چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: janvier 2012

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

dimanche, janvier 29, 2012

خاطرات آن فرانک، کتاب + فیلم





 

آن فرانک، دختر یهودی نوجوانی، در آلمان هیتلری  است که خانواده از ترس جان به آمستردام مهاجرت می کند و آنها دو سالی در خفا زندگی می کنند تا زمانی که دستگیر می شوند، «آن» از روز تولدش در سیزده سالگی، خاطرات خود را در دفتری که هدیه گرفته می نویسد و تا پانزده سالگی وقایع را در دفترچه اش منعکس می کند، او گاهی با دفترچه درددل می کند، گاهی دفتر سنگ صبورش می شود، گاهی رازی را با دفتر در میان می گذارد، تجربه های جوانی و عشق و بلوغ و «آن» تا چهارم اوت 1944 که همه خانواده در پناهگاه دو ساله به دام می افتد و دستگیر می شود و به اردوگاه کار اجباری منتقل می شود خاطرات خود را می نویسد
خاطرات آن فرانک، بخشی از تاریخ ننگین بشریت و سندی از جنایات بشری است. آن فرانک، یک دختر سیزده ساله که قصد داشت نویسنده شود، در پانزده سالگی در اردوگاه کار نازیها بر اثر تیفوس درگذشت؛ با خواندن خاطرات آن فرانک، تهاجم فاشیسم و حذف دیگری را به وضوح می بینیم. فاشیسم نژادی در جنگ دوم جهانی، شصت - هفتاد سال پیش را مقایسه کنید با رفتار فاشیسم دینی در ایران کنونی! قتل عام و اعدام و تجاوز به دختران جوان مخالف پیش از اعدام و مصادره اموال خود و خانواده هایشان، بیکار شدن اقوام و وابستگان و غیره، و مقایسه کنید تا ببینید چه کسی فاشیست تر بوده است؟
به ندا، ترانه و پروانه و جوانانی که توسط فاشیسم دنی از غنچه چیده شدند و مجال شکوفایی نیافتند فکر کنید! به خیل عظیم قربانیان فاشیسم
مرگ بر فاشیسم
در هر زمان و در هر کجا

*** 
 .
 ترجمهٔ انگلیسی کتاب «آن فرانک - خاطرات یک دختر جوان» نوشتهٔ «آن فرانک»، ترجمه‌شده از هلندی به انگلیسی توسط «ب. اِم. مویارت دابلدی» و تجدید چاپ شده توسط انتشارات «بنتام بوکس» در جولای سال 1933.
فیلم مستندی درباره آن فرانک 
فیلم مستندی درباره اوتو فرانک، پدر آن فرانک
Otto Frank, the father of Anne, 1/2
ماجراهای کتاب خاطرات آن فرانک به صورت کارتون
Anne Frank animated 1/11
فیلم سینمایی «آن فرانک»، 2009،  در هشت قسمت 

Libellés : , , ,


mardi, janvier 24, 2012

من دو عشق دارم


مهاجرت و تبعید چهره های گوناگونی دارد و یکی از این چهره ها، دوگانگی عواطف نسبت به مکان است، «من دو عشق دارم» به نگاه مهاجر و تبعیدی می پردازد، نگاهی به پشت سر و نگاهی به پیش رو، عشقی به کشور زادگاه و مهری به سرزمین میزبان. نام نمایشگاه از ترانه مشهور ژوفین بیکر خواننده سیاهپوست گرفته شده است که برای اولین بار در سال 1930 این ترانه را خواند: «من دو عشق دارم: سرزمین زادگاهم و پاریس» و ترانه محبوبیتی خارج از تصور پیدا کرد. 
پیش از این برایتان نوشته بودم که موزه مهاجرت از سال 2007 تاسیس شده است و در کنار موزه دائمی، نمایشگاه هایی از آثار هنرمندان با مضمون مهاجرت برگزار می کند تا تاریخ مهاجرت به فرانسه، به ویژه مهاجرت هایی که از قرن نوزده به سوی فرانسه صورت گرفته و آثار مهاجران و آثار مربوط به مهاجرت را جمع آوری کند و در معرض نمایش بگذارد تا با بررسی مهاجرت از زوایا و جنبه های مختلف، نگاه و درک بهتر و عمیق تری نسبت به خیل عظیم مهاجران ساکن فرانسه داشته باشیم.
این بار نمایشگاه تاکیدش بر نگاه هنرمند معاصر بوده است و از طریق نگاه هنرمند گذار مردم مهاجر را به شیوه ای موثر و گویا می بینیم. این نمایشگاه غنی از عکس و چیده مان و ویدئو، آثار هنری هنرمندان معاصر را در زمینه نگاه مهاجر و نگاه به مهاجرت، در موزه مهاجرت به معرض نمایش گذاشته است.
در سالن اول نمایشگاه، تصویر اتومبیل هایی که بار و بندیل بسته اند و در راه ترک سرزمین زادگاه از طریق راه های زمینی و کشتی هستند را می بینیم، اما مگر می شود خاطرات و گذشته را هم بار چمدان کرد؟ مگر می شود همه چیز را با خود برد؟
توده ای بطری خالی! چه پیامهایی که به امید پاسخی چون این بطری های شناور در دنیای پهناور تبعید و در اقیانوس هجرت رها نکرده ایم. مهاجرانی که در این آثار می بینیم گاه در حال عبور به سوی شهرهای بزرگی چون پاریس و نیویورک و پکن و برلین و لندن و دهلی نو و بیروت هستند، تشک های عظیمی در یکی از سالن های نمایشگاه موجود است که بر روی آن نقشه همین شهرهای بزرگ کشیده شده است، اجازه داریم روی این روتختی های پر نقشه بنشینیم، نشستن و خوابیدن روی نقشه شهرهای جهان! اما مگر بار اولمان است؟ تا سکنا گرفتن در جایی، در چه شهرهایی و در چه تشک هایی، شب را به سر نیاورده ایم؟ 
در جایی دیگر عکس هایی از مهاجران بی خانمان افغانی و ایرانی توسط یک عکاس فرانسوی است، مهاجرانی که در جنگل ونسن و یا کنار پل سن مارتن در کیسه خواب می خوابیدند، تا مقصد چقدر مانده؟ هر مهاجر با خود داستان و خاطره ای دارد، در گوشه ای از نمایشگاه عکاسی از آسمان آبی و دریای الجزیره عکس گرفته و آن را به صورت پوستر درآورده و تکثیر کرده است و هر بازدیدکننده ای می تواند یک پوستر از آسمان الجزایر را با خود به خانه ببرد، مگر سالها پیش از منظره ای که از پنجره اتاقم می دیدم عکس نینداخته بودم؟ همان آسمانی که پرده های کشیده در شب های جنگ، همیشه آرامش آن سهم کوچک را از من دریغ می کرد! مگر آسمان الجزایر چه فرقی با آسمان من دارد؟ هول زدم و دو نسخه برداشتم با این فکر که دریا و آسمان الجزایر را بالای کتابخانه بچسبانم، نگهبان دید و اعتراض کرد که چرا دوتا؟ دوتا نمی شود، هر نفر یکی! دوستم گفت: یکیش مال من است. برای من برداشت. نگهبان دیگر حرفی نزد.  و این جوری شد که دوستم با سخاوت تمام، سهم خود از آسمان الجزایر را به من بخشید.
خیلی تصادفی با خانمی که همراه شوهرش به دیدن نمایشگاه آمده بود آشنا شدم، صدایش را شنیدم که داشت چیزی راجع به ایران می گفت، برایم عجیب بود! در نتیجه از او سئوال کردم و سر صحبتمان باز شد؛ این خانم در زمان انقلاب و در ابتدای جوانی به ایران سفر کرده و از فواید اقامت در ایران بی نصیب نمانده چون او را به جرم جاسوسی دستگیر کرده و بنابرین مثل کلوتیلد رایس، مدتی را در زندان اوین گذرانیده واین واقعه مال سالها پیش است، قرار شد یک وقت دیگر همدیگر را ببینیم و کل ماجرا را مفصل با جزییات برایم تعریف کند. ایران را به خوبی می شناخت و توی زندان اوین فارسی یاد گرفته است. موقع خداحافظی، با مهربانی دستش را روی دستم گذاشت و به من گفت : بیچاره!
 GHAZEL -Last enemy
نمایشگاه جنبه های مختلفی دارد، در جایی به ریشه لغات مهاجر پرداخته و جای تعجب است که بسیاری از لغات مرسوم در فرانسه از جاهای دیگر آمده اند و تلفظ صحیح کلمه و کشور اصلی را با نقشه، دستگاه نشان می دهد. اکثر هنرمندان از مهاجران آفریقای شمالی بودند اما هنرمندان فرانسوی که از پدیده مهاجرت عکس و یا فیلم و یا اثری خلق کرده اند نیز وجود داشتند. یکی دستگاه هایی ساخته بود که در ایستگاه مترو و ترن و فرودگاه، با پول خرد، از آن آدامس و شکلات و بیسکویت می خریم، اما به جایش در دستگاه، پاسپورت، کارت اقامت، و چیزهای اساسی و نیاز فوری مهاجر را گذاشته بودند. تخیل بشر که مرز ندارد، دارد؟ کاش می شد، چرا نه؟
از هنرمندان ایرانی فقط دو ویدئو از «غزل» بود، این نمایشگاه تا  24 ژوئن ادامه دارد و هنوز پنج ماهی برای دیدنش وقت دارید، در کنار تاریخ هفت هزار ساله، تاریخ مهاجرت هم هست. زیرزمین موزه مهاجرت، اکواریوم ماهی است. قبل از خروج؛ حتماً به ماهی های مهاجر سری بزنید، با زبان بی زبانی هزاران داستان از سفر دور و دراز خود دارند، به صدای بیصدایشان گوش بدهید
 ***
مطلب قبلی ام درباره موزه تاریخ مهاجرت
http://chachmanbidar.blogspot.com/2008/11/blog-post_04.html

سایت موزه مهاجرت و نمایشگاه
ترانه ژوفین بیکر
شعر ترانه
درباره «غزل» هنرمند ایرانی ساکن فرانسه

Libellés : , ,


dimanche, janvier 22, 2012

زنان پیشروی زمانه




هر چیزی نسبی است، زنان آوانگارد و پیشروی جهان نیز در زمانه خود پیشرو و انقلابی بوده اند. ما نبایست لخت شدن در ساحل پالم بیچ و یا تن به آفتاب سپردن در سن تروپه در روزگار کنونی غرب را با رفتار زنان آگاه و انقلابی شرق یکی دو قرن پیش مقایسه و مخلوط کنیم.

عمل اعتراضی و انقلابی در زمان و مکان خود معنای پیشرو پیدا می کند، به طور مثال رفتار طاهره، زنی خوش نام و شاعر و صاحب فضیلت و کمالات که در قرن نوزده و در ایران نقاب از چهره بر می دارد و سر بی حجاب در همان جمع مردانه ایرانی می ماند و با همان مردان بر سر آزادی خویش و زنان دیگر بحث می کند عملی شورشی و انقلابی محسوب می شود، که متأسفانه برخورد عقیدتی و توتالیتاریزم دینی با او و بابیان دیگر این جنبه انقلابی شخصیت او را در تاریخ مبارزات زنان با سکوتی حیرت انگیز مواجه می سازد

با نگاه نسبی گرا، حرکت طاهره در زمانه خود بی نهایت انقلابی بوده است و حرکات تقلیدی و یا بی حجابی های تاکتیکی و یا نمایشات طوطیان دست نشانده برای حفظ نظام، حرکات جنجالی و انحرافی، یا استریپ تیز ناگهانی ایشان در وسط چله زمستان، در نهایت بیشتر در خدمت ارتجاع و در جهت ماهی از آب گرفتن است در آشفته بازار جماعت ایرانیان.

شیرفهم شد حاج خانم؟
.

Libellés : , ,


jeudi, janvier 19, 2012

اهمیت مسئله

مهم نیست که خطر حمله بشردوستانه آمریکا به ایران وجود دارد، مهم نیست که غنی سازی اورانیوم ادامه دارد، مهم نیست که کمپ اشرف دارد مصادره می شود و آن همه ادم و سرنوشتشان....، نه مهم نیست که ندا را توی خیابان با تیر زدند و اوباما و جهان هم دید و باز به هیچ دادگاهی منجر نشد، نه اینها هیچ مهم نیست، بقیه مسایل همانطور که حاج آقا می گوید اختلافات کوچک و بی اهمیت داخلی است مردم ایران دارند زندگی شان را می کنند و بسیار خوشحال هستند که فرهادی جایزه برده و افتخار ایرانیان شده است.

مهم این است که پس از لونا شاد در فیلم مخملباف؛ گلشیفته برای اثبات مالکیت بر تن خویش لخت شد و آن را انداخت جلوی دوربین و چشمان هرزه جهان چشم چران، گلشیفته مانند لیلا حاتمی یادش رفت از آزادی بیان و سانسور و یا خدای ناکرده از جنایات رژیم حرفی بزند و به گفتن مواردی اکتفا کند و پستان نمایی جنجالی و تبلیغاتی نکند و هیچ مهم نیست که دارند نفت مان را مفت می برند و مهم نیست که تورم اقتصادی کمر شکن و فیل افکن شده است؛ مهم ترین نکته این است که از سوی آمریکای جهانخوار و امپریالیسم فرهادی سفیر سینمای پاسداران نظام برای فیلم کردن مردم ایران و جهان جایزه باران شده است.

فقط خدا نکند سیمین از نادر جدا شود و همانطور که شیرین خانم اعتراض کرد خدا نکند خانه سینما را ببندند و جلوی فیلم کردن مردم را بگیرند، جماعت حاج خانم ها برای مردم فریبی در هاید پارک و جلوی دوربین پارازیت در حال کشف حجاب هستند و علیه قانون حجاب اجباری فعال شده اند چون حجاب اختیاری است و حضرات بانوان محجبه تا پیش از این حجاب اجباری داشتند و حالا اختیاری و گه گاهی، و بستگی دارد چقدر نفع داشته باشد تا چه نوع حجابی داشته باشند و برای چه حجابی تبلیغ کنند. یادتان رفته زمان شاه، مطبوعات دست نشانده، قرارداد استعماری نفت را با طلاق گوگوش ماست مالی کردند؟

تا آن روز جارچیان حزب توده، دست راست نظام، با همگرایی و هم لقمه ای به تبلیغ و پوشش خبری و مشاطه گری و گریم نظام و تشویش اذهان عمومی مشغول خواهند بود و ما؟ - ما همچنان دوره می کنیم روز را و شب را، هنوز را

Libellés : , ,


mercredi, janvier 11, 2012

گرترود اشتاین و خانواده هنردوست و دوستان هنرمندش

مدتی است یعنی از پنجم اکتبر تا به حال، در گراند پله نمایشگاه بزرگ و بی نظیری از آثار و از اسناد مهم ترین هنرمندان نوپرداز ابتدای قرن بیستم برگزار شده است که این نمایشگاه بی مانند دارد روزهای آخر خود را طی می کند تا به نیویورک برود، این نمایشگاه که عنوان بلند «ماتیس، سزان، پیکاسو: ماجرای اشتاین ها» را بر طاق خود دارد، عنوانی که گویای اهمیت و دلیل نمایشگاه نیست؛ در واقع به بخشی از تاریخ هنر مدرن و به صفحاتی از تاریخ هنر ابتدای قرن بیستم و به نقش اشتاین های کلسیونر در مطرح کردن نقاشانی چون ماتیس و سزان و پیکاسو و مانه می پردازد.
در ابتدای قرن بیستم، اشتاین ها، دو برادر و یک خواهر آمریکایی، از یهودیان ثروتمند و هنر دوست، پاریس را برای اقامت انتخاب می کنند، مایکل برادر بزرگتر و همسرش سارا و گرترود نویسنده نوپرداز و آوانگارد و لئو برادر کوچکتر یکی پس از دیگری در منطقه مونپارناس سکنا می گزینند و چون همگی هنر دوست هستند هنرمندانی را به دور جمع می کنند؛ اشتاین ها از اولین خریداران ماتیس و پیکاسو و سزان و رنوار و گویا و مانه هستند. آنها نقاشی مدرن را می پسندند و با خرید تابلوها و مطرح کردن این نقاشان در واقع با انتخاب و سلیقه خود در شکل گیری و رونق هنر مدرن زمانه خود و پس از خود نقشی عمده و تعیین کننده دارند. نمایشگاه آثار مهمی از این نقاشان را در کنار اسناد و عکس هایی از اشتاین ها و مطالبی تاریخی، گذاشته است و به روشن کردن و باز کردن صفحاتی از تاریخ هنر می پردازد.
در سالن آخر نمایشگاه با گذاشتن تابلو و مجسمه و عکس و صدا و فیلمی مستند از گرترود اشتاین نویسنده خلاق، که «آمریکا را زادگاه خود و فرانسه را خانه خود» می دانست به تجلیل از گرترود اشتاین، نویسنده آوانگارد می پردازد. گرترود درباره نقاشان بزرگی که کشف کرده اند از جمله پیکاسو مطالبی نوشته است و از آن سو پیکاسو و پیکابیا و ماتیس و مان ری و مطرح ترین هنرمندان آن دوره نیز به سهم خود، تصویر گرترود اشتاین را با قلم مو و دوربین و هنر خود ثبت کرده اند همچنان که گرترود با قلمش ویژگی هنر نوین آنان را شرح داده است.
 خانواده اشتاین، آمریکایی بودند، و از اهالی پنسیلوانیا اما تبار و نسب شان به باواریای آلمان می رسد، خانواده اشتاین یهودیان ثروتمند و هنردوستی بودند که در ابتدای قرن بیستم به پاریس آمدند و در سال 1907 دیگر جمعشان جمع شده بود و حلقه ای هنردوست که عصر شنبه ها (چهار بعدازظهر تا نه شب) نقاشان و نویسندگان و هنرمندان دیگر را در خانه خود می پذیرفتند و آثار آنها را خریداری می کردند.
مایکل و سارا اولین تحسین کنندگان ماتیس بودند و کلکسیون کاملی از آثار ماتیس را خریداری کرده بودند، سارا با ماتیس خیلی دوست بود و از سوی دیگر گرترود با پیکاسو رابطه خیلی دوستانه ای داشت و این دوستی منجر به خلق آثاری از دو سو شد. گرترود نوشت و پیکاسو نقاشی کرد و ماتیس به همچنین و این ارتباط متقابل و پربار هنرمندان ادامه داشت تا جنگ جهانی اول، در دوران جنگ، فعالیت هنرمندان مختل و پراکنده و مسدود شد.
گرترود که از سال 1907 رابطه عاشقانه و پایداری با آلیس بی تکلاس آغاز کرده بود، در دوران جنگ اول جهانی به صلیب سرخ پیوست و همراه با آلیس با رانندگی ماشین حامل مجروحان جنگی و انتقال آنها به بیمارستان و یا مکانی امن، برای مداوا به آسیب دیدگان جنگ کمک رسانی می کرد، پس از پایان جنگ جهانی اول، فرانسه از این نویسنده محبوب و انساندوست قدردانی به عمل آورد. 
دوران صلح و آرامش به درازا نمی کشد اما در این سالها، گرترود با انتشار «اتوبیوگرافی آلیس بی تکلاس» به شهرت و مجبوبیت دیگری دست پیدا می کند، و خارج از حوزه نقاشی و هنرهای تصویری به محبوبیت خالص ادبی ویژه ای می رسد. با سر گرفتن جنگ جهانی دوم، ماندن در اروپا، برای کسی که یهودی است و زن هم هست و همجنسگرا هم هست بسیار مخاطره آمیز است، اما گرترود به آمریکا بازنگشت و در فرانسه ماند و در خانه دوستان فرانسوی اش جان خود را از خطر فاشیسم در امان نگه داشت، گرترود شانس این را دارد که ثروتمند است و در نتیجه دوستانی دارد که پناهش بدهند، در حالی که یهودیان فقیر این شانس را نداشتند و گرترود شانس این را دارد که به دام نازی ها نمی افتد، در حالی که نویسنده جوانی مثل آن فرانک در پانزده سالگی پس از دو سال در خفا زیستن همراه با خانواده اش دستگیر و روانه اردوگاه های فاشیست ها شد و از جنگ جان سالم به در نبرد، استعداد وهنر آن فرانک در پانزده سالگی نابود شد. اما خوشبختانه گرترود از آتش جنگ دوم جهانی جان سالم به در برد و پس از آن نیز در فرانسه ماند و تا دم مرگ پاریس را ترک نکرد. گرترود به عنوان زن نویسنده از شانس های بزرگی برخوردار بوده است که یکی ثروت و فرهنگ خانوادگی اش است، ثروت درهایی را به روی گرترود باز می کند و حتا او را در مقام تعیین کننده قرار می دهد و از سوی دیگر فرهنگ خانواده نیز بالاست و برادران غیورش او را سرکوب و خانه نشین نمی کنند. گرترود به لئو برادر کوچکترش بسیار نزدیک است و با برادر بزرگتر میانه خوبی دارد و همین اطمینان، در روح زن نویسنده بسیار سازنده و مثبت است.
گرترود اشتاین گرچه مطالب و کتابهای بسیاری را از سال 1909 به چاپ رسانده بود و مطالبی که در مورد آثار نقاشان نوشته بود و چهره ای از خود به عنوان یک منتقد و یک مفسر هنری ارائه داده بود اما شهرت و محبوبیت، در سال 1933 و با انتشار کتاب زندگی نامه اش، «اتوبیوگرافی آلیس بی. تکلاس» به او روی آورد. او که رمان بزرگ «آمریکایی ساختن» را در سالهای جنگ جهانی اول به پایان رسانده بود با انتشار کتاب زندگینامه اش، درست پیش از جنگ جهانی دوم بسیار محبوب شد، 
گرترود هفتاد و دو سال زیست و چهل سال از زندگیش را با آلیس گذراند، او زندگینامه خود را به شیوه ای نوین و از دید آلیس و به روال رمان مدرن می نویسد. فاصله گرفتن از خویش و سپس نزدیک شدن و در جلد خود فرو رفتن و بازیهای زبانی و دور موضوع چرخ زدن، ویژگی های تکنیک گرترود اشتاین را تشکیل می دهد. گرترود اشتاین به سه زبان تسلط داشت اما به انگلیسی که زبان اصلی اش بود می نوشت و همیشه به انگلیسی نوشت و بازی های زبانی او با زبان اصلی و چرخش های او دور یک کلمه و با معنای جدیدی آن را دنبال کردن را می توانید در فایل صوتی بشنوید. گرترود اشتاین کتابهای زیادی نوشته است اما بازی های زبانی و پیچیدگی های تکنیکی اثر، متأسفانه ترجمه آثار او را مشکل و گاه غیرممکن کرده است.

به لینک های زیر مراجعه کنید، لینک نمایشگاه در گراند پله به شما امکان این را می دهد که از راه دور، گردشی مجازی در این نمایشگاه غنی داشته باشید. درباره گرترود اشتاین دو فیلم موجود است یکی یک فیلم قدیمی خانگی 1927 (سال به روی پرده آمدن متروپولیس فیرتز لانگ)، این فیلم خودمانی مکان ها و دنیای پیرامونی گرترود را نشان می دهد و دیگری فیلمی از او در یکی از جلسات داستان خوانی اش در سال 1934 است؛ گرترود اشتاین در سال 1946 در منطقه نویی ؛ حومه اعیانی پاریس به علت ابتلا به سرطان معده درگذشت. 
صدای گرترود اشتاین هنگام خوانش متنی که در مورد پیکاسو نوشته است موجود است، به صدایش و بازی او با کلمات و چرخش ها و تکرارهای متن توجه کنید، به موسیقی کلامش گوش بدهید؛ به فکر زنی می ماند که مدام دور مطلبی که رنجش داده باشد دور می زند و آن فکر دمی راحتش نمی گذارد و هی از سر می گیرد، شاعرانگی گرترود اشتاین در موسیقی کلامش و در اینجاست. در اطراف نمایشگاه چهار کنفرانس بود که نوار صوتی آن بر روی سایت موجود است و شنیدنشان برای علاقمندان بسیار مفید و برای آشنایی با هنرمندان آن دوره ضروری.
گردش مجازی در سایت نمایشگاه
دو ویدوئوی قدیمی از گرترود اشتاین 1927 و جلسه داستان خوانی او در سال 1934
 خوانش یک اثر گرترود اشتاین
فایل صوتی چهار کنفرانس درباره گرترود اشتاین و نمایشگاه

Libellés : , , , ,


dimanche, janvier 08, 2012

آخرین روزهای سوفی شول

http://www.critikat.com/IMG/jpg/sophie_scholl.jpg
آن قدر از دروغ اشباع شده ایم که گاه از  کنار فیلم خوبی چون «آخرین روزهای سوفی شول» بی تفاوت می گذریم، در حالی که این فیلم مستند بر اساس پژوهشی گسترده که درباره شش روز آخر زندگی سوفی صورت گرفته است بنا شده است و نسیمی تازه در هنر مقاومت است
داستان فیلم ماجرای سوفی شول، دختری بیست ساله از یک گروه صلحجوی دانشجویی، به نام «رز سفید» است، «رز سفید» از گروهی دانشجوی پزشکی و استادان صلحجوی دانشگاه شکل گرفته بود، «رز سفید» علیه جنگ و برای بیداری ملت و ارتش در سالهای 1942 - 1943 در مونیخ فعالیت داشت و اعلامیه پخش می کرد و فیلم ماجرای آنها را بیان می کند
سوفی و گروه «رز سفید» به شکلی نمادین بیانگر وجدان بیدار جامعه آلمان بودند که برای افشای فاشیسم و آگاهی دادن به مردم از جنایات فاشیسم و جنگ، اعلامیه پخش می کردند؛ اما سوفی و هانس برادرش و دوستان دیگرشان دستگیر و بازجویی و زندانی و سپس محاکمه و اعدام شدند اما دوران فاشیسم ابدی نبود و جنگ نیز نمی توانست تا ابد ادامه پیدا کند
فیلم بر اساس پژوهش گسترده ای بر روی زندگی سوفی در شش روز آخر تا گوتین، و با استناد به اسنادی مربوط به محاکمه شان که در آرشیو گشتاپو بود و پس از فرو ریختن دیوار برلن بدان دست یافتند بنا شده است، فیلم پس زمینه ای مستند و حقیقی دارد؛ فیلمنامه بسیار خوب نوشته شده و بازیگران نیز همگی بازی های خوبی از خود ارائه می دهند، کارگردان نیز در انتقال این فاجعه با گرفتن بازی های خوب و میزانسن های فراموش نشدنی در کار خود بسیار موفق بوده است و بخشی تاریک از تاریخ جنگ دوم جهانی را در روشنایی می گذارد و ما ایرانیان نیز به فیلمها و کارگردان هایی از این قبیل نیازمندیم
تمام کودکی ام با دیدن سریالهای تلویزیونی آمریکایی علیه نازیها گذشت و در همان سالها آمریکای نازنین و رهابخش و ناجی ملت ها، آزاد بود تا به ویتنام حمله کند و به کره و آفریقا و اقصا نقاط دنیا و قصدش خیر بود و از سوی دیگر ارتش سرخ شوروی می زد به لهستان تا برایشان با تانک سوسیالیزم ببرد و بعد تسخیر پراگ و دیگر بچه نبودم، دانشجو بودم که تانک های ناجی اردوگاه سوسیالیزم به افغانستان حمله کرد و ارتش سرخ در همسایگی ایران مستقر شد و رفقا شادی کردند و هلهله کنان گفتند که روز پیروزی و تسخیر ایران نیز نزدیک است
در حال حاضر از یک سو مزدوران جایزه بگیر آمریکایی، دموکراسی بدون خشونت (بدون خشونت از سوی مردم اما خشونت از سوی دولتها اشکالی ندارد) و حقوق بشر اسلامی (بشر مگر اسلامی و غیراسلامی دارد؟ و حقوق بشر اسلامی یعنی سنگسار و قطع دست و چشم درآوردن و همه احکام اسلامی را مجاز دانستن) برایمان اختراع کرده اند و از سوی دیگر رفقا با دست بند سبز در علفزار سکولار جامعه مدنی از زهرا خانم و فاطمه خانم و خدیجه خانم، رزا لوکزامبورگ می سازند
سینمای صادراتی ایران همچون حکومتش، چنان از دروغ سرشار است که مرتب بالاتر از چاخان را به عنوان هنر مستند برایمان صادر می کند، مستندهای ساختگی و دروغینی که به سبک کیارستمی باب شد تصویری غلط از جامعه و مردم ایران و مسایل ایران می دهد، در کنار این تصاویر رسمی صادراتی، ما به هنری گویا و سالم و مستقل نیازمندیم تا حافظه جمعی بیدار بماند و این وظیفه تئاتر مستند است که با اجرای نمایشات مستند، فاجعه قتل عام ها و کشتارها و اعدام ها را در یاد مردم زنده نگه دارد، از این رو، همچنان که هنر و حقیقت را در هر جا که هست پاس می داریم، باید مدام به افشای هنر صادرانی به عنوان تئاتر و سینمای مستند بپردازیم چرا که عمر این جمهوری دروغ چون عمر فاشیسم ابدی نخواهد بود
دیدن فیلم «آخرین روزهای سوفی شول» به منزله فیلمی که بر اساس ماجرایی واقعی صورت گرفته است برای ما ایرانیان بسیار ضروری است، چرا که آنقدر از تبلیغات آمریکایی، با دیدن بی وقفه تصاویر ساختگی سینما و تلویزیون اشباع و تسخیر شده ایم که در کودکی گمان می بردیم هر آلمانی یک نازی است و این تصوری بود که کارخانه فیلمسازی آمریکا به جهان و به مغز ما صادر می کرد،  در حالی که این فیلم آن روی دیگر سکه را نشان می دهد، چهره مردم شریف و مبارز آلمان، چهره دانشجویان مبارزی که علیه جنگ مبارزه کردند و جان باختند
تنش های بین سوفی و بازجوی گشتاپو، در جنگی سرد، خشونت سرد بازجوبرای شکستن مقاومت سوفی و از سوی دیگر شادابی و جوانی و مقاومت و پایداری بدون تزلزل سوفی بسیار خوب پرورده شده و صحنه هایی  از یادنرفتنی خلق کرده است، صحنه پدر و مادر سالخورده ای که آمده اند پشت در دادگاه تا از سرنوشت دو فرزندشان که فاشیست ها دارند پشت درهای بسته محاکمه شان می کنند خبر بگیرند تکان دهنده است، صحنه وداع سوفی با برادر و رفقا و والدینش بسیار تکان دهنده است و کشیدن آن آخرین سیگار قبل از رفتن به زیر گیوتین، المان پایدار برای من یعنی سوفی و هانس و کریسیتف و ویلی و در کنارش آلمان یعنی گوته و شیللر و موزارت و بتهوون و هایدن، زنده باد آزادی، در هر لحظه و همه جا
***
درباره گروه «رز سفید»



***
فیلم«آخرین روزهای سوفی شول» را در شانزده قسمت بر روی یوتوب ببینید، نسخه آلمانی آن هم هست
http://www.youtube.com/watch?v=_kaHc_AzXsA&feature=mfu_in_order&list=UL

Sophie Scholl - Les derniers jours
(Allemagne, 2005, 114mn, VM)
BR
Réalisateur: Marc Rothemund
Image: Martin Langer
Musique: Johnny Klimek, Reinhold Heil
Montage: Hans Funck
Acteur: Fabian Hinrichs, Florian Stetter, Franz Staber, Gerald Alexander Held, Johanna Gastdorf, Johannes Suhm, Julia Jentsch, Jörg Hube, Lilli Jung, Maximilian Brückner, Petra Kelling, André Hennicke (Le juge Dr. Roland Freisler)
Auteur: Fred Breinersdorfer
Costumier: Natascha Curtius-Noss
Décors: Jana Karen
Production: ARTE, BR, Broth Film, Goldkind Film, SWR
Producteur: Christoph Müller, Fred Breinersdorfer, Marc Rothemund, Sven Burgemeister
Rédacteur: Andreas Schreitmüller, Hubert von Spreti, Jochen Kölsch, Uli Herrmann
Son: Roland Winke

Libellés : , , ,


vendredi, janvier 06, 2012

تئاتر سوارکاری بارتاباس

بارتاباس مدیر گروه «زینگارو»، یکی از کارگردانان محبوب فرانسوی است،  گرچه پدرش آرشیتکت  و مادرش پزشک بوده و در حومه پاریس به دنیا آمده اما خودش عاشق اسب و سوارکاری و نمایش بوده است و از ادغام هنرهای نمایشی و سیرک و هنر شرق و غرب نمایش های شاعرانه و زیبایی آفریده است و از نیویورک تا توکیو، در سراسر دنیا گردانده است
بارتاباس از سال 1985 گروه «زینگارو» را بنیان گذاشته و نام گروه به یاد اسبی به همین نام است که اسبش مرد و گروه سالهاست دارد به کار خود در سطح جهان ادامه می دهد؛ او از تلفیق تئاتر و رقص و موزیک و سوارکاری، نمایشهای خیال انگیزی را به روی صحنه آورده است، آکادمی سوارکاری بارتاباس، از سوارکارانی که اکثراً زن هستند تشکیل شده و از سال 2006 ساکن ورسای شده است
بارتاباس سالها ساکن اوبرویلیه در شمال شرقی پاریس بود و مدرسه سوارکاری و برنامه هایش را سالن سیرک آنجا داشت در حال حاضر ساکن ورسای شده است و آکادمی سوارکاری و تئاتر خود را در آنجا دایر کرده است، بارتاباس برای شکل دادن به نمایش های خود معمولاً از رقاصه های حرفه ای و بدل و سوارکاران حرفه ای سیرک و موزیک زنده توسط موزیسین های بزرگ جهان همراه با لباس و گریم استفاده می کند تا به رویای خود تحقق ببخشد، بارتاباس به نمایش های شرقی بسیار علاقمند است و یکی از نمایش های او، عروسی قفقازی ها و در نمایشی دیگر متآثر از سیرک پکن و در نمایشی دیگر متأثر از رقص دراویش صوفی ملهم بوده است و معمولاً هنرمندان از هر گوشه دنیا در تئاتر او جایگاهی دارند، از نمایش های آخر او رقص اشباح و اسکلت هاست، در یکی از برنامه هایش بارتاباس با کارولین کارلسون، رقصنده مشهور آمریکایی همکاری داشت که ویدئوی آن را در پایین گذاشته ام تا ببینید
بارتاباس امسال با الهام از فیلم «تخت خون» که در فرانسه به نام «کاخ عنکبوت» به روی پرده آمد و اثری بر اساس تراژدی «مکبث» ویلیام شکسپیر توسط آکیررا کوروساوا فیلمساز نامدار ژاپنی بود؛ «کابوس های شب» را که تفیقی از تئاتر کابوکی و هنر سوارکاری و موزیک و رقص و آتش بازی و بازی فواره هاست در باغ ورسای به شکل زیبا و شاعرانه و خیال انگیزی به نمایش گذاشته است
***
در مورد بارتاباس و گروهش و سایت آنها و فیلم هایی از نمایش های گروه زینگارو و به خصوص نمایش آخر
http://fr.wikipedia.org/wiki/Bartabas 

Libellés : ,


lundi, janvier 02, 2012

جلجتا پیک نیک و بازار مکاره شانزه لیزه

تا در شلوغی شب عید و ازدحام همیشگی خیابان شانزه لیزه از مترو خود را به تئاتر برسانم سه بار توسط پلیس متوقف شدم و فقط من نبودم هر که از آن راه می رفت، پلیس های باتوم به دست و یا باتوم به کمر و کاسکت به سر، از او پرس و جوی مختصری می کردند، شلوغی خیابان و بازار مکاره ای که کنار بلوار بود باعث شد میان بر بزنم ولی ورودی بلوار به بیراهه پر درختی که به سوی تئاتر می رفت، راه تئاتر را پلیس بسته بود؛ در همه ورودی ها، مثل فرودگاه یک طاقی امنیتی گذاشته بودند و از همانجا بلیط تئاتر خود را مثل جواز ورود به محوطه تئاتر به مأموری که هیچ خشن هم نبود نشان می دادی تا بتوانی به راهت ادامه بدهی، به تئاتر که رسیدم مامور دیگری صف زنان و مردان را جدا می کرد که برایم عجیب بود ولی نه، چه جای تعجب دارد، گشت بدنی و دستمالی شدن توسط همجنس خود گویا در همه ادیان هیچ ممانعتی ندارد و مجاز است
روی میزی که در ورودی تئاتر گذاشته اند، کیفمان را باز می کنیم هم کیف را اول با دست و نگاه می گردند و بعد هم آن از دستگاه عبور می دهند، بردن میوه و نوشابه به داخل ممنوع است، مأموری که کیفم را می گردد با دیدن دو نارنگی در کیفم، آنها را بیرون می آورد و ممنوعیت حضور نارنگی ها را یادآور می شود، نارنگی ها را گذاشته بودم تا در آنتراکت و یا پیش از نمایش و یا بعدش برای رفع گرسنگی و تشنگی بخورم و حالا نارنگی هایم توقیف شده اند و چاره ای نیست؛ مأمور می گوید که بعد از نمایش می توانم بیایم عقب نارنگی ها و پسشان بگیرم و من نارنگی ها بچه هایم نیستند که به آنها تعهدی داشته باشم و حتماً عقبشان بروم پس با گیجی یک هالو به سوی دختری که قرار است مرا بگردد می روم، دختر با مهارت یک گشت امنیتی و بدون شکنجه، به پس کله و زیر دو بغلم، با دستکش، دست می کشد تا چیزی جاسازی نکرده باشم و به کفش های ساده و سبکم نگاهی می اندازد: کفش راحت بدون بند پوشیده ام، داخل تئاتر هوا گرم است و می توانم راحت پایم را زیر صندلی از کفش بیرون بکشم و گر نگیرم، با کفش بنددار و پوتین که نمی شود این طور رفتار کرد، لباس راحت پوشیده ام و نه مثل آن دفعه که توی بلوز یقه اسکی داشتم از گرما خفه می شدم، کفش هایم جایی برای جاسازی ندارد و پرتابش هم خطرناک نخواهد بود پس به راه خود می روم
به سمت در سالنی که نمایش رودریگو گارسیا را نشان می دهد می روم، بلیط را دو ماهی می شود که تهیه کرده ام و از دیدن نمایش های گارسیا لذت می برم، لذتی که با کشف توام است، تو گویی همراه با گارسیا و تجربه تئاتری اش، تماشاگر نیز به کشف و شهودی دست می یابد که کم نظیر است، امسال نتوانستم به فستیوال تئاتر آوینیون بروم و حالا در پاییز دارم جبران می کنم و نمایشاتی که در تابستان ندیده ام را پاییز در جشنواره پاییز پاریس می بینم و نمایش رودریگو گارسیا هم یکی از این نمایشات است، نامش این بار «جلجتا پیک نیک» است، جلجتا، مکانیست که در آن مسیح را به صلیبب کشیدند و پیک نیک هم احتمالاً نشاندهنده قدرت های حاکم سرمایه داری که مسیح را به صلیب می کشند و گوشتش را به ساندویچ همبرگر تبدیل می کنند و به خورد جامعه مصرف کننده و اصراف کنده می دهند. ممکن است نحوه به صلیب کشیدن مسیح مورد پسند بنیادگرایان مذهبی و حواریون جان نثارشان نباشد و این همه اقدام امنیتی؛ و آن هم در اولین شب اجرای نمایش در پاریس، از این جهت است
در مورد گارسیا قبلاً هم نوشته ام، گارسیا زاده آرژانتین است و در کشتارگاه و قصابی و همبرگر فروشی بزرگ شده و زبان جهان سرمایه داری را به خوبی می شناسد و زبانش خونین و گوشت آلود است، تئاتر او تئاتری تجربی است که معمولاً قطعاتی از متن های تحلیلی و عقاید او را و نگاه او را به جهان منعکس می کند خود و یا بازیگرانش روی صحنه، متنی را بیان می کنند و در کنارش پرفورمانسی و نمایشاتی بی کلام که کشف تن مرکز آن است صورت می گیرد و در مجموع حسی از له شدن و خرد شدن بشر زیر چرخ بزرگ ماشین های سرمایه داری، که چون چرخ گوشتی برای تولید همبرگر، بشر را خرد می کند و تفاله بشریت را به خورد دیگران می دهد در قالب نمایش، عرضه می کند
تئاتر گارسیا، از صحنه های مستند انباشته است، صحنه هایی از بشریت بی خانمان و یا گرسنه در خیابانهای بوئینس آیرس و یا جهان، از طریق اکران ته صحنه گه گاه عظمت فاجعه را به تماشاگر یادآور می شود، برای ورود به سالن بزرگ تئاتر روندپون باز باید از طاقی امنیتی دیگری عبور کنیم، برخوردشان آرام اما جدی است، در فکرم آیا به خاطر حمله به نمایش رومئو کاستلوچی در تئاتر شهر نیست که اینها اینطور پیشگیری می کنند و اینقدر ما را می گردند؟ گرچه تصور ما ایرانیان از حمله به تئاتر چیز دیگری است و در اینجا قطع نمایش و رفتن به روی صحنه را همان اقدام خشونت آمیز تلقی می کنند در حالی که زدوخورد و یا مجروحی در کار نبوده است
برای ورود به سالن، بلیطم را مثل بلیط ورود به هواپیما در سالن ترانزیت فرودگاه، نشان می دهم و از خوان آخر می گذرم و در این لحظه هیچ حواسم نیست که هفته دیگر برای ورود به مجموعه تئاتری روند پون، همین مراسم را خواهم داشت چرا که بلیط نمایش دیگری که در سالن دیگری از همین تئاتر بر روی صحنه است را تهیه کرده ام و هفته بعد باز همین صحنه ها را تکرار خواهم کرد
در این لحظه هیچ حواسم نیست که چقدر وقت گذاشته ام تا به در سالن برسم، نقشه داشتم که قبل از تئاتر به دیدن نمایشگاهی بروم و به علت نزدیکی مسافت، در پوتی پله نمایشگاه کمدی فرانسز را ببینم و با یک تیر دو نشان بزنم، اما کدام تیر و کدام نشان؟
بالاخره به در سالن می رسم و کارمندان تئاتر روند پون را از بلوز یا بالاتنه های آبی و شلوارهای گشاد قهوه ای تیره شان با بروشور در دست می بینم و می شناسم که ما را به سوی صندلی هایمان هدایت می کنند؛ نیم ساعتی طول می کشد تا نمایش شروع شود، هیچ متوجه نبوده ام که بلیط شب اول اجرا را دارم، معمولاً این کار نمی کنم و اجرای هر نمایشی را در میانه برنامه فصل که اجرا خوب جا افتاده می بینم و از تنش های شب های اول و آخر فاصله می گیرم، نمایش به زبان اسپانیایی خواهد بود و اولین جمله از گارسیا بر بالانویس ظاهر می شود: «شرمنده ام که نمایشم در چنین شرایطی اجرا می شود، و تماشاگرم را پیش از اجرا می گردند» توی بروشوری که بدستم داده اند یک صفحه در دفاع از آزادی بیان نوشته اند و عمل حمله به صحنه تئاتر و رفتاری از این قبیل را نکوهش کرده اند و من یاد سال انقلاب می افتم که نمایش «عباس آقا، کارگر ایران ناسیونال» به کارگردانی سعید سطانپور را مدام چماقدارها مورد حمله قرار می دادند و حملات تا جایی پیش رفت که یکی به ضرب چماق کشته شد و دولت انقلابی به قدرت نشسته هیچکاری در جهت کنترل حملات انجام نداد که نداد، بعدها کارگردان همان نمایش را در شب عروسی اش گرفتند و بردند و به جرم سیاسی بودن اعدام کردند و باز دولت به قدرت نشسته هیچ توضیحی نداد که آخر آن جوان چه جنایت مهیبی کرده بود که این قدر سریع کشتیدش و حذفش کردید؟
***
روی صحنه «جلجتا پیک نیک» را با نان های همبرگر پوشانده اند و کنار صحنه صندلی های پیک نیک قرار گرفته، گارسیا و سه مرد و یک زن روی صحنه حضور دارند که به تناوب به نمایش می پردازند، گاه با خواندن متن و گاه با حرکات موزون تصاویری نمایشی ایجاد می کنند، صلیبی را به روی صحنه می آورند و یکی از بازیگران مسیح می شود و بقیه با چکش تق! تق! او را به صلیب می کشند و تق! تق! و اسپانیایی های توی سالن از خنده قهقهه می زنند چون متن گارسیا را تعقیب می کنند و می فهمند و از طنز اوست که به خنده افتاده اند، گارسیا با همان زبان گوشتالود و خونین خود دارد اسطوره جلجتا و به صلیب کشیدن مسیح و انجیل را در اثر خود بازنگری و بازاندیشی می کند، دارد به آن مفهومی نو می بخشد و از تخیل خود می گذراند و منعکس می کند، ترجیح می دهم نمایش را نگاه کنم تا بالانویس را بخوانم
مسیحی در میان تخته پاره ها وسط صحنه، در میان نان های همبرگری افتاده است و تصاویری بر روی اکران منعکس می شود؛ مثل همیشه گارسیا تن را و برهنگی را با معصومیت یک کودک به روی صحنه می آورد، بازیگران با شامپو سرتا پای خود را از هر گناهی می شویند و خیلی بهداشتی تطهیر می شوند و سپس در میان نان می غلطند؛ بشریت کالا و خوراک مناسبی است برای عرضه شدن در این دنیای مهیب سرمایه داری نوین که در آن انسان و جان انسان و نیروی انسانی بی قیمت ترین کالاهاست
یکی از بازیگران رو به دوربین کوچکی نشسته است و دارد پشت سر هم همبرگر می خورد یکی پس از دیگری و از یک لحظه ای شروع می کند به بالا آوردن آنچه خورده بود و دهانش و خوردن و بالا آوردنش بر روی اکران بزرگ ته صحنه منعکس می شود، خانمی که کنارم نشسته می گوید «وای دیگه نمی تونم، داره حالم به هم  می خوره، هر وقت این صحنه تموم شد به من خبر بدین» و رویش را از صحنه بر می گرداند، من خودم برای این که از این مرده خوری مجسم به حال تهوع دچار نشوم، مدتی است که اکران ته صحنه را نگاه نمی کنم و نگاهم به بازیگران سمت چپ صحنه است که نشسته اند و دارند پیک نیک در می کنند، مثل سیزده به در و گردش های تابستانی حومه شهر با شام و زیلو و سماور نیست؟ به او می گویم« اکران را نگاه نکن، بازیگران را ببین» پس از مدتی ریخت و پاش و رقصیدن در میان نان های همبرگر، و مدفون کردن بازیگری با گوشت چرخ کرده، بازیگران کمی صحنه را جمع و جور می کنند
پیانویی را به روی صحنه می آورند و سپس مارینو فورمنتی(پیانیست و رهبر ارکستر)، در لباس یک کارگر مک دونالد با بلوز چهارخانه ریز (قرمز و سفید) و کلاه قرمز (اونیفرم کارکنان مک دونالد) بر روی صحنه می آید، چرخی می زند و در لحظه ای که یادم نیست چطوری گذشت آهسته عریان می شود و به معصومیت اولین آدم روی کره زمین، پشت پیانو قرار می گیرد و «آخرین هفت کلام مسیح قبل از مصلوب شدن» اثر جوزف هایدن را می نوازد، از اینجا به بعد، نیم ساعت کنسرت پیانو است بازیگران در سکوت روی صحنه هستند و گوش می دهند و ما هم، پس از آن همه تصاویر تهوع آور، گارسیا و مارینو فورمنتی به روح تماشاگران غذایی شایسته اهدا می کنند، و مگر کار هنر خوراک دادن به روح بشر نیست؟ هر قطعه پیانو چند دقیقه طول می کشد و هر قطعه و یا هر کلام آخر مسیح به ترنم باران به زمزمه جویبار و یا به وزش نسیم شبیه است، نوایی روحبخش و جان افزا، نغمه ای لطیف و جاری تا ابدیت!
از تئاتر که بیرون می آیم روحم سیر و راضی است، پیش از خروج، در کارتنی که روی میز دم در اصلی قرار دارد دنبال نارنگی هایم می گردم؛ دو نارنگی بزرگتر، سرانجام نارنگی های کوچک خودم را توی کیسه پلاستیکی پیدا می کنم و بر می دارم و بیرون می آیم، به اندازه یک قشون پلیس بیرون ایستاده، همانطور که دارم نارنگی ام را پوست می کنم به سمت شان می روم و از یکی از آنها می پرسم «چه خبره؟ چرا همه تون اینجا وایسادین؟» پلیس فرانسوی نگاهی به من و نگاهی به رفیقش و آخرش به دستی که دارد نارنگی پوست می کند می اندازد و بعد به من می گوید «راستش ما امشب هیچکاری نداشتیم، با خودمون گفتیم بریم شانزه لیزه ببینیم مردم دیگه چیکار می کنن» جوابش حاوی طنز فرانسوی است، طنز شانزه لیزه، طنز شب عید، طنز یک لشگر پلیس برای کنترل یک نمایش که به مسیح اشاره دارد و رفتار بنیادگرایان مذهبی نبایست شب عید مردم را به جنگ و عزا تبدیل کند
دویست سال پس از انقلاب آزادیخواهانه عصاره اش در رفتار ظاهری حکومت پیداست؛ فکر کنید اگر از یک پاسدار یک همچین سئوالی را می پرسیدم چطوری جوابم را می داد؟ این است فرق جامعه اروپایی با چماقداران اسلامی! اروپا تجربه قرون وسطا را پشت سر گذاشته و به هیچ وجه نمی خواهد که به آن دوران برگردد، روی وحشتناک قضیه این است که سرمایه داری نوین، شیوه های مرگبار دیگری برای استثمار و استعمار کشف کرده است
توی این فکرها هستم و به سوی مترو می روم، در بازار مکاره کنار شانزه لیزه، غرفه ها علیرغم پلیس و گشت بازارشان داغ است و انواع فست فود و اغذیه و نوشابه سرد و گرم و شکلات و پشمک دایر! که بعد از دیدن نمایش گارسیا هیچ میلی به خوردن فست فود نیست که نیست؛ تاکنون در ارتباط با نمایش گارسیا، هیچ اتفاقی نیفتاده اما هفته دیگر که برای دیدن نمایشی دیگر به تئاتر روند پون می آیم باز همین مراسم را طی خواهم کرد
الان نمی دانم ولی هفته آینده، هنگام خروج از تئاتر با صف تظاهرکنندگان بنیادگرا علیه نمایش گارسیا که از دور دارند پشت حلقه پلیس شعار می دهند مواجه خواهم شد و پلیس خندانی را می بینم که یک دختر زیبا، مثل فرشته های تابلوهای مذهبی، کنار پایش زانو زده و زیر باران دارد دعا و سرود می خواند، چه دنیای غریبی و چه تابلویی! چند روز بعد، از دوستی فرانسوی که کاتولیک بادین و باایمانی هم هست و بسیار مشتاق بود بداند نمایش چطور بوده شنیدم در یکی از شب های بعد در ابتدای نمایش، در بالانویس گارسیا گفته است «هرگز خود را اینقدر در امنیت ندیده بودم»، دوست فرانسوی به توصیه من رفته بود نمایش دیگری را از یک هنرمند اسپانیایی در مزون دز آر کرتیهه ببیند؛ پیشاپیش به او هشدار داده بودم که احساسات مذهبی اش را کنترل کند و بازی کشیش را برای مداوای دختر جن زده تماشا کند و او با روحیه ای گشوده پذیرفته بود و نمایش را دیده بود و پسندیده بود فقط از دوری راه می نالید که حق داشت
خوبی غرب اینست که نمایش منع نشده است و کفر محسوب نمی شود و می شود یک کاتولیک دوآتشه را به دیدن چنین نمایشاتی هم فرستاد، اسپانیایی ها و ایتالیایی ها که از لحاظ تاریخی تجربه خونبار حکومت پاپ ها و کلیسا و جنگهای صلیبی را در قرون وسطا داشته اند برای انتقاد به بنیادگرایی و استفاده از مذهب برای استثمار توده ها بیشتر از ما شرقی ها می دانند و با استفاده از قانون آزادی بیان در اروپا، بهتر این مسایل بنیادین را به روی صحنه می آورند، به امید آزادی هنر در همه جا
http://www.theatredurondpoint.fr/saison/fiche_spectacle.cfm/110853-golgota-picnic.html

توجه*: رودریگو گارسیا را با رودیگو گارسیای فیلمساز به اشتباه نگیرید، این رودریگو گارسیا آرژانتینی است و پدرش قصاب بوده و خودش به سوی تئاتر آمده و رودریگو گارسیای فیلمساز پسر گارسیا مارکز نویسنده و روزنامه نگار مشهور کلمبیایی است





Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?