dimanche, juillet 18, 2004
"اینجا فالوده نمی چسبد" از ایمان اسلامیان
اينجا فالوده نمی چسبد ...
از
ایمان اسلامیان
چوپان بودم شايد، مرتع مغان يا سرخس، گوسفندی در رفت و از زير سيم خاردار رد شد. به سوت و بع بع كردن، برنگشت. از زير سيم ها برايش علف تكان دادم، آنقدر علف هاي آنطرف سبز بود كه به دست من محل نگذاشت. چاره اي نبود، خزيدم داخل ... گوسفند بيچاره سوراخ سوراخ شده بود. چوپان بودم، بايد غرامتش را مي گرفتم. از كجا مي آوردم كه به ارباب پول گوسفند را بدهم. رفتم سراغشان. با چشمان عسلی شان به من که با لاشه گوسفند نزدیکشان می شدم نگاه می کردند. آخرش به ده سال رضايت دادند.... اينجا سبزه اي نيست. اگر تابستان بيايد شايد بشود از ريشه هايي كه از خاك در مي آوريم بفهميم كه اينجا علفی، چیزی ... بوده است ....روزي نيست كه يادت نكنم. بايد اينجا باشي تا مجموعه اراجيفت را تكميل كني. به همه گفته ام كه چقدر دوست داري تا بين ما باشي. اينجا مي تواني جفنگيات همه زبانها را ياد بگيری. مي دانم چه عشقی مي كني كه مثلا ياد بگيري هندي فحش بدهي، كره ای، ژاپني، عربي، روسي، فرانسوی ...، فحش بعضي ها مثل سلام كردن است يا تشكر ...چند وقت پيش تنها عرب اردوگاه با ژاپنی به نگهبانی فحش داد. نگهبان تا حد مرگ كتكش زد. ته اش كه بالا آمد معلوم شد زن يا رفيقه نگهبان، ژاپني است. حالا هم فرستادنش تا خدمتگزار ريل ها بشود. با گوشه روپوشش برف روي ريل را پاك مي كند. همان نگهبان براي بازديد مي رود. بايد تا مي رسد، سياهي همه ريل ها مشخص باشد. از اول تا آخر را تميز مي كند. آخر كار دوباره اول ريل ها پوره يخ گرفته و بايد از نو شروع كند. هر ده بيست باري كه برود و بيايد مي فهمد، موقع غذا است. اگر جيره غذايش مانده باشد، برايش مي بريم. اين بار كه رفتم غذايش را ببرم ازم خواست تا زشت ترين فحش ايراني را يادش دهم. لازمش مي شود...
دفعه بعد يادم بياور تا چند تا از فحشهاي ژاپني را برايت بگويم. خيلي جالب است. فرانسوي را حتما دوست داری، اما مي دانم حوصله اش را نداري. همان ژاپني را ياد بگير. شايد بيايم و باز برويم سراغ همان بستني بند پشت حافظيه. بيچاره آن دفعه كه به تركي متلك بارش می کردی بهت نگفتم داشتم خودم را خراب می کردم. آخر می توانست با همان کفگیری که داشت نشاسته ها را بهم می زد سیاهمان کند. چند باری هم که تنها سراغش رفتم، فالوده های یخ مالش را توی جام برایم می آورد. هر بار سراغت را گرفت گفتم هنوز از ترکیه برنگشته ای ............... اينجا فالوده نمي چسبد. اصلا ميلت نمي كشد. طبعت برنمي دارد. تازه اگر فالوده گير بيايد. حتي اگر باریک و ترد باشد، نمي خواهي طرفش بروي. اينجا برفش خيلي به دل مي نشيند. چه مصيبتي مي كشيدم سر برف و دوشاب درست كردن. حياط و بام را وجب به وجب مي گشتم تا برفي پيدا كنم كه جا پاي گربه نداشته باشد. اينجا تا چشم كار مي كند برف دست نخورده است. سفيد سفيد. مي شود همه شيراز را برف و دوشاب داد. اگر دوشاب گير بيايد.سيني كنگره دار خانه اتان، ورقه ای برف می ریختم رویش و با دوشاب رویش نقش می زدم ....تا ركن آباد مي دويديم تا عرقمان در بيايد و حریص آب بشویم - تا دهان كه مي گذاريم به رودخانه و بدون نفس مي خوريم بهمان بچسبد. ركن آباد بهانه بود. تو با كي قرار مي گذاشتي كه غيبت مي زد؟ - نمي دانم... اينجا آب خنك خنک است. بايد برفها را بتپاني در ظرف آهني ات و بگذاري بين پاهايت. تا اگر پاها از برف يخ تر نباشند آب بشوند. آن موقع مي تواني بدون اينكه شقيقه ات تير بكشد و تيغه دماغت بسوزد همه اش را سر بكشي. به اينكه بعدش بايد كلي به خودت بلولي تا بي حسي پاهايت درست شود مي ارزد ... جايت خالي است. اينجا يك بازي در آورده ام. جدي جدي. قانون و قاعده هم دارد. شايد برديمش توي المپيك؛ همه امان به رديف مي ايستيم به جلو مي شاشيم. سخت است اما اگر قلق كار دستت بيايد مي تواني ركورد بزني. آنها كه بولشان جلوتر رفته، برنده اند و بقيه بازنده. جان مي دهي براي مراسم اهداي جوايز. بازنده ها سينه اشان را لخت مي كنند و مي خوابند. برنده ها گلوله برف مي گذارند روي سينه بازنده ها. شكم همه يك وجب فرو رفته است. آب برفها جمع مي شوند توي گودي شكم ... من هميشه برنده ام. قلقش را دفعه بعد برايت مي گويم؛ لب هايم را مي گذارم به آب و سير مي مكم .... واي به حال آنها كه تقلب كنند. اگر مي دانستم يك روز خودم پايم را جلو مي گذارم قانون مجازات را در نمي آوردم ... شدم درجه بندي ميدان مسابقه. چند نفري از رويم رد كردند .... شده بودم خيس و داغ. از همه جايم بخار بلند مي شد؛ هم اتاقي ها نگذاشتند همانطور بيايم داخل. مجبورشدم لباسها را برف مال كنم و آنقدر بمالم كه ديگر بويش توي ذوق نزند. با همان لباسها خوابيدم. اگر دقت كني صدايم دورگه است. گلويم چرك آورده .....از دو ماه پيش كه شب شده نگهبانها رفته اند. نگهبان ها نباشند بهتر است. كار نمي كنيم. بالاسر نداريم. مقداري سيب زميني مي دهند دست آشپز و مي روند. ديگر با خودمان است كه چيز ديگري براي خوردن پيدا كنيم. كم پيش مي آيد غير از سيب زميني چيزي بخوريم. ديروز يك سرباز روس مرد. خيلي وقت بود ناخوش بود. اسير جنگي بود. خودش مي گفت توي شهرشان مانند قهرمان تابش مي دهند؛ اما بعد از يك ماه بازخواستش می کنند كه چرا زنده دستگير شده. دادگاه برايش مي گيرند و نمي گيرند و مي فرستنش اينجا. خيلي با ما نمي جوشيد وگرنه وضعش بهتر بود. خيلي وقت بود گوشت نخورده بوديم. با كره اي، نعش سرباز را برديم آنطرف اردوگاه. دو سه ساعت نشد كه بالاخره گرگ آمد. كره اي سريع گردن گرگ را تاباند. من هم با گوشه ظرفم گردنش را پاره كردم. تا دو سه روز گوشت داريم. آشپزمان خوب گوشت را عمل مي آورد. گوشت را با نمك مي كوباند و مي شود مثل يخني. مرد خوبي است ولي در مسابقه من نمي تواند شركت كند. تنها شكم برآمده اردوگاه را دارد. آخر بي خود است گيريم كه باخت، برف كجاي شكمش آب شود. يكي اينجاست كه از يكي از جزاير اقيانوس اطلس يا آرام آمده. در نظر بگير اهل آنجا باش ، دو سه خانوار كنار هم بي سر خر زندگي مي كنند و تا آخرش ...هر چي بهش مي گويم فحشهايتان را يادم بده. مي گويد ما فحش نداريم. چه مردماني پيدا مي شوند ..... شنا كردنم يادت هست؟ به زير آبي رفتنم حسوديت مي شد. زورت مي آورد كه نمي تواني مثل من در كر(2) - اگر آب داشت - شنا كني. با رفقا رفته بوديم ارس.، مي دانستم كه در زير آبي حريفم نمي شوند. سر چیزی شرط بستیم. رفتم زير آب. چه آبي دارد! سنگهاي كف را مي شود شمرد. اگر گذارت افتاد ، برو! گوش ندادم كه مي گويند مرز را رد كرده ام. سر سكوي مرز باني شوروي بالا آمدم. همان جا دادگاه آماده بود. بيست سال ... بعدش هم ده سال، لوطي بودند. بدتر از اين هم مي توانست باشد .....نگهبانها كه بيايند، حمالي هم شروع مي شود. چهار پنج ماه پيش بود گفتند مي خواهيم ادامه راه آهن را بسازیم. بايد با ظرفهايمان خاك را - اگر نچسبيده باشند به برفها- بالا مي آورديم و زير ريل را آماده مي كرديم. هر جوري دلمان مي خواست به هر طرفي، كاري نداشتند. فقط مي گفتند تا شب شروع نشده كار را تمام كنيد. حالا كه تمام كرده ايم مي بينيم دور زده ايم. دور تا دور اردوگاه ريل كشيده ايم. چيزي نگفتند. عجله داشتند تا بروند مرخصي .... باور كن مني كه همه تابستان را مي رفتم عملگي، تابم تمام مي شود و دلم مي خواهد طوري هوله(1) بروم ... فلفل هاي مادرت چشمم را سرخ مي كرد و مي افتاديم به سرفه. چشمها مي شد كاسه خون، مدرسه نمي رفتم مادر مي گفت چرا سرما که مي خوري سرفه مي كني و دماغت سرازير مي شود اما گلویت چرک نمی آورد ...، رفقا ياد گرفته اند نمك را از آشپز كش مي روند و با تكه نانها - اگر زياد آمده باشد - تريد مي كنند. شب مي خورند، صبح كه بلند مي شوند چشمهايشان باز نمي شود؛ زير بغل و بيضه هايشان باد مي آورد. اجازه مي گيرند و تا چند روز كار نمي كنند. نمي داني چه لذتي دارد بقيه كار بكنند، لبه ظرفها فرو برود، توي شيار دستهايشان و تو نشسته باشي، خوابيده باشي، فرقي نمي كند، كار نكني.تريد نان و نمك را خوردم، تا صبح خوابيدم. آماده بودم كه توي اتاق بمانم و براي بقيه كه مي روند سر كار، شيشكي ببندم...، صبح كه از خواب بلند شدم چشمانم همه جا را مي ديد، دست كشيدم دور چشمهام، فرو رفته بود . زير بغلم هم خبري نبود. راست مي گفتي دغل به من نمي آيد. تا يك هفته گشاد گشاد راه مي رفتم اما رويم نمي شد ميان آن همه آدم، نشان افسر نگهبان بدهم ....تو بودي كه پرسيدي چرا آوردنم اينجا؟ يا آن ژاپنيه؟ .... كي بود؟ چه سالی بود؟ ....
آهان! به خواهرت نگو! با زنم دعوايم شد. باكو بوديم يا نخجوان. آپارتمانمان بخاري نداشت و هوا تازه داشت سرد مي شد. نصف شب شده بود و زنم خانه نيامده بود. دفعه اول نبود كه بحثمان مي شد. شبها دیروقت می آمد و من توی سرما باید دنبالش می گشتم. وقتي آمد خانه، مهلتش ندادم فحشش دادم يا شايد كشيدم زير گوشش. صبح كه از خواب بلند شدم نبود. گفتم رفته خانه برادرش، ظهر آمد با هيئت نظارت حزب. فردايش برايم بيست سال بريدند. بعد خودشان كردند ده سال. زنم آمد بدرقه، با قطار مستقيم آوردنم اينجا. بايد ده سالم تمام شود. زنم مي گفت كه انگاري من با جايي ارتباط داشته ام ....
الان خواهرت كجاست؟ ... لب مرز ديدمش. رفتم به بهانه خبری از تو احوالش را بپرسم. رفت روي سنگهاي خيس و جلبك دار. سر مي خورد و جلو مي رفت. بهش رسيده بودم كه گرفتنم. خواهرت مي سريد و جلو مي رفت. نگذاشتند جلوتر بروم. سرش را برگرداند و نگاهم كرد: با كت و دامن سرمه ايش كه از مشهد برايش آوردم و مقنعه اي كه دور از چشم تو، از زند برايش گرفتم ... كفشهايش را نمي شد ديد ... جلو مي رفت و من نفهميدم كه كي نگاهش را از من گرفت؟... نمي فهميدند كه بخاطر احوالپرسي از سيم خاردارها رد شده ام. بعد از اينكه گفتند از بيست سال بايد ده سالش را تحمل كنم، نپرسيدم كه خواهرت كجا رفت .....خواهرت را اينجا دیده ام: اگر خورشيد بالا باشد چشمانم را مي زند. اما اگر بتوانم چشمانم را باز نگه دارم خواهرت را مي بينم كه روي برفها مي لغزد. بعضي وقت ها روي كپه هايي كه براي راه آهن ساخته ايم دور تا دور اردوگاه را مي چرخد. گوشه دامنش می گیرد به برفها، شايد هم به شمشادهاي ارم(3) گير مي كند ....هر بار كه مي آيد، ،حتي اگر نگهبان ها باشند، تا آنطرف کپه ها دنبالش می روم. غيبش كه مي زند. با تو حرف مي زنم ...؛ بین برفها که همین طور می رود. دنبالش می گردم. می شود چند کیلومتری جلو می روم. پیدایش نمی کنم. قبل از اینکه آمار بگیرند بر میگردم ... اوايل ساعتها را مي شمردم تا بدانم چقدر از ده سال باقي مانده . اما دو سه روز كه نشمردم حسابش از دستم دررفت. شب و روزش كه معلوم نيست. كلي وقت شب است و يك مقداري از سال روز. شايد تو يادت باشد كه كي آمده ام؟ ... تو حتما مي داني. دروازه قرآن ايستاده بوديم. حوصله ات از اينكه ماشين نمي آيد سر رفته بود. غر مي زدي، تنها اتومبيلی كه آمد فقط يك نفر جا داشت. به زور سوارم كردي و گفتي كه با ماشين بعدي مي آيي. چند وقت شده؟ .....
هميشه ايستاده برايت حرف مي زنم. شايد درست نايستاده باشم و روبرويت نباشم. اما نگران نباش! همه حرفها را حرف به حرف و بدون جا انداختن، سه طرف ديگر اردوگاه هم مي گويم. اگر کسی نباشد و سرک نکشد چیزهایی است که اگر بفهمی از خنده، دل درد می گیری ....
يادت مي آيد با آقاجانت رفته بوديم قلات(4)؟ آقاجان سرگردان قبله بود. هر چي گشتيم آدمي كه بشود ازش قبله را پرسيد نبود. آقاجان به چهار طرف نماز خواند. گفت كه قبول مي شود ..... ___________________________________






















