mardi, juillet 20, 2004
"سفر" از ایمان اسلامیان
سفر
از
پدر یک پسر دیگر می خواست. این را همه می دانستند. بدش می آمد که فقط داماد داشته باشد و دخترش را بفرستد برای زیر دستی چند تا نره خر نفهم! این را از خودم نمی گویم پدر جلوی خودم هم گفت. پدر می دانست که به قصه هایی که برایمان سرهم می کند گوش نمی دهم و خودم را زده ام به خواب. مادر می ترسید از زیر این زایمان زنده بیرون نیاید، چاق شده بود و بعضی وقتها که شست و شور می کرد می افتاد به هناسه زدن. سر زایمان آخرین خواهرم رفت آن دنیا و برگشت. مگر پدر گوش می داد ، تا مادر حرف می زد از مادربزرگ می گفت و اینکه برنج را می گذاشته روی آتش و بچه اش را می زاییده بدون اینکه برنجش خراب شود. مادر به من اشاره کرد. چند بار گفت که این هم پسر ،... پدر می دانست که من بیدارم. محکم آنقدر که اگر خواب هم بودم از خواب می پریدم:
- شاید این پسره وبا گرفت. کمونیست شد. رفت معتاد شد و شاید یک دختر بزک کرده بردش .....
تابستان كه مي آمد بام گل مال خانه، ملك شخصي من مي شد. مي نشستم كنار بام. دو سه خانه كناري را ديد مي زدم و وقتي چيزي براي ديدن نبود مي رفتم آن وسط ها هر جور كه مي خواستم مي خوابيدم. با لحاف. بي لحاف. با لباس. بي لباس... تنهاي تنها. بي فكر مزاحم و بالاسر. پدر كه هر جا را خالي مي ديد دراز مي شد. دخترها هم دو سه پله اول را بالا نيامده با غيظ پدر كور گم مي شدند مادر هم از ترس خفتك بالا نمي آمد. مي ترسيد دوخته شود به زمين و نفسش بالا نيايد ... آفتابه را زير لحافها قايم مي كردم و مي آوردم بالا و نصف بام را نم مي زدم و بر خشكي بام مي خوابيدم. تك و توك نسيمهايي كه مي آمد بوي نم گل را زير مشامم مي آورد. از تیغه دماغ تا همه کله ام خنک می شد. اما آن شبها... آن شبهاي آبي تابستان كه روشن بود و می شد تا وسط گندمها را دید. اما ترسش از تاريكي بيشتر ميشد. حتي بر بام هم خوابم نمي برد دنبال بهانه مي گشتم كه بروم پايين و پايين پاهايشان بخوابم...
- بخاطر شماست كه مي آيم پايين. مي ترسم كه بترسيد ...
آسمان آبي رنگ به رنگ مي شد سياه. سوسني. بنفش. آبي... نمي دانم آن گربه ها از كجا پيدايشان مي شد. دعوا مي كردند و كلي به هم دندان نشان ميدادند و بعد شروع به ناله مي كردند و تا صبح نيز نيز مي كردند. ناله هايشان به گربه نمي رفت مثل ناله هاي آدمهايي بود كه خودشان هم نمي دانند براي چه ناله مي كنند. نيز نيز ها شور به دل آدم مي انداخت. مادر مي گفت اينها ارواح لكاته هايي هستند كه گور جوابشان كرده مي آيند بالا و از ما مي خواهند كه برايشان آرزوي بخشش بكنيم. حسابي مي لرزيدم كم كم مي خواستم سرازير شوم پايين. نسيم بوي نم گل رامي آورد روي دماغم. بوي گل مرده شور خانه مي داد. فكر مي كردم گل تربت است كه به لبم ماليده اند و آماده غسل مي شوم. همه ميتهايي كه ديده بودم در آن مهتاب روشن مي آمدند روي گوشه هاي بام مينشستند. بيني هايشان سايه مي انداخت روي گونه ها و صاف مي نشستند. هيچ ذكري كارساز نبود. مي دويدم پايين توي بو و عرق و پشم بدبوي فرش. پرزهاي فرش چشم در مي آوردن و خيره به من مي ماندند. فقط به تغير مادر بود كه مي خوابيدم... حاضر بودم در همان عرقهاو بوي پاي پدر كه مثل عطر مانده پدر بزرگ بود بخوابم. اما روي بام نروم. چه رسد به آنكه بخواهم در آن شبها از خانه بيرون بروم. آسمان آن شبها، صاف و بي لكه مثل رازي كه همه فهميده باشند دلم را خالي مي كرد.....
فاصله خانه ما تا شهر خيلي نبود اگر دقيق هم نمي شدي چراغهاي شهر را مي شد ديد. نه ده بوديم و نه آبادي شناسنامه داري. چند تا خانه يك شكل كه همه با هم قوم بوديم و به ضرب رشوه و زور پدر بهمان برق داده بودند. پدر خوش نداشت به كسي حساب پس بدهد و ازش جواب بخواهند. خودش به همه امورات اين چند خانه مي رسيد و همه اقوام حرفش را مي خواندند. براي خودش اربابي مي كرد... از خانه مان تا شهر را يكدست گندم كاشته بود. هرچه عمو ها بهش مي گفتند كه سود چغندر از گندم بيشتر است گوش نمي كرد. اعتقاد داشت كشت يعني گندم . گندم هاي پر و يكدستمان همين طور تاشهر مي رفت. براي بردن گندمها به شهر گاري نمي خواست از طرف شهر گندمها را درو مي كردند و مي آمدند جلو و همان جا گندمها را تحويل مي دادند. پدر در دوران خان كشي اين زمينها را صاحب شده بود و ما را آنجا آورده بود كه كسي به مالكيت پدر شك نكند. عده اي كارگر زمين دور و برش را گرفته بودند و پدر يكي از ملاكين و پولدارهاي شهر شده بود. آنقدر كه اولين دوچرخه شهر را برايم خريد. پدر هيچ شبي خانه نبود. مي گفت مي رود سر آبياري تا كارگرها آب را حل ندهند. آن شب نوبت آب ما بود و پدر با اينكه مي دانست مادرم در حال به دنيا آوردن هشتمين بچه اش است. رفت كه زود برگردد. گفت: به دلش خورده كه مادر تا دو روز ديگر نمي زايد.
- تازه اگر درد سراغش اومد. زن داداش هست.
صداي جيغ مادرم را نشنيده بودم. حتي در مرگ پدر بزرگ. اما آن شب يكريز جيغ مي زد. زن عمو هم دست و پايش را گم كرده بود. همه همسايه ها ريخته بودند خانه ما. اما همه كاري كه از دستشان بر مي آمد گريه بود. عموها هم هركدامشان جايي رفته بودند. نمی شد که از زیرش در بروم. بايد در آن شب آبي تابستان مي رفتم شهر تا براي مادر قابله بياورم.
از خانه ما تا شهر يكسره راه خاكي مستقيمي بود كه از ميان گندمزار مي گذشت. نه روشنايي و نه خانه اي فقط چند اطاق خرابه كه از رعيت سراي خان مانده بود و درخت قديمي بالاترش و تيرهاي برق كه از كناره جاده تا شهر مي رفتند. بار اول نبود كه شب به شهر مي رفتم. مهمانهاي پدر از گرمسير مي آمدند و چند روز خانه ما مي ماندند. مهمانها، مشتريان معاملات تركي پدر بودند. براي رسيدن به كارهايشان چند روزي خانه ما مي ماندند. شب تنباكوي خانه تمام مي شد و من با داد پدر و دو سه قران كرايه پا، براي خريدن توتون هكون به شهر مي رفتم... چند باري شد كه از گرمسير مهمان داشتيم و تنباكوي خانه تمام شد.
با هر ركابي چيزي مي گفتم. اسم كسي را صد بار تكرار مي كردم. ديكته فردا. دعاي جوشن كبير كه تكه تكه حفظش بودم. آنقدر براي خودم حرف مي زدم كه وقت ترسيدن پيدا نكنم و به شهر برسم. اما اين اولين شب آبي تابستان بود كه بايد به شهر مي رفتم.
از هر جايي صدايي مي آمد. وز وز پشه هاي تابستاني، غورباقه ها، جير جيركها، صداي گندمها. صداهايي كه هميشه از كوه و از چرخ عقب دوچرخه مي آمد. هر از چندي صداي چرخ شروع مي شد و بي دليل قطع مي شد. همه صداها با هم تو گوشم بودند و صداي يك اركستر هماهنگ را مي دادند كه هدفدار مي نواختند و فقط مانده بود كه من بخوانم... از لابلاي گندمها تا همه آسمان آبي تيره و روشن بود. صداي خس خس سينه ام و صداي بيهوده دوچرخه هول آن شب را بيشتر ميكرد. تا آنجا كه مي توانستم سريع ركاب مي زدم. مادرم فراموشم شده بود. فقط ر كاب مي زدم. تاير پر باد دوچرخه از روي جاده شني مي گذشت. سنگريزه هاي جاده تاير را تكان مي دادند و وجودشان را مستقيم مي آوردند توي کمرم..... بار اول نبود كه براي قابله آوردن به شهر مي رفتم. براي خاله هايم و زن عمو كه سر زا رفت هم به دنبال قابله رفتم. دوچرخه كه نبود با الاغ پدر دنبال قابله مي رفتم. قابله را سوار الاغ مي كردم و تا خانه دنبالش مي دويدم. شهر سه چهار تا قابله داشت حتي مي خواستند يك زايشگاه هم بسازند. پدر فقط يك قابله را قبول داشت. قابله خاندان ما اول شهر خانه داشت. ديوار خانه اش ديوار شهر بود. بي هيچ توقعي مي آمد. سريع و فرز بچه را به دنيا مي آورد و بچه و زائو را تحويل مي داد و هر چي بهش مي دادند: پول، آرد، لباس،.. هرچی، مي گرفت و مي رفت... چه جوكها كه برايش نساخته بودند. از زيبايي بهره ای نداشت و تا پيري بي شوهر مانده بود. خودش می گفت کسی که دلش را بلرزاند را پیدا نکرده... جو كهاي زري قابله چند ساعتي گرمي شب نشيني هاي ما بود.... زري قابله روي ترك دوچرخه هم مثل الاغ مي نشست. پاهايش را باز مي كرد و هر از گاهي سر پيچ ها پاهايش ترمز دوچرخه مي شد. بار اول كه با دوچرخه دنبالش رفتم. نمي آمد.
- الاغ به هشي. ايخه اي چيزي گوش مي كنه. چه اعتباري به اين چرخ زبون نفهم تو هست.
چند باري توي شهر ديدمش. زور نگهم داشت و تا چند دور نگرداندمش ول كن نشد. از كنار درخت كه رد شدم دوچرخه سرعت گرفت. ديگر در كمرم دانه سنگها را حس نمي كردم. دوچرخه روي زمين نبود فرمانش مي لرزيد. سنگريزه اي پس وپيش زمينم مي زد. ترمزها را امتحان نكردم من بايد سريع رد مي شدم. حس مي كردم از همه جا دارند نگاهم مي كنند. مي خواهند بهم حمله كنند. بيخودي تند تند نفس مي كشيدم. كنار رعيت سرا هر چه در سينه ام بود ريخت پايين. دوچرخه ام رفت روي حاشيه مزرعه و پرتاب شدم روي زمين... نمي دانم كي چشمانم بسته شد. به اطراف نگاهي انداختم همه جا ساكت شده بود. گيج و منگ بلند شدم. در نظرم آسمان آبي سياه شده بود. دلم از سياهي آسمان آرام گرفت. چند سنگريزه فرو رفته بود در كف دستم، سرديشان را احساس كردم. تلاشم براي در آوردنشان بيهوده بود. سنگريزه ها بيشتر فرو رفت. ريز تر از آن بودند كه بشود با ناخن گرفتشان. دوچرخه افتاده بود وسط جوي و چرخ تاب دارش دو سه دور اينطرف و آنطرف چرخيد. صداي ناله آمد. شايد ازضربه بود... اما صداي نزديك و واضح سرم را برگرداند. شبحي به ديواره رعيت سرا تكيه داده بود و تكان مي خورد. مات و بي اختيار نزديكش رفتم. شبح سرش را بالا آورد و خيره نگاهم كرد. يادم نيست آن موقع ترسيده باشم. چند بار عق زد. عق خشك.... چشمان سرخ سرخ، موهاي آشفته، آب دهان و استفراغهايش به همه جاي صورتش ماليده شده بود. چند تا پشكل آويزان از كنار موهاي فرفري اش باد مي خورد. از بوي بد آشنايش دلم قرار گرفت. پسر خان بود. هميشه آرام و بي صدا يك گوشه مي نشست و بالا مي آورد. هميشه بيرون از شهر! همه سنگش را انداخته بودند. توي خرابه ها و مزرعه ها پلاس مي شد و اگر چيزي بهش مي دادند مي خورد اما گدايي نمي كرد. توي مزرعه ها وسط گندمها بالا مي آورد پدر معترضش نمي شد:
- استفراغش براي گندمها خوبه. مي گن بهترين كوده...
تنها جمله اي كه از دهانش شنيده بودند. شكايت از سردرد بود. تلو تلو مي خورد و بالا مي آورد. مادرم يادش مي آمد كه كي پسر خان حالش بد شد و همين طور ماند: روز عاشورا مشروب مي خورد و مست مي آيد وسط عزادارها و به مسخرگي شروع به سينه زدن مي كند. از آن روز هميشه مست مي ماند. از مستي عرق و شراب فقط برايش تهوع و گيجي و خماري مي ماند تا شاد و شنگول بودن. هيچ كس هم نديد كه ديگر مشروبي خورده باشد.
چند بار ديگر عق خشكي زد. ترسيدم كه روده اش را بالا بياورد. شروع كردم به زمزمه حرفهاي آقاي راشد. خيلي از حرفها يادم رفته بود. بينش صلوات مي فرستادم. فكر نمي كردم كه دوچرخه ديگر دوچرخه اي بكند. اما بايد دوچرخه را مي بردم آرام بدون اينكه صداي پايم را بشنوم. رفتم طرف دوچرخه. گفتم اگر نگاهش نكنم متوجه ام نمي شود اما نمي دانم چطور دستش به مچ دستم رسيد: تمام بدنم مثل آب قنات يخ شد. با ترس نگاهش كردم. چشمانم قفل شد به چشمان مشكي اش كه از ميان ابروهاي و مژه هاي خاك گرفته اش پيدا بود. مژه هايش به سر لپش مي خورد. لبهايش را محكم به هم چسبانده بود. چند عقش را پشت لبهايش نگاه داشت. لپهايش باد مي شد و خالي مي شد. با هر عق سرش تكان مي خورد مسير نگاهش كج مي شد. اما تيز نگاهم مي كرد. چشمانم مي سوخت اما ترسيدم كه پلك بزنم. دلم شور مي زد. قلبم تاپ تاپ مي آمد زير گلو و ول مي شد پايين. مي فهميدم كه دارم عرق مي كنم. اما گرم نبودم... دستم را گرفته بود و دست ديگرم بالا نمي آمد كه عرقم راپاك كند... سر نافم سوخت و راحت شدم قلبم آرام گرفت و دوباره نفسم دستم آمد. از بالاي ران تا نوك انگشتانم كه ازصندلهايم لاستيكي ام بيرون زده بود داغ و خنك شد. ادرارم از كنار قوزك پا راه گرفت و رفت جلو. چند ثانيه اي طول كشيد. دور پاهايم گل شد. پسر خان به زانوهايش نگاه كرد. من هم خيره مانده بودم به او كه چكار مي خواهد بكند. خاك به سرعت گل شد و رسيد به زانوهايش و زانوهايش در گل فرو رفتند. يكهو سرش را بالا آورد. خواستم كه جيغ بكشم كه كسي به دادم برسد. شايد دلش به حالم مي سوخت. نفسم بالا نمي آمد كه گريه كنم و التماس بكنم. از مغزم گذشت كه كاش خدا به دادم برسد و گردنش را بشكند تا به جزاي معصيت ماه محرمش هم برسد. آرام نگاهم كرد. لبهايش مي لرزيد. گودي پاي چشمش را مي شد ديد. موهاي انبوه و فرش كه با حالت اينطرف و آنطرفت رفته بود. بيني كشيده و گردن بلند. روي لاله گوشش يك ورق كبره نشسته بود. با يك حمام ديدني مي شد. عقي زد. فكش به لرزه افتاد. مثل آنكه چيزي در دهانش بود. از كنار لبهاي گوشتي اش چيزي مثل يك لوبياي نيمه جويده شده از كنار لبش با تف كش آمد پايين و چرخيد و نشست توي گلها. نگاهش را پايين انداخت. مثل خرگوشم آرام سرش را بين دو دستش گذاشت و خوابيد روي گلها. لبش جلوي لوبياي نيم خورده بود. گونه استخواني اش كامل در گل فرو رفته بود. چند قدم عقب رفتم. توجهي نكرد. شلوارم خيس و سرد چسبيده بود به پاچه هايم و مغز ساقم را مي لرزاند. آرام رفتم طرف دوچرخه. حتي سايه ام كه از رويش رد شد تكان نخورد. فرز دوچرخه را برداشتم و پريدم رويش. بيخود ركاب مي زدم. زنجير ش افتاده بود. دوچرخه را با پا به جلو پرت مي كردم. حتي برنگشتم به پشت سر نگاه كنم. با همان هل هاي پا، دوچرخه شتاب گرفت. باد و شلوار خيس پاهايم منجمد مي كردند. اما در عوض شلوارم در حال خشك شدن بود. بهتر بود سرما بخورم تا مادرم از شيرين كاري ام بو ببرد. مادرم در قيد و بند استراحت بعد از زايمان نبود. شير اول را به بچه مي داد و مي رفت سر كارهاي خانه. اگر شلوار خيس من را ميديد و بوي كشك مانده شلوارم به مشامش مي خورد، چپقم را چاق مي كرد. دم در خانه قابله شلوارم خشك خشك شد. تا زري قابله آمد بگويد كه چرا نصف شب آمده ام و چرا زودتر صدايش نزده اند. پشت ترك دوچرخه من نشسته بود و در راه خانه بوديم. زري يكريز حرف مي زد از بچه هايي كه به دنيا آورده از جفتهايي كه دفن نكرده اند و چه شومي هايي بار آمده است و صدتا تعريف ديگر كه به من ربطي نداشت. فقط تاييد مي كردم. حرفهاي قابله را ناله هاي مادرم مي شنيم.
باد بوي گندمها را بلند كرد و كرد توي بيني ام و چشمانم را خنك كرد. چهار چشمي جلو را مي پاييدم كه پسر خان دوباره سر راهم سبز نشود. دلم با بودن زري قابله قرص بود. يلي بود براي خودش... محكم فرمان دوچرخه را چسبيده بودم كه پشت دستم خنك شد. دستم را سريع كشيدم. دوچرخه گيج چرخي زد. زمين خوردنم نزديك بود. اما باز دوچرخه را نگه داشتم. زري قابله فحش داد و يكوري خودش را نگه داشت. با ترس دستم را كه مي لرزيد بالا آوردم. لوبياي نيمه جويده را مي ديدم كه افتاده روي دستم... لوبيا را فوت كردم. اما نيفتاد. پهن شد روي دستم. دستم را بالا تر آوردم. بوي سبزي تازه به مشامم خورد. شبنم گندم بود كه مهتاب براقش كرده بود. شبنم كم كم محو شد. ترسيدم از زري قابله معذرت بخواهم و بدتر فحشم بدهد. در ادامه جاده نوري تكان خورد. نور اين سو و آن سو ميرفت. نور فانوسي بين زمين و هوا تكان مي خورد. مثل كسي علامت مي دهد نمي دانستم كه چه كاري كنم. زري قابله هم فقط نيز نيز مي كرد. سرش را گردانده بود يك طرف و هر چند دقيقه به خودش و من و روزگار فحش مي داد. حسابي از بد رانندگي ام دمغ بود. تا آمدم تصميم بگيرم كه چكار كنم كنار فانوس ايستاده بودم. پدر بود. نشسته بود اول جوي و پاههايش را گذاشته بود آنطرف جوي و آب از زير طاق زانوهايش رد مي شد. به درخت بيدش كه خودش كاشته بود تكيه زده بود و فانوس هم بالاي سرش تكان مي خورد. وقت آبياري كارش همين بود بارگاه هر كرتي را باز مي كرد. مي نشست كنار درخت بيدش و چرت مي زد. هر بار هم كه من مي گفتم كه شما اينجا باشي و نباشي آب رد مي شود. توي ذوقم مي زد. اما بعد نوازشي مي كرد و مي برد زير درخت بيد مي نشاندم.
- براي اعصاب و قلب خوبه. روزي دو سه ساعت كنار بيد بشين و فقط نفس چاق كن.
پدر خانه بند نمي شد. هارت و پورتي بود اما ته اش آرام وحرف گوش كن بود. از مادر حساب مي برد. سر مادر داد مي زد ما آخرش حرف مادر را مي خواند. اما مادر هم نتوانست پدر را خانه پا بند كند. مي گفت خانه بمانم. مريض مي شوم. شبهاي زمستان رختخواب مادر را مي انداخت و رويش مي خوابيد تا مادر روي رختخواب سرد نخوابد و بعد مي زد بيرون تا به گوسفندهايش سر بزند و صبح با سرشير و فله پيدايش مي شد. مادر اول مي گفت رفته يك زن ديگر گرفته اما خودش هم ديگر پي اين حرف را نگرفت. پدر تا مرا ديد چابك بلند شد.
- مادرت فارغ شد پسرك...
- لحنش فقط با من این طور نبود با همه ، فرق نمی گذاشت، بالاخره چیزی بارشان می کرد
زری نفسی چاق کرد وغريد:
- تو مردي. زنت داره بار تور و زمين ميذاره. تو اينجا باد گره مي زني.
جواب نداد. فانوس را برداشت و داد دست من و مرا هل داد و از جلو محكم شد روي زين. فرصت نداد كه بگويم مي ترسم. حتي حاضر بودم كه گلكاري ام را به پدر بگويم تا من را در اين شب هولي تنها ول نكند. اما پدر و زري قابله دور شدند.
- كرتي كه سيراب شد. آب رو بچرخون روي بقيه كرتيها.
گندمها بهم که مي خوردند صداي سوهان كشي مي دادند... خاك زير و رو ميشد و صدا مي داد. در دامنه كوه تك و توك چراغها شهر مشخص بودند. گندمزار تاريك بود. فانوس را برداشتم و آمدم وسط جاده كه همه چيز را ببينم. پيه هر كتكي را به تنم ماليدم. هر كار كردم نمي توانستم بمانم. بارگاه را بستم و آب را ول كردم كه برود بطرف شهر. تصميمم را گرفتم. تا صبح توي مرغداني حياط مي خوابيدم و صبح مي گفتم كه همه جا را آب داده ام... اما پدر مي فهميد. خودش مي گفت اگر زمين به اندازه يك تف كمتر و بيشتر آب بخورد مي فهمد. يك رعيت را به همين خاطر فلك كرد. شلاق برداشت و افتاد به جانش. مادرم شلاق را از دست پدر در آورد و گرنه شايد رعيت بيچاره تلف شده بود. فلكم كه نمي كرد. آخر آخرش يك روز توي مطبخ قديمي متروك زنداني ام ميكرد. از اين بهتر بود كه پسر خان بيايد جلو و زانوهاي خيسش را فرو كند توي حلقم... راه افتادم تا ببينم درد مادر تمام شده يا هنوز جيغ مي كشد. از توي جوي راه افتادم جوي امن و مستقيم بود و اگر پسر خان پيدايش مي شد. مي خوابيدم كف جوي. سنگريزه هاي خنك جوي آرامم مي كرد. با پسر خاله كفشهايمان رابه گردن آويزان مي كرديم و پا برهنه توي جوي مي دويديم. خنكي كم كم از پاهايمان بالا مي آمد...
تقريبا مي دويدم اما جاهايي خار يا چوب مي رفت در انگشت پاهايم و قدم هايم را شمرده تر مي كرد. بلندترين صدا خش خش بوته هاي خاكشير كنار جوي بودند كه به شلوارم كشيده مي شد. كفشهايم را در آوردم و آويزان كردم به گردن. پاهايم خنكي جوي را گرفتند و آوردن بالا. صورتم يخ كرد. فكر مي كردم چشمانم آبي شده: مثل رنگ چشمان پسرك توي تبليغ قند بلژيكي. پسرك توي عكس مي خنديد. با چشمان آبي، موهاي بور و پيشاني كوتاه و ابروهايي كه به قهوه اي مي زد. خنده پسرك روي لپهايش چال مي انداخت و از ميان لبهاي باريكش. دندانهاي فاصله دارش رانشان مي داد. مادرم وقت از كار خانه فارغ مي شد. عكس را مي گرفت روبرويش و مدتها به پسرك نگاه مي كرد. تكان نمي خورد. محو تماشاي عكس مي شد. ما ها مي رفتيم مي آمديم توجهي نمي كرد حتي اگر آلوهاي خورشتي اش را از توي صندوق خانه كش مي رفتيم كاري نداشت. مي گفت اگر زن حامله به اين عكس نگاه كند بچه اش همين شكلي مي شود. چشم آبي و بور و خوشگل. مادرم پسرك توي عكس را قشنگترين بچه دنيا مي دانست.
- انگار خدا خودش نشسته و نقاشي اش كرده.
كوه ها لكه هاي سياهي شده بودند كه در آخر آسمان آبي كوچك و بزرگ ايستاده بودند. پدر هميشه دلش مي خواست آن كوه ها مرز زمينهايش باشد. اما مي ترسيد. باز دوران خان كشي شروع شود و تازه خان ها را هم امان ندهند... سنگريزه هاي كف جوي روي هم مي لغزيدند و در گل فرو مي رفتند و پايم را قلقلك مي دادند. ديگر صداي خاكشير ها هم نمي آمد. شروع كردم به سرپنجه راه رفتن. يكهو پايم را گذاشتم روي يك سنگ نرم. شايد لجن بود كه آنجا جامانده بود و يا كدوي گنديده! نگاهم ازروي كوهها آمد و نشست روي كدوي گنديده. پاهاي كثيف برهنه اي بود. در يك چشم بهم زدن پا را تا سر بالا آمدم. خودش بود. پسرك سفيد و بور و چشم آبي. مي خنديد. ترسيدم. هول كردم كلمه اي گفتم. پسرك بي احساس مي خنديد. روي لپ هايش چال افتاده بود.... ياد آن زن شنل مشكي افتادم كه اگر شبها نمي خوابيديم و چشمانمان را باز مي كرديم مي آمد سراغمان. زن شنل مشكي كه مثل پيري هاي مادر بزرگ چروك و بد شكل بود مي آمد توي خانه ها و اگر بچه ها به حرف پدر و مادر گوش نمي كردند و تا نصف شب هره و كره راه مي انداختند گرد سفيدي مي ريخت توي چشمهايشان. گرد، مرواريد مي شد و مرواريد ها آنقدر بزرگ مي شدند كه بچه ها همه جا را سفيد مي ديدند. پدر هميشه ما را سرشب مي خواباند تا سفيد كور نشويم و مي رفت و تا صبح نمي آمد. زن شنل مشكي قبل از آنكه گرد را بپاشد زيباترين چيز دنيا را نشانمان مي داد تا وقتي سفيد كوري مي گيريم دلمان نخواهد مرواريد را بكنيم و چيز ديگري را ببينيم و مرواريد بزرگ مي شد. مادر راست مي گفت زيباترين چيزي كه تا آن موقع ديده بودم همان پسرك توي تبليغ قند بود.
- دلم مي خواهد يكي از شما تا صبح رگ بزنه و چشماشو باز كنه كلي مرواريد گيرم مياد.
پسرك با چشمان آبي با همان خنده ثابت روي جعبه نگاهم مي كرد. موهاي بور و مرتب و برق دار و لپ هاي چال افتاده اش روي چشمانش نقطه نوراني مي درخشيد. چشمان پسرك خودش نور داشت و نورش از نور مهتاب نبود. مي ترسيدم كه اين همان تصوير زن شنل مشكي باشد و زن آماده مي شود كه گرد را بريزد. ميان دندانهايش فاصله بود. از ميان دندانها ته دهانش پيدا بود. سياه و براق! از زبان كوچكش قطره اي آب چكيد و از روي زبانش قل خورد و با تكه اي آمد پايين و بزاق كش آمد و تپي افتاد روي زمين. دقت كردم لوبياي نيمه جويده بود.................
چشم مشكي اش براق نبود. يكي از پلكهايش افتاده بود و مژه هايش روي لپهايش ثابت مانده بود و پلك ديگرش باز بود و دقيقا به من نگاه مي كرد. سرم را كنار كشيدم. نگاهش تكان نخورد. مي خواستم فرار كنم اما پايم قالب گرفته بود روي پايش. باز سر نافم سوخت. اما خبري نشد. افتادم روي زمين. حفره پايم روي پايش ماند. همه هيكلم مي لرزيد. پوستم گوشت مرغي شده بود. فكر كردم بهتر است فرار نكنم. سرم را گذاشتم روي زمين و شروع كردم به ذكر گفتن. هفت تايي. ده تايي... همه را گفتم. صداي ذكر ها نمي آمد. ذكر ها مثل گنجشكها كه وقتي درب انبار كاه را باز مي كردم و بيچاره ها هزار تا هزار تا به سرعت باد فرار مي كردند از سينه ام مي گذشتند. پاهايم را ول كردم و در سينه جمع كردم سرش از پشت ول شده بود روي كمر. پشكلها هنوز از كنار موهايش آويزان بودند. پلكهايش لنگ به لنگ مانده بودند. بلند شدم و پلكهايش را جفت كردم. قوتي پيدا كرده بودم كه يادم نمي آمد از كجا آمده و ديگر سراغم نيامد. خواباندمش روي زمين و موهايش را صاف كردم لاله هاي گوشش سفيد سفيد شده بود. كثيفي روي گوش خودش را بيشتر نشان مي داد. يك نظر نمي شد نگاهش كرد. روي تل مرده شور خانه كه حسابي كيسه كشي اش مي كردند: حتما زيبايي اش بيشتر مي شد. به مژه هايش فوت كردم. مشكي ابرو ها و مژه هايش بيشتر خودش را نشان مي داد. آب گلويم را فرو دادم دندانهايم مي لرزيد. قطره هاي شبنم شكل مي گرفتند و از بالاي ساقه گندم ها سرازير مي شدند پايين...........
ديگر اگر به پشت سر نگاه مي كردم هم پسر خان را نمي ديدم. بايد مي دويدم تا چند نفري را بالاي سر پسر خان برسانم. هنوز چند نفري مانده بودند كه دلشان به حال پسر اربابشان مي سوخت. همانها مي آمدند و زير نعشش را مي گرفتند كم كمش بخاطر ثواب. حتي پدر هم مي آمد. او كه پشت سرش مي گفتند اولين و كاري ترين ضربه را او به خان زده است. رنگ آسمان عوض شد. كوهها در نگاهم عقب و جلو مي شدند. از جوي رد شدم. حتي نفهميدم كه بارگاه را رد كرده ام و پاهايم تا زانو در مسير آب كرخت شده است. چند دقيقه اي بود كه در جوي پر آب راه رفته بودم. جستي زدم. افتادم كف جاده خاكي و راه را ادامه دادم. خاك و سنگريزه چسبيد به پايم. چراغهاي روشن محلمان را مي شد ديد اما نمي دانستم از كدام خانه است. از دور صدا مي آمد. شهر پشت سرم مشخص نبود. از طرف خانه صدا مي آمد. زمزمه هايي كه نزديك ودور مي شدند. نمي توانستم رويشان دقت كنم. درب باز خانه امان را مي شد ديد. همه چراغهاي خانه امان روشن بود. دلم هري ريخت پايين... يعني چه شده: هنوز مادرم درد مي كشد يا اينكه بدتر.... به پدرم چه بگويم؟ چطور بگويم كه آب را به امان خدا ول كرده ام. بايد به سر پسر خان مي بردمش. مادرم چطور شده. مادرم كه نان مي پخت چانه خميري را انداخت توي تنور و بالا آورد. خمير لوله شده بود و سياه. مادرم مطمئن بود كه پسر است اگر مي خواست دختر شود حتما خمير پف مي كرد. من برادر نمي خواستم. مادرم زنده مي ماند. برادر يا خواهر فرقي نمي كرد. هنوز جيغ هاي مادر پشتم رامي لرزلند. چراغها روشن بودند. براي چه هنوز بيدار مانده اند. نزديكتر شدم صدا واضح شد و زمزمه ها شكل گرفتند. صداي جواني بود كه اذان مي گفت: موذن زاده اردبيلي! حسابي هم كارش گرفته بود. داشت از راديو اذان صبح را مي گفت. اذان جوان اردبيلي امان نامه راديو بود و گرنه پدر اگر مي خواست از راديو به صداي ضعيفه هاي قوال گوش بدهد مادر جرش مي داد. مادر به راديو اعتماد داشت همين راديو موقع نماز صدايش مي زد. سخنرانيها ي آقا را گوش مي كرد و روزه هايش را دقيق و تر و تميز مي گرفت نه با شك. نزديك در خانه صداي اذان نمي آمد. پدر از موقعي كه موذن زاده اذان مي گفت راديو را مي گذاشت اول سكوي حياط تا همه خانه ها بشنوند. حتي آنها كه نمي خواستند نماز بخوانند تا اذان زيباي راديو تمام نمي شد نمي خوابيدند. به در خانه نزديك مي شدم. مادرم مرده؟ پدر با چوب فلك انتظارم را مي كشد. مورچه ها دارند پلكهاي پسر خان را مي خورند؟ پاهايم جلو نمي رفت. فلك پدر حتمي بود و خوب خوبش مادرم بچه مرده به دنيا آورده. صداي بلندي از خانه آمد شايد شيشه ها هم مثل كمرم لرزيدند. سر جا خشكم زد. صداي پدر بود. خواستم كه بدوم. مادرم! برادرم! چطور شده است؟ پدر با آن صداي گرفته اش كه بم و زير مي شد و در كشيدن صدا، صداي قاق پيدا مي كرد داشت اذان مي گفت. تا نبمه هاي اذان پدر سر جايم ايستادم. پدر خيلي هم بد اذان نمي گفت. درب خانه را باز كردم. صداي بسته شدن درب در ميان اذان پدر گم شد.
شيراز / زمستان 84






















