چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: octobre 2016

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, octobre 29, 2016

فروغ و نامه‌ها

 




از فروغ فرخزاد، که نامه بسیار می‌نوشت، تا امروز بیش از هشتاد نامه منتشر شده است، اما بسیار نامه‌های دیگر هم از او به جا مانده که هنوز چاپ نشده‌اند. «فروغ فرخزاد؛ زندگی‌نامه‌ی ادبی و نامه‌های چاپ‌نشده» عنوان کتابی است که فرزانه میلانی، نویسنده و پژوهشگر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه ویرجینیا، خبر چاپ قریب‌الوقوع آن را داده و گفته است: برای تهیه‌ی این کتاب با بیش از ۷۰ نفر از اقوام، دوستان، همکاران، همسایه‌ها و آشنایان فروغ فرخزاد مصاحبه کرده‌ام. در ضمن این کتاب بیش از ۳۰ نامه را دربرمی‌گیرد که در سال‌های اخیر جمع‌آوری کرده‌ام؛ نامه‌هایی که پیش از این منتشر نشده‌اند.

خانم میلانی، یکی از این ۳۰ نامه را، پیش از انتشار کتاب، برای من فرستاده است تا در خوابگرد منتشر کنم. نامه‌ای است عاشقانه به شاهی یا همان ابراهیم گلستان. فایل پی‌دی‌افِ نامه، حاوی تصویر دستخط فروغ، را هم می‌توانید از یکی از این دو لینک دانلود کنید: [دانلود از گوگل+] یا [دانلود از خوابگرد+]

فرزانه میلانی قصد دارد برای پرهیز از سانسور، این کتاب را، که حاصل بیش از ۳۰ سال پژوهش و تلاش اوست، در خارج از ایران منتشر کند، اما اعلام کرده که نسخه‌ی اینترنتی آن را نیز برای خوانندگان داخل ایران منتشر خواهد کرد.

متن نامه‌ی فروغ فرخزاد

نامه منتشرنشده فروغ فرخزاد

یکشنبه‌شب ۱۷ ژوئیه

عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت می‌دارم. دوستت می‌دارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمی‌شوی. نفسم از یادت می‌گیرد و خونم در قلبم طغیان می‌کند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همین‌طور عذابم می‌دهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچه‌هایش و مهرداد روی هم می‌شدند پنج نفر و همه با هم می‌شدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُه‌نفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می‌کند. نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمی‌شد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها می‌آمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آن‌چنان سرمائی خوردم که وقتی برمی‌گشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغن‌مالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت می‌نویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمی‌شود. هوای اینجا خیلی بد است. من‌که ‌‌هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم از وقتی که از ایران آمده‌ام اقلاً نصف مدت را مریض بوده‌ام.


قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است می‌روم و بلیط هواپیمایم را می‌برم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد می‌شود رزرو کنم. می‌خواستم جمعه بیایم ام بچه‌ها نمی‌گذراند. هنوز هم نمی‌دانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا ‌همه‌چیز معلوم می‌شود. بلافاصله برایت می‌نویسم. نمی‌دانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمی‌دانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه می‌آئی یا نه. اگر می‌نویسم ”نمی‌دانم“ برای این نیست که فکر می‌کنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست ‌که فکر می‌کنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشته‌ام. شاید فردا نامه‌ات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پس‌فردا هم برایت می‌نویسم و دیگر نمی‌نویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم می‌رسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت می‌نویسم. دیگر نمی‌توانم بنویسم.

از وقتی که به برگشتن فکر می‌کنم و می‌دانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک می‌شود نمی‌توانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر می‌خواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمی‌گشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی‌حال شدم و میان دست‌های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمی‌دانی چه حالم بد است و همین‌طور دارد بدتر می‌شود. مثل مست‌ها هستم و اصلاً نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم.

راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب‌های اطاق‌ها را جمع می‌کرد. و شاید حالا هم همین ‌کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می‌خواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوش‌کننده و آن خواب‌های تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم می‌خواهد. یعنی می‌شود ‌می‌شود که دوباره ببینمت و ببوسمت، می‌شود؟ شاهی‌جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم.


الان یک‌مرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشه‌ها شده و خودش هم می‌داند که شده و از این قضیه درد می‌کشد و می‌داند که من هم می‌دانم که درد می‌کشد و اینست‌ که سعی می‌کند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همین‌جاست که دیگر کارهایش دردناک می‌شود. از آن آدم‌هائیست که فکرمی‌کنم یک ‌روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و هم‌صحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضی‌وقت‌ها جلوی مردم حسابی خجالتم می‌دهد. به هرکس و ‌همه‌چیز بند می‌کند و می‌خواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضی‌وقت‌ها فرار می‌کنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشه‌ها شده و اصرار هم دارد که این‌طور باشد.

شاهی‌جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب می‌شود و چون نمی‌تواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را می‌شکند و بعد خودکشی می‌کند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند. قربانت بروم. من‌ که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم.

دیگر نمی‌نویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است.

تا فردا

می‌بوسمت

فروغ
[۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت .
[۲]  Lawrenceburg

Libellés : , ,


jeudi, octobre 20, 2016

مرگ تصادفی یک آنارشیست به کارگردانی و با بازی داریو فو

مرگ تصادفی یک آنارشیست

به کارگردانی و با بازی داریو فو

فیلم کامل: مدت دو ساعت

حالشو ببرید

https://www.youtube.com/watch?v=NK4CCtXvcW0
www.youtube.com
Una delle commedie più note, viene rappresentata per la prima volta il 5 dicembre 1970 a Varese da Fo e il suo gruppo teatrale "La Comune". La commedia è ded...

Libellés : , ,


داونلود کتاب صوتی « مرگ تصادفی یک آنارشیست» از داریو فو

نام کتاب: مرگ تصادفی یک آنارشیست
نویسنده : داریو فو
مترجمان : یدالله آقا عباسی و علی اصغر مقصودی
ناشر : قطره
سال انتشار : ۱۳۸۴
تیراژ : ۱۱۰۰ نسخه
تهیه شده در آموزشگاه شهید احمد سامانی
به تاریخ خرداد ماه سال ۱۳۹۳
حجم با فرمت mp3 و کیفیت ۳۲ kbps 29 mb
موضوع نمایشنامه
این هم لینک برای دوستداران

Libellés : , ,


mardi, octobre 04, 2016

نقد «زندگی و دیگر هیچ» کیارستمی


Afficher l'image d'origine
فیلم «زندگی و دیگر هیچ» پس از زلزله ای که در سال 1369 در شمال ایران آمد و در گیلان رودبار و کوکِر،(منطقه ای که لوکیشن فیلم «خانهٔ دوست کجاست»، فیلم قبلی بود و به زیر آوار رفت) ساخته شد و از لحاظ تاریخی مصادف است با اولین دوره ریاست جمهوری آیت الله رفسنجانی 1368/72. فیلم شبه مستند است. پدر و پسری (بدل کیارستمی، فرهاد خردمند و پسر[پویا نگاه کودکانه و فیلسوف کیارستمی] ) با سیتروئن زردش از مناطق رلزله زده عبور می کنند تا خود را به کوکِر برسانند و از بروبچه های فیلم سابق خبر بگیرند. جاده شمال برای کمک رسانی بسته است و به سختی می شود حرکت کرد و ما به ظاهر رپرتاژهایی شفاهی از صحنه های زلزله در میان راه بندان کنار جاده می بینیم.
سی دقیقه از فیلم گذشته است که تپه ای با جاده ای به شکل حرف «زد» پیدا می شود و تمام علائم و نشانه های تصویری در فیلم قبلی نمایان می شوند و یاد فیلمِ قبلی را زنده می کنند. بعد آقای روحی، مردی در جاده با تخته سنگی، هنگامی که سوارش می کنند و معلوم می شود همان پیرمردی بود که آدرس خانه همه را می دانست و همه را می شناخت. او از زلزله جان سالم به در برده است. او را برای فیلم پیرتر نشان داده بودند.
به کوکر رسیده اند. کوکر ویرانه ایست اما زیبایی های خود را دارد. زیتون زاران سبز و پربرکت هنوز زنده اند. خیلی ها مرده اند. خیلی از خانه ها خراب و ویران شده اما چشمانِ فیلمساز در جستجوی زیبایی هاییست که وجود دارد و آنها الهام بخش فیلمساز برای کپی سازی از خود. 
Afficher l'image d'origine
زنان طبق سنت فیلمهای کیارستمی، پس از زلزله نیز همچنان پای تشت رخت در حال رختشویی در حیاطی پر از مرغ با نوای قوقولی قوقو خروس نشسته اند و جز دعوا کردن و فحش دادن و «زهرمار» و «پررو» گفتن به بچه های کوچک خودشان کار دیگری از دستشان نمی آید.
اما یک «بچه کیارستمی» می آید و کنار زن می نشیند یک ساعتی فلسفه می بافد و مسائل بالاتر از سن و عقل و قدش را مطرح می کند و از اسطوره ابراهیم و قربانی کردن اسماعیل مثال می زند! شبیه کیارستمی در این فاصله جاده را یافته است تا دنبال دوست بگردد و بگردد و بگردد و مناظر مختلف را در معرض دید بیننده بگذارد. به بهانه زلزله و ویرانی، ما وسعت نماهای دور از مناظر شمال ایران را می بینیم. یک ساعت از فیلم گذشته است که پویا یکی از بچه های فیلمِ قیلی، محمدرضا پروانه را پیدا می کند. پویا، بچه تهرانی با بچه ای که در زلزله خانه شان با خاک یکسان شده و در حال حاضر در چادرهای امداد زندگی می کند از فوتبال حرف می زند و با او بر سر فوتبال شرط بندی می کند.
- سر یه توپِ. یه توپ پینگ پونگ.
- نه.
- یه توپ فوتبال.
- توپ که ارزشی نداره.(بچه مرفه تهرانی متوجه نیست که برای یک بچه روستایی از زیر آوار جانِ سالم به در برده هر توپی با ارزش است)
- سر یه جوراب. (بچه مرفه تهرانی متوجه نیست که برای یک بچه روستایی از زیر آوار جانِ سالم به در برده یک جفت جوراب می تواند بسیار با ارزش باشد)
- سر یه دفتر، یه دفتر چل برگ. (بچه مرفه تهرانی متوجه نیست که برای یک بچه روستایی از زیر آوار جانِ سالم به در برده یک دفترچه چهل برگ می تواند بسیار با ارزش باشد)
- دفتر که ارزشی نداره.
همراه با محمدرضا پروانه به سوی چشمه ای می راند که دخترکان نوشکفته ای با چشمان زاغ (رنگی) نشسته اند و در نهایت شرم و حیا و لب گزیدن ظرف می شورند.
بچه (کیارستمی نه ها) می خواهد همانجا بماند با این بهانه که دارند آنتن تلویزیون را وصل می کنند تا مسابقات جام جهانی فوتبال را تماشا کند و موفق می شود پدرش را راضی کند.
از اینجا به بعد «جاده نوردی با موزیک کلاسیک غربی» است. و نمای دور از مناظر با سیتروئن زرد در جاده هایی با فرم «زد» و «در جستجوی وقت و عمر بر باد رفته ملت» به سفارش و تهیه کننده گی کمپانی اِم. کادو. و اما زیبایی مناظر شمال ایران حتا پس از زلزله، تحسین اش به شمال ایران می رسد و بس.

فیلم «زندگی و دیگر هیچ» را به صورت کامل بر روی یوتوب ببینید  
1h 31, 1992, La vie continue 

Libellés : , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?