چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: septembre 2008

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mardi, septembre 30, 2008

Sagan a fait de sa vie une oeuvre d'art, à 22h

"Sagan a fait de sa vie une œuvre d'art"

Réalisé et coécrit par Diane Kurys, "Sagan" H H est plus qu'une biographie.La réalisatrice se révèle aussi au travers des événements et des textes dont elle parle.La version télévisée, en 2x90 minutes, est diffusée sur France 2, ce soir et demain à 20h50



فیلمی بر اساس زندگی فرانسواز ساگان، در دو بخش، را از دست ندهید. کانال 2، امشب ساعت 22 و فرداشب ساعت 20:50
(مدت هر بخش 90 دقیقه است)


گفتگو با فرزانه راجی و شهناز غلامی و چند مقاله

lundi, septembre 29, 2008

حجاب خواهرانم (3)

عزیز جان عروس جهان پهلوان هم بشوی باز هم ضعیفه ای و ضعیفه پرور!
ضعیفه ای چون در دفاع از خودت ناتوانی، مدام کمک می گیری!
ضعیفه ای که با اراذل و اوباشی که به زنان توهین می کنند خود را پیوند می زنی!
ضعیفه ای که زود بساط ات را جمع می کنی و می بری توی پستو!
ضعیفه ای که گمان می بری با طراحی جدید، بازدید کننده ی بیشتری خواهی داشت!
ضعیفه ای که دست به دامان "هومن" و "کامران" می شوی!
و از همه بدتر ضعیف ترین ضعیفانی، وقتی در جغرافیای تبعیدت بنشینی و برای خواهرانم که زیر حجاب اجباری مدام له و فرسوده می شوند شعری در رسای چادر پروانه ای بسرایی!
تو بهترین نمونه ی فرهنگ واپسگرای چادر و ضعیفه گی و ضدزنی!
شلخته ای که برای داستان خوب، صفت "دبش" را به کار می بری!
و سلیطه ای! هنگامی که در نقد بانوی نویسنده ای، لفظ "گیس کشی" را به کار می گیری!
تو هیچ چراغی را روشن نگه نداشتی!
تو فقط به شیخ های حرمسرادار نورافکن زده ای!
نمی خواهی بیدار شوی و خودت را ببینی؟
نمی بینی؟ - تو تمام شده ای!
عکس از شادی قدیریان

dimanche, septembre 28, 2008

با یادی از هدایت و شاملو: در موزه ی کنتس دو سگور

سوفی راستوپچین که بعدها به نام کنتس دو سگور مشهور شد متولد مغوستان در روسیه تزاری است. پدرش، ژنرال راستوپچین، از مقام های مهم دولتی چون ژنرال و وزیر امور خارجه و بالاخره حاکم مسکو در دوران کشورگشایی ناپلئون بود. حریق بزرگ مسکو که در دوران حاکمیت پدرش در مسکو و توسط ارتش بزرگ ناپلئون انجام گرفت بر سوفی تأثیر عمیقی گذاشت که بعدها این "حریق بزرگ مسکو" بارها و بارها در آثارش منعکس شد.
در سال 1814، پانزده ساله بود که همراه خانواده اش، روسیه را ترک کرد و پای به عالم تبعید گذاشت و در مجموع سه سالی را در ورشو (لهستان) و آلمان و ایتالیا سپری کرد تا سرانجام برای همیشه در فرانسه مستقر شد.
سوفی مثل بسیاری از دختران، که به خاطر نداشتن مهر و محبت از سوی والدین مجبور به ازدواج می شوند تا از شر خانواده ی خود خلاص شوند، (چون رابطه ی خوبی با مادرش نداشت) در 14 ژوییه 1819 با کنت اوژن دو سگور ازدواج کرد و برای او هشت فرزند به دنیا آورد. کنتس دو سگور نوشتن و انتشار کتابهایش را در سن پنجاه و هشت سالگی آغاز کرد. او هفتاد و پنج سال زیست و در دوران پانزده سال نویسندگی پیگیر خود، آثار بسیاری خلق کرد و پرفروش ترین و محبوب ترین داستانهای کودکان آفرید.
اولین کتابش "سلامتی کودکان" را که کتابی است برای مادران، برای روش یادگیری کمک های اولیه و پیشگیری از بیماری های کودکان و بالاخره مراقبت از اطفال، به هزینه مولف منتشر کرد ولی از آن پس، همیشه ناشرش انتشارات "هاشت" بود که کتابهای او را طراحی شده و با طرح های مصور در "کلسیون رز" و یا در قطع جیبی منتشر می کرد و سوفی مدام مواظب بود که چیزی از کلمات و یا عباراتش را تغییر ندهند و دستکاری نکنند.

معروف ترین کتاب های کنتس دو سگور: بدبختی های سوفی، خاطرات یک خر (اعتمادالسلطنه از "خاطرات یک خر"، اقتباسی ایرانی به عمل آورد و آن کتاب را با عنوان "خرنامه" منتشر کرد)، دخترکان نمونه، مهمانخانه ی فرشته ی نگهبان، ژنرال دوراکین، نابغه ی بد، فرانسوای گوژپشت، ژان غرغرو و ژان خنده رو، تعطیلات و ... را نام برد. بسیاری از کتابهای کنتس دو سگور را می توانید به فرانسه از اینجا داونلود کنید.
***
کنتس دو سگور، علیرغم اصل روسی و مغولی خود، یکی از نویسندگان محبوب فرانسه شناخته می شود و جزو زنان مشهور نرماندی است. کنت دو سگور، شوهر سوفی، علیرغم عنوان اشرافی خود، ثروتمند نبود و سرانجام با پولی که پدر سوفی، ژنرال راستوپچین به دخترش داده بود و مبلغی معادل صدهزار فرانک قدیم بود، آنها قصری در نرماندی واقع در شمال فرانسه خریدند و ساکن قصر شدند. قصر هنوز در نرماندی است ولی در حال حاضر، مکانی است برای آموزش کودکان و از این جهت نمی شود اجازه ی بازدید از محل را گرفت ولی برای کنتس دو سه گور در نزدیکی کلیسای شهر اوب Aube موزه ای ساخته اند و کتابها و دست نویس ها و اشیاء به جای مانده از او، و عکس های خانوادگی و یا نقاشی هایی از افراد خانواده را در آن موزه جمع آوری کرده اند.
موزه از دو طبقه تشکیل شده است. دو اتاق پایین و سه اتاق در بالا و فقط یک کارمند دارد که هم بلیط می فروشد و هم کارت پستال و هم کاتالوگ و در ضمن با خوشرویی و صبوری به پرسش های مختلف بازدیدکنندگان پاسخ می دهد.
در ابتدای ورود به موزه، داستان زندگی کنتس دو سگور از ابتدا و از تولدش در روسیه که پیشاپیش ضبط شده است به همراه تکه های ضبط شده ای از داستانهایش را در طبقه پایین می شنویم . توی ویترین سماور کوچکی است و یک شال روسی و مجموعه ای از عروسکهای روسی و تصاویری بر دیوار برای آشنا کردن بازدید کنندگان با زندگی روستائیان و مردم روسیه. از پله ها بالا می رویم و در طبقه دوم، زندگی سوفی یا کنتس دو سگور را در عین تماشای عکس ها و قلم ها و دست نویس ها و کلکسیون کتابهایش در ویترین های دور تا دور اتاق می بینیم. دیدن این اشیاء تجسمی از دوران و شیوه ی زندگی نویسنده ای در قرن نوزدهم به ما می دهد که بسیار ملموس است و به شناختن ما از نویسنده و زندگی و دورانش کمک می کند و هم چنین وجود چنین موزه هایی از زاویه ی دید، انسان شناسی و مردم شناسی بسیار مفید است.

وقتی فکرش را می کنم که در میان ایرانیان بلوغ فکری عوام به آن مرحله نرسیده که برای نویسنده کتابهای کودکان ارج و احترامی بزرگسال قائل باشند و گمان می برند که نوشتن کتاب کودک کار کسانی با سواد اندک و دبستانی است و این نویسندگان جایگاهی پایین تر و فرودست تری، نسبت به نویسندگان دیگر دارند دلم می گیرد.
در ایران هیچ چیز سر جای خودش نیست و ما برای رسیدن به بلوغ اندیشه چه راه دور و درازی در پیش داریم....!!!!
راستش وقتی فکرش را می کنم بین ایرانیان، کسانی که حتی توان نوشتن یک صفحه بدون غلط را ندارند با چه تحقیری از نویسندگان پرفروش و محبوب مردم، نویسندگانی مانند محمد حجازی یا ر. اعتمادی و فتانه سید جوادی و فهیمه رحیمی حرف می زنند در حالی که خودشان از فرط تنبلی، حتی عرضه پاکنویس کردن یک کتاب این نویسندگان را ندارند، وقتی می بینم کسی که از همان جمله ی اولش غلط املایی و دستوری دارد و بلد نیست قلم به دست بگیرد تا لاف های غربت خود را به روی کاغذ بیاورد و برای هر کاری با انواع شگردها و حقه ها مدام از این و آن کمک می خواهد با چه حس نفرت و تحقیری نسبت به انواع ادبیات و تولیدات نویسندگان و هنرمندان محبوب دوران خود که حافظه ی جامعه را تشکیل می دهند حرف می زند، از کوته فکری ایرانیان چه در خارج از کشور و چه در داخل کشور شرمنده می شوم و یک بار دیگر به برداشت فروغ فرخ زاد از جامعه ی ایرانیان و جامعه ی ادبی زمان خویش، پی می برم و براستی که "در سرزمین قدکوتاهان، معیارهای سنجش، همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند" و همه چیز در جهت متوقف کردن و توقیف هر نوع حرکت و اندیشه ی متفاوتی گام برمی دارد و هر چه با جمع همنوا نباشد پس رسواست؟ و همه برای بازگشت به سوی صفر و زیر صفر است... راستی چرا توقف کنیم؟

وقتی اینها را می بینم و فکرش را می کنم که در قرن بیست و یکم، صادق هدایت هنوز موزه ندارد و خانه اش در تهران دارد خراب می شود و یا وسایل شخصی احمد شاملو با چه تحقیر و فضاحتی توسط پسرش برای دومین بار به مزایده گذاشته شد، چیزی تلخ قلبم را می فشارد.
در ضمن بر این گمانم که دیگر، توقف به هیچ وجه جایز نیست. ما بایست بنویسم و بنویسیم تا شاید روزی چیزی عوض شود.
راستی اگر گذارتان به نرماندی و شهر اوب افتاد، لطفاً به کنتس دو سگور هم سری بزنید.

Libellés : ,


samedi, septembre 27, 2008

حجاب خواهرانم (2)

به چه زبانی بایست به شما حالی کرد که وقتی از "تحمیل حجاب اجباری به زن ایرانی" حرف می زنیم منظور این زن و زنهای دیگریست که به خاطر بدحجابی (و نه بی حجابی) مورد ضرب و جرح و توهین و توقیف قرار گرفتند و منظور کسانی نیست که برای ما چند صفحه انشای "حجاب را شرح دهید" می نویسند و بعد در برابر مسئله ای مانند "حجاب" و "انتخاب پوشش زنان" نه موضع گیری می کنند و نه مقاومت می کنند و نه حتی مطرحش می کنند بلکه برای عوام فریبی یک عکس شش در چهار بی حجاب با موهای کوتاه مش شده ی خودشان را می گذارند کنار مقاله شان.
اگر در برابر مسئله ای چون "حجاب" سکوت و مصلحت اندیشی کنید در برابر مسایلی چون "سنگسار" چه گونه موضع گیری خواهید کرد؟

vendredi, septembre 26, 2008

گردنبند بلور (7)

روز تولدم بود
معشوقه ات را برایم هدیه فرستادی
یک هفته مهمانداری در پاریس!
یک هفته پذیرفتن یک غریبه در جایی تنگ!
یک هفته همراهی دایم با یک دنیا گرفتاری!
انگار از دماغ فیل افتاده بود،
فکر می کرد وظیفه ام است!
اخلاق بدش به کنار، هیچ خودش را نمی شست!
خانه بوی عرق تن گرفته بود!
ملافه بوی تند گند گرفته بود!
دهان گشاد و آواره های محکم و دندان هایی تیز داشت!
از بودنش در خانه ام، هیچ حس خوبی نداشتم،
هر بار از جلویش رد می شدم،
صدای جویدن استخوانهایم را می شنیدم!
این کی بود؟ این با من چکار داشت؟
قهوه را روی میز برگرداند،
چوب لباسی ام را شکست!
شب آخر می خواست با حقه از من وکالت بگیرد،
وکالت مدیریت و تصمیم گیری و امضاء در هر موردی از جانب من،
البته که ندادم و پکر شدم.
او هم بغ کرد و خودش را گرفت.
وقتی رفت همه چیز به گند کشیده شده بود.
باید رو میزی را می شستم و ملافه ها را،
باید خانه را هم می شستم تا از بوی گندش خلاص شوم.
هیچ تمامی نداشت!
چقدر کثیف بودی تو!

حجاب خواهرانم

چطوری است که در ایران "حجاب زن سند نجابت اوست!" و در ایران خواهرانم را به بدترین شکلی و با خشونت بسیار مدام توقیف می کنند، ولی وکلای حقوق بشر در موردش نه تنها سکوت میکنند بلکه در اینترنت کشف حجاب می کنند و مقالات خود را که به روضه الحجابی برای زن ایرانی می ماند همراه با عکسهای بی حجاب در خارج از کشور به چاپ می رسانند!!!!!!!!!

jeudi, septembre 25, 2008

نظرخواهی ریکس تیاتر سوئد از مخاطبان ایرانی

به ريكس تياتر خوش آمديد . ما تئاتر دوره گردى هستيم كه در تمام سوئد برنامه اجرا مى كنيم . ريكس تياتر در يك روز عادى دوره گردى اش ، ده اجرا در صحنه هاى مختلف سوئد نمايش مى دهد . سال گذشته ريكس تياتر براى بيش ازيك ميليون نفر اجراهائى از تئاتر ، رقص و ديگر هنرهاى صحنه اى را به نمايش گذاشت . ما مى خواهيم كه از طريق فرهنگ ايرانى با ايرانيان ارتباط برقرار كنيم ، بدين جهت ريكس تياتر و راديو همبستگى شروع به همكارى نموده اند ، پس به كمك شما نيازمنديم كه بدانيم چه موضوعى مورد علاقه شماست تا ما آن را تهيه كنيم . در زير چند پرسش وجود دارد كه اگر شما چند دقيقه اى را براى پاسخ دادن به آن صرف كنيد ، بينهايت از شما سپاسگزار خواهيم بود .

ما دوست داريم كه بدانيم شما چه موضوع هاى فرهنگى را مى خواهيد بر صحنه ببينيد و يا از راديوبشنويد ؟

پرسش نامه ریکس تیاتر را در اینجا ملاحظه کنید و در صورت تمایل در این نظرخواهی شرکت کنید


mercredi, septembre 24, 2008

گردنبند بلور (6)

تولدم بود
مادرم برایم دستبند طلایی خریده بود.
به طلا عادت نداشتم!
از طلا می ترسیدم!
دستبند را گذاشته بودم روی طاقچه کتابخانه،
تو آمدی، گفتی: این چیه؟
گفتم: هدیه تولدمه!
گفتی: طلاس! می دونستی؟
گفتم: خب که چی؟
دستبند را برداشتی و دستت کردی و رفتی!
مادرم هر بار ترا می دید می پرسید: چرا دستبندت دست اینه؟
و من می گفتم: عیب نداره! دوستمه! هر وقت بخوام پس می ده!
و مادرم می گفت: پس ازش بخواه پس بده!
هیچ وقت دستبند را پس ندادی، هیچوقت!
از ایران که آمدم، روزی رفته بودی دم خانه مان!
به مادرم گفته بودی: پول، طلا! هر چی دارین بدین!
من دارم می رم اروپا، براش می برم.
مادرم هیچ چیز به تو نداده بود. می فهمی؟ هیچ چیز!
حالا مادر نیست.
دستبند نیست.
تولد نیست.
دوست نیست.
دیگر هیچ نیست.

mardi, septembre 23, 2008

نمایش "جادوگران شهر سیلم" و به خطر افتادن امنیت ملی

En 1782, la Suissesse Anna Göldi, 48 ans, a été la dernière Européenne condamnée à mort pour sorcellerie.

فردای دستگیری آمی گودمن و زنان چپ فمینیست در آمریکا، ما در فرانسه به علت توفان، نه تلفن داریم و نه اینترنت، سر کار هستم و هنگام تنفس، به سالن استراحت کارمندان می روم و در حالی که سیبی گاز می زنم در سکوت به ایرن نگاه می کنم که مثل همیشه دارد روزنامه لوموند را از اول تا آخر می خواند. ازش می پرسم: "خبرای جالب داری برامون؟" و ایرن داستان "آنا گلدی" را به طور خلاصه برایمان تعریف می کند.

سرگذشت آنا گلدی، ساحره ای سرانجام محبوب را در روزنامه لوموند ببینید. آنا گلدی، زنی که روزی به جرم جادوگری محکوم شد و سرش را با گیوتین از تنش جدا کردند حالا پس از دویست و بیست و شش سال پارلمان سوئیس به بیگناهی او رأی می دهد! آنا گلدی اولین زنی است که در اروپا و بر طبق قانون و توسط مجلس از جرم جادوگری تبرئه شده است. حالا آنا گلدی ساحره ای محبوب است و در سوئیس موزه ای به نام او دایر کرده اند.

Saint Joan of Arc

در قرون وسطی بسیاری از زنان آزادیخواه و یا روشنفکر و یا متفاوت را با دسیسه چینی و فتنه برانگیزی به جرم جادوگری توسط کلیسای کاتولیک به محاکمه کشیدند و محکوم کردند. برخی از آنها را آنقدر شکنجه دادند تا زیر شکنجه اعتراف کردند که با شیطان ارتباط داشته اند. این زنان را یا با گیوتین سرشان را قطع کردند و یا زنده زنده در آتش سوزاندند.

مشهورترین شان ژاندارک یا دوشیزه اورلئان در قرن پانزدهم میلادی است که زنی وطن پرست بود و برای استقلال فرانسه، لباس مردانه پوشید و در جنگ صدساله، هم پای مردان جنگید ولی بر اثر فتنه برانگیزی کلیسای انگلستان، ژاندارک به جادوگری متهم شد و برای همین جرم محاکمه شد و نوزده سال بیش نداشت که او را به جرم جادوگری زنده زنده در آتش سوزاندند.

تصویر آمی گودمن و دستگیری اش توسط پلیس آمریکا مدام جلوی نظرم می آید و به ایرن می گویم: "زود هم تبرئه نشد ها! بعد از بیش از دو قرن تبرئه اش، فقط برای پارلمان سوئیس اعتبار می آورد و نه برای گردن زنی که زیر گیوتین قطع شد." لبخند کمرنگی بر روی لبان ایرن ظاهر می شود. می گویم: "اگر الان بود او را به تروریسم و ارتباط با گروه ایکس متهم می کردند و حکم تیرش را سر ضرب می گرفتند، مگه نه؟"

ایرن در حالی روزنامه اش را ورق می زند می گوید: "خب می دونی سیاست همین است دیگر! خود را پاکیزه نشان دادن و دیگران را متهم کردن! و همه اش برای رسیدن به قدرت است! به هر حال آنا گلدی الان یک موزه دارد و دو رمان درباره سرگذشتش نوشته اند و یک نمایش در موردش به روی صحنه است و پژوهش های زیادی درباره اش انجام داده اند."

به ایرن چیزی نمی گویم فقط به یاد زنانی افتاده ام که در قرن بیست و یکم در ایران به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و یا عضویت در حزب فومونیسم و غیره مدام در راه دادگاه و بازداشت و زندان به سر می برند. بیگناهی تمامی این زنان، در برابر اتهامات واهی از سوی ملایان حاکم چه موقع به اثبات خواهد رسید؟ توضیح دادن اینها به یک زن دانمارکی مشکل است و از سوی دیگر خودم از توضیح دادنشان احساس بدی دارم. نوعی تحقیر ملی! احساس یک نوع عقب ماندگی اجباری تاریخی، سخت آزارم می دهد!

در فکر اینم که در طول تاریخ چه برخوردی با زنان درس خوانده و کتاب خوانده و با سواد شده است؟ آیا آنها را با گیوتین گردن زده اند و یا زنده زنده در آتش سوزانده اند؟ و یا عریان سوار بر خر دور شهر به اتهام "بدنامی" در برابر سیاستمداران "خوشنام" گردانده اند و سرانجام سنگ باران کرده اند؟ آیا در میان این ساحره ها، کسی شیمیدان نبوده است؟ آیا در میان این ساحره ها کسی مثل مادام کوری، فیزیکدان نبوده است؟ آیا در میان این جادوگران، کسی مسلط بر معالجه با طب گیاهی نبوده است؟ آنها اگر با شیطان در ارتباط بودند و جادو بلد بودند چرا نتوانستند جان خود را نجات بدهند؟ چه کسی مخوف تر بود؟ قدرت کلیسا؟ یا قدرت ژاندارک آزادیخواه؟

یاد نمایشنامه "جادوگران شهر سیلم" می افتم که بر اساس واقعه ای تاریخی در شهر سیلم واقع در ایالت ماساچوست آمریکا نوشته شده است و آرتور میلر در قرن بیستم، جادوگری و اتهاماتی از این قبیل را استعاره ای برای تهمتها و استیضاح های دوره مک کارتی و کنار گذاشتن چپگرایان ها از کادر سیاسی قرار داده است. ابیگل، در این نمایشنامه، بسیار مزور و بدجنس است و از هرکسی که بدش بیاید و یا با او کنار نیاید داستانی شوم می سازد. اتهامات جادوگری از سوی ابیگل تعداد زیادی از مردم شهر را به دادگاه می کشاند و محکوم می کند. آیا اتهامات جمهوری ملایان گاهی شبیه به این نمایشنامه نیست؟ آیا بارها و بارها این داستان را زندگی نکرده ایم؟

چندسال پیش که یکی از دلاله های رژیم و مافیای نشر کتاب ، حالا اینجا اسمش را می گذارم "ابیگل"، ابیگل حسابی به پروپایم پیچیده بود تا از من "بعله" برای همکاری بگیرد وقتی دید به این راحتی ها راضی نمی شوم و خیلی چموشم، خانم تحصیل کرده ی به ظاهر مبارز! ناگهان به من تهمت زد و همه جا چو انداخت که می خواسته ام با جادوگری معشوقش را از چنگش دربیاورم و یک مشت حرف مفت!

و از همه جالب تر این بود که در این میان کسی نگفت : مگر معشوق تو از خودش اراده ای نداشته یا ندارد؟ و کسی نپرسید: این چه نوع عشقی است که بانو، تو در میان پول شوهرت می غلتی و در سراسر جهان، زنان مستقل را با تلفن سنگسار می کنی؟ و هیچکس از ابیگل نپرسید: این دیگر چه جور اپوزیسیونی است که مانند ملایان، همه ی مسایلش به تنبانش بند است؟ و چرا استیضاح ها همه روایتی جنسی دارد؟ و دیگر این دیگر چه شعبده بازی ایست از سوی "ابیگل" و یا "سامانتا" یا ساحره ی محجوب ما در ایالت ماساچوست آمریکا؟

تخریب شخصیت افراد توسط مزدوران رژیم و دلاله هایش نیز به سحر و جادو بیشتر مانند است تا برخوردی در شان انسان و یا مقام نویسنده. با پوزش فراوان خودمانی اعتراف می کنم که کلاً ما ایرانیان، خیلی عقب افتاده و قهقرایی فکر می کنیم و هنوز برای فردیت و شخصیت افراد پشیزی ارزش قائل نیستیم و برای له کردن رقیب از هیچ حقه و وردی خودداری نمی کنیم و برای همین است که نه تنها پیشرفت نمی کنیم بلکه مدام در تاریخ عقب و عقب تر می رویم و متاسفانه الان داریم قرون وسطی را با همه ی تفتیش عقایدهایش و همه شکنجه هایش به کندی و درد طی می کنیم و...

توضیح دادن اینها برای ایرن سخت است، ممکن است آن ذهن دانمارکی اش اینها را نگیرد و متوجه تقدم و تاخیرات تاریخی وقایع و بازی های سیاسی پشت پرده ی ایرانیان هنرمند نشود. آبروداری می کنم؛ ساکت نشسته ام و به عکس آنا گلدی خیره شده ام و سیبم را گاز می زنم.

موزه جادوگران شهر سیلم/ ماجرای جادوگران شهر سیلم/ نمایشنامه جادوگران شهر سیلم اثر آرتور میلر/ خلاصه نمایشنامه "جادوگران شهر سیلم" به فارسی


سه کلوز آپ از "شکیبا چون خسرو!"

خسرو جان شاید از نوشتن این کلمات تعجب کنی چون همدیگر را نمی شناسیم و با هم رفت و آمدی نداشته ایم و هیچ وقت حتی ننشسته ایم تا با هم یک چای بخوریم ولی ما در جایی دور با هم نسبت داریم و من از تو دو خاطره خوب دارم که آن را به یادگار از تو نگه در ذهنم نگه داشته ام و نگاه خواهم داشت.

اپیزود اول: خسروی خسروان

خسروی خسروان، من و تو، با کمی پس و پیش، جز این که از یک دانشکده عبور کرده باشیم هیچ پیوندی نداریم. پس دانشکده بود و تئاتر بود و دانشکده هنرهای زیبا بود و صادق هدایت روزی در آنجا کار کرده بود و شما بعدها به دانشکده پای گذاشته بودید و دپارتمان تئاتر بود و رئیس دپارتمان در آن سالها بهرام بیضایی بود.
خسرو را در زمان دانشجویی ام به صورت دانشجو ندیدم. گه گاه سری می زد و چای در چایخانه ی زیر پله با آقا نجفی و یا در تریای دانشکده.



آیا گاهی به هم سلام گفته ایم؟ - این را یادم نیست. آهسته و آرام و بدون جنجال و نمایش بود و مثل برخی از دانشجویان هر چیزی را تبدیل به سیرک و مسخره بازی و دست انداختن این و آن نمی کرد. پس همیشه حضوری صبوری و آرام و شکیبا داشت خسرو.
خاطره اولم برمی گردد به دیداری در پیش و یا در آنتراکت و یا در پایان اجرایی از برشت در یک حیاط یک مدرسه. تابستان پنجاه و هفت بود. من تازه از اولین سفرم به اروپا برگشته بودم و موهایم را کوتاه کرده بودم و پیراهن مردانه و آبی بلند پدرم را با شلوار جین پوشیده بودم. آن شب در حیاط آن مدرسه، چندتایی از بچه های دانشکده هم بودند و تانیا (همسر سابق ات) هم بود و تو هم بودی. با هم سلام و علیک کردیم و تو از من تشکر کردی و من هاج و واج ماندم که چرا؟ و تو گفتی برای این که در غیابت تانیا را تنها نگذاشته ام. تو و تانیا برای مدتی از هم جدا شده بودید و حالا دوباره صلح و صفا و زندگی با هم را از سر گرفته بودید و درست است که من بی هیچ پرسشی، در سال گذشته دقایقی صلح جویانه را در نمایش ها و فیلمها، در همراهی با تانیا گذارانیده بودم ولی ظرافت فکرت مرا به حیرت انداخت.
خسرو جان من در دورانی می زیستم که جوانان دور و برم فاقد چنین ظریف اندیشی و چنین درکی از انسان و انسانیت بودند. با جوانی دوست بودم که شانس آوردم با او ازدواج نکردم. راه می رفت و مدام به جیگرم نق می زد. آنقدر به موهایم ایراد گرفت که من رفتم و برای این که خیال همگی راحت شود موهایم را کوتاه کردم و فاتحه بر موهای بلند افشان ! آنقدر به لباسهایم که جلف هم نبودند ولی مثل خود آن روزهایم راحت و آزاد و جوان بودند ایراد گرفت که دیگر مرتب شلوار جین و یک بلوز گشاد که مال پدرم بود را می پوشیدم او هر لحظه از تمام نشانه های زنانگی که دامن و لباس و موی بلند باشد مرا با تحقیر دور می کرد و هیچ در جهت آرامش و یا شادی من گامی برنمی داشت.
خسرو جان بگذار اینجا برایش اسمی بگذارم و مثل دفتر خاطرات دخترانه از "او"ی بی نام استفاده نکنم. آره اسمش را می گذارم "کیخسرو". کیخسروی من از جنسی دیگر و دنیایی دیگر بود. کیخسرو مرتب نق می زد و غر به جیگرم و با هر دختری که دوست بودم آنقدر از او بد می گفت که مرا از همه بریده بود. آخرین گامش میلش به بریدن من از خانواده ام بود.
کیخسرو نقشه اش این بود که چون پدرم به اندازه کافی با من مهربان نبوده است بهتر است از خانه فرار کنم و با هم برویم به خوارزم و با خانواده ی او در کله پزی زندگی کنیم. این آینده ی من بود از دید کیخسرو! کیخسرو هرگز نیندیشید که رابطه عاطفی من با مادر و خواهرانم خیلی قوی و بنیادین است و هیچ دلیلی ندارد که من از آنها ببرم و جدا شوم و ارتباطم را با آنها قطع کنم و با او بروم و در کازرون با قوم و طایفه ای سیرابی فروش هم کاسه و هم کرسی شوم!
یک بار به من گفت که هرگز به من نخواهد گفت که دوستم دارد و بیخود منتظر نباشم.
تنها باری که مهربان شد، آن بار بود که با زوجی دوست بود و زیاد به خانه شان رفت و آمد داشت. یک روز جمعه که به خانه ی آنها را رفته بود فردایش به من گفت: "هر وقت یکی را با زنش می بینم یاد تو می افتم." این نهایت حساسیت شاعرانه و عاشقانه ی کیخسروی من بود. دریغ از یک کلمه ی مهربان!
هر بار که راجع تفاوت سلیقه هایمان حرف می زدم. می گفت: "این قدر می زنیمت تا درست بشی!"
تن خواهرش همیشه کبود و تن همسر برادرش که زنی ساکت و افسرده بود هم سیاه بود و لهیده.
دفعه آخر که از خانه دوستش آمده بود چیزی را برایم تعریف کرد که شاید باور نکنی. گفت: "من با این زن و شوهر خیلی دوستم. دیروز "مسی خانوم" به من گفته الان تو با ما این طور مهربونی، بذار زن بگیری اون وقت ما رو یادت می ره!" و حالا کیخسروی من با تاج کیانی مردانگی اش از من تقاضایی داشت. گفت:" بهش گفتم هیچ این طور نیست، من زن بگیرم اولین کاری می کنم زنم را می یارم اینجا تا دست شما رو ببوسه!" بعد رو کرد به من و گفت: "یادت باشه من به "مسی خانوم" قول دادم!"
من هیج دلیلی نمی دیدم که بروم دست یا پای "مسی خانومی" که نمی شناسم را ببوسم و کنیزی اش را بکنم. قول داده بود که داده بود، اصلاً بیخود به جای من قول داده بود. خسرو جان من در چنین روزها و درگیر چنین آدمهایی بودم که تو از من به خاطر معاشرت با تانیا تشکر کردی و با رفتارت به من یادآور شدی که هنوز انسان هست و هنوز مردانی وجود دارند که ظریف فکر کنند و شعور انسانی داشته باشند و توان درک تنهایی روح آدمی در لحظات سخت را به این زیبایی بیان کنند.
پس از آن لحظه بود که تو در ذهنم شدی "خسروی خسروان"! و کیخسرو؟ خوشبختانه انقلاب شد و اوضاع شلوغ پلوغ شد و در نتیجه ازدواج و به دست بوس "مسی خانوم" رفتن، پاک منتفی شد و من از چنگ کیخسرو گریختم تا در جای دیگری به دام "خسرو پرویز" بیفتم.



اپیزود دوم: خسروی شیرین دهنان

دومین خاطره به خودم مربوط است و تقریباً برخورد نزدیک است از نوع سوم. در همان دانشکده اتفاق افتاد. تریای دانشکده بود و تو در میز بغلی نشسته بودی و این بار علیرغم ظاهر آرام ات بحثی پرشور در مورد شعر داشتی که در محدوده شعر هم ماند و من در میز بغلی صدایتان را می شنیدم و بی اختیار بحث تان را دنبال می کردم و این برای من شد خاطره ای خوب از خسرو شیرین دهنان. حالا چرا؟
- چرایش را برایت می گویم. بسیاری از پسرهای دانشکده که ادعای نویسندگی و طبع لطیف و شاعرانه داشتند در برخورد با ما دختران تبدیل به لمپن ها و پسر حاجی های غریبی می شدند که هیچ بحثی با آنها شروع نمی شد و بحث در نطفه ی خود می مرد و ما فقط منبع الهام و یا وسیله ای برای رفاه و آرامش آقایان محسوب می شدیم. بسیاری از آنها پس از بیست یا حتی سی سال زندگی در آمریکا و اروپا باز همان لمپن باقی مانده اند و با یک دست قلم به دست می گیرند و دست دیگرشان یا توی تنبان خودشان است و یا خزیده در تنبان دیگری! در یک چنین شرایطی است که نگاه تو در آن روز را به خوبی به یاد دارم چرا که نگاهی بسیار ظریف و انسانی و برابری خواهانه بود. چیزی ناب و نادر! شنیدنش حس خوبی داشت ای خسرو شیرین دهنان! همین!


اپیزود سوم: خسروی هامون

خسرو جان دیگر بعد از انقلاب تو یا تانیا را ندیدم. تانیا را دیگر چرب و چیله در نمایش ها و فیلم های حزب الهی ها بر روی آفیش های "ننه خزیره" و یا "اشرف یکه" می دیدم که هیچ میل دیدنشان را نداشتم و ندیده ام ولی تصویر تانیا در "ننه خزیره" در نزدیکی های "تالار رودکی" که حالا "تالار وحدت" شده را هر بار هنگام عبور از خیابان حافظ می دیدم و بر قلبم سنگینی می کرد.
هیچ خبر نشدم چه وقت برای همیشه از هم جدا شدید و بعد بالا و پایین های زندگی بود تا به فرانسه آمدم و ماندم تا تابستان شصت و هفت؛ که بازگشتم به ایران، مصادف شد با کشتار زندانیان سیاسی در زندان! از آن سال به بعد، هر تابستان هر طور شده می آمدم تا ... تا مادرم زنده بود وطن هم بود و می آمدم.



سال شصت و هشت، فیلم هامون گل کرده بود و همه از خسروی هامون حرف می زدند و در فکر دیدن "خسروی هامون"، یک روز داغ تابستانی، با فرح دخترخاله ام که شیفته نقاشی و سینماست و دور پزشکی را خط کشید و رفت دانشکده هنرهای زیبا گرافیک خواند؛ با هم رفتیم و فیلم ات را دیدیم. هنوز داغدار مرگ فجیع فرید بودیم ولی مرگ هامون را هنوز به چشم ندیده بودیم.


۱/ خسروی آکتور در هامون:

دوستی از هم دانشکده ه ای های قدیم زنگ زد و راجع تو حرف می زدیم. می گفت: "مهستی یادت باشد توی فیلم هامون، خسرو زنش را می زند و حتی می رود تا او را بکشد و فیلم خیلی ضدزن است." به او گفتم: "تو چند تا فیلم ایرانی سراغ داری که ضدزن نباشد؟" - بله، فیلم ضدزن بود ولی تو ضد زن نبودی.
بحث تفاوت ایفای نقش برای بازیگر و آکتور بحث عمده ایست! خسرو تو آکتور بودی و نه فقط بازیگر! بازیگر بودن هیچ بد نیست، خیلی هم خوبست! آنتونی هاپکینز در نقش دکتر در فیلم "سکوت بره ها" بدون این که مژه به هم بزند نفس ات را می گیرد. بازیگرهایی چون الک گینس و یا پیتر اوتول در هر نقشی مثل مار، پوست می اندازند. خسرو، تو فقط بازیگری نبودی که خود را به دست نقش و کارگردان بسپارد ! تو به دسته آکتورها تعلق داری. آکتورها، بنابه تعریف آلن دلون کسانی هستند که علاوه بر ایفای نقش با خود چیزی دارند که به سینما می آورند و به نقش اضافه می کنند. مارلون براندو و یا آلن دولن کسانی هستند که همیشه نقش منفی بازی کرده اند ولی سخت محبوب بودند چون با خود "آنی" داشتند که به سینما آوردند.
خسرو، تو با همان صدای پر از بغض و دستهای مضطرب و آشفتگی درون بر نقش سوار می شدی و انسان درون را نشان می دادی و گمانم راز موفقیت تو در این بود و نه در نقش ها. تو علیرغم نقش ها همیشه انسانی مضطرب با بغض و صدایی شکسته می ماندی و همین باعث می شد که انسان ها تصویر خود را در تو پیدا کنند و دوستت بدارند. تو آکتور بودی!
۲/ خسروی شاعر در هامون
در ادبیات مدرن ایران، تا پیش از پدیده ی ادبیات زنان، تصویر زن به درستی ساخته و پرداخته نشده است و غالباً تصاویری که پیش از این از "زن" در ادبیات دیده ایم، جامع و واقعی نبوده است. عموماً مادر فداکار و رنج کشیده، تصویر متعالی و پاک زن را به ما می نمایاند و زن روسپی، تصویری شهوانی و وقیح از زن پلید به ما نشان می داد.

احمد میرعلایی این مسئله را بدین گونه تحلیل می کند: " البته سیر زن از لکاته به اثیری نفرین ادبیات ما بعد از هدایت بوده است و تاکنون کمتر در ادبیات معاصر دیده ایم که زنی درست و حسابی ساخته بشود؛ مگر شاید تا حدودی در "سووشون"، آن هم به این سبب که نویسنده زن بوده است. و طرز تلقی اکثر نویسندگان ما از زن همین دو قطب لکاته و زن اثیری بوده است... توی جامعهء ما، احتمالاً یک جوان ایرانی اولین زن را که لخت دیده، مادرش بوده و با وجود این همه مناهی، این میل شدیداً سرکوب شده تا دوباره زن را در روسپی خانه کشف کرده و این بچه های اسیر انگارهء مادر، به سبب همین امیال سرکوفته، اغلب در آنجا هم احساس بیچارگی می کردند و راه چاره را در آن می جستند که زن را در دو قطب اثیری و لکاته شقه کنند... در این ملک، نسبت به زن خیلی بد قضاوت شده" (احمد میرعلایی، "از بورخس تا کیمیایی"، در مجموعه مقالاتی در نقد و معرفی آثار مسعود کیمیایی)
با "هامون" سینمای ایران از لحاظ شخصیت پردازی وارد فاز جدیدی شد. وجود افرادی که لات و رقاصه نبودند و دنیای ذهنی و مشکلات خود را داشتند؛ زنان و مردانی که شعر می خواندند و کتاب حمل می کردند و نقاشی می کردند و می نوشتند و تز می گذارندند و در مورد "ابراهیم" تحقیق می کردند و خواسته بودند دنیایی تازه بسازند و نشده بود. مهشید نقاش بود و مدام پای دیگ و یا توی آشپزخانه نبود. خسرو، حمید نویسنده و شاعرپیشه بود و در اوج ویرانی، و در حالی که داشت بار خود می بست، شعری از شاملو را بر زبان می آرود. مهشید و حمید هامون، نماد نسلی بودند که از انقلاب، انقلابی شکست خورده، مانند زناشویی شکست خورده و تشکل دونفره ی از هم پاشیده شان، گذشته بودند و هر دو ویران بودند. سیلی خسرو به مهشید، حمله و کتک کاری شان بر بالای پشت بام و در پایان با اسلحه ای رفتن برای کشتن همسر و یار دیرین، نهایت غرق شدن و سقوط آرزوهاست.
تصویر مردی که مدام کتاب حمل می کند و کاغذهایش را باد می برد، تصویر مردی که در حالی که مشغول اثاث کشی و حمل کارتن هایش است و شاملو می خواند، تصویر مردی که به معشوقه و یارش کتاب هدیه می دهد. تصویر زنی که که دارد توی رنگها می پلکد و سعی می کند با تصاویری آبستره دنیایی را شرح دهد. تصویر زنی که لباس عروسی را و تور عروسی را از سر می کند و فریاد می کشد، سگ دو ها و دوندگی ها بی وقفه مهشید و حمید، مجموعه ای از تصاویری هستند که زوج جدید و روشنفکر و هنرمند را به سینما می آورند.
هامون باعث می شود که خسرو را کشف کنیم و خسرو باعث می شود دست و پا زدن های حمید هامون را در دریاچه نمک و برهوت دریابیم. همه اش برهوت بود خسرو! و در این قحطی انسان و امید، ما خود را در هیئت مهشید و حمید بازمی دیدیم. سعی کرده بودیم دنیایی دیگر بسازیم و نشده بود و نمی شد، پس ویرانش می کنیم و از نفس می بریم در دریاچه ای از نمک!
خسرو جان تو با خودت تصویری را به سینمای ایران آوردی که پیش از تو وجود نداشت و بودن و دیدنش را مدیون تو هستیم. چهره ی حساس و انسانی و مرد عاشق در هامون که بر خشونت سنتی و موروثی غلبه می کرد، دیدن مردی که در وداع نهایی با مادرش اشکهایش را فرو می خورد، زن و مرد را شیفته می کرد چرا که واقعی بود و انسانی بود و از خودمان بود. برای همین است که محبوب و ماندگار شدی! فکر می کنی جند زن، زنانی که هرگز کلامی شاعرانه از دهان همسر و یا پدر و یا برادرشان نشنیده اند با دیدن تو در حال شعرخوانی در هامون برای منشی اداره، اول هاج و واج مانده اند و بعد شیفته ات شده اند؟
خسرو جان، مرا با لجن نگاران زمانه کاری نیست، از ایام دور می دانستم که اعتیاد داری، اعتیادی که به خواری و خفت ات منجر نشد و انسانیت را از تو نگرفت. اعتیادت نشانه ی حساسیت روحی ات بود برای فراموشی تا نبینی در چه روزگار شومی به سر می بریم و "با این همه از یاد مبر! ای قلب در به در، که ما، من و تو انسان را رعایت کرده ایم/ خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود" اعتیادت بهانه ایست برای لجن نگاران زمانه که در تابستان بیستمین کشتار زندانیان سیاسی، موضوع را عوض کنند و سنگینی هر مشکل اجتماعی را بر دوش فرد بیندازند! گویی که خسروی خوبان با آن همه خوبی و انسانیت در بهشت برین زیسته است! خسرو جان، کوچکی و زبونی و کوته فکری این افراد را به بلندنظری و بزرگواری خودت ببخش! هنوز چهره ی واقعی خود را در آینه ندیده اند! نگرانت نیستم چرا که تو را ماندگار می دانم. ماندگار، نه مانند جایزه ای از جانب هیئت دولت، بلکه ماندگار همچون هنرمندی محبوب در دل مردم کشورش! در آن مرز و بوم، در "سرزمین قدکوتاهان"چه کشیدی تو خسرو؟ یادت همیشه زنده و ماندگار باد ای خسروی شکیبا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطالب پیشین:


همسایه محترم، لطفاً آشغالهای خود را، دم خانه خود بگذارید

هم وطن عزیز،
همسایه محترم،
همکار گرامی،
حرکت هر فردی نشانه ی شخصیت اوست، پس:
لطفاً آشغال های خود را دم خانه ی دیگران نگذارید!
گذاشتن کامنت های بی ربط و
تسویه حساب های شخصی،
توهین و فحاشی
در بخش نظرخواهی سایت ها و و بلاگهای "ادبی!"، هم شامل این امر می شود!
به امید روزهای بهتر!

lundi, septembre 22, 2008

گردنبند بلور (5)

تولد هر دویمان بود.
تولد من، تولد تو بود!
و تولد تو: تولد من!
برایت هدیه ای گرانبها خریدم،
با تکبر هدیه را از دستم گرفتی!
هدیه ام را گرفتی و حتی نگفتی: مرسی!
هدیه ام را گرفتی و حتی به من نگفتی: تولدت مبارک!
تو هیچ وقت برای من هیچ چیز نداشتی!
حتی یک کلمه ی مهربان!
چقدر خسیس بودی تو!



آیا این یک جرم است؟

لطفاً این را یواشکی ببینید چون دیدنش به صورت علنی جرم سنگینی است! ببین آدمیزاد برای یک ذره خنده چه دسته گلهایی ممکنه به آب بده؟ اون وقت بعداً از خودم می پرسم: چرا فیلتر شدم؟ چرا بایکوت شدم؟ چرا باز برای مدتی اسمم رفت توی لیست قرمز؟ واقعاً چرا؟ همه اش برای یک ذره خنده است ها!

dimanche, septembre 21, 2008

آخرین روز شهریوماه و روز جهانی صلح

امسال آخرین روز شهریورماه مصادف شد با روز جهانی صلح: بیست و یکم سپتامبر را سازمان ملل متحد «روز جهانی صلح» نامیده است، روزی برای آتش‌بس و حذف خشونت و گرامی‌داشت آرمان‌های صلح جهانی. امسال دبیرکل سازمان ملل، آقای بان کی مون، از مردم جهان خواست که در ساعت 12 (به وقت محلی) در این روز یک دقیقه سکوت کنند.
"جنبش راستگرای پوپولیستی «پرو ـ کلن»، روز شنبه (۲۰ سپتامبر) در برنامه‌ی خود برای برگزاری «کنگره‌ی ضداسلامی‌شدن» کاملا شکست خورد. نیروهای دمکرات شهر کلن، بر نارواداری و فتنه‌انگیزی نژادپرستانه پیروز شدند."


گزارش دویچه وله "کلن از آزمون رواداری سربلند بیرون آمد"، گزارش اختر قاسمی از وقایع کلن ، فیلم و خبر و اطلاعات دقیق تر را در آرشیو رزا ببینید. در همان "آرشیو رزا" فیلم "ایران، یک زندان بزرگ" را ببینید، فیلم در دو قسمت است و بسیار تکان دهنده. فیلم "ایران یک زندان بزرگ"به زبان آلمانی و با زیرنویس انگلیسی است: بخش اول فیلم و بخش دوم فیلم.
گفتگوی رادیو همبستگی (ناصر یوسفی) با رضا کاظم زاده را در مورد عوارض شکنجه بشنوید



کميسيون عدالت و آشتي. تجربه مراکش. ترجمه رضا ناصحي و "نبخشیم ولی اعدام نکنیم"، گفتگوی ابرج ادیب زاده با نادر وهابی (جامعه شناس)؛ "جرقه های درخشان و امید ما" از منیره داوران.
صبح امروز شعر "صلح" از طرف ماندانا زندیان رسید؛ در آستانه ی پاییزی دیگر چشم به راه صلح می مانیم.

گردنبند بلور (4)


گفت: چه گردنبند قشنگی!
گفتم: این که می بینی گردنبند نیست! نظر قربانی است! توی کشورم این را به گردن گاو و گوسفند و رمه می اندازند تا چشم نخورد!
گفت: برای همین زیباست!
یاد بازار کاشان افتادم و لبخند زدم.


samedi, septembre 20, 2008

موزه هدایت: موزه ای که نشد! (فیلم+ عکس + خبر)

"موزه اى كه نشد"، فیلمی از شوکا صحرایی

مهتاج رسولی: "خانۀ هدایت بعد از انقلاب در اختیار بیمارستان امیر اعلم قرار گرفت و از آنجا به دانشگاه علوم پزشکی تهران انتقال یافت. بعد از انقلاب قرار شد این خانه به یک مرکز ادبی با نام "مرکز ادبی هدایت" تبدیل شود."/

Libellés :


رقص در میدان آزادی

بصیر نصیبی در مورد فیلم "رقص در میدان آزادی" اثر لیلا قبادی می نویسد: "نخستین کار لیلا قبادی تولد یک فیلمسار را نوید می دهد. به امید تداوم کارش وامید اینکه دیگر جوانان جستجوگر درهر رشته از هنر که فعالیت می کنند بیاد داشته باشند این نظر رقصنده هنرمند آرام بیات را که در جمهوری اسلامی به انسان بودن انسان توهین می شود وقتی آدم را شلاق میزنند این انسانیت است که شلاق میخورد.

... و با آرزوی او همراه شویم رقص در میدان آزادی تهران"

متن کامل مقاله "یک سینماگر متولد می شود" را همراه با بخش کوتاهی از فیلم "رقص در میدان آزادی" در سایت سینمای آزاد بصیر نصیبی بخوانید


vendredi, septembre 19, 2008

آخرین جرمی که مرتکب شدم

آخرین جرمی که مرتکب شدم، نوشتن مقاله سه کلوز آپ از "شکیبا چون خسرو!" است. یک توصیه: عوضی ها لطفاً نخوانند چون عوضی می فهمند، بعد خلق خودشان تنگ می شود و وقت ما را می گیرند. مقاله در سایت عصر نو منتشر شده است.

گردنبند بلور (3)

برای اولین بار در زندگیم، جایزه ای بردم!
یک جاکلیدی برنجی!
آن را به تو دادم.
و تو آن را به معشوقه ات بخشیدی.
او وقتی فهمید طلا نیست،
سرم فریاد زد: اه! این که از برنجه!
طلات کو؟
من خیط شدم.
جایزه مان خیط شد.
با خود عهد کردم:
دیگر نمی برم!


jeudi, septembre 18, 2008

شهره آغداشلو در فیلم "سنگسار ثریا" در جشنواره تورنتو

شهره آغذاشلو



مصاحبه با شهره آغداشلو

به بهانه نمایش فیلم "سنگسار ثریا"

در جشنواره تورنتو،

در شهروند (چاپ کانادا)

مصاحبه کننده: عارف محمدی

برای دیدن صحنه هایی از شهره آغداشلو: ویژه زن در سینمای ایران

گردنبند بلور (2)


قلب بلورینم را به گردن آویختم!
گفت: چه گردنبند قشنگی!
گفتم: این فقط یه تیکه شیشه اس!
گفت: چه خوب!
چشمه ای توی قلبم جوشید و گرم شد و زلال شد!
چشمانم پر آب شد!
گفتم: نه! خوب، تویی! تو!

mercredi, septembre 17, 2008

My Name is Inanna, by Ezzat Goushegir

خانم عزت گوشه گیر از نویسندگان موفق و پر کار ایرانی ساکن آمریکا است. خانم گوشه گیر علاوه بر داستان نویسی، به زبان انگلیسی هم به خوبی مسلط است و نمایشنامه های خود را به انگلیسی نوشته و بر روی صحنه می آورد. پیش از این در اینجا "عروس اقاقی" بر اساس زندگینامه فروغ فرخ زاد و نمایش دیگری بر اساس زندگی طاهره، و اثر دیگری بر اساس زندگی سهراب شهیدثالث را معرفی کرده ایم و قطعاتی از هر سه نمایش به زبان فارسی در چشمانی دیگر منتشر شده است.
آخرین نمایشنامه تک نفره عزت گوشه گیر، "اسم من اینانا است" که به صورت پرفورمانس در چهارچوب نشست "زن و تئاتر" در کلرادو به روی صحنه آمد. "اینانا" در اساطیر سومری نماد خدای عشق و عدالت و شهرنشینی بود؛ "اینانا"، زنی از خاور میانه مدرن در جستجوی هویت و عدالت و آزادی، کشور زادگاه خود را که در آن زندانی بود ترک می کند و با رویای آزادی و دموکراسی به سرزمین های دیگر می رود....

My Name is Inanna” is a new one woman play which Ezzat Goushegir
performed at Women and Theatre Program (WTP) Conference,
Confronting the Silence: Building Bridges of Engagement, in
July 30, 2008 at El Centro Su Teatro in Denver-Colorado

The main character Inanna, retrieved from the historical
texts, the Sumerian goddess of love, justice and
civilization, is a modern Middle Eastern woman who is in
search of identity, justice and freedom, leaves her mother
country, where she had been imprisoned there under the
dictatorial regime for several years until she flees the
country in search of freedom. After receiving a political
asylum in the U.S., dreaming of democracy, she practices
the expression of freedom of speech. But she faces new
forms of sexism, racism and false-democratic slogans. It
is a crucial historical moment after September 11, and she is
being arrested for her opposition to war in the Middle
Eastern region.

Handcuffed alone in a holding area, she speaks for 55
minutes, reliving her experiences of politics and
incarceration in her native country, as well as those of
her newly adopted country.

Photos by: Joel Simpson

mardi, septembre 16, 2008

فیلم "سنگسار ثریا میم." با بازی شهره آغداشلو



شهره آغداشلو
در فیلم جدیدی به نام "سنگسار ثریا میم." همراه با عکس هایی از فیلم؛ نمایش فیلم "سنگسار ثریا میم." در فستیوال فیلم تورنتو؛ و ویدئوی صحنه هایی از فیلم "سنگسار ثریا میم."، این فیلم بر اساس کتاب "سنگسار ثریا میم." اثر فریدون صاحب جم و به کارگردانی سیروس نورسته و با بازی شهره آغداشلو و جیم کویزل و پرویز صیاد ساخته شده است.
مصاحبه با شهره آغداشلو به بهانه نمایش فیلم "سنگسار ثریا" در جشنواره تورنتوی کانادا
برای دیدن صحنه هایی از شهره آغداشلو: ویژه زن در سینمای ایران
و برای اطلاعات بیشتر در مورد: اعدام!!!سنگسار!!!

عباس کیارستمی از چشمان ژولیت بینوش

این تابلو را ببینید:/


این تابلو را ژولیت بینوش از چهره ی عباس کیارستمی کشیده است و در حال حاضر در لندن به نمایش گذاشته شده است./
متن کامل خبر

گردنبند بلور

از قلب بلورینم گردنبندی ساختم آبگونه،
در آن نگاه می کردی، خودت را می دیدی!
به گردن روسپی ای آویختمش،

با خشم و شتاب از گردنش کند،
پرتابش کرد تا دوردستها!
-اه! این که فقط یه تیکه شیشه اس!
- پول بده! یاالله!

چیزی روی زمین متلاشی شد!
چیزی آن سوی قفسه ی سینه ام افتاد پایین،
و ناگهان: جیرنگ!!!!!

باز اشتباه کرده بودم!!!!!



lundi, septembre 15, 2008

پرونده محسن نامجو: پدیده ای نوین از جمهوری تواب پرور

با خواندن ندامت نامه محسن نامجو از اطریش خطاب به یک قاری در ایران پی می بریم که، بته ی محسن نامجو در چه لجنزاری پرورش یافته است و ریشه ی ابتذال هنرمند زبون و مطیع و بی هویت و بی مسئولیتی چون محسن نامجو بر چه زمینه ای خفته است! بیش از این چیزی نمی نویسم چون ممکن است بدجوری جوش بیاورم. خودتان بخوانید و قضاوت کنید: در لزوم صداقت و در نقد صداقت محسن نامجو / عذر خواهی محسن نامجو: متن ندامت نامه ی نامجو در کنار یک تحلیل بی محتوا/ سخنی با محسن نامجو، محمد جلالی چيمه (م. سحر)/ نامه ای به محسن نامجو، شاهین نجفی/ از بدعت تا ندامت، دویچه وله/
من دلم برای آن ون یکاد مادر بیگناهت می سوزد آقای بابته!

dimanche, septembre 14, 2008

پارلمان سوئد چهارشنبه ساعت سه بعدازظهر

در دفاع از حق پناهندگى رعنا کريم زاده ـ اعتراضات در طول هفته: ما را حمايت کنيد!

رعنا کريم زاده پنج سال پيش به همراه دو دختر خود از ايران گريخت. سه سال اخير را در کشور سوئد براى اجازه اقامت تلاش کرد. پس از پاسخ منفى قبل تر از جانب اداره مهاجرت، هفته قبل دادگاه مخصوص اداره مهاجرت نيز درخواست وى را رد کردند. اکنون زندگى رعنا و خانواده او در معرض فروپاشى قرار گرفته است. پاسخهاى تاکنونى راه اميد چندانى را جلوى رو قرار نميدهند. تنها چاره اعتراض آنچنان قوى است که ادارات مربوطه را وادار به تجديد نظر کند.

کمپین دفاع از حق پناهندگی رعنا کریم زاده / برنامه اعتراضات در طول هفته/ وبلاگ رعنا کریم زاده


گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

داری با چشمان مگسی ات به من نگاه می کنی،/
تو مرا آن گونه که هستم نمی بینی،/
آیا من ترا آنگونه که هستی دیده ام؟
تو واقعی تری از من؟ یا من از تو، ای مگس؟


samedi, septembre 13, 2008

در کنیسه ی الغریبه ی جربه، تونس

فکرش را بکن که چندین و چند سال در تهران زندگی کنی و پایت را داخل کنیسه ی یهودیان در یوسف آباد نگذاشته باشی تا ببینی چه شکلی است!
دو تا از همکلاسی های دوران دبیرستانم، رویا و ثریا یهودی بودند و من هرگز فرقی بین خودم و آنها نمی دیدم و فقط محافظه کاری شان و یک نوع ترس و انزوای غریب در هر دویشان بود، هر دو آرشیتکت شدند و هر دو؛ البته سوا و جدا از هم به یک جایی در آمریکا رفتند! حالا کجایش را نمی دانم!
فکرش را بکن که هفت سالی در محله یهودیان پاریس زندگی کرده باشی و باز هم داخل یک کنیسه را ندیده باشی! آیا بایست تا تونس می رفتم تا بتوانم داخل معبد یهودیان را ببینم؟

مساجد تونس همه بی آلایش و بدون آرایش مادی است، به گچ بری و کنده کاری روی چوب بسنده می کنند و گنبد و بارگاهی از طلا ندارند. مساجد جربه ساده اند، ساده! مثل مردمانش شاید! تورات را مثل یک رمان خواندم و انجیل را مثل یک کتاب شعر، و هر دو را پس از خواندن "راز بزرگ" اثر موریس مترلینگ!
راستی آن تو چه خبر بود؟ برای ورود به محوطه ی کنیسه ی الغریبه ی یهودیان در جزیره ی جربه، از طاق امنیتی و بازرسی بدنی گذشتیم، درست مثل مرز یا فرودگاه ما را گشتند. وقتی به دم نمازخانه رسیدیم، برای ورود به داخل نمازخانه، بایست همگی کفش مان را در می آوردیم و مویمان یا سرمان را می پوشاندیم! همه از دم، از زن و مرد! برای زنان سبدی پر از روسری گذاشته بودند و برای مردان سبدی پر از کلاه! من به شالی که به گردن داشتم اشاره کردم و بعد به سرم، عابد یا کاهن الغریبه که پیرمردی با ریشی بلند و سپید بود سرش را به علامت مثبت تکان داد! شال را روی سرم انداختم و کفش هایم را در جا کفشی گذاشتم و وارد شدم.
کنیسه کوچک بود و پر از یادگاری و مدال و چیزهایی به خط عبری، و مطمئناً انبوهی از اشیاء تاریخی و عتیقه! مسجدها و کلیساها، معمولاً سقف های بلند دارند و یا پنجره های نورگیر بلند، ولی کنیسه، پنجره های کوچک داشت و سقفش بلند نبود و کوچک بود، مانند موجودی در خود فرورفته! حالا بیشتر آن انزوای رویا و ثریا را می فهمیدم، منزوی و درونگرا همچون کنیسه ای! داخل کنیسه الغریبه، درست همان طوری است که در عکس اول می بینید.
موقع خروج از مسجد و کنیسه، جوانی الجریزه ای، عکاسی که همراهمان بود تصادفاً از من دو عکس گرفته بود، هر دو را دارم، شبیه هم اند! و در هر دو، خودم هستم: چه در مسجد جامع جربه و چه در کنیسه الغریبه در جربه!
تفاوتش هیچ معلوم نیست! عکسهایم را به یادگار سفرم در آلبوم خصوصی می گذارم. آلبومی از دیدارهای من و خدا! به گمانم اگر خدا وجود داشته باشد، پس همه جا هست دیگر! مگرنه؟

vendredi, septembre 12, 2008

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

هر وقت به ایران می رفتم زود بدو بدو خودش را میرساند
و آخ و ناله و سرفه!
یک بار کیفم را ناگهان قاپید تا ببیند تویش قلم بدرد بخوری موجود است یا نه؟
سرفه اش قطع شده بود که گفت: اه! اینا چیه؟ چرا برام "مون بلان" یا "شیفرز" سوغات نیاوردی؟
و باز آخ و ناله و سرفه!
و مگر نمی دانست صبح تا شب کار می کنم تا بتوانم اجاره ام را بدهم و آخر ماه کم نیاورم؟
یعنی نمی دانست؟
و حالا "مون بلان" و "لامی" و "شیفرز" اش را از من میخواست؟
تا کجا باج می خواست؟ و برای چه؟
روزی بر روی گورش خواهند نوشت:
اینجا کسی آرمیده است که کلکسیون قلم داشت!
و هیچ جیز بدرد بخوری در زندگیش ننوشت!
ننوشت و مدام سرفه کرد!
این بود سرگذشت کلک مبارک ایشان!
فاتحه!
________________
در همین مورد: رد پا

چرایی کشتن بهایی ها


jeudi, septembre 11, 2008

چشمانی دیگر و یک مجموعه شعر

چشمانی دیگر با بیش از چهل و چند شعر از چهارده شاعر و همراه با یک فراخوان به روز شد. انتشار این ویژه نامه شعر در آخر تابستان برایم شبیه یک عمل انتهاری بود که خیلی وقت و نیرو گرفت ولی هیچ پشیمان نیستم. البته تا مدتها از این کارها نخواهم کرد، پاییز برای من فصل استراحت و جمع بندی و یا برداشت محصول است بنابر این تا اطلاعیه بعدی خیال انتشار مجموعه شعر را ندارم و هر وقت توانش را داشتم به شما خبر خواهم داد.
چشمانی دیگر با اشعاری از (به ترتیب الفبا): شهلا آقاپور، شهلا بهار دوست، حمیدرضا حسینی، رضا حیرانی، حامد رحمتی، ریموند رخشانی، مجید شفیعی، خیرالله فرخی، مهناز قزلو، عرفان کارن، ناجی غریب زاد، علیرضا طبیب زاده، محمود معتقدی و آریانه یاوری و فراخوان"انجمن نویسندگان مستقل و آزاد ایران" در انتظار شماست.

mercredi, septembre 10, 2008

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

جاه و جلال،
مال و مقام،
نام و نشان،
رخت و لباس،
همان مگس است،
نوک دماغت نشسته و جلوی دیدت را گرفته است.
هر وقت پرواز کرد و دور شد
دنیا را بهتر می بینی
و می بینی که او مگسی بیش نیست!

mardi, septembre 09, 2008

هفده شهریور: روزی که "ژاله" خون شد




عکس هایی از كشتار مردم توسط سربازان رژیم پهلوی در روز هفده شهریور در میدان ژاله تهران

پاسخ به پیام های بی جواب

عزیز جان دو سه ماهی می شود که برایم پیامی چند خطی فرستاده بودی و به آن جوابی ندادم، راستش در همان چند خط بیش از پنجاه سئوال وجود داشت که وقتش نبود و میلش نبود که به این همه پرسش بیخود در تفتیش عقاید و پنهانی ترین افکارم پاسخ بدهم. پیامت بوی حرفها و کلمات دیگرانی را می داد که هیچ حوصله شان را ندارم و از قضای روزگار، پیامی مشابه پیامت، بلافاصله از دوست ارجمند دیگری دریافت کردم که آن را هم بی جواب گذاشتم. عزیز جان فکرش را بکن که چرا من به جای نوشتن یک مقاله و یا یک داستان و یا چند صفحه از رمانم باید بیایم و به واواک و ساواک های خودمانی پاسخ بدهم؟ راستش حس می کنم هر لحظه ای که از کف می رود من یک صفحه از نوشتن آنچه باید بنویسم عقب مانده ام. دلخور نشو که جوابت را ندادم و یا نمی دهم. حق ات است!
عزیز جان هیچ جای خودت را نمی دانی و بساط شلختگی و غیبت را می آوری و توی پیام هایت دایر می کنی و توان خندیدن و شوخی را هم نداری و هیچ معلوم نیست دمب ات به کجا بند است؟ از حرفم دلخور نشو ولی به نظر من بهتر است این شبکه شلختگی و لیچار و لنگاری و غیبت را منتقل کنی به مرکزی که مواجبی هم از این راه بگیری و ... شاید هم می گیری! در هر حال عزیز منتظر پاسخ نباش! پاسخ به سئوالات خصوصی و تجاوز به حریم خصوصی و فردی ممنوع! پس پاسخ بی پاسخ! مرحمت زیاد!

lundi, septembre 08, 2008

تئاتر پارس را تخریب می کنند

آدم را می کشند و درخت را می برند و هر صدایی را خفه می کنند. آب بسته اند به پاسارگاد و حالا دارند تئاتر پارس را تخریب می کنند و به این هم اکتفا نخواهند کرد؛ فرهنگ زدایی در حدی است که همانجا منبر و محراب به پا خواهند کرد و روضه و دعای کمیل به راه خواهند انداخت. احتمال تخریب ساختمان ۸۵ ساله تئاتر پارس / حکم تخلیه تئاتر پارس صادر شد/ عکس های تئاتر پارس در لاله زار را ببینید: قسمت اول/ قسمت دوم/ قسمت سوم

نشر اکاذیب ایرانیان در دادگاه ایالتی برلین

  • دادگاه ایالتی برلین در تاریخ ۱۴ اوت ۲۰۰۸ به شکایت آقای حمید شوکت نویسنده کتاب در «در تیر رس حادثه» از آقای منوچهر صالحی رسیدگی کرد. آقای صالحی طی مقاله ای با عنوان «جبهه ملی و "اسب ترویا"» حمید شوکت را متهم ساخته بود که کتاب« در تیررس حادثه»، زندگی سیاسی قوام السلطنه را با بودجه ای که از« سی. آی. ا. و موساد و ...» دریافت کرده بود، نوشته است. این مقاله از تاریخ ۹ ژوییه ۲۰۰۸ در «عصرنو» و برخی سایت های اینترنتی و نیز نشریاتی چون طرح نو، ارگان شورای موقت سوسیالیست های چپ ایران و انقلاب اسلامی در هجرت انتشار یافت. دادگاه ایالتی برلین با ابلاغ دستور موقتی اعلام کرده است که آقای منوچهر صالحی از این پس حق تکرار چنین اتهامی را ندارد. نامبرده در صورت تخلف از دستور موقت دادگاه، به جریمه ی نقدی تا ۲۵۰،۰۰۰ یورو و یا تا شش ماه حبس تادیبی محکوم خواهد شد.

عصرنو با تاسف از بی دقتی در انتشار چنین اتهامی، با توجه به دستور موقت دادگاه ایالتی برلین، مقاله «جبهه ملی و "اسب ترویا"» نوشته آقای منوچهر صالحی را از آرشیو خود حذف می کند.

متن کامل خبر را در عصر نو بخوانید

dimanche, septembre 07, 2008

نامه سرگشاده شاعری آشنا از ایران

سلام خانم شاهرخی

بی نهایت از لطف شما سپاسگذارم. باور کنید شعف تمام وجودم را فرا گرفت وقتی شما از آن سوی جغرافیای تبعیدتان به این سوی جغرافیای درد والتهاب من نقبی زدید و یادی از اشعار من کردید که زحمتم بیهوده نبوده چرا که نویسندۀ شالی به درازای ابریشم یادی از من کرده همان که پیشتر قبل آنکه یادم کند در آن مقاله زیبا، ارج نهاده بودم .

وضع چاپ شعر در این محنت کده بسیار خراب و دور از شان والای شعر است که من معتقدم هر نویسنده درابتدا باید شاعر باشد و بعد داستان نویس. من اغلب اشعارم را در وبلاگم چاپ کرده ام و تمایلی هم به چاپ کتاب شعر ندارم چرا که اگر هم شاهکار باشد؛ دیده نخواهد شد چرا که من در محافل عجیب وغریب مشتی شاعر عجیب وغریب تر نیستم؛ چرا که من آشنای فلان سردبیر ادبی روزنامه یا خبر گزاری نیستم؛ چرا که اگر کتاب شعرم در آمد همه با شک وتردید در آن می نگرند که ای بابا! این دیگر چیست؟ شعر گفتار است؟ شعر پسا نیمایی است؟ شعر مدرن یا پست مدرن است؟ شعر متوسط است؟ شعر قوی است؟

به راستی سنجۀ مقایسه ومحک آنها چیست؟ من نمی دانم و نمی خواهم بدانم چرا که دیریست برای سایه ام شعر می گویم چرا که شاعران هم شعر شاعران دیگر هم عصر خود را نمی خوانند و نمی خواهند بخوانند چرا که این جا خرد می شوی چرا که اینجا دلالان سخت ارجمندند و سخت زمین مال آنهاست هوا اکسیژن آب خاک هر چهار عنصر هستی به قول هدایت مال رجاله هاست آنهائیکه چیزی نیستند جز یک مشت دل وروده و امعا و احشا که به آلت تناسلی شان ختم می شود. آنها که حیثیت زن را تا به یک وسیله ارضا یک ماشین پخت وپز یک تو سری خور بینوای گونی پوش پایین آورده اند.

دیگر در این سرزمین شعر چه معنایی دارد که به قول برشت: سخن گفتن از درختان جنایتی است که نان نیروی شگفت رسالت را از یاد برده است.

من می سرایم و راستش را بخواهید به هیچ نحله ای جز نحلۀ دلم التفاط والتقاطی ندارم چرا که آنکه غربال به دست دارد از پس قافله می آید.

فعلا دلخوشیهای من نوشتن است وگرنه اگر این دو یعنی شعر و قصه سرودن و نوشتن نبود سالها پیش مرگ پرونده ام را پیچیده بود.

قدردان شما هستم و به امید دیدار. در آخر شعری را از سروده هایم تقدیم شما می نمایم تا افتخار خواندن آن را نصیب من و شعر من گردانید.

با مهربانی


This page is powered by Blogger. Isn't yours?