شدن مادرانم؛ خواهرانم به روز سیاه نشسته اند و مشتی تازه به دوران رسیده؛ آنها را روانه پستوها کرده اند اما روزی حقیقت آشکار خواهد شد و مالک بر حق و فرزندان حقیقی و میراثداران حقیقی آن آب و خاک شناخته خواهند شد و خلاصه دنیا این طور به کام نوکیسه گان نمی ماند اما از حالا تا آن لحظه را بایست با امید و نیروی تخیل و هنر پر کرد تا آن روز؛ راستی گه گاه به کفش های بلورین سیندرلا فکر کنید، چگونه می شود با کفشی از بلور بر روی زمینی چنین بیرحم گام برداشت و چقدر با ترس و لرز از عقربه های ساعت و از فرا رسیدن نیمه شب؛ همان یک شب سعادت جادویی را گذرانید؟ و چرا همان یک شب با این همه هول و هراس و گریز و فرار؟
آن کیسه زباله سیاه و عظیم، همان «حجاب اجباری» همراه با توسری نیست؟ چگونه می شود از این حفاظ متعفن نجات یافت؟ تا کی؟ تا کی در عمق زباله های قرون زیستن؟
رقص - تئاتر «سیندرلا» یا به فرانسه«ساندریون» ماجرای خاکروبه نشین هاست و با زبان بی زبانی و با حرکات موزون با نگاهی ساختارشکنانه روایت متفاوتی از زندگی فجیع خاکسترنشین ها را بازگو می کند؛ چرا همیشه باید دختری عاشق شاهزاده اسب سوار شود؟ چرا همیشه یکی در میان زباله باشد و دیگری در قصرپادشاهی؟ در اجرای مدرن و بی کلام «ساندریون» در دنیایی انباشته از زباله، در جهانی که به زباله دانی مانند است، دو تن، دو همجنس به عشق یکدیگر نیازمندند، آنها هر دو همجنس، هر دو هم پرنس و هم خاکروبه نشین هستند و مگر زباله دانی ذهن بشر
در همه طبقات اجتماعی اش وجود ندارد؟ آیا روزی زمان لولیدن در زباله دانی جهان و زیستن در میان خاکروبه های تفکرات پوسیده به سر خواهد رسید؟
مدت نمایش یک ساعت و چهارده دقیقه است

Libellés : ,


samedi, décembre 24, 2011

زیبای خفته

امشب باله «زیبای خفته» با موسیقی چایکوفسکی را توسط گروه باله تئاتر بلشوی از مسکو ببینید، روسیه سرزمین تزار و استالین و کا گ ب نبود و نیست، روسیه سرزمین باله و اپرا و موسیقی و تئاتر و سینما و نویسندگانش است، هنر روسیه خواهد ماند و در کنارش رژیم های قدرت طلب و غاصب و خونریز به عناوین مختلف می آیند و می روند ولی هنر همیشه می ماند ،
بچه ها داستان «زیبای خفته» را به خوبی می دانند و زبان باله و هنر را درک می کنند، بچه ها را به تماشای زیبایی های هنر عادت دهید، بزرگ که بشوند نگاهشان به دنیا با بچه ای از رقص و موسیقی منعش کرده اند و اکثر هنرها را کفر و لعن کرده اند و نقاشی و پیکرتراشی را ممنوع کرده اند، بسیار متفاوت خواهد بود، برای ساختن دنیایی بهتر، نسلی جدید با نگاهی جامع و زیبایی شناس لازم است،
گرچه افسانه ها ذهن کودک و بشر را از کودکی از واقعیات مهیب دور می کند و به خیال پردازی می کشاند اما در خیال پردازی نیروی مثبت و سازنده ای هم نهفته است، امیدی که در خیال پردازی به وقوع یک معجزه وجود دارد نیروبخش است، کودک با امید در برهوت رشد می کند و امیدوار است که روزی زیبای خفته بیدار شود؛ روزی پرنس نجات دهنده ای پیدا شود و همین امید در روزهای عبث و سیاه می تواند انگیزه زندگی شود، فراموش نکنیم که در پایان افسانه ها همه چیز خوب خواهد شد و دیو مهیب را سر جایش خواهند نشاند و همه به خوبی و خوشی زندگی را از سر می گیرند؛ این آرزوی محال در دنیای کودکان و افسانه ها و تخیل و هنر به تحقق می پیوندد و این نشاندهنده اینست که هنر و تخیل بیهوده و بی ثمر نبوده و نیست؛ انسان گاهی با امید زنده مانده است، گاهی با تار مویی
گرچه خواهران من اسیران جادوی سرزمین دیوها شده اند و دربندند، اما این اسارت ابدی نیست، روزی این زیبایان خفته از خواب جهالت بار و مرگ آوری که سپری می کنند بیدار خواهند شد و زندگی نوینی را سر خواهند گرفت

Libellés :


mardi, décembre 20, 2011

باله «فندق شکن» را به خود عیدی بدهید

اگر مانند من سعادت دیدن باله زیبا و شاد «فندق شکن» را نداشته اید، به مناسبت عید به خود عیدی بدهید و باله «فندق شکن» اثر چایکوفسکی را با اجرای گروه باله بلشوی از تئاتر مسکو به خود و بچه ها عیدی بدهید و وقت بگذارید و دور هم در خانه این همه زیبایی را سر فرصت و با خیال راحت تماشا کنید
95 minباله «فندق شکن» در دو بخش اجرا می شود، در شب کریسمس، هدایای نوئل و عروسکها و بازیچه های بچه ها جان می گیرند و به روی صحنه می آیند و رقصی خیال انگیز را آغاز می کنند، از معجزات عید، جان بخشیدن به تخیل بچه هاست و این باله به تخیل کودکان و همه جانی تازه می بخشدLien

Libellés :


samedi, octobre 01, 2011

باله «رویای اتللو»، فیلم کامل


le rêve d'Othello, 21 min Lien

Libellés : , , , ,


lundi, septembre 26, 2011

فدر با طراحی ژان کوکتو

فدر یکی از تراژدی های یونان باستان است که اوریپید و پلاتون و سنک درباره اش تراژدی نوشته اند، دو نمایشنامه نویس قرن هفدهم در فرانسه، نیکلا پرادون و ژان راسین نیز بر اساس ماجرای فدر نمایشنامه نوشته اند؛ بر اساس فدر آثار متنوعی ساخته شده است؛ پس از «فدر» اثر ژان راسین، در پنج پرده، باله فدر یکی از این آنهاست؛
  • خلاصه داستان: فدر داستان یک عشق ممنوع و ناکام و یک سره و نافرجام زنی شوهردار به ناپسری اش است؛ فدر (دختر مینوس پادشاه کرت) عاشق هیپولیت پسر شوهرش (تزه پادشاه آتن) می شود و هیپولیت عاشق آریسی است، بر اثر خبری فدر گمان می برد که تزه مرده است و عشق خود به هیپولیت را افشا می کند ولی تزه نمرده است و در بازگشت راز فدر برملا خواهد شد، اونون، ندیمه فدر برای نجات جان بانوی خود به هیپولیت تهمت می زند که قصد اغوای فدر را داشته است؛ هیپولیت ناچار به دفاع از حیثیت و بیگناهی خود و نجات عشق خود به آریسی است؛ در پایان فدر سم می خود و حقیقت را به شوهرش می گوید و جان می سپارد
  • داستان فدر بی شباهت به داستان سودابه (همسر کاووس) به سیاوش ناپسری خود نیست اما از سودابه تصویر منفی و پلیدی داده می شود تا حدی که در ادبیات ایران سودابه به عنوان نمادی از شهوترانی و هوسرانی و دروغگویی و فتنه گری شناخته می شود؛ در حالی که فدر عاشقی است که می سوزد و می سازد و زمانی که گمان می برد شوهرش کشته شده است راز عشق خود را به هیپولیت افشا می کند، در پایان هم حقیقت را به شوهرش می گوید در حالی که از فرط نومیدی و بن بست سم خورده است می میرد
  • ژان کوکتو هنرمند فرانسوی قرن بیستم که در عرصه های مختلف هنری، (شعر، نمایشنامه نویسی، طراحی، گرافیک، مجسمه سازی و سینما) آثار نوین و ارزشمند و ماندگاری از خود ارائه داده است و به اساطیر یونان علاقمند بوده است باله فدر را طراحی کرده است و در ویدئوی زیر می توانید پرده و لباس ها و دکور نمایش را با طراحی ژان کوکتو ببینید، مدرن بودن طراحی کوکتو پس از هفتاد سال هنوز هم به وضوح مشهود است، کلود بسی از شاگردان و بالرین های سرژ لیفار، طراحی رقص او را با دکور و طراحی لباس و پرده ژان کوکتو بازسازی کرده است و به روی صحنه آورده است
ژان کوکتو در میلی لا فوره دیری مخصوص نگهداری جذامیان در قرون وسطا، را طراحی کرده بود که اکنون در همان مکان مدفون است

Libellés : , , ,


jeudi, mars 17, 2011

رقص نورا

رقص نورا فیلمی در سی و شش دقیقه محصول 2008 از رقص نورا شیپومیر رقاصه زیمباوه ای است که در آن نورا به سرچشمه رقص که از ریتم کار و طبیعت و بیان هیجانات برمی گردد. رقص نورا در چند روزی که رایگان به روی اینترنت گذاشته شده است ببینید و گرنه به سایتش سر بزنید
LienLien

Libellés : , ,


mercredi, février 09, 2011

کالیگولا در زمستان دیکتاتوری

« کالیگولا» باله ایست یک ساعت و نیمه با طراحی نیکلا لوریش، یکی از رقاصان درجه یک اپرای ملی پاریس و گیوم گاین. «کالیگولا» اولین کار او در زمینه طراحی رقص است و او شخصیت کالیگولا را با موسیقی چهار فصل آنتونیو ویوالدی بر روی صحنه آورده است. پیش از این هرگز هنگام شنیدن چهار فصل ویوالدی به کالیگولا نیندیشده بودم اما طراحی لوریش نشان می دهد که چنین امری ممکن است.
نیکلا لوریش کالیگولا، چهره امپراطور رم که دیوانه شد و سرانجام در بیست و نه سالگی با سی ضربه چاقو، هنگام خروج از یک نمایش بی کلام به قتل رسید را با همه ی پیچیدگی هایش و در خلوت خود، با زبان تن و رقص تصویر کرده است. در روایت تاریخی، پدر و دو برادر کالیگولا را برای رسیدن و ماندن در قدرت به قتل رسانیده اند و او در مرکز این دایره مرگبار و مرگ آفرین قدرت رشد کرده است و به خواهر خود عشق ورزیده است و در ابتدای جنون او را کشته است.
کالیگولا امپراطور رم، با پیچیدگی شخصیت خود موضوع نمایشنامه ای از آلبر کامو نیز بوده است. کالیگولا مانند بسیاری از دیکتاتورها مردی روان پریش و دو شخصیتی است و در بسیاری از اجراها از دو بازیگر برای ایفای نقش کالیگولا استفاده شده است. یکی برای ایفای جنبه فیلسوف هنرمند و هنردوست و عاشق و رفیق دوست و دیگری برای ایفای نقش دیکتاتور سادیک و خوانخوار و مهیب. کالیگولای آلبر کامو یک فیلسوف، یک یاغی علیه فساد و روابط و قرار دادهای اجتماعی دربار در روزگار خود است. یک شورش عظیم علیه نابرابری ها و ناعدالتی ها البته به شیوه کامو. کالیگولای کامو دو روایت دارد و روایت کامل آن در چهار پرده در 1944 قطعی شده است.
در روایت تاریخی، کالیگولا دیوانه می شود و آغاز دیوانگی اش با کشتن خواهر ( یا همان معشوقه اش) است. اما در روایت آلبر کامو و همچنین در این باله کالیگولا قاتل خواهر یا عشقش نیست بلکه مرگ دروسیلا را از کالیگولا می گیرد و او را دیوانه می کند.

کامو آنقدر بشردوست و انسان است که نمی تواند عشق را در درون خود بکشد و در نتیجه قاتل عشق خود باشد پس در نمایشنامه کامو، نمایش از جایی آغاز می شود که دروسیلا مرده است و مرگ او را از کالیگولا گرفته است و او شورش جنون آمیز و مرگبار خود را آغاز کرده است.
کالیگولای کامو پس از مرگ خواهر و معشوقه اش دروسیلا دچار جنونی نامفهوم می شود «انسان ها می میرند و خوشبخت نیستند» او برای اعتراض در برابر بیداد مرگ، همراه با ویرانگری خود و ارزشهای اخلاقی، مدام به تخریب دیگران می پردازد و از زمین و زمان انتقام می کشد. کالیگولای کامو به جای امپراطور دیکتاتور و یک هیولای خونخوار، در عین حال یک فیلسوف یاغی هم هست.
کالیگولا به قول فرانسوی ها ماه را می خواهد یعنی می خواهد «ناممکن» را عملی کند یا به عبارت بهتر، مرگ را براندازد و یا با آن را به چنگ بیاورد. صحنه هایی از رقص کالیگولا با ماه، یا تلاش درونی او برای رسیدن به ناممکن از صحنه های زیبای باله است.
کالیگولای کامو شخصیتی نه به گونه متعارف دوجنسیتی بلکه فراجنسیتی دارد و اکنون که خواهرش مرده، تنها کسی که او را درک می کند، با دوست و معشوقش، مانده است. تجاوز به همسر یکی از سناتورها در شب عروسی اش از جنون و خودکامگی و یا عجز اوست و هیچ گونه جنبه عاشقانه و حتا شهوت بار ندارد. کالیگولا یکی از سناتورهای خود را وادار می کند لباس زنانه بپوشد و بر او قلاده می زند و این گونه در جمع ظاهر می شود. بدبختانه کالیگولا فرمانروای روم است و در نتیجه بسیار قدرتمند و از این رو دستورها و رفتار او با درباریان و سناتورهای متملق خود بسیار گستاخانه و تحقیرآمیز است.
رفتار سادیک و بیمارگونه کالیگولا، خود ویرانگری او در عین تخریب دیگران و جهان پیرامون خویش مرگبار است. در واقع کالیگولا با مرگ آفریدن به نوعی از زندگی در آزادی نامحدود دست پیدا می کند که در آن همه چیز در عین مجاز بودن و بی اخلاقی کامل، چون به مرگ ختم می شود پس بیهوده و عبث به نظر می رسد. کالیگولا آینه پوچی و بیهودگی زندگی در برابر مرگ، سرانجام در نمایش کامو پیش از آن که او را بکشند خود را کشته است.
در باله کالیگولا، برای موسیقی صحنه از اجرای چهار فصل ویوالدی توسط ارکستر ملی اپرای پاریس و صحنه هایی در سکوت و یا پخش صداهای ضبط شده است. صحنه خالی است و فقط پرده ای در بالاست که در بخش چهارم تبدیل به نمایش فیلم ریزش دانه های درشت برف می شود. هر چیزی شروعی دارد پایانی نیز خواهد داشت. این قانون طبیعت است. چهار فصل با جوانی و بهار آغاز می شود و با زمستان و ریزش برف و ریزش حکومت دیکتاتور دیوانه به پایان می رسد.
پس از هر فصل، صحنه ای از سه موجود سپیدپوش همراه با کالیگولایی دیگر در لباس سپید در جلوی صحنه، نمایانگر جدال کالیگولا در برابر راه مرگباری که در پیش دارد و در برابر مرگ است. در صحنه آخر جای دربار کالیگولا و موجودات نمادین دوگانه عوض می شود. دربار که بسیاری از آنها با فرمان های غریب دیکتاتور دیوانه به قلمروی مرگ رفته اند در جلوی صحنه و در جناح تماشاگر نشسته اند و دارند باقی ماجرای دیکتاتور تنها و دیوانه را تماشا می کنند و کالیگولای مرگ خواه در برابر کالیگولایی که می خواست با مرگ درافتد تا آن را براندازد، هر دو در آن سو قرار دارند و مانند آینه ای خود را تکرار می کنند.
مرگ آینه ای می شود تا کالیگولا تصویر واقعی خود را ببیند. هماهنگی رقصندگان هنرمند برای تصویر کردن ابعاد درونی شخصیت پیچیده کالیگولا و حکومت دو ساله مرگبارش، تصاویر زیبا و موسیقی روح نواز ویوالدی توسط ارکستر توانا و شنیدن ویولن نوازی های پرشور چهارفصل نعمتی است. باله کالیگولا تا بیست و چهارم فوریه در اپرای گارنیه به روی صحنه است. کالیگولا به صورت فیلم در سینماهای فرانسه از هشنم فوریه به روی صحنه آمده است. عکس های باله را اینجا ببینید.
صحنه ای اجرای زیبای باله کالیگولا را ببینید. صحنه ای دیگر از رویارویی کالیگولا با چهره مرگبار خویش در فصل نهایی یا زمستان دیکتاتوری
به امید پایان رسیدن زمستان دیکتاتوری در جهان

Libellés : , , ,


mercredi, janvier 05, 2011

مرگ قو

دیشب که خبر خودکشی علیرضا را توی سایت های خبری شنیدم گیج شدم. این چندمین خودکشی بود؟ از لیلا خواهر کوچکترش حرف نمی زنم از خودکشی طیف عظیمی از طبقات و عقاید گوناگون در خارج از ایران حرف می زنم. مثل این که بدون مام وطن، برخی بند نافشان می برد و دیگر زیستن نمی توانند.
سه ماه پیش، یکی از نزدیکانم، کسی چون برادرم، برادر کوچکترم در آمریکا ناگهان از سر شاخ زندگی پرید و رفت. مریم یک سال و نیم پیش، به زندگی خود خاتمه داد. پیش تر حسن هنرمندی، اسلام کاظمیه و پیش تر از نسل ما صادق هدایت.
می خواستم امروز بروم دیدن باله دریاچه قو ولی از صبح نا ندارم. مرگ این همه آدم به من سنگینی می کند. بدون هیچ جنگ و جبهه ای، بروی تیری در سر خودت خالی کنی که چه بشود؟ فرید اگر زنده مانده بود الان هم سن علیرضا بود ولی سال آخر جنگ داوطلبانه رفته بود کمک در منطقه جنگی که از بالا با بمب خوشه ای یا نمی دانم با چه بمباران شدند و هزاران تکه.الان سایت ها را نگاه کردم دیدم همه صاحب عزا شده اند مزدوران نظم جدید نوشته اند چرا علیرضا از ما کمک نخواست؟ و یک مشت پرت و پلا برای جلب بازمانده های علیرضا تا به آن داغداران قلاده بزنند و دور شهر بگردانند. چهره اش و دهانش شبیه مادرش است و خنده اش چیزی از خنده سهراب دارد. راستی مادری که دو فرزندش خودکشی کرده اند چه حسی می تواند داشته باشد؟
تصویر ندای رقصان و شاداب آمد جلوی چشمم، چه می شد اگر شاهزاده دختری مانند ندا را به همسری می گرفت و به خوبی و خوشی با هم سالها زندگی می کردند؟ اما شاهزاده بدون سرزمین، مگر معنایی هم دارد؟ چرا در افسانه ها از شاهزاده های در تبعید حرفی نمی زنند؟ و یا اگر حرفی بزنند عبور از هفت صحرا و پاره کردن هفت کفش و هفت عصای آهنین است؟
آیا تاب دیدن مرگ قو را خواهم داشت؟ آیا رمق خواهم داشت تا بلند شوم و لباس بپوشم و بروم باله؟ چطور لیلا توانست تنها در یک اتاق هتل در لندن خودکشی کند؟ اینها که غم نان ندارند و در سلامت کامل به سر می برند، اینها چه شان است؟ چرا تارهای هستی شان تا به این حد نازک و فرتوت شده است؟ جوان اند! ثروتمند اند! هنوز مادرشان را دارند، ...پس چه؟
چرا پیر شدن و روزمرگی را تاب نیاوردند و مانند یک قو در اوج زیبایی و شکوه به دست خود تمامش کردند؟ جگرم داغدار مهران است هنوز سوگواری برادر کوچکتر تمام نشده که باز داغش تازه شد. او هم در آمریکا تمام کرد و نقطه پایان زندگی اش گذاشته شد.
آنچه مرگ علیرضا را هولناک و غم انگیز می کند وضعیت ایرانیان در شرایط فعلی است. نومیدی و خراب شدن همه پل ها در پشت سر و از سوی دیگر عشق بیکران به ایران. سالهایی که ایرانشناسی می خواندم را به یاد آوردم، کمبود وطن را می خواستم با پژوهش و بیشتر دانستن در مورد تاریخ و فرهنگ ایران پر کنم آن استاد ابله که نمی فهمید و با من سر و کله می زد که جای تو اینجا نیست و مگر نمی دانست در دو دانشکده هم زمان ثبت نام کرده ام و ایران شناسی را برای روح سرگردانم می خوانم و ادبیات را برای بیان دل شوریده ام؟ مگر نمی دانست و مگر دانست؟ و مگر فهمید؟
در مرگ علیرضا افسردگی و نومیدی عظیمی نسبت به عدم تغییر در شرایط سیاسی است. روح جوانش خطر تخریب پاسارگاد و ده ها بنای باستانی از سوی دولت طالبانی را حس کرده است و مرگ جوانان را در خیابان و کهریزک و خودروهایی که از روی افراد می گذرند و خودش بهتر از هر کسی می دانسته است که اگر به دست این عقده ای ها بیافتد مرگش حتمی است و اگر از بخشش و عفو حرف می زنند برای روز مبادای خود جنایتکارشان است. علیرضا دانست که هرگز نخواهد توانست به ایران بازگردد. خانه به کل سیاه است. خانه تسخیر شده است. خانه دیگر از آن ما نیست. و همین را تاب نیاورد.
او یک روز صبح بعد از عید، با شلیک یک گلوله به زندگی خود خاتمه داد .

Libellés : , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?