چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: avril 2012

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, avril 29, 2012

پیام سربسته به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی کارگر


http://www.toonpool.com/user/595/files/1_mai_113185.jpg 
آهای رفقا! آهای اهالی داس و سبیل و چکش! خواستم به اطلاع برسانم که «شاگردکفاش» نماد پرولتاریای جهان نیست و نشان دادن کلفت و نوکر به معنای نشان دادن واقعیت جامعه امروز ایران نیست. اگر اندکی مطالعه کرده باشید پرولتاریا تعریف دارد. پرولتاریا طبقه زحمت کشی است که چرخ های اقتصاد کشور با نیروی کار و با زور دستهای او می چرخد اما قلدرها نمی گذارند که از درآمد حاصله چیزی دستش را بگیرد و همیشه لمپن ها و زالوها خود را جای این طبقه زحمتکش جا زده اند و با چماق خویش از جماعت زحمتکش گوش بری کرده اند. از ما یادآوری بود ها! داستان تناردیه ها را در رمان «بینوایان» به یاد دارید؟
حالا چرا اینها را نوشتم چون دیدم حضرات حزبی وابسته به رژیم، باز خوش خدمتی کرده اند و مثل همیشه، مانند غریبه های در مه، یکی با نام مستعار گارداش قره گازلو سنگ تمام گذاشته و برای دستمال کشی های خود مستنداتی از مارکس و افاضات فضل و غیره آورده و به اضافه بازنویسی بخشی از مقاله ام در مورد فیلم «متروپولیس» نتیجه گرفته که شاگردکفاش پولتاریای جهان است و باید ازش دفاع کرد!!!! و خلاصه مطابق معمول، این شاهکار را در هفتصد و هفتاد سایت سوپر چپول درج کرده اند.

با کمی پیگیری و پژوهش، می بینم بچه حاجی رفته نقل قولش از مارکس را از سایت اسلامی ها کپی گرفته!!! خلاصه رد منشأ مستندات راجع به مارکس نقل شده توسط این فرد را از سایت علامه چی چی با ترجمه فاطمه خانم نامی پیدا کردم و گفتم حداقل به احترام روز جهانی کارگر این چند کلمه را بنویسم تا به «اهالی سبیل متحد شده با قبایل ریش» و به جماعت «همبستگی های داخل و واخل» و به دلیل همه مناسبت های «فرخنده» و «خجسته» اش، درست همین امروز بگویم: خجالت! خجالت! قباحت! قباحت! وقاحت! وقاحت! آهای حاجی زاده، آقازاده، آهای آش خور! برو سبیلهای چرب و چیله ات رو پاک کن! آهای نذری خور! شاگردکفاش پرولتاریای جهان نیست ها گارداش؟ خجالت! خجالت! قباحت! قباحت! وقاحت! وقاحت!
https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgwW_xsgJPJhGqujDpXo2kR5po6pdIEcCaXf7ka3sDg4rysBCktAdvTAygk9T6sX7LcHGZML4CSjtAQt1H7iGiRlqbaTZNH6BXBndQ7JThg8N0ZYVJvaVZnoIUlafaLGiDtgvEI_g/s1600/muguet06.jpg 
روز جهانی کارگر مبارک

Libellés : , ,


samedi, avril 28, 2012

شانس ما در انتخابات


hollande.jpg
عصر روز جمعه، یک روز سرد ابری و نیمه بارانی و تیره، زیر سقفی واقع درکنار جاده کمربندی پاریس. سه زن بودیم و داشتیم حرف می زدیم. مطابق معمول من سر صحبت را راه انداختم:"دور دوم انتخابات چه روزی است؟
- ششم مه!
- حدس می زنید چه کسی رئیس جمهور بشود؟
لیز زنی با موهای طلایی حقیقی و چشمان آبی فیروزه ای در لباس سفید هندی با ادب خاصی که از خرد و تعمق می آید در برابرم سکوت می کند و آخرش می گوید: «نمی خواهم حدس بزنم. صبر می کنم ببینم چی می شود.» چشمان آبی لیز متعجب می شود وقتی می بیند که در دور اول انتخابات، در منطقه هفدهم تعداد آراء کم بوده است. می پرسد: «چطور؟»
می گویم: آخر آمدند در خانه ها را زدند و تبلیغ کردند و تشویق کردند که برویم رأی بدهیم و قیافه عصبانی همسایه خواب آلودم جلوی چشمانم می آید که فردای آن روز، توی راهرو غر می زد: «فرانسه کشور آزادی است» آنها حق نداشتند تبلیغ خود را به دستگیره در خانه ام آویزان کنند و بروند.
به گابریل (اسمش به فارسی می شود جرئیل) می گویم «ولی رفتارشان خوب بود و خوش برخورد بودند و زود رفتند» و پیش از اینکه دوباره غرش را به جان من حواله بدهد جاخالی می دهم و به گابریل توضیح می دهم: «آخر نمی دانی بروبچه های سندیکای محل کارم چقدر کنه اند. سر هر موضوعی می آیند برایت کلاس آموزش عقیدتی می گذارند و برایت توضیح می دهند و تازه اسم خودشان را گذاشته اند تروتکیست! بارها آنها را آزمایش کرده ام که در کنار مردم حرکت نمی کنند بلکه همیشه بر اساس طبق دستوری که از بالا می آید حرکت می کنند و به نظرم هیچوقت صدای ما مردم را جدی نگرفته اند تا به بالا منتقل کنند. حرف زدن و نظرخواهی برایشان؛ نوعی مراسم است.
سیلوی موهای بوری داشته که حالا بیشترش خاکستری شده و چشمان آبی کمرنگ. سیلوی به دلیل فشار اقتصادی به ناچار بیشتر به جناح راست متمایل است تا شاید مانند روزگار ژیسکار دسن، و دوران خوش کودکی، فرانسوی مالیات کمتری بپردازد و بتواند درآمدش را به دردهای دیگر بخیه بزند. سیلوی شروع به داد و قال می کند ولی پیش از اینکه بالا بگیرد آرامش معنوی لیز و تکنیک لیز خوردن بنده در مواقع اضطراری، همگی را نجات می دهد. می گویم: می دانید من هیچوقت در زندگیم رأی نداده ام؟
-هیچوقت هیچوقت؟ سرم را به علامت نفی برای هردویشان تکان می دهم.
- در دوران مونارشی در ایران خیلی جوان بودم. مونارشی رأی گیری لازم نداشت. اولین باری که به من حق رأی داده شد: از من پرسیدند: جمهوری اسلامی را می خواهی؟ آری یا نه؟ من چون عمیقاً لاییک و جمهوریخواه هستم طرح چنین سئوالی را توهین به شعور ملتی می دانم و از شرکت در یک چنین مراسمی خودداری کردم. جمهوری مال همه است. مسلمان! جهود! همه!
هر دویشان به علامت مثبت سر تکان می دهند.

- این بار دلم می خواست ولی کارت انتخاباتی ندارم. بار قبل هم دلم می خواست، بار قبل بین سارکو- سیگولن پر شورتر بود. لیز لبخند شیرینی می زند. می گویم: «شما فرانسوی ها را نمی دانم؛ اما برای من همه چیز آینده، هم مه آلود است و هم نیست. راستش دلم می خواست آخرش یک پرزیدنت زن داشتیم. یک مادام لا پریزدانت!
سیلوی آرام شده و دوباره دورخیز می کند تا پرش نوینی علیه سیگولن انجام بدهد. به او توضیح می دهم: «اما سیگولن خیلی احساساتی و معمولی بود (در این موقع هیچ حواسم نیست که دارم از سیگولن با فعل ماضی و درگذشته یاد می کنم)، یک سیاستمداری که نتواند منافع خودش را بشناسد و توی تلویزیون جلوی چشمان دنیا، با رقیب یکه بدو کند در سطح یک رئیس جمهور و یا بانوی اول یک مملکت نیست. سیگولن مثل یک دختربچه توی تلویزیون سارکوزی را «دروغگو» خواند. در حالی که همه مان می دانیم که همه سیاستمداران قولها و حرفهای زیبا می زنند و عمل نمی کنند و در ذات سیاست، دروغی نهفته است که مدام به مردم گفته می شود؛ با این همه کسانی در این بین موفق می شوند اعتماد مردم را برای مدتی جلب کنند و به بخشی از حرفهای زیبای خود عمل کنند.
بحث مان رفت به سوی بانوی اول. تصویر مادام پمپیدو جلوی چشمم آمد که اسکلتی بود که نماد حافظ و محافظ فرهنگ و هنر در فرانسه  بود که با مرگش جانشینی برای خود نیافت و ندارد. انگار دوران باشکوه فرانسه مهد آزادی سر آمده باشد. سیلوی کمی آرام شده، آرامش معنوی لیز مانند امواج مثبت به سوی او حرکت کرده و به او رسیده و تسخیرش کرده، دیگر سیلوی ما را در جناح مخالف خود نمی پندارد و با ما سر و کله نمی زند بلکه دارد افکارش را بیان می کند. دیگر دنیا به دو دسته تقسیم نشده که ما باشیم و او. 
سیلوی می گوید: با این «جهانی سازی» آخرش نمی دانم به کجا خواهیم رسید. حس می کنم که تصمیم ها از بالا گرفته شده و رأی گیری ما، به صحنه کشیدن مردم برای رسمیت بخشیدن به این رأی گیری است. نگاه کن رفته اند در خانه ها را زدند تا رأی بگیرند بعدش چی؟ آیا می آیند در خانه ها را بزنند تا ببینند چه کم دارید و چی می خواهید؟
لیز به سپیدی یک پری مهربان در لباس هندی اش می گوید: این «جهانی سازی» تصویر جهان را خراب کرده! وقتی به بورکینا فاسو و هند سفر می کنم در دهکده های دورافتاده جوانان را می بینم پای کامپیوتر و اینترنت، این هم خوب است و هم بد! مثل پخش و گسترش جین آمریکایی در جهان است.
می گویم: دنیا را با تصاویر مجازی فتح کرده اند، این شیوه، یک متد آمریکایی است. آمریکا، کشوری که تاریخ ندارد و جز دروغ بزرگ چیزی نیست؛ دارد نمادهای خود را به جهان تحمیل می کند و مدام دارد تصویر خود را حک می کند. شلوار جین در هند یا بورکینا فاسو چه معنایی دارد؟ مگر آنها مشکلشان عوض کردن تنبان بود؟ لباس آن جامعه برازنده فضا و آب و هوا و شرایط زندگی آن جامعه بود. مگرنه؟ یا پارسال، آن همه قشقرق سر شوهر حشری آن سنکلر با پیشخدمت هتل؟ آن ماجرا، مشکل چه کسی بود؟ آن همه اخبار بیخود! به نام دموکراسی توی سوریه و لیبی داشتند آدم می کشتند، اما اخبار پر شده بود از اخبار هتل و پیشخدمت و چرندیات!

Sarkozy-hollande.jpg
سیلوی دارد سرش را تکان می دهد و که تلفن موبایلش زنگ می زند. به دنبال بیرون آوردن تلفن از کیفش و «پاردون» گفتن، سیلوی برای پاسخ به تلفن کمی از ما دور می شود، لیز می گوید: می دانید من این بازی یا چپ یا راست را دوست ندارم، بازی فوتبال که نیست، باید جا برای همه باشد و دولت به همه گوش بدهد. فاجعه در این است که وقتی یکی برد، می آید روی کار و آن دیگری را محو می کند. من شاید این بار رأی سفید بدهم چون مسیو اولاند اطمینان مرا به خود جلب نمی کند. و اگر او برنده بشود موقعیت سیگولن که همسر سابق اوست چه خواهد شد؟ 
به این فکر نکرده بودم، سیگولن را در جایگاه مادام دو لا فرانس نمی بینم. تصویر مادام پمپیدو هی می آید جلوی چشمم. مادام پمپیدو، بانویی از دوران دیگری بود که تا آخر همان شخصیت اصیل خود را حفظ کرد. بارها آن قامت بلند اسکلت وارش را در افتتاحیه نمایشگاه های مهم پاریس دیده بودم. توی ذهنم ملکه فرهنگ بود و حالا کی جایش مانده؟ یا گرفته؟ تصویری جلوی چشمم نمی آید! فرانسه در طی سالهایی که در آن اقامت داشته ام خیلی عوض شده است. 
دلم می خواهد فرانسه تصویر فرهنگی و آزادیخواهانه خود را حفظ کند؛ همچنان که دلم می خواهد ایران را با یاد تاریخ کهن و معنویتی که داشت بشناسند و نه با تصاویر قلابی باند پاسداران و قلدران! در فکر دنیای بزرگی هستم که داریم درش زندگی می کنیم، شب قرار است باقی فیلم «سوگند» را از تلویزیون آرته ببینم. آرته برایم یک تلویزیون فرهنگی بوده اما آخر شب مرا متعاقد می کند که دیگر این شبکه لابی را بگذارم کنار. شب پس از به پایان رساندن، سریال عقیدتی «سوگند» در دفاع از یهودی های مهربانی که اسراییل را اشغال کردند و کمک کردند تا حسن ها و محمدها و بچه هایشان را نجات بدهند اما دست تنها بودند و خلاصه آن موجورات ناز که به پیمان ژنو وفادار بودند و در جنگ دوم جهانی جنگیده بودند و کلید خانه فلسطینی ها را به امانت حفظ کرده بودند، حالا نسلی از خود باقی گذاشته که می خواهد جبران کند و کلید را به آنها برگرداند. کلید البته تمثیلی است، اما جان و مال و آب و خاک چی؟ سریال عقیدتی چرند، در مجموع، پس از حرام کردن شش ساعت از عمر ما، سریال چهار قسمتی «سوگند» به نفع این موجودات ناز و شکننده تمام می شود و من با خود می گویم لعنت بر من اگر باز دیگر این شبکه لابی خانه را نگاه کنم. هنوز هیچی نشده نتیجه انتخابات را هم حدس می  زنم. ولی عصر جمعه که اینها را حس نکرده بودم. هنوز حسم مثل پیراهن لیز سپید و روشن بود. هنوز امیدوار بودم. اما الان خاکستری و ابری ام.
عصر جمعه، هر سه، با آرزوی روزگاری خوش و سالی پر از چیزهای خوب همدیگر را ترک کردیم. تقریباً هر سه، هم سن هستیم اما متولد فصل های مختلف و حالا در ماه مه تولد سیلوی است. متولد بهار است و پر از رگبار و خورشید ناگهانی و هیجانات گذرا. سیلوی برای خودش رنگین کمانی است. پیشاپیش تولدش را تبریک می گویم: تولدت مبارک! گرچه در روز تولدش هم او را خواهم دید و همین دو کلمه را تکرار خواهم کرد.
و شاید روزی هم برسد که در تلویزیون، ببینیم جوانی خوبروی دارد به مادام لا پریزیدنت؛ تولدش را تبریک می گوید. چرا نه؟ دنیا را چه دیدید؟ هیچ چیز ابدی نیست. و قرار نیست دنیا برعکس بشود. فقط تغییر می کند و به آرامی. مثل لیز. با حوصله.
ویدئوی مارلین مونرو و آواز تبریک تولدش به مستر پریزیدنت، 19 مه 1962 یا قریب پنجاه سال یا نیم قرن پیش و سه ماه پیش از مرگ مرموزش

Libellés : , ,


vendredi, avril 27, 2012

؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟؟

خسته نشدید از بس که قربان خودتان رفتید؟ خسته نشدید از بس با همکاری رفقا و رفیقه ها، برای خود نوشابه باز کردید؟ خسته نشدید از بس برای رفقای حزبی با کارنامه های پوک بزرگداشت به عمل آوردید؟ . بالاخره خسته نشدید از بس فیل و بادکنک هوا کردید؟ همه روزنامه ها و سایت های اینترنتی هم شبیه هم! و همه پر شده توسط قلمزن و قمه زنهای حزبی و مزدوران نفس کش. این هم شد وضع؟ 
آخر تا کی می خواهید به این روش ادامه بدهید؟ کورید؟ مگر نمی بینید که ما را هوای تازه باید. نفسی تازه! کلامی تازه که از جان برآید و بر جان نشیند و نه دستورات حزب توسط یک مشت مزدور؟ کورید که نمی بینید یا چی؟ باز هم بگویم؟ از این روشن تر و شفاف تر؟ دیگر چطوری؟

Libellés : ,


mercredi, avril 25, 2012

بازیگر، شعری از آنتونیو تابوکی

آنتونیو تابوکی، نویسنده ایتالیایی نه عامویم بود و نه سرورم، نویسنده ای معاصر بود که دلنشین و خواندنی می نوشت و در ماه گذشته درگذشت. رمان نویسی آنتونیو تابوکی متأثر از فرناندو پسووا و لوئیجی پیراندلو بود و او این تأثیر را هرگز پنهان نکرد. اتوفیکشن در آثار او تکنیکی است که مدام به کار می گیرد. تکنیک اتوفیکشن در ادبیات داستانی، بسیار پس از تئاتر و نقاشی ظاهر شده است و به نسبت سایر هنرها، گویا ادبیات داستانی از این نظر از لحاظ زمانی عقب مانده است. 
تکنیک اتوفیکشن را پیش از این در تئاتر لوپیجی پیراندلو داشتیم که بیست سالی زودتر از فرناندو پسووا به دنیا آمده است و در «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» فیکشن (واقعیت داستانی) را مدام در برابر واقعیت بیرون قرار می دهد. پیراندلو با بازی قلم مدام در خلال نمایش، لحظات هیجان انگیزی از مرور بر یک واقعه و یا نشان دادن لایه های متفاوت واقعه را به خواننده نمایان می کند. فرناندو پسووا نیز در همین مسیر، با خلق شخصیت های همنام و یا خلق افرادی موازی با اسامی مستعار، مانند ذرات اتم، تصویری ریز از تصویر کلی جهان ارائه می دهد.
داشتم خودم را برای دیدن نمایشی از پیراندلو آماده می کردم و درباره پیراندلو می خواندم؛ خیلی تصادفی به شعری از آنتونیو تابوکی در میان «گفتگوهای از دست رفته» در  کتاب «آقای پیراندلو را تلفن می خواهد» برخوردم. شعر «بازیگر» آنتونیو تابوکی کمک بسیار مهمی در راه شناختن ادبیات داستانی از نوع پیراندلو و پسووا و خودش است و چگونگی بازی و قواعد بازی نویسنده با نقش و گوناگونگی آن را شرح می دهد. از این رو تصمیم گرفتم آن را به فارسی برگردانم. ادعای ترجمه ندارم، حالا نروید بگویید «مهستی دارترجمه باز کرده.» نخیر ترجمه این شعر، پاسخی است بر برخی سئوالات و نیازهای روح. وگرنه ترجمه کار من نیست. پیشکش
***
«بازیگر»
من شاعرم،
بازیگرم،
صبح که از خواب بیدار می شوم، لباس می پوشم
لباس، کفش،
به خیابان سرازیر می شوم، شبیه همه دیگران.
اما بعدش،
در خلوت اتاقم،
پنجره های روحم را می گشایم،
سردابهای مخفی و زیرزمینی را به دقت می کاوم
موش دارد،
رودهای الماس،
شگفتی ها، بخارات متعفن و بغض،
این کار را برای خود انجام می دهم، این کار را برای شما انجام می دهم
چون لازم است یکی نگاه کند.
و اینها، شاعران هستند،
جویندگان ستارگان در عمق چاه ها.
گاهی چهره هایی می بینم،
خاطرات، یادهای کمرنگ، 
یا خرده ریزها،
از آنچه می خواستم باشم و نبوده ام،
به زحمت امیالم،
شناورند،
مانند اجساد کبود جانوران مرده.
من بازیگرم،
به همین راضیم و همین نام من است
چون هیچکس نیستم،
هیچکس و با این همه متعدد و زیاد،
شکل وجودی من، این چنین بود:
زیستن در زندگی های متعدد، بیش از زندگی های ممکن،
چون والاترین الهام
از خود بیخودی است،
و بیش از هر چیز،
خودبودن در دیگری،
در دیگران متعدد، 
زیستن به روش جمع،
 به صورت تصویری از جهان.
آن روح ها، همه  نمی توانند در یک جسم جا بگیرند،
شخصیتها بی تاب اند
آنها دیگری را به درگاه ما هل می دهند
توقع توضیح دارند. و گاهی بهشان خواهم گفت
همان طور آنها را به ستوه آورده ام، خود نیز از دستشان به ستوه آمده ام،
برای این که مجبورشان کنم که برگردند، 
آنها را از کت شان گرفته می کشانم
برای این که بدانند 
کی هستند.
_____________________
توضیح: نام شعر «آکتور» است و آکتور چیزی فراتر از بازیگر است که اگر نام شعر همان «آکتور» باقی می ماند، دیگر برگردانی در فارسی نداشت. آکتور هم بازیگر است و هم خودش در قالب نقش های مختلف. و شاید بهتر باشد نام شعر همان «آکتور» بماند. 
متن اصلی شعر را می توانستم تایپ کنم اما پس حق نویسنده مرده و قانون حق مولف چه می شود؟ تابوکی عامو و یا بابام نبود که از نسبت استفاده کنم و طلب ارث کنم.
در مورد «اتوفیکشن» روی اینترنت توضیحاتی موجود است. که البته به زبان فرانسه مفصل تر است. «اتوفیکشن» یک عبارت تخصصی در نقد ادبی امروز است. یعنی داستان نویسی بر محور شخصیت نویسنده

کمی بیشتر توضیح می دهم: ساده بگویم اگر واقعه تاریخی انقلاب کبیر فرانسه را واقعیت بیرون تلقی کنیم. رمان «بینوایان» اثر ویکتور هوگو بازتاب فیکشن یا صورت داستانی همان واقعه است که از تخیل نویسنده ای چون ویکتور هوگو گذشته است. اگر ویکتور هوگو در رمان «بینوایان» شخصیتی (همنام و یا با نامی مشابه مثل هوگو ویکتور و یا نامی دیگر) داشت که به اول شخص و یا سوم شخص مفرد شاهد انقلاب بود و آن را می نوشت، این امر را می توانستیم اتوفیکشن تلقی کنیم که نیست.
در تئاتر این تخیل داستانی و میل به بازی را به صورت «بازی در بازی» یا «تئاتر در تئاتر» داشتیم. شکسپیر و کورنی در درون نمایشنامه های خود نمایش ها ی خود، گروه های تئاتری دارند که به صورت موازی در نمایش دارند نقش هایی را بازی می کنند، در «هاملت» و یا در «توهمات خنده دار» کورنی و این امر در تئاتر سابقه داشت و گسترش پیدا کرد. در نقاشی هم «اتوپرتره» و یا حضور نقاش را در حال کشیدن تابلویی از دیگران داشتیم ولی در ادبیات داستانی این امر در قرن بیستم ظهور کرد. پیراندلو و سپس پسوا در این زمینه داستانهای بدیعی خلق کردند. که البته دیگران هم هستند ولی چون می خواهیم بر روی تابوکی متمرکز بمانیم از این دو که بیشترین تأثیر را بر روی داستان نویسی او گذاشته اند یاد می کنیم. حالا اگر کسی بیاید و بر اساس شخصیت تابوکی، دست به اتوفیکشن بزند بر اساس همین تکنیک است؛ و بگو مگر ایرانی ها در کپی کاری و تقلید چه کم از دیگران دارند؟ اما آنچه هر هنرمندی را از دیگران متمایز می کند، بدعت و خلاقیت اصیل اوست. خلق یا آفریدن چیزی نو و تازه؛ وگرنه خلق را تقلیدشان بر باد داد. زنده باشید 

Libellés : , , ,


mardi, avril 24, 2012

جعفرخان از فرنگ آمده (کمدی در یک پرده)- حسن مقدم

کمدی «جعفرخان از فرنگ آمده» نوشته حسن مقدم در ابتدای قرن چهاردهم شمسی، 1301 برای اولین بار چاپ شده است و هنوز دلنشین و تازه است. تداخل دو فرهنگ، کج فهمی و بدفهمی و نقد فرهنگ خرافه و عامه از این کمدی تک پرده ای نمایش جالبی می سازد که هنوز که هنوز است تازه است و خنده آور و جای تعجب است که اهالی تئاتر به جای پرداختن به تئاتر، مرتب به سر خاک ساعدی و فاتحه اهل قبور می روند. به جای بازخوانی یک نمایش و اگر اجرایش میسر نیست حداقل چرا به روخوانی چنین نمایشنامه های ماندگاری نمی پردازند؟ هر سال باز فاتحه اهل قبور و روضه یکی از اهالی سبیل بر مزار متوفی؛ این هم شد آکسیون جعفرخان های ساکن فرنگ!
حیف شد که در روز جهانی تئاتر همه جعفرها و جعفرخان های فرنگ نشین همت نکردند تا یک بار دیگر این نمایشنامه را بخوانند و یا «حاجی آقا» را در سالگرد هدایت روخوانی کنند تا بفهمند «همان دردهایی که مثل خوره روح را می خورد» و خورد و مدام دارد به خوردن و بلعیدن روح ادامه می دهد چه بود؟ 
مگر نه اینکه منافع حزب ایجاب نمی کند که «حاجی آقا» و یا حتا بخشی از آن را روخوانی کنید؟ و منافع احزاب متحده نیز به رواج خرافه و خرفتی تمایل دارد؟ و مگر همه صحنه ها اکنون توسط حاجی آقاها و حاجی زاده ها و آقازاده ها و جعفرخان های به فرنگ آمده تسخیر نشده است؟ ولی ما را به اتحاد زاغ و زغن و مار و افعی چکار؟ ما را عشق به تئاتر به خواندن و به زیستن متعهد کرده است
***

Libellés : ,


dimanche, avril 22, 2012

هفتمین سالگرد خاموشی شاهرخ مسکوب



مسکوب
هفت سال پیش، پس از درگذشت آقای شاهرخ مسکوب، مقاله ای نوشتم که در آن زمان در سایت های زیادی منعکس شد. اگر تاکنون این مقاله را ندیده یا خوانده اید. اینجاست، توی وبلاگ خودم: سلام آقای مسکوب، حرفهای تکراری نمی رنم. بازنویسی اش هم نمی کنم. علیرغم نق و نوق لمپن های دوران، و در کنارش رونویسی با تحریف آن از جانب قلم پردازان حاضرخور و فرصت طلب حزبی امری است کاملاً عادی. هیچ جای تعجب ندارد بلکه بیشتر جای خجالت دارد. 
در هر حال 
روحش شاد 
و یادش همیشه زنده

Libellés : , , ,


vendredi, avril 20, 2012

اجرایی از کارلو گلدونی در سالن جدید کمدی فرانسز

از اتفاقات مهم تئاتری امسال، به مناسبت دویست ساله شدن کمدی فرانسز، نمایشگاه بزرگی در پتی پاله برای «کمدی فرانسز» در پاییز و افتتاح سالن موقتی و جدید و ساده ای در باغ پله رویال بود. این سالن هم به مجموعه تئاترهای کمدی فرانسز تعلق دارد و با سقف زدن بر روی قسمتی از باغ پاله رویال در پشت کمدی فرانسز یه صورت یک سالن موقتی و بی تجمل چهره می نماید. باغ پله رویال یا باغ سلطنتی در زمان انقلاب کبیر فرانسه به تصرف مردم و نیروهای انقلابی زمانه اش در آمد و دست به دست رژیم ها و افراد مختلفی که بر سر کار آمدند گشت اما در حال حاضر در دست دولت و وزارت فرهنگ است و دفتر وزیر فرهنگ در گوشه جنوب شرقی این باغ قرار دارد. این را از این نظر می گویم که چند سال پیش، یک بار برای تظاهرات رفته بودیم دم دفترش و آنقدر بروبچه های سندیکا بر طبل ها کوفتند و در بوقها و شپیورها دمیدند و پشت بلندگو برایش شعار دادند تا آخرش وزیر صدایمان را شنید و نمایندگان سندیکا را به حضور خود پذیرفت و وارد مذاکره شد و کوتاه آمد. حتا حقوق روزهایی که اعتصاب کرده بودیم را در آخر ماه پرداخت کردند.
اولین نمایش برای افتتاحیه سالن موقتی کمدی فرانسز در باغ پاله رویال، نمایشی چهار ساعت و نیمه (البته با دو آنتراکت)، و اجرای نمایش «سه گانه ییلاقی» از کارلو گلدونی به کارگردانی آلن فرانسون توسط بازیگران دائمی کمدی فرانسز بود. از آلن فرانسون در چند سال اخیر اجراهای از فراموش نشدنی و زیبای چخوف، «باغ آلبالو» و «سه خواهر» را به یاد داریم و بهار امسال نیز «دایی وانیا» در تئاتر آمادنیه نانتر به روی صحنه آمد.
آلن فرانسون پس از چخوف این بار به سوی کارلو گلدونی نمایشنامه نویس ونیزی رفته است و « سه گانه ییلاقی» را با اجرای عمیق و خلق لحظات دراماتیک حرفه ای بر روی صحنه تئاتر موقتی کمدی فرانسز در باغ پله رویال در معرض دید علاقمندان تئاتر گذاشته است. پیش از این درباره اجرای نمایشی از کارلو گلدونی در کمدی فرانسز نوشته بودم.
سه نمایش، «آداب ییلاقی» و «ماجراهای ییلاقی» و «بازگشت از ییلاق» از کارلو گلدونی نمایشنامه نویس قرن هیجدهم ایتالیایی را می شود به صورت مجزا و یا پیوسته به روی صحنه برد. کارلو گلدونی از قضاوت و سیاست دست کشید و به نمایشنامه نویسی رو آورد و علیرغم آثار محبوب و ماندگارش در فقر و
تنگدستی، دست از جهان شست.

در نمایش اول رقابت خانواده های بازرگان و کاسب را با اشراف می بینیم. رقابت بر سر مدل لباس و یا مثل اشراف به تعطیلات تابستانی در ییلاق رفتن البته با قرض و قوله؛ چشم و هم چشمی زنان، و ازدواج که تقدیر هر دختری است و تلاش زنان برای داشتن شوهری که بشود دوستش داشت، اینها دغدغه پرسوناژهای این سه گانه است. بودن در ییلاق و یا دهکده ای دور افتاده با خدمه و ماجراهای کوچک و عشقی و ازدواج های سازمان یافته بر اساس قراردادهای اجتماعی و اقتصادی و دنیای طبقه پایین و طبقه کاسب و از سوی دیگر اشراف رو به زوال هسته اصلی داستان دوم را می سازد. در بخش سوم همه به شهر برگشته اند و زندگی سابق را از سر گرفته اند. ازدواج چون تنها ره رهایی برای دختران جوان چهره می نماید و ازدواج، وظیفه ایست اجتماعی و سنتی که از عشق جداست. و در هر حال زندگی ادامه دارد و بدون عشق می شود با پیراهن نو و دانتل آخرین مد ونیز دل خوش داشت.
نمایش آلن فرانسون دارای لحظه های زیبا و ملموس و دلنشینی است، و همچنین مثل همیشه بر اساس تحلیل دقیق و عمیقی از متن صورت گرفته است اما ایتالیا و ونیز قرن هیجدهم در آثار کارلو گلدونی هیچ شباهتی به مسکو و شهرستان های دور افتاده روسیه در پایان قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم که در آثار چخوف می بینیم و یا ماجراهای عاشقانه در ییلاق در آثار تورگنیف ندارد. پرسوناژهای کارلو گلدونی مردمان ساده ای هستند که فاقد پیچیدگی های روشنفکرانه روس های پیش از انقلاب در آثار چخوف هستند. 
از لحاظ تاریخی، کارلو گلدونی نیز در داستانهایش هیچ انقلابی را منعکس نمی کند و طنین ضربان فروریختن بنای دیرینه سنت را نمی شود در کمدی های دلنشین او شنید چون در مجموع نویسنده و فضا و زمان و مکان متفاوت و دیگری به سر می برند که قابل مقایسه و شباهت با نمایش های چخوف یا تورگنیف نیست اما لحظاتی در اجرا به کارگردانی آلن فرانسون یادمان می رود که داریم نمایشی از کارلو گلدونی را تماشا می کنیم و گمان می بریم که آلن فرانسون فضایی چخوفی را به پرسوناژهای پر حرارت ایتالیایی کارلو گلدونی تحمیل کرده است که لزومی ندارد. در برخی از صحنه ها پرسوناژها به شکلی تراژیک با زندگی برخورد می کنند در حالی که نمایش یک کمدی دلنشین از مردم نسبتاً ساده و سطحی بود که با سنت می سازند و هیچ شورشی هم بر علیه آن انجام نمی دهند. 
هیچ انقلابی قرار نبود در ایتالیا و در طبقه بازرگان و کاسب ونیزی اتفاق بیافتد و چنین اتفاقی هم نیفتاد چون از لحاظ تاریخی زمینه اش فراهم نبود پس روانه کردن نمایشنامه ای کمدی از روال عادی خود و فرستادنش بر روی ریل تحلیل های بی اساس تاریخی کاری غیرضروری و زاید است و پیامدی جز سقوط معنا در بر ندارد و مانند خارج کردن قطاری از مسیر تعیین شده خویش و فرستادنش به سوی دره است. البته آلن فرانسون تآکیدش را بر روی نگاه اروپایی گذاشته است! به هر حال دیدن این سه گانه به همت بازیگران توانا، لحظات زیبایی را در بر دارد که چهار ساعت و نیم نمایش به راحتی خواهد گذشت. 
اجرای این نمایش طولانی در سالن موقتی کمدی فرانسز در پاریس دیگر تمام شده اما در بهار گروه کمدی فرانسز این نمایش را در شهر های دیگر فرانسه خواهد گرداند و سپس سوئیس و اسپانیا. از خبرهای مهم اینست که در پاییز کمدی فرانسز قرار است به خاور دور برود و نمایش «بیمار خیالی» مولیر را در کره و تایوان و چین به روی صحنه ببرد و در دوردستها به معرض نمایش بگذارد. از پروژه های فرهنگی فرانسه در سالهای اخیر بردن فرهنگ به میان مردم و هرچه بیشتر قابل دسترس بودن فرهنگ برای عموم است. فرهنگ و هنر ثابت نیست و به سوی مردم می رود. به این شکل تئاتر برای فرانسوی به شهرهای دیگر می رود و همچنین غیر فرانسویان در کشورهای دیگر و دوردستها از تئاتر کلاسیک فرانسه بهره مند می شوند. موزه ها نیز به همچنین، موزه ها به شهرهای دیگر می روند و امکان دیدن آثار هنری به مردم در دیگر شهرهای غیر مرکزی داده می شود, پس به این ترتیب شاید در یکی از این گردش ها، گذار «کمدی فرانسز» به شهر و یا نزدکی شهر شما افتاد و توانستید در یکی از این فرصت ها، یکی از اجراهای کلاسیک کمدی فرانسز را در شهر خود ببینید.
 
در نمایشگاهی که به مناسبت دویست ساله شدن «کمدی فرانسز» در پتی پاله برگزار شد گنجینه ای از اسناد، عکس، دکور، ماسک، لباس، ماکت دکور، طراحی، نقاشی و مجسمه و اشیاء از انبار کمدی فرانسز خارج شد و در پتی پاله در معرض دید عموم قرار گرفت که شما می توانید از راه دور از طریق اینترنت با آرشیو و اسناد کمدی فرانسز ارتباط برقرار کنید. تا یادم نرفته بگویم که می توانید دی وی دی نمایش های کمدی فرانسز را از طریق اینترنت از بوتیکش بخرید و تماشا کنید. گران نیست.

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?