چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: février 2010

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, février 28, 2010

میان ماه من تا ماه گردون

چرا بین اخبار داخلی و اخبار سایتهای ایرانی خارج از کشور اینقدر تفاوت وجود دارد؟ چرا بیشتر سایت ها به شکلی توتالیتر و فقط به منظور هماهنگی با دولت جدید احتمالی عمل می کنند؟ چرا از مطبوعات مستقل و سایت های مستقل دیگر نشانی نیست؟ چرا هر خبر یا چیزی که در راه حفظ نظام نباشد در هر کجا که باشد فوری حذف می شود؟ پشت پرده چه می گذرد؟ چرا اخبار منعکس شده در مورد ایران اینقدر قلابی و ساختگی است؟ چرا سینمای ایدئولوژیک ایران و کارگردانهای حزب الله و نمایشگران دفاع مقدس تا به این حد مردم را خام می کند؟ چرا برای بزک و مشاطه گری نظام، سینمای ایدئولوژیک ایران تا به این حد کمر همت بسته است؟
چرا من فکر می کنم دارم اتودهای فیلم "آژانس شیشه ای" یا "سلام سینما"را برای چندمین بار می بینم؟ آیا "اخراجی ها" ی جدیدی در دست تکمیل و تهیه است؟ آیا "مارمولک" های جدید و "لیلی با من است" های دیگری برای جو سازی و سمپاتیزه کردن مردم نسبت به این قبیله متجاوز و جانی در حال تهیه است؟
چرا عکس های مندرج در بسیاری از سایتهای ایرانی اینقدر شخصیت سازی شده و به شیوه استالینیستی است؟ چرا .... این همه فاصله؟ دیروز در ایران همه از نطق مقام معظم رهبری حیرت کرده بودند و وحشتزده بودند که باز چه جنایتی در راه است و بعد تمام سایتهای ایرانی خارج از کشور عکس و مصاحبه رهبر انتصابی اپوزیسیون (یکی از اهالی خامنه) را با پیشنهاد رادیکال رفراندم در چهارچوب نظام منعکس کرده بودند و از آن همه تهدید مهیب حرفی نزده بودند!!! چرا این همه دروغ به ملت؟ تا کی؟ یعنی یاز هم باورتان می کنند؟

هفت شهر عشق

هفت شهر عشق را عطار نگشت

samedi, février 27, 2010

تازه‌ترین فیلم از حمله مغولها!

vendredi, février 26, 2010

فرزندان کار


mercredi, février 24, 2010

دو نمونه گرافیک شعر دادا

دو نمونه گرافیک شعر دادا
منابع در مورد هنر دادا به انگلیسی

mardi, février 23, 2010

انتشار فیلم خبری با حداقل هشت ماه تأخیر

این روزها فیلم خبری از حمله بسیج به کوی دانشگاه در خردادماه گذشته در همه جا پخش شده است. در سایت گویانیوز فقط نوشته شده است: "این فیلم توسط یکی از بسیجی های بازگشته به آغوش ملت سبز به دست ما رسیده"
فیلم حمله بسیج به کوی دانشگاه خرداد-۸۸ (قسمت اول)
**
فیلم حمله بسیج به کوی دانشگاه خرداد-۸۸ (قسمت دوم)
بخش فارسی خبرگزاری بی یی سی نیز این فیلم را با مونتاژ و توضیحات دوشنبه شب پخش کرده است:
  • تماشا کنید

  • این خبر تا حالا کجا بود؟ چرا بی بی سی هیچ توضیحی نمی دهد که این خبر پس از حداقل هشت ماه تأخیر (از نیمه شب (1.30 بامداد) بیست و پنجم خرداد ماه تاکنون) چگونه به دستشان رسیده است و اگر می خواهد هویت فرستنده مخفی بماند چرا بی بی سی حتی این را هم به شنوندگان خود نمی گوید؟ قصدشان از افشای ناگهانی این خبر چیست؟ چرا بی بی سی در حین خبر می گوید خشونت نیروی انتظامی به حدی بود که گاهی برادران بسیجی جلوی آنها را می گرفتند؟ "آخی! برادر بسیجی تو چه مهربان بودی وقتی ندای ما را در خیابان به گلوله می بستی و یا رفقای ما را از پل می انداختی پایین!" بی بی سی اظهار می کند که کلمات رکیک را حذف کرده است؟ (من شیفته این عفت کلام بی بی سی و سایت های خبری ایران هستم. این همه عفت کلام کجا بود؟) آیا حذف بی بی سی به کلمات رکیک و فحش ها محدود شده است یا بیش از این بوده است؟ آیا هیچ نوع مونتاژی بر روی فیلمی که ما می بینیم انجام نشده؟ چرا فیلمبردار به راحتی در میان لباس شخصی ها و بسیجی و نیروی انتظامی می چرخد و فیلم می گیرد؟ چرا هفته پیش که اجلاس ژنو برای تصمیم گیری در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران بود این فیلم پخش نشد؟ عکس العمل فعالان جنبش دانشجویی در این مورد چیست؟ آیا آنها خبر تکمیلی یا تحلیلی و یا اطلاعی در این مورد دارند؟ آیا اصلاً این فیلم در آن شب خاص اتفاق افتاده یا مربوط به ده سال پیش است؟

lundi, février 22, 2010

من هم یک "آواتار" هستم

جیمز کامرون در "آواتار" از طریق آشنازدایی و فاصله گرفتن از واقعیت ها، و با غیرواقعی ساختن زمان و انتزاعی ساختن مکان (سال 2154 در سیاره ای به نام پاندورا) و اختراع تصاویر مجازی بر اساس ساتیر در اساطیر یونانی (نیمه انسان - نیمه جانور) و خلق جاندارانی در ابعادی بزرگتر از بشر(آواتارها سه متر قد دارند، رنگشان آبی است و دم دارند)، مسایل حاد روز و میل انسانی و عمیق بشر به برقراری صلح در جهان را به بیننده منتقل می کند.
جیمز کامرون با خلق تصاویز دیجیتالی ما را به درون تصاویری اساطیری و یا جنگل استوایی درون تابلوهای نقاشی هانری روسو فرو می برد. فیلم پیامی صلح جویانه دارد اما ناچار است خشونت و فجایع و جنایات جنگ را نشان بدهد و برای همین از ماجراهای سلحشوری شوالیه ها برای ساختن جنگی مجازی توسط کامپیوتر و تصاویر دیجیتالی کمک می گیرد اما در ذهن بیننده تهاجم مهیب آمریکا به ویتنام و یا عراق و یا افغانستان و در کل تهاجم کشورهای استعمارگر به کشورهای آفریقایی و آسیایی را زنده می کند که چون زخمی پنهان در میان یادهای بشریت خواهد ماند.
بدون آن که با "آواتارها"، آن مردمان سه متری آبی رنگ دمدار نسبتی داشته باشیم، از طریق حوادت تخیلی و جنگ فضایی، نابودی مردمان بی دفاع و صلح جو و میل مبارزه شان برای استقلال و قدرت جنگجویی شان تا آخرین قطره خون را می بینیم و بی اختیار تحسین شان می کنیم چرا که آواتارها با شجاعتی بی نظیر و نیزه ای در دست، دن کیشوت وار با سفینه های آهنین می جنگند. فیلم به ابداعاتی در زمینه خلق تصاویر مجازی دست زده و سه بعدی است و برای نمایش به سالن های خاص و مجهز نیازمند است.
آواتار همه امکانات حرفه ای سینما را به کار می گیرد و با نشان دادن جنگ در فضایی سه بعدی و انتزاعی، پیامی ملموس و صلح جویانه دارد، جیمز کامرون بیرون از فضای مجازی و تخیلی نمی توانست حرفش را بزند، اما در همین فضای تخیلی، مانند فیلم "جنگهای سیاره"، و با خلق "آواتار"، فیلمی علیه جنگ ساخته است. آواتار در عین سرگرم کننده بودن، پیامی صلح جویانه دارد. پیامی که هر آواتاری آن را در خواهد یافت.
راستش به عنوان موجودی که سرزمینش عوض شده و در خاک جدیدی زندگی می کند و برای دومین بار در خاکی نو ریشه زده است، خود را یک "آواتار" می دانم و از خاک و فرهنگ جدیدم دفاع می کنم و
اگر لازم باشد برایش می جنگم. از نظم نوینی که بدون یک کلمه بیش یا کم، با یونیفرم سبز می خواهد پرچم خود را در همه جا بکارد و به زور شستشوی مغزی از ما سربازان امام زمان بسازد بیزارم. از زیستن در سرزمین قدکوتاهان که معیارهای دانش و اتاق تفکرش بر مدار کتاب دعا سفر می کند بیزارم.
انسان آزاد و مستقل، "اسب تروا"ی این و آن نیست و نمی شود. انسان آزاد زندگی خود یا دیگران و یا طبیعت را تخریب نمی کند. انسان آزاد اراده و شعور دارد و خودش انتخاب می کند. انسان آگاه پرنده آزادی را در خم رنگرزی غرق نمی کند. انسان آزاد خود را به درخت و آب و آتش پیوند می زند و با طبیعت رابطه تنگاتنگی دارد. انسان آزاد در درون طبیعت زندگی می کند. میل و خواهش او به رویش است و بالیدن. من از تبار خونین گلها و درختانم. آری، من هم یک "آواتار" هستم.
جنگ کافیست! ساختن ماشین آدم کشی بس است! جنگ دیگر نه!

Libellés : , ,


دانلود فیلم آواتار Avatar

دانلود فیلم آواتار__
**فیلم را از طریق گوگل کروم بارگیری کنید چون به دلیل حجم زیاد از طریق مرورگرهای دیگر دچار اشکال می شود. زمان: ۱۶۲ دقیقه

size حجم: ۶۰۰ MB
downloadدانلود فیلم با لینک مستقیم
downloadدانلود زیرنویس فارسی با لینک مستقیم
copyright منبع:http://www.1.magicp30.com/
دنیای سینما با جواد تسلیمی نگاهی به فیلم آواتار به کارگردانی جیمز کامرون

Libellés : , ,


dimanche, février 21, 2010

طنز: عکس و نوشته

samedi, février 20, 2010

رباعی دموکراتیک

ميگفت به وقت بحث سقراطم من**** وز قدرت بحث خويشتن ماتم من

ديروز کتک زدم يکی را سر بحث**** البته نکشتمش، دمکراتم من!

از سفرنامه والنین هادی


vendredi, février 19, 2010

طوقی، یک عاشقانه ایرانی

فیلم طوقی اثر علی حاتمی 1349، یکی از عاشقانه ترین و اروتیک ترین و زیباترین فیلم های تاریخ سینمای ایران است. طوقی بر اساس داستان "کفترباز" صادق چوبک از مجموعه داستان "چراغ آخر" 1344 نوشته شده است.
ماجرای "کفترباز" صادق چوبک مانند "داش آکل" از مجموعه داستان "سه قطره خون"، صادق هدایت 1311، در شیراز اتفاق می افتد. شیراز با همه لوطی ها و لات هایش، شیراز با همه داش ها و داش مشدی ها و دایی هایش !
از داستان "کفترباز" صادق چوبک می فهمیم که "دایی"، لقبی برای لوطی ها بوده است و غالباً دایی، نسبت خویشاوندی با افرادی که آنها او را "دایی" صدا می زده اند نداشته است. همچنان که "داش" مخفف "داداش"، لقبی برای لوطی ها بوده است که لوطی را در معنا برادر همه می داند و ربطی به رابطه خویشاوندی ندارد. دایی به معنای برادر مادر یا محرم به مادر، حکایت از امین بودن لوطی برای مردم محله و شهر دارد.
لقب دایی در فرهنگ لوطی ها، در داستان ها و فیلمهای نویسندگان تهرانی با رابطه خویشاوندی به اشتباه گرفته شده است. در فیلم قیصر اثر مسعود کیمیایی، "خان دایی" حقیقتاً برادر مادر قیصر و فرمان و... است و در طوقی اثر علی حاتمی نیز دایی مصطفی، همان برادر بی بی است که در نتیجه می شود دایی آسیدمرتضی! در حالی که لوطی ها و داش ها، مانند یک دایی، امین و محرم همه مردم اند.در داستان "داش آکل" اثر صادق هدایت، او که یک "داش" و یک لوطی بامعرفت است به عنوان امین و قیم حاجی پس از مرگش، وکالت خانواده را به عهده می گیرد پس از لحاظ اخلاقی داش آکل، دایی مرجان و محرم او محسوب می شود و از این رو نمی تواند با مرجان ازدواج کند وگرنه از لحاظ شرعی مشکلی برای ازدواج آنها وجود ندارد (همچنان که در "طوقی" ماجرای آسیدمرتضی و طوبا با عقد شرعی به اتمام نمی رسد و خواهیم دید که تعهد اخلاقی بر تعهد شرعی ارجحیت دارد) و دست آخر در داش آکل می بینیم مرجان را به مردی مسن تر و زشت تر از داش آکل شوهر می دهند.
اخلاق همان چیزی است که لوطی را از لاتها متمایز می کند. داش آکل حلال و حرام می شناسد و اخلاق را رعایت می کند. داش آکل بسیار دست و دل باز است و برای خود پهلوان تمام عیاری است ولی نقطه ضعف او، یا پاشنه آشیل او، اینست که عاشق مرجان می شود و روحش مدام رنج می کشد و سرانجام همچنان که در پایان طوطی از زبان دل داش آکل بیان می کند، این عشق او را می کشد.رفتن داش آکل به مبارزه ای بیهوده، جنگی مرگ بار در حال مستی در شب عروسی مرجان، رفتن به سوی مرگ و نوعی خودکشی است. مگر نه این که سالها پیش با دیدن چشمان مرجان، دشته ای در قلبش فرو رفته بود و این زخم کهن؟
وفاداری به اخلاق کهن، داش آکل را وامی دارد تا پرنده عشق را در درون دل خود (قفس تن؟) خفه کند و بکشد اما در پایان از زبان طوطی دهر، راز او برای همه برملا خواهد شد. داش آکل کشته ره عشق و رعایت اخلاق و ممنوعیت های اخلاقی است. پهلوان نمی تواند عشق خود را فقط به یک نفر، و فقط به یک زن اهدا کند، او برای این آزاد است تا امین همه باشد.
می دانیم که هدایت در کنار داستان نویسی، به پژوهش های مردم شناسی و انسان شناسی و جمع آوری ادبیات شفاهی می پداخت و کارهای بسیار ماندنی و باارزشی در این زمینه ارائه داد. پیداست که صادق هدایت برای نوشتن "داش آکل" دست به تحقیق زده و اطلاعاتی راجع به پهلوانان و پرنده بازان و شهر و محلات و مردم شیراز جمع آوری کرده و اساس داستان خود را بر تحقیق بنا گذاشته است. مسعود کیمیایی بر اساس داستان "داش آکل" در سال 1350 فیلمی ساخته است که جداگانه در موردش خواهم نوشت.
چندین سال بعد (قریب سی و سه سال بعد)، صادق چوبک با آشنایی کامل از شیراز، شهری که در آن زندگی کرده و درس خوانده، و به پشتوانه داستانی مانند "داش آکل" و از سوی دیگر آشنایی خود با فرهنگ بومی، دست به پژوهش گسترده تری در مورد شهر و مردم و فرهنگ لوطی ها و کفتربازها زده است و داستان کوتاه "کفترباز" را با استفاده از زبان محلی در گفتارهای داستان، می نویسد.
این که صادق چوبک چگونه تا این حد در مورد کفتر و کفتربازان (نقش بازان) تحقیق کرده و چقدر وقت گذاشته و تا چه حد به این جمع در قهوه خانه ها نزدیک شده رازی است که برایمان سر به مهر می ماند چون صادق چوبک در زندگیش جز چند مصاحبه نداشته است و برخی از همین مصاحبه ها به لعنت خدا هم نمی ارزد و گفتگو با چوبک، در حد خوش و بش بین پیش یا افتاده دو همشهری، و یا بحث در مورد "قلیه ماهی" و "دال عدس" محدود می شود و ما از شگرد صادق چوبک هنگام نوشتن و روش کار او بی خبر نگه می دارد و چه حیف! فرصت ناب دیدار با نویسنده ای بزرگ که می توانست برای همه شعورآفرین باشد با حرف مفت از کف می رود و به گرفتن چند عکس و تعارف و
گفتن "خالو" و "دخترو" به باد می رود و ما هرگز نخواهیم فهمید صادق چوبک برای نوشتن یک داستان کوتاه، از کجا این همه اطلاعات در مورد کفتربازی و یا انواع کفتر و روحیات کفتربازها کسب کرده است؟ آیا تصادفی است؟ و یا هنگام نوشتن نیازمند اطلاعات تکمیلی برای نوشتن داستان خود بوده است و برای همین دست به پژوهش زده است و یا برعکس، بر اساس اطلاعاتی که داشته، داستانی خلق کرده است؟ و یا هرگز نخواهیم فهمید صادق چوبک برای نوشتن "تنگسیر" چقدر وقت گذاشته است و منابعش چه چیزهایی بوده اند؟ حیف و حیف!
در هر حال صادق چوبک در داستان کوتاه "کفترباز" ماجرا را به درگیری دو کفترباز ، دایی شکری و دایی رحمن، (درگیری کاکا رستم {کاکا به معنی برادر} و داش آکل) محدود می کند، لچک بسر (مادر او = نام یک کبوتر) می خواهد برای دایی شکری زن بگیرد اما او عاشق کفترهایش است و دست آخر بر فراز بامها و در هنگام مراقبت از کفتر خود که در آسمان اوج گرفته، چهره و چشمان زنی را در قاب پنجره می بیند و همان چشمان اثیری پشت پنجره، باعث می شود تا دایی شکری عشق به کفتر و به مادر و به شیراز را از یاد ببرد. پایان داستان"کفترباز" نه خونین است و نه تراژیک و هیچ مرگی در کار نیست.

طوقی به قلم و با کارگردانی علی حاتمی، ادغامی از "داش آکل" و "کفترباز" به روایت و تکمیل و سرانجام به سبک علی حاتمی است. علی حاتمی به یک داستان کوتاه با شخصیت های معدود و مسایل محدود، شاخ و برگ می دهد و تعداد شخصیت ها و ماجرا را بنا به ضرورت فکرش برای بیانی نمایشی گسترش می دهد.
ماجرای فیلم "طوقی" در دو شهر قدیمی با معماری زیبای ایرانی، شیراز و کاشان رخ می دهد و فیلم از زیبایی مناظر و بناهای از یادنرفتنی ایرانی پر می شود. حیاط و ایوان و حوض خانه ای قدیمی در شیراز و حافظیه از یک سو و از سوی دیگر دالان ها و بادگیرها و کوچه ها و بناها و بامهای کاشان تبدیل می شوند به مکانی برای وقوع حادثه.علی حاتمی برای نوشتن طوقی از ادبیات شفاهی و فرهنگ عامیانه مردم ایران بهره می گیرد و فیلم را با آهنگ های اندرونی و مجالس زنانه و ترانه های شوخ مجالس عرق خوری کفتربازها (بهمن مفید) بر سر تخت قهوه خانه آهنگین می کند. طوقی انباشته از آهنگ ها و بازی ها و گفتگوها و نمادهای ملموس ایرانی است.
در "طوقی" شخصیت داش آکل (یا دایی شکری) به دو پاره شده و بین دو نفر تقسیم می شود: دایی مصطفی که لوطی محل و بزرگتر است و همه از او حساب می برند و نماد اخلاق پهلوانی است و آسیدمرتضی که کفترباز جوان است و نماد جوانی و تمناهای بشری و این دو نفر، هر دو مکمل شخصیت همدیگرند. لوطی جماعت نبایست عاشق بشود و نباید زن بگیرد حالا چه مصطفی باشد و چه مرتضی! تقدیر نخواهد گذاشت که آنها روی کامیابی و عشق به زن را ببینند.
در شروع فیلم، آسیدمرتضی کفترباز به کفالت از جانب دایی مصطفی به شیراز می رود تا طوبا را برای او عقد کند و به کاشان بیاورد اما در شیراز، او و طوبا به هم دل می بازند و عشقی پنهانی که به عقدی پنهانی می انجامد ماجرا را مانند کلافی در هم تنیده، پیچیده می کند. آنها می خواهند بعداً در یک فرصت مناسب دیگران را در جریان عقد پنهانی خود بگذارند اما فاجعه پیش از آن که مجالش را بیابند اتفاق می افتد و آن دو جوان هرگز مجالش را نخواهند یافت تا حقیقت عشق خود را به همه بگویند.
کوری بی بی (همان لچک بسر که در "طوقی" کور است چون نمی خواهد عشقبازی دو کبوتر و بغ بغوی عاشقانه شان بر پشت بام را با چشم دل ببیند و
به حقیقت آنطوری که هست بنگرد بلکه آن طور که از زبان و دهان دیگران می شنود می بیند) و بر ملا شدن رابطه طوبا و آسیدمرتضی که البته از جانب آقامصطفی (روح سلحشوری داش آکل) خیانت تلقی می شود و به فاجعه ای می انجامد که پایانش قتل هر دو جوان است. عشق عیاران و سلحشوران بایست همیشه ناکام بماند چرا که آنها گر چه پرنده بازند و پرنده دوست؛ اما عیاران و لوطیان، مرغ خانگی نیستند و وظیفه ای دیگر دارند.
شخصیت طوبا از نمونه های نادر و زیبای زن جوان و ملموس ایرانی است . طوبا نه فرشته است و نه تارک دنیا، و هیچ لازم نکرده زن در این چهره ها خلاصه شود، طوبا بدون آنکه چهره یا روحی پلید و شیطانی داشته باشد دختر جوان بلا و آتشپاره ای است که لبریز از شور و تمناهای آتشین جوانی است. "دختر شیرازی، دیل ما رو بردی، بردی دیل ما، غم ما نخوردی" طوبا همراه با ناز و دلبری خود، دل و جان آقا مرتضا را به آتش می کشد و شعله های عشق این دو چه زیباست وقتی که زبانه می کشد. طوبا یکی از جذاب ترین شخصیت های زن در تاریخ سینمای ایران است.
صحنه عاشقانه و اروتیک طوبا و آسیدمرتضی در ایوان خانه ای در شیراز و آب تنی شبانه آسیدمرتضی در حوض خانه و حضور طوبا که نیمی خیال است و نیمی حقیقت پیش رو، و به دنبالش عشق بازی در پشه بند بر سر پشت بامی در زیر آسمان پر ستاره کاشان از زیباترین و اروتیک ترین صحنه های تاریخ سینمای ایران است.طوقی فیلمی است که بدون پورنوگرافیک بودن، بسیار اروتیک است. علی حاتمی از نشانه ها و اصوات زندگی روزمره ایرانیان، مثلاً از صدای پنبه زنی لحاف دوز توی حیاط و ضرب آهنگ آن برای القای حس ها و تمناهای آسیدمرتضی و طوبا استفاده می کند و در نهایت قدرت، شور دیوانه وار و کشش دو تن جوان را به یکدیگر نشان می دهد.
گوهر در فیلم "طوقی" چهره دیگری از زن ارائه می دهد، چهره زن سهل الوصول و دست یافتنی. زنی که لکاته و هرجایی می تواند باشد ولی شیطان نیست، گوهر امانتدار است و طوقی را به امانت نگه می دارد. گوهر همانی است که آقا مصطفی در موردش می گویند "صد رحمت به زنای هرجایی، اینا وقتی دلشون با یکی هس دیگه دروغ نمی گن"، گوهر اخلاق و معرفت می شناسد و این از مزایای اوست.
فرهنگ عامه در آثار علی حاتمی نقشی اساسی دارد. علی حاتمی
عمیقاً شیفته فرهنگ ایرانی است و برای "طوقی" مانند دیگر آثارش، از همه عوامل و مراسم گوناگون ایرانی بهره می گیرد. در صحنه ای مراسم قالی شویان کاشان را در روز عاشورا می بینیم. در مراسم بندانداختن عروس، ترانه های اندرونی را می شنویم. در صحنه ای دیگر، آوازها ی مستانه و عبارات و اصطلاحات عرق خوری را می شنویم. در جایی دیگر بازی کفتربازها و تخم مرغ بازی آنها را می بینیم.
علی حاتمی با آشنایی کامل از اعتقادات و باورهای عامیانه و فرهنگ مردمی بهره می گیرد تا داستان خود را پیش ببرد.
آسیدمرتضی برای نجات جان خود به مسجد می رود و در نماز جماعت شرکت می کند. آسیدمرتضی در حین فرار، به امامزاده پناهنده می شود و آنجا بست می نشیند. فیلم انباشته شده است از تصاویر کوچه ها و پشت بامهای شهر زیبای کاشان. بهره گرفتن از فرهنگ ایرانی و نمادهای ایرانی مانع از این نمی شود که علی حاتمی پشتوانه ادبی و تئاتری خود را از فرهنگ جهانی نادیده بگیرد. ماجرای عقد پنهانی و سپس به دنبالش مرگ هر دو جوان، ما را به یاد داستان رومئو و ژولیت می اندازد ولی داستان طوقی، یک عاشقانه سنتی ایرانی است. (عباسی و جوادی) دو کفتربازی که به دستور آقا مصطفی در پی آسیدمرتضی هستند و پشت در امامزاده بست می نشینند تا او را به قتل برسانند، آیا شما را به یاد (گیلدنسترن و روزنکرانتز) یا دو مأموری که در تعقیب هملت بودند نمی اندازد؟ علی حاتمی مدام دانش خود را با عوامل بومی غنی می کند و آرایش می دهد و به همین دلیل اثرش آشنا و دلنشین می شود.
روابط بین شخصیت ها بر اساس فرهنگ ایرانی، بسیار سنتی و ملموس است. حساب بردن آسیدمرتضا از دایی اش چون بزرگتر است، از پنهان کردن چاقو گرفته تا شستن دهان به وقت مستی که یک وقت دایی بو نبرد. لحظات مست بازی در تنهایی و تک گویی اعتراف گونه ی آسیدمرتضای مست که به خاطر عشق خود به طوبا، در برابر وظیفه اش نسبت به دایی خود، دچار عذاب وجدان شده است، یکی از دلنشین ترین و ملموس ترین صحنه های فیلم است.
تک گویی آسیدمرتضی (بهروز وثوقی) در فیلم طوقی با صدای چنگیز جلیلوند"دختر شیرازی، دیل ما رو بردی، بردی دیل ما، غم ما نخوردی"
در سه صحنه از فیلم "طوقی"، دو خواهری که مانند دو کلاغ سیاه یا دو پرنده در داستانهای کهن و افسانه های ایرانی بر درختی نشسته اند و به خواننده و یا شنونده اطلاعاتی می دهند، از امامزاده و یا از قبرستان عبور می کنند و از طریق پرس و جو از آسیدمرتضی، خواهران چادر سیاه، دو کلاغ سیاه، غم درون او را نشان می دهند.دیالوگ های زیبا و به جا، زبان عوام، فیلم خوش ساخت، صحنه های زیبا و شخصیت پردازی به جا و مناسب، بازی های روان و به یاد ماندنی هنرپیشگان، فیلم طوقی، بیش از هر چیز نمایانگر شور و تمناهای خفته و فشار ممنوعیت ها و تابوها بر جوانان، و قربانی شدن آنها زیر بار سنتهای قرون وسطایی است.
در سکانس نهایی فیلم، مرگ فجیع و بیهوده آسیدمرتضی با کبوتری در دست بر فراز بامها، به شکلی نمادین رهایی (طوبی و طوقی) روح بلندپرواز و آزاد آسیدمرتضی همچون پرواز کبوتری از تخته بند تن، نمایانگر پرواز نهایی و رهایی اوست. طوقی یکی از دردناک ترین و به یادماندنی ترین فیلم های سینمای ایران است که پایانی فجیع اما عروج مانند و زیبا پیدا می کند، روح آسیدمرتضی مانند آهی پر از حسرت و میلی خفته و تمنایی خفه شده، برخاسته از دلی خونین، جان شیفته اش چون کبوتری پرپر می زند و سرانجام از پیکر بیجان خون آلود آسیدمرتضی قلبی خونین چون کبوتری رها می شود در فضا و ناگهان پر می کشد در زیر این گنبد مینا.
باند آنونس فیلم طوقی و داونلود کامل فیلم طوقی اثر علی حاتمی 1349

Libellés : , , , ,


jeudi, février 18, 2010

در ستایش مطبوعات آزاد

marx.jpg

کارل مارکس (ترجمه محمد پوینده): "آیا نخستین وظیفهء جویندگان حقیقت این نیست که یکراست بی آنکه به چپ و راست نظر افکنند، به سوی خود حقیقت پیش بتازند؟ آیا گفتن حقیقت در قالب فرمایشی و تحمیلی، در حکم از یاد بردن آن نیست؟ حقیقت چونان نور، از فروتنی به دوردست؛ و تازه در برابر چه کسی باید فروتن باشد؟ دربرابر خود؟ حقیقت، دروغ و نادرستی را رسوا می سازد. پس آیا نباید بر ضد دروغ باشد؟"

نگاهی به عریضه نیم بند خانم عبادی به شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد، افسانه خاکپور

افسانه خاکپور: خانم عبادی بعنوان وکیل خوب میداند که خشونت و جنایت دو مقوله حقوقی جداگانه اند و مسولیت و مجازات در مقابل آنها به یک میزان نیست.

پس بعنوان حقوقدان و وکیل نمیتوان جای جنایت را با خشونت عوض کرد و مدام در سخنرانی ها و اطلاعیه ها خواستار رفع خشونت دولت شد و نامی از جنایات نبرد.

عریضه نیم بند خانم عبادی به سازمان ملل که از برشمردن یک بیک شرایط غیرانسانی وغیر قابل قبول تحمیل شده بر مردم ایران و نهایتا از گفتن بخشی از حقایق که حتی در رسانه های جهان آمده است، خود داری کرده چه دردی را از ملت بی پناه ایران درمان میکند.



گزارش نشست شوراي حقوق بشر سازمان ملل متحد

افشاگري يك عضو سابق بسيج

mercredi, février 17, 2010

کودکانی که هرگز دوران کودکی نداشته اند

mardi, février 16, 2010

ماچت کنم؟ ماچت کنم؟ ماچت می‌کنم‌آ

ویدئوی تک گویی بهروز وثوقی در فیلم سوته دلان اثر علی حاتمی 1356:
ماچت کنم؟ ماچت کنم؟ ماچت می کنم آ!
داونلود کامل فیلم سوته دلان با بازی شهره آغداشلو، بهروز وثوقی و عده کثیری از بهترین هنرپیشگان ایران.
برای داونلود از لینک غیر مستقیم مگا آپلود استفاده کنید و کد چهار حرفی را وارد کنید، صبر کنید تا ثانیه شماری که به کار افتاده صفر شود بعد روی کلمه داولود کلیک کنید و فایل مربوط را تله شارژه کنید. اگر پس از تله شارژ شدن فایل، برای باز کردن فایل از شما پسورد خواست، "آرین ورد" را که در صفحه نوشته شده وارد کنید فایل باز می شود، اگر نه هم که هیچ، بشینید و فیلم را ببینید.

عشق دو پرنده

مردم ايران خواهان تغيير رژيم هستند

گري سيك در مصاحبه با امانپور: مردم ايران خواهان تغيير رژيم هستند - ويديو
***برای دانلود مستقيم و بدون فيلتر ويدئو در ايران اينجا كليك كنيد


lundi, février 15, 2010

عشقولانه کفترانه

یک عشقولانه کفترانه: کلیپ سایه بازی
کفتر اصفونی، کفتر تهرونی

کنفرانس بین المللی حقوق بشر در ژنو

کنفرانس بین المللی حقوق بشر در ژنو را به صورت و مستقیم و پخش زنده از سایت خودشان بشنوید و ببینید

Ne me quitte pas

Ne me quitte pas, Jacques Berel

dimanche, février 14, 2010

Hymne à l'amour

Hymne à l'amour de Edith Piaf

My Baby just cares for me


Love Story


Histoire d'un amour

Histoire d'un amour de Danny Brillant

باله مادام کاملیا در اپرای پاریس

باله "مادام کاملیا" در حال حاضر، در ایرای پاریس به روی صحنه است. ***
پیش از این در مورد سرگذشت مادام کاملیا نوشته بودم. چند صحنه از باله زیبای "مادام کاملیا" با موسیقی جان نومیر ببینید.
ببینید چه زیبا شور جوانی و عشق را با رقص نشان می دهند.
***
بخش اول و بخش دوم و بخش سوم باز هم هست
خودتان روی بخش های مختلف کلیک کنید

samedi, février 13, 2010

روز عشاق بر همه مبارک باد



"مون پتی"، یک عاشقانه از یادنرفتنی

یکی از زیباترین فیلمهای عاشقانه ای که در عمرم دیده ام و از دیدنش سیر نمی شوم فیلم "مون پتی" است با بازی رومی اشنایدر و هورست بوخهولز در فیلمی از هلموت کوتنر محصول 1957. "مون پتی" در زبان فرانسه به معنای عزیزم یا کوچولو است، چیزی مانند "Baby" در انگلیسی، البته این کلمه در زبان فرانسه مونث و مذکر دارد و دختر لقب "مون پتی" را به مرد جوان می دهد و او را به این اسم صدا می زند.
در فیلم "مون پتی"، داستان در پاریس اتفاق می افتد و ماجرا از زبان مردی که (راوی - دانای کل) داستان است و در کافه ای نشسته برایمان نقل می شود. ماجرای دو جوان فقیر، هسته اصلی داستان را تشکلیل می دهند و عشق آنها به صورت موازی با ماجرای عاشقانه و قهر و آشتی دو بورژوا در پاریس پیش می رود.
آن کلر، هفده ساله است و پسر نقاش است و 22 ساله . در روایت زیر فقط ماجرای برخوردهای دو جوان از آشنایی تا پایان منعکس شده است. آنها در باغ لوکزامبورگ با هم آشنا می شوند و با هم قرار می گذارند و بعدها با اردکشان "ناپلئون" کنار رود سن با هم قدم می زنند.
"مون پتی" را بر روی اینترنت در هفت قسمت و به زبان آلمانی ببینید:
یک و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت

غلط چاپی در روزنامه کرمانی



نمی دونم ارشاد کرمان این روزنامه رو دیده یا نه؟

vendredi, février 12, 2010

لوگوی جدید تهران امروز


خوبه؟ یا باز هم از دید حاج آقا 3 + ک...س...ی است؟


حجت‌الاسلام فاكر

لینک خبر واقعیت محض است. می گویند در جمهوری اسلامی آنقدر آزادی وجود دارد که دیگر اسم حجت‌الاسلام فاكر هیچ تعجبی ایجاد نمی کند و از سوی دیگر سانسور ارشادی آنقدر زیاد است که حتی پیش از آن که فکرش را کرده باشی ترا به تازیانه (که همانا کابل باشد) بسته اند. شهرنوش پارسی مدتی به خاطر کتاب "زنان بدون مردان" زندانی کشید، کتابی که خودشان اجازه چاپش را داده بودند و طبق ضوابط خودشان منتشر شده بود و بعد کسی بر علیه او شکایت کرد که کتاب "زنان بدون مردان" اخلاق دخترش را فاسد کرده و چه و چه ... فکر می کنید اگر ما فقط اسم حجت‌الاسلام فاكر را بنویسیم با ما چه می کنند؟ لطفاً توضیح بدهید چرا شما می توانید به راحتی فاکر بنویسید و ما نه؟ //

jeudi, février 11, 2010

هدیه خلق لرستان به مقام معظم رهبری

به مناسبت تقارن فرخنده سالگرد انقلاب شکوهمند و همیشه پیروز ایران با روز والنتین، با احترام فراوان، خلق لرستان هدیه ای به مقام معظم رهبری تقدیم داشته است:
توجه: گرچه گروه کر تهرانی است ولی همه ی حقوق و کپی رایت برای خلق لرستان محفوظ است.

رفراندم، رفراندم، این است شعار مردم

تظاهران 22 بهمن: "رفراندم، رفراندم، این است شعار مردم" در برابر بلندگوهای دولتی:"حزب فقط، حزب علی، رهبر فقط،...." عده ای هم مثل همیشه،عقب تر از مردم حرکت می کنند و باز شعارهای عاشورایی و "یا حسین" و یا "یاعلی" و باز "الله و اکبر" در حالی که "ملت ما بیداره، از دیکتاتور بیزاره"

mercredi, février 10, 2010

تنگسیر، هنر دفاع از خود و مبارزه

داستان تنگسیر، اولین رمان صادق چوبک، 1342، ماجرای قیام یک چهره مردمی و محبوب جنوب، بر علیه استثمار است. زایر محمد، مردی آرام و نجیب و زحمتکش است که همسر و دو فرزند دارد ولی حاصل زحماتش را نزول خواران و وکلای بازاری بالا کشیده اند و هر بار به شهر می رود و حقش را طلب می کند آنها تحقیرش می کنند و به او ناسزا می گویند و در میان جمع سکه ی یک پولش می کنند. دیگر طوری شده که به خاطر همین مظلومیت، "زایر محمد" که فردی درستکار بود اکنون اهالی به دلیل همین خواری و خفتی که بر او روا می شود، "زار ممد" صدا می زنند. در ابتدا، زار ممد سعی می کند با زبان خوش پولش و حقش را طلب کنند اما آنها قلدرانه به او زور می گویند و در برابر جمع به او توهین می کنند و خوارش می کنند.
زار ممد که بعداً متوجه می شویم، یکی از دلیران تنگستان است که بیست سال پیش، بر علیه استعمار انگلیس ها جنگیده و تیراندازی ماهر بوده است. اما پس از آن، به دلیل پایان شورش، اسلحه اش را خاک کرده و زندگی آرامی برگزیده و همسر اختیار کرده و پس از آن ، باز به دلیل فقر، به ناچار برای همان اجنبی ها آشپزی و کارگری کرده و سپس اندوخته اش را به افرادی در بازار سپرده است که آنها پس انداز و حاصل زحماتش را بالا کشیده اند و تحقیرش می کنند و حتی آبروی گذشته ی او را به ریشخند می گیرند و مدام خوارش می کنند. استعمار اجنبی جایش را به استثمار داخلی داده است و هیچ راهی جز شورش برای این دلیر تنگستانی باقی نگذاشته است.
زایر محمد سابق، زار ممد فعلی، محمد تنگستانی از تحمل زور و دشنام جان به لب می شود و سرانجام تصمیم می گیرد در برابر این بیداد ساکت نماند و حق خود و حیثیت خود را طلب کند، پس تفنگ قدیمی را از زیر خاک بیرون می آورد و برق می اندازد. او طلب ها و حساب و کتابهایش را مشخص می کند. مهریه همسرش و خرج بچه هایش را چون یک مرد مسئول و شریف به پدست پدرزنش می دهد و از همه حلالی می طلبد. محمد تنگسیری به سلمانی می رود و موهایش را چون سربازی برای رفتن به جبهه کوتاه می کند و پس از وداع با همسرش، جامه عوض کرده برای حق طلبی به راه می افتد.
شورش محمد تنگسیری و قیام او در بوشهر تنه اصلی داستان را تشکیل می دهد. یک سوم داستان، زمینه ای برای این که بفهمیم چگونه مردی آرام و نجیب، تبدیل به یک یاغی می شود و ناچار می شود اسلحه بردارد و یک تنه بجنگد، اختصاص دارد. شورش محمد تنگسیری از یک صبح تا شب طول می کشد، شورشی که مردم را بیدار می کند و به تحسین برمی انگیزد و سرانجام چون نمادی از جنبش حق طلبانه ی مردم بوشهر و بندر در برابر زور، چهره می نماید. او دیگر "زار ممد" و "خوارممد" نیست بلکه از جانب مردم، "شیرمحمد" لقب می گیرد.
شیرمحمد، این دلیر تنگسیری، دین و ایمان خود را دارد و اخلاقیات خاص خود را. شیر محمد به خردی دست یافته که می داند بایست در برابر زور ایستاد و حق خویش را طلب کرد. در کنار شورش او برای سرکوب زورگویان است که رفته رفته متوجه می شویم، شیرمحمد چون نمادی از روح مبارزه جمعی در هیئت یک فرد، دارد از زورگویان و بیدادگران و ستمگران انتقام می گیرد. به مرور می بینیم که مردم مانند سایه ای در کنارش و به دنبالش حرکت می کنند. آنها با دل و جان تحسین اش می کنند و کمکش می کنند و در این مبارزه، از ارمنی گرفته تا امنیه، همه هوای او را دارند و راه مبارزه و فرارش را هموار و فراهم می کنند.
اسماعیل شاگرد دکه ارمنی، مانند یکی از حواریون لورنس عربی، با جان و دل خود را در راه شیرممد قربانی می کند چرا که آبروی شیرممد، آبروی جمع است و از آن سو، شیرممد نیز برای بهروزی خود و جمع است که در برابر زور و بیداد شورش کرده است. بر خلاف بسیاری از شورش ها، پایان این ماجرا تلخ نیست چرا که شیرمحمد موفق می شود پس از آخرین نبرد فردی خود، همراه با همسر و فرزندانش به آن سوی دریا بگریزد و باقی مبارزه علیه زور را به اهالی بوشهر محول کند، نبردی که همچنان ادامه دارد.
چیزی که "تنگسیر" را ماندگار می کند، حس تداوم مبارزه است. مبارزه ای ضداستعماری، و ضداستثماری، مبارزه ای ملی و اخلاقی در برابر زور. شیر محمد در اعماق وجودش زایرمحمد است و حرمت اعتقادات و ایمان و حریم مردم را نگه می دارد و مردم نیز این را می فهمند و برای همین محبوب است. شیرمحمد قاتل نیست بلکه برای بقای خود ناچار می شود اسلحه بکشد و از شرف و حیثیت و حق خود دفاع کند.
رمان تنگسیر اثر صادق چوبک (1342) با نثری ساده و شفاف نوشته شده و رمان کوتاه و ماندگاری است که به ادبیات مقاومت ایرانیان تعلق دارد. در تنگسیر، صادق چوبک، به دور از شعارهای سطحی، چگونگی شکل گیری قیام مردم جنوب را به شیوه ای ساده و شفاف و روان، زمینه چینی کرده و در روشنایی کامل و بدون هیچ زائده ای به خواننده نشان می دهد. رمان سیر خطی دارد و بدون نوشتار پیچیده و آکروبات تکنیک های نویسندگی، در نهایت سادگی و استحکام حماسه ای را بیان می کند. صادق چوبک در شخصیت پردازی و زبان و لحن اثر بسیار تواناست و داستان را طوری می نویسد، گویی درست همانطور اتفاق افتاده است. سادگی نوشتار روشن و بی پیرایه و محکم صادق چوبک، برای خواننده غیرایرانی نیز دلپذیر و ملموس است.
امیر نادری فیلم "تنگسیر" را بر اساس رمان صادق چوبک در سال 1352 ساخته است. بازی های روان و تصاویر گویا و ساده، سادگی مردمان تنگسیر را نشان می دهند. فیلم "تنگسیر" یکی از زیباترین فیلم های پیش از انقلاب و تاریخ سینمای ایران است.
ویژه صادق چوبک/ داونلود فیلم "تنگسیر"

آرزوی آزادی : برای بیست و دو بهمن

به اميد جهانی آزاد ازهر گونه ديکتاتوری؛ رها از هر شيوه ستمگری؛

برای 22 بهمن//

رجب محمدين



mardi, février 09, 2010

گربه خوانی هادی

کارتون وارده در سالگرد شکوهمند!××

GorbeheW.jpg

"بوی الرحمان‌شان" را در سایت اصغرآقا بشنوید (یعنی بخوانید) شعر و کاریکاتور گربه ی ایرانی از اصغرآقا. آی مسلمونا اصغرآقا شبهای جمعه در صدای آمریکا گربه خوانی می کند.

گفتگو با روزنامه نگار متقاضی پناهندگی در ترکيه

lundi, février 08, 2010

جنایت علیه بشریت... و بولتانسکی

"نفرات" نام نمایشگاه جدید کریستین بولتانسکی در یکی از سالنهای گراند پاله پاریس است و تا یست و یکم فوریه ادامه خواهد داشت. این نمایشگاه مانند دیگر نمایشگاه ها و آثار دیگر بولتانسکی به "جنایت علیه بشریت" اختصاص دارد.
انبوه لباس های بی صاحب، لباسهایی پوشیده شده توسط صاحبانی که دیگر در میان ما نیستند اما روزی این لباسها پوششی بوده اند بر تن عزیزی، و هر یک پیکر جانداری را در برمی گیرفته اند، صدای قطاری که زندانیان و قربانیان را به سوی کوره های آدم سوزی می برد و تلق تلق کوپه ها بر روی ریل ها که با صدای ضربان مضطرب قلب مسافران در هم آمیخته و سرمای هوای درون سالن در وسط زمستان، تپه ای از لباس که می تواند پشته ای از جسد باشد، جرثقیلی که از بالا می آید و هر بار دسته ای لباس را به کام خود فرومی کشد و با خود بالا می برد و سپس از آن بالا، آنها را ناگهان رها می کند به گودال مرگ و تباهی، تا بعد نوبت که باشد، دیواری مسدود- دیواری چون که دری بسته است و قطعاتی باغچه مانند که با لباس آدمیان پر شده است و شبیه گورستانی است از فجایع و جنایات بشری و یادآور جنگها و کشته ها و نابود شدن بشریت به دست آدمی و با اسلحه.
نمایشگاه "نفرات" بولتانسکی، یاد بعضی نفرات را در ذهن بیدار می کند و خاطرات و صحنه ها و تجربیات دردناک بشری را یادآور می شود. زخم های کهنه سر باز می کند و آن لباسهای کهنه دیگر فقط پوشش و پارچه نیست بلکه تبدیل به نفراتی می شود که بی خود و بی دلیل کشته شدند و جرثقیلی که مانند اژدها مدام آدم می بلعد یادآور هیولای وحشتناک فاشیسم و کوره های آدم سوزی اش که مدام قربانی می طلبید تا نژادی را حذف کند و براندازد.
کریستین بولتانسکی متولد 1944 است و رگ و ریشه اش به یهودیان روسیه می رسد. در پایان جنگ جهانی دوم کودکی بیش نبوده که در گهواره ای از خاطرات قربانیان جنگ و افشاگری های پس از سقوط فاشیسم، بزرگ می شود. بولتانسکی مدام بشریت را مخاطب قرار می دهد و مدام "جنایت علیه بشریت" را در حافظه جمعی یادآور می شود تا وجدان بشر را آماده و بیدار نگه دارد تا دیگر، هرگز و هرگز، در هیچ کجای دنیا آن فجایع رخ ندهد.
بولتانسکی در هر اثری می گوید:"یاد بعضی نفرات..." نمایشگاه بولتانسکی را در گراند پله ببینید. ویدئوی نمایشگاه "نفرات" بولتانسکی در گراند پله پاریس: یک و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت (انگلیسی) و نه*
***
راستی یک نکته جالب: گراند پله، کاخ هیچ پادشاهی نبوده است، گراند پله در انتهای قرن نوزده ساخته شد و در ابتدای قرن بیستم و به مناسبت نمایشگاه جهانی افتتاح شد تا در آن کاخ "هنر" را ارج بدارند پس بیخود نگفت آن شاعر شیرین سخن پارسی گوی "هنر هر جا رود اجر بیند و قدر بیند" در حال حاضر، در گراند پله به جای پادشاهان و سلطنت، فقط "هنر" را ارج می دارند و این، از دست آوردهای انقلاب کبیر فرانسه است.
به امید پیروزی آدمی با همه آرمان های والای خویش

علی شاهرخی!!!؟؟؟

آقایی که در کانادا نشسته و خود را شاعر و منتقد می داند هر وقت می خواهد در کامنتدانی برخی از سایت ها، اظهار نظر هنری و گاهی هم سیاسی بفرماید مرحمت کرده، ابتکار عمل به خرج داده، به نام بابای بنده، اظهار نظر و فرمایشات گهربارش را امضا می کند. حالا شانس آوردیم که به نام بابا بنده چک بی محل امضا نمی کند!
آخه یک کامنت یا یک اظهار نظر در مورد جنگ پشه در حبشه توی یک سایت بندتنبانی، چه خطری برای تو در کانادا دارد که مطلب ات را به اسم خودت امضا نمی کنی؟ و آن وقت اسم خودت را می گذاری شاعر متعهد و منتقد؟ نقدی و نظری که امضای حقیقی پایش نباشد به پشیزی نمی ارزد.
خواستم به خوانندگان ارجمند گفته باشم که شیرین کاری و دسته گلهای این قبیل هنرمندان شجاع و پست مدرن ربطی به من و بابام ندارد. این آقا هم اگر مایل است اسم مستعار داشته باشد بهتر است ققنوسی یا کاکتوسی، نسیم شمال یا بوف کور یا چیزهایی از این قبیل انتخاب کند نه اینکه اسم بابای من بشود اسم مستعار برای او!!! آخر مگر من به اسم بابای تو اظهارنظرهای پست مدرن و ساختارشکنانه می کنم که تو به اسم بابای من کامنت بگذاری؟؟؟ بنازم به این همه خلاقیت!!!
خلاصه یک بار دیگر در جایی ببینم به اسم بابام امضا کردی اسمت را به خط درشت می نویسم در همین وبلاگ تا همه، هر جا ترا دیدند مثل بچه مدرسه ای ها هو کنند. ترسوی لوس!

dimanche, février 07, 2010

"دروغ" از پیپو دلبونو

نمایش "دروغ" آخرین کار پیپو دلبونو است که پس از جشنواره تئاتر آوینیون، در تئاتر روند پوئن در شانزه لیزه به روی صحنه آمد. "من خوش بین نیستم، نومید هم نیستم، فقط دلم می خواهد که در برابر آنچه در اطرافمان اتفاق می افتد، روشن بین باشیم" پیپو دلبونو در این نمایش، از طریق به نمایش در آوردن زبان دوگانه و پوک و دوپهلو و گاهی کاملاً برخلاف اعمال انجام شده، دروغ های سیاسی در رسانه ها را در معرض دید عموم می گذارد تا مردم بهتر ببینند. تا کی می شود با دروغ زندگی کرد؟ و تا کی می توان در برابر این همه دروغ تسلیم بود؟ تا کی می توان فجایع را توسط رسانه های دست نشانده لاپوشانی کرد و به مردم دروغ گفت؟

جنبش به سازش می انجامد یا به تغییر؟

ابولحسن بنی صدر: "آنها که امروز اظهار نگرانی می کنند، بهتر بود طی 30 سال، از رهگذر بحثهای آزاد، جریان اندیشه ها و جریان اطلاع ها را برقرار می کردند. اگر چنین می کردند، امروز، نه می ترسیدند و نه می ترساندند. حالا هم می باید با تمام توان به بحث های آزاد روی آورند. در این بحثها شرکت کنند. فرصتهای گرد همآئی ها را فرصتهای نقد ها بقصد رسیدن به بیان آزادی بمثابه اندیشه راهنمای انقلاب ایران کنند."//

ویدئوی تظاهرات در لار


samedi, février 06, 2010

اطلاعیه مخصوص سن والنتن

امسال اگر کلنگ از آسمان ببارد باز هم سن والنتن را برگزار خواهیم کرد. این را از همین حالا گفته باشم که سوء تفاهمی ایجاد نشود، هر چیزی به جای خود! امسال خودی ها دارند پیروزی انقلاب شکوهمندشان را جشن می گیرند و نخودی ها می خواهند بک بار دیگر به جمهوری اسلامی با سابقه سی و یک سال جنایت، باز هم "آری" بگویند و با آن اتمام حجت کنند و از ما حسین تشنه لب، شهید بسازند و برای مان عاشورای حسینی دیگری تولید کنند؛ تا اسلام ناب محمدی را برای حفظ منافع غرب در منطقه، پایدار نگه دارند.
درست به همین دلیل، ما باید سن والنتن و هر نوع عشق و شادی را پاس بگیریم و از هر جشنی نگذریم. برای سن والنتن فیلم ها و آهنگهایی انتخاب کردم که اگر کلنگ از آسمان ببارد، در آن روزها آنها را خواهم گذاشت.
به امید روزهای بهتر

نمایشگاه بوتیچلی در فرانکفورت


Botticelli à Francfort

***

بوتیچلی تا 28 فوریه 2010 در فرانکفورت

اعتراض نماینده پارلمان هلند به خشونت دولت در ایران

نماینده پارلمان هلند در اعتراض به اعمال جنایتکارانه و خشونت بار دولت ایران با مردمش و در همبستگی با مردم ایران بلیط کنسرت سفارت را در هلند پاره می کند. ویدئو
پ. ن. خبر تکمیلی : با اعتراض اپوزیسیون، "کنسرت خون" در رتردام لغو شد (همراه با فیلم و عکس)

vendredi, février 05, 2010

در تدارک 22 بهمن

در تدارک 22 بهمن (کاریکاتوراز مهران)


جمهوری اسلامی و پرتاب موش به فضا

به مناسبت فرا رسیدن روز چهار شنبه 14 بهمن که در دهه فجر به نام روز "فن آوری فضائی"نامیده شده ، جمهوری اسلامی چند پروژه فصائی خود را به معرض نمایش گذاشت . از جمله در این روز، راکت "کاوشگر 3 » که ظاهرا دارای مسافرین زنده است به فضا پرتاب شد . خبرگزاری نیمه دولتی فارس ، مسافرین این سفینه را یک موش، دو لاک ‌پشت و 12 کرم اعلام کرد[اینجا] ، لیکن در خبرهای دیگر و تصاویری که از تلویزیون اسلامی پخش شد از لاک پشت و کرم اثری نبود و تنها تصویر موشی که ضربان قلب او به شدت می زد از تلویزیون مشاهده شد.
تلویزیون دولتی ایران در پخش این خبر مدعی شد که دراین پرتاب "حقوق حیوانات "حفظ شده است ولی توضیح نداد که حقوق حیوانات در جمهوری اسلامی چیست و آیا این امر شامل کرمها نیز می شود یا خیر.
در دهه فجر جمهوری اسلامی موش به فضا پرتاب کرد (+ ویدئو)، خواندنیها
#657 (جمهوری اسلامی با موفقیت در فضا کرم ریخت) از علیرضا رضایی

افشاگري مامور امنيتي سپاه احسان سلطاني

احسان سطانی مأمور امنیتی (سکوریته) در فرودگاه امام خمینی بوده است و هیجده ماه است که از ایران خارج شده است. او در مورد قاچاق مواد مخدر به دست سپاه و خروج غیرقانونی آثار باستانی و عتیقه به دست مأموران دولتی از فرودگاه اطلاعات زیادی دارد. ویدئو در چهار قسمت: افشاگري مامور امنيتي سپاه احسان سلطاني - ويديو + لينك دانلود

jeudi, février 04, 2010

پيام مادر ندا آقاسلطان به دنيا

مادر ندا: "ندا فدای آزادی وطنش شد و جانش را به همه مردم در در راه آزادی هدیه کرد و این برای من افتخار است."
پيام مادر ندا آقاسلطان به دنيا در سالروز تولد ندا ۳ بهمن - ويديو


پیر سولاژ و جستجوی نوری در اعماق تاریکی

پیر سولاژ یکی از بزرگترین نقاشان قرن بیستم فرانسه و از پایه گذاران نوعی هنر انتزاعی (آبستراکسیون) است. او متولد 24 دسامبر 1919 (هم سن و سال و در یک زمستان مانند سالینجر) است. سولاژ در اواخر 1940 نقاشی را به صورت جدی شروع کرد و از همان ابتدا از شکل گرایی پرهیز کرد، سولاژ به فرم نیز بی اعتنا بود و حتی برای کارهای مختلف خود عنوان و یا تاریخ نمی گذاشت.
رنگ سیاه، رنگی است که زمینه ی همه ی تابلوهای سولاژ را تشکیل می دهد. ویژگی سولاژ، پژوهشی در عمق سیاهی است. در عمق سیاهی، هزاران رنگ است که پیر سولاژ آن را به بیننده نشان می دهد. از سیاه مدادی و کمرنگ که گاه غلیظ و قیرگونه می شود و موج برمی دارد. تا سیاه مات و سرد و یا سیاه گرم و براق، و سرانجام سیاهی با امواج افقی و یا عمودی و با ارتعاشات متفاوت. در آثار پیر سولاژ شعر و معنا مرکزیت پیدا می کند و از ورای سیاهی مانند شعله ای از نور هویدا می شود. در آثار نهایی سولاژ گاهی حضور رنگهایی دیگر مانند قهوه ای یا سفید و بنفش نیز مانند تشعشعی از سیاه دیده می شود. برخی از تابلوهای سولاژ هم پشت و هم رویش رنگ شده است و نمی شود آن ها را به دیوار آویخت بلکه در وسط سالن آویخته شده اند تا هر دو روی سیاهی را ببینیم.
نمایشگاه پیر سولاژ در مرگز فرهنگی پمپیدو از نمایشگاه های محبوب امسال بود که تا هشتم مارس 2010 ادامه خواهد داشت و صد اثر از پیر سولاژ، که حاصل شصت سال کار و پژوهش او از طریق نقاشی با رنگ سیاه است فرصتی برای جویندگان معناست تا با شاعرانگی اثر سولاژ برخورد مستقیم و بی واسطه ای داشته باشند.

mercredi, février 03, 2010

زنجیری انسانی به دور سفارت ایران در فرانکفورت

خبر محاصره سفارت ایران در فرانکفورت را توسط نیروهای ضد فاشیستی در وبلاگ جدید رزا بخوانید. متاسفانه امروز بعدازظهر، بلاگفا بدون هیچ اخطاری ناگهان وبلاگ آرشیو رزا را مسدود کرد!!!
خبر دیگر: کنسولگری ایران در فرانکفورت آلمان با زنجیر انسانی و قفل بسته شد، آنتی فا
تذکر: همچنان که رزا از شما خواسته است لطفاً از پخش ویدئوهایی که از بروبچه های آلمانی تهیه شده است خودداری کنید چون موجب شناسایی و دستگیری و پرونده سازی و زندانی شدن جوانان آلمانی آنتی فا توسط پلیس آلمان می شود. برای نشان دادن ویدئو از ویدئوهای سایت ها و وبلاگهای خودشان استفاده کنید و یا حداقل تصاویر را محو کنید.
جوانان آلمانی آنتی فا در اعتراض به فاشیسم دست به اقدامی زده اند و تنها کاری که برخی از دوستان ایرانی کردند فیلم گرفتن و پخش خبر آکسیون آلمانی ها بدون رعایت امنیت آنها بوده است. درضمن سفارت ایران به مدت دو ساعت از بیرون بسته شده بود.

داستان ضحاک ماردوش

تمام دیروز به ضحاک فکر می کردم. ضحاک کابوس دوران کودکی ام بود، مردی با مارهایی بر دوش! فرمانروایی، پادشاهی با دو مار مغزخوار بر روی شانه هایش! اهریمن بر شانه هایش بوسه زده بود و به جای بوسه اهریمن ماری روییده بود. مارها گرسنه بودند و هر روز مغز جوانان غذایشان بود. پس هر روز دو جوان قربانی می شد، تا مارها سیر شوند و آرام بگیرند و ضحاک زنده و برقرار بماند.
ضحاک، این اژدها، این اسطوره کهن، این آژی دهاک مغزخوار که فقط در اعماق تصورات و غارهای ناخودگاه و در میان کابوس های کودکی ام لانه داشت؛ در نوجوانی ام ضحاک حضور مادی تری به خود گرفت. هیبت پادشاهی خوش پوش که اسکی بلد بود و خلبانی می دانست را به خود گرفت که گه گاه بقایش مستلزم قربانی می شد، پس کرامت دامنشیانی یا خسور گلسرخی نامی بایست مغرهایشان خوراک مارهای گرسته می شد تا اژدهاک یا همان ضحاک آرام بگیرد و برقرار بماند.

در اسطوره های کهن، معمولاً زنان اسیر دیوها می شوند و در بند گرفتار می مانند اما مغزها از آن پسران و مردان است! اما در روزگار من، زنان و مردان بسیاری، مغزها و قلبهایشان قربانی ضحاک خون آشام شد. چند ماه پیش وقتی قلب ندا را با گلوله ای نشانه رفتند به این فکر کردم که ما زنان با چشم دل می اندیشیم و برای همین به اشتباه گمان می برند که ما رقیق القلب هستیم.
اژدهای امروز، زن و مرد نمی شناسد، تیرش قلب دختران جوان و مغز پسران جوان را نشانه می رود و خوراکش خون است تا این استبداد هزاران ساله دوام بیابد و همیشه در بر یک پاشنه بچرخد.
جمعه گذشته، وقتی مغز دو جوان خوراک ضحاک شد، با خود فکر کردم تا سقوط این اژدهای استبداد چقدر مانده؟ و روز فرمانروایی جوانان و اندیشه ی نو چه زمانی فرا خواهد رسید؟
تا کی ما بایست قصه ضحاک مار به دوش بنویسیم؟
تا کی بایست از خون جوانان وطن لاله بدمد؟
تا کی نیروی جوان مملکت خوراک پیران مستبد شود؟
کاوه آهنگر کجاست؟ چه زمانی کاوه قیام خواهد کرد و با کمک مردم کاخ استبداد این هیولای چندهزارساله را تسخیر خواهند کرد؟
چه وقت ضحاک زمانه را در کوه های دماوند به بند خواهند کشید؟
- راستش نگرانم! می ترسم باقی متهمان را در جشن بیست و دوم بهمن شان و به مناسبت پیروزی انقلاب شکوهمندشان به دست جلاد بسپارند، و غمشان مانند بهمنی دگر بر سر ما هوار شود!

mardi, février 02, 2010

در مورد کهريزک و مرتضوی (گزارش سی ان ان)


ديكتاتور نمونه امسال سرنگونه

برای لغو حکم اعدام منتظر چه هستید؟

روز جمعه، بیست و نهم ژانویه 2010، درست صد و هشتاد و یک سال پس از این که ویکتورهوگو، «اخرین روز یک اعدامی» را به قلم آورد و در آن نوشت که «شستن دست ها چیز خوبی است، اما جلوگیری از ریخته شدن خون، بهتر است»، آیت الله جنتی، امام جمعه تهران، در نماز ی که باید سررشته معنویت و انسانیت باشد، از ریخته شدن خون دو جوان که گناهی جز ابراز عقیده نداشتند، چنان شادمان شد که به جلادان دست مریزاد هم گفت.
صد و هشتاد و یک سال پیش، در همان اثر، ویکتور هوگو می پرسد: «برای لغو حکم اعدام منتظر چه هستید؟» و در آغار دهه دوم قرن بیست و یکم، فردی که ادعا می کند «نشانه ای از خدا»ست، از کشته شدن دوجوان شاد و از خود بیخود می شود. غرض مقایسه این دو نیست، هدف طرح پرسشی دوباره است که اگر در این دنیا، صد و هشتاد و یک سال پیش، انسانی قادر بود که درک کند، که حکم اعدام حتی برای مجرمان نیز نکوهیده و ناپسند است، پس چرا در جامعه ما، با دولتمردانی چنین آدمخوار روبروئیم؟ حرف تان را باور کنیم و یا ادعا های الهی تان را ...؟
ادعا می کنند که این دو جوان اعدامی، روز عاشورا دستگیر شده اند، که دروغ است، و تازه اگر راست هم باشد باز وای به حال شما، که دو جوان بیست ساله را به فاصله یک ماه از زمان دستگیری اعدام می کنید. بدون محاکمه و دفاعی و وکیلی و ملاقات خانواده ...حتی اگر کاری به قانون و حقوق بشر و سیاست و دموکراسی هم نداشته باشیم، هیچ فکری به حال مادران این دو جوان کردید؟
چگونه، انسان تا این حد سقوط می کند، که بر سر نماز، که روحانی باید باشد، از اعدام دوجوان اظهار خوشنودی بنماید و تازه اعدام های دیگر بطلبد. چگونه، در این سال 2010 قدرتمدارانی را می توان یافت، که برای یک روز و اندی حکومت بیشتر، جوانان کشور خویش را، که سرمایه های فردای این مرز و بوم اند، چنین آسان قربانی کنند و بر خون شان قهقهه پیروزی سر بدهند؟
سخن من با زنان و مردان آزاده ایرانی است، که چگونه می توان این جنایت ها را دید و ساکت نشست و خم بر ابرو نیاورد؟ برای لغو حکم اعدام، برای توقف این جنایت ها بپا خیزیم و از آن چه در توان داریم، دریغ نکنیم که لحظه لحظه خطیری است! نیازی به سخن بیش نیست.
یک ایرانی
Henri Regnault (1849-1871)
Exécution sans jugement sous les rois maures de Grenade
Huile sur toile, 1870, H; 305 ; L. 146 cm, Musée d'Orsay

lundi, février 01, 2010

من فقط پیام تبریک می پذیرم

مصاحبه الجزیره با پدر آرش رحمانی پور: "پسر من شهید راه دموکراسی است. من فقط پیام تبریک می پذیرم..."


اعدام نوجوانان، اعدام بیگناهان

امروز سومین روزی است که سردرد دارم. نمی توانم بگویم اعدام های قبلی را راحت تحمل کرده بودم؛ نع! به هیچ وجه! اما مرگ نوجوانی که حتی تصدیق رانندگی نداشت و در زندگی کوتاهش هرگز رای نداده بود چون پیش از این که به سن قانونی برسد به زندان افتاد و در آشوب پس از انتخابات برایش با حقه و کلک پرونده سازی کردند و با حقه و فریب از آن دو خواستند که همکاری کنند و به گناهان ناکرده اعتراف کنند شاید روزی آزاد شوند و بعد "بدون خداحافظی!" ناگهان پنهانی سرشان را زیر آب کردند و اسمش را گذاشتند "قانون!" بر سرم سنگینی می کند.
جوانی! بیگناهی! بی قانونی! شقاوت! قساوت! جنایت! جنایت! قانون بایست برای رفاه و خوشبختی انسان ها تدوین شده باشد نه برای ریشه کردن جوهر انسانیت و حیثیت آدمها! قانون برای بیجان کردن بشر و طبیعت نیست.
می خواستم در مورد آلبر کامو و فلسفه اش بنویسم، کامو می گوید "دنیا ناعادلانه است و ما با طغیان خود سعی می کنیم عدالت را روی زمین برقرار کنیم و برای اجرای عدالت اخلاق و خرد لازم است و ما در اجرای عدالت برای انسان، تنها هستیم چون می خواهیم به عدالت و انسان وفادار بمانیم. ما با این آرزو و در تنهایی می میریم اما شانس این را داریم که "فقط یک بار می میریم" و فرصت کوتاه است و زندگی پوچ است، پس سعی کنیم تا از همین فرصت کوتاه نهایت استفاده را ببریم. فقط عشق ما را نجات خواهد داد، عشق به انسان و عشق به عدالت و عشق به آزادی..."
و داشتم فکر می کردم که چه خوب که فرصت کوتاه است تا همه ی جنایات را نبینیم و در همین فرصت کوتاه "انسان" را پاس بداریم و رعایت کنیم "خود اگر شاهکار خدا بود، یا نبود" و بنویسیم با خط درشت: "مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر این دولت مردم فریب!" تا شاید روزی، چیزی عوض شود.
- راستی تا سقوط شما، تا پایان این جمهوری جنایت چقدر مانده؟
_________________________

This page is powered by Blogger. Isn't yours?