چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: novembre 2010

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mardi, novembre 30, 2010

جنسیت و زبان

«جنسیت و زبان» از آزاده سپهری را در چشمان زنان بخوانید

دانلود رمان سقوط اثر آلبر كامو


lundi, novembre 29, 2010

نگاه کن! کودکی دوید! هنوز می شود دوید!

آی آدمها که در کشتی نشسته،
شاد و خندانید
کودکی از فقر
دارد می سپارد جان!
کوسه ها خوردند پای کودکی را
کودکی در آب دست و پا می زد
او جان می کند
و شما بنشسته بر عرشه، بنشسته در کافه،
سرگرم و عیش و نوش
او جان می کند و واکس می زد،
برق می انداخت
کفش های شما را

فیلم «دونده» با فریاد امیرو خطاب به دریا و به سوی کشتی آغاز می شود و صدای زنده امیرو مانند فریادی به سوی لایتناهی در سرتاسر فیلم طنین افکنده است. فیلم مانند یک شعر بلند است. شعری در شکوه استقامت! و دویدن!
این مطلب را برای فیلم «دونده» اثر
امیر نادری می نویسم. در اوج خفقان و سکوت دهه شصت، ناگهان کودکی دوید. جایزه نمی خواست، می خواست بداند آیا هنوز می شود دوید؟- بله! هنوز می شود دوید. کودک می خواست بگوید در زندگی بدون چشمداشتی همواره بایست دوید. زندگی دویدن است. زندگی مبارزه کردن است و بی وقفه بدون آن که چشم ات به دست این و آن باشد بایست خودت همیشه از حق ات دفاع کنی و آنقدر بدوی تا حق غصب شده ات را پس بگیری. «دونده» امیر نادری، فیلمی در ستایش تلاش و کوشش و در گرامیداشت نفس مبارزه است. مبارزه ای که چون کودک برای گرفتن حق خویش (همان یک ریال پول آب) معصوم است و قابل تقدیر است و هنوز وجود دارد.
«دونده» امیر نادری 1363، نقطه عطف و نکته حرکتی در سینمای ایران پس از انقلاب است. پیام شفاف کودک، صدای فریاد امیرو در خارج از مرزها شنیده شد و گرامی اش داشتند. بخش هایی از آن توسط نویسندگان لبنانی و جهان سومی به امانت گرفته شد. بخش آموختن الفبا در اکابر به شکلی مشابه در نمایش وجدی موواواد، نمایشنامه نویس و کارگردان لبنانی تبار کانادایی شده، را دیده ام. گمان می کنم او فیلم امیرو را در فرانسه دیده است و ناگهان الهام گرفته است.
بلندپروازی امیرو، استقلال امیرو، شرافت امیرو، سخاوت امیرو و مهمان نوازی امیرو بخش های انسانی فیلم را تشکیل می دهد و از یاد نرفنتی است.
تصویر امیرو، این بزرگ مردکوچک با آن لبخند زیبا و آن شادی دیوانه وار در هنگام دویدن از پشت قطار یا هواپیما و یا کشتی فراموش نشدنی است.
  • داشتم نان می خوردم. بچه ها بیاین بالا! نان بخورید!
امیرو، این کودک کار، در ابتدا با جمع آوری بطری های خالی و فروش آن زندگی خود را تأمین می کند. همین مرا به یاد داستانی از پسرکی سیاه فام در یکی از محلات فقیرنشین آمریکا می اندازد. او که با جمع آوری بطری خالی بخشی از مخارج خانواده را تأمین می کرد و سرانجام شعری سرود. «آواز بطری های خالی» نام نویسنده را یادم نیست، کتاب برای نوجوانان بود و مصور و حاوی عکس هایی از پسربچه و خانواده اش. کتاب را اوایل جنگ ایران و عراق ترجمه کرده بودم. اصل کتاب و ترجمه اش را در دست دلالان کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گروگان گرفته شد و گم و گور شد و هرگز برنگشت. من هم راهی خارج از ایران بودم و کو فرصت برای پیگیری و مگر دلال جماعت جواب منطقی و درست می دهد؟ برگردیم به فیلم، «دونده»، فیلم از تصاویر سیاهان و موزیک جاز متأثر است. دوست امیرو، پسرکی است که با آن کلاه بره کج؛ پسربچه های سیاه پوستی که می رقصند و استپ می زنند را یادآور می شود.
شروع فیلم، امیرو، انسانی تنها در برابر جهان است. او فریاد می کشد و فریادش در ساحل پخش می شود. صدای امیرو نیز مانند پیامی در یک بطری شناور بر دریا سرگردان رها می شود. ساحل پر است از بطری های خالی، بطری های نوشابه ای که خارجی ها در کشتی ها نوشیده اند. امیرو و دیگران بطری های خالی را از میان زباله های کنار ساحل جمع می کنند و می برند و می فروشند. آن ازدحام بطری های خالی شناور بر آب چه می خواهد بگوید؟ آیا آن بطری های شناور بر روی آب، بازگوی اصراف در نوشیدن عده ای و فقر عده ای دیگر نیست؟ خانه امیرو کشتی به گل نشسته ایست. فیلم مجموعه ای از تصاویر شاعرانه و با معنا و زیباست.
امیرو پدر ندارد. امیرو مادر ندارد. امیرو خواهر ندارد. امیرو برادر ندارد. امیرو سواد ندارد. امیرو فقط یک جوجه دارد. جوجه، یادآور زندگی فقیرانه جوان نقاش در پاریس در فیلم عاشقانه «مون پتی» است. امیروی کوچک در برابر جهان بزرگترها تنهاست. در برابر هواپیماها و ترن ها و کشتی هایی که بی اعتنا به او می گذرند و صدایش را نمی شنوند، تنهاست. قلدری و زورگویی و دست بالای دست بسیار است. اولین روزی که داخل آب، دنبال بطری خالی می گردد، بطری های خالی اش را به زور از او می گیرند و او را کتک هم می زنند.
روزهای بعد موفق می شود بطری هایش را نگه دارد و از حق خود دفاع کند. اما مقابل کوسه های توی آب چه کند؟ به ناچار چون می خواهد پای دویدن داشته باشد شغلش را تغییر می دهد و در ساحل آب خنک می فروشد. این بار قالب یخ او را می دزدند. امیرو از حق خود دفاع می کند و دنبال دزد قالب یخ آنقدر می دود تا او را گیر می آورد و یخ را به زمین می اندازد. امیرو نمی گذارد قالب یخ را سالم از چنگش درآورند، او به قیمت خرد شدن قالب و آب شدن قالب راضی است تا سهم خودرا به دزدان واگذار نکند.هنگامی که کنار ساحل آب می فروشد باز یک مفت خور پول آب را نداده با دوچرخه دور می شود. امیرو آنقدر دنبال او می دود تا او را از دوچرخه به زمین می اندازد و یک ریال پول آب را پس می گیرد.
تنها دوست امیرو راهی سفر است و او تنهاتر می شود ولی دلخوشی او دیدن عکس مجلات خارجی و عکس هواپیماهاست. امیرو به کمک دوستش در ساحل به کار واکس زدن مشغول می شود و از سوی دیگر با آگاهی بر ضعف خود(بیسوادی)، به مدرسه می رود تا خواندن بیاموزد.

امیرو در کلاس های شبانه الفبا می آموزد و در ساحل تمرین می کند. گاهی هم با بروبچه ها می رود و با هم مسابقه می دهند و می دوند. فقرا دوچرخه ندارند تا بایسیکلران شوند. رکورد شکستن برای فقراا معنایی ندارد. رکورد شکستن در بخش لوکس زندگی افراد مرفه قرار دارد. دویدن برای فقرا یک ضرورت است. فقرا به نیروی پای خود متکی هستند و به همت خود. آنها تا وقتی پای دویدن دارند همگی برنده اند.
در یک سوءتفاهم، یک خارجی، امیرو را متهم می کند که فندکش را دزدیده است. وسایل امیرو را می گردند و او را از محل کارش می رانند. امیرو در برابر خارجی، از شرف خود دفاع می کند و مثل همیشه علیرغم کوچکی جثه و سن کم، موفق می شود او را به زمین بیندازد. خارجی هم از روی عصبانیت وسایل کار و جعبه واکس امیرو را می شکند و خرد می کند.
ده دقیقه آخر فیلم حماسه ایست. حماسه دویدن به سوی شعله ی امید و نقطه پایان. قالب یخ برای فرو نشاندن عطش وجود بهترین پاداش است. امیرو و برو بچه ها با عظممی راسخ و بی تردید به سوی شعله می دوند. سرانجام امیرو برنده می شود ولی جایزه فقط مال برنده نیست. امیرو مانند شیر محمد تنگسیر در پایان که تفنگش را به دیگری می دهد تا مبارزه کند، قالب یخ را به دست سایر دوندگان می دهد تا عطش خود را فرو بنشانند و قالب یخ دست به دست می گردد. مگر نه اینکه مبارزه از آن همه است و پیروزی از آن همه، و زندگی یعنی همین دوندگی ها؟ حقیقت این است که نوشتن و یا فیلم ساختن هم مثل دویدن می ماند و در آزمون زندگی، انسان، نویسنده، فیلمساز، دونده ایست که می نویسد، فیلم می سازد، و با تمام وجود می دود تا بداند آیا هنوز می تواند بدود. خواه در زادگاه، و خواه در تبعید!
فیلم «دونده» در راستای فیلم قبلی امیر نادری « تنگسیر» و ستایش مبارزه تنظیم شده است. البته معصومیت و کودکی امیرو، نفس مبارزه را بیشتر را نشان می دهد. امیرو مانند شیرمحمد ناچار به انتقامجویی و کشتن نیست. او از ابتدا می آموزد که بایستد و بدود و از حق خود دفاع کند. امیرو و شیر محمد به شکلی اسطوره ای تنها و یک تنه با دنیا و نابرابری و حق کشی و زورگویی می جنگند.
امیر نادری به عنوان یک فیلمساز جنوبی، مسئله حضور خارجیان و استعمار را یک بار دیگر مطرح می کند. ثروتی که با کشتی ها و هواپیماها و قطارها بار زده می شود و به غارت می رود و از سوی دیگر مردم فقیر ناحیه که در میان زباله ها و یا کنار ساحل به جستجوی پس مانده ها و بطری خالی ها مشغولند را نیز نشان می دهند. حتا به دست آوردن این پس مانده ها هم راحت نیست، برای جمع آوری بطری های خالی بایست خطر کوسه را به جان خرید. نگاه امیرو روی مردی بی پا شده متوقف می شود و تغییر شغل می دهد.
فیلم «دونده» در یادآوری نفس مبارزه و تلاش بی وقفه نهفته است. بعدها فیلمسازان حکومتی دررد «دونده» فیلم هایی ساختند. «بایسیکلران» محسن مخملباف 1364 داستان مردی فقیر است که برای جایزه ای (برای پراخت مخارج بیمارستان همسرش) اقدام به یک هفته دوچرخه سواری برای شکستن رکورد می کند. فقر انگیزه همه مبارزات نیست. بسیاری از مبارزات و تلاش های امیرو در راستای ایستادگی در برابر زور است و از این رو مبارزه امیرو باشکوه است. مبارزه امیرو برای یادآوری نفس مبارزه و تلاش برای رسیدن به زندگی بهتر است.
امیر نادری پرسوناژ خود را در سیرک جهان چون پدیده ای رو به انقراض، به نمایش نمی گذارد و آلت دست دلالان نمی کند، بلکه امیرو را پرومته وار نویدبخش آتش دانایی می داند. او شور غیرقابل وصف کودک را برای آزمودن استقامت و توانایی خویش متبلور می کند. مخملباف به نیروی مردم و نقش آگاهی دادن به مردم معتقد نیست. جالب این است که کسی که جزو گروه تروریستی بوده و می گوید تغییر کرده،، هیچ گونه اندیشه انقلابی
را با خود حمل نمی کند (منظور از انقلاب معنای کلی و حقیقی آن است نه آن اتفاقی که در ایران رخ داد) و مانند گروه فشار و سرکوب توده ها عمل می کند. از دید او نفس مبارزه و مبارزه به شکل رادیکال مردود است. باید با سازش و آهسته پیش رفت. پدال نرم و یک نواخت بایسیکلران پاسخ او به فیلم «دونده» امیر نادری است. نظرگاه سازشکارانه و میل به رهبریت از بالا و نقش کارگردانی او نسبت به مبارزه و استقامت مردمی در تظاهرات عظیم ایرانیان در 28 ژوئن 2009 در پاریس به گونه ای نمایان بود. مخملباف خطاب به مردم معترض گفت: "(اعتراض و مقاومت) این دوی استقامت نیست. یک دوی مارتن است." مگر مردم به میدان باستیل رفته بودند تا از او نقشی برای بازی در «سلام سینما» بگیرند؟
عباس کیارستمی نیز در «خانه دوست کجاست؟» 1365 مطابق معمول مبارزه دونده را سیاست زدایی کرده و تبدیل به انگیزه ای عاطفی و خصوصی می کند. محمد می دود تا دفترچه دوستش را به او برساند. کیارستمی پیش از این فیلم پرمعنای «سفر» اثر بهرام بیضایی را معنا زدایی و و سیاست زدایی کرده و در «مسافر» پسرک را به انگیزه شخصی دیدن مسابقات جام جهانی فوتبال و دیدن پرویز قیلچخانی از نزدیک به تهران آورد. کیارستمی کلاً بعد اسطوره ای و معنای جستجوی هویت و معناهای عمیق فیلم بیضایی را پاک کرده بود. عباس کیارستمی در زمینه سیاست زدایی و معنازادیی اثر و انگیزه شخصی بخشیدن به مطالبات عمومی(از قبیل هویت، آزادی، استقلال، و...)، تخصص خود را نشان داده بود و از رژیم پیشین جایزه اش را گرفته بود. محمد وقتی نمی تواند خانه دوستش را پیدا کند خودش می نشیند و مشق او را می نویسد چرا که از دید کیارستمی سیستم آموزشی و استبداد بایست برقرار و بیرحم بماند و افراد به سهم خود در بقای استبداد بکوشند. دوندگی بیخود محمد او را به این نتیجه نمی رساند که بیاید و به معلم راستش را بگوید و اعتراف کند که دفترچه دوستش پیش او مانده بوده است. برای ساختن آینده ای بهتر، آیا آموزش و پرورش صحیح، هدف فیلم های کانون پرورش فکری کودک و نوجوانان نباید باشد؟ چوب معلم، سیستم آموزشی همراه با تنبیه و کتک، آیا همیشه باید کودک را بترساند؟ نمی شود به کودک نترسیدن را یاد داد؟ در زندگی کودک، چه موقع آن سهمیه کتک، آن میراث پدران مستبد قطع خواهد شد؟
مافیای حکومتی سریع پیام و نقش سینمای هشیاری دهنده و نوید بخش سینمای امیر نادری را دریافت. عرصه را بر او تنگ کرد و امکانات کاری او را محدود و محدودتر کرد و به جای او سینماگران منتخب خویش را با فیلم هایی سیاست زدایی شده و یا همگرا با سیاستی در راستای جمهوری اسلامی به جشنواره های خارجی روانه کرد. سرانجام امیرو (امیر نادری) تبعید را برگزید.
در مورد «دونده»
در مورد «تنگسیر»
فیلم زیبای «دونده» محصول 1363 از امیر نادری به صورت کامل بر روی یوتوب است.
فیلم دونده: 1- 2- 3- 4- 5- 6- 7- 8- 9

dimanche, novembre 28, 2010

چشمان زنان

انتشار مجلات اختصاصی زنان یک ضرورت است ولی در این جو شدیدآً تمامیت خواه سیاسی - حزبی، بیشتر مجلات و سایت هایی که در زمینه زنان مطلب منتشر می کنند ساختار نظامی حزبی دارند. آنها به عنوان سرپوشی برای اهداف خود در قالب زن فرو رفته اند و مثل همیشه دارند از زن و مشکلات زنان استفاده ابزاری می کنند. در حالی که داشتن «خانه ای از آن خود» و گاه یک «خانه امن» یک فوریت و یک ضرورت است.
هشت ماه پیش «چشمان بیدار» (وبلاگ ادبی و هنری) پس از مدتها بی دلیل در فیلتر بودن، بر روی بلاگفا مسدود شد. شش ماه پیش چشمان زنان پس از دو سال و اندی در فیلتر بودن و دو ماه غیر فعال بودن، سرانجام بر روی بلاگفا مسدود شد. سرنوشت باقی وبلاگهای فردی و یا گروهی که در آن می نوشتم نیز کم و بیش همین طور بوده است. طی یک سال گذشته هر دو ماه یکی از پنجره هایم را بستند. پنجره های کوچک یک نویسنده مستقل و بدون باند و محفل و دار و دسته که فعال سیاسی هم نیست و فقط در زمینه ادبی و هنری و فرهنگی و مسایل زنان مطلب می نویسد، برای چه کسانی می تواند آزاردهنده کننده باشد؟
به دلیل تشویق و دلگرمی دوستان، به مناسبت رسیدن روز جهانی منع خشونت علیه زنان در صدد بودم که چشمان زنان را بر روی بلاگ اسپات به کار بیندازم که هفته پیش ناگهان «چشمانی دیگر» (وبلاگ ادبی و هنری) را مسدود کردند. در هر حال چند روزیست که «چشمان زنان» بروی بلاگ اسپات به کار افتاده است. فعلاً اینجا هستیم تا چه وقتش را نمی دانم.
چشمان زنان فقط به مسایل زنان و مطالب فمینیستی می پردازد.
Photo: Larmes, Man Ray

samedi, novembre 27, 2010

سایتهای دانلود رایگان کتاب‌ و منابع فارسی


اصل اين مطلب و ساير مطالب مفيد و كاربردي تفريح‌وار را از اينجا بخوانيد: http://www.tafreevar.com/481/11-online-resources-to-download-farsi-books#ixzz16UDlxWDJ

Libellés :


پرستو در خانه آزادی


یک جرعه شعر

ممنون از همه دوستانی که به مناسبت بسته شدن آخرین پنجره و آخرین روزنه ام، برای التیام زخمم شعر فرستادند
شعرتان را مانند گنجی گوشه قلبم نگه می دارم و در روزی آزادی منتشرش می کنم.
به امید روزهای بهتر
سپاس از مهرتان

vendredi, novembre 26, 2010

مرکب و تبعید

D'encre et    d'exil«مرکب و تبعید» مضمون نشست سالیانه ایست که ده سال است به همت کادر کتابخانه، به مدت سه روز در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو دایر می شود و در آن نویسندگان تبعیدی و پژوهشگران ملیت های مختلف با هم ملاقات و گفتگو دارند. برنامه نشست امسال به نویسندگان تبعیدی روسیه اختصاص دارد و از امروز پنج عصر تا یکشنبه شب ادامه دارد. برای جزییات برنامه وارد سایت بشوید و کلیک کنید.
Lieu : Centre Pompidou - Paris
Dates : du 26 Novembre 2009 au 28 Novembre 2009

چهار شعر از حامد رحمتی


خرت و پرت هايِ اين خانه

در كدام سمساري می پوسد؟

گرامافون

فرش ِ دست باف تبريز

لبخند موناليزا...


***

از نردبام بالا می روم

تا به فرشته ها سر بزنم

و حالِ خدا را بپرسم

از این بالا

همه چیز آرام به نظر می رسد !

انگار همه به خواب رفته اند

و زندگی کسی را

کلافه نکرده است.

***


روزي مرگ فرا می رسد

فرقي نمي كند كجا باشم !

در خانه ي سالمندان ... صفِ نانوائی

در پارکی خلوت

که باد روزنامه را ورق می زند.

***

پیغام گیر


با صدای فرو خورده ام گفتم :

من

در قلبِ یک عروسک

جا سازی شده ام

و آن دختر بازیگوش مادرم بود.


jeudi, novembre 25, 2010

اسناد درون سازمانی مجاهد- فدایی


ساعدی، یک ربع قرن بعد

mercredi, novembre 24, 2010

فمینیسم چاقوکشی و تسویه حساب؟

در «تسویه حساب»1388 آخرین فیلم تهمینه میلانی، گروهی زن بزهکار از زندان بیرون می آیند و باندی زنانه برای اخاذی و تسویه حساب یا عقده خالی کردن را تشکیل می دهند. خشونت فیلم بی نهایت است، در ایران گویا هیچ مرجع قانونی بر این فیلمها نظارت سالم ندارد این نوع فیلم ها برای رواج خشونت و بدآموزی ساخته می شود و هیچ کجا ذکر نمی شود که فیلم برای افراد زیر هیجده سال ممنوع است.
  • زندان مجازی: زندان در این فیلم مجازی است. به نظر می رسد خانم میلانی در چند روز بازداشتی که داشته در منطقه ای هتل مانند حبس بوده و هیچ تصوری از زندان زنان ندارد و یا اگر دارد می خواهد به تماشاگر تصوری دیگر از زندان بدهد. اینجا کجاست؟ تگزاس؟ کلرادو؟ یا همان زندانی است که زهرا کاظمی در آنجا جان باخت؟ این همان زندانی است که حاجیه و دلارام و سهیلا در آن زندانی بودند؟ 209 است این یا بند متادون؟ این قزل گاردن کجاست؟ در زندان جمهوری اسلامی، رعایت حجاب امری حتمی است پس چرا قیافه هایشان اینطوری است؟ آیا این فیلم برای نشان دادن آزادی عمل زندانیان زن به خارجی ها تهیه نشده است؟ آیا در پایان به این نتیجه نمی رسید که بهترین جا برای چنین زنان خطرناک و خشنی، همین زندان مجازی در قزل گاردن است؟

  • حجاب مجازی: مسئله حجاب غریب و روسری ها و عمامه ها و کلاه ها برای زنان و کلاً طراحی غیرواقعگرایانه فیلم «تسویه حساب» در حقیقت حاکی از دروغ بزرگی در مورد آزادی پوشش در ایران است که به خارجی ها گفته می شود.

  • رواج لمپنیسم: فقط مسعود ده نمکی نیست که با ساختن «اخراجی ها» به تقدیر از لمپنیسم می پردازد. لمپنیسم که فقط به کار بردن کلمات رکیک نیست. چاقوکشی و نسق بگیری و نفس کش طلبیدن هم گاهی به لمپنیسم بیشتر نزدیک است تا دلاوری و سلحشوری و عدالت طلبی. لمپنیسم زنانه در بسیاری از فیلم های اخیر دیده می شود (غالباً این نقش ها را الناز شاکری دوست بازی می کند) ولی نشان دادن لمپنیسم زنانه زیر پوشش فمنیسم قلابی از شگردهای تهمینه میلانی است. لمپنیسم این فیلم در زبان فیلم جاری است. زبان فیلم زبان زور، زبان چاقوکشی، زبان کتک و زبان قلدری، و زبان تسویه حساب و بالاخره زبانی به شدت مردانه است. زبان فیلم زبان خشن کلاهبرداران، زبان آسیب دیدگان جامعه، زبان معیوب و ناسالم جامعه است.

افراد در «اخراجی ها» طبیعی تر و ملموس‌ترند و فیلم طنز خاص خود را دارد. در حالی که با تحلیل جامعه نشناسانه تهمینه میلانی، پرسوناژها غیرواقعی و بی‌ریشه و بی دلیل و نامفهوم اند و نمونه‌های خوبی برای تیپ های مختلف افراد در جامعه نیستند. خانم میلانی بهتر بود به همان رشته اصلی خود که مهندسی و برق و غیره است بپردازد و تقلید از کیمیایی و فیلمسازان لمپن ساز را به همانها واگذارد. لمپنیسم را به عنوان فمینیسم را به مردم قالب نکنید.

  • زنان عقده ای: زنان فمینیست هیچ ربطی به این زنها ندارند. این مجموعه دختران فراری و زنان خیابانی و معتاد، مجموعه‌ای زنان عقده ای و زنان دزد و کلاهبردار و فاحشه مسلک، زنانی که در کودکی مورد تجاوز و سوء‌استفاده جنسی قرار گرفته‌اند و انواع و اقسام آسیب های روانی را با خود حمل می کنند، کلکسیونی از صفحه حوادث روزنامه، قربانیان عقده ای که می خواهند با قلدری و اسلحه کشیدن و تهدید، حق مردها را کف دستشان بگذارند چه ربطی به فمینیسم دارد؟ این باند چاقوکش کلاهبردار و تروریست، این سپاه سرکوب، این گروه گشت منکرات، برای تصحیح مردان جامعه، کجایش فمینیست است؟ طبق کدام نظریه این فیلم ساخته شده است؟

  • کینه و انتقام: پرسوناژهای فیلم همگی زنانی هستند که به تمام مصایب جامعه آغشته اند. آنها قربانیان اعتیاد، فحشا، طلاق، خشونت خانوادگی، تجاوز و فقر و بی پناهی هستند. عملاً بیشتر این نوع زنان برای مأموریت های خاصی توسط خود رژیم به کار گماشته شده اند. وجود زن کینه ای به منزله زن فمینیست ترکیب غریبی است. آیا این عقده های زنانه، همان نیست که بازجویان و سرکوبگران رژیم به آن تاکید دارند. تا مخالفتی می شود، زود آن فرد را متهم به داشتن عقده های زنانه می کنند. زنهای این فیلم هم به همچنین! آنها با یک تیر دو نشان می زنند و طبق نقشه خانم فیلمساز حکومتی هم آتش کینه خود را فرو می نشانند و از مردها (به طور کلی به معنای انتقام از یک جنسیت) انتقام می گیرند و هم قهر انقلابی دارند و کیف و حساب بانکی و جیب آنها را خالی می کنند. تصویری که از زن در این فیلم داده می شود موجودی عقده ای و جنایتکار است. مگر رژیم نمی خواهد از زن آزادیخواه و از زن فمینیست (که به هیچ وجه قابل مقایسه با این دزدان سر گردنه نیست) چنین تصوری را به مردم بدهد؟

  • نمونه سالم: در این فیلم، تنها مردی که «آدم حسابی» نامیده می شود، شوهر خانم فیلمساز که در ضمن با حفظ سمت، تهیه کننده فیلم است! این آقا در فیلم «نیمه پنهان» رل آقای جذاب و خوش تیپ را بازی می کرد و نفهمیدیم چرا نیکی کریمی یک دل نه صد دل عاشقش این سردبیر توده‌ای بازنشسته شده بود. از آن زمان تاکنون این آقا (ده سال) هنوز به آرایشگاه نرفته و در عالم خیال خویش، هم چنان خوش تیپ باقی مانده است. حالا خانم فیلمساز می خواهد به انبوه موهای آقای شوهرهمیشه مهندس - تهیه کننده اش پز بدهد. چکارشان دارید؟ مسئله خانوادگی است. توجه داشته باشید که نام فیلم «تسویه حساب» است و این آقا «آدم حسابی» است و کلاً بانوی کارگردان اهل حساب و کتاب است چون درباره دومین مرد، یک حزب اللهی موعظه گر می شنویم: «آدم بدی نیست»، متوجه شدید که معیار چیست؟ هر چیزی حسابی دارد دیگر! فقط این دو نفر بدون سرکیسه شدن و کتک آزاد می شوند، باقی مردان قیمت کینه این زنان عقده ای (که خودشان توانایی حفظ کودک خود را نداشته اند و «زن زندگی» نبوده اند) را به بهایی گزاف خواهند پرداخت.

  • فحشا: باند کلاهبرداری همراه با انتقام زمانی لو می رود که مریم با شوهرخواهرش درگیر می شود و سعی می کند مسئله شخصی خود را تسویه حساب کند. اینجاست که شوهرخواهر به نیروهای انتظامی مهربان فیلم که مدام مراقب سلامتی چراغ های اتومبیل شهروندان است، تلفن می زند و خبر از فعالیت «یک باند فحشا» می دهد. این انگ آخر را حکومت با همکاری خانم میلانی به قهرمانانی که در دل خودشان بزرگ می کنند به این زنان می زند. در تمام فیلم اشاراتی به مهربانی و حضور این نیروهای انتظامی نازنین را می بینیم. آیا بانوی فیلمساز نمی خواهد بگوید وجود انتظامات و زندان در یک جامعه پرمشکل با حضور این همه باندهای کلاهبرداری و فحشا، یک ضرورت است؟


  • انتقام جویی شخصی و بی قانونی: علیرغم حضور نیروهای انتظامی نازنین بدون ریش و سبیل و با وجود زندان قزل گاردن و بدون زندانبان های خشن، در این فیلم به شکلی وسیع با بی قانونی درون جامعه، مواجه می شویم. بی قانونی و بی پشتوانه بودن زنان، تا حدی است که آن‌ها تصمیم می‌گیرند شخصاً وارد عمل شوند و می خواهند قانون را برقرار کنند و درس ادبی به مردان بدهند. آیا تنها راه ورود به یک جامعه مدنی، تحمیل قانون شخصی و تسویه حساب های شخصی است؟ با فیلم هایی چنین سطحی و واپسگرا به کجا خواهیم رسید؟ چند قرن به عقب باز خواهیم گشت؟ گروهی زن در راه انتقام؟ آیا فمینیسم ته گنجه برای آقایان شوهر و تهیه کننده معنایی جز این دارد؟ آیا فمینیسم مردپسند و نازل ارائه شده توسط خانم میلانی ریشه ای هم دارد؟ یا فقط نوعی تفکر قشری و عامیانه از مبارزات زنان است؟

  • مبارزه مسلحانه: اسلحه کجا بود؟ به خوبی می‌دانیم که هر نوع جستجوی اسلحه به رژیم منجر می‌شود درست مثل رژیم قبلی که کنترل اسلحه را در دست داشت و کافی بود کسی به فکر تهیه کردن سلاح بیفتد تا خود را در زندان ببیند، پخش و قاچاق اسلحه به شدت توسط رژیم کنترل می‌شود و هیچ معلوم نیست چگونه فردای روز آزادی از زندان این‌ها مسلح دارند می‌روند اخاذی؟ کاری به این مشکلی چگونه در این فیلم مثل آب خوردن به نظر می رسد؟ انگار رفته باشند و از بقالی یک عدد کلت خریده باشند؟ آیا سهل نشان دادن این امر حاکی از آزادی‌های داشتن سلاح و حمل آن در جامعه امروز ایران نیست؟ آیا بانوی فیلمساز نمی‌خواهد بگوید این امر ممکن است؟ نمی‌خواهد همین را به فستیوال ها بفرستد تا در خارج نشان بدهد در ایران آزادی هست؟ آزادی پوشش هست؟ آزادی حمل اسلحه هست؟ و منظور از جنبش زنان همین اراذل و اوباش و گروه‌های مسلح است که امنیت ملی را به خطر می اندازند؟

  • سنگسار زنان، تنها ره رهایی: پایان فیلم فجیع است. فجیع! تهمینه میلانی به روال رخشان بنی اعتماد، زنان بزه کار و نانجیب فیلم را در یک اتومبیل جمع کرده است در حین فرار و گریز از دست پلیس و نیروهای انتظامی، آنها را می فرستد به بزرگراه تا با تریلی بزرگی که از روبرو می آید تصادف کنند و به درک واصل شوند. معلوم نیست چرا بایست این سه زن را «تریلی سار» کند تا فیلم تمام شود. آیا با یک چنین پایانی، بانوی فیلمساز حکومتی به شیوه خود، با زنان یاغی تسویه حساب نکرده است؟

آیا امیدی برایمان مانده؟ البته ذره امیدی باقی مانده، مریم دستگیر شده و در پنسیلوانیا زندانی است و خواهرش بچه به بغل به ملاقاتش آمده و پیام سارا را از لاس وگاس یا کانزاس سیتی با خود به همراه آورده است. سارا با سهمیه خود، توانسته کافی شاپ بخرد (لابد در داکوتای شمالی) و خواهر مریم و بچه اش (نوزاد مریم تنها دختربچه ایست که هنوز به دنیا نیامده از توی شکم مادرش از پدرش کتک خورده است) را پناه بدهد. خب، یکی نمرده، یکی هم زندانی است و در زندان (به قول امام خمینی «دانشگاه») بایست درس بخواند، اما زنان دیگر، برای نجات جان خود و فرزندان خود از فقر و کتک و آسیب های اجتماعی چه بایست بکنند؟ - تسویه حساب؟

  • فمینیسم بدون خشونت: فمینیسم حقیقی برای توانمند ساختن و جرئت دادن به زنان آسیب دیده و نیرو بخشیدن به زنان ستم کشیده و در جهت ساختن دنیایی بهتر و برای کسب حقوق پایمال شده زنان و کودکان در فضایی صلح آمیز و در پناه قانون و جامعه سالم گام برمی دارد. فمینیسم حقیقی تامین مادی و جانی و اجتماعی و حقوقی زنان را می خواهد تا برای انسان ها دنیایی برابر و بهتر بسازد. فمینیسم تسویه حساب، فمینیسم تقلبی، فمینیسم شیادان و کلاهبرداران جامعه است. فمینیسم به فراهم آوردن زمینه های فرهنگی موازی ( همزمان به شکل کوتاه مدت و دراز مدت) نیازمند است و این امر با تهدید و چاقوکشی و سر و کله زدن و یکه به دو با مردان میسر نمی شود. خلاصه اینکه روایت زنانه «اخراجی ها» به کارگردانی خانم میلانی، روایتی خشن تر و مبتذل از اقشار جامعه و از مطالبات مردم است. زندگی بهتر با تسویه حساب و با اسلحه و چاقوکشی آغاز نمی شود. در نتیجه چاقوکشی ها و سرقت ها و آرتیست بازی های خانم میلانی هیچ ربطی به فمینیسم و هنر سینما ندارد.


mardi, novembre 23, 2010

«والس با بشیر»

پس از "پرسپولیس" مرجان ساتراپی، فیلم "والس با بشیر" از آری فولمن فیلمساز اسراییلی در میان فرانسویان محبوبیت خاصی داشته است. "والس با بشیر" نیز به شیوه "پرسپولیس" کارتونی است ولی مانند پرسپولیس بازگوی رویدادهایی هولناک است. فردی (آری) پس از بیست و پنج سال به زادگاه خود برمی گردد و در میان کابوسهای شبانه و دیدار با شاهدان عینی یک ربع قرن پیش، خواهان یادآوری تاریخ و گذشته مردمان است و آهسته آهسته از میان بازگویی خاطرات سربازان و تصاویر به جا مانده در ذهن سربازان اسراییلی آن دوران، آنها کشتار وحشیانه "صبرا و شتیلا" را به یاد می آورند.... فیلم «والس با بشیر» را ساعت 20:40 بر روی آرته ببینید.

Libellés :


چرا لمپنیسم ماندگار است؟

چرا لمپنیسم ماندگار است؟

تحلیلی تاریخی - منطقی از شکل‌گیری لمپنیسم
و نگاهی جامعه‌شناختی به فیلم اخراجی‌ها و علل پرفروش شدن آن

lundi, novembre 22, 2010

فیلم «گاو»


فیلم "گاو" بر اساس چهارمین داستان مجموعه "عزاداران بیل" ابتدای همکاری ساعدی با داریوش مهرجویی است و در سال 1969/1348 ساخته شد. "گاو" داستان یک روستایی است که پس از مرگ گاوش دیوانه می شود و خود را گاو می پندارد و سرانجام مانند گاوش به قتل می رسد. فیلم "گاو" به شکلی نجات بخش سینمای ایران شد چرا که تصادفاً آیت الله خمینی این فیلم را دیده بود و پسندیده بود و به همین دلیل بارها و بارها در تلویزیون جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته شد.
فیلم «گاو» را با بازی عزت الله انتظامی در ده قسمت بر روی یوتوب ببینید.
در همین ارتباط: ساعدی فیلمنامه نویس

عاشقانه های سالهای جوانی غلامحسین ساعدی

نامه های عاشقانه غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه گرانی (1332-1345)
نگاهی به کتاب «طاهره طاهره ی عزیزم» (نامه های عاشقانه ی غلامحسن ساعدی)
امیدواریم روزی نامه های ساعدی به صمد بهرنگی و بالعکس نیز منتشر بشوند

برای نجات جان سکینه

فیلمی دو دقیقه ای از جوزف اکرمی برای نجات جان سکینه آشتیانی

dimanche, novembre 21, 2010

فریاد (عکس)

فریاد - عکس از رجب محمدین


samedi, novembre 20, 2010

«گاردنیا»، نمایشی فراتر از جنسیت

© Luk Mansaert

«گاردنیا»، از محبوب ترین نمایش های امسال جشنواره آوینیون، در حال حاضر در تئاتر شایو به روی صحنه است. «گاردنیا" نمایشی بر اساس ایده ای از ونسا وان ودرم به کار گردانی دو کارگردان بلژیکی، آلن پلاتل و فرانک وان لائکه است. «گاردنیا» نام کاباره ای از تراوستی (زن پوش) هاست که پس از چهل سال آخرین اجرای گروه به روی صحنه می آید.
بازیگران نمایش (به جز یک جوان) همگی مسن هستند. نمایش مجموعه ای از متن از پیش نوشته شده و اجرای ترانه هایی به زبان های مختلف و دفیله مد و رقص مدرن و لطیفه گویی و پخش آگهی تشکیل شده است. بازیگران که اکثرشان مردان مسن هستند به تناوب در لباس های مختلف زنانه و مردانه نمایش هایی از مد و لباس را به روی صحنه می آورند. آنها در خلال یک ساعت و نیم نمایش مدام تغییر لباس و آرایش می دهند. آنها آنقدر جلد عوض می کنند که دیگر نمی دانیم کی چی است (منظورم جنسیت بازیگر و یا نقش است). موسیقی نمایش از برولروی راول تا اجرای ترانه های دهه هفتاد پاپ را در برمی گیرد.
«گاردنیا» تجربه ای ناب از عالم نمایش برای بازیگر و همچنین تماشاگر است. بازیگر به دنیای تراوستی ها و همجنسگرایان وارد می شود و همراه با خود تماشاگران را به دنیایی دیگر می برد. با دیدن نمایشی چون «گاردنیا» و لحظات تأثیرگذار آن، به لحظات ناب انسانی دست پیدا می کنیم و بازیگر را موجودی فراجنسیتی می بینیم که در هر قالبی می تواند ایفای نقش کند. سالخوردگی و موهای سپید برخی از بازیگران به نمایش معصومیتی می بخشد که عریانی در برخی لحظات به هیچ وجه معنای سکسوال ندارد و فقط نوعی لباس عوض کردن است.
آلن پلاتل طراح رقص و باله و فرانک وان لائکه کارگردان اپرا با همکاری هم این نمایش را کارگردانی کرده اند و برای اولین بار در شهر گاند بلژیک به روی صحنه آورده اند از استقبال غیرمنتظره مردم از نمایش رضایت کامل را دارند. تماشاگر نیز با دیدن «گاردنیا» به تجربه ای ناب از نمایش و رویت انسان با همه ابعاد و اشکالش (خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود) دست پیدا می کند که لذت آن بی سابقه است.
قطعه ای از نمایش را ببینید: Extrait vidéo

vendredi, novembre 19, 2010

زیستن در رنگ و واژه

یک روز به تو خواهم گفت
و حافظۀ اتاقت را باز خواهم گذاشت
اخبار سرت را
با طول موج معینی
روی شبکۀ گوش‌ماهی‌ها
پخش خواهم کرد
و آن‌گاه تو خواهی دید
کلمات منتظر غرق شدن
نمی‌مانند
***
زیستن در رنگ و واژه
*(متن + فیلم ) سخنرانی مریم حسین زاده همسر محمد مختاری

jeudi, novembre 18, 2010

از "سینمای زیرزمینی" تا "سینمای بدون مجوز"

سینمای زیرزمینی، در جهان غرب به معنای سینمای غیرقانونی و پنهانی است و برای فرار از سانسور دولتی و در شرایط خاصی مخفیانه ساخته می شود، اکنون جمهوری اس. اس. لامی، این سینمای زیرزمینی را مانند جنس قاچاق زیر بال خود گرفته است و دارد مانند یک ژانر آلامد، سینمای زیرزمینی تولید می کند.
توجه داشته باشیم که هنر زیرزمینی، هنری نیست که در زیرزمین تولید شود، این فقط یک اصطلاح است، موزیک زیرزمینی می تواند در طبقه هفتم یک ساختمان شکل بگیرد و هیچ لازم نیست کسی که ادعای ساختن فیلمی در مورد موسیقی زیرزمینی ایران را دارد (مثل بهمن قبادی در فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد") ما را با خود به ته چاه و ته زیرزمین و ته آب انبار ببرد.
تا پیش از خرداد 1388، سینمای ایران تولیدی برای جشنواره ها داشت که در ایران معمولاً ناشناخته بود و بر روی اکران نمی آمد و در نتیجه نمی توان گفت که محبوب مردم قرار گرفته بوده است. از بعد از انتخابات 1388 مد جدیدی به راه افتاده است و آن ساختن فیلم هایی با سوژه های کاملاً سیاست زدایی شده و بدون اعتراض تحت عنوان سینمای زیر زمینی ایران بود. سوژه هایی مانند موزیک زیر زمینی ایران، بکارت و رابطه دختر و پسر، الکل قاچاق، سوژه هایی سیاست زدایی شده است که توسط شاگردان کیارستمی و وارثان مکتب او در ایران و به صورت بدون مجوز تهیه می شود و راهی فستیوال های خارجی می شود.
فراموش نکنیم در ایران حتا دوربین فیلمبرداری بر دوش داشتن هم اجازه می خواهد، مگر نه؟
از یاد نبریم که در ایران کنونی، هر چیزی وجود داشته باشد یا دولتی است و یا در نهایت دولتی می شود، چراکه یک حکومت تمامیت خواه دستش را می گذارد روی همه چیز! می دانیم سینمای ایران با مجوزساخته می شود یا فیلم تحت نظارت دولت است یا این که اجازه ساخت فیلم همان "بعله" را شفاهی از مابهتران گرفته است. در ایران همه چیز به دست دولت است، سینمای مافیایی ایران بر افکار و همه چیز مردم مسلط است، آن وقت چطور می شود که در روشن روشن بهمن قبادی می رود و از گروه های موزیک رپ، فیلم تهیه می کند و کسی به او نمی گوید بالای چشمت ابروست؟ همین قشقرق و جنجال که فیلم را مخفیانه و بدون اجازه ساخته اند تبلیغ بزرگی برای فیلم و همچنین نموداری از آزادی بیان و کار در ایران است، و نشاندهنده این که می شود بدون مجوز در ایران فیلم ساخت و به فستیوال فرستاد. ولی چه کسانی جز شاگردان کیارستمی و خانواده دکتر مخملباف و شرکا تاکنون می توانسته اند این کار را بکنند؟
فیلم بدون مجوزی که حجاب اسلامی را رعایت می کند و در آن هیچ زن بی حجاب نداریم و یا مثل فیلم «عرق سگی» کلاه گیس به سر گذاشته اند و به هیچ عنوان دست کسی به دیگری نمی خورد (بنابه گفته کارگردان فیلم). حقیقت این است که در واقع هیچ زیرزمینی در کار نیست و همه چیز رو است و این فیلم ها ی فستیوالی با توافقی ضمنی و با رعایت ضوابط و موازین ارشاد اسلامی تهیه می شود و نام "سینمای بدون مجوز" و "زیر زمینی" را بر خود می گذارد.
پخش گسترده دی وی دی یا کاست یا سی دی در ایران فقط با نظارت دولت و وزارت ارشاد ممکن است. فیلم سنتوری" مهرجویی را دولت پخش کرد، نسخه پخش شده در واقع آخرین نسخه سانسور شده است، اگر فردی بر اثر فقر مانند ژان والژان قرص نانی بدزدد تا پایان عمر تحت تعقیب قانون اسلامی قرار دارد و در صورت تکرار ممکن است مانند آن سارق ملایری دستش را قطع کنند. اما اگر این سرقت گسترده توسط وزارت ارشاد و معارف اسلامی صورت بگیرد کاملاً مجاز و شرعی است و پیگرد قانونی و قطع دست و این حرفها را ندارد.
از نکات جالب پخش «سنتوری» این است که به شکایت آقای مهرجویی رسیدگی می شود و ارشاد مجبور به پرداخت خسارت و غرامت می شود. گویا آخرش با کارگردان محبوب امام و نظام هماهنگ می کنند، آخر هر چه باشد مهرجویی، تنها کارگردان مورد پسند امام است و امام فیلم «گاو» را پسندیده بوده است و او جایگاه ویژه ای دارد، در نتیجه ارشاد به عنوان غرامت، پولی به تهیه کننده و مهرجویی می دهند و فیلم قیچی شده را برای عبرت جماعت از مقابله با دولت، و هنرمند مستقل شدن و نشان دادن آخر و عاقبت هنرمند جماعت، راهی بازار می شود.
از نکات جالب سینمای ایران، تولیدات برون مرزی حضرات کارگردانهای حکومتی است. خارج از مرزهای جغرافیایی، انگار همه چیز مشروعیت پیدا می کند. می خواهید فیلم را بدون سانسورهای تحمیل شده بر ملت ایران ببینید بروید آن سوی مرز. انگار از بیست سال پیش، صدای آواز زنان در آن سوی مرزها آزاد و مجاز است و کنسرت های دوبی و نزدیک مرز با توافق دولت بوده است.
از پارسال فیلمسازانی پیدا شده اند که به امر مخاطره آمیز فیلم ساختن با موازین اسلامی مشغول هستند ولی ادعا می کنند زیر زمینی اند. به نظر می رسد سه فیلم اخیر در مورد بکارت و موسیقی زیرزمینی و عرق سگی بدون کوچکترین آلودگی سیاسی تهیه شده است و روانه فستیوال های خارجی شده است.
تا پیش از این فیلمسازان نورچشمی رژیم با تولیداتی برای جشنواره ها و خارج از کشور مشغول بودند. سری چندگانه، ماشین سواری در دهات کوره های ایران و از درس و مشق بچه ها پرسیدن تخصص کیارستمی بود. آیا فیلم هایی که بهمن قبادی از کردستان گرفت بدون مجوز و بدون اطلاع دولت بود؟
نمایش فقر (اما در افغانستان) از تخصصات دکتر مخملباف و خانواده، و حالا دوره فیلم های کاملاً سیاست زدایی شده و بدون کوچکترین اعتراضی، با سوژه های داغ برای فستیوال ها با حفظ حجاب اسلامی (کلاه گیس) و موازین تهیه می شود و روانه فستیوال ها می شود.
ساختن فیلم (ندایی برای سبزالله؟)، و مأموریت بالاتر از چاخان برای ساختن فیلمی برای مستند هم از آن حرف های باورنکردنی بود. ندا سوژه ای شد تا خنیاگران مرگ، روایات خود را از زندگی او که مرگی دلخراش داشت بنویسند و ادعا کنند بدون مجوز و زیرزمینی برای خارج از کشور (با شرکت گوگوش؟) فیلم مستند تهیه کرده اند و در همین راستا نمایشی از آزادی را هم به روی اکران بیاورند.
در آن دیار نمایشی و این همه مهره های نمایشی، از بابی ساندز اسلامی گرفته تا بی بی ساندیز حزب توده، هیچکس به فکر دادخواهی این خون بیگناه بر خاک ریخته شده، نیست. یعنی اینها هیچ جوری با هم هماهنگ نکرده اند؟
دنبال خبرهای جدید، یک سر
رفتم سایت بی بی سی؛ دیدم عید قربان را به مسلمانان تبریک گفته، یادم افتاد امثال ندا قربانی هایی هستند برای جشن شکمچرانی سرمایه داران.
«گنجشکگ اشی مشی، روی بوم ما مشین. بارون می یاد خیس می شی، برف می یاد، گوله می شی. می افتی تو حوض نقاشی. کی میبره؟ -قصاب باشی. کی می پزه؟ - آشپزباشی. کی می خوره؟ - حکیم باشی!»-
و نمایشات بسیار دیگری در راه است،
توجه داشته باشید: همگی بدون مجوز و زیرزمینی!


mercredi, novembre 17, 2010

چگونگی قتل پروانه و داریوش فروهر

سعید امامی:از روز قبل من تیم را آماده باش داده بودم و شب قبل هم شبیه سازی عملیات را انجام دادیم،کار در سه گروه انجام شد:- گروه اول را خودم سرپرستی کردم و در خیابان ظهیر السلام مستقر شدیم و زاپاس بودیم تا مسئله ای خلاف برنامه ریزی اتفاق نیفتد.-گروه دوم به سرپرستی – مصطفی کاظمی– معاون امنیت بود که با نیروهایش در اطراف خانه متمرکز شده بودند و رفت و آمدها را زیر نظر داشتند. -گروه سوم را سید صادق–مهرداد عالیخانی–معاون عملیات-سرپرستی می کرد که به داخل منزل رفته بودند.ق
بلا ما کروکی خانه را داشتیم و مشکلی نبود و تلفنی خود منزل را هم چک کرده بودیم و می دانستیم که فقط آن دو نفر در خانه هستند. کار حدود یک ساعتی طول کشیده بود ، قرار بر نیم ساعت بود که من نگران شدم به سید صادق تماس گرفتم و علت را جویا شدم که اظهار داشت برای انتقال پروانه فروهر به بالا مقاومت می کرد.اما کار تمام شده و الان داریم خانه را جستجو می کنیم.بعد از گذشت یک ساعت،سید صادق تماس گرفت و گفت الان در راهیم و کار تمام شد.
من باید به ستاد برمی گشتم چون معلوم بود تا ساعاتی دیگر حتما خبر از طریق ناجا به استعلام ما می رسید. بعد از انجام قتل باید گزارش کار داده میشد.
فردای آن روز به گمانم دوشنبه بود و طبق روال هر دوشنبه در وزارتخانه ما شورای عالی وزارت داشتیم که از طرف ... اتفاقا یا طبق هماهنگی (من اطلاعی ندارم) آمده بودند که در آنجا من و آقا مصطفی و سید صادق رفتیم و مشروح عملیات را شرح دادیم منتها طبیعی بود که چون چند نیروی غیر وزارتی در آن جلسه بودند و ... هم آنجا بود ما مواردی را ذکر نکردیم که عصر همانروز -در جلسه‌ای که با حضور حاج آقادری و حاج آقا فلاحیان در دفتر آقای حجازی تشکیل شده بود تمام موارد و حتی کشفیات از منزل را ذکر کردیم که آقای حجازی عنوان کردند موید باشید و برای مابقی کار آماده شوید ."

عید قربان و فواید گیاهخواری

دنبال خبرهای جدید، یک سر رفتم سایت بی بی سی؛ دیدم عید قربان را به مسلمانان تبریک گفته، یادم افتاد امثال ندا قربانی هایی هستند برای جشن شکمچرانی سرمایه داران.
در فرانسه عید قربان را عید الکبیر می نامند و اسلام در فرانسه دومین دین است. البته انجمن های حمایت از حیوانات نسبت به انجام مراسم گوسفندکشی اعتراض کرده اند و در فرانسه توی کوچه و یا خیابان، کسی گوسفند سر نمی برد.
حاجی واشنگتن در عید قربان را ببینید.فیلم «حاجی واشگنتن» اثر علی حاتمی را در ده قسمت بر روی یوتوب (مدت فیلم: یک ساعت و نیم)
حاجی واشنگتن در حال قصابی گوسفند برای عید قربان می گوید: «باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. چه آبرویی ؟ - مملکت را تعطیل کنید! دارالایتام دایر کنید! نفوس حق النفس می دهند. سر بریدن از ختنه سهل تر! ملیجک در گلدان نقره می شاشد. خلق خدا به چه روزی افتاده اند از تدبیر ما، دلال، فاحشه، لوطی، قاپباز، رمال، معرکه گیر! گدایی که خودش شغلی ست! مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود...»
فواید گیاهخواری، صادق هدایت (داونلود کتاب)
صادق هدایت: «مقایسه بکنید یک دکان میوه فروشی را که به رنگ ھای دلپزیر روان بخش آراسته شده از بوی آن شامه لذت می برد. سیب، نارنج، گیلاس، ھلو، انگور و خربزه و رنگ ھای زنده سبزی ھای گوناگون را با دکان قصابی، دل و روده آویخته شده، اجساد سربریده، شکم ھای شکافته شده، پاھای شکسته که آویزان است و قطره قطره از آن خون می چکد و بوی گند لاشه در ھوا پراکنده می باشد.» فواید گیاهخواری
***

Libellés : , , ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?