چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juin 2017

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, juin 25, 2017

فیلمی نادر، منتشر شده توسط سیا از ورود آخوند کاشانی به همراه زاهدی و نمایندگان آمریکا و انگلیس به ویرانه های خانه دکتر مصدق یک ساعت بعد از پیروزی کودتا


فیلمی نادر، منتشر شده توسط سیا از ورود آخوند کاشانی به همراه زاهدی و نمایندگان آمریکا و انگلیس به ویرانه های خانه دکتر مصدق یک ساعت بعد از پیروزی کودتا
فیلمی نادر، منتشر شده توسط سیا از ورود آخوند کاشانی به همراه زاهدی و نمایندگان آمریکا و انگلیس به ویرانه های خانه دکتر مصدق یک ساعت بعد از پیروزی کودتا
فیلمی نادر، منتشر شده توسط سیا از ورود آخوند کاشانی به همراه زاهدی و نمایندگان آمریکا و انگلیس به ویرانه های خانه دکتر مصدق یک ساعت بعد از پیروزی کودتا
فیلمی نادر، منتشر شده توسط سیا از ورود آخوند کاشانی به همراه زاهدی و نمایندگان آمریکا و انگلیس به ویرانه های خانه دکتر مصدق یک ساعت بعد از پیروزی کودتا


Libellés : , ,


vendredi, juin 16, 2017

ترانه‌هایی که ادبیات به من آموخت، باب دیلن


آسو- وقتی باخبر شدم که برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شده‌ام، از خودم پرسیدم واقعاً ترانه‌های من چطور به ادبیات مربوط می‌شوند؟ درباره‌اش فکر کردم و خواستم این ارتباط را بشناسم. حالا می‌خواهم سعی کنم آن را برای شما نیز بازگو کنم. البته به احتمال زیاد، از پسش بر نخواهم آمد، ولی سعی‌ام را می‌کنم، و امیدوارم که حرف‌هایم شایان توجه و هدفمند باشند.

اگر بخواهم به اول داستان برگردم، فکر کنم باید با بادی هالی شروع کنم. هجده سالم که بود، بادی از دنیا رفت. بیست و دو سالش بود. از همان اولین باری که کارهای او را شنیدم، احساس کردم شبیه او هستم. احساس کردم به او نزدیک ام، انگار برادر بزرگم بود. حتی فکر می‌کردم قیافه‌مان هم به هم شبیه‌ است. موسیقی بادی همان موسیقی‌ای بود که عاشقش بودم، موسیقی‌ای که از کودکی می‌شنیدم و با آن بزرگ شدم: کانتری وسترن، راک‌ اند‌ رول، ریتم‌ اند بلوز. بادی این سه نوع سبک مختلف موسیقی را در هم گره زد و هر سه را در یک ژانر واحد ترکیب کرد. یک سبک. بادی ترانه هم می‌نوشت، ترانه‌هایی با ملودی‌هایی زیبا و شعرهایی خلاق. عالی هم می‌خواند، با چند صدا می‌خواند. نمونه‌ی اعلا بود. همه‌ی چیزی بود که من نبودم و می‌خواستم باشم. فقط یک بار دیدمش؛ چند روز قبل از آن که از دست برود. صدها مایل رفتم تا اجرایش را ببینم. اصلاً هم مأیوس یا ناامید نشدم.

عمیقاً پرنفوذ و تأثیرگذار و پرقدرت بود و حضوری پررنگ و مقتدر داشت. فاصله‌ام با او دو متر بیشتر نبود. مسحور می‌کرد. به صورتش نگاه می‌کردم، به دست‌هایش، جوری که پایش را به زمین می‌زد، عینک سیاه بزرگش، چشم‌هایش پشت عینک، طوری که گیتار را می‌گرفت، ایستادنش، کت‌وشلوار مرتبش. به همه چیزش حواسم بود. مسن‌تر از بیست و دو سال به نظر می‌رسید. چیزی در او بود که ثابت و همیشگی به نظر می‌رسید. من را از ایمان به خودش آکنده بود. بعد، ناگهان، غریب‌ترین اتفاقِ ممکن افتاد. مستقیم زل زد به چشم‌های من و چیزی را منتقل کرد، چیزی را که نمی‌دانم چه بود. پشتم را لرزاند. فکر کنم دو یا سه روز بعد از این داستان بود که هواپیمایش سقوط کرد. و کسی (کسی که هرگز پیش از‌ آن ندیده بودمش) صفحه‌ای از لیدبلی به من داد که آهنگ «کشتزارهای پنبه» هم در آن بود. و همین صفحه بود که زندگی من را به کلی عوض کرد. من را به جهانی برد که هیچ نمی‌شناختم. انگار انفجاری رخ داده باشد. انگار تا آن لحظه فقط در تاریکی راه می‌رفتم و بعد ناگهان، فضا روشن می‌شود. انگار کسی مرا مسحور کرده باشد. صدها بار به آن صفحه گوش داده‌ام. کتابچه‌ای داخل آن صفحه، تبلیغ کار هنرمندان دیگری را می‌کرد: سونی تری، براونی مک‌گی، گروه نیولاست سیتی رامبلرز، جین ریچی، گروه‌های سازهای زهی. هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم، ولی با خودم می‌گفتم اگر اسم این‌ها کنار اسم لید‌بلی است، پس حتماً کارشان خوب است و من هم باید به کار آن‌ها گوش کنم. می‌خواستم همین نوع موسیقی را کار کنم و درباره‌اش هرچه هست بدانم. هنوز حس و علاقه‌ام را به موسیقی‌ای که قبلش گوش می‌دادم داشتم، ولی عجالتاً فراموشش کردم. حتی بهش فکر هم نکردم. عجالتاً رفت پی کارش.

هنوز مستقل نشده بودم، ولی دیگر واقعاً می‌خواستم از خانه بیرون بزنم. می‌خواستم این نوع موسیقی را یاد بگیرم و با کسانی که آن آهنگ‌ها را اجرا می‌کردند آشنا بشوم. با چیزی که از رادیو پخش می‌شد و همیشه در گوشم بود فرق داشت. پر جنب‌وجوش‌تر بود و به زندگی نزدیک‌تر. محبوبیت و شهرت موزیسین‌ها در رادیو می‌توانست فقط محصول شانس باشد؛ قرعه به نامشان افتاده باشد. ولی در دنیای موسیقی فولکلور، از این چیزها خبری نبود. تنها کافی بود کارت را بلد باشی و ملودی را اجرا کنی. بعضی از آهنگ‌ها ساده بودند، بعضی‌ها هم نه. از تصنیف‌های قدیمی و آهنگ‌های کانتری بلوز خوشم می‌آمد. ولی این فقط حس درونی‌ام بود. همه چیز را باید از اول یاد می‌گرفتم. برای جمع‌های کوچکی اجرا می‌کردم. گاهی فقط چهار یا پنج نفر در خانه‌ی کسی یا گوشه‌ی خیابانی جمع می‌شدند. باید گنجینه‌ی وسیعی از آهنگ‌ و ترانه می‌داشتی و می‌دانستی باید کِی، کدام‌یک را اجرا کنی. بعضی از آهنگ‌ها شخصی‌تر و خودمانی‌تر بودند، بنابراین، باید داد می‌زدی تا شنیده شوی.

وقتی به کارهای اولین هنرمندان فولکلور یا محلی گوش می‌دهی و خودت کارهایشان را اجرا می‌کنی، زبان بومی و محلی دستت می‌آید. درونی‌اش می‌کنی. در قالب بلوز رگتایم، آواز-کار [قطعه‌ای موسیقی که با کار و فعالیت رابطه نزدیکی دارد]، نغمه‌خوانی‌های جورجیا [گونه‌ای از آوازخوانیِ کار که معمولاً در میان باربران تخلیه‌ی لنج‌ها و قایق‌ها رواج دارد]، تصنیف‌های آپالاشیا و ترانه‌های کابوی اجرایش می‌کنی. تمام جزئیات و ظرافت‌ها و زیر و بم‌ها را یاد‌ می‌گیری. دیگر همه چیزش را می‌دانی. تفنگت را از جیبت در می‌آوری و دوباره می‌گذاری سر جاش. در ترافیک، راه خودت را باز می‌کنی، در تاریکی حرف می‌زنی. می‌دانی استگر لی مرد بدی بوده و فرانکی دختر خوبی بوده. می‌دانی واشنگتن شهر بورژوایی است و صدای آرام و عمیق «یوحنای مکاشفه‌گر» را شنیده‌ای و تایتانیک را دیده‌ای که در باتلاق غرق می‌شود. با «آواره‌ی ایرلندی» و «پسر وحشی استعماری» رفاقت می‌کنی. طبل‌هایی که صدایشان را بسته بودند یا فلوت‌هایی را که با صدایی کم نواخته می‌شدند می‌شنیدی. لرد دونالدِ سرحال و سرزنده را می‌دیدی که همسرش را با چاقو از پا در می‌آورد، و خیلی از دوستانت را که در پلاستیک‌هایی سفید پیچیده بودند.

همه‌ی زیر و بم این زبان محلی و بومی دستت می‌آید. لحن و بیانش را می‌شناختم. همه‌ چیزش را می‌فهمیدم و می‌شناختم؛ تکنیک‌ها، سازها، رازهایش. همه‌ی جاده‌های از یادرفته‌ای را که این زبان در آن سفر کرده بود نیز می‌شناختم. می‌توانستم به همه‌ی این راه‌ها وصل شوم و با جریان روز حرکت کنم. وقتی شروع کردم به نوشتن ترانه‌ی‌ کارهای خودم، زبان بومی تنها زبانی بود که بلد بودم، و به کار بردم.

ولی چیز دیگری هم داشتم. برای خودم اصول و حساسیت‌هایی داشتم و نگاه مطلعی نسبت به اوضاع جهان داشتم. تا مدتی وضعیت به این منوال بود. همه را در کلاس دستور زبان یاد گرفته بودم. دن کیشوت، آیوانهو، رابینسون کروزوئه، سفرهای گالیور، داستان دو شهر – متن‌هایی که معمولاً در کلاس دستور زبان می‌خوانی تا راهی برای نگاه به زندگی و فهم ماهیت بشر و معیاری برای سنجش امور به دستت دهند. وقتی شروع کردم به نوشتن شعر آهنگ‌هایم، همه‌ی این خوانده‌ها را با خود داشتم. مضامین آن کتاب‌ها راه خود را به بسیاری از ترانه‌های من، دانسته یا ندانسته، پیدا کردند. می‌خواستم آهنگ‌هایی بسازم که شبیه هیچ چیز نباشد، و این‌جا بود که آن خوانده‌ها نقشی اساسی داشتند. می‌خواهم برایتان درباره‌ی سه‌ تا از کتاب‌هایی که از همان روزهای کلاس دستور زبان با من مانده‌اند صحبت کنم: موبی دیک، در جبهه‌ی غرب خبری نیست، و ادیسه.

موبی دیک فوق‌العاده‌ است؛ کتابی است آکنده از صحنه‌هایی پرکشش و گفت‌وگوهایی بی‌نظیر. ناخدا اهب (ناخدای کشتی پکوئود)، شخصیتی مرموز و خودمحور، با پایی مصنوعی به دنبال انتقام از موبی دیک است، نهنگ سفید بزرگی که پیش‌تر کشتی‌اش را نابود کرده و پایش را از زانو قطع کرده بود. از اقیانوس اطلس در شاخ آفریقا تا اقیانوس هند به دنبال نهنگ است. ناخدا در هر دو سوی زمین به دنبال نهنگ می‌گردد. هدفی انتزاعی است؛ هیچ مشخص و انضمامی نیست. موبی را «امپراتور» می‌خواند، او را تجسم شر می‌داند. اهب در نانتاکت همسر و فرزندی دارد که هرازگاهی در این سفر یادشان می‌کند. می‌توانید پیش‌بینی کنید چه اتفاقی خواهد افتاد.

خدمه‌ی کشتی مردانی از نژادها و تبارهای مختلف اند، و هریک از آن‌ها که نهنگ را ببیند سکه‌ای طلا پاداش خواهد گرفت. کتاب پر است از اشاره‌هایی به منطقهالبروج، تمثیل‌های مذهبی، و الگوها و کلیشه‌های مختلف. اهب با کشتی‌های دیگری نیز روبه‌رو می‌شود که نهنگ شکار می‌کنند، و از ناخدایان این کشتی‌ها سراغ موبی را می‌گیرد و از جزئیات او پرس‌وجو می‌کند. آیا آن‌ها وال را دیده‌اند؟ در یکی از این کشتی‌ها، پیشگوی دیوانه‌ای به نام گابریل هست که سرنوشت بی‌فرجام و شوم اهب را پیش‌بینی می‌کند. می‌گوید موبی تجسم یکی از خدایان فرقه شیکر (Shaker) در قالب انسان است و این که هر برخوردی با او حاصلی جز فاجعه در پی نخواهد داشت. این را به ناخدا اهب می‌گوید. ناخدای یکی دیگر از کشتی‌ها، ناخدا بومر، بازوی خود را در نبرد با موبی‌ از دست داده است. او با صبر و حوصله با این مسأله برخورد کرده و خوشحال است که جان سالم به در برده است، و ولع اهب برای انتقام را درک نمی‌کند.

این کتاب نشان می‌دهد که چطور آدم‌ها به شکل‌های مختلفی به یک ماجرا واکنش نشان می‌دهند. کتاب پر است از اشاره‌هایی به عهد عتیق و تمثیل‌های کتاب مقدس: گابریل (جبرئیل)، ریچل (راحیل)، یربعام، بیلها، الیاس. اسم‌های غیردینی هم هست: تاشتگو، فلاسک، داگو، فلیس، استارباک، استاب، مارتاز وینه‌یارد. این‌ها بت‌پرست اند؛ بعضی‌ها‌یشان بت‌هایی مومی می‌پرستند، بعضی‌ دیگر نیز بت‌هایی چوبین. بعضی آتش می‌پرستند. پکوئود اسم یک قبیله‌ی سرخ‌پوستی است.

موبی دیک داستان دریانوردی است. راوی، که خود از خدمه‌ی کشتی است، می‌گوید «اسماعیل خطابم کنید.» کسی از او می‌پرسد اهل کجا است، و او پاسخ می‌دهد: «جایی که روی هیچ نقشه‌ای نیست. مکان‌های راستین روی هیچ نقشه‌ای نیستند.» استاب خوش‌طبع و آسان‌گیر است و به هیچ چیز اهمیتی نمی‌دهد؛ می‌گوید همه چیز از پیش تعیین شده است. اسماعیل تمام عمر خود را در کشتی گذرانده است. کشتی‌هایش را هاروارد و ییلِ خود می‌خواند. از مردم دوری می‌گزیند.

پکوئود در دام توفان می‌افتد. ناخدا اهب آن را به فال نیک می‌گیرد؛ استارباک به فال بد. او فکر می‌کند این توفان اهب را از بین می‌برد. به محض آن که توفان فروکش می‌کند، یکی از خدمه از دکل کشتی می‌افتد و غرق می‌شود، و این از اتفاقاتِ پیش رو خبر می‌دهد. یک کشیش کویکر که تاجری بی‌رحم و ظالم است به فلاسک می‌گوید: «پس از آسیب و جراحت، بعضی به سوی خدا کشیده می‌شوند، بعضی به سمت تلخی و تیرگی.»

همه چیز با هم ترکیب شده است، همه‌ی اسطوره‌ها: انجیل یهودی مسیحی، اسطوره‌های آیین هندو، افسانه‌های بریتانیا، جرجیس پیامبر، پرسئوس، هرکول: همه‌ی این‌ها کشتیِ شکارِ نهنگ اند. اسطوره‌های یونان، جنگ خونین با نهنگ. حقایق زیادی در این کتاب هست، جغرافیا، روغن نهنگ (که برای تاجگذاری شاهان به کار می‌رفته) و نقش نجبا در صنعت شکار نهنگ. از روغن نهنگ برای تدهین شاهان استفاده می‌شد. تاریخ نهنگان، جمجمه‌شناسی، فلسفه‌ی کلاسیک، نظریات شبه‌علمی، توجیه تبعیض: همه چیز هست، هیچ کدامش هم عقلانی نیست. فرهیخته، بی‌سواد، توهم، مرگ، نهنگِ بزرگِ سفید، سفید مثل خرس قطبی، سفید مثل سفیدپوست، امپراتور، انتقام، تجسد شر. ناخدای مجنونی که عملاً سال‌ها پیش پای خود را از دست داده است و می‌خواهد با چاقو به موبی حمله کند.

ما فقط سطح چیزها را می‌بینیم. عمقشان را هر طور که خواستیم و دیدیم جور در‌ می‌آید می‌توانیم تفسیر کنیم. خدمه روی کشتی راه می‌روند و سعی می‌کنند صدای پری‌های دریایی را بشنوند، و کوسه‌ها و کرکس‌ها کشتی را دنبال می‌کنند. جمجمه‌ها و چهره‌ها را می‌خوانند، درست همان طور که شما کتاب می‌خوانید. این‌‌جا هم یک چهره وجود دارد. می‌گذارمش جلویتان. بخوانیدش اگر می‌توانید. تاشتگو می‌گوید مرده بوده و دوباره متولد شده. روزهای اضافی‌اش هدیه هستند. ولی می‌گوید به دست مسیح نجات نیافته؛ آدمی معمولی و غیرمسیحی نجاتش داده. رستاخیز را دست می‌اندازد. وقتی استارباک به اهب می‌گوید نباید به فکر گذشته باشد، ناخدای خشمگین جوابش را این طور می‌دهد: «کفر نگو، مرد. من خورشید را هم پایین می‌کشم اگر به من توهین کند!» اهب نیز شاعری توانا است. می‌گوید: «مسیر هدف من پوشیده از ریل‌هایی از آهن است که روح من بر آن شیار خورده است.» یا این سطر را ببینید: «همه این اشیای هویدا چیزی نیستند مگر نقاب‌هایی مقوایی.» این عبارت‌های شاعرانه همتا ندارند.

بالأخره، اهب موبی را پیدا می‌کند. زوبین‌ها را بیرون می‌آورند. قایق‌ها را به آب می‌اندازند. زوبینِ اهب را با خون، غسل تعمید داده بودند. موبی به قایق اهب حمله می‌کند و ویرانش می‌کند. روز بعد، دوباره موبی را می‌بیند. دوباره قایق‌ها را به دریا می‌اندازند. دوباره موبی به قایق اهب حمله می‌کند. روز سوم، قایق دیگری را به آب می‌اندازند. باز هم تمثیلات مذهبی. موبی قد علم کرده است. بار دیگر حمله می‌کند، خود را به پکوئود می‌کوبد و غرقش می‌کند. اهب در میان زوبین‌ها گیر می‌کند و از قایقش به اعماق آب پرت می‌شود. اسماعیل زنده می‌ماند. بر تابوتی روی آب شناور است. و همه‌ی داستان درباره همین است. این موضوع و هر چیزی که از آن نتیجه می شود به خیلی از ترانه‌های من راه یافته است.

در جبهه‌ی غرب خبری نیست هم یکی دیگر از کتاب‌هایی است که بر کارهای من تأثیر داشته است. در جبهه‌ی غرب خبری نیست داستانی ترسناک است. کتابی است که در آن کودکی‌ات را، ایمانت را به جهانی معنی‌دار، و دغدغه‌ات را نسبت به دیگران از دست می‌دهی. دچار کابوسی می‌شوی. گردابی مرموز از مرگ و درد تو را به کام خود می‌کشد. از خودت دفاع می‌کنی تا حذف نشوی. از روی نقشه پاک شده‌ای. زمانی جوان معصومی بودی با آرزوهایی بزرگ. می‌خواستی پیانیست ارکستر بشوی. زمانی عاشق زندگی و دنیا بودی، ولی حالا داری با گلوله تکه‌تکه‌اش می‌کنی.

هر روز، زنبورهای سرخ نیشَت می‌زنند و کرم‌ها خونت را می‌مکند. حیوانی هستی که به کنجی رانده‌ شده‌ای. هیچ‌جا جا نمی‌شوی. باران یک‌ریز و یکنواخت می‌بارد. حملات پایانی ندارند، گاز سمی، گاِز مخربِ دستگاه عصبی، مورفین، رودهایی مشتعل از گازوئیل، در زباله‌ها دنبال غذا گشتن، آنفلوانزا، تیفوس، اسهال خونی. زندگی در اطرافت فرو می‌پاشد، و پوکه‌های فشنگ زوزه می‌کشند. این پایین‌ترین بخش جهنم است. گل و لای، سیم خاردار، خندق‌هایی از موش‌، موش‌هایی که روده‌های مردگان را می‌خورند، خندق‌هایی از فضله و کثافت. کسی فریاد می‌زند: «هی، تو، وایستا و بجنگ!»

چه کسی می‌داند که این وضع تا کِی ادامه خواهد داشت؟ جنگ نهایتی نمی‌شناسد. نابود می‌شوی، و یک پایت غرق خون است. دیروز مردی را کشتی، و با جسدش حرف می‌زدی. گفتی وقتی تمام شد، همه‌ی عمرت را از خانواده‌اش مراقبت می‌کنی. چه کسی سود می‌برد این‌جا؟ رهبران و فرماندهان شهرتی دست و پا می‌کنند، و بسیاری نیز به پول و ثروت می‌رسند. ولی تو همان کارهای کثیف را می‌کنی. یکی از رفقایت می‌گوید: «یک دقیقه صبر کن، کجا داری می‌روی؟» و تو می‌گویی: «ولم کن، یک دقیقه دیگر بر می‌گردم!» بعد می‌روی در جنگل مردگان می‌گردی تا تکه سوسیسی پیدا کنی. نمی‌توانی بفهمی چطور کسی می‌تواند در زندگی غیرنظامی، اصلاً هدفی داشته باشد. نگرانی‌هایشان را، آرزوها و میل‌هایشان را، نمی‌توانی بفهمی.

مسلسل‌ها باز هم به صدا در ‌می‌آیند، بدن‌ها باز هم از سیم‌ها آویزان اند، باز هم بازوها و پاها و جمجمه‌ها، با دندان‌هایی که پروانه‌ها رویشان می‌نشینند، باز هم زخم‌هایی مخوف، از هر منفذی چرک بیرون می‌آید، زخم‌های ریه، زخم‌هایی که برای بدن بزرگ اند، اجسادی که گاز پس می‌دهند، و مردگانی که قی می‌کنند. مرگ همه جا هست. دیگر هیچ چیز ممکن نیست. کسی تو را خواهد کشت و از بدنت برای مشق تیراندازی استفاده خواهد کرد. چکمه‌هایت هم قیمتی‌ترین دارایی تو اند. ولی آن‌ها هم به زودی در پای کس دیگری خواهند رفت.

قورباغه‌ها [صفتی تحقیر آمیز که در این رمان برای اشاره به فرانسوی‌ها به کار رفته] از لای درخت‌ها سر می‌رسند. حرام‌زاده‌های بی‌رحم. فشنگ‌هایت دارند تمام می‌شوند. می‌گویی: «انصاف نیست که این قدر زود دوباره سراغ ما آمدید.» یکی از همراهانت در آشغال‌ها خوابیده است، و تو می‌خواهی به بیمارستان صحرایی ببری‌اش. کسی می‌گوید: «بهتره زحمت راهش را به خودت ندهی.» «منظورت چیست؟» «برش گردان، می‌فهمی چیه می‌گویم.» منتظر اخبار هستی. نمی‌فهمی چرا جنگ تمام نمی‌شود. ارتش آن قدر محتاج نیرو است که حتی پسران جوانی را که چندان به درد کارهای نظامی نمی‌خورند به خدمت احضار می‌کند، چون نیروها دارند تمام می‌شوند. بیماری و تحقیر قلبت را به درد آورده است. پدر و مادرت، هم‌کلاسی‌هایت، وزرایت، و حتی حکومت خودت به تو خیانت کرده‌اند.

ژنرال هم با آن سیگار برگی که به کندی می‌کشیدش به تو خیانت کرده – از تو یک جانیِ قاتل ساخته. اگر می‌توانستی، گلوله‌ای در صورتش می‌نشاندی. فرمانده هم. در ذهن خودت تخیل می‌کنی که اگر پول داشتی، برای هر کسی که او را به هر طریق ممکنی از میان ببرد جایزه‌ای تعیین می‌کردی. و اگر طرف جان خودش را در این راه از دست می‌داد، آن پول به وارثانش می‌رسید. سرهنگ هم، با آن خاوریار و قهوه‌اش –‌ او هم خیانت کرده است. همه‌ی عمرش را در روسپی‌خانه‌ی افسرها گذرانده است. می‌خواهی سنگسار شدنش را ببینی. باز هم تامی‌ها و جانی‌هایی با سر و صدا و لیوان‌های ویسکی‌شان می‌آیند. بیست‌ تایشان را می‌کشی و بیست تای دیگر سبز می‌شوند. بوی گند می‌دهد. از نسل قبل که تو را به دام این جنون، به این اتاق شکنجه، انداخته نفرت پیدا می‌کنی. همراهان و رفیقانت دارند دور و برت جان می‌دهند. از زخم شکم، از قطع هر دو پا، از استخوان‌های خاصره‌ی له شده، دارند جان می‌دهند، و تو با خودت می‌گویی: «من فقط بیست سالم است، ولی می‌توانم هر کسی را بکشم، حتی پدرم را اگر به من حمله کند.»

دیروز سعی کردی سگِ پیغا‌م‌رسانی را نجات بدهی، ولی یکی فریاد زد: «احمق نشو!» یکی از قورباغه‌ها روی پایت خواپیده و خر و پف می‌کند. خنجری را در شکمش فرو می‌کنی، ولی هنوز زنده است. می‌دانی باید کارش را تمام کنی، ولی نمی‌توانی. روی خودِ صلیب آهنی هستی، و یک سرباز رومی اسفنجی از سرکه روی‌ لب‌هایت می‌گذارد. ماه‌ها می‌گذرند. برای مرخصی بر می‌گردی خانه‌ات. نمی‌توانی با پدرت مکالمه کنی. می‌گوید: «ترسویی اگر نروی خدمت.» وقتی داری بر می‌گردی، مادرت هم دم در می‌گوید: «مواظب آن دخترهای فرانسوی باش.» باز هم جنون. یک هفته یا یک ماه می‌جنگی، و ده متری را پس می‌گیری. ولی ماه بعد دوباره از دستش می‌دهی.

پس آن فرهنگِ هزار سال پیش، آن فلسفه، آن حکمت (افلاطون، ارسطو، سقراط) چه شد؟ باید جلوی این را می‌گرفت. به خانه‌ات فکر می‌کنی. پسربچه‌ای هستی که در لابه‌لای درختان صنوبر راه می‌روی. خاطره‌ی مطبوعی است. از بالن‌ها، باز هم بمب بر سرت آوار می‌شود. باید حواست را جمع کنی. ولی حتی از ترس این که شاید اتفاق پیش‌بینی‌نشده‌ای بیافتد، نمی‌توانی اصلاً به کسی نگاه کنی. گور دسته‌جمعی. هیچ امکان دیگری وجود ندارد. توجه‌ات به شکوفه‌های گیلاس جلب می‌شود، و می‌بینی که این ماجراها اثری روی طبیعت نداشته است. درخت‌های صنوبر، پروانه‌های قرمز، زیباییِ شکننده‌ی گل‌ها، خورشید. می‌بینی طبیعت چقدر بی‌تفاوت است به این خشونت‌ و رنج بشر. حتی متوجه‌‌اش هم نمی‌شود. خیلی تنهایی. بعد ترکشی به سرت می‌خورد و می‌میری. حذف شده‌ای، اسمت را خط زده‌اند. منهدم شده‌ای. کتاب را بستم و گذاشتم کنار. دیگر هیچ‌وقت نخواستم رمان جنگی بخوانم، و هیچ‌وقت هم دیگر نخواندم.

چارلی پول، از کارولینای شمالی، آهنگی دارد که خیلی به این‌ موضوع مربوط می‌شود. اسمش هست «با من حرف نمی‌زنی». بخشی از شعرش این است:

یه روز تو شهر راه می‌رفتم که یه پلاکارد دیدم.

اوضاع دنیا رو ببینید، به ارتش بپیوندید.

با یک گروه خوب، جاهای هیجان‌انگیزی رو می‌بینید.

آدم‌های جالبی رو می‌بینید و یاد می‌گیرید چطور آدم بکشید.

با من حرف نمی‌زنی، با من حرف نمی‌زنی.

شاید من خل و دیوونه باشم، ولی حس می‌کنم تو می‌فهمی.

با من حرف نمی‌زنی، با من حرف نمی‌زنی.

با اسلحه آدم کشتن جالب به نظر نمی‌آد.

با من حرف نمی‌زنی.

ادیسه کتاب معرکه‌ای است و مضامین آن در تصنیف‌های ترانه‌سرایان زیادی دیده می‌شود: «در راه خانه»، «چمنِ سبزِ سبزِ خانه»، «خانه‌ای در مرتع»، و همین طور در ترانه‌های من. ادیسه قصه‌ی عجیب و پرماجرای مردی است که پس از جنگ، سعی می‌کند به خانه برگردد. در طول این سفرِ دراز، با دام‌ها و حیله‌های بسیاری مواجه می‌شود. او به سرگردانی و سرگشتگی نفرین شده است. همیشه در دریا است، همیشه با خطر روبه‌رو است. تخته‌سنگ‌هایی عظیم به قایقش اصابت می‌کنند. آدم‌هایی را که نباید، عصبانی و خشمگین می‌کند. در خدمه‌ی قایقش، آدم‌های بدجنس و شروری هم هستند. خیانت. آدم‌های او اول به شکل خوک در‌ می‌آیند و بعد دوباره تبدیل به مردان جوان خوش‌سیمایی می‌شوند. همیشه سعی‌ می‌کند کسی را نجات بدهد. مردِ سفر است اما توقف‌های زیادی هم بین راه می‌کند.

در جزیره‌ای متروک سرگردان مانده است. غارهایی خالی از سکنه پیدا می‌کند و خود را در آن‌ها پنهان می‌کند. غول‌هایی را می‌بیند که می‌گویند «می‌خوریمت!» از دست غول‌ها فرار می‌کند. می‌خواهد به خانه‌اش برگردد، اما اسیر بادها می‌شود. بادهای بی‌امان، بادهای سرد، بادهای نامساعد. همیشه او را از اتفاقاتی که در پی خواهد آمد بر حذر می‌دارند. به کارهایی دست می‌زند که به او گفته‌اند نزند. دو راه در پیش است، و هر دو بد اند. هر دو پر خطر اند. یک راه به غر ‌شدنت می‌انجامد، یک راه به از گرسنگی مردنت. او به درون تنگه‌هایی می‌رود و گرداب‌هایی کف‌آلود می‌بلعندش. با هیولاهای شش‌سری رو به رو می‌شود که نیش‌هایی تیز دارند. صاعقه بر او می‌زند. بر شاخه‌ها آویزان می‌شود تا خود را از رودخانه‌ی خروشان نجات دهد. الاهگان و خدایان از او محافظت می‌کنند، ولی بعضی‌هاشان هم می‌خواهند او را از بکشند. هویت‌ خود را تغییر می‌دهد. خسته است. خوابش می‌برد، و با صدای خنده‌ای بیدار می‌شود. داستانش را به غربیه‌ها می‌گوید. بیست سال گذشته است. او را به جایی برده‌اند و رهایش کرده‌اند. در شرابش دارو ریخته‌اند. راه سختی در پیش است.

بعضی از همین چیزها، از بسیاری جهات، برای تو هم پیش آمده است. در شراب تو هم دارو ریخته‌اند. تو هم بستر خودت را با زنی که نباید، تقسیم کرده‌ای. تو هم با صداهایی جادویی، صداهایی شیرین با ملودی‌هایی غریب افسون شده‌ای. تو هم راه‌های زیادی رفته‌ای و خسته و بی‌جان شده‌ای. از سر تو هم خطرهایی گذشته است. تو هم کسانی را که نباید عصبانی کرده‌ای. تو هم همه‌ی کشور را گشته‌ای. تو هم آن باد بیمار را حس کرده‌ای، بادی که هیچ خیری به تو نمی‌وزد. ولی تازه این تمام ماجرا نیست.

وقتی به خانه می‌رسد، اوضاع هیچ بهتر نیست. اوباش وارد خانه‌اش شده‌اند و از مهمان‌نوازی همسرش سوءاستفاده می‌کنند. زیاد اند. و با این که او از همه‌ی آن‌ها بهتر است و در همه چیز بهترین است (بهترین نجار، بهترین شکارچی، بهترین متخصص حیوانات، بهترین دریانورد)، این شجاعت او نیست که نجاتش می‌دهد، بلکه ذکاوت او است. همه این اوباش باید بابت هتک حرمت به قصر او، غرامت پرداخت کنند. خودش را به لباس گدای ژولیده‌ای در می‌آورد. یکی از خادمان دون‌پایه با تکبر و حماقت او را با لگد از پله‌ها به پایین پرت می‌کند. تکبر پیشخدمت نفرت او را بر‌ می‌انگیزد ولی خشمش را کنترل می‌کند. یک تن است مقابل صد تن، ولی همه‌ی آن‌ها، حتی‌ قوی‌ترین‌شان، را از میان برخواهد داشت. او «هیچ‌کس» بود. وقتی همه‌ی کارها را انجام داد، وقتی بالأخره به خانه رسید، می‌نشیند کنار همسرش و داستان‌هایش را برای او تعریف می‌کند.

خب، منظورم از این‌ حرف‌ها چیست؟ من و خیلی از ترانه‌سرایان دیگر تحت تأثیر این مضامین بوده‌ایم. معانیِ بسیار متفاوتی دارند. تنها چیزی که مهم است این است که ترانه‌ای تکانتان بدهد. لازم نیست بدانم ترانه چیست. من همه جور چیزی را در ترانه‌هایم آورده‌ام. نگرانش هم نیستم – نگران این که معنی‌شان چیست. فکر نمی‌کنم ملویل هم نگرانی‌ای از این بابت داشته که عهد عتیق، ارجاعات به کتاب مقدس، نظریات علمی، آموزه‌های پروتستانی، و آن همه اطلاعات درباره‌ی دریا و کشتی و نهنگ، همه را در یک داستان گنجانده است – معنی این همه چیست.

جان دان، شاعر-کشیشی که در دوره‌ی شکسپیر زندگی می‌کرد، این کلمات را نوشته است: «سستوس و آبیدوسِ پستان‌هایش. نه از برای دو عاشق، برای دو عشق، آشیانه‌ها.» من هم نمی‌دانم معنی‌اش چیست. ولی به نظر خوب می‌رسد. و تو هم می‌خواهی که ترانه‌هایت خوب به نظر بیایند. در ادیسه، ادیسئوس در جهان زیرین، آشیل، جنگجوی مشهور، را می‌بیند. آشیل که زندگی‌ای طولانی و پر از آرامش و خشنودی را با زندگی‌ای کوتاه و پر از غرور و افتخار تاخت زده بود، به ادیسئوس می‌گوید اشتباه کرده است. «فقط مُردم. همین.» هیچ افتخاری نبود. جاودانگی نبود. و اگر می‌توانست، ترجیح می‌داد برگردد زمین و برده‌‌ی کشاورزی شود، نه این که این‌جا پادشاهِ سرزمینِ مردگان باشد. هر آنچه را در زندگی کرده ترجیح می‌دهد به بودن در این‌جا، در این مکان مرگ.

ترانه‌ها هم همین اند. ترانه‌های ما در سرزمین زندگان زنده اند. ولی ترانه مثل ادبیات نیست. قرار است به آواز خوانده شوند، نه این که به شکل متن خوانده شوند. در نمایشنامه‌های شکسپیر، کلمات قرار است روی صحنه اجرا شوند. شعرِ ترانه‌ها هم قرار است به آواز خوانده شود، نه این که روی صفحات کاغذ خوانده شود. امیدوارم این شانس را پیدا کنید تا به این شعرها به همان شکلی که قرار بوده شنیده شوند گوش بدهید: در کنسرت یا روی نوار یا به هر شکل دیگری که این روزها مردم به ترانه گوش می‌دهند. دوباره بر می‌گردم به هومر که می‌گفت: «در من آواز بخوان، ای الاهه‌ی هنر، و داستان را از زبان من بگو!»

برگردان: مینا یوسفی
_______________________________________

باب دیلن خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی است. آن‌چه خواندید برگردانِ متن خطابه‌ی ارسالی او برای دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات است که در وب‌سایت رسمی جایزه‌ی نوبل منتشر شده است.

اخبار روز- اعطای جایزه نوبل ادبیات به دیلن و واکنش وی یکی از موضوعات خبرساز آکادمی نوبل بود. «باب دیلن» خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی در ماه‌های آخر سال گذشته میلادی حواشی زیادی بر سر حضور در مراسم اعطای جایزه نوبل به پا کرد و دست آخر هم در این مراسم شرکت نکرد و به فرستادن متن سخنرانی خود اکتفا کرد.
بعد از گذشت پنج ماه، آکادمی نوبل ادبیات اعلام کرد، این برنده نوبل ادبیات حاشیه‌ساز، آخر همین هفته به سوئد سفر می‌کند و جایزه‌اش را در مراسمی «کوچک و خودمانی» دریافت می‌کند.
اکتبر گذشته یکی از منتقدان اعطای جایزه نوبل به دیلن نوشت: شاید اگر جایزه نوبل در زمان انتشار کتاب رطیل به دیلن داده می شد بسیار اثرگذار می بود. نوعی ادبیات آلترناتیو و زیرزمینی که نماد یک جنبش فراگیر اجتماعی بود به رسمیت شناخته می شد. دیلن جوان از آن بهره می برد و راه نویی پیش پای ادبیات جهان گشوده می شد. اما اکنون و پس از گذشت نیم قرن - نه باب دیلن از این جایزه سودی خواهد برد نه جهان. فردی که روزگاری متعلق به یک جنبش مترقی و پیشرو بود امروزه خود بخشی از نظام فرهنگی سرمایه سالار است. اگر روزگاری که دیلن در جنبش ضدجنگ و علیه دخالت آمریکا در ویتنام فعالیت می کرد به او جایزه می دادند برای خود و او اعتبار می خریدند.

Libellés : , , ,


jeudi, juin 15, 2017

کتابی از جی آر آر تالکین پس از صد سال منتشر شد


  کتاب جدیدی از جی آر آر تالکین که يک قرن پیش آن را نوشت روز پنجشنبه ۱۱ خرداد منتشر شد. عنوان کتاب «برن و لوثین» و حوادث دهشتناک جنگ جهانی اول که نویسنده شاهد آن بوده الهام‌بخش قسمت‌هایی از این داستان است. به گزارش خبرگزاری رویترز، این کتاب را کریستوفر تالکین فرزند نویسنده فقید مجموعه «ارباب حلقه‌ها» ویراستاری کرده و دو شخصیت اصلی دارد، یکی انسان و دیگری جن است که از فضای تخیلی «میان زمین» که او در داستان‌هایش خلق کرده بود به عاریه گرفته شده است.
تمرکز داستان روی مجموعه‌ای از سفرهای اکتشافی پر مخاطره و عشق ممنوعه است که به گفته موسسه انتشاراتی هارپر کالینز ناشر کتاب، در واقع چکیده یک رمان طولانی‌تر است که جی آر آر تالکین چند بار آن‌را باز نویسی کرده و بسط داده بود.
جان گرت یکی از پژوهشگران آثار جی آر آر تالکین در مصاحبه‌ای با شبکه خبری بی‌بی سی گفت این کتاب که نویسنده پس از بازگشت از جبهه‌های جنگ جهانی اول در فرانسه آن‌را نوشته است، در حقیقت نوعی «جن‌گیری» از تجارب تلخ او در جبهه‌های جنگ است.
تصاویر و طرح‌های کتاب اثر آلن لی است که به خاطر نسخه سینمایی مجموعه «ارباب حلقه‌های» به کارگردانی پیتر جکسون جایزه اسکار را دریافت کرده است.
مجموعه کتاب‌های «ارباب حلقه‌ها» تاکنون بیش از ۱۵۰ میلیون نسخه در سراسر جهان فروش داشته و درآمد نسخه سینمایی این مجموعه در کل بیش از یک میلیارد دلار بوده است.
جی آر آر تالکین در سال ۱۹۷۳ در سن ۸۱ سالگی درگذشت.
برگرفته از رادیو فردا

Libellés : , ,


vendredi, juin 09, 2017

زن مرموزی که الهام‌بخش یک داستان پرفروش شد، اما جین کربی - استانبول


زن اسرار آمیز


یک کتاب داستان رمانتیک که بیش از نیم قرن پیش نوشته شده در ترکیه چنان پرطرفدار شده که طی سه سال گذشته در صدر جدول پر فروش‌ترین کتاب‌ها بوده است. به نظر می‌رسد جوانان امروزی با نویسنده این رمان که بارها آثارش سانسور شد، به زندان افتاد و شکنجه شد و بالاخره به شکل اسرار آمیزی با گلوله به قتل رسید، احساس نزدیکی می‌کنند. به تازگی کتاب مادونا با پالتوی پوست" نوشته صباح‌الدین علی به زبان انگلیسی منتشر شده است.

منشی جوان هتل من وقتی به سوی میزش می‌روم تا کلید اتاق را به او بدهم غرق خنده است. همین الان مکالمه تلفنی با کسی که قرار است برای مصاحبه به دیدارش بروم را تمام کرده و توضیحات دقیق او برای پیدا کردن خانه‌اش در استانبول را از او گرفت.
منشی جوان در حالیکه بیرون هتل منتظر تاکسی هستیم شلوار جینش را بالا می‌کشد و می‌گوید:"خانم پر انرژی بود." از او می‌پرسم آیا می‌داند با فیلیز دختر صباح الدین علی صحبت می‌کرد؟ در حالیکه به آدامس جویدن ادامه می‌دهد دستش را روی شانه من می‌گذارد.
بعد دستش را می‌گذارد روی قلبش و می‌گوید:"او قهرمان من است. کتاب‌های او همه زندگی من هستند." تلفن موبایل را از کیفش در می‌آورد و در حالیکه چشمانش از اشک پر شده با دستانی لرزان شروع می‌کند به نوشتن پیامک."باید به دوستهایم بگویم."
وقتی وارد خانه فیلیز شدم و این ماجرا را برایش تعریف کردم او نیز بشدت احساساتی شد. سالهای سال او مجبور بود کتمان کند که دختر صباح الدین علی است. در دهه ۴۰ میلادی هر گونه ارتباطی با افکار سوسیالیستی و جسورانه او خطرناک بود.
مادرش به فیلیز گفته بود اگر کسی از او پرسید پدرش کیست خیلی مودبانه باید موضوع صحبت را عوض کند.
صباح الدین علی دو روزنامه را تاسیس کرد ولی هر دو به محض انتشار تعطیل شدند. هفته نام طنز و پر طرفدار او به اسم مارکو پاشا که صاحب و سردبیرش خود او بود، به خاطر دیدگاه‌های سیاسی‌اش هدف سانسور حکومت بود. او دو بار به خاطر نوشته‌هایش زندانی شد.
 زن اسرار آمیز
اما امروزه همه می‌خواهند درباره صباح الدین علی صحبت کنند، بخصوص جوانان که برای آنها او به نماد مقاومت بدل شده، مردی که شجاعت آن را داشت در برابر قدرت و سرکوب حکومت قد علم کند.
فیلیز با دلخوری می‌گوید:"هیچ چیزی در ترکیه تغییر نکرده، سانسور شدید مطبوعات، زندانی کردن روزنامه نگاران، و حتی شاید بتوان گفت الان بدتر شده است."
ما مشغول نوشیدن چای و ورق زدن آلبوم عکس‌های سیاه و سفید خانوادگی می‌شویم.
فیلیز با نشان دادن عکسی از پدرش، در حال بالا رفتن از درخت با یک پاپیون عجیب دور گردنش، می‌خندد و می‌گوید:"او عزیزترین دوست من بود." به خنده ادامه می‌دهد . فیلیز همیشه می‌خندد.
او می‌افزاید:"او بامزه بود و همیشه اداهای بچه‌گانه در می‌آورد. هر چیزی که می‌دانم را او به من یاد داده. حتی قبل از اینکه بروم مدرسه پرچم همه کشورهای جهان را به من یاد داده بود و در قدم زدن‌های طولانی در محله سفارتخانه‌ها در شهر آنکارا از من امتحان می‌گرفت. او به من تاریخ یاد می‌داد، شنا کردن و ماهیگیری را به من یاد داد." با به یادآوردن خاطره دیگری از پدرش چهره فیلیز بشاش‌تر می‌شود.

 زن اسرار آمیز
"او در عین حال همیشه دمای بدن من را می‌گرفت و مواظب بود که تغذیه خوبی داشته باشم. به شدت می‌ترسید که نکند من ذات الریه بگیرم."
" من دوران کودکی خیلی خوبی داشتم تا اینکه با بی رحمی تمام تمام شد."
سال ۱۹۴۸ وقتی فیلیز ۱۱ ساله بود ، پدرش هنگام تلاش برای فرار از چنگ ماموران دولت ترکیه در مرز بلغارستان به ضرب گلوله کشته شد. گفته می‌شود ماموران نهادهای امنیتی او را کشتند.
اما آثارش به حیات خود ادامه دادند، به خصوص رمان کوتاهش به نام "مادونا با پالتوی پوست" که در بسیاری از کشورهای بلوک شرق آن زمان به چاپ رسید و حتی امروزه در بلغارستان بخشی از متون کتاب‌های دبیرستانی است.
مورین فریلی که اخیرا این کتاب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده معتقد است یکی از دلایل محبوبیت بی‌نظیر این نویسنده در ترکیه امروزی این است که او به خوانندگان یادآوری می‌کند همواره دگر اندیشی و مبارزه وجود داشته و همواره نویسندگان و طنز نویسانی مثل او با شجاعتی فراوان قدرت‌های حاکم را به چالش کشیده‌اند.

 زن اسرار آمیز
او می‌افزاید:"روح او امروزه در وجود و آرزوهای جوانان زنده است. نمونه آن تظاهرات دانشجویان در پارک گزی در تابستان سال ۲۰۱۳ بود. این صباح الدین علی بود که به آن‌ها شهامت داد و به آن‌ها نشان داد که بدون از دست دادن جنبه‌های سورئال زندگی و بدون فراموش کردن عشق می‌توان اعتراض کرد."
رمان "مادونا با پالتوی پوست" در ظاهر یک داستان عاشقانه یک طرفه و بی‌ پاسخی است که در خیابان‌های شلوغ و کاباره‌های دود زده برلین در دهه ۱۹۲۰ اتفاق می‌افتد. شخصیت اصلی داستان به نام رئیف که او را بیشتر شبیه یک دختر تا یک مرد به اصطلاح واقعی توصیف می‌کنند، بشدت مجذوب هنرمند فمینیستی می‌شود به نام ماریا یا همان مادونا با پالتوی پوست و آن دو رابطه عاشقانه کلامی را آغاز می‌کنند.
کتاب با حال و هوای داستان‌‎های قرن بیست و یکم هیچ شباهتی ندارد ولی با این همه طی سه چهار سال گذشته این کتاب در صدر پرفروش‌ترین کتاب‌های ترکیه بوده و اکثر خوانندگان آن جوانان هستند.
وقتی فیلیز به مدرسه‌ها می‌رود و با محصلان نوجوان در مورد این کتاب صحبت می‌کند می‌بیند نه فقط دخترها بلکه بعضی از پسرها هم به گریه می‌افتند.
"آن‌ها متوجه می‌شوند که یک چیزی در زندگی کم دارند، چیزی که در جستجوی آن هستند ولی امروزه نسل فعلی نمی‌تواند آن را به راحتی بیابد."
او سرش را می‌جنباند و عکس کوچکی از یک زن خوش پوش را به من می‌دهد که در یک خیابان پهن و پر درخت با فاصله کوتاهی از یک مرد که با ستایش به او خیره شده ایستاده است.

 زن اسرار آمیز
فیلیز می‌گوید:"مدتی پیش کشف کردیم که ماریا یا همان مادونا یک زن واقعی بوده. پدرم موقعی که در زندان بود برای یکی از دوستانش نامه می‌نوشت و تمام حکایت عشق خود برای این زن آلمانی را برای او تعریف کرد."
به فیلیز گفتم کاشکی ذره بین داشتم و می‌توانستم عکس ماریا را دقیق‌تر ببینم. بعد عکس بزرگتری از یک زن زیبا را می‌بینم و با حالت سئوال عکس را به فیلیز نشان می‌دهم.

 زن اسرار آمیز
او با خنده می‌گوید:"نه، نه. این مادرم است. پدر همیشه در محاصره زنان زیبایی بود. او با ماریا یا مادونای آلمانی موقعی که جوان و مجرد بود و در برلین زندگی می‌کرد آشنا شد."
فیلیز کتاب نامه‌هایی را که پدرش در مورد ماریا نوشته است باز می‌کند و قسمتی را ترجمه می‌کند.
"قدم زدن‌های طولانی و دلچسبی داشتیم و گاهی به من اجازه می‌داد دستش را بگیرم. گاهی اوقات سرش با لبخند پرمعنایی بر می‌گرداند و این لبخند نشان می‌داد او به خوبی درک می‌کند که من احمقم."
فیلیز دوباره می‌زند زیر خنده و بعد می‌گوید:"ماریا از آن زنانی است که همه ما می‌خواهیم باشیم. با جنبش فمینیستی همه ما تا حدی مثل ماریا شده‌ایم و به نوع خود مبارزه می‌کنیم."
به این بانوی سپید مو ولی هنوز هم زیبا که مشغول زیر و رو کردن عکس هاست خیره می‌شوم. شاید روح ماریا باشد و یا شاید روح پدرش، ولی یک نیرویی در وجود فیلیز او را به حرکت واداشته تا پس از ۶۰ سال تلاش بالاخره رمان صباح الدین علی به انگلیسی ترجمه شود. و اکنون که در این نبرد طولانی پیروز شده از او می‌پرسم آیا امیدوار است این کتاب به خوانندگان انگلیسی زبان یک پیام سیاسی و تاریخی بدهد.
او به سرعت سرش بالا می‌کند و می‌گوید:"پیام داستان پدرم خلوص در عشق است. عشق بدون اینکه در پاسخ منتظر چیزی باشد. عشق به خاطر خود عشق."

زن اسرار آمیز
با هم به یکی از عکس های او و پدرش خیره می‌شویم. بازوان پدرش به حالت محافظت به دور شانه‌های او حلقه شده‌اند.
او تکرار می‌کند:"عشق فقط به خاطر خود عشق. این همان چیزی است که به همه ما نیروی زندگی می‌دهد."
یرگرفته از بی بی سی فارسی

Libellés : ,


سه برداشت از انفجار در معدن زمستان یورت آزادشهر، خسرو غلامی

  • برداشت یکم: یک ماه از فاجعه زمستان یورت آزاد شهر گذشت

« وقتي معدن منفجر ميشه، ١٣ نفر در فاصله ٨٠٠ متري تونل، پشت يك تخته سنگ گير مي‌افتن. با كلاه ايمني شون تلاش مي‌كنن مسير رو باز كنن، مثل يك لودر. انقدر با كلاه، زمين و سنگ رو كنده بودن كه كلاه ايمني‌شون از وسط نصف شده بود. وقتي به اون تخته سنگ مي‌رسن، ديگه دست از تلاش برمي‌دارن. ٧ نفرشون ميان پشت اين تخته سنگ ميشينن و دستاي همديگه رو مي‌گيرن. معدنچي‌ها جسد اينا رو در همين وضعيت پيدا كردن. اينا دقيقه دقيقه نزديك شدن لحظه مرگشون رو زنده و شاهد بودن ... »
با انتشار خبر انفجار در معدن زمستان یورت، بسیاری بودند که حتی نام چنین معدنی در شهری دور افتاده در یکی از استان های شمالی را نشنیده بودند، اما آن روز و روزهای بعد، ارسال خبر و تصاویر دردناک کشتار دسته جمعی کارگران معدن آزادشهر، همه آنها را متاثر کرد.
اما نام " معدن زمستان یورت " نامی آشنا برای کارگران معادن " چادرملو "، " باب نیزو "، " طرزه "، " ذغال سنگ رودبار " و کارگران شلاق خورده " آق دره " و دیگر معادن ایران است و همه آنها با تمام وجود، این فاجعه برای شان ملموس بود. زیرا که این کارگران و خانواده های شان همواره شرایط کار در معدن و انفجارهای مهیب و ناگهانی، بخش از واقعیت های زندگی شان بوده است. همچنین این معدن نامی آشنا برای فعالین کارگری ای بود که خبرهای مرتبط با شرایط کار و زیست و اعتراض کارگران معدن را دنبال می کردند.
معدن زمستان یورت در ۱۴ کیلومتری شهر آزادشهر در استان گلستان و در ۹۰ کیلومتری شرق گرگان قرار دارد. گفته می‌شود تا اردیبهشت سال ۱۳۹۶ بیش از ۵۰۰ کارگر در آنجا کار می‌کرده‌اند. اما پیش از ظهر چهارشنبه 13 اردیبهشت 96 انفجاری مهیب این معدن را لرزاند. با وجود انتشار خبرهای ضد و نقیض، با پایان روز و در تاریکی شب بود که خبرها حکایت از مرگ فجیع معدنچیان داشت. کارگران در عمق ۱۳۰۰ متری در فضای مملو از گاز مونو اکسید کربن و متان گرفتار شده بودند و٤٤نفر زير آوار ماندند و سوختند و خفه شدند. کارگرانی که چندماهی حقوق معوقه داشتند و روزی حداقل 12 ساعت در سخت ترین شرایط با حداقل دستمزد در دو کیلومتری عمق زمین کار می‌کردند.
  • برداشت دوم: آغاز فعالیت معدن زمستان یورت با ۲۰۰ کارگر

روز 13 خرداد و یک ماه پس از فاجعه معدن، در خبرها آمد که رئیس سازمان صنعت،معدن و تجارت گلستان از آغاز به کار مجدد برخی از تونل‌های معدن زمستان یورت از دو هفته آینده خبر داد. وی گفت که  از حدود 250 نفر کارگر این معدن، در آینده نزدیک حدود 200 نفر از آنها به محل کار خود باز خواهند گشت.
این در حالی است که پس از انفجار معدن زمستان یورت، قرار بود که این واحد معدنی به مدت شش ماه تعطیل شود. اگر چه همه شواهد نشان از این دارد که کارفرمای معدن و بی توجهی به ایمنی محیط کار، عامل این فاجعه بوده، اما به نظر می رسد که با مقصر دانستن کارگران و هم چنین آغاز به کار معدن، عوامل اصلی این مرگ دسته جمعی به فراموشی سپرده می شوند.
بر اساس گفته کارشناسان باید در معادن، دریچه های هوشمند دمنده و مکنده هوا و اتاقک‌هایی مقاوم و سرپوشیده وجود داشته باشد تا در صورت ریزش و انفجار کارگران به درون آن بروند. اما گزارش های منتشره نشان می دهد که معدن زمستان یورت چنین امکاناتی نداشته است و هیچ راه فراری برای کارگران وجود نداشته است.
  • برداشت سوم: تشکل های مستقلی که کارگران از آن محرومند!

در یک ماه گذشته بار دیگر بسیاری از فعالین کارگری بدرستی به ضرورت ایجاد تشکل های معدنچیان تاکید داشتند. تشکل هایی مانند " اتحادیه معدنچیان " که بتواند هزاران کارگر معدن را در سراسر ایران متشکل کند، گام مهمی در مقابله با کاهش چنین خطرهای سهمگینی مانند فاجعه معدن زمستان یورت است. تشکل کارگران معدن که با اراده و دخالت همه آنها و با ساختاری جمعی و شورایی اداره شود، می تواند در دستیابی این بخش از کارگران به مطالبات شان موفقیت بیشتری کسب کند.
البته نباید فراموش کنیم که پدیده ناامنی محیط کار و به طور مشخص انفجار و مرگ کارگران معدن، زاییده نظام سرمایه سالار موجود است. وقتی سود بیشتر و هزینه کمتر اساس شیوه تولید کنونی است، پس باید انتظار داشت که در چهار گوشه جهان از ترکیه تا بولیوی و از چین تا ایران، معدنچیان به صورت دسته جمعی قربانی این روند سوددهی شوند. بدون شک تا زمانی که " در بر روی همین پاشنه می چرخد " و بهره کشی از نیروی کار ادامه دارد، ناامنی محیط کار و تلفات سنگین انسانی یک وجه اساسی شرایط کار و زیست کارگران است.
خسرو غلامی – 15/03/1396
برگرفته از سایت آزادی بیان

Libellés : ,


jeudi, juin 08, 2017

مارکس و عروسک: رقصیدن بین دو زبان

مارکس و عروسک: رقصیدن بین دو زبان

سباستین اومون برگردان: بیتا سرافراز


مریم مجیدی دو سال بعد از انقلاب در ایران به دنیا آمد و شش سال بعد با خانواده‌اش به فرانسه رفت. او سال‌ها بعد به ایران برگشت و میهن مادری‌اش را دوباره کشف کرد. «مارکس و عروسک» ماجرای زندگی او است که «جایزه‌ی گنکور رمان اول» در فرانسه به آن تعلق گرفته است.

مارکس و عروسک، نوشته‌ی مریم مجیدی، انتشارات نوول آتیلا، سال 2017

در سال ۱۹۸۰، یک زن جوان باردار، یک کمونیست ستیزه‌جو، در تظاهرات دانشگاه تهران شرکت می‌کند. ناگهان مردانی را می‌بیند که با چشمان خون‌گرفته و چماق به دست، در حالی که فریاد «الله اکبر» سر می‌دهند، به جمعیت هجوم می‌آورند و سر و دست دیگران را می‌شکنند. مصادره‌ی انقلاب از سوی اسلامگرایان به سرنوشت کودکِ به‌دنیانیامده‌ی داستان گره می‌خورد، کودکی که میان دو کشور، دو فرهنگ، و دو زبانِ متفاوت رشد می‌کند. مارکس و عروسک، نوشته‌ی مریم مجیدی، داستان سرنوشت پر فراز و نشیب همین کودک است. این رفت‌ و برگشت‌ها که در داستان همواره میان ایران و فرانسه، کودکی و مادری، قصه‌گویی و خودنگاری در حرکت است، تصاویر گیرا و تأثیرگذاری در ذهن خواننده‌ی کتاب می‌سازند.

چندهویتی بودن یکی از مسائلی است که در رمان مریم مجیدی، از طریق عناوینی که برای سه بخش کتاب در نظر گرفته شده، مطرح می‌شود. «تولد اول» به کودکیِ راوی در ایران می‌پردازد. «تولد دوم» از زمان آمدنش به فرانسه آغاز می‌شود و سالهای پیش‌روی او را در بر می‌گیرد. و «تولد سوم»، که شامل دوران بزرگسالی راوی و بازگشت او به فرهنگ ایرانی‌ است، به دوره‌ای مربوط می‌شود که او (به رغم تمام تناقضات موجود و پس از جابه‌جایی‌های متعدد میان فرانسه، ایران، پکن، و استانبول) بالأخره موفق می‌شود در میان این فرهنگ‌های گوناگون به توازن شخصیتی دست پیدا کند. هر فصل، گذاری به دوره‌ای متفاوت از زندگی نویسنده است، و روی هم رفته می‌توان گفت که واکنش‌های احساسی بیشتر از مرور وقایع گذشته مورد توجه قرار می‌گیرند: راوی ابتدا از بخشی از وجودش که ایران ا‌ست پرده بر می‌دارد، و بعد از بخش دیگرش که فرانسوی است، و در آخر هم به رابطه‌ی میان این دو می‌پردازد. علاوه بر این، داستان هرچه پیش‌تر می‌رود، بیش‌تر به سمت طنز و کنایه نیز کشیده می‌شود.

«تولد اول» داستان دوران کودکیِ راوی است که به شکل قطعه‌های کوتاه نقل می‌شوند. داستان با به خاطر آوردن ماجرای ترک کشور در شش سالگی راوی و داستان‌هایی که از زبان بستگان او درباره‌ی آن دوره نقل شده شروع می‌شود، یک داستان خانوادگی که به نوعی با سیاست گره خورده است: زن و شوهر کمونیست‌، پدر و مادر مریم، همواره در ترس و اضطراب به سر می‌برند، چون نگران فاش شدن فعالیتشان در یک حزبِ ممنوع‌اند. در نهایت، تحمل این فضا برایشان غیرممکن می‌شود، فضایی که در آن رخدادهای به ظاهر بی‌اهمیت تجسم‌بخشِ خشونت‌های سیاسی می‌شوند: روزنامه‌نگار زندانی که هر روز، برای دوباره شنیدن صدای زنش، فیلم انیمیشنی را تماشا می‌کند؛ مادری که تنها موفق شده دمپایی‌های پسرش را، که نیمه‌شبی دستگیر شده بوده، پیش خودش نگه دارد. این دلبستگی به اشیا به خوبی توانسته حساسیت‌های کودکانه را برایمان تداعی کند، و به علاوه منعکس‌کننده‌ی یکی از ویژگی‌های زبانیِ کشوری‌ باشد که همواره زیر سلطه‌ی دیکتاتوری بوده است، چرا که دیگر نمی‌توان از کلمات ساده و بی‌پرده استفاده کرد و همواره نیاز به نشانه‌سازی و استفاده از نمادها و سمبول‌ها احساس می‌شود.

گذشته با همان لحن بازیگوشانه‌ی مریم جوان پیش چشم ما تصویر می‌شود؛ نویسنده‌ی خاطراتِ فراموش‌شده غبار از روی داستان‌های خاک‌خورده بر می‌گیرد: «من، با نوشتن، مرده‌ها را از گور بیرون می‌آورم، پس نوشتار من خلافِ کاری است که گورکن می‌کند؟ من هم گاهی دچار حالت تهوع می‌شوم. می‌توانم در حلق و دلم احساسش کنم. من در زمینی وسیع و رازآلود که به گورستانی نفرین‌شده می‌ماند، قدم می‌زنم و خاطرات، حکایت‌ها، داستان‌های دردناک و تلخ را نبش قبر می‌کنم. این کار گاهی اوقات غیر قابل تحمل می‌شود چرا که حال‌وهوای مرگ و گذشته همواره در جریان است. خودم را در میان مردگانی می‌یابم که مویه‌کنان از من می‌خواهند تا داستانشان را بازگو کنم. این مردگان، درست مثل روح پدرم، مرا در تمام طول این سالها، خیس عرق در نیمه‌های شب از خواب پرانده‌اند، گویی به شکل ناپیدایی همیشه مرا دنبال می‌کنند. گاهی اوقات هم خودم را در خیابانی می‌یابم که مردمانش دهانی برای سخن گفتن ندارند.»

اگر این مردگان صدایی نداشتند، به این دلیل بود که آن زمان شکنجه‌گرشان هنوز بر منصب قدرت بود، هرچند که زمان حال هم هنوز تشابهاتی با دوران کودکی راوی دارد. سال ۲۰۰۳، مریم و پسرعمویش در یک ماشین نشسته‌اند و پلیس جلویشان را می‌گیرد؛ مجبور می‌شوند جلوی مأمورها به عمه و عمویشان تلفن کنند، تا ثابت شود که با هم نسبتِ خونی‌ دارند. «می‌خواهی برگردی فرانسه و این ماجراها را برای همه تعریف کنی؟ من شرمنده‌ام! خواهش می‌کنم این ماجراها را برای کسی تعریف نکن!» اینها را راوی به نقل از پسرعمویش می‌نویسد. البته که راوی ماجرا را با تمام آن نفرت و بی‌حرمتی که احساس کرده برایمان نقل می‌کند. در ادامه، پدر راوی در سال ۲۰۰۹ همان صحنه‌ای را می‌بیند که ۳۰ سال قبل برایش اتفاق افتاده بود: «مردمی را می‌دید که شعار همان سالها را دوباره بر لب داشتند: «مرگ بر دیکتاتور». ضرباهنگ قدم‌هایشان را می‌شنید، و ضربان قلبش بالا می‌رفت. می‌خواست خودش هم به جمعیت بپیوندد. مردان موتورسوار و باتوم به دستی را دید که به جمعیت هجوم می‌بردند. هرکسی را که دم دستشان بود با باتوم می‌زدند. آدم‌هایی را می‌دید که به زمین می‌افتادند.»

در دهه‌ی ۱۹۸۰، در حالی که فشارها بیشتر و بیشتر می‌شد، خانواده‌‌ی مریم تصمیم به مهاجرت می‌گیرند. باید کتاب‌های مارکسیستی را توی باغچه دفن می‌کردند، و مریم کوچولو هم برخلاف میلش باید اسباب‌بازی‌هایش را به کودکان فقیر می‌بخشید. «مادرم آه می‌کشید: چه گناهی کرده‌ایم که چنین بچه‌ای نصیبمان شده! این دختر هیچ بویی از کمونیسم نبرده است! باز هم کلماتی که یک دختر پنج‌‌ ساله چیزی از آن‌ها نمی‌فهمید.» اسباب‌بازی‌های مریم هم به همراه کتاب‌ها در باغچه‌ی خانه دفن شدند، مانند تمام چیزهایی که باید پشت سرش جا می‌گذاشت: امیدهای سیاسی، کودکی شاد، رؤیای مادرش که دخترش بتواند در ایران در رشته‌ی پزشکی تحصیل کند.

مادر و پدر در شروع کتاب حضور پررنگی دارند و می‌شود از طریق توصیفات فیزیکی و جسمانی حالات و عواطفِ آنها داستان را دنبال کرد، «شکم باردار مادر»، «چشمان مادر»، «دست‌های پدر»، که یکی از زیباترین فصل‌های کتاب را ساخته‌اند. «دست‌های زخمی و زمختشده از کارِ» پدر نقشِ مستقلی در داستان بر عهده دارند، گویی هویتی مستقل از صاحبشان دارند، دست‌هایی که شرخری و تراکت‌پخش‌کنی و ورقه‌ی آلومینیوم‌‌سازی را به خود دیده‌اند: «چوب‌‌، بتون، آجر، سیمان، شن، نقاشی ساختمان، پیچ‌ومهره‌بازکنی، پارکت، موکت، کاشی‌کاری؛ پدر من کارگر ساختمان و کارراه‌اندازِ معروفی شده بود.» این دست‌ها بعدها همنشینِ جوهر و قلم، خمیر سیاه و چسبناک تریاک، و موس کامپیوتر شدند. و در آخر هم میدان مبارزات انتخاباتی موجب آرامش خاطرشان شد.

شعرْ جزئی جدانشدنی از فرهنگ فارسی است. عمر خیام کسی است که قهرمان داستان با او ارتباط دوپهلویی دارد، چرا که از یک سو فکر می‌کند زیباترین و تأثیرگذارترین اشعار را در زبان مادری‌اش دارد، و از سوی دیگر – زمانی که به غربی‌ها می‌رسد – از خیام به عنوان جاذبه‌ای شرقی برای کسب جذابیت استفاده می‌کند تا دیگران را اغوا کند و مخاطب جذب کند. یکی از اهداف کتاب مطرح کردن مسئله‌ی نوسانات هویتی در رابطه با دیگر فرهنگ‌هاست، که به سرعت می‌تواند از رویکردی اثرگذار به سمت استهزای خود حرکت کند. این ابزار اغوا، این زیبایی شرقی، یعنی اشعار فارسی، در اصل به عنوان ابزاری برای آزادی بیان استفاده می‌شود؛ به طور مشخص، در جایی از داستان از دهان راننده‌ی تاکسی ایرانی در آخر کتاب می‌شنویم که به راوی نصیحت می‌کند: «می‌ بزن»، که به نوعی اشاره به اشعار خیام نیز دارد.

میراث شرقی برای نویسنده همچنین ارمغان افسانه‌ها را به همراه داشته است. «یکی بود یکی نبود» عبارتی است که هفت بار در عنوان فصل‌ها می‌آید، پنج بار در بخش اول که در ایران می‌گذرد، و دو بار در زمانی که مریم با سرزمین گمشده‌ی خود تجدید دیدار می‌کند. علاوه بر این، قدرت انکارناپذیر اشیا هم به راوی این فرصت کم‌نظیر را داده‌‌اند تا از تنش‌هایی که با او همزیستی داشته‌اند سخن بگوید، به گونه‌ای که گاهی همین تنش‌ها به سرعت حالتِ تسکین‌دهنده‌ای به خود می‌گیرند. مریم از مادربزرگش می‌گوید که به انتخاب خودش تصمیم گرفته بوده در ایران بماند: «مادربزرگم در اتاق من نشسته بود. باز هم توهمی دیگر. دیگر در توانم نیست. می‌خواهم فریاد بکشم. ولی خنده‌اش آرامم می‌کند. "بنشین مریم. بگذار برایت یک استکان چایی بیاورم." مامان معصومه، این دیگر وحشتناک است. من دیگر نمی‌توانم داستان‌های ایرانم را تعریف کنم. به جایشان، توهمات و اوهام خودم را می‌گویم.»

بخش دوم کتاب بیشتر تمرکزش روی مریم است، تا خانواده‌اش. مریم به دنبال جایگاهش در فرانسه است. دخترکی است که نمی‌تواند جز خودش روی کسی حساب باز کند، چرا که خانواده‌اش شناخت چندانی از زبان فرانسه ندارند. مریم کوچولو می‌داند که تنها آموختن زبان می‌تواند کمک کند تا خودش را بخشی از این سرزمینِ نویافته بداند. «اینها هم خانواده‌ی من‌اند، حیف که لال‌اند و نمی‌توانند حرف بزنند!‌» مریم ترجیح می‌دهد خانواده‌اش را این‌گونه به دوستان فرانسوی‌اش معرفی کند. مسلط شدن به زبان فرانسه می‌تواند او را از غم تبعید دور کند، اما تنها به این بها که زبان فارسی‌اش‌ را فراموش کند: «قیچی را برداشت و سطر به سطر نوشته‌ها و تک‌تک حرف‌ها را یکی پس از دیگری ریز ریز کرد. انگار در خلأ سنگ‌فرش‌ها، پیش از این که به آرامی روی زمین بیافتند، لحظه‌ای درنگ می‌کنند. برای رهایی از آن‌ها فرش اتاقش و بعد هم موکت اتاقش را کنار زد، و با انگشتان کوچکش در کف اتاقش سوراخی حفر کرد و تمام خرده‌کاغذها را درون آن سوراخ گذاشت. رویشان خاک ریخت، و بعد موکت و فرش را سر جایشان برگرداند. روی زمین زانو زد و چشمانش را بست، انگار برای هویت فارسی خود آرامگاهی یافته است.» قهرمان داستان نیاز دارد که به دوران بزرگسالی برسد، تا در دوران تحصیلش در دانشگاه دوباره سراغی از زبان مادری‌اش و بعد سرزمین مادری‌اش بگیرد، و در آخر این چندهویتی بودن را بپذیرد. فصل آخر «یک زن آزاد» نام دارد، جایی که راوی دیگر می‌تواند آن طور که دلش می‌خواهد زندگی کند، چون دیگر در ایران زندگی نمی‌کند. و زمانی که نوبت به گرفتن تصمیمات اساسی و مهم زندگی‌اش می‌رسد، آزادی ظاهراً حرف اول و آخر را می‌زند. «دلت می‌خواهد چون لای پایت شکاف دارد، خر و خنگ حسابت کنند؟» این را مادر راوی می‌گوید، زمانی که می‌فهمد دخترش تصمیم دارد دوباره به ایران بازگردد.

این کتاب بیشتر از این که داستان یک زندگی باشد داستان رهایی است، رهایی از دست دیکتاتوری به وسیله‌ی تبعید، رهایی از وضعیت پناهجویی به کمک یادگیری زبان فرانسه، و بعد هم رهایی از چنگ ازخودبیگانگی: وقتی که راوی دوباره به سرزمینی مادری‌اش باز می‌گردد. اما مهم‌تر از همه، رهایی از نیاز به یافتن یک کشورِ آرمانی است،‌ زمانی که راوی همه‌ی این «رفت‌و‌برگشت‌های زندگی» را به عنوان جزئی از سرنوشت خود می‌پذیرد. داستان «یک زن آزاد»؟ بله، قهرمان داستان از تمام موانعی که زندگی سر راهش قرار می‌دهد گذر می‌کند، و با جادوی نوشتار جاودانه‌شان می‌کند: جایی که خاطرات گذشته و زمان لحظه‌ی حال بی‌وقفه از نو ساخته می‌شوند.



سباستین اومون منتقد ادبی و روزنامه‌نگار فرانسوی است. آن‌چه خواندید برگردانِ این نوشته‌ی اوست:
Sébastien Omont, ‘Danse entre deux langues,’ En attendant Nadeau, 17 January 2017
منبع: آسو
Sébastien Omont, ‘Danse entre deux langues,’ En attendant Nadeau, 17 January 2017
Sébastien Omont, ‘Danse entre deux langues,’ En attendant Nadeau, 17 January 2017

Libellés : , , , ,


lundi, juin 05, 2017

یک داستان کوتاه یک داستانک ازریچاردبراتیگان وگوستاوهرلینگ

یک داستان کوتاه یک داستانک

از ریچارد براتیگان و گوستاو هرلینگ

 ترجمه علی اصغرراشدان

 Aliasghar-Rashedan03.jpg



Richerd brautigan
Ein Nachmittag1939
یک بعدازظهر1939
داستانی است باتکراری پایان ناپذیر، همیشه برای دختر چهارساله م تعریف می کنم. داستان چیزی بهش می دهدکه می خواهدبازوبازهم دوباره بشنود.
وقت تورختخواب رفتن که میرسد، می گوید:
« بابا، واسه م تعریف کن، یه بچه که بودی، چیجوری رفتی توسنگا. »
« باشه. »
پتوهاش راکه انگار ابرهای هدایت شونده بودند، قشنگ دور خودش پیچید. شستش را تو دهنش گذاشت و با چشمهای سبز فوق العاده علاقمندش، نگاهم کرد:
« یه بچه ی کوچیک و دقیقا هم سن حالای تو که بودم، مادر و پدرم تو یک پیک نیک، منو با خودشون بردن کوههای راینیر. حالا تو ماشین کهنه مون هستیم و داریم میریم که می بینم یه آهو وسط جاده وایستاده. به یه علفزار رسیدیم که تو برفابود، آونجا برف رو زمین خوابیده بود. سایه درختا روش افتاده بود و تو محل نور خورشیدنمی تابید.
گلای وحشی تو علفزار بزرگ شده بودن و خیلی قشنگ به نظر میرسیدن. یه سنگ گرد خیلی بزرگ غول مانند وسط علفزار وایستاده بود. بابام رفت طرفش، یه سوراخ بزرگ وسط سنگه پیداکرد. تو سوراخه نیگا کرد. سنگه به قاعده ی یه اطاق بلند و بزرگ بود.
بابام خزید تو سنگه، نشست و از تو سوراخه آسمون آبی و گلای وحشی رو نگا کرد. بابام از سنگه خیلی خوشش اومد، جوری رفتار کردکه انگار تو خونه بود، تموم بعدازظهر تو سنگه بازی و تفریح کرد.
بابام چنتاتخته سنگ کوچیک رو تو سنگ بزرگه جمع ومرتب کرد و روهم چید، از تخته سنگا یه کوره و یه مبل و وسایل دیگه خونه درست کرد. گلای وحشیم وسایل زندگی بودن. بابام از اونا خوراکی پخت. داستان مام همینجا تموم شد...»
با چشمهای بزرگ آبیش تماشام کرد و به چشم کودکی که تو سنگها بازی میکند، نگاهم کرد، جوری نگاهم کرد که انگار دلمه قل قلی گلهای وحشیم که تو کوره مانند تخته سنگها پخته شده م.
انگار به اندازه کافی ازداستان سیر نمی شود. سی یا چهل بار داستان را شنیده، باز و همیشه میخواهد دوباره بشنود. داستان خیلی براش مهم است.
فکرمی کنم دخترم ازاین داستان به عنوان یک درورودی به یک نوع کریستف کلمب استفاده میکند، دری که داخل می شود و دوران کودکی پدر و رفقای قدیمش را کشف می کند...

Gustaw Herling
Verbranntes Gedächtnis
خاطرات سوخته
( 20 مه 1919لهستان – 4 جولای ناپل ایتالیا،نویسنده لهستانی بود. )

روزی آتش سوزی یک خانه سالنمدان تنها را در روزنامه خواندم. همان روز آتش سوزی خاموش شد و تمام ساکنین تواستند نجات یابند، اما یادگاریهای خصوصی شان - نامه ها و عکس های قدیمی شان، قرباینهائی بودند که توآتش سوختند یا به وسیله آتش نشانها نابود شدند. سالمندها باباقیمانده خاطرات سوخته و گذشته شان، در خانه ای دیگراسکان داده شدند. بلافاصله چنان مرگ ومیرخشنی شروع شدکه خانه جدیدبعدازسه ماه تقریباخالی بود.
مدتی طولانی در نظر داشتم داستانی در این باره بنویسم. سر آخر از خیرش گذشتم، برام روشن شد که در کمترین سطور گزارش روزنامه هم داستان کاملی نهفته که کلمات اضافی براش تحمل ناپذیراست...

برگرفته از عصر نو

Libellés : ,


ادبیات داستانی در جدال با عوام‌فریبی سیاسی، الیف شفَک نویسنده‌ی ترک

آسو- در جهانی که به سوی پریشانی و بی‌نظمی پیش می‌رود، صدای الیف شفک، نویسنده‌ی ترک، ندایی نویدبخش است. شفک ادبیات داستانی را ابزاری برای پیشبرد دموکراسی و مقابله با موج پوپولیسم و عوام‌فریبی سیاسی می‌داند. او نویسنده‌ی ‌چندین کتاب بسیار موفق بوده، و در شبکه‌های اجتماعی هم مخاطبان گسترده‌ای دارد.

گفت‌وگو با شفک نشان می‌دهد که چرا این قدر او را ستوده‌اند. او آن‌قدر پر شور و خوش‌بیان است که این حالش به دیگران هم سرایت می‌کند، و واقعاً می‌خواهد که دنیا را با نوشته‌هایش دگرگون کند. به علاوه، او حقیقتاً شهروندی جهان‌وطن است. با زندگی در شهرهای پرشمار در کشورهای گوناگون، به این باور رسیده است که برای رسیدن به سعادت ملت‌ها، دولت‌ها، و مردمان همه باید دست به دست هم بدهند. برای این منظور، چه در سرزمین مادری‌اش و چه در هر جای دیگر، هنوز کارهای بسیار باید کرد. اما شفق، وقتی که می‌بیند که خوانندگانی با باورهای مذهبی و گرایش‌های سیاسی گوناگون به آثارش عشق می‌ورزند، خوش‌بینی‌اش به آینده را حفظ می‌کند.


در مورد خوبی‌های سفر خیلی جاها حرف زده‌اید، اما بسیاری از مردم این موقعیت را ندارند که سفر کنند و به همین دلیل در محدوده‌ی همان محیط و هویت سیاسی‌ای می‌مانند که دور و برشان هست. در آثارتان چگونه به این مسئله پرداخته‌اید؟

من اهل ترکیه هستم، کشوری که از جهات بسیاری طایفه‌ای است. منظور من از این حرف این است که مردم در جزیره‌های خودشان به سر می‌برند، در گتوهای فرهنگی، و محیط‌هایی تک‌صدا. به عنوان یک نویسنده، همیشه خواسته‌ام که ترجمان این وضع باشم. در جامعه‌ای که مثل ترکیه متشکل از جمعیت‌هاست، جای چندانی برای ابرازِ فردیت وجود ندارد. برای همین هم، من همیشه می‌خواستم همه را به حفظ فردیت هم ترغیب کنم. عمداً می‌کوشم که در نوشته‌هایم بیشتر به اقلیت‌ها بپردازم. اقلیت‌های جنسی، فرهنگی، قومی و نژادی، و هر آن کس که ممکن است به عنوان «دیگری» شناخته شود. می‌خواهم صدای این افراد به گوش برسد. می‌خواهم که کسانی را که به حاشیه رانده شده‌اند به میانه بیاورم، و برای کسانی که سرکوب یا خفه شده‌اند امکان سخن گفتن فراهم کنم. این دغدغه‌ی اصلی من در تمامی کارهایم است.

واکنش شما نسبت به تغییرات فاحش در اوضاع سیاسی جهان چیست؟

فکر می‌کنم که، هم در جهان شرق و هم در جهان غرب، در دوران پر تلاطمی به سر می‌بریم. در جهان سیالی هستیم که همه چیز به سرعت در حال تغییر است و تناقضات فراوانی پیش روی ماست. تناقض باعث اضطراب می‌شود و اضطراب مایه‌ی ترس است، و گاهی اوقات ترس باعث عدم انعطاف در عرصه‌ی سیاست می‌شود. ما باید هوش عاطفی بیشتری داشته باشیم. ما تنها به یاری حقایق و آمار نمی‌توانیم به جنگ توده‌گراییِ عوام‌فریبانه برویم، دلیل و منطق کافی نیست. چیزی دیگری باید داشت که همان هوش عاطفی است.

منظورتان از هوش عاطفی چیست؟

هوش عاطفی نقطه‌ی مقابل هوش عقلانی نیست. تمایز ساختگی بین قلب و مغز امری است کاملاً خیالی. هوش عاطفی همنشینی احساسات و عقلانیت با یکدیگر است. باید در مورد اضطراب، ترس‌ها، انتظارات، امیدها، و ناکامی‌هایمان حرف بزنیم. عیبی ندارد که همه‌ی این احساسات را داشته باشیم. در کنار هم می‌توانیم، نسبت به راه حل‌هایی که این پوپولیست‌های عوام‌فریب مطرح می‌کنند، راه حل‌های بهتری پیدا کنیم. اخبار ناراحت‌کننده‌ای که از ترکیه به گوش می‌رسد چیزهای بسیاری به من آموخت، و در این ماجرا درس‌های ناراحت‌کننده‌ای برای سایر کشورهای جهان هم وجود دارد. در ترکیه بود که دولتی به مدد دموکراسی قدرت را در دست گرفت، و به محض این‌ که جای پای دولت محکم شد و قدرت را تصاحب کرد، شروع به سرکوب کردن سایر صداها کرد. در ترکیه است که می‌بینیم که دموکراسی چقدر شکننده است و جوامع چقدر سریع می‌توانند پس‌رفت کنند، آن قدر سریع که وقت نمی‌کنی تحلیلش کنی. چیزهایی که قدرشان را نمی‌دانستی، به سادگی از تو گرفته می‌شوند. داستانِ افزایشِ تمایل به اقتدارگرایی و ملی‌گرایی حکایت دل‌خراشی است.

به عنوان یک زن که نفوذ زیادی در جامعه دارد، جامعه‌ای که بسیاری از زنان امکان حرف زدن ندارند، آیا فکر می‌کنید که به شما به چشم یک تهدید نگاه می‌کنند؟

شکی نیست که ترکیه جامعه‌ای به شدت پدرسالار، بسیار دچار تبعیض جنسیتی، و همجنس‌گراهراس است. در کشورهایی مثل کشور ما، بسیاری چیزها ممکن است خیلی روشنفکرانه به نظر برسند، اما وقتی که ظاهر قضیه را کنار می‌زنی می‌بینی که همان نظام پدرسالار پشت همه چیز است. می‌شود در مورد هر کجا این حرف را زد، اما در کشورهایی مثل ترکیه جنسیت فرد خیلی معیار مهمی است، و همچنین سن. یک زن تا پا به سن نگذارد، در نظر جامعه منزلتی پیدا نمی‌کند. این را در عمل دیده‌ام. وقتی که پیر بشوی، زنانگی و جاذبه‌ی جنسی‌ات را دیگر از دست می‌دهی. تضاد جالبی در این میان است، چرا که جوامع پدرسالار معمولاً در خانه مادرسالار هستند. ما همیشه به مادربزرگ‌ها احترام می‌گذاریم اما به زن‌های جوان‌تر نه. برای همین، خیلی سخت است که یک زن نویسنده بتواند احترامی کسب کند. مبارزه‌ی دور و درازی است. همیشه از بالا به تو نگاه می‌کنند. تبعیض‌های فراوانی وجود دارند که برخی نامحسوس و برخی واضح‌تر هستند؛ اما وجود این تبعیض یک واقعیت است.

وقتی که مباحثه‌ها و مناظره‌های شما را تماشا می‌کنم، می‌بینم که خیلی آرام و منطقی هستید. معمولاً وقتی زنان در جاهای عمومی در مورد چیزی صحبت می‌کنند که به شدت به آن علاقه دارند، پرخاشگر به نظر می‌رسند؛ اما به نظر می‌رسد که شما خیلی آرام هستید، حتی وقتی که از موضوعاتِ کاملاً جدی صحبت می‌کنید. چطور این آرامش را حفظ می‌کنید؟

خب، خیلی در این موقعیت قرار گرفته‌ام، در بحث با مردانی که خشمْ همه‌ی وجودشان را گرفته است. مردم فکر می‌کنند که اگر صدایشان را از بقیه بالاتر ببرند، حق به جانب آن‌ها می‌شود و پیروز مناظره می‌شوند. این روش به نظرم خیلی مشکل‌ساز و اشتباه می‌آید. جمله‌ای در کتاب اخیرم هست: «اگر در فکر تغییر عقیده‌ات نیستی، نباید گفت‌وگویی را شروع کنی.» هر گفت‌وگویی بدین معناست که این منم و این‌ها هم افکارم هستند، اما آماده‌ی گوش دادن به سخنان تو هم هستم، آماده‌ی تغییر هستم. من معتقدم که در پیِ هر گفت‌گوی حقیقی‌ای یک تحول وجود دارد. هسته‌ی فکری شما باید مستحکم باشد، و در عین حال باز و پذیرا. نویسنده‌ها باید شنونده‌های خوبی هم باشند، اما علاوه بر این همه‌ی ما باید شنونده‌های خوبی باشیم. وقتی که حرف می‌زنم و می‌نویسم، دلم می‌خواهد که با آرامش و ملایمت به موضوعات کاملاً جدی بپردازم.

گوش دادن چه نقشی در نوشتن و فعالیت‌های اجتماعی شما دارد؟

من عاشق گوش دادن به حرف مردم هستم. خیلی سفر می‌کنم، و هر کجا که می‌روم دلم می‌خواهد به دو چیز توجه کنم: یکی حرف‌هایی که مردم می‌گویند، و دیگری چگونگی بیان آن حرف‌ها. این که با چه نوع انرژی و احساسی حرف می‌زنند. همیشه معتقد بوده‌ام که خیلی فرق می‌کند که چگونه افکارت را بیان کنی. نهایتاً همه‌ی نویسنده‌ها دارند در مورد موضوعات مشابهی می‌نویسند. موضوعات محدودی وجود دارند، مثل عشق، دل‌شکستگی، خانواده، و خاطرات. تفاوت در این است که چطور درباره‌ی این موضوعات می‌نویسیم. این سبک است که یک نفر را از دیگران متمایز می‌کند. به عنوان کسانی که به دموکراسی معتقدیم، داریم وارد دوران حساس‌تری هم می‌شویم؛ روشی که برای انتخاب پیاممان انتخاب می‌کنیم همان قدر اهمیت دارد که محتوای پیاممان.

واژه‌ی «ترس» برای شما به چه معناست، و در زندگی و کارتان چگونه با آن مواجه می‌شوید؟

فکر می‌کنم ما خیلی تلاش می‌کنیم تا ترس را سرکوب کنیم، که کمکی هم به ما نمی‌کند. هر چیزی را که سرکوب کنیم، دوباره سر راهمان سبز می‌شود. امروزه ترس‌های بسیاری وجود دارد و چیزهای زیادی هستند که نگرانشان باشیم. مردم نگران فرزندانشان هستند که کار پیدا نمی‌کنند، مردم از بابت مهاجران نگرانند، و نگران اقتصادی هستند که رو به تباهی است. اشتباه است که از بالا به پایین به این مردم نگاه کنیم و بگوییم که احمقند که این ترس‌ها را دارند. این کاری است که نخبگانِ لیبرال در بریتانیا و آمریکا کرده‌اند. درست نیست که این راه را پیش بگیریم. باید متوجه باشیم که ایرادی ندارد که گاه به گاه نگران باشیم. بیایید تا آزادانه از ترس‌هایمان بگوییم اما نگذاریم که آن‌ها زمام کارمان را در دست بگیرند. این حد و حدودی است که من دارم. مطالعات تاریخی به من یاد داده‌اند که کشورهایی که مرعوب ترس‌هایشان هستند بدترین اشتباهات را مرتکب می‌شوند. اول از همه باید قبول کنیم که مردم حالات احساسی مختلفی دارند، اما باید به دنبال واکنش‌های بهتری در مقابل این احساسات بود.

در مجموعه سخنرانی‌های «تد تاک» درباره‌ی قدرت داستان سخنرانی‌ای کردید با عنوان جادوی داستان، و این که چگونه داستان می‌تواند مردم را به هم نزدیک کند. اخیراً با تیم اسمیت، فعال حفظ محیط زیست، مصاحبه‌ای کردیم و او گفت: «آدم‌ها می‌توانند کارهای نجات‌بخش شگفتی انجام دهند، به شرط این که داستان را به شکل درست برایشان بگویی.» اما داستان‌ها می‌توانند خیلی هم خطرناک باشند؛ این طور نیست؟

چیزی که دارید می‌گویید خیلی مهم است. امروزه سیاست در حال دگرگونی است و ممکن است از داستان‌ برای ایجاد قوم‌گرایی بیشتر و بنیادگرایی در همه‌ی زمینه‌ها بهره برده شود. همیشه این را در خاورمیانه می‌بینم. برخی از این داستان‌ها واقعی هستند و برخی ساختگی، اما یک داستان مشخص انتخاب می‌شود که تا کلیشه‌ای از «غرب» بسازد. راست‌های افراطی در اروپا هم با خطرناک جلوه دادن مسلمانان همین کار را می‌کنند. برای همین، چنین وضعیتی می‌تواند خطرناک باشد.

ترکیه کشوری است که با کلمات بنا نهاده شده است؛ مثل بسیاری کشورها از جمله آمریکا. کلمات ممکن است که شریرانه باشند؛ همان طور که می‌توانند مثبت باشند. آیا باید برای این از همه‌ی کلمات دوری کنیم؟

نه، البته که نمی‌کنیم. کلمات زیبا و جادویی هستند. همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این که از زبان به چه شکلی استفاده کنید. فکر می‌کنم که اغلب اوقات زبان خودش ما را هدایت می‌کند. زبان مثل ابزاری نیست که برداریمش و از آن استفاده کنیم و بعد بگذاریمش سر جایش، یک ماز است که وقتی واردش شدی باید تابع ضرباهنگ و همگامش شوی. این ویژگی برای من خیلی جادویی است که می‌توانی با تعداد محدودی حرف کلمات بی‌شماری بسازی. اما باید متوجه باشیم که عوام‌فریبان هم می‌توانند به واسطه‌ی کلمات نفوذ پیدا کنند. متأسفانه، در این روزها حقایق این قدر اهمیتی ندارند که شکل بیان حرف‌ها دارد. برای همین، بزرگ‌ترین چالشِ افرادی مثل ما این است که چگونه با قدرت بیانِ بی‌پایه و فاقد حقیقتی که ملی‌گرایان از آن استفاده می‌کنند رو در رو شویم.

به خاطر داستان‌ها و کلماتی که حتی واقعیت هم نداشتند، پای شما به دادگاه باز شد. قدری در موردش توضیح دهید.

بله، یک تجربه‌ی سوررئال بود، برای این که من بر اساس بند قانونی 301 به دادگاه احضار شده بودم، به خاطر نوشتن رمانی درباره‌ی نسل‌کشی ارامنه. من درباره‌ی گذشته، حافظه، و فراموشی، اغلب هم از دید زنان، نوشته بودم. وقتی که کتاب بیرون آمد، دو چیز را تجربه کردم. از یک سو بازخوردهای مثبت زیادی از سوی خوانندگان بود، و از سویی دیگر واکنش‌های منفی و وحشتناک خواصی بود که من را متهم می‌کردند که به ملت خیانت کرده‌ام.

چه چیزی در این دوره پشتیبان شما بود؟

خواننده‌ها. نمی‌خواهم بگویم که خواننده‌های معمولی، برای این که هیچ‌کس معمولی نیست، اما منظورم این است که آن‌ها آدم‌های معروفی نبوده‌اند. آن‌ها از من حمایت کردند. کتاب را خواندند و دیگران را هم در جریان گذاشتند و کتاب پرفروش شد.

آیا فکر می‌کنید که جنجال پیرامون کتاب از عوامل موفقیت آن است؟

بله و خیر. ممکن است که باعث تحریک کنجکاوی مردم شده باشد، اما چیزی نیست که مردم به خاطرش از کتاب خوششان بیاید. وقتی از ارتباط خوانندگان با کتاب صحبت می‌کنیم، حرف از یک اتفاقِ صادقانه و مستقیم است. من بیشتر نویسنده‌ای هستم که برای خوانندگان عام می‌نویسم، نه نویسنده‌ای برای خواص. وقتی خواننده‌ای از کتابی خوشش می‌آید، این احساس را با دیگران در میان می‌گذارد. یک زن کتاب را برای خاله‌اش می‌فرستد و خاله به پسرش می‌دهد؛ پسرِ او هم کتاب را در اختیار دوستانش می‌گذارد، و کتاب به همین ترتیب دست به دست می‌شود، و شاید یک نسخه را پنج یا شش نفر بخوانند. مردم داستان‌هایی را که دوست دارند پخش می‌کنند، و این برای نویسنده دلگرمی بزرگی است. در عین حال، وکیل من باید از شخصیت‌های داستانیِ من در دادگاه دفاع می‌کرد، چون که حرف‌هایشان از کتاب استخراج شده بود و به عنوان مدرک اهانت من به «هویت ترکی» در دادگاه مطرح شده بود.

قدری از حال و هوای سیاسی امروز ترکیه بگویید، و این که دیدگاه شما نسبت به ناکامی‌های آن چگونه است.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتی که دولت‌ها در کشورهایی مثل ترکیه می‌کنند این است که اکثریت‌گرایی را با دموکراسی اشتباه می‌گیرند. فکر می‌کنند که اگر اکثریت آرا را از صندوق‌های رأی بگیرند، دیگر هر کاری که دلشان بخواهد می‌توانند بکنند و این اسمش دموکراسی است. این دموکراسی نیست، این اکثریت‌گرایی است. این سلطه‌ی اکثریت بر اقلیت در جامعه است. برای یک دموکراسی واقعی به چیزهای دیگری نیاز است، مثل رسانه‌های آزاد و مستقل، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌های جنسی. با داشتن همه‌ی این عوامل، می‌شود دموکراسی داشت. چیزی را که ما الان در ترکیه داریم نمی‌شود دموکراسی دانست. همه‌ی این حقوق در بهترین حالت نادیده گرفته و در بدترین حالت پایمال شده‌اند.

چیزی که درباره‌ی شما گفته می‌شود این است که، در نظر خیلی‌ها در ترکیه، «شما یک خارجی هستید، عضو گروه نخبگان جهانی، و نوشته‌هایتان هم کاملاً ضد ترکیه‌ی اسلامی است.» آیا با این توصیف از خودتان موافق هستید؟

من در سرزمین مادری‌ام همیشه احساس کرده‌ام که یک غریبِ آشنا هستم. منظورم از این حرف این است که به اندازه‌ی کافی آشنا هستم که فرهنگش را بفهمم و به آن عشق بورزم، با مردم ارتباط داشته باشم، قدر زیبایی و غنای آن‌جا را بدانم، و در عین حال به اندازه‌‌ای بیگانه هستم که شناختم نسبت به قضایا از راه دور باشد و از زاویه‌ی دیگری به آن‌ها نگاه کنم. موقعیتی است که در آن خیلی تنها هستم، اما فکر می‌کنم این جور تنهایی برای یک نویسنده چیز خوبی است. باید که تنها باشی. نباید به هیچ هویت جمعی‌ای متعلق باشی. نکته‌ی جالب این‌ است که من سال‌ها در داشتن چنین موقعیتی پافشاری کرده‌ام، و از همه نوع دسته و طبقه‌ای خواننده دارم. خواننده‌هایی دارم که لیبرال، چپ، دموکرات، و همچنین محافظه‌کار هستند، و زنانی که روسری سرشان می‌کنند، کردها، ارمنی‌ها، یهودی‌ها، روحانیون، و اقلیت‌ها. پس مردمی که ضرورتاً آبشان با هم توی یک جوی نمی‌رود، همه دارند کتاب را می‌خوانند، و این برای من مهم است. کثرت در مخاطبانم خیلی ارزشمند است.

دوره‌ی زیادی از زمان رشدتان را در خارج از ترکیه سپری کردید. آیا این نقش عمده‌ای را در احساس غریبه بودنتان ایفا کرد؟

بله، داستان من قدری پیچیده است. در فرانسه به دنیا آمدم و با مادرم به ترکیه آمدم، به اسپانیا رفتم و دوباره بازگشتم، مدتی در اردن بودم و آلمان، و نهایتاً به استانبول آمدم، برای این که عاشق این شهر شدم. سال‌ها در استانبول زندگی کردم و در همان‌جا مدرسه رفتم. آموزشی که در دوره‌ی تحصیل دیدم ملی و میهنی بود، اما خودم نسبت به ملی‌گرایی با ذهن انتقادی به بار آمدم؛ می‌بینید که این آموزش من را عوض نکرد. در واقع، برعکس عمل کرد. همچنین، در خارج کشور به مدارس بین‌المللی رفتم، که این فرصت را به من داد که بتوانم نوع آموزشی را که در ترکیه می‌دیدم با چیزی که در هرجای دیگر می‌دیدم مقایسه کنم. مسافرت، دیدن دیگر شهرها و فرهنگ‌ها، بزرگ‌ترین معلم‌های من در زندگی‌ام بوده‌اند. این سفرها در نوشتن و شخصیت من تأثیر به سزایی داشته‌اند.

این سفرهای چه تأثیر مثبتی بر نوشته‌های شما گذاشته‌اند؟

من هیچ وقت به نویسندگی به چشم تلاشی برای نوشتن زندگی‌نامه‌ی خودم نگاه نکرده‌ام. از همان اول، متوجه شدم که زندگی من خیلی خسته‌کننده است، و چیزی که من را ترغیب کرد که نویسنده بشوم این بود که بتوانم یک کس دیگری بشوم، بعد دوباره یک کس دیگر، و دوباره همین طور، و به یک داستان از زاویه‌ی دیگر نگاه کنم. و به تاریخ از دید کسانی نگاه کنم که هرگز نتوانسته‌اند روایتشان از تاریخ را بنویسند. این طور بود که شروع شد. برای من نویسندگی سفری شهودی است. من دوست دارم آن قدر به دیگری تبدیل شوم که دیگر دیگری‌ای در کار نباشد. عاشق آن لحظه‌ام که مردم از زمینه‌های گوناگون به هم نزدیک می‌شوند. این بزرگ‌ترین قوای نهفته‌ پشتِ خلاقیت، فلسفه، هنر، و دموکراسی است. دوست دارم در کارم مردمانی از زمینه‌های گوناگون را به هم نزدیک کنم و آن دیوارهای ذهنی و فرهنگی را به چالش بکشم، و البته دیوارهای مذهبی و جنسی را هم.

هفتاد درصد جمعیت ترکیه را جوانان زیر ۳۵ سال تشکیل می‌دهند. آینده‌ی کشوری با چنین جمعیتِ جوانی را چگونه می‌بینید؟ آیا برای خودتان مسئولیت سنگینی برای تربیت آن‌ها احساس می‌کنید؟

فکر می‌کنم که ترکیه کشور بسیار مهمی است، و هرچه در آن اتفاق بیافتد پیامدهایی دارد. در طول سال‌ها خواننده‌های زیادی را از پاکستان، لبنان، کویت، و اردن دیده‌ام که می‌آیند و به من می‌گویند: «عادت داشتیم که به ترکیه به چشم یک الگو نگاه کنیم، و حالا خیلی ناراحتیم.» برای این که در یک دوره‌ ترکیه نمادِ این بود که هر کاری شدنی است؛ امکان این که کشوری با اکثریت مسلمان بتواند دموکراسی غربی را اقتباس کند، و همچنین سکولاریسم را، و یک جامعه‌ی یکپارچه و متوازن ایجاد کند. حالا این امکان با تهدید مواجه شده است. اگرچه که ترکیه کشور پیچیده‌ای است، و نباید مرتکب خطا شویم و دولت ترکیه را با ملتش اشتباه بگیریم. ترکیه جامعه‌ای بسیار متنوع‌تر و پیچیده‌تر از دولتِ «حزب عدالت و توسعه» است. متأسفانه، کشور الان خیلی دوقطبی شده است و فکر نمی‌کنم چیز مفیدی باشد. همان طور که گفتید، گروه بزرگی از جمعیت هست که جوانند و بخت آن را ندارند که سفر کنند. شرایط خیلی فرق می‌کند، اگر بتوانی به خارج سفر کنی، اگر عاشق کسی بشوی که اهل یک کشور دیگر است و دین متفاوتی دارد. باید مردم را به تعامل تشویق کنیم. انزوا خیلی خطرناک است، و من نگرانم که خیلی از سیاست‌مداران توده‌گرا و پوپولیست در اروپا متوجه این نمی‌شوند. بیایید ترکیه را منزوی نکنیم، بگذارید که جامعه‌ی مدنی ترکیه به خصوص جوانانش را تشویق کنیم که با جامعه‌ی جهانی عجین شوند.

میلیون‌ها نسخه از کتاب‌های شما به فروش رفته است، و جوایز بسیاری هم برده‌اید. آیا موفقیت را همیشه این‌گونه تصور می‌کردید؟

فکر می‌کنم که انسان موجود بسیار نگرانی است، و برای همین ما هیچ وقت کاملاً راضی و خوشحال نمی‌شویم. بیشتر تمرکزم روی کتابی است که دارم می‌نویسم. تازه نوشتن کتاب بعدی‌ام را شروع کرده‌ام.

این فرایند برای شما به چه ترتیبی است؟

جریانی است که درد و رنج و اندوه بسیاری به همراه دارد. فرقی نمی‌کند که اولین کتاب شماست یا دهمین کتاب شما. فرایند مشابهی را طی می‌کند که با پستی و بلندیِ بسیاری همراه است. اما من راه دیگری برای نفس کشیدن ندارم. من این کار را می‌کنم بدون این که بدانم چرا این کار را می‌کنم. از دوره‌‌ی کودکی، این داستان‌ها بوده‌اند که نگذاشته‌اند عقلم را از دست بدهم. این کار را می‌کنم چون که عاشقش هستم، و احساس می‌کنم که به چیزی قوی‌‌تر از وجود محدودم متصل هستم.

آیا در جریان نوشتن یک کتاب، چیزهای جدیدی در مورد خودتان یاد می‌گیرید؟

حتماً. این زیباییِ کار است. وقتی که یک کتاب را به پایان می‌رسانید، دیگر همان آدم نیستید. کتاب‌ها نویسنده‌هایشان را مثل خواننده‌هایشان عوض می‌کنند. چیز جدیدی در خودت کشف می‌کنی، و این با کشف بقیه‌ی مردم همراه می‌شود. داستان‌های ما به هم پیوند خورده است، و به همین دلیل سرنوشتمان نیز با هم در پیوند است.

این بر می‌گردد به همان چیزی که صحبتمان را با آن آغاز کردیم، همدلی و هوش عاطفی. فکر می‌کنم هرکسی از تغییر می‌ترسد، اما امیدوارم وقتی مردم کتاب‌های شما را می‌خوانند طرز فکرشان را عوض کنند.

حق با شماست، مردم خیلی از تغییر می‌ترسند. انسان بنده‌ی عاداتش است، و فکر می‌کند همان چیزی که به آن خو گرفته همیشه از همه چیز بهتر است؛ اما زیباییِ هنر در این است که می‌تواند مردم را بدون موعظه عوض کند. خوانندگان زیادی در ترکیه دارم که صادقانه کاملاً بیگانه‌هراس هستند، و وقتی که با آن‌ها صحبت می‌کنی مواضع وحشتناکی علیه یهودیان، ارمنی‌ها، یونانیان، و مسیحیان می‌گیرند، و می‌آیند به من می‌گویند که از فلان شخصیت خوششان آمده است. در عین حال، این شخصیتی که از آن حرف می‌زنند، شاید یونانی یا ارمنی یا یهودی باشد. وقتی کتابی را می‌خوانند، می‌توانند با آن شخصیت ارتباط برقرار کنند. اتفاق مشابهی دارد در مورد همجنس‌گراهراسی می‌افتد. به علت این اتفاق فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که، وقتی تنها هستیم مدارای بیشتری داریم و آمادگی بیشتری داریم که با داستان زندگی دیگران ارتباط برقرار کنیم. وقتی در جمع دوستان یا خانواده هستیم، در گروه، مدارای کم‌تری به خرج می‌دهیم. وقتی تو داستان کسی را بدانی، خیلی سخت‌تر می‌توانی خودت را از او جدا حس کنی. دیدگاه من این است که مقوله‌ی ایمان خیلی مهم‌تر از آن است که به مذهبیون واگذار شود. میهن‌پرستی خیلی مهم‌تر از آن است که به ملی‌گرایان محول شود. احساسات خیلی مهم‌تر از آنند که در دست توده‌گرایان بمانند. ما به عنوان آدم‌هایی که به گروه‌های لیبرال تعلق دارند، باید این موضوعات را احیا کنیم.

*الیف شفک رمان‌نویس ترک‌تبار و از پرخواننده‌ترین نویسندگان معاصر است. آن‌چه خواندید برگردانِ این گفت‌وگو با اوست:

Elif Shafak, ‘Faith is too important to leave to the Religious,’ 52 Insights, 16 February 2017.

*برگردان: شهاب بیضایی

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?