jeudi, avril 30, 2009
Pour Toi
mercredi, avril 29, 2009
آدم مصنوعی

این بار برنامه اش را عوض کرده بودند. لباس اسپرت و معمولی داشت و یک دستبند کشی رنگین کمان و بیخود و بی جهت هی می گفت: "من گئی هستم!" به من مربوط بود از چه جنسی است و از جلو و یا عقب راضی می شود و با کی و یا کجا. رفته بودم به قصد آشنایی و صرف یک قهوه ی متمدنانه! نرفته بودم بازجویی پس بدهم و یا اعترافات جنسی یک غریبه را گوش کنم. دیدارمان داشت خسته کننده و غریب می شد. زیر چشمی نگاهم می کرد و تا سرم را بالا می کردم نگاهش را می دزدید و هی یک خط در میان از من می پرسید چه کسانی را می بینم و با چه محافلی تماس دارم و دوستانم کی هستند؟ توی دلم این "کتاب خوانده شده" را از بر بودم. نمی دانی کیست و گذشته اش چیست و چه فکرهایی در سر دارد، آن وقت ازهمان اولین دیدار خودش را "دوست" خطاب می کند و هی می خواهد از تو اطلاعات بگیرد و وکالت بگیرد و برایت آن طرف یک کارهایی بکند!!! در این چند سال گذشته چند تا از این آدم آهنی ها، از این "مامور - دوست" ها دیده ای؟
آیا به این آدم مصنوعی ها احتیاجی داری؟
آیا از آنها نمی ترسی؟
داری از فیلم حرف می زنی، می گوید فیلم نمی بیند چون سینما نمی رود. می گویی: "توی ماهواره چی؟ توی ماهواره یک تکه هایی از این فیلم رو ندیدی؟" می گوید ماهواره نگاه نمی کند. می پرسی: "ویدئو چی؟" و پیش از این که جانماز آهنی اش را آب بکشد زود خودت جواب می دهی:"این فیلم فقط یک مثال بود!"
mardi, avril 28, 2009

اردکی که از زاویه ای دیگر خرگوش می شود، بطری و لیوانی که از زاویه ای دیگر جا عوض می کنند و لیوان و بطری به نظر می آیند، پیپی با دودش که از زاویه ای دیگر جا عوض می کنند و پیپ دود می شود و دود پیپ! مردی کلاه به سر که از زاویه ای دیگر خرگوشی است. تصویری که در آینه چیزی دیگر را نشان می دهد، تصویری که از زاویه ای دیگر، حقایق و تصویری دیگر را عیان می کند، عصایی که سایه اش کله ی ناپلئون است. تصاویری که می توان نمونه هایی از آن را در درون طبیعت هم یافت، صخره هایی که هیبتی انسانی دارند، زهدانی که غار می شود و غاری که دهان است.
در این نمایشگاه طبیعت و واقعیت و تخیل هنرمند، به تخیل و نیروی اندیشه ی بیننده نیازمند است تا راز خود را بگشاید. فیلم هایی نیز برای توضیح این ژانر هنری در داخل نمایشگاه نشان داده می شود که نمایانگر تأثیر بسیار سینما از این ژانر هنری است. بخش مهمی از نمایشگاه به تصاویر چندمعنایی اروتیک اختصاص داده شده است. وارد سایت نمایشگاه شوید و با کلیک کردن روی عکس ها و لینک ها از ویدئوهای موجود دیدن کنید و در نمایشگاه سیاحت کنید.
dimanche, avril 26, 2009
جوانه های تبعید در فیلم "برای یک لحظه، آزادی"

"برای یک لحظه، آزادی" برای شخصی چون من که در سالهای جنگ ایران و عراق از راه زمینی با خانواده اش به ترکیه رفته است و پنج هفته ای در هتل هایی از همان قیبیل، چشم به راه ویزا مانده است؛ و شاهد صحنه ها و افرادی مشابه بوده است؛ مانند مروری بر گذشته منقلب کننده است. "برای یک لحظه، آزادی" خاطرات تلخ و شیرین و خنده داری را در من بیدار کرد. در تمام لحظات فیلم یا گریستم و یا خندیدم و یا همراه با آن از تونل زمان گذشتم و ای کاش این طور نبود.








Libellés : Film, Marjane Satrapi
samedi, avril 25, 2009
* اولین موزه ایران
vendredi, avril 24, 2009
پشت هیچستان جایی است
jeudi, avril 23, 2009
ویدئوی فیلم "تهران انار ندارد"

تهران انار ندارد/
کارگردان: مسعود بخشی/
Time : 1 :17 :50//
لینک فیلم از نمیرا
نگاهی به فیلم مستند «تهران دیگر انار ندارد»
mardi, avril 21, 2009
نمایشگاه آثار "واسیلی کاندینسکی" در پاریس

نمایشگاه فعلی کاندینسکی از همکاری سه موزه مهم دنیا تشکیل شده است: موزه سولومون ر. گگنهایم در نیویورک و موزه اشتادتیش ایم گالری در لن باوهاوس مونیخ و موزه هنرهای مدرن ژرژ پمپیدو در پاریس. در این نمایشگاه تابلوهای دوران مختلف و به خصوص تابلوهای بزرگ و سپس آبرنگ ها و نوشته های کاندینسکی و اسناد مربوط به کاندینسکی به نمایش گذاشته شده است.
تابلوهای اولیه کاندینسکی پر از نور و رنگ و شادی و مناظر روستاهای روسیه است و نگاه تبعیدی و نوستالژیک او را به دنیای کودکی و کشور زادگاه خود، چون یادآوری بهشتی از دست رفته نشان می دهد. سپس شاهد تحول او به سوی تخفیف دادن اشکال به فرم و سپس رسیدن به حداقلی از فرم و نشانه هستیم. کاندینسکی متأثر از جریانات هنری اروپا "تاثیرات" را و سپس "بدیهه سازی" ها را می کشد.
کاندینسکی در جستجوی ترسیم درونیات بشر است و از این رو رویکردی واقعگرا به نقاشی ندارد. دوره باوهاوس و سپس آبستراکسیون هر دو در مونیج به وقوع می پیوندد، کاندینسکی نقاش روسی است که بیشتر عمر خود را در کشورهای دیگر اروپا گذرانید و بخش اصلی آثار خود را در آلمان آفرید. واسیلی کاندینسکی در گورستان لادفانس به خاک سپرده شده است.
lundi, avril 20, 2009
* سلام موزه سینما
dimanche, avril 19, 2009
jeudi, avril 16, 2009
ویدئوی "خانه سیاه است" اثر فروغ فرخ زاد
mercredi, avril 15, 2009
ویدئوی "والس با بشیر"

lundi, avril 13, 2009
تفکیک جنسیتی و حجاب در ویدئوهای شیرین نشاط



معرفی مجموعه عکس های شیرین نشاط
***
"اوج"

زنان همگی با چادر سیاه بر سر، توی برهوت صحرا هستند و مردان همگی با پیراهن سفید بر تن به قلعه ای هجوم می آورند.
زنان در صحرا (صحرای سیناست این یا کجاست این برهوت؟) و مردان در شهر و کوچه!
زنان ساکن اند و مردان در جنب و جوش و درگیر با خود!
ناگهان زنان هلهله می کنند و مردان صدایشان را می شنوند و ساکت می شوند!
زنان با نوشته هایی نقش شده بر روی دست که گاه شبیه آیاتی قرانی است و گاه اشعار فروغ فرخ زاد یا طاهره صفارزاده، با خاک خشک تیمم می کنند. مردان در چشمه وضو می گیرند.
زنان با چادر سیاه بر سر در سکوت و در برهوت نماز می گذارند. صدای مردانه ی اذان می آید و مردان نماز می خوانند.
ناگهان در جانب زنان شوری است، انگار صدای پایکوبی و جشن می آید. مردان، وارد قلعه می شوند.
زنان در ساحل می دوند. آیا رسیدن زنان به ساحل دریا پس از آن برهوت، سفری در جستجوی سرزمینی موعود (برای زنان) و در آن سوی آبها نیست؟ مردان بر فراز قلعه و در بلندی در کنار توپهای جنگی ایستاده اند و از آن بالا به آنها نگاه می کنند.
زنان قایقی را پیدا می کنند و به آب می اندازند. (قایق نجات نیست؟) مردان در کنار توپهای جنگی از دور آنها را نظاره می کنند.
گروهی از زنان سوار قایق می شوند. مردها در اوج بلندی خود به فرار زنها می نگرند.
شش زن در قایقی که بر روی آب شناور است به سوی افقی ناشناخته می روند. مردان بر فراز دژ ایستاده اند و رفتن آنها را نظاره می کنند.
دور شدن شش زن در قایق و به سمت افق ناشناخته و نگاه مردان که آنها را بدرقه می کند. آیا سفر این شش زن با قایق به آن سوی آبها و جستجوی شهری در پشت دریاها، نمادی از مهاجرت زنان برای یافتن سرزمینی از آن خود نیست؟


Go to Photo Essay
Women of Allah | Rapture | Fervor
An interview with Shirin Neshat
Photo Essays Home | TIME Europe Home

زن و مرد بیرون می آیند و به راه می افتند، اما انگار دنیای شان همیشه در کنار هم ولی از هم جداست. آن دو برای لحظه ای به هم می رسند و دو دنیا با هم تلاقی پیدا می کند ولی این فقط برای لحظه ای است چون به نظر می رسد تقدیر مسیر زن و مرد را از هم جدا کرده است.
در پایان سرانجام هر یک به مسیری در جهت مخالف با دیگری می رود در حالی که مدام چشم به پشت سر دارد و نگاهش پی جفتش می گردد.
در آثار شیرین نشاط ، تفکیک جنسیتی و حجاب، دو مشکل عمده جوامع اسلامی، به شکل هنری و با زیبایی و قدرت تمام خود را نشان می دهد. دو دنیایی که به دیگری بی توجه نیست ولی حق پرده برداری و یا شکستن مرزها و دیوارها و تابوها را ندارد مدام و هر لحظه در فیلم ها و عکس های شیرین نشاط رخ می نماید. "اوج" دیالوگ ندارد، درست مثل جامعه که زنان و مردان که با هم دیالوگی ندارند. در اکثر ویدئوهای مضاعف شیرین نشاط، حرکت ها گروهی و جمعی است.
شیرین نشاط با الهام از کتاب «زنان بدون مردان » نوشته شهرنوش پارسی پور، فيلم زیبایی ساخته است که سرگذشت پنج زن ايرانی را در طول تابستان سال ۱۳۳۲ بيان می کند. حرف های شیرین نشاط را در مورد فیلم "زنان بدون مردان" در اینجا بخوانید و ویدئوی بخش های "زرین" و "مونس" و "فائزه" و "فرخ لقا" و "مهدخت" را ببینید. خانم پارسی پور در صحنه ای از فیلم "زنان بدون مردان"، در نقش خانم رئیس روسپیخانه ای که زرین در آنجا کار می کند ایفای نقش کرده است و در فیلم ظاهر می شود.
درباره کتاب «زنان بدون مردان » اثر شهرنوش پارسی پور به تازگی مطلبی (نگاهی به "زنان بدون مردان") نوشته ام که در ویژه نامه شهرنوش پارسی پور منتشر شده است. در حال حاضر، هنوز فیلم سینمای "زنان بدون مردان" از شیرین نشاط را به صورت کامل ندیده ام ولی سال گذشته دو بخش از فيلم که «فائزه» که سیزده دقيقه و فيلم «مونس» دوازده دقيقه است و بخشی از سرگذشت دو تن از پنج زن را به تصوير می کشد در نمايشگاه گالری ژروم دورمون به نمايش در آمد. در اين دو بخش، شیرین نشاط وقایع تاریخی انقلاب اسلامی و کودتای بیست و هشت مرداد و شکل گیری جنبش زنان را با تصاويری بسیار شاعرانه و قوی نشان می دهد. عکس بالا متعلق به فائزه و امیرخان در "زنان بدون مردان" است.
بر این گمانم که اگر اسکاری برای ایرانیان در کار باشد شایسته ترین فرد برای گرفتن این جایزه، شیرین نشاط است.
مصاحبه با شیرین نشاط برنده جایزه دورتی و لیلیان گیش/گفتگویی با شیرین نشاط به مناسبت نمایشگاه جدیدش در برلین
***
از کتاب زنان در آئینه ی سینمای ایران
Libellés : Shirin Neshat
dimanche, avril 12, 2009
ماهنامه مهرهرمز، ويژه «شهرنوش پارسی پور»
ويژه «شهرنوش پارسی پور»
قلمت
همیشه چون بهار
سر سبز و پربار باد
خانم پارسی پور
samedi, avril 11, 2009
صحنه هایی از فیلم "زنان بدون مردان" ساخته ی شیرین نشاط
بعداً مفصل در مورد کتاب "«زنان بدون مردان »" و ویدئوهای هنری شیرین نشاط مفصل خواهم نوشت.
vendredi, avril 10, 2009
معرفی ویدئوهای شیرین نشاط
فعلاً این ویدئوهای زیبا را نگاه کنید، بعداً به معرفی کل کارهای شیرین نشاط و فیلم بلندش "زنان بدون مردان" بر اساس رمانی از شهرنوش پارسی پور خواهم پرداخت.
mercredi, avril 08, 2009

او تصاویر بسیاری از مشاهیر و شخصیت های سیاسی را موضوع کار خود قرار داد. اندی وارهال از شخصیت های مشهور عکس (پرتره) می گرفت و سپس آن پرتره را به صورت گراور در می آورد و در رنگهای گوناگون و در تعداد بسیار تکثیر می کرد. هنر برای او به منرله ی کالایی تجاری و مانند قوطی کنسرویی قابل بسته بندی و تکثیر و صادر کردن است.
اندی وارهال از مشاهیر دوران خود، از چهره های سینمایی الیزابت تایلور و مریلین مونرو و چهره های موسیقی مانند الویس پریستلی و گروه رولینگ استونز و میک جگر و حتی چهره های مشهور کارتونی چون میکی ماوس و سوپرمن پرتره تهیه کرده است. چهره های سیاسی دوران از لنین و مائو و چه گوارا گرفته تا ژاکلین کندی و فرح دیبا - پهلوی (1977) و محمدرضا پهلوی شاه ایران و اشرف پهلوی خواهرش(1978) نیز در مجموعه پرتره های اندی وارهال موجود است و این پرتره ها در گراند پله به نمایش گذاشته است.
mardi, avril 07, 2009

نمایشنامه "دهه سرخ" به استناد مدارک و اخبار و روزنامه ها و مصاحبه ها و خاطرات و نامه های افراد و اطرافیان گروه شکل گرفته است و ما با یک اجرای سیاسی دانشجویی روبرو هستیم. اجرایی موفق و امیدبخش و آموزشی که اگر روزی خواستیم سرگذشت گروه سیاهکل و یا گروه گلسرخی را به روی صحنه بیاوریم می توانیم نمایشنامه "دهه سرخ" و اجرای میشل دوچ را سرمشق قرار بدهیم. "دهه سرخ" تا ده آوریل در سالن کوچک تئاتر کولین به روی صحنه است.
samedi, avril 04, 2009
دروغ سیزده + یک

نامه متعلق به سال 1333 و بیست سالگی فروغ است و آن را خطاب به آقای صفی پور، سردبیر مجله امیدایران نوشته بوده است.
متن کامل نامه در مجله امید ایران شماره 33 را کنار همین خطوط می بینید. برای بزرگ تر شدن مطلب روی آن کلیک کنید. خودتان متن نامه در "صدای آمریکا" با متن اصلی مقایسه کنید تا ببینید چگونه با حذف جملات و پاراگراف هایی مثلاً حذف سن فروغ و بعد حذف پاسخ فروغ به شاعری که حتی نامش را هم نمی آورد و حذف استدلال و استناد فروغ به رباعی خیام و حذف آن رباعی مشهور و یا اشاره فروغ به شعر حافظ به کل از متن نامه حذف شده است!!!!
فکرش را بکنید که کاشف محترم این بخش ها را حذف کرده و در سایت صدای آمریکا دارد برای کشف خودش تبلیغ می کند: شیخی بزنی فاحشه گفتا: مستی/ هر لحظه بدام دگری پا بستی/ گفتا: شیخا، هر آنچه گوئی هستم/ آیا تو چنانکه می نمائی هستی؟/ خیام
ملاحظه می کنید که اسم "آقای صفی پور" یک بار در ابتدا و یک بار دیگر در پایان نامه آمده بوده است که به کل حذف شده است. تاریخ زیر نامه هم (اهواز 12 دی 1334 ) به کل حذف شده است. "آرزوی من موفقیت شما در کارهایی مطبوعاتی و خدمت بمردم است آقای صفی پور..." تبدیل شده به "به امید آن روز" و مجله "امیدایران" هم با یک چرخش قلم تبدیل شده به مجله "فردوسی"!!!!!
آیا لازم به گفتن است که این نامه بارها و بارها منتشر شده بود و بسیار از بخش ها و کلمات نامه برای علاقمندان فروغ آشناست؟ خوب پس این کارها یعنی چی؟ باز هم لازمه توضیح بدهم یا قضیه را متوجه شدید!!!!!
برای اطلاعات بیشتر: فروغ در باغ خاطره ها (زندگینامه فروغ فرخ زاد)/ فروغ تولدت مبارک! / معرفی کتاب: پریشادخت شعر از م. آزاد (محمود مشرف تهرانی) همراه با نمونه ای از دستخط فروغ
پ. ن.: دیوار حاشا و دروغ بافی آنقدر بلند است که کاشف نامه تازه به جای پوزش خواهی از خوانندگان و قلمروی فرهنگی ایران و تصحیح خطای خود طلبکار هم شده است و جوابیه بی ادبانه ای در سایت یکی از عوامل سرکوبش منتشر کرده است. ایشان به لینک هایی که در سایت های اینترنتی که عادت به سانسور دارند و به کتاب سازی های اخیر در مورد فروغ فرخ زاد و لینک انتشار خبر دروغ توسط ایشان در صدای بلند آمریکا استناد می کند و ادعا می کند که دو نامه وجود داشته و من از فرط بلاهت نفهمیده ام!!!!
لازم به یادآوری است که برای نوشتن زندگینامه فروغ فرخ زاد ماه ها را در کتابخانه های مختلف گذراندم و تمام مطبوعات دوران را حتی با ورق زدن از زیر همان چشمان خواب و بیدارم گذرانیده ام و از تمام آثار و مطالب منتشر شده در مورد فروغ فرخ زاد، آرشیو کاملی دارم که در موارد بعدی نیز افشاگری خواهم کرد و ایشان هم به جای دروغ گویی و توهین و تحقیر و حرف زدن از قول مرده و زنده بهتر بود تاریخ و شماره مجله فردوسی و یک کپی از اصل را ارائه می دادند.
vendredi, avril 03, 2009

البته از "باغ آلبالو" اجراهای بی ربطی هم دیده ام که کلافه ام کرده است و بی صبرانه انتظار پایان نمایش و یا آنتراکت را کشیده ام. یکی از آن ها اجرای "باغ آلبالو" به کارگردانی ژرژ لاواندن (یکی از نوع علی رفیعی ) در تئاتر اودئون (آتلیه برتیه) پاریس بود.
طراحی صحنه نمایش عبارت بود از صحنه ی شیب دار ی مانند میزی بزرگ که بازیگران در حین ایفای نقش ناچار بودند به صورت عادی بر روی آن عبور کنند و کارگردان نابغه به فکرش رسیده بود که در هر صحنه، بازیگران دیگر در دو طرف صحنه بر روی این سطح شیب دار، بیلیارد بازی کنند و مجسم کنید وضعیت زنان بازیگر با دامنهای بلند و کفش پاشنه بلند که ناچار بودند روی میز بیلیارد کج و توپ هایی که زیر پایشان رد می شود ایفای نقش کنند؟
حالا چرا کج؟
و حالا چرا بیلیارد بازی روی میز؟ این را از کارگردان نابغه اش باید پرسید. من هنوز پس از این همه سال، حیران از اینم که در کارگردانی های علی رفیعی چرا از "آنتیگونه" سوفکل که یک تراژدی یونان باستان بود تا "عروسی خون" که نمایشنامه ای از یک شاعر اسپانیایی معاصر است همیشه صحنه ها کج و کوله است! شاید علی رفیعی هم مثل ژرژ لاواندن دنیا را کج می بیند!
بگذریم، در اجرای دیگری از "باغ آلبالو" در پایان نمایش فیزر مستخدم پیر لخت مادرزاد به روی صحنه می آمد! حالا چرا؟ این را هم باز از کارگردان نابغه اش پرسید! چون هوای روسیه که همیشه خنک و غالباً سرد است!

لحظه ی رسیدن خبر فروش خانه و لحظه ی ترک خانه مانند عزای عمومی است. جشن و مهمانی به عزا و سوگ و سپس به دربه دری ساکنان خانه تمام می شود. بازی هنرمندانه ی بازیگران این لحظات تکان کننده و متأثرکننده را به شیوه ای از یاد نرفتنی در خاطره مان حک می کند. جملات پایانی نمایش توسط فیزر مستخدم پیر: ... (با حسرت آه مىكشد) صبر نكرد تا من

دیشب پی بردم چرا نمایشنامه های چخوف را دوست دارم چون سرشار از لحظات و حس های واقعی آدمهای گوناگون است. وقایع و حوادث و سوانح بر افراد فرود می آیند، آدمها زنده اند و زندگی نمی کنند و زندگی بر آنها گذر می کند. زمان می گذرد و با این همه آدمها با امیدی واهی به آینده و به چیزی که نامش "زندگی" است ادامه می دهند. دست آخر از باغ با شکوه آلبالو و فرهنگ و عشق و زندگی و آرزو هیچ چیز به جا نمی ماند، هیچ!
و باز دیشب پی بردم کمتر کسی مانند چخوف آدمها در جایگاه طبقاتی خود به این کمال و زیبایی و با همه ابعادش به این خوبی ترسیم کرده است. حالا این انسان"خود اگر شاهکار خدا بود، یا نبود". آدمها با همه ی عیبها و حسن ها و شعبده و طراوت شان وجود دارند و بعد هم لحظه ای می رسد که دیگر نیستند! به همین سادگی!

راز باغ آلبالوی چخوف
Libellés : Chekhov, Littérature, Théâtre
jeudi, avril 02, 2009
تکذیب نامه
به عنوان نویسنده، به هیچ وجه خیال ندارم کارهایم در آن فضای تنگ و عبوس پدربزرگها و مادر بزرگ های صدر نشین منتشر شود از این رو هر چه تاکنون به فارسی نوشته ام را به مرور بر روی اینترنت گذاشتم و از سال آینده فقط به فرانسه می نویسم و در فرانسه منتشر می کنم. /
توضیح نهایی این که گذاشتن کتابهایم بر روی اینترنت یک امر شخصی است و نشانه ای از پایمال شدن حق مولف و پایمال شدن حق انسان ایرانی در هر کجا که باشد و باز می بینم که معرکه گیران این وسط دارند از آب گل آلود برای خود ماهی می گیرند. واقعیت این است که در ایران هیچکس از حق مولف حمایت نمی کند و باقی بهانه است و دلالی و ژست دفاع به خود گرفتن و حقه بازی و مردم فریبی. وکالت هم در این میان نوعی دلاله گی و وساطت و گوش بری است. در ایران هیچ چیز معنای واقعی خود را ندارد و همه چیز در بازی با کلمات و زبان بازی و معناگذاری جریان پیدا می کند. /
واقعیت اینست که ایران امروز را با همه دروغگوها و دروغ بافی هایش هیچ دوست ندارم. حقیقت اینست که تا زمانی که قانون شهرنشینی در ایران وجود نداشته باشد، تا زمانی که هر مسئله ای با ریش سفیدی و زیر نظر قبایل و دسته ها و باندها رفع و رجوع شود، تا زمانی که مشتی اراذل و اوباش دست نشانده، با سلاح قلم این وسط معرکه بگیرند و تک صداها و دیگراندیشان را خاموش کنند، و از آن سو به جای نویسندگان واقعی دروغ بسازند و دروغ بنویسند، به آن کشور "گل و بلبل"هیچ امیدی نیست.
بای بای! امسال، سال خداحافظی من با شماست! به قول هدایت: "مام رفتیم و دل شما رو شکستیم!" و به قول رومان گاری: "خداحافظ و مرسی!" بای بای! به امید روزهای بهتر برای دیگران!
مطالب مرتبط: نشر دروغ/ آیا سکوت خواهید کرد؟/ معنا گذاری و سانسور در اینترنت/ هرگز رضایت نداده ام/
mercredi, avril 01, 2009
You're Not a Man! in Chicago and New York

Description of my two plays:
You Are Not a Man!
Ahmad an Afghan interpreter and two American interrogators working for a military base in Afghanistan, speak their truth about an innocent young farmer and taxi driver who was shackled and brutally tortured for four days and died at Bagram prison, a detention center 40 miles north of Kabul.
My Name is Inanna

http://www.leftforum.org/?q=
http://ezzatgoushegir.
Her play "Now Smile!" was also translated into Arabic: http://www.alrabetta.ae/
Place(Chicago): The Copernicus Cultural and Civic Center 5216 W. Lawrence Ave, Chicago, IL 60630 Box Office: (773)777-8899
http://www.copernicusfdn.org/