چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: septembre 2016

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

jeudi, septembre 22, 2016

نامه‌ای از فروغ فرخزاد


 

فروغ فرخزاد نامه بسیار می‌نوشت. نامه‌های او، مثل شعرهایش آزاد و جسور و بی‌پروا بود و گوشه‌های مهمی از زندگی و عوالم او را بازگو می‌کرد. تا امروز، بیش از هشتاد نامه از فروغ به چاپ رسيده،‌ اما نامه‌های بسیار دیگری از او هنوز منتشر نشده باقی است.[1]

«زندگینامۀ ادبی فروغ فرخزاد» کتابی است در شرف انتشار از دکتر فرزانه میلانی، استاد ادبیات فارسی و مطالعات زنان در دانشگاه ویرجینیای آمریکا، که در این کتاب سی نامه‌ی مهم از فروغ را هم برای نخستین بار منتشر می‌کند.

یکی از این نامه‌ها را خانم میلانی پیش از انتشار کتاب در اختیار آسو گذاشته است که منتشر کنیم. این نامه را فروغ به دوست نقاش‌اش، مهری رخشا نوشته بود که در ایتالیا زندگی می‌کرد.


۲۷ بهمن ۱۳۳۶

مهری ‌جانم، امیدوارم حالت خوب باشد. از اینکه این‌قدر دیر کاغذ می‌نویسم تعجب نکن. می‌خواستم به تو بفهمانم که کاغذ ننوشتن چه مزه دارد! اما شوخی می‌کنم. تو که می‌دانی من اهل این صحبت‌ها نیستم. نمی‌دانم چرا امشب دلم می‌خواهد که با تو صحبت کنم. هوا یک‌ طور عجیبی شده. آدم جنون بهار را زیر پوستش حس می‌کند. یک مدتی توی خیابان راه رفتم، بعد آمدم خانه. از روزی که تو رفته‌ای، زندگی من هر روز یک فرمی داشته. اما روی‌هم‌رفته همه‌چیز همان‌طور پیش آمد که باید پیش می‌آمد. یعنی می‌خواهم بگویم که من حالا همه‌ی قضایا را به همان فرم و شکلی که اتفاق می‌افتد، می‌‌پذیرم و انتظار دیگری ندارم.

یادت هست من تازه راحت شده بودم آن شب کنسرت، و جریانات بعدی را که خبر داری. مثل این بود که یک تکه الماس در تاریکی شب درخشید و خاموش شد و من فکر کردم که دیگر تمام شد. یک چیز شومی در من بیدار شده بود که در مقابلش تسلیم بودم. مدتی خودم را خالی و خفه می‌دیدم. به شکل یک مشت آب شده بودم که توی گودال جمع می‌شود و بوته‌ها رویش را می‌پوشانند و توی خودش می‌‌گندد و تبخیر می‌شود. و هیچ فکر نمی‌کردم که باز هم یک‌طوری بشود تا چند وقت پیش، یک شب رفته بودم منزل تو، مثل همیشه آن‌وقت پیچ رادیو را باز کردم، باز هم صدای او. نمی‌دانم چرا ‌یک‌مرتبه بعد از مدتی خودم را پیدا کردم. شکل خودم شدم. آن‌وقت به او تلفن کردم. از نوع همان دیوانگی‌ها که تو می‌دانی. همیشه اولین کلمه‌ی او در تلفن، که آمیخته با یک نوع تعجب و خوشحالی غیرمنتظره است، مرا تکان می‌دهد و مستم می‌کند و اطمینان و اعتماد مسخره‌ای در من به وجود می‌آورد. بقیه را می‌دانی. یعنی اینکه باز دویدم و رفتم و تا شب همه‌ی حرف‌هایی را که در عمرم از دهان او نشنیده بودم، شنیدم. به من گفت: «دیگران مثل آب هستند، می‌آیند و می‌روند، اما تو ریگ ته جویی. می‌‌مانی، می‌‌مانی و باز هم وقتی نگاه کنم، می‌بینم که هستی.» یک حالت گنگ و ناشناسی داشتم. مثل درختی شده بودم که در اولین روزهای بهار از یک خواب سرد و طولانی بیدار شده و جنبش و رشد جوانه‌ها را در زیر پوست نازکش احساس می‌کند. و در یک انتظار خاموش و پُرهمهمه‌ای نفس می‌کشد. وقتی که از او جدا شدم، نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست توی خیابان‌ها بدوم و سرم را به دیوارها بکوبم. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست یک نفر به صورتم سیلی بزند. یک چیزی در من بیدار شده بود و هِی بالا می‌آمد، مثل آب دریا، و جسم من ظرفیتش را نداشت. آن‌وقت به خودم گفتم احمق، با این‌همه عشق و با این‌همه زندگی که او به تو می‌بخشد، دیگر حساب چه چیز را می‌کنی و به چه چیز ارزش می‌گذاری؟ در من شعر می‌جوشید و من باز هم دیوانگی کردم. یعنی همه‌ی آدم‌های احمق را که دوستم داشتند، گذاشتم کنار. همه‌ی نقشه‌ها و برنامه‌های عمرانی! به هم ریخت. به قول بچه‌ها، برنامه‌ی تشکیل خانواده! آن‌چنان کُن‌فیَکون شد



که دیگر محال است تا آخر عمر کسی حاضر شود مرا بگیرد. اما مهری‌جان، چه اهمیت دارد؟ در عوض، من هر روز که او را می‌بینم، مثل این است که توی شیشه‌ی عطر می‌غلطم و حل می‌شوم. دیگر از زندگی چه می‌خواهم؟ همیشه فکر می‌کنم که مرگ جلویم ایستاده. من زندگی را چنگ نمی‌زنم، اما از آنچه هم که به من زندگی می‌بخشد، پرهیز نمی‌کنم. یک روزی همه‌چیز تمام می‌شود. مهری‌جانم، به‌خدا تمام می‌شود. من و تو و او و عشق و این مسخره‌بازی‌ها، و آن‌وقت دیگران می‌آیند می‌نشینند یک فنجان قهوه یا یک دیگ حلوا می‌خورند، به قدر یک رساله‌ی دکتر فروزانفر راجع به مولانا! پشت سر ما بد می‌گویند و همه‌ی دقِ‌دلی‌ها و واماندگی‌هایشان را بروز می‌دهند و بعد غائله ختم می‌شود. یک سنگ یک‌متری و یک گودال تاریک و یک غرولند نکیر و منکر. می‌بینی که دارم مزخرف می‌نویسم. اما من این زوال دردناک را در همه‌چیز حس می‌کنم و می‌بینم. و از این حرص و شتابی که در حرکات و زندگی مردم وجود دارد، از این حرصی که به خاطر حفظ قراردادهای پوچی از قبیل خانواده، آبرو، گوهر عفت، وفاداری و چند تا کلمه‌ی دیگر نظیر همین‌ها که نوشتم می‌زنند، فقط خنده‌ام می‌گیرد.

مهری‌جانم، به اینجا که رسیدم، دیدم که همه‌اش از خودم نوشته‌ام. این شاید خودخواهی باشد، اما ما بدبخت‌ها، هرقدر هم که بخواهیم خودمان را از این قید رهاشده نشان بدهیم، باز هم اسیر «خودِ» خودمان هستیم. یعنی من با دکتر سیّار چه فرقی دارم؟ او هم وقتی می‌نشیند، از اسهال خونی‌اش صحبت می‌کند، چون این «درد» اوست و اگر همدردی می‌جوید، از این نوع است و مطمئن باش که تمام دوستانش یا اسهال خونی دارند یا زخم معده. و همین موضوع علت نزدیکی و دوستی آنهاست و دکتر چیزی از «خودش» را در دیگری جسته، یعنی خودش را جسته و به او می‌پردازد. من هم تا به تو می‌رسم، از این عشق وامانده‌ی خودم صحبت می‌کنم، برای اینکه می‌دانم تو هم درد مرا داری و خلاصه ما همیشه وقتی نقشی از خودمان را در دیگری دیدیم، به دنبال آن می‌رویم تا تنها نباشیم. این هم فلسفه‌ی سراپا مزخرف من که خودم هم نفهمیدم چطور تمام شد.

اینجا در تهران هیچ خبری نیست. زندگی مثل همیشه می‌گذرد و همه‌ی ماها اسیر ضعف‌ها و بدبختی‌های خودمان هستیم. من می‌خواهم شاعر بزرگی بشوم. صفیّه دلش می‌خواهد تعداد عشاقش را زیاد کند. فخری آزادی بیشتری می‌طلبد و بقیه همه از همین نوع‌اند. و همه خیال می‌کنیم که آدم‌های مهمی هستیم، در حالی که همه‌مان در اشتباه هستیم و زندگی دارد ما را فریب می‌دهد و به دنبال خودش می‌کشاند و ما بدبخت‌ها هم از صبح تا شب توی سروکله‌ی هم می‌زنیم. نامه‌ات خیلی قشنگ بود. درست همان چیزهایی را نوشته بودی که من فکر می‌کردم باید بنویسی، یعنی دید و درک تو نسبت به آن محیط و اجتماع اصلاً برایم غیرمنتظره نبود. رُم خیلی زیباست، اما یادت هست که یک دفعه برای تو نوشته بودم که آدم نمی‌تواند فقط با زیبایی زندگی‌اش را پُر کند. زندگی را باید با زندگی پُر کرد و من در رُم زندگی نکردم. امیدوارم تو مثل من نباشی. شنیده‌ام ایرانی‌ها در آنجا بر علیه تو صف‌بندی کرده‌اند و مشغول ذکرخیر رفته‌ها، یعنی بنده، هستند. بهِت گفته بودم و حالا خودت می‌بینی که چقدر از این خاله‌زنک‌بازی‌ها و اداهای جنوب‌شهری در آنجا رواج دارد. من که به کسی بدی نکردم و متأسفم که در رُم چرا زندگی‌ام خیلی زاهدانه گذشت. شاید علتش این بود که شرایط مناسبی پیش نیامد که آدم خودش را نشان بدهد. در هرحال از قول من به آنها بگو آن احمقی که در اروپا هم وقتش را صرف این کارهای مضحک و مبتذل می‌کند، آنقدر کوچک است که آدم دلش می‌سوزد جوابش را بدهد و، گذشته از همه‌ی این حرف‌ها، از این قسمت نامه‌ام دلم به هم خورد. حیف است که نامه‌ام را خراب کنم و این موضوع اگر ختم شود، بهتر است.

مهری‌جان، در آنجا که هستی، حرف‌ها و عقاید پوچ را از مغزت دربیاور و دور بریز. یک روزی باید بمیریم و آن‌وقت اگر حسرت و آرزویی در دلمان باقی مانده باشد، می‌دانی که خیلی تلخ است. این جوانی مثل یک شعله‌ی آفتاب است و زود غروب می‌کند. و آن‌وقت زندگی آدم یخ می‌زند. هیچ‌چیز زیباتر و عظیم‌تر از پیوند نیست. اینکه آدم تنش را به تن موجودی که دوست دارد بچسباند و در جریان لحظه‌های طوفانی به خدا برسد. بقیه همه‌اش مسخره است. یک لحظه دوست داشتن هم عشق است. نمی‌دانم چه می‌نویسم. باز مطابق معمول «ودکا» خورده‌ام. دست‌هایم در یک گیجی خوبی مثل موجودات مستقلی روی کاغذ حرکت می‌کنند و من با تعجب کلمات را نگاه می‌کنم و خودم را می‌بینم. همان حالت سردرگمی که در من است، گمان می‌کنم که در نامه‌ام هم باشد. هر حرفی حرف دیگر را نقض می‌کند و در عین حال من به همه‌ی این حرف‌ها هم معتقدم. آیا می‌توانی بگویی که من چه هستم؟ خودم فکر می‌کنم که این یک حالت تکامل است، چون در دنیایی که فلسفه، وجود مرا در یک لحظه نفی و اثبات می‌کند، یعنی من خودم نمی‌دانم که هستم یا نیستم، دیگر داشتن یک عقیده‌ی ثابت نسبت به یک موضوع خاص و به‌اصطلاح زیر یک علم سینه زدن مسخره است. همه‌چیز درست و بجاست و همه‌چیز را باید قبول کرد. من هم همین‌طورم. در هر حال می‌خواستم به یادت بیاورم که اگر هم حقیقتی در زندگی وجود داشته باشد، در آن لحظه است که انسان از خودش درمی‌آید یا در خودش گم می‌شود. و یک نیروی جادویی و سحرآمیزی آدم را می‌کشد نمی‌دانم به کجا، فقط می‌کشد، و اینها همه در آن یک لحظه است و تو یادت باشد که تنها با زیبایی‌ها خوش نباشی. اگر پُررو شده‌ام، علتش هوای بهار است. امسال اصلاً زمستان نداشتیم. یک آواز و جنبش شیرین و چندش‌آوری در هوا وجود دارد. درست مثل این است که بهار دارد به زندگی‌های گذشته‌اش فکر می‌کند. یادم هست که با پای لخت روی علف‌ها راه می‌رفتم. هروقت کنار Tevere [2] رفتی، یاد من هم باش. من آنجا را خیلی دوست داشتم. آب یک عمق سبز تیره‌ای داشت و درخت‌ها، وزکرده و سبک، مثل کف صابون بودند. اگر برایم نامه نوشتی، از حال و کار خودت برایم بنویس. همه‌چیز را بنویس. اینجا حال همه‌ی بچه‌ها خوب است. یعنی من دیگر جز با بانو و فخری با دیگران معاشرتی ندارم. فقط خبر دارم که خوب هستند. از عشقت برایم بنویس. من ظرفیت همه‌چیز را دارم. شاید زیاد فاسد شده‌ام و شاید خیلی آدم شده باشم. فعلاً که مستم، یعنی سرم دارد می‌افتد روی نامه.

از قول من به شهرزاد اگر دیدی سلام برسان.




قربان تو

فروغ



[1] مثلاً مجید روشنگر از خاطره‌ای یاد می‌کند که «مربوط می‌شود به صدوچند نامه و کارت‌پستالی که فروغ از اروپا برای یکی از دوستانش فرستاده بود. این دوست، پس از مرگ فروغ، کپی تمام این نامه‌ها را در اختیار ما گذاشت و خواست که ما آن نامه‌ها را چاپ کنیم. من همه‌ی آن نامه‌ها را خواندم. نخستین واکنش من این بود که زمان چاپ آنها اکنون نیست. در آن نامه‌ها بیشتر مطالب در‌‌باره‌ی مسائل زندگی خصوصی فروغ بود. و همچنین قضاوت‌های حاد او در‌‌باره‌ی افرادی که هنوز زنده بودند و هنوز هم زنده هستند. برخی از آن نامه‌ها از چنان لحنی برخوردار بود که به نظر من ــ در صورت چاپ آنها ــ جیغ همه را در می‌آورد. نظر من این بود که زمان انتشار این نامه‌ها باید تا سال‌های سال به تعویق بیفتد. معهذا، برای آن‌که یک‌تنه به قاضی نرفته باشم، با پوران فرخزاد، خواهر فروغ، در منزل ایشان ملاقاتی کردم و موضوع نامه‌ها و فکر انتشار آنها را با ایشان در میان گذاشتم. ایشان هم نظر مرا تأیید کردند و به این ترتیب چاپ آن نامه‌ها به آینده موکول شد. و آن نامه‌ها را عیناً به آن دوست دیرین فروغ برگرداندم. اکنون که دارم این سطور را می‌نویسم، افسوس می‌خورم که کاش نسخه‌ای از آنها را نگاه داشته بودم. اهمیت تاریخی آن نامه‌ها بسیار زیاد است و انتشار آن‌ها ــ در زمان مناسب خود ــ ضرورت حتمی دارد. اما دیگر نمی‌دانم بر سر آن کاغذها چه آمد.» (مجید روشنگر، تولدی دیگر و چند خاطره، دفتر هنر: ویژه‌ی هنر و ادبیات، سال اول، شماره‌ی 2، پاییز 1373، ص134) و حسین منصوری، به نقل از نورمحمد منصوری، می‌گوید که فرخزاد بیش از یکصد نامه برای نورمحمد فرستاده است که امیدوارم آن‌ها هم روزی به چاپ برسند. وقتی نامه‌های بیشتری علنی شوند و متن نامه‌های چاپ‌شده به صورت دست‌نخورده در دسترس همه قرار گیرند، نکات پراهميت و زیادی درباره‌ی زندگی فرخزاد روشن خواهد شد. نامه‌های او مدرک معتبری است كه راهگشای زندگی‌نويسان آينده‌ی او خواهد بود.


[2] تِوِره سومین رود طولانی ایتالیاست.

Libellés : , ,


jeudi, septembre 15, 2016

«خانه دوست کجاست»





Afficher l'image d'origine

فیلم «خانهٔ دوست کجاست» به دسته فیلم های کانون پرورش فکری تعلق دارد و در سال 1365 تولید شده است . فیلمی داستانی است و گویا اقتباسی از داستان کوتاه «چرا خانم معلم گریه کرد؟» که به ادعای نویسندهٔ آن بهروز تاجور پس از به توافق نرسیدن با آقای کیارستمی نام‌برده اقدام به تولید فیلم بدون اجازهٔ وی کرده است. این ادعا پس از پخش فیلم در پاره‌ای از جراید مطرح و از طرف عباس کیارستمی تکذیب شده است. فیلم رنگی است و ازمحدوده مجازات کودک و مدرسه خارج شده و به نماهای بیرونی و نماهای خارجی می پردازد.
فیلم از لحاظ زیباشناسی تصویری در درجه بالایی قرار دارد و این آرایش از ابتدای فیلم، با نمایش درهای قدیمی چوبی آغاز می شود. عنوانِ فیلم برگرفته از شعری از سهراب سپهری است. شروع فیلم با سرو صدای بچه هاست و مثل همیشه اول صبح معلم با خشونت و پرخاش به بچه ها وارد کلاس می شود و شاگردان را دعوا می کند اما خوشبختانه مثل آقای مدیر مدرسه در فیلم مسافر بی تربیت و اهل بزن نیست. معلم از «نظمِ کلاس» حرف می زند و «نظمِ دفتر» و «دفتر مشق نعمت زاده» نمادی از این نظمِ نوین است. نقش کتک زن به پدر و پدر بزرگ واگذار شده است و «کتک زدن به عنوان روش تربیت کودک» به صورت سیستماتیک در «چهارچوب داخلی خانواده» صورت می گیرد! انگار دولت تنبیه گری که «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوست می دارم» وگرنه هشتاد ضربه شلاق در ملا عام نوش جان خواهی کرد، هیچ گونه نقشِ تنبیه کننده ای در تربیت جامعه ندارد!
زنان یا مادران در این فیلم مانند فیلم مسافر همچنان پای تشت رخت در حال رختشویی و در حیاطی پر از مرغ و خروس نشسته اند و جز ور ور حرف زدن کاری بلد نیستند و یک حرف را صد دفعه تکرار می کنند و خلاصه یا مخ می حورند یا بچه هایشان را می فرستند به زیر کتک و کمربند و شلاقِ پدر!
احمد دفتر دوست اش را به اشتباه به خانه برده و از ترس معلم می خواهد دفتر را به دوستش برگرداند تا او بتواند تکلیفش را بنویسد که فردا مورد تنبیه و اخراج قرار نگیرد. صحنه هایی که او به جستجوی دوست، در کوی دیگری می گردد و پُرسان است از مناظر زیبا  و دیدنی انباشته شده است و فیلم را زیبا می  کند. پیرمردی که توده ای خار بر پشت می برد. دو زن بر ایوان با ملافه های سفید در ماسوله. درهای زیبای چوبی، کوچه های تو در توی ماسوله و رودبار و زیبایی های منطقه که همه ثبت شده اند. مناظر محلی دیدنی و فراموش نشدنی اند. و البته این تحسین در درجه اول، به مناظر زیبای ایران می رسد و بس.

 Afficher l'image d'origine
احمد در جستجوی دوست به قهوه خانه سر راه می رسد آنجا بزرگترها به معامله خود مشغول اند و برای نوشتن قرارداد، مردی که بعدآً معلوم می شود او هم نامش نعمت زاده است ورقی از دفتر دوستش می کَنَد، کسی به کودک گوش نمی دهد، اما کودک در جستجوی دوست، به دنبال مردی که سوار بر خر می تازد می دود و از تپه ها و زیتون زاران گیلان گذر می کنند. عبور این دو همنوا  با قطعه ای از امین الله حسین در میان نماهای زیبا از نکات ازیاد نرفتنی فیلم است. احمد سرانجام به محمدرضا نعمت زاده دیگری می رسد که دوست او نیست ولی به او آدرس پیرمردی را می دهد که همه را می شناسد.
مرد کنار درخت خشک، نزدیک حمام منزل دارد و احمد را با خود به سیر و تماشای درهای دیدنی و نماهای شاعرانه و زیبا می برد. دیگر شب شده احمد به خانه بر می گردد و  تا دیر وقت مشق می نویسد. فردا صبح، سر کلاس، پیش از آن که معلم به دفتر نعمت زاده برسد، احمد به کلاس دیر می رسد. او دیشب مشق هر دو نفر را نوشته و به همراه خود آورده است.
 فیلم «خانهٔ دوست کجاست»، فیلمی سینمایی داستانی –  فیلمی رنگی و نقطه عطفی در سینمای کیارستمی است. نقطه جهش به سوی زیباشناسی تصویری و نماهای خارجی و تکنیکی و در مجموع آنچه سبک او را تشکیل می دهد.

 فیلم «خانه دوست کجاست» را به صورت کامل روی یوتوب تماشا کنید
1h19, 1986 /1365

Libellés : , , , ,


mardi, septembre 13, 2016

خودکشی یک زندانی در زندان قزلحصار کرج

خبرگزاری هرانا – روز گذشته، هادی حاج محمدی زندانی واحد ۲ زندان قزلحصار کرج به دلیل «فشارهای روحی- روانی» دست به خودکشی زد و در بیمارستان لقمان تهران جان سپرد.
به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، روز گذشته بیست و یکم شهریورماه، هادی حاج محمدی فرزند ابولفتاح، زندانی واحد ۲ زندان قزلحصار کرج دست به خودکشی زد و در ساعات پایانی شب گذشته در بیمارستان لقمان تهران جان سپرد.
یک منبع نزدیک به خانواده حاج محمدی با تاکید بر «بی گناهی» این زندانی به گزارشگر هرانا گفت: “هادی همراه زن و بچه اش خانه برادرش مهمان بود که با همراه برادرش دستگیر شد.”
به گفته این منبع مطلع، کلیه زندانیان واحد ۲ زندان قزلحصار از فشار شدید روحی- روانی رنج می برند و آقای حاج محمدی در اثر همین فشارها دست به خودکشی زد.
FacebookTwitterGoogle+

Libellés :


mardi, septembre 06, 2016

افشاگری تکان دهنده ناصر سوداگری کارمند سابق بهشت زهرا در خصوص قتل عام 67

خبرگزاری هرانا – روز گذشته، هادی حاج محمدی زندانی واحد ۲ زندان قزلحصار کرج به دلیل «فشارهای روحی- روانی» دست به خودکشی زد و در بیمارستان لقمان تهران جان سپرد.
به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، روز گذشته بیست و یکم شهریورماه، هادی حاج محمدی فرزند ابولفتاح، زندانی واحد ۲ زندان قزلحصار کرج دست به خودکشی زد و در ساعات پایانی شب گذشته در بیمارستان لقمان تهران جان سپرد.
یک منبع نزدیک به خانواده حاج محمدی با تاکید بر «بی گناهی» این زندانی به گزارشگر هرانا گفت: “هادی همراه زن و بچه اش خانه برادرش مهمان بود که با همراه برادرش دستگیر شد.”
به گفته این منبع مطلع، کلیه زندانیان واحد ۲ زندان قزلحصار از فشار شدید روحی- روانی رنج می برند و آقای حاج محمدی در اثر همین فشارها دست به خودکشی زد.
FacebookTwitterGoogle+

Libellés :


dimanche, septembre 04, 2016

«کلوزآپ، یا نمای نزدیک»





https://www.youtube.com/watch?v=sSynUYdf4Lg


1h 38, Close up, 1989

فیلم «کلوز آپ یا نمای نزدیک» در سال 1368 یا آغاز اولین دوره ریاست جمهوری آیت الله رفسنجانی ساخته شده است و ظاهری مستند دارد. یک ربع از فیلم گذشته که پس از دستگیری محسن مخملباف قلابی، صفحات روزنامه یا مجله ای از زیر چاپ در می آید و بدین شکل تیتراژ فیلم آغاز می شود.

«کلوز آپ یا نمای نزدیک»

فیلمنامه عباس کیارستمی

بر اساس یک ماجرای واقعی

با ایفای نقش شخصیت های واقعی

داستان بر سر این است که شخصی (کپی – حسین سبزیان) که شبیه فیلمساز نامدار (اصل – محسن مخملباف) بوده، خود را به جای او به خانواده هنردوست آهنخواه جا زده و حسن فرازمند خبرنگار مجله سروش در صدد تهیه گزارش داغی برای مجله است.

عباس کیارستمی را نمی بینیم چون پشتش به دوربین است اما صدایش را می شنویم. او در صدد تهیه فیلمی از این ماجراست و به زندان می رود و با حسین سبزیان ملاقات می کند و او را از شیفتگان سینما و علاقمندان محسن مخملباف می یابد. حسین در دادگاه، اتهام اولیه که کلاهبرداری باشد را رد می کند ولی میل به «محسن مخملباف» بودن را تایید می کند. در دقیقه چهلم فیلم، حسین سبزیان در دادگاه به جرم - به جای شخص شریفی مثل محسن مخملباف جا زده است - محاکمه می شود (ما اصلاً نباید بدانیم که مخملباف بازجو و شکنجه گر و از عوامل مخوف پشت پرده جمهوری اس. اس. لامی بوده است.) از او به فقط به عنوان فیلمساز یاد می شود. حسین در محضر دادگاه از علاقه اش به سینما و بازیگری حرف می زند و همانجا از فیلم «عروسی خوبان» محسن مخملباف و «مسافر» کیارستمی تحسین و تجلیلی اغراق آمیز به عمل می آورد.

توجه نکته انحرافی: در این زمان به جای این که زندانیان سیاسی و خانواده بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی سال 67 و شاکیانِ مخملباف را در دادگاه ببینیم، چون کار دنیا برعکس شده، دادگاهی تشکیل می شود که با صبر و حوصله بسیار فردی مثل حسین سبزیان را به جرم این که به جای محسن مخملباف ایفای نقش کرده، به محاکمه می کشد! رئیس دادگاه، حاج علیرضا احمدی است

راسیسم تهرانی علیه تُورک و تورک زبان را باز هم در نگاه کیارستمی نسبت به خانواده آهنخواه می بینیم که به نوعی سادگی و فریبخوردگی خانواده آهنخواه را با تورک بودن آنها مرتبط می کند و باز همان واکنش های همیشگی ضد غیرتهرانی یا ضد تورک و ضدیت کیارستمی با زبان تورک.

خب چون همان اول فیلم نوشته شده « بر اساس یک ماجرای واقعی»، از همان سنگِ اول و آنجا دروغ ها آغاز می شود.





در سینمای کیارستمی، بین فرض و حکم قضیه تفاوتی نیست. همیشه هر دو یکی است. همیشه. پس ما بایست باور کنیم که این ماجرا واقعی است! برای چی؟ چون آن اولش نوشته شده آیا با صحنه سازی و فتوشاپ این روزنامه را درست نکرده اند؟ به چه دلیل به کسی که کارش ساختن فیلمهای شبه مستند و ساختگی یا قلابی یا بهتر بگویم دروغین است اعتماد داشته باشیم؟ ساختن یک روزنامه که کاری ندارد؛ شروع خیلی از فیلم های قدیمی با خبری در روزنامه است. و همه اینها روی صحنه و با صحنه سازی ساخته می شود. از سویی دیگر کارِ سینما فریفتنِ چشمانِ تماشاگران است. مگر باقی وقتها که روزنامه ای را در فیلمی می دیدیم راستکی بود؟

نکته گریز از مرکز: در کشوری که سالن سینماهایش را به آتش کشیده اند و سالن سینما کم دارد، این گونه تأکید شدید بر روی سینما که (چه بدل و چه اصل) در هر حال عاشق سینما هستند برای چیست؟

الان سناریوی زندگینامه از ابتدا بازنویسی و عوض شده و تمام اثرات زندگی غیرفیلمسازی مخملباف پاک شده است و به «سابقه مبارزه علیه دیکتاتوری شاه در جوانی» تبدیل شده است. پس آیا ما طبق نقش از پیش مهندسی شده فیلمساز و کمپانی، باید باور کنیم که این آقا فیلمساز نابغه و ژنی متولد شده و از دوران نوزادی سینماگر بوده؟

لطفاً فیلم «توبه نصوح» نوشته و کارگردانی محسن مخملباف ساخته شده در سال 1361 را تماشا بفرمایید تا به میزان نبوغ کارگردانی که در فیلم کلوزآپ عباس کیارستمی او را محبوبِ ایرانیان معرفی کرده است پی ببرید. در این فیلم مخملباف سینما را چون ابزار و وسیله ای در دستگاه تواب سازی زندان به کار می گیرد تا ارزش های حزب الله را به بیننده (زندانیان سیاسی) منتقل کند. لازم به یادآوری است که در زندان، با شلاق و کتک زندانیان را به زور مجبور می کرده اند تا برای دیدن فیلمهای مخملباف به حسینیه اوین بروند.

https://www.youtube.com/watch?v=C_Ttttxw5NM



Tobeh Nassuh, 1h33, 1983

سناریوی کیارستمی از محبوبیت و شهرت مخملباف به منظور جو سازی و تبلیغ هر چه بیشتر برای او در میان مردم است وگرنه محبوبیت مخملباف در آن زمان به اندازه هر بازجوی مشهور دیگری بود.

در کلوزآپ که لزوماً نمای نزدیک نیست نام فیلم اگر لانگ شات هم بود فرقی نمی کرد غرض نمایشِ نمای پیشنهادی و از پیش مهندسی شده ای در دوران رفسنجانی است؛ دوران ماله کشیدن روی جنایات و مشاطه کاری های رژیم برای کسب سی میلیارد دلار وام از بانک جهانی برای بازسازی های پس از جنگ که خرج آفتابه و لگن ملایان و توابع خواهد شد و اما مردمش را به تورم پنجاه در صدی کشاند.

نتیجه گیری نهایی: به هر حال با این فیلم کیارستمی از مخملباف چهره «فیلمساز مشهور» را ساخت و خودش هم در نقش کارگردان و مستندساز بی سند؟! (کدام مستند؟ بدون مدرک!) دست در دست هم چشمان مردم را به روی واقعیت ها بستند و از یک هنرپیشه (حسین سبزیان) تصویر دزد و کلاشی در ذهن همه کاشتند که حتا پس از مرگش (مرگ حسین سبزیان) از او رفع اتهام نخواهد شد.

و هیچ معلوم نیست این همه جایزه را - دست مریزاد - به پاس کدامیک از هنرمندی ها دریافت داشته اند!؟

پول کلان نفت و یکی از پنجاه فیلم تاریخ سینما!!!!!!!!!

پول کلان نفت و یکی از ده فیلم تاریخ آسیا!!!!!!!!!







این فیلم در سال ۲۰۱۲ توسط نشریهٔ «سایت اند ساوند» در فهرست ۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفت
این فیلم در فهرست منتشر شده از سوی جشنواره فیلم بوسان در فهرست ده فیلم برتر تاریخ آسیا قرار گرفت
برنده جایزه ویژه منتقدان از جشنواره بین‌المللی فیلم مونترال ۱۹۹۰
کاندید جایزه بهترین فیلمنامه و کارگردانی و برنده جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۸
برنده جایزه آر نقره‌ای جشنواره فیلم ریمینی ۱۹۹۱
برنده جایزه ویژه بهترین فیلم و کارگردانی جشنواره فیلم دان کراکیور ۱۹۹۱
برنده جایزه شهری، جایزه مطبوعات، جایزه دانشجویان و جایزه بهترین کارگردانی جشنواره بین‌المللی فیلم دونکرک ۱۹۹۱
برنده دیپلم افتخار و جایزه فیبرشی جشنواره بین‌المللی فیلم استانبول

Libellés : , , ,


vendredi, septembre 02, 2016

یادی از یوسف ناصری

یک سال شد. سالگرد از آب گرفتن آیدین و به خواب ابدی رفتن ناصر!


اول سپتامبر پارسال از اول صبح عکس آن طفلک بیگناه بر ساحل بودروم بر اعصابم می زد؛ شب هنگام بود تا آن لحظه، ذهنم همه منافذ و سوراخ سنبه هایش را به روی واقعیت شوم بسته بود سرانجام ناچار شد به کندی واقعیت خوفناک جدیدی را بپذیرد.


: ناصر تو نخوابیده ای بلکه برای همیشه رفته ای.


: حقیقت این بود که تو سرما نخورده بودی بلکه سکته کرده بودی!


: ناصر تقصیر خودت بود.


آخر آنقدر پرشور بودی که کمتر کسی باور می کرد که بیمار شوی یا چه می دانم گلودرد بگیری چه برسد به سکته قلبی و یا بیماری قلبی... اگر دستگاه نیرو رسانی نبودی، اگر به آسانی این همه از خودت، این همه انرژی را سخاوتمندانه پخش و منتقل نمی کردی، شاید، شاید امروز می توانستی در کنار برادر و خانواده ات باشی.

تو حتا تکه ها و اعضاء بدنت را هم بخشیدی.






ناصر، ناصر هیچ فکرش را می کردی که روزی یوسف کنعانی ما بشوی؟


- اما شدی!


در یک دنیای سالم، می توانستی سالم بمانی و به عشقت تئاتر بپردازی.


تک تکمان نیروی زیادی را بیهوده از دست دادیم و به علایق خود نپرداختیم.


این همه فرسودگی و این همه نیرو بر باد رفته به عبث! چه حیف!

جهان دیگری باید ساخت، دنیایی سالم برای کودکانی چون آیدین!

دنیایی که همه در آن بتوانند زنده بمانند و زندگی کنند.





Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?