mardi, octobre 04, 2016
نقد «زندگی و دیگر هیچ» کیارستمی

Libellés : cinéma, cinéma documentaire, Film
|
چشمان بیدار - مهستی شاهرخی |
||
|
|
||
First page
|
mardi, octobre 04, 2016نقد «زندگی و دیگر هیچ» کیارستمی![]()
فیلم «زندگی و دیگر هیچ» پس از زلزله ای که در سال 1369 در شمال
ایران آمد و در گیلان رودبار و کوکِر،(منطقه ای که لوکیشن فیلم «خانهٔ دوست کجاست»، فیلم قبلی بود و به زیر آوار رفت) ساخته شد و از لحاظ تاریخی مصادف است با اولین دوره
ریاست جمهوری آیت الله رفسنجانی 1368/72. فیلم شبه مستند است. پدر و پسری (بدل
کیارستمی، فرهاد خردمند و پسر[پویا نگاه کودکانه و فیلسوف کیارستمی] ) با سیتروئن
زردش از مناطق رلزله زده عبور می کنند تا خود را به کوکِر برسانند و از بروبچه های
فیلم سابق خبر بگیرند. جاده شمال برای کمک رسانی بسته است و به سختی می شود حرکت
کرد و ما به ظاهر رپرتاژهایی شفاهی از صحنه های زلزله در میان راه بندان کنار جاده می
بینیم.
سی دقیقه از فیلم گذشته است که تپه ای با جاده ای
به شکل حرف «زد» پیدا می شود و تمام علائم و نشانه های تصویری در فیلم قبلی نمایان
می شوند و یاد فیلمِ قبلی را زنده می کنند. بعد آقای روحی، مردی در جاده با تخته
سنگی، هنگامی که سوارش می کنند و معلوم می شود همان پیرمردی بود که آدرس خانه همه
را می دانست و همه را می شناخت. او از زلزله جان سالم به در برده است. او را برای
فیلم پیرتر نشان داده بودند.
به کوکر رسیده اند. کوکر ویرانه ایست اما زیبایی
های خود را دارد. زیتون زاران سبز و پربرکت هنوز زنده اند. خیلی ها مرده اند. خیلی
از خانه ها خراب و ویران شده اما چشمانِ فیلمساز در جستجوی زیبایی هاییست که وجود
دارد و آنها الهام بخش فیلمساز برای کپی سازی از خود.
زنان طبق سنت فیلمهای کیارستمی، پس از زلزله نیز همچنان پای تشت رخت
در حال رختشویی در حیاطی پر از مرغ با نوای قوقولی قوقو خروس نشسته اند و جز دعوا
کردن و فحش دادن و «زهرمار» و «پررو» گفتن به بچه های کوچک خودشان کار دیگری از دستشان
نمی آید.
اما یک «بچه کیارستمی» می آید و کنار زن می نشیند یک ساعتی فلسفه می بافد و مسائل بالاتر
از سن و عقل و قدش را مطرح می کند و از اسطوره ابراهیم و قربانی کردن اسماعیل مثال می
زند! شبیه کیارستمی در این فاصله جاده را یافته است تا دنبال دوست بگردد و بگردد و
بگردد و مناظر مختلف را در معرض دید بیننده بگذارد. به بهانه زلزله و ویرانی، ما وسعت
نماهای دور از مناظر شمال ایران را می بینیم. یک ساعت از فیلم گذشته است که پویا یکی
از بچه های فیلمِ قیلی، محمدرضا پروانه را پیدا می کند. پویا، بچه تهرانی با بچه ای که
در زلزله خانه شان با خاک یکسان شده و در حال حاضر در چادرهای امداد زندگی می کند از
فوتبال حرف می زند و با او بر سر فوتبال شرط بندی می کند.
- سر یه توپِ. یه توپ پینگ پونگ.
- نه.
- یه توپ فوتبال.
- توپ که ارزشی نداره.(بچه مرفه تهرانی متوجه نیست که برای یک بچه روستایی از زیر آوار
جانِ سالم به در برده هر توپی با ارزش است)
- سر یه جوراب. (بچه مرفه تهرانی متوجه نیست که برای یک بچه روستایی از زیر آوار جانِ سالم به در برده یک جفت جوراب می تواند بسیار با ارزش باشد)
- سر یه دفتر، یه دفتر چل برگ. (بچه مرفه تهرانی متوجه نیست که برای یک بچه روستایی از
زیر آوار جانِ سالم به در برده یک دفترچه چهل برگ می تواند بسیار با ارزش باشد)
- دفتر که ارزشی نداره.
همراه با محمدرضا پروانه به سوی چشمه ای می راند که دخترکان نوشکفته ای
با چشمان زاغ (رنگی) نشسته اند و در نهایت شرم و حیا و لب گزیدن ظرف می شورند.
بچه (کیارستمی نه ها) می خواهد همانجا بماند با این بهانه که دارند آنتن
تلویزیون را وصل می کنند تا مسابقات جام جهانی فوتبال را تماشا کند و موفق می شود
پدرش را راضی کند.
از اینجا به بعد «جاده نوردی با موزیک کلاسیک غربی» است. و نمای دور از
مناظر با سیتروئن زرد در جاده هایی با فرم «زد» و «در جستجوی وقت و عمر بر باد
رفته ملت» به سفارش و تهیه کننده گی کمپانی اِم. کادو. و اما زیبایی مناظر شمال ایران حتا پس از زلزله، تحسین اش به شمال ایران می رسد و بس.
فیلم «زندگی و دیگر هیچ» را به صورت کامل بر روی یوتوب ببینید
1h 31, 1992, La vie
continue
Libellés : cinéma, cinéma documentaire, Film |
|