چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: avril 2009

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

jeudi, avril 30, 2009

Pour Toi

mercredi, avril 29, 2009

آدم مصنوعی

تا حالا آدم دو چهره ندیدی؟ - آمده روبرویم نشسته و در سکوت به من زل زده. دفعه ی اولش نیست، قبلاً هم آمده بود. بار اول در هیئتی دیگر آمده بود، کت و شلوار پوشیده بود و یک پارچه آقا بود و گه گاه هم چیزهای راجع به ادبیات می پرسید و مودب و مهربان و محجوب به نظر می رسید.
این بار برنامه اش را عوض کرده بودند. لباس اسپرت و معمولی داشت و یک دستبند کشی رنگین کمان و بیخود و بی جهت هی می گفت: "من گئی هستم!" به من مربوط بود از چه جنسی است و از جلو و یا عقب راضی می شود و با کی و یا کجا. رفته بودم به قصد آشنایی و صرف یک قهوه ی متمدنانه! نرفته بودم بازجویی پس بدهم و یا اعترافات جنسی یک غریبه را گوش کنم. دیدارمان داشت خسته کننده و غریب می شد. زیر چشمی نگاهم می کرد و تا سرم را بالا می کردم نگاهش را می دزدید و هی یک خط در میان از من می پرسید چه کسانی را می بینم و با چه محافلی تماس دارم و دوستانم کی هستند؟ توی دلم این "کتاب خوانده شده" را از بر بودم. نمی دانی کیست و گذشته اش چیست و چه فکرهایی در سر دارد، آن وقت ازهمان اولین دیدار خودش را "دوست" خطاب می کند و هی می خواهد از تو اطلاعات بگیرد و وکالت بگیرد و برایت آن طرف یک کارهایی بکند!!! در این چند سال گذشته چند تا از این آدم آهنی ها، از این "مامور - دوست" ها دیده ای؟
آیا به این آدم مصنوعی ها احتیاجی داری؟
آیا از آنها نمی ترسی؟
داری از فیلم حرف می زنی، می گوید فیلم نمی بیند چون سینما نمی رود. می گویی: "توی ماهواره چی؟ توی ماهواره یک تکه هایی از این فیلم رو ندیدی؟" می گوید ماهواره نگاه نمی کند. می پرسی: "ویدئو چی؟" و پیش از این که جانماز آهنی اش را آب بکشد زود خودت جواب می دهی:"این فیلم فقط یک مثال بود!"
از آدم هایی حرف می زند که همه خطرناک اند. آدمهایی را توصیه می کند که ببینم که با آنها هیچ مناسبتی ندارم. مغز آهنی اش را طوری برنامه ریزی کرده اند که مرا به یکی از ماموران خودشان وصل کند. در این دیار عبث، تمام نیروی مرا با امواج منفی خنثی کرده است. احساس ضعف دارم. یواش یواش دارم می ترسم. وقتی به خانه می آیم جان ندارم. تعجبی ندارد که پس از دیدار با آخرین آدم آهنی برای چند روزی مریض می شوم و توی جایم می افتم.

mardi, avril 28, 2009

"یک تصویر می تواند تصویر دیگری را در خود پنهان کند" نمایشگاهی دیدنی و سرگرم کننده و جذاب است که از هشتم آوریل در گراند پله در معرض نمایش عموم گذاشته شده است و تا ششم ژوییه ادامه خواهد داشت. دویست و پنجاه اثر هنری از هنرمندان محتلف و از ملیت ها و زمان ها و کشورهای مختلف این دوچهره گی و یا چندچهره گی هنر را نشان می دهند و در این میان آثار آرچیمبولدو و دالی و رائتسز بیش از دیگران در معرض نمایش گذاشته شده است.
ممنوعیت های تاریخی و مذهبی و تابوها باعث شده است که در عالم نقاشی، هر تصویر، اسراری را در خود پنهان کند و در خفا آن را عرضه کند. تصویری که می تواند در درون خود پیام و یا پیام هایی نمادین و یا مذهبی و یا اخلاقی و یا سیاسی و یا اروتیک نهفته داشته باشد از این گونه است، البته سرگرمی و شوخی و بازی و تفریح که جای خود دارد.
اردکی که از زاویه ای دیگر خرگوش می شود، بطری و لیوانی که از زاویه ای دیگر جا عوض می کنند و لیوان و بطری به نظر می آیند، پیپی با دودش که از زاویه ای دیگر جا عوض می کنند و پیپ دود می شود و دود پیپ! مردی کلاه به سر که از زاویه ای دیگر خرگوشی است. تصویری که در آینه چیزی دیگر را نشان می دهد، تصویری که از زاویه ای دیگر، حقایق و تصویری دیگر را عیان می کند، عصایی که سایه اش کله ی ناپلئون است. تصاویری که می توان نمونه هایی از آن را در درون طبیعت هم یافت، صخره هایی که هیبتی انسانی دارند، زهدانی که غار می شود و غاری که دهان است.
در این نمایشگاه طبیعت و واقعیت و تخیل هنرمند، به تخیل و نیروی اندیشه ی بیننده نیازمند است تا راز خود را بگشاید. فیلم هایی نیز برای توضیح این ژانر هنری در داخل نمایشگاه نشان داده می شود که نمایانگر تأثیر بسیار سینما از این ژانر هنری است. بخش مهمی از نمایشگاه به تصاویر چندمعنایی اروتیک اختصاص داده شده است. وارد سایت نمایشگاه شوید و با کلیک کردن روی عکس ها و لینک ها از ویدئوهای موجود دیدن کنید و در نمایشگاه سیاحت کنید.

dimanche, avril 26, 2009

جوانه های تبعید در فیلم "برای یک لحظه، آزادی"

داستان فیلم "برای یک لحظه، آزادی" ساخته ی آرش ریاحی حدیث به تبعید رفتن ایرانیان و گریزشان از طریق مرز ترکیه برای گرفتن پناهندگی از سازمان ملل و یا سایر کشورهای اروپایی است. گرچه در فیلم اسکناس ها و سکه های یورو را می بینیم که حکایت از سال دو هزار به بعد دارد اما در کل، زمان فیلم به دوره خاصی از جمهوری اسلامی تاکید ندارد، در ابتدای فیلم از گذشته افراد چیزی نمی دانیم یا اگر بفهمیم به طور مبهمی مختصر است. همین قدر می دانیم که این افراد دارند از جمهوری اسلامی فرار می کنند و فضای حاکم در درون کشور، فضای رعب و وحشت و خشونت است. در ترکیه به صورتی فشرده با داستان هر یک از طریق مکالمه ای کوتاه باخبر می شویم.

"برای یک لحظه، آزادی" برای شخصی چون من که در سالهای جنگ ایران و عراق از راه زمینی با خانواده اش به ترکیه رفته است و پنج هفته ای در هتل هایی از همان قیبیل، چشم به راه ویزا مانده است؛ و شاهد صحنه ها و افرادی مشابه بوده است؛ مانند مروری بر گذشته منقلب کننده است. "برای یک لحظه، آزادی" خاطرات تلخ و شیرین و خنده داری را در من بیدار کرد. در تمام لحظات فیلم یا گریستم و یا خندیدم و یا همراه با آن از تونل زمان گذشتم و ای کاش این طور نبود.
شخصیت ها و دیالوگ ها و وقایع فیلم بر اساس ماجراها و شخصیت ها و گفتگوهای واقعی پا گرفته و بسیار ملموس و طبیعی شکل گرفته و از این رو ماجراها بسیار تکان دهنده و واقعی نشان داده شده است. سه گروه شخصیت های فیلم را تشکیل می دهند و داستان سه گروه تقریباً به شکل موازی تا پایان فیلم پیش می رود.
۱/ گروه جوانان: مهرداد و علی که دو دوست اند به همراه دو کودک آرمان (پنج سال و نیم) و آزاده (هفت ساله) که فرزندان خاله مهرداد هستند. پسرها می خواهند بچه ها را به دست پدر و مادر پناهنده شان در اطریش برسانند و خودشان هم ماندگار شوند.
۲/ یک زوج جوان حسن و لاله و پسرشان کیان. شوهر، مرد خانواده، حسن می خواهد از سازمان ملل پناهندگی بگیرد.
۳/ آقای عباس مختاری، زندانی سابق و دبیر انگلیسی در دبیرستان که مردی میانسال است و مانو یک کرد جوان از روستایی در کردستان عراق. آقای مختاری و مانو می خواهند به آلمان بروند.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"را خلاصه نمی کنم چون پر از لحظات و وقایع ریز و درشت و فراموش نشدنی است. در پایان علیرغم همه ی رنج ها و مصیبت ها و بلاهایی که به سر علی می آید جوان ترین گروه موفق می شود دو کودک را پیش پدر و مادرش برساند و درخواست پناهندگی خودشان نیز مورد تایید قرار بگیرد. تقاضای مانو کرد عراقی هم مورد تایید واقع شده است اما بقیه به خوش شانسی آنها نیستند. در واقع نیمه ی جوانتر موفق می شود و نیمه دیگر به دلیل سخت بودن شرایط و یا تمام شدن سهمیه ی پناهندگی از کشورهای اروپایی، نمی تواند موفق شود.
حسن پرونده اش رد می شود از ناچاری حقه می زند خیط می شود، رد شدن پرونده را از همسرش پنهان می کند و خودخوری می کند و در پایان سرانجام با یک عمل اعتراضی انتحاری (خودسوزی در برابر سازمان ملل) اعتراض خود را نسبت به رد شدن پرونده اش نشان می دهد. در هر حال حسن می میرد ولی برنمی گردد و این انتخاب اوست. خیلی ها ترجیح دادند بمیرند ولی به جمهوری آدم ربایی و گروگان گیری و شکنجه و اعدام (کابوس جمعی اول فیلم) بازنگردند.
آقای مختاری هم برعکس مانو، پرونده اش رد شده است. اما خودش هنوز نمی داند. مانو، همان روستایی زرنگ، بدون این که به او چیزی بگوید از قاچاقچی ها برایش مدارک قلابی می خرد تا او را همراه خود به آلمان ببرد. آنها با هم سوار قطار می شوند اما در نیمه راه پلیس آلمان متوجه قلابی بودن مدارک آقای مختاری می شود، او را از قطار پیاده کرده و سرانجام دیپورت می کنند.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"نمایانگر لحظات و واقعیات دردناک و هولناکی است. روایتگر آنها که خواستند بگریزند و نتوانستند، آنها که گریختند و نشد، آنها که برای پناهندگی خود را به هر آب و آتشی زدند، آنها که مصائب بسیاری را متحمل شدند تا پناهندگی بگیرند، آنها که برگشتند تا مبارزه کنند، آنها که در دوران بلاتکلیفی و انتظار برای پناهندگی، گرفتار توطئه و نیرنگ های مأموران امنیتی رژیم در ترکیه شدند، آنها که از خانواده ی مبارزان در تبعید بودند و از سوی مأموران جمهوری اسلامی به گروگان گرفته شدند، آنها که توسط مأموران رژیم در ترکیه ربوده شدند و مورد شکنجه قرار گرفتند و از همه دردناک تر سرنوشت کودکان تبعید در این قافله است. آزاده و آرمان دیگر پدر و مادر خود را به یاد ندارند، آنها در این سالها با پدربزرگ و مادربزرگ بوده اند و به آن دو انس و الفت بیشتری دارند. در جایی آزاده از علی می پرسد: "علی تو بابا و مامان مون رو می شناسی؟" جدا کردن دو کودک از پدربزرگ و مادربزرگ تاثر برانگیز است. آیا لحظاتی از این قبیل را نزیسته ایم؟ و یا کم دیده ایم؟
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"در دفاع یا تبلیغ برای گریز از کشور نیست بلکه بسیار واقع گرایانه تر و فکر شده تر و عمیق تر از اینهاست که دنیا را به دو بخش و "این طرف" و یا "آن طرف" تقیسم کند. فیلم در حقانیت "مقاومت" و "مبارزه" به هر شکلی و در هر مکانی است.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" با صحنه ای از یک تیرباران جمعی آغاز می شود: در ناکجاآبادی احتمالاً در کنار مرز و با تیرباران نمادین سه نفر دو مرد و یک زن، پیش از اینکه سه نفر را تیرباران کنند صدای " زنده باد آزادی!" را می شنویم و این صحنه تا پایان فیلم چون تصویری مبهم و همچون ورقی گمشده از تاریخی گمشده در ته ذهن مان است. تصویر هولناک ولی واقعی است. راستی بالاخره در این سی سال چند نفر را تیرباران کردند؟ گرچه حقیقت اولیه در شروع فیلم مانند کابوسی دهشتناک از اول تا پایان ما را همراهی می کند. در صحنه های پایانی، مانند شروع فیلم باز با تیرباران نمادین سه نفر دو مرد و یک زن که این بار آقای مختاری هم در میان آنهاست مواجه می شویم. ولی در صحنه نهایی و تیرباران نهایی پایان فیلم، ما فرود افتادنشان را به چشم نخواهیم دید چون دوربین روی نگاه پیروز و لبخند مرموز آقای مختاری متوقف می شود. او به مانو گفته بود: "نگذار تحقیرت کنند انسان در هر کجا که باشد بایست سربلندی و هویت خود را حفظ کند تا انسان بماند وگرنه پس چه؟" (نقل به معنی از جملاتی که پس از کتک خوردنشان در اتوبوس از دست لاتهای ترکیه، مختاری به انگلیسی به مانو می گفت)
اوایل فیلم "برای یک لحظه، آزادی"، پس از عبور از مرز، حسن سرش را از پنجره ی ماشین بیرون می آورد و در برابر کوه برفی فریاد می کشد: "سلام ای خجسته آزادی!" حسن هنوز خبر ندارد که برای رسیدن به آزادی رسمی چندین خوان دیگر در پیش است است که ممکن است توان همگی این مشکلات را نداشته باشد. لاله به محض گذشتن از مرز، روسری مقنعه ای خود را برمی دارد. با وجود رسیدن به هتلی پر از نکبت و سوسک، آنها مانند هزاران مهاجر دیگر هنوز پر از امید و رویا هستند. امید به آینده! امید به آغازی دیگر! امید به سرنگونی رژیم!
رادیو گوش دادن حسن و لاله در هتل، به شکلی نمادین، آرزوی سرنگونی رژیم برای بازگشت به وطن است. آیا این رویای همه ی فراریان و همه ی پناهندگان نیست؟: "اینجا صدای ایران است! جمهوری اسلامی سقط شده و ولایت فقیه نابود گشته است و تنها دموکراسی است که آزادی مردم را تضمین خواهد کرد." (نقل به معنی از جملات بداهه سازی در فیلم) آنها مثل هر مهاجر دیگری در ابتدای ورود پر از رویا هستند ولی به مرور زمان و رد تقاضای پناهندگی حسن، امیدها رنگ می بازند. حسن علیرغم سیاسی بودن و روشنفکر بودن خود، در همه موارد تک نفره تصمیم می گیرد و لاله را در تصمیم گیری و نقشه های خود شریک نمی کند و در پایان وقتی از نفس می برد با خود سوزی، خودکشی می کند.
از سوی دیگر در پایان فیلم"برای یک لحظه، آزادی"، بازگشت لاله به ایران هم هست، لاله دم مرز می گوید: "می روم تا کار شوهرم را ادامه بدهم." و چادر مشکی خود را به سر می کند و دست بچه اش را می گیرد و به سمت ایران می رود. حرفی که ممکن است خیلی شعارگونه جلوه کند. اما از سوی دیگر لاله نیازی به فرار نداشت و به خاطر شوهرش بود که تن به در به دری داده بود و همیشه از آمدنش ناراضی بود. او برای تامین مخارج زندگی شان ناچار شده بود که در مهمانخانه زمین شویی و خدمتکاری کند ولی حالا می تواند برگردد و به زندگی سابقش ادامه بدهد و یا همانطور که در اول فیلم به شوهرش گفته در داخل بماند تا شرایط را عوض کند.
لاله گفته بود: "مگه ما نمی تونیم مثل میلیونها آدمی که توی اون کشور موندند، بمونیم تا شرایط رو عوض کنیم؟"و حسن به او پاسخ داده بود: "مگه اونایی که موندند تونستند چیزی رو عوض کنند؟"
حرف لاله در هر حال بحثی رایج و تفکربرانگیز است: "ماندن و در درون جنگیدن" و برای آنهایی که هنوز مجبور نشده اند فرار کنند. و در هر حال فراموش نکنیم که مقاومت و مبارزه از درون، بنیادین و سازنده است و درثانی همه که نمی توانند بگریزند؟ و یادمان هست کسانی مانند مجید شریف و با آن سابقه سازمانی، برگشتند و پس از چند سال تدریس و ترجمه در ایران روزی توسط نیروهای تباهی و سیاهی تاریخ ربوده شدند و به قتل رسیدند. البته که همه ی اینها را به یاد داریم! و البته لاله هم حق دارد که یک جایی ببرد و به خاطر پسرش برگردد؛ مگر حسن نبریده بود و از نفس نیفتاده بود و آخرش خودکشی نکرد؟ از سوی دیگر، هم زمان با رفتن لاله به سوی ایران، خانواده دیگری را می بینیم که از آن سو می آیند تا خود را به ترکیه برساند. یکی می رود و یکی می ماند. بعضی ها مثل ماهی در آب، فقط در خاک وطن می توانند زنده بمانند. شاملو دیگر جان تبعید نداشت. ساعدی آمد و دق کرد و زندگی این طوری است و گریز و تبعید هم داوطلبانه نیست.
انتخاب اسامی "مختاری" و "گلشیری" و "خرمشاهی" برای شخصیت های فیلم"برای یک لحظه، آزادی"، انتخابی هوشیارانه و در واقع گرامیداشت خاطره شاعران و نویسندگان و پژوهشگرانی است که تبعیدیان درون کشور بودند و سرانجام اولی را نیروهای سیاهی و جهل تاریخ به طرزی فجیع به قتل رساند؛ دومی پیش از آن که رنگ یک لحظه آزادی را ببیند دق کرد و سومی با آن همه دانش، در سکوت در خانه اش به پژوهش مشغول است. نام "لاله" یادآور "لاله خون شد" و "ژاله"، میدانی که در روز هفده شهریور مردمان بسیاری در آنجا مورد رگبار سربازان شاهنشاهی قرار گرفتند؛ نامی که پس از انقلاب به "لاله" تبدیل شد و این نام یک بار دیگر به ما یادآور می شود که ایرانی همیشه میدانی از خون در پشت سر و یا بر دوش دارد و دشتی از لاله و خون در برابر و خاطره قتل عام "ژاله" ها یا "لاله" ها از یاد نرفتنی است.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"سرشار از لحظات انسانی و ملموس است. رفتن پسران جوان با یاسمین به دیسکو و تجربه ی رهایی برای جوانان، آنها عاشق اولین دختری که سر راهشان می بینند می شوند، برای یاسمین با هم رقابت می کنند و به هم حسادت می ورزند و در پایان این یاسمین است که از بین آن دو یکی را برمی گزیند. صحنه دویدن مانو، جوان کرد گرسنه به دنبال قوی سپید توی پارک تا بعد از آن "بیگ چیکن" ،"خوراک قو با سس پناهندگی" بپزد و سپس پرواز رقص کنان و مداوم پرهای سپید قو در اتاق و بر کف و بر روی قالی و زیر کفش های پلیس ترکیه و ریزش بی وقفه پر مانند بارش برف از پنجره.
صحنه ی خرید واکمن توسط مانو کرد روستایی و عکس های دروغین او با مرسدس بنز توی خیابان برای ارسال به دهی در کردستان و چاخان های غریبش برای روستاییان گوشت ندیده؛ همگی، صحنه های زیبا و خنده دار و در عین حال پر از زندگی و واقعی فیلم را تشکیل می دهد.
مانو مدام به اهالی دهکده اش دروغ می گوید چون دروغ هایش برای آنان زندگی را پر از امید و راحت تر می کند. مانو برای زندگی کردن و دوام آوردن، دزدی می کند، دروغ می گوید و به قول خودش این یعنی:"واقع گرایی" . او مانند عباس مختاری اخلاقگرا نیست و برای بقا اگر لازم باشد "کرد بودن" خود را هم انکار کند، حتماً این کار را خواهد کرد چون واقعگراست و نمی خواهد کتک بخورد و می خواهد زنده بماند. مانو اگر لازم باشد برای رفع گرسنگی خود، قوی سپید توی پارک را هم خواهد خورد.
چیزی که فیلم "برای یک لحظه، آزادی"را جذاب می کند نمایش تضادها و طیف های مختلف مهاجران است. در کنار مهاجران سیاسی و کسانی که در جستجوی لحظه ای آزادی خود را در به در کرده اند، مهاجران اقتصادی (و احیاناً مهاجران جنگی) نیز وجود دارند که از چشم فیلمساز پنهان نمانده اند و در صف طویل مهاجرت در انتظار پناهجویی و یا انتظار گرفتن ویزا به سر می برند. زنی که هنوز در هتل چادر به سر می کند و به دروغ ادعا می کند که در چادر لاغرتر به نظر می آید و پنهانی نماز می خواند و می گوید برای روز مبادا است و زیر چادر برای شوهرش لباس های مکش مرگ ما به تن می کند، نمونه ای از مهاجران غیرسیاسی را نشان می دهد.
در فیلم "برای یک لحظه، آزادی" صف طویل مقابل سازمان ملل و سیل ایرانیان برای گرفتن پناهندگی در ترکیه را می بینیم. حتماً هر فردی داستانی دارد ولی آنچه در همه ی این داستانها مشترک است گریز از زادگاه و رفتن به سوی سرزمینی دیگر در جستجوی لحظه ای آزادی و آرامش و امنیت، حتی اگر شده، در آن سر دنیاست و این آرزو را کیان و لاله بر شیشه های یخ زده پنجره با نقشی کودکانه رسم می کنند. وجود کودکان در فیلم و سرنوشت آنان، بیننده را در برابر سهمناکی واقعه بسیار حساس و شکننده می کند. راستی بر سر بچه های تبعید چه خواهد آمد؟
بچه های تبعید، کسانی مانند مرجان ساتراپی و آرش ریاحی خواهند بود که انقلاب و تبعید و تیرباران شدن عموهایشان را با ساده ترین شکل تصویر خواهند کرد. در فیلم" برای یک لحظه، آزادی" سیر این نسل و کودکی این نسل را مانند "سفر خروج" می بینیم. بعدها، سالها بعد مرجان ساتراپی کتاب های مصور کودکان "پرسپولیس" را نقاشی خواهد کرد تا به اروپائیان توضیح بدهد که سرگذشت "ایرانی" از "جمهوری اسلامی" جداست و هنوز خاطره اعدام عمو انوش را از یاد نبرده است و در ذهن کودکانه اش به روی کار آمدن حکومتی طالبانی را به چشم دیده است و "ایرانی" سزاوار چنین حکومتی نیست. بعدها آرش بزرگ خواهد شد و سینما خواهد آموخت تا با ساختن فیلم های مستند داستان گریز و خروج خود را از ایران در نه سالگی و از راه ترکیه تصویر کند و به جهانیان نشان بدهد بر "ایرانی" چه گذشته است و بدین گونه است سرگذشت هنرمندان و کودکان تبعید! همان جوجه های نشسته در آشیانه، جوانه هایی هستند که هر لحظه شعر خسرو گلسرخی را یادآور می شوند:
"گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام،
و ساقه های جوانم از ضربه های تیرهایتان زخمدار است،
با ریشه چه میکنید ؟
گیرم که در سراین باغ بنشسته در کمین پرنده ای،
پرواز را علامت ممنوع میزنید،
با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیرم که میکشید،
گیرم که میزنید،
گیرم که میبرید،
با رویش ناگزیر« جوانه ها » چه میکنید؟"
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" سرشار از لحظه و خاطره است. فیلم با جمع آوری خاطرات پناهجویان و دیدار با قاچاقچیان راه ترکیه، برای ترسیم و نشان دادن حادثه ی سیل عظیم مهاجرت و ثبت آن در حافظه جمعی شکل گرفته است. یادم می آید علیرغم فقری همگانی، راننده ها و قاچاقچی های ترکیه گاهی بسیار بامعرفت تر و سخاوتمندتر و انسان تر از هم وطنان و همسفران ایرانی بودند.
هنگامی که وطن برایت تبدیل به زندانی بزرگ می شود که زندان های کوچک را در برمی گیرد و در این زندان ها، برومندترین جوانان کشور را به رگبار می بندند، و باقی جوانان و نیروی جوان کشور را راهی جبهه هایی با بمب های شیمیایی و یا بمب هایی خوشه ای می کنند، در چنین دورانی، مخالف یا بی تفاوت و یا کاسب، همه خواه ناخواه دست به گریز می زنند و فیلم "برای یک لحظه، آزادی" اینها را هم نشان می دهد. اتاق آقای مختاری در مهمانخانه، مکانی مانند زندان است. درست مانند سلولی در وطن که چند سال از عمرش را در آنجا سپری کرده است! او حالا ناچار است مانند بقیه در سلول های نکبت مهمانخانه های ترکیه در انتظار پناهندگی بماند ولی آقای مختاری ترجیح می دهد در هوای آزادی بتپد و در مهمانخانه ی نکبتی در انتظار بماند تا در سلول زندان وطن!
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" درگیری های قومی در ترکیه را نشان می دهد و برخی از ایرانیان قربانی این جهل قومی گرایی می شوند و در کنارش نشان می دهد که همه ترک ها این طور فکر نمی کنند. راننده اتوبوس خطاب به ترکهایی که مانو و آقای مختاری را زده اند می گوید: "شما ننگ این کشور هستید!" و این حرف بی ریاست، چرا که در ترکیه مانند ایران همه جور آدم یافت می شود و برخی، قربانی جهل و خشونت برخی دیگر می شوند.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی"با پشتوانه محکمی از سینمای مقاومت متفقین علیه نازی ها و فاشیسم تهیه شده است و در لحظانی یادآور فرار متفقین از زندان ها و اردوگاه ها و یا زندان های نازی هاست. صحنه پیاده کردن علی و بچه در میان برف از اتوبوس و بازجویی علی و آرمان توسط پاسدار مرزی از نفس گیرترین صحنه های فیلم است. بعدها می شنویم که پدر و مادر علی هر دو اعدام شده اند و شاید به این دلیل، بودن و ماندن و مراقبت علی از بچه ها (خانواده جدید) را بیشتر درک می کنیم. در ابتدای فیلم صحنه ی جدا کردن بچه ها از پدر بزرگ و مادر بزرگی که تا لب مرز به بدرقه نوه های خود آمده اند بسیار تأثر برانگیز است.
علی هم مانند لاله و کیان به رویا نیاز دارد و بیش از هر چیز به امید! امید و رویایی که ممکن است مانند قصه ای کودکانه جلوه کند ولی برای بقا قصه و خواب و رویا لازم است. علی در اوج بی پناهی در زندان مخفی ماموران امنیتی ایران در ترکیه برای بچه ها قصه می گوید و از راهی حرف می زند که بچه ها حتی در خواب هم آن را ادامه دادند.
بازی روان و دلنشین هنرمندان تبعیدی، هنرمندانی که شاید دیگر هرگز به ایران برنگردند (به ترتیب الفبا) نوید اخوان (علی خرمشاهی)، سعید اویسی (عباس مختاری)، بهی جنتی عطایی (لاله)، پیام مجلسی (حسن گلشیری) و فارس فارس بازیگر کرد (مانو) و دیگر بازیگران پیر و جوان و کودکان تبعیدی، تصاویر فیلم را مانند زندگی در پشت سر در یادهایمان زنده می کند.
فیلم با آهنگی با صدای فرهاد و شعر شاملو تمام می شود "یه شب مهتاب، ماه می یاد تو خواب، منو می بره..."، فرهاد، خواننده ای که در غربت مرد و شاملو که تبعیدی در درون وطن بود و حتی پس از مرگش با سنگ گورش هم جنگیدند و آن را شکستند. همه ی این علایم و نشانه ها و عبارات، کدها و زبانی است که فرهنگ مقاومت چپ ایران را می سازد و این فرهنگ، کودکی نه ساله (آرش ریاحی) را که از ایران گریخته است در دامان خود پرورده تا اکنون بتواند با همان زبان و با همان اصطلاحات و با همان عبارات و به استناد نحوه ی خروج خود از ایران و سپس فرار (آزاده) خواهر و (آرمان) برادر کوچکترش توسط یکی از اقوامشان، سالها بعد یکی از باارزش ترین و واقعگرایانه ترین فیلم های سینمای تبعید ایرانیان را بسازد.
در شرایطی که سینمای دولتی داخل کشور با کارگردانان مبلغ جنگ و ایدئولژیک خود، سالهاست به ساختن فیلم هایی چون "از کرخه تا راین"1371 (و "آژانس شیشه ای" 1377 به شکلی خفته و خفیف تر در ابتدای دوران خاتمی) مسئله پناهندگی را حقی فقط منحصر به مجروحان و معلولان جنگ دانست و از پناهندگی دادن کشورهای غربی به مخالفان جمهوری اسلامی سخت خشمگین بود؛ در شرایطی نابرابر که بودجه و نیرویی عظیم به رد پناهندگی مخالفان جمهوری اسلامی و نادیده انگاشتن سیل مهاجرت اختصاص داده شده است؛ در شرایطی که سینمای رسمی و دولتی ایران برای لوث کردن واقعیت سیل عظیم مهاجرت و مسئله تبعید ایرانیان در سی سال گذشته، از هیچ خدعه و نیرنگی فرو گذاری نمی کند، ساختن فیلمی هوشمندانه، "برای یک لحظه، آزادی" پاسخ مناسب و مشت کوبنده ای بر دهان یاوه گویان دست نشانده رژیم است.
فیلم "برای یک لحظه، آزادی" به هنر مهاجرت و تبعید تعلق دارد. سی سال پس از انقلاب و علیرغم همه ی جریان های انحرافی برای تشویش اذهان عمومی، هنر مهاجرت و تبعید ایرانیان دست آوردهای خود را به جهانیان ارائه می دهد.
هنر مهاجرت در مهاجرت رشد می کند و برای پوزش خواهی و دروغ بافی به نفع رژیم هم چون توابی سرافکنده به داخل برنمی گردد.
هنر مهاجرت کالایی برای فروش داخلی و تزیین ویترین فرهنگی جمهوری ملایان در زندان وطن نیست بلکه برعکس با نشان دادن آن به دیگران و به جهانیان است که سینما و هنر مهاجرت معنا می یابد و فیلم "برای یک لحظه، آزادی" از این گونه است.
هنر مهاجرت یک واقعیت عظیم مثل خود مهاجرت است. همان طور که از نام فیلم آرش ریاحی بر می آید: "برای یک لحظه، آزادی"! این فیلم به تمام کسانی که برای رسیدن به یک لحظه آزادی مبارزه کردند و کوتاه نیامدند تقدیم شده است.
به تمام پناهندگان!
به تمام مبارزان!
به تمام تبعیدیان!
چه خوب که در این برهوت حقیقت و هنر، فیلم "برای یک لحظه، آزادی" ساخته شد تا بدانیم کودکان تبعید در این سی سال چه رشد عظیمی داشته اند. مرسی آرش!
صحنه هایی از فیلم "برای یک لحظه، آزادی" به همراه مصاحبه آرش ریاحی،

Libellés : ,


samedi, avril 25, 2009

* اولین موزه ایران

* اولین موزه ایران از جدیدآنلاین/
لینک از نمیرا

vendredi, avril 24, 2009

پشت هیچستان جایی است

نمونه ای از دست خط سهراب سپهری:


یادی ار سهراب سپهری و محمد مختاری در سایت ایران شناخت/

jeudi, avril 23, 2009

ویدئوی فیلم "تهران انار ندارد"


mardi, avril 21, 2009

نمایشگاه آثار "واسیلی کاندینسکی" در پاریس

از نمایشگاه های دیدنی و محبوب بهار امسال پاریس که تا نیمه تابستان طول خواهد کشید، نمایشگاه هشتاد اثر واسیلی کاندینسکی نقاش روسی تبار و ساکن آلمان و سپس مقیم فرانسه در فرهنگسرای ژرژ پمپیدو است. کاندینسکی (1866-1944) تا پیش از رسیدن به هنر آبستره، دوره های مختلفی را طی کرد که سیر هنر او را می توانید از طریق تابلوهای این نمایشگاه در کنار ماجراهای زندگیش دنبال کنید. کاندینسکی به عنوان یک نظریه پرداز هنری، مقالات مهمی در مورد فلسفه هنر نوشت که مهم ترین شان کتاب "معنونیت در هنر" است.
نمایشگاه فعلی کاندینسکی از همکاری سه موزه مهم دنیا تشکیل شده است: موزه سولومون ر. گگنهایم در نیویورک و موزه اشتادتیش ایم گالری در لن باوهاوس مونیخ و موزه هنرهای مدرن ژرژ پمپیدو در پاریس. در این نمایشگاه تابلوهای دوران مختلف و به خصوص تابلوهای بزرگ و سپس آبرنگ ها و نوشته های کاندینسکی و اسناد مربوط به کاندینسکی به نمایش گذاشته شده است.
تابلوهای اولیه کاندینسکی پر از نور و رنگ و شادی و مناظر روستاهای روسیه است و نگاه تبعیدی و نوستالژیک او را به دنیای کودکی و کشور زادگاه خود، چون یادآوری بهشتی از دست رفته نشان می دهد. سپس شاهد تحول او به سوی تخفیف دادن اشکال به فرم و سپس رسیدن به حداقلی از فرم و نشانه هستیم. کاندینسکی متأثر از جریانات هنری اروپا "تاثیرات" را و سپس "بدیهه سازی" ها را می کشد.
کاندینسکی
در جستجوی ترسیم درونیات بشر است و از این رو رویکردی واقعگرا به نقاشی ندارد. دوره باوهاوس و سپس آبستراکسیون هر دو در مونیج به وقوع می پیوندد، کاندینسکی نقاش روسی است که بیشتر عمر خود را در کشورهای دیگر اروپا گذرانید و بخش اصلی آثار خود را در آلمان آفرید. واسیلی کاندینسکی در گورستان لادفانس به خاک سپرده شده است.
***
نمایشگاه کاندینسکی و نمایشگاه الکساندر کالدر در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو تا دهم اوت و از یازده صبح تا یازده شب برقرار است.

lundi, avril 20, 2009

* سلام موزه سینما


dimanche, avril 19, 2009

رپ "عروسک کوکی" بر اساس شعر فروغ فرخ زاد را با اجرای غوغا بر روی یوتوب بشنوید. لینک از رزا

jeudi, avril 16, 2009

ویدئوی "خانه سیاه است" اثر فروغ فرخ زاد

اگر تاکنون فیلم مستند "خانه سیاه است" اثر فروغ فرخ زاد را از جذام خانه ندیده اید حالا می توانید بخش هایی از آن را بر روی یوتوب و گوگل ببینید. بخش اول و بخش دوم فیلم/

mercredi, avril 15, 2009

ویدئوی "والس با بشیر"

پس از "پرسپولیس" مرجان ساتراپی، فیلم "والس با بشیر" از آری فولمن فیلمساز اسراییلی در میان فرانسویان محبوبیت خاصی داشته است. "والس با بشیر" نیز به شیوه "پرسپولیس" کارتونی است ولی مانند پرسپولیس بازگوی رویدادهایی هولناک است. فردی (آری) پس از بیست و پنج سال به زادگاه خود برمی گردد و در میان کابوسهای شبانه و دیدار با شاهدان عینی یک ربع قرن پیش، خواهان یادآوری تاریخ و گذشته مردمان است و آهسته آهسته از میان بازگویی خاطرات سربازان و تصاویر به جا مانده در ذهن سربازان اسراییلی آن دوران، آنها کشتار وحشیانه "صبرا و شتیلا" را به یاد می آورند....

lundi, avril 13, 2009

تفکیک جنسیتی و حجاب در ویدئوهای شیرین نشاط

شیرین نشاط متولد 1957 در قزوین است و در سال 1972 و پیش از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرده است و در آنجا در زمینه عکاسی و سینما تحصیل کرده است . از سال 1972 تاکنون، شیرین نشاط فقط یک بار و آن هم پس از انقلاب به ایران سفر کرده و تضاد دو دنیا و تفکیک جنسیتی و به خصوص مسئله ی حجاب زنان بر آثار او تاثیر تکان دهنده ای گذاشته است.
Au centreشیرین نشاط در سطح جهانی بسیار شناخته شده است. او یک عکاس هنری و فلیمسازی در زمینه ی ویدئوی هنری است. شیرین نشاط نمایشگاه های بسیاری در سطح جهانی داشته است و جوایز معتبر بسیاری را از آن خود کرده است. شیرین نشاط در نیویورک سکونت دارد.


معرفی مجموعه عکس های شیرین نشاط

***
اولین اثری که از شیرین نشاط دیدم "اوج"، بود که مرا شیفته ی خود کرد.
***
"اوج"
Justifier"اوج" دو ویدئوی بی کلام سیاه و سفید و همزمان با هم و مقابل هم، و هر یک به مدت سیزده دقیقه است. موسیقی فیلم از سوسن دیهیم است و پر از نغمه و ندبه و صداهایی لالایی مانند و یا پچپچه های بی کلام زنانه!

زنان همگی با چادر سیاه بر سر، توی برهوت صحرا هستند و مردان همگی با پیراهن سفید بر تن به قلعه ای هجوم می آورند.
زنان در صحرا (صحرای سیناست این یا کجاست این برهوت؟) و مردان در شهر و کوچه!
زنان ساکن اند و مردان در جنب و جوش و درگیر با خود!
ناگهان زنان هلهله می کنند و مردان صدایشان را می شنوند و ساکت می شوند!
زنان با نوشته هایی نقش شده بر روی دست که گاه شبیه آیاتی قرانی است و گاه اشعار فروغ فرخ زاد یا طاهره صفارزاده، با خاک خشک تیمم می کنند. مردان در چشمه وضو می گیرند.
زنان با چادر سیاه بر سر در سکوت و در برهوت نماز می گذارند. صدای مردانه ی اذان می آید و مردان نماز می خوانند.
ناگهان در جانب زنان شوری است، انگار صدای پایکوبی و جشن می آید. مردان، وارد قلعه می شوند.
زنان در ساحل می دوند. آیا رسیدن زنان به ساحل دریا پس از آن برهوت، سفری در جستجوی سرزمینی موعود (برای زنان) و در آن سوی آبها نیست؟ مردان بر فراز قلعه و در بلندی در کنار توپهای جنگی ایستاده اند و از آن بالا به آنها نگاه می کنند.
زنان قایقی را پیدا می کنند و به آب می اندازند. (قایق نجات نیست؟) مردان در کنار توپهای جنگی از دور آنها را نظاره می کنند.
گروهی از زنان سوار قایق می شوند. مردها در اوج بلندی خود به فرار زنها می نگرند.
شش زن در قایقی که بر روی آب شناور است به سوی افقی ناشناخته می روند. مردان بر فراز دژ ایستاده اند و رفتن آنها را نظاره می کنند.
دور شدن شش زن در قایق و به سمت افق ناشناخته و نگاه مردان که آنها را بدرقه می کند. آیا سفر این شش زن با قایق به آن سوی آبها و جستجوی شهری در پشت دریاها، نمادی از مهاجرت زنان برای یافتن سرزمینی از آن خود نیست؟
***
برای آشنایی با شیرین نشاط نمونه ای کارهای او را می توانید در اینجا ببینید. پرونده کارهایش اینجاست. ویدئوهایی از آثار شیرین نشاط را در اینجا ببینید















Go to Photo Essay
Women of Allah | Rapture | Fervor

An interview with Shirin Neshat

Photo Essays Home | TIME Europe Home


در ویدئوی دیگری که در واقع از دو ویدئوی کنار هم تشکیل شده است تفکیک جنسیتی و حجاب و پرده ای که بین زن و مرد در جوامع اسلامی سد راه است تجسم عینی یافته است. از کنار پرده، زن و مرد، دزدانه به هم نگاه می کنند.

زن و مرد بیرون می آیند و به راه می افتند، اما انگار دنیای شان همیشه در کنار هم ولی از هم جداست. آن دو برای لحظه ای به هم می رسند و دو دنیا با هم تلاقی پیدا می کند ولی این فقط برای لحظه ای است چون به نظر می رسد تقدیر مسیر زن و مرد را از هم جدا کرده است.
در پایان سرانجام هر یک به مسیری در جهت مخالف با دیگری می رود در حالی که مدام چشم به پشت سر دارد و نگاهش پی جفتش می گردد.


"اوج" بازتاب تضاد دو دنیای زنانه و مردانه از طریق نمایش دو ویدئوی موازی سیاه و سفید و به صورت هم زمان است. دو دنیایی که با هم ارتباط ندارد و با هم تلاقی پیدا نمی کند. آنها فقط شاهد و ناظر دنیای دیگری که در کنارشان اتفاق می افتد هستند. هر گاه به تماشای یک دنیا می نشینیم از دیدن دنیای دیگر غافل می مانیم و برای دیدن فیلم و داشتن برداشت درستی از آن نیاز به دیدن مجدد آن سوی پرده و یا آن دنیای دیگر است.
در آثار شیرین نشاط ، ت
فکیک جنسیتی و حجاب، دو مشکل عمده جوامع اسلامی، به شکل هنری و با زیبایی و قدرت تمام خود را نشان می دهد. دو دنیایی که به دیگری بی توجه نیست ولی حق پرده برداری و یا شکستن مرزها و دیوارها و تابوها را ندارد مدام و هر لحظه در فیلم ها و عکس های شیرین نشاط رخ می نماید. "اوج" دیالوگ ندارد، درست مثل جامعه که زنان و مردان که با هم دیالوگی ندارند. در اکثر ویدئوهای مضاعف شیرین نشاط، حرکت ها گروهی و جمعی است.



















در ویدئوی دیگری دو دنیای رو در رو:

مرد سپیدپوشی که با کلام و رو به دوربین آواز می خواند و زن سیاه پوشی پوشیده در حجاب که پشت به دوربین مجموعه ای نغمه های بی کلام ندبه مانند را برای سالنی خالی بیان می کند نمایانگر چیست؟ چیست این بیقراری و این همه تفاوت؟

شیرین نشاط با الهام از کتاب «زنان بدون مردان » نوشته شهرنوش پارسی پور، فيلم زیبایی ساخته است که سرگذشت پنج زن ايرانی را در طول تابستان سال ۱۳۳۲ بيان می کند. حرف های شیرین نشاط را در مورد فیلم "زنان بدون مردان" در اینجا بخوانید و ویدئوی بخش های "زرین" و "مونس" و "فائزه" و "فرخ لقا" و "مهدخت" را ببینید. خانم پارسی پور در صحنه ای از فیلم "زنان بدون مردان"، در نقش خانم رئیس روسپیخانه ای که زرین در آنجا کار می کند ایفای نقش کرده است و در فیلم ظاهر می شود.

درباره کتاب «زنان بدون مردان » اثر شهرنوش پارسی پور به تازگی مطلبی (نگاهی به "زنان بدون مردان") نوشته ام که در ویژه نامه شهرنوش پارسی پور منتشر شده است. در حال حاضر، هنوز فیلم سینمای "زنان بدون مردان" از شیرین نشاط را به صورت کامل ندیده ام ولی سال گذشته دو بخش از فيلم که «فائزه» که سیزده دقيقه و فيلم «مونس» دوازده دقيقه است و بخشی از سرگذشت دو تن از پنج زن را به تصوير می کشد در نمايشگاه گالری ژروم دورمون به نمايش در آمد. در اين دو بخش، شیرین نشاط وقایع تاریخی انقلاب اسلامی و کودتای بیست و هشت مرداد و شکل گیری جنبش زنان را با تصاويری بسیار شاعرانه و قوی نشان می دهد. عکس بالا متعلق به فائزه و امیرخان در "زنان بدون مردان" است.

بر این گمانم که اگر اسکاری برای ایرانیان در کار باشد شایسته ترین فرد برای گرفتن این جایزه، شیرین نشاط است.

***
نمایشگاه عکس و ویدئوی شیرین نشاط در گالری ژروم دورمونت پاریس تا پنجم آوریل
مصاحبه با شیرین نشاط برنده جایزه دورتی و لیلیان گیش/گفتگویی با شیرین نشاط به مناسبت نمایشگاه جدیدش در برلین

Libellés :


dimanche, avril 12, 2009

ماهنامه مهرهرمز، ويژه «شهرنوش پارسی پور»

ماهنامه مهرهرمز «شماره یک ـ فروردین 1388

ويژه «شهرنوش پارسی پور»

قلمت
همیشه چون بهار
سر سبز و پربار باد
خانم پارسی پور

samedi, avril 11, 2009

صحنه هایی از فیلم "زنان بدون مردان" ساخته ی شیرین نشاط

شیرین نشاط عکاس و فیلمساز هنرمند ایرانی بر اساس داستان "زنان بدون مردان" اثر شهرنوش پارسی پور فیلم زیبایی ساخته است که بخش هایی از آن را می توان به صورت ویدئو دید. فعلاً بخش های "زرین" و "مونس" و "فائزه" و "فرخ لقا" و "مهدخت" را ببینید.
بعداً مفصل در مورد کتاب "«زنان بدون مردان »" و ویدئوهای هنری شیرین نشاط مفصل خواهم نوشت.

vendredi, avril 10, 2009

معرفی ویدئوهای شیرین نشاط

معرفی ویدئوهای شیرین نشاط/
فعلاً این ویدئوهای زیبا را نگاه کنید، بعداً به معرفی کل کارهای شیرین نشاط و فیلم بلندش "زنان بدون مردان" بر اساس رمانی از شهرنوش پارسی پور خواهم پرداخت.

mercredi, avril 08, 2009

نمایشگاه بزرگی از دویست و پنجاه اثر اندی وارهال، یکی از چهره های اصلی مکتب پاپ آرت تا سیزده ژوییه در گراند پاله دایر است. از ویژگی های هنر اندی وارهال "تجارتی کردن هنر" است.
او تصاویر بسیاری از مشاهیر و شخصیت های سیاسی را موضوع کار خود قرار داد. اندی وارهال از شخصیت های مشهور عکس (پرتره) می گرفت و سپس آن پرتره را به صورت گراور در می آورد و در رنگهای گوناگون و در تعداد بسیار تکثیر می کرد. هنر برای او به منرله ی کالایی تجاری و مانند قوطی کنسرویی قابل بسته بندی و تکثیر و صادر کردن است.
اندی وارهال از مشاهیر دوران خود، از چهره های سینمایی الیزابت تایلور و مریلین مونرو و چهره های موسیقی مانند الویس پریستلی و گروه رولینگ استونز و میک جگر و حتی چهره های مشهور کارتونی چون میکی ماوس و سوپرمن پرتره تهیه کرده است. چهره های سیاسی دوران از لنین و مائو و چه گوارا گرفته تا ژاکلین کندی و فرح دیبا - پهلوی (1977) و محمدرضا پهلوی شاه ایران و اشرف پهلوی خواهرش(1978) نیز در مجموعه پرتره های اندی وارهال موجود است و این پرتره ها در گراند پله به نمایش گذاشته است.
ویدئوهایی از اندی وارهال را در اینجا ببینید.
تابلوی زیر "صندلی الکتریکی صورتی" اثر اندی وارهال است.


mardi, avril 07, 2009

"دهه سرخ" نام نمایشی از میشل دوچ درباره دهه ی هفتاد میلادی در آلمان و گروه بادرماینهوف است. دهه هفتاد میلادی در اروپا و در جهان دوره ی مبارزات چریکی در سطحی جهانی است. گروه بادر از نسل پس از جنگ جهانی دوم (پس از آشویتز) است که در جنبش دانشجویی شکل گرفته و به سوی مشی چریکی می رود تا جهانی عادلانه را از راه قهرآمیز و مبارزه چریکی و از راه مبارزه مسلحانه به دست آورد.
دهه هفتاد تقریباً از کوبا گرفته تا فلسطین و حتی ایران مبارزه چریکی به عنوان تنها ره رهایی عنوان شده است. در نمایش "دهه سرخ"که توسط بازیگران جوان سوئیسی در تئاتر کولین به روی صحنه آمده است سرگذشت و پایان انتحاری گروه بادرماینهوف را می بینیم.
نمایشنامه "دهه سرخ" به استناد مدارک و اخبار و روزنامه ها و مصاحبه ها و خاطرات و نامه های افراد و اطرافیان گروه شکل گرفته است و ما با یک اجرای سیاسی دانشجویی روبرو هستیم. اجرایی موفق و امیدبخش و آموزشی که اگر روزی خواستیم سرگذشت گروه سیاهکل و یا گروه گلسرخی را به روی صحنه بیاوریم می توانیم نمایشنامه "دهه سرخ" و اجرای میشل دوچ را سرمشق قرار بدهیم. "دهه سرخ" تا ده آوریل در سالن کوچک تئاتر کولین به روی صحنه است.

samedi, avril 04, 2009

دروغ سیزده + یک

چند روزی است که بسیاری از سایت های خارج از کشور با دهل و نقاره صحبت از نامه یی تازه کشف شده از فروغ فرخ زاد را به میان آورده اند. نامه در سایت "صدای آمریکا" و بدون ذکر تاریخ و بدون ذکر نام مخاطب و به عنوان یکی از آخرین نامه های فروغ خطاب به مجله فردوسی یاد می شود در حالی که قضیه از بیخ دروغ است.
نامه متعلق به سال 1333 و بیست سالگی فروغ است و آن را خطاب به آقای صفی پور، سردبیر مجله امیدایران نوشته بوده است.
متن کامل نامه در مجله امید ایران شماره 33 را کنار همین خطوط می بینید. برای بزرگ تر شدن مطلب روی آن کلیک کنید. خودتان متن نامه در "صدای آمریکا" با متن اصلی مقایسه کنید تا ببینید چگونه با حذف جملات و پاراگراف هایی مثلاً حذف سن فروغ و بعد حذف پاسخ فروغ به شاعری که حتی نامش را هم نمی آورد و حذف استدلال و استناد فروغ به رباعی خیام و حذف آن رباعی مشهور و یا اشاره فروغ به شعر حافظ به کل از متن نامه حذف شده است!!!!

فکرش را بکنید که کاشف محترم این بخش ها را حذف کرده و در سایت صدای آمریکا دارد برای کشف خودش تبلیغ می کند:
شیخی بزنی فاحشه گفتا: مستی/ هر لحظه بدام دگری پا بستی/ گفتا: شیخا، هر آنچه گوئی هستم/ آیا تو چنانکه می نمائی هستی؟/ خیام

ملاحظه می کنید که اسم "آقای صفی پور" یک بار در ابتدا و یک بار دیگر در پایان نامه آمده بوده است که به کل حذف شده است. تاریخ زیر نامه هم (اهواز 12 دی 1334 ) به کل حذف شده است. "آرزوی من موفقیت شما در کارهایی مطبوعاتی و خدمت بمردم است آقای صفی پور..." تبدیل شده به "به امید آن روز" و مجله "امیدایران" هم با یک چرخش قلم تبدیل شده به مجله "فردوسی"!!!!!
آیا لازم به گفتن است که این نامه بارها و بارها منتشر شده بود و بسیار از بخش ها و کلمات نامه برای علاقمندان فروغ آشناست؟ خوب پس این کارها یعنی چی؟ باز هم لازمه توضیح بدهم یا قضیه را متوجه شدید!!!!!
برای اطلاعات بیشتر: فروغ در باغ خاطره ها (زندگینامه فروغ فرخ زاد)/ فروغ تولدت مبارک! / معرفی کتاب: پریشادخت شعر از م. آزاد (محمود مشرف تهرانی) همراه با نمونه ای از دستخط فروغ
_______________________

پ. ن.: دیوار حاشا و دروغ بافی آنقدر بلند است که کاشف نامه تازه به جای پوزش خواهی از خوانندگان و قلمروی فرهنگی ایران و تصحیح خطای خود طلبکار هم شده است و جوابیه بی ادبانه ای در سایت یکی از عوامل سرکوبش منتشر کرده است. ایشان به لینک هایی که در سایت های اینترنتی که عادت به سانسور دارند و به کتاب سازی های اخیر در مورد فروغ فرخ زاد و لینک انتشار خبر دروغ توسط ایشان در صدای بلند آمریکا استناد می کند و ادعا می کند که دو نامه وجود داشته و من از فرط بلاهت نفهمیده ام!!!!
لازم به یادآوری است که برای نوشتن زندگینامه فروغ فرخ زاد ماه ها را در کتابخانه های مختلف گذراندم و تمام مطبوعات دوران را حتی با ورق زدن از زیر همان چشمان خواب و بیدارم گذرانیده ام و از تمام آثار و مطالب منتشر شده در مورد فروغ فرخ زاد، آرشیو کاملی دارم که در موارد بعدی نیز افشاگری خواهم کرد و ایشان هم به جای دروغ گویی و توهین و تحقیر و حرف زدن از قول مرده و زنده بهتر بود تاریخ و شماره مجله فردوسی و یک کپی از اصل را ارائه می دادند.

vendredi, avril 03, 2009

آلبالو یا گیلاسش مهم نیست مهم باغی است باشکوه و زیبایی تمام در پشت پنجره ی زندگی! باغ رویا! باغ بهشت! باغی در آن سوی پنجره که در همه ی لحظات نمایش حضور دارد و در سکوت زیبای خود به زوال دردناک اشرافیت و رشد دردناک بشریت می نگرد. "باغ آلبالو" یکی از زیباترین نمایشنامه هایی است که خوانده ام و بازخوانی اش هرگز خسته ام نمی کند که هر بار سعادتی است.
البته از "باغ آلبالو" اجراهای بی ربطی هم دیده ام که کلافه ام کرده است و بی صبرانه انتظار پایان نمایش و یا آنتراکت را کشیده ام. یکی از آن ها اجرای "باغ آلبالو" به کارگردانی ژرژ لاواندن (یکی از نوع علی رفیعی ) در تئاتر اودئون (آتلیه برتیه) پاریس بود.
طراحی صحنه نمایش عبارت بود از صحنه ی شیب دار ی مانند میزی بزرگ که بازیگران در حین ایفای نقش ناچار بودند به صورت عادی بر روی آن عبور کنند و کارگردان نابغه به فکرش رسیده بود که در هر صحنه، بازیگران دیگر در دو طرف صحنه بر روی این سطح شیب دار، بیلیارد بازی کنند و مجسم کنید وضعیت زنان بازیگر با دامنهای بلند و کفش پاشنه بلند که ناچار بودند روی میز بیلیارد کج و توپ هایی که زیر پایشان رد می شود ایفای نقش کنند؟
حالا چرا کج؟
و حالا چرا بیلیارد بازی روی میز؟ این را از کارگردان نابغه اش باید پرسید. من هنوز پس از این همه سال، حیران از اینم که در کارگردانی های علی رفیعی چرا از "آنتیگونه" سوفکل که یک تراژدی یونان باستان بود تا "عروسی خون" که نمایشنامه ای از یک شاعر اسپانیایی معاصر است همیشه صحنه ها کج و کوله است! شاید علی رفیعی هم مثل ژرژ لاواندن دنیا را کج می بیند!
بگذریم، در اجرای دیگری از "باغ آلبالو" در پایان نمایش فیزر مستخدم پیر لخت مادرزاد به روی صحنه می آمد! حالا چرا؟ این را هم باز از کارگردان نابغه اش پرسید! چون هوای روسیه که همیشه خنک و غالباً سرد است!

به هر حال، طی دو هفته گذشته دو نمایش از چخوف دیدم که اولی "دایی وانیا" به کارگردانی کلودیا استاویسکی در تئاتر بوف دو نور بود که باز به دلیل کارگردانی ضعیف و غریب نمایش، دیدن آن را به شما توصیه نمی کنم و دومی "باغ آلبالو" به کارگرانی آلن فراسون در تئاتر لا کولین که نمایش همه زیبایی متن و ظرافت هنر نویسنده و اصالت اثر را به کمک بازیگران توانایش به روی صحنه آورد.
لحظه ی رسیدن خبر فروش خانه و لحظه ی ترک خانه مانند عزای عمومی است. جشن و مهمانی به عزا و سوگ و سپس به دربه دری ساکنان خانه تمام می شود. بازی هنرمندانه ی بازیگران این لحظات تکان کننده و متأثرکننده را به شیوه ای از یاد نرفتنی در خاطره مان حک می کند. جملات پایانی نمایش توسط فیزر مستخدم پیر: ... (با حسرت آه مى‏كشد) صبر نكرد تا من ببينمش. درخت جوان، جنگل سبز! (زمزمه‏هاى درهم و برهمى مى‏كند) عمر طورى گذشته كه انگار من اصلاً زندگى نكرده‏ام. (دراز مى‏كشد) كمى دراز مى‏كشم. ديگر حال ندارى، يك ذره هم حال ندارى، آه، اى... به درد نخور! (بى‏حركت دراز مى‏كشد)
دیشب پی بردم چرا نمایشنامه های چخوف را دوست دارم چون سرشار از لحظات و حس های واقعی آدمهای گوناگون است. وقایع و حوادث و سوانح بر افراد فرود می آیند، آدمها زنده اند و زندگی نمی کنند و زندگی بر آنها گذر می کند. زمان می گذرد و با این همه آدمها با امیدی واهی به آینده و به چیزی که نامش "زندگی" است ادامه می دهند. دست آخر از باغ با شکوه آلبالو و فرهنگ و عشق و زندگی و آرزو هیچ چیز به جا نمی ماند، هیچ!
و باز دیشب پی بردم کمتر کسی مانند چخوف آدمها در جایگاه طبقاتی خود به این کمال و زیبایی و با همه ابعادش به این خوبی ترسیم کرده است. حالا این انسان"خود اگر شاهکار خدا بود، یا نبود". آدمها با همه ی عیبها و حسن ها و شعبده و طراوت شان وجود دارند و بعد هم لحظه ای می رسد که دیگر نیستند! به همین سادگی!
همراه بروشور نمایش چهار عکس از اجرای استانیسلاوسکی از نمایش "باغ آلبالو" ضمیمه شده بود که آن چهار عکس را برای شما اینجا گذاشته ام. تحلیل و درک درستی از عمق نمایشنامه و لحظات تکان دهنده و یا خنده دار نمایش که بخشی از زندگی است، کارگردان را به سوی اصل، و وفاداری به اصل نمایشنامه رسانیده بود که به اجرایی زیبا و عمیق و زنده و سرشار از لحظات غنی منجر شده بود. "باغ آلبالو" اثر آنتوان چخوف تا دهم ماه مه در تئاتر لا کولین به روی صحنه است. "باغ آلبالو" را به هیچ وجه از دست ندهید.

Libellés : , ,


jeudi, avril 02, 2009

تکذیب نامه

به دلیل تجربه تلخ چاپ بی اجازه ی کتابم در ایران و مسایل پیوست آن، چون قصد اطاعت از گروه ها و باندها و طوایف ادبی داخل را ندارم و از سوی دیگر پنج هزار کیلومتر از ایران دور نشده ام که اکنون به انواع و اقسام نفس گیرها و معرکه گیرها و مافیای خارج از کشور باج و سرویس بدهم و به امر ایشان رفتار کنم و در جهت اهداف خودکامانه این افراد بکوشم پس به کل قید ایران را زدم./
به عنوان نویسنده، به هیچ وجه خیال ندارم کارهایم در آن فضای تنگ و عبوس پدربزرگها و مادر بزرگ های صدر نشین منتشر شود از این رو هر چه تاکنون به فارسی نوشته ام را به مرور بر روی اینترنت گذاشتم و از سال آینده فقط به فرانسه می نویسم و در فرانسه منتشر می کنم. /
توضیح نهایی این که گذاشتن کتابهایم بر روی اینترنت یک امر شخصی است و نشانه ای از پایمال شدن حق مولف و پایمال شدن حق انسان ایرانی در هر کجا که باشد و باز می بینم که معرکه گیران این وسط دارند از آب گل آلود برای خود ماهی می گیرند. واقعیت این است که در ایران هیچکس از حق مولف حمایت نمی کند و باقی بهانه است و دلالی و ژست دفاع به خود گرفتن و حقه بازی و مردم فریبی. وکالت هم در این میان نوعی دلاله گی و وساطت و گوش بری است. در ایران هیچ چیز معنای واقعی خود را ندارد و همه چیز در بازی با کلمات و زبان بازی و معناگذاری جریان پیدا می کند. /
واقعیت اینست که ایران امروز را با همه دروغگوها و دروغ بافی هایش هیچ دوست ندارم. حقیقت اینست که تا زمانی که قانون شهرنشینی در ایران وجود نداشته باشد، تا زمانی که هر مسئله ای با ریش سفیدی و زیر نظر قبایل و دسته ها و باندها رفع و رجوع شود، تا زمانی که مشتی اراذل و اوباش دست نشانده، با سلاح قلم این وسط معرکه بگیرند و تک صداها و دیگراندیشان را خاموش کنند، و از آن سو به جای نویسندگان واقعی دروغ بسازند و دروغ بنویسند، به آن کشور "گل و بلبل"هیچ امیدی نیست.
بای بای! امسال، سال خداحافظی من با شماست! به قول هدایت: "مام رفتیم و دل شما رو شکستیم!" و به قول رومان گاری: "خداحافظ و مرسی!" بای بای! به امید روزهای بهتر برای دیگران!

mercredi, avril 01, 2009

You're Not a Man! in Chicago and New York

Two recent plays of Ezzat Goushegir,"My Name is Inanna" and "You're Not a Man!" will be performed by herself on Saturday March 28, 2009 at 4:30 PM and April 11, 2009 at 4: PM as part of The Epic Players' Exploring the Humanities through Persian Culture in The Copernicus Cultural and Civic Center in Chicago. "My Name is Inanna" will also be performed at Left Forum in New York in April 19, 2009.

Description of my two plays:


You Are Not a Man!

Ahmad an Afghan interpreter and two American interrogators working for a military base in Afghanistan, speak their truth about an innocent young farmer and taxi driver who was shackled and brutally tortured for four days and died at Bagram prison, a detention center 40 miles north of Kabul.

My Name is Inanna

The main character Inanna, retrieved from the historical texts, the Sumerian goddess of love, justice and civilization, is a modern Middle Eastern woman who is in search of identity, justice and freedom, leaves her mother country, where she had been imprisoned there under the dictatorial regime for several years until she flees the country in search of freedom. After receiving a political asylum in the U.S., dreaming of democracy, she practices the expression of freedom of speech. But she faces new forms of sexism, racism and false-democratic slogans. It is a crucial historical moment after September 11, and she is being arrested for her opposition to war in the Middle Eastern region. Handcuffed alone in a holding area, she speaks for 55 minutes, reliving her experiences of politics and incarceration in her native country, as well as those of her newly adopted country.

http://www.leftforum.org/?q=2009/panels / http://www.epicplayers.com/
http://ezzatgoushegir.blogspot.com/

Her play "Now Smile!" was also translated into Arabic: http://www.alrabetta.ae/Read3258.html


Place(Chicago): The Copernicus Cultural and Civic Center 5216 W. Lawrence Ave, Chicago, IL 60630 Box Office: (773)777-8899
http://www.copernicusfdn.org/

This page is powered by Blogger. Isn't yours?