mardi, avril 27, 2004
"نامه" از مانا آقایی
اين نامه را وقتى برايت مى نويسم
كه شب هنوز ادامه دارد
ساعت چهار ستاره مانده به صبح است
پرنده اى به پلك چپم نوك مى زند
سارا مثل عروسكى آرام
كنار جعبهء اسباب بازى ها دراز كشيده
از لبخند معصومانه اش پيداست
كه دارد خواب كلوچه و بادبادك مى بيند
از حال من بخواهى بد نيستم
امروز درست يكسال مى شود كه خياطى مى كنم
روزهاى بلند انتظار را به نخ مى كشم
ستاره هاى ريز اميد را
به دامن سياه شب كوك مى زنم
گاهى چشم هايم بى جهت آب مى افتد
و جايى نزديك قلبم تير مى كشد
و گرنه اينجا همه چيز مثل سابق است
گرانى و بيكارى را كه ديده بودى
بى خانمانى هم اضافه شده
مى گويند فاحشه ها سنگ قبر اجاره مى كنند
برادر، برادر را براى كوپن سر مى برد
ديروز مادرت اينجا بود
هنوز سياه به تن داشت
بقيه هم گاهى مى آيند
خوبند اما از آنها هم هيچ كس
حرفى جز ماشين و سرمايه نمى زند
عزيزم دست خطم زشت است
به زيبايى خودت ببخش
نخلى كه كاشته اى روز به روز بزرگتر مى شود
اگر توانستى نامه اى بنويس
زنگى بزن
از آسمان ساكت تبعيد ابرى بفرست
نمى گويم با دو قطره باران مى شود
فقط مى دانم كه هميشه،
پشت سفرهاى تو خيس بوده است.
_________________
مانا آقائى سال ۱۳۵۲ در بوشهر به دنيا آمد. در چهارده سالگى همراه خانواده به كشور سوئد مهاجرت كرد و از آن تاريخ در شهر استكهلم زندگى مىكند. او سرودن شعر را از نوجوانى شروع كرد و از همان ايّام به چاپ اشعارش در نشريات مختلف پرداخت. از او اشعار متعّددى در نشريات داخل و خارج كشور از قبيل آدينه، كارنامه، عصر پنجشنبه، پويشگران، سنگ، بررّسى كتاب،
كبود، آرش و آفتاب به چاپ رسيده است. از او كه در مقطع دكترا در رشتهء ايرانشناسى دانشگاه اوپسالا مشغول به تحصيل است تا كنون كتاب هاى زير منتشر شده است:
۱. در امتداد پرواز (مجموعهء شعر)، استكهلم، انتشارات عصرجديد، ۱۳۷۱.
۲. مرگ اگر لب هاى تو را داشت (مجموعهء شعر)، ايران، انتشارات شروع، ۱۳۸۲.
۳. فرهنگ نويسندگان ايرانى در سوئد (به زبان سوئدى)، اوپسالا، انتشارات نينا، ۱۳۸۱. وى همچنين آثار زير را در دست انتشار دارد:
۱. من، عيسى بن خودم (مجموعهء شعر)
۲. كتابشناسى شعر زنان ايران از ۱۳۲۰ تا پايان ۱۳۸۲ شمسى (شامل آثار منتشره در داخل و خارج كشور).
lundi, avril 26, 2004
چیزهایی که سوراخ دارند شبیه منند
در خود فرو می کشند خالی می مانند
چیزهایی که سوراخ می شوند شبیه منند
در خود فرو می برند خالی می مانند
ما که سوراخهامان را عزیز می داریم شبیه همیم
خالی
dimanche, avril 25, 2004
از
بیر اوپوجوک بیرتانه م بیرتانه م بیر اوپوجوک
................
و لب قرمز قرمز می شود به حجم ِ َپر ِ صبح
...................
حامله بودی دور زهدان برآمده دست هات حلقه نمی شد
چرخ می خورد چشمی که حامله بودی می خورد
من
هزار هزار سال
زنجیر گرم خارخار شیرین جهنمی سنگین را کشیده بودم
تمام همیشه حامله بودم نه گاهی بار زمین گذاشتم اما ببین
حتی همین، یعنی بار داشتن
تو؟ نرم نرمک چشم هایت بیرون زد
پریدم از درون زهدانت توی روی خاک
اما زمین کجای من کجای زمین
باز شیر ندارم شیر باز ندارم باز چشم هایم می پرد
باز پا و سر و سینه، گردن می شوند در زنجیر
.....................
اما هوا کجاست
یکی می خواست تاریخ بسازد از سر نو دیدی؟
می گویی "جنده " یعنی "جان می بخشد"
(به لفظ پارسی پیش از میلاد)
و "دست نزن به دامن من جنده "
جان می بخشم هنوز
دیگر نمی بخشم
که غلغل گریه از ته گلو صدای غلغل گریه از ته گلو
هنوز ته گریه
گریه
تصویر َمرد ِ گمشدۀ َمرد
کنار ِ کوچه، پشت ِ در، ناف جفت را برید و برگشت پشت پرده خسته
لب رنگ می گیرد وقتیکه در هوا ... حتی وقتیکه هرم بوسه نداری
لب درشت رنگ سرخ قرمز قرمز می شود
تصویر مرد گمشدۀ مرد تابید مثل نارنجی ِ سه بعدی
نفس نکشیدم
یکی کنار پنجره نه کنار پرده و پرده، یعنی کشیده
نفس نکشیدم
گفت آبی می خواهم آبی ( چرا همیشه قرمزم من)
قرمز می خواست درغگو اندکی مایل به سرخابی
و گریه گریه ته گلو
مرد ِ تصویر ِ گمشدۀ مرد، دست هایش را کند
چشم هایش را ... لب هایش را و چشم هایش را کند
لایه های پوسته پوسته را کند نازک شد پاهایش را کند
نگاه نکن
من دلم آبی دوست دارد
بیر اوپوجوک بیرتانه م بیرتانه م بیر اوپوجوک
کاشکی بنیم دوداکلاریم اولماسایدی
دوداکلاریمدا بو کیزیل سودا اولماسایدی
ایشته بن مجسمۀ بهت مات نشسته
وای
مرغ سحر ناله سر کن
و ما که گریه نکردیم
گریه اندوه لطیفی دارد
نه دوباره نه دوباره نه دوباره
دوباره حامله من بودم باز و سیم های ریز ریز تکه تکه جرقه می زدند
و همینجا بودند توی جمجمۀ من
من که جمجمه نیستم من همیشه دهان بودم برای شیرۀ لذت نه؟
تصویر مرد گمشدۀ مرد یک صبح تا غروب مگر باردار بود؟!
شانه هایش را مالیدم
بلکی ده بو یابانجی هاوالار دیشیندا
کادن اولا بیله مم
به لفظ فارسی همیشه حامله ام
بو یابانجی هاوالار دیشیندا
سرحوش
سودالی
کادن
اولابیلمم
کیزیل بیر اوپوجوک بو دوداکلاریما بیرتانه م
بیر اوپوجوک بیرتانه م
سحر که قرمز قرمز می شد لب، دیدم که ریختی
و من همیشه دوست دارم بگویم شیرین هم بود
از کتاب و جنده یعنی جان می بخشد به
ساقی قهرمان
1998
samedi, avril 24, 2004
از
سارا محمدی
تنت گاهی کبود
صد تومانی های ما
بزرگ می شوم
رنگين کمان به آسمان بر می گردد
vendredi, avril 23, 2004
در یکی از عکس ها پای پنجره ام پنجرۀ نیمه وا
در یکی از عکس هایم نماز می خوانم
در یکی از عکس ها غروب در زمینۀ من پیداست
نشسته ام سرم به جانبی که صدا می آمد
در یکی از عکس ها خواهم خندید
و یک قطار مرا از هوای تهران خواهد کند
اما هنوز دلهره از
من یک نظر نگاه کنم؟
صدایم انگار از زیر حوض می آید
در یکی از عکس ها موج تا کنار قدم هایم می آید
و یک قطار
و من نمی دانم
خانم پ دست هایش را شست
لکه های گردن و بازو را شست
دست برد آن تو توها را شست
و من هنوز نمی دانم
خانم پ پای پنجره تیغی دست خانم پ
دستت را به راست به چپ از راست تا ادامۀ چپ
با قدرت قدرت با قدرت قدرت
هوا چه جان سختی دارد
نفس ندارم
خانم پ تیغۀ خونی را مالید روی دامن
فرو کن در آب سه بار چار بار نه سه بار نه بیرون بکش
غلاف کن توی گلو لای پا زیر پوست
و همچنان از تمام حجم گلویم صدای گریه می آید
این تلخ را بشوی
و این شکوفه ها که بیخبر
این بهار خیابان است؟ در جوی آب سبز؟
صدا همیشه دگمه های پیراهن مرا وا می کند
گلی از خطوط پیراهنم روی گونه ای می ماسد
خون از کنار چانه دور می زند دور گلو
گلو وا می شود روی یک نفس هوا
پلک می زنم
تهران کجای خیابانست
یکبار از خم کوچه پیچید پشت در در چرخید من لای پرده
من لای پرده پیچیده من پیچیده من هنوز نمی دانم
خانم پ پنجۀ خشکش را فرو - توی کیسه ای که بوی زن و گربۀ خونی - چه آشنا - سرم نزدیک سینه اش - همین - همین همین بو بود
خانم پ پنجۀ خشکش را فرو توی کیسه ای که بوی زن و گربۀ خونی
چه آشنا سرم نزدیک سینه اش همین بو بود
خانم پ پنجۀ خشکش را فرو توی کیسه ای که بوی زن و گربۀ خونی...
همیشه در همین جاهای خاطره خوابم می برد
خانم پ پنجۀ خشکش را کنار گونه اش به هوا می برد
خراش می خورم از لای لب هایم هق هق صدا می آید
قدم نفس قدم نفس نفس از بغض حادثه بالا
قدم نفس قدم قدم از بهت اضطراب سرازیر
تهران به خواب من نمی آید
و این طناب که از آسمان گرد گرفته تا پشت پنجره آویزانست...
____________________
jeudi, avril 22, 2004
در فوريه ی سال ١٩٧٣ به دنيا آمدم. به جز زادگاهم قزوين تا كنون در شهرهای تهران و استكهلم سكونت داشته ام. سال ٢٠٠٢ به سوئد مهاجرت كرده ام. در ايران رشته ی روانشناسی خوانده ام. شعر خصوصی ترين و صميمي ترين راهروست به سوی جهان حقيقي خيالهام. آواز اصيل ايران نيز از ديگر شاخه های هنری ست كه به آن دل و حنجره سپرده ام. "فریبا شادکهن"
mercredi, avril 21, 2004
"واسه عشقم، تومن" از لیلا فرجامی
می توانم بوس کنم
می توانم چشمک بزنم
می توانم دامنم را بدهم بالا
بالا
بالاتر
ببین!
جوراب-نازکِ قرمزم را هم پوشیده ام
به جان سه بچه ام قسم
که با ساطور خوابیده ام
نه با قصاب
که با بیل خوابیده ام
نه با بنّا
که با خط کش خوابیده ام
نه با معلم
که با قرآن خوابیده ام
نه با ملا
به جان سه بچه ام قسم
کوکم کنی، عروسک ات می شوم
می خندم و ریسه می روم
تا بندِ شلوارت تاتی می کنم
تاتی تاتی تاتی تاتی تاتی تاتی
سوزنی تیز روی صفحه ی وجدانم گیر کرده ست
به جان سه بچه ام قسم
به جان سه بچه ام قسم
به جان سه بچه ام قسم
من برای نان و خربزه و پنیر
به جان سه بچه ام قسم
تاتی می کنم
تاتی تاتی تاتی تاتی تاتی تاتی
به جان سه بچه ام قسم:
تاتی!
تاتی!
تاتی!
mardi, avril 20, 2004
روسپی گری معامله تن است. مرد و زن ندارد. آدم می تواند روسپی باشد و نداند حتی، يا می تواند روسپی نباشد و فکر کند روسپی ست. اين شعر، قصه نيست. واقعيت است. تقديم ِ آرزوهای دختران فراری ديارم.
فرق من و این تنی که در کنار من لمیده،
زن نبودن است
فرق من و آن زنی که عشق را
با کسی معامله نمی کند
بی نیاز تن نبودن است
من فرار می کنم
از تمام این نگاههای منزجر
وز زنان ساده زمین که خانه شان
بوی زندگی و عشق می دهد
در نگاهشان ترحمی
تنیده با حسادت است و ترس
خنده دار نیست؟
من زنم، من هنوز یک زنم
که در خیال او
کودکی - نه خاطرات رنگ رنگ ِ بی شمار-
که اتفاقی از سر گناه بود
من زنم، من هنوز یک زنم
که کشف نوجوانی اش
فرار بود، از قبیله
از زمانه، از خودش.
ای نگاه منزجر!
من فرار را
- با شهامتی که تو به خواب هم ندیده ای -
با تنفر و تهوری تنیده، زیستم
گرچه یک دم این تنفر از دلم نرفت و
خنده از لبم،
تو گمان مبر که خسته نیستم
من زنم، من هنوز یک زنم
بین بودن و نبودنم، هنوز مانده ام
گاه شب که صبح می شود
جان من هوای گریه می کند
گاه، با منی که کودکی نکرده ام
خواهش نوازشی ست
از دو دست مهربان ِ امن.
[ یک نفر شبی میان بسترم
به چشم من نگاه کرد،
محکم و عمیق.
یک دقیقه در دلم یخی شکست
موج سرکشی به سینه ام دوید
در تنم نشست
بی قرارِ ساحلی غریبه، قد کشید
لرزشی گرفت جان من
یک دقیقه رفتم از خودم برون
رفتم آه ، تا ابد،
تا زنی که مثل من نبود ...
آمدم بگویمش
گیسوان خود زدم کنار
تا ببینمش،
غریبه رفته بود.]
من - درست مثل تو - یک زنم
و - درست مثل تو -
صاحب همیشگی ِ این تنم
برخلاف تو ولی - که گاه
تن، اِزای باج کرده ای به مرد خود -
آگهم به آنچه می کنم
آن نگاه منزجر ز من بگیر و گوش کن،
از میان ما سه تن:
تو که پشت پرده، عمر را حراج کرده ای،
وین تنی که در کنار من لمیده با دو جیب پُر،
یا منی که پشت پرده را به صحنه برده ام،
کدام روسپی تریم؟؟
ارکیده
فوریه ۲۰۰۶
lundi, avril 19, 2004
فاحشه...
در خیالم
درد اسبی نعل شده
مردی را اخته کرد.
برگرفته از مجموعه اشعار سنگسار- شیما کلباسی
وقتی مرد
وقتی مرد
گفتند معروف ترین معروفه مرد
آنها اما سگ همسایه، قناری ِ مرده و پسری بودند
که با تصویر ِ زن جلق می زد.
برگرفته از مجموعه اشعار سنگسار- شیما کلباسی
نه
اتاق بزرگی می خواهم
نه گرسنگی بر دیوارش آویز
نه ترسی بر دیوارش نقش دست
نه نه بی کفش
نه بی پا نه نه بی چشم نه بی سر
نه نه
اتاقی می خواهم
تن فروشی در آن غایب
نه گرسنه ای کنار
نه ترس انگشتانی خون بریده
دیوارش بر
نه نه از خون
اتاقی می خواهم
فرش شده از گل
تو در میانش ایستاده ای...
پنج پنج پنج پنج پنج
انگشتانت رنگ آغشته
روسپیگری از بکارتم برگرفته...
تنهایم یکی بر صندلی
تنهایم یکی
اتاق برهنه می دود
پرده می افتد!
برگرفته از مجموعه اشعار نه - شیما کلباسی
کلباسی اولین شاعر ایرانی و فارسی زبانیست که به نوشتن اشعار دو نفره با شاعران غیر همزبان پرداخته است. این شعرا السیو زانللی ( شاعرایتالیایی) ران هودسون و راجر هیومز ( شاعران آمریکایی) می باشند. در سال 2004 میلادی، شعر دونفره کلباسی و هیومز " گود نایت بی بی گرل/شب بخیر دختر کوچولو" به عنوان بهترین شعر و برنده جایزه هاروست اینتر نشنال شناخته شد. اشعار انگلیسی وی تا کنون در آنتالوژیهایی فراوانی به صورت کتاب و یا به روی اینترنت به چاپ رسیده اند. شیما کلباسی نویسنده وبلاگ دو زبانه زن ایرانی نیز می باشد که در آن از مسایل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و بین المللی گرفته تا تجربیات شخصی را با زبانی صمیمی و راسخ به تصویر می کشد.
dimanche, avril 18, 2004
"فاحشه" از شهلا آقاپور
(شعری در رابطه با دختران تن فروش ايران )
از
آی معصوم ِ آتشقشانِ ِ
درد
آی الهه ی نور،
ناميدَند تو را فاحشه ...
*
زيرا ،
شهر ِ ما
جهنمی است
که از قابِ پنجره اش
شعله می کشد ستم
*
آه فاحشه، فاحشه ،
می سوزد آفتاب
به حالِ ِ تو،
تويی که
هر روز آب می شوی
*
آی، آی َتن،
َتن که انباشته
اززورِ جبرِ زمان،
فرو رفته خنجر
بر کمرگاهَت
به حراج گذاشته
مردِ نامرد
ران هاي ناتوانت ،
می کند و می فروشد
گوشت های منجمد
در شيشه،
قامت رنجور را
به سرخی سرخاب ها
*
آه ديگر
آفتاب نمی کند... نگاه،
زخمها ناگزيرند،
ناله ها دربه در،
لحظه ها بی هد ف ،
*
به حال خواهرانم
می بارنند بی اختـيار
چشمهای خاکستر آسمان
*
آی فاحشه، فاحشه،
در سايه زارِ شب،
هيمه ای انباشته شده ی ِ ترس هايت
می کوبند سوزناک
*
بيشه زار ِ پوستت
می بيند خواب ِ جّلاد
*
می وزند شهوت ِ مردان
از حياط ِ حرم
*
تاب می خوَرد تَنَت،
پيچ می زند تنت،
تا صبح،
تا انتهای عبور
*
از فرياد ِ خاموش ِ تو
فرو می ريزند
خط ط ِ شِکم ِ نامردان...
مردانِ ِ "مومن"
هی مدام ...
*
گدازه های کهنسالِ ِ سالاران
می بلعند سايه ی ِله شده ات را
در خلوتِ ديوار
*
می مِکند شير ِ خون
از پستانهای صورتی ات
*
پُست می شوند
به نا کجاها
لبهای جوانيت
در گردباد های ِ
پيچ در پيچ
*
آی فاحشه، فاحشه
آی کبوترِ لطا فت
آی الهه ی نور،
می نوشند جرعه ی نورت را
*
می دانم
روزی خواهند گرفت
دستهای خسته ات
پَرو پال های ماهتابی را
روزی خواهد رقصيد
انگشتانت در
ا نگشترانی از آتش ِ عشق
روزی خواهيم خواند
يک صدا
سمفونی ی آزادی را
*
آنگاه
ديگر... انسا ن...
فروشی نيست
*
آی فاحشه، فاحشه
آی الهه ی نور
می سوزد آفتاب
به حالِ ِ تو
تويی که
هر روز آب می شوی...
شهلا آقاپور
shahla@aghpour.de
http://www.aghapour.de/
يعنی (متخصص درآموزش ِ علم ِ هنر با پروژه های مختلف هنری) از دانشگاه هنرهای تجسمی برلين میگردد. شهلا آقا پورپايان نامه اش را به نام هزارو يک پل به سوی هنر که از تجربيات عملی و نظری پروژه های مختلف چندين ساله خودش را به صورت کتاب که دارای داستانهای کو تاه ادبی بهم پيوسته اجتماعی و هنریست، نوشته است، که پا يه و اسا س آن به انسان و عشق معطوف است. شهلا آقاپور از سا ل 1371 نما يشگاههای متعدد انفرادی و گروهی درگالری های مختلف آلمان بويژه در مراکز فرهنگ و هنربرلين برپا داشته، که نقاشيهای اودر چهار کتابچه نقاشی گروهی و يک کتاب نقاشی (کاتالوگ)فردی (تکی) ازطرف اداره فرهنگ وهنرگالری اشتگليتس برلين چاپ شده است. وی ازسا ل 1374 نيز جلسات متعددی شعرخوانی به زبان آلمانی وفارسی درمجامع فرهنگی آلما ن همچون خانه ادبيا ت "برتولت برشت"،"مجلس برلين"، "وزارت فرهنگ وهنر برلين" و غيره برگزار کرده است. شهلا آقاپور سه جلد کتاب شعربه زبان آلمانی وفارسی گزينه ی اشعارفلسفی و اجنماعی 1380-1370 به نام های، انديشه های حسی(چاپ ايران نشرقصه1384)،آشفتگی جهان و ذرات گرم حس(چاپ آلمان نشرآيدا 1384) به چاپ رسانده است. چند ين اشعار وی نيز به زبان آلمانی درکتاب شاعران مهاجر در برلين چاپ شده است. کتابهای جد يدش بنامهای (مرواريد سياه) و (پروازسرخ تن) درحال چاپ است. ازسال 1377هم فعالعيتهای نمايشی کوتا ه مدرن هنری (پرفرمانس) به نامهای اسطوره ها، چشم خدای زن، بهشت و جهنم ،سايه و نور، يکی در دو جهان ، آشتی و نزديکی فرهنگها و نيزنقاشی روی بدن برهنه را در کنار نمايشگاههای نقاشی و شعرخوانی به نوشته وکارگردانی خود ايشان به اجرا درآمده است. اودرحال حاضر هنر و هنر درمانی را با پروژه ها وايده های جديد تدريس می کند. يکی ازاين پروژه ها به نام ماندالا يعنی دايره، حدود دوسال است ادامه دارد، که با شعر و صحبت فلسفی هنری،علمی و روانشناسی شروع ميشود، سپس تکنيک های ابزاری و شيوه های مختلف هنر نقاشی و رنگ، و فرم دادن اشياء را در قالب ماندالا به شرکت کنند گان می آموزد. شرکت کنند گان يا هنرجويان در اين پروژه ها نه تنها روش هنر نقاشی و فرم دادن خاک و سنگ را درقالب موضوعهای مختلف علمی ياد می گيرند بلکه از نظر روحی و روانی هم آرامش پيدا میکنند و با بحثهای هنری، ادبی و علمی خود شرکت کنند گان در رابطه با مو ضو ع مربوطه نيز باعث یادگيری همديگر می شوند...
شهلا آقاپور می نويسد: خلاقيت آثار و اشعار من لحظه هايی ست که از صميميت و پروازاحساس درونی، تفکرو انديشه های فلسفی ی شور زنانگی ام سرچشمه گرفته اند که از سادگی به سادگی رسيده اند، شايد درمعنا و مفهوم کمی سوال برانگيز و پيچيده باشد، اما درعين حال ساده است. چشمها که هسته مرکزی هنر و شعر مرا تشکيل می دهند نقشی که متاثر از حساسيت می باشد و بيانگر حس عاطفه ای که در من بر انگيخته شده و تاثری که بوجود آمده و نيز نيازهای درونی بشراست همواره در کارهايم به وضوح پيداست، رهائی احساسات من از طريق ابزار واژه ها، کلمات، خطوط، رنگ ها، خاک و سنگ همانند آيئنه منعکس می شوند. عُنصر خيا ل، ايماژ، تجربه و شيفتگی در آثارم جايگاه ويژه ای دارند که بازتا بی از واقعيتهای زندگی ست وعشق نيز انگيزه ی تداوم و پايداری کارهای هنری ام ميباشد. من میخواهم انسان، طبيعت (البته انسان جزو طبيعت است)، شعر و هنر را درهم ادغام کنم ومعنای عميق ِ فلسفی به آن بدهم هم چنان که انسان نه تنها خلق شده بلکه خالق خويش هم می باشد.. .
shahla@aghapour.de
samedi, avril 17, 2004
"آنروز که فاحشه شدم"، از فرزانه سیدسعیدی
هوا ابری بود
و فرشتگان روی زمین سرخاب می زدند
تمنا در چشمان خواهرم برق می زد
کسی چه می دانست
پاشنه هایی که لگد می کردند مرا
پول هم می دادند
خیلی وقت بود یر به یر شده بودیم
عرب کجاست که بر سر نوزادیم خاک بریزد
صد و بیست و پنج هزارمین پیامبر
کسی نیست ؟
آدمی بود با نام انسان
اولی بود یا آخری ؟
عکس او که صورتش مثل شکمش نبود
روی سر در سینماها چه می کرد ؟
مثل اینکه شبیه انسانها بود
گیسهای دایه آب را می کشید تا منجلاب
رویاها به خواب رفته بودند
اولین باری که گناه کردم
چشمهایش چقدر زیبا بود
با یک رکابی مشکی
صدای موسیقی بتهون می آمد
هوس کرده بودم راک برقصم
باور می کنید ؟
شاید چشمهایش از گوشه
بیشتر می ترکید
و من بیشتر خوشم می آمد
لبهایم را می مکید
و من فاحشه می شدم
باور می کنید؟
برگرفته از مانیها
"زن" از پرتو نوری علاء
دهانم را ببندید
دستهایم را بشکنید
و پوشیده در کفنی سیاه
در تاریکترین کنج خانه، پنهانم کنید.
در فضایی مشکوک، زیستم با دیگران،
در نبردی نابرابر، جنگیدم با قدّاره بندان،
درغربتی غریب، مِهرورزیدم در زندان،
و با لهجه ای متروک، ترانه خواندم از درد.
اینک ای کَرکَسِ شوم!
بر لاشه ام نشسته ای،
اما با بوی سوختۀ استخوانم چه خواهی کرد؟
که من خستگی ی کار را آموخته ام
و در میان کشتزارانِ گندم، بوی شالیزار،
- کولبارِ طفلم در پشت –
ریشۀ جانم را دِرو کرده ام.
با چشمان کم سویم چه خواهی کرد؟
که من با سوتِ شتابزدۀ کارخانه ها
به هوش آمده ام
و در سیاهچالی به نام کارگاه،
زندگیم را چرخ کرده ام.
با انگشتانِ خونینم چه خواهی کرد؟
که با هر طرحِ نو در باغِ قالی،
دردی عمیق، بر زخم کهنه ام نشانده ام.
با دستانِ بلا دیده ام چه خواهی کرد؟
که من سالهای سال با زنبیلی تهی از نان
مغرور و زخم خورده
از کوچه های شهر گذشته ام
و دستانم را با داغ طاولی بزرگ
- از پُخت وُ پَز
از شستشوی رَخت،
از رُفت وُ روبِ خانه- ،
در انتظار معجزۀ تاریخ ازهم گشوده ام.
با من چه خواهی کرد؟
در سایۀ رنجهایم یَله دادی
از تارهای گیسویم
ریسمان پوسیدۀ قصاص بافتی
و مشکوک وُ ناباور
سَفیه وُ کودکم خواندی.
شرمم باد که هستی ات دادم.
اشتهای بی پایانت را
با مُردۀ تنم فرونشاندی
و شوربختی ی شهوت را
در رگهایم جاری کردی
و آنگاه برادرانم را قابیل وار
به وسوسۀ کشتنم فراخواندی.
زنده بگورم کردی،
مجنون و بیگانه، سنگهای نجابت را
بر سرم فرود آوردی
و من از پشتِ بارانِ سنگ
چهرۀ پریده رنگت را
به سرخی ی خون دیدم.
دریغا، دریغا، دریغا
چه بی باک وُ بی تدبیر
قاتلم را ستایش کردم.
برگرفته از مجموعه شعر "از چشم باد"
بخشی از شعر بلند " زمینم دیگر شد"
" میدانها، چشمهای حریص
میدانها، مردمان بیمار
میدانها، سنگهای بی شُمار؛
- پسر خاموش صدایم کن!
- عاشقم به فاحشه ای
که آبروی جهان ازاوست".
پرتو نوری علا
vendredi, avril 16, 2004
"روسپی" از شیدا محمدی
که از خیابان ولیعصر
تا میدان ونک
میان چانه زنی شبانه
تا لکه های سرخ جا مانده
کش می آیید!
که دامن رنگین پنج شنبه ها را بالا می زنید
و زیر جامه های سپید را
با اسکناس سیاه می کنید
و نرخ دست به دست را
تا تختخواب چند نفره می کشانید!
که غربت ترمینال خزانه را
تا سه راه پاسداران و
فلکه سوم تهرانپارس
تاب می آورید
و غروب کشان جمعه را
در پرسه های پارک ملت و
ساعی و
دانشجو
سر می کنید.
که 13 بار از نحسی 13 ساله ها
12 ساله ها
یا نه 14...
16...
گذشته اید
و به میانسالی رسیده اید !
حالا
13 بار بنویس
30 هزار تومن...
10 هزار تومن ...
5 هزار تومن ..
نه! شام پیتزا ... مانتو ...
13 بار بنویس
فاحشه
فاحشه
فاحشه!
آدرس وبلاگ شیدا محمدی: www.sheidamohamadi.persianblog.com
jeudi, avril 15, 2004
تو چه مهربان بودی ای قاتل عنکبوتی
برادر بوئیدش
عمو بوئیدش
دائی بوئیدش
پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.
حالا، بوی تنش تمامی شهر را پر کرده ست:
خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.
خانم ها و آقایان
دماغهایتان را لطفاً محکم تر ببندید
این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد
بی صدا خفه شد.
mercredi, avril 14, 2004
"تریلوژی پارک ملت" از لیلا فرجامی
1
اگر پیکان قراضه ای بودم
چند تا دختر خوشگل بلند می کردم
و می بردم بیرون شهر:
ری، لواسان، اوشان، فشم، و یا حتی دماوند،
وقتی که لُخت می شدند
باسنهایشان را با متر اندازه می زدم
ایخ!!! همه شان من را حتماٌ یاد چاقی مادرم می انداختند
پتیاره های گران!
اگر پیکان قراضه ای بودم
اینقدر در صورت این فاحشه های پُرروی ولی عصر
دود می کردم تا خفه شوند
و نتوانند هرهر به متلک لوس شخصی ها بخندند.
اگر پیکان قراضه ای بودم
این خواهر سرتقم سوگل را همچین زیر می گرفتم
تا خوب له و لورده شود
"ذلیل مرده!
از کِی تالا کنار خیابون جا خوش می کنی؟؟؟"
2
تمام روز،
پارک ملت،
جیم شدن از زنگ حرفه و فن.
بوی ملس تریاک گرفته ام
آخ، اگر نشئه می کردم...
دیگر این همه گرما نمی خوردم
تا اصغر و حسن و محمود و بیژن
در صندلی عقب زوار دررفته شان
مچاله ام کنند.
آخ،
اگر یک هزاری داشتم
همبرگری می گرفتم و نوشابه ای سیاه،
می خوردم و می خوردم و می خوردم
و طعم گند مرتیکه ی قبل را
از دهانم پاک می کردم.
آخ
اگر سیگاری داشتم
دودش را در چشمهای هیز این مریم ناکس فوت می کردم
تا همه ی مشتری های دست و دلبازم را
دیگر اینطور قبضه نکند.
سلام!
خیلِ خوب!
(آخ جون! تریاک، همبرگر، نوشابه سیاه، و سیگار!)
پنج تومن!
می پریدم و می رفتم....
یا علی!
3
اَه! چهار تومن!
شیشه را پایین می کشم،
خانوم
خانوم
خانوم!
چهار تومن!
نه؟!
به درک!
بیشتر که نمی ارزی!
پیکان قراضه بیرون شهر خراب می شود،
می دانی
بدبختِ تریاک و همبرگر و نوشابه سیاه و سیگار بودن یعنی: خفّتی ابدی
تمام روز
پارک ملت،
و جیم شدن از زنگ حرفه و فن...
عزیزم
تو را به خدا!
بیا اینبار مُفت و چشم بسته بخوابیم.
mardi, avril 13, 2004
"صدای عاطفه" از ویدا فرهودی
(فراز چوبه ی دار)
از
صدا، صدای کدامین خلیدن ِ سرخ است
که رغم نعره ی رعد،
و سعی دائم ابر،
گسست هستی را
اگر چه آنی چند؟
صدای عاطفه خاموش بود و شگفت!
شکست بغض خدا را
به وقت دیدارش
بر آستان وداع
و عنفوان شروع !
شکست بغض خدا را
و اشک جاری شد
در امتداد غروبش به دامن البرز.
چه رفت بر سرش آن دم که ضجه اش حتا
به مادرش نرسید؟
کسی نمی داند، که عاطفه آن روز
به جرم بودن ِ خویش
- به جرم زن بودن-
چگونه می لرزید
به واپسین رقصش
فراز چوبه ی دار؟!
کسی نمی داند
که مرد ِ او آیا
-اگر که مردی بود!-
برای عاطفه اش
دو قطره اشکی ریخت؟!
کسی نمی داند که اهرمن آیا
- چنان که می گویند-
شریک عاطفه بود!؟
کسی نمی داند
کسی چه می داند
هزار عاطفه شاید، به جرم عاطفه هاشان
اسیر اهرمنند!
و لی حکایتشان
به گوش کودنمان
نمی رسد انگار!
ویدا فرهودی
dimanche, avril 11, 2004
"دار" از ویدا فرهودی
شکسته لبخندش، چو بید لرزان است
نگاه بی تابش، به رنگ باران است
حقیقت ِهستی، پلیدی و پستی
به رغم ِ نو سالی، چقدر عریان است
سکوت،مرثیه بار، نشسته بر لب ِ دار
و چادر سرخی، کنار میدان است
نمی کند چشمش، مدد ندیدن را
دو پا دویدن را - نه تن به فرمان است
به خشم و کینه یکی ، تـُفی کند بر روش
کسی کِشـد مویش،که " دُ ختِ شیطان است!"
***
" خدا کند مادر، بگیردم در بر،
که دانم آغوشش، بهشت ایمان است
خدا کند فریاد، برآرَد از بیداد
همیشه خاموشی، شروع طغیان است
و دامن رقصان، فراز تیرک ِ دار
درفش خونینی از عشق و وجدان است
خدا کند!-ای وای- کجایی ای مادر
چه خفته ای! برخیزکه وقتِ عصیان است!"
***
دوباره می باردبر اوتـُف و نفرین
و دخترک چون برگ به دست توفان است
یکی دگر با رحم، بگویدش" بگریز
نهفتن ِ این زخم، یگانه درمان است
در این زن بدنام، مجو نشان از مام
گناه کرده ،جزاش، به امر یزدان است".
***
به بهت می جوید، خدا و شیطان را
"کدام فرجامی، ازین وُ ازآن است؟
کجاست یزدانی که بسته چشمان را
به روی فاجعه ای که ننگ انسان است؟
کجاست شیطانی، که عشق ِبی پرواش
میان این دوزخ، زچشم پنهان است؟
خداکند مادر، بگیردم در بر
خدا و شیطان ام، به دیده یکسان است !
خدا کند- ای وای- کجایی ای مادر...."
ویدا فرهودی
دی ماه 1383
ویدا فرهودی در مرداد ماه 1335 در تهران به دنیا آمد. دوران دبستان و دبیرستان را در یکی از مدارس فرانسه زبان تهران به پایان رساند و سپس در رشته ی علوم سیاسی به ادامه ی تحصیل پرداخت. دلمشغولی اصلی او اما، از همان دوران مدرسه هنر و به ویژه شعر بود گرچه نقاشی و خوشنویسی نیز می کند. او از سال 1999 میلادی، ساکن فرانسه است. از او مجموعه شعر های زلف اندیشه( انتشارات روشتگران- تهران)، بر گونه های سرخ شکفتن( انتشارات روشتگران- تهران)، ای شعر پروازم بده(انتشارات پیام-تهران) موج خواهش (ترجمه اشعار به انگلیسی توسط مناواز الکساندریان) منتشر شده است. در ترجمه آخرین گفتگوهای بورخس(انتشارات حمیدا- تهران)، گمان کردن، رویا دیدن و نوشتن- 30 گفتگو با بورخس (انتشارات فرزان روز- تهران) و خورشید خاموش(ترانه های فیل کالینز و گروه جنزیس) به چاپ رسیده اند. او در گذشته در ایران با مجلات ادبی در زمینه شعر و ترجمه همکاری داشته و در حال حاضر آثار خود را بیشتر در سایت های فارسی زبان منتشر می کند. مجموعه جدیدی از سروده های او در دست چاپ است و به زودی به بازار کتاب عرضه خواهد شد.
vendredi, avril 09, 2004
mercredi, avril 07, 2004
"حراج"، شعری از شهلا بهاردوست
بناگاه همه آشفته، آواره شدید، محّک زدید
اوّل، خانه را، طلا را
دوّم، وفا را، عشق را
سوّم، لحظه را، بودنش را
عطش سیاه انتقام بر او نشست
نیمه شب کنار رودخانه آب را سنگباران کرد
فریاد می زد:
حرّاج است، حرّاج
نرخش ارزان است
زمزمه شیرین است
بوسه بر شیارهایم ارتعاشی آتشین است
شتاب کنید، شتاب
این رحم هنوز بارور می شود
نگاهتان در چشمانم غرق می شود
در کنارمن بی اختیار، آه خواهید کشید
آه ه ه ه
حرّاج است، حرّاج
نرخش فقط مشتی سنگ است
دشمنی؟ باش
عاشقی؟ باش
عالِمی؟ باش
دیوانه ای؟ باش
هر چه هستی، باش
ساده می گوید: خودت باش
امشب این تن ارزان است!
مارس 2006
از مجموعه قصلی تازه
"رویِ پلّه " شعری از شهلا بهاردوست
تقدیم به زنی که مست آواز می خواند.
وقتی که تنها، صدا میان گلویش گیر
و
اشکهایش پشت پنجره به نگاه می نشیند
شیشه سر می کشد!
در آغوشی مست، تا خرخره در دهان
چشمهایش را می بندد.
برای کسی، شاید عاشقش، آواز می خوانَد!
راه که می افتد، هنوز آسمان کبود، شاید غروب
با کفشهایش، لخ، لخ
در انتهای ِ خیابان در آخرین پیچ
به بالغ شدن، به اولین دگمه های باز می اندیشد
روی ِ پلّه ها خمار، زیر پُکِ سیگار
پریشانتر از معشوقه ها، صدایش فواره می زند
آهای، پیراهنم رنگِ پاییز، زردِ سوخته
زیرِ پیراهنم، تنم خفته، رنگِ گندم، سالهاست!
آهای هشیاران، من عروس ِ پدر، عمو، برادر
بیهوده روانه تا خیال ِ دور، الکلی، اینگونه تُرد نمی شوم
حواسّتان جمع!
زیرِ چراغ ِ سرخ، اندامم را که گاز می زنید
می بینم، دندانهایتان سرخترند!
و
آوازتان هرگز در گوشهایم، نه!
به طوفانی که پیچیده، دیریست شکسته ویرانم
در ایستگاه نشسته ام، هر شب در انتظارِ مرگ
تا بیاید، سیر تماشایش کنم!
حواسّتان جمع!
اگر آمد و من خواب بودم بگویید تا لبهایم را ببوسد.
هامبورگ، 6 آپریل 2007
از مجموعه تپشهای برهنه