vendredi, juillet 28, 2006
ادبیات مهاجرت: نانام (حسین فاضلی)
گفتگوی دو خروس جنگی
نانام: خواندني که با تفکر همراه نباشد يعني مک دونالد
و من فقط آن زمان که شعرهای مهملی می نوشتم شاعر بودم
lundi, juillet 17, 2006
چند داستان از ایمان اسلامیان
ایمان اسلامیان 25 ساله است و ساکن شیراز. پیش از این، در سایت های ادبی خزه و دیباچه، داستانهایی از او منتشر شده است. داستانهای ایمان اسلامیان بیشتر تصویری است از مکانی بومی و روستایی. گرسنگی و محرومیت و فقر و عقب ماندگی فرهنگی جامعه و سلطه ی استبداد و پدرسالاری حاکم و خشونتی بی وقفه، فضای داستانهای او را پر کرده است. ایمان اسلامیان صدای طفلی را منعکس می کند که در این روستای پر هراس، مکانی برای رشد و بالیدن می طلبد. صدای ایمان اسلامیان فریاد جوانی است که نمی خواهد در خزینه ای متعفن غرق شود. ایمان اسلامیان در بالای هر داستانش نوشته بود "بنام خدا" و اگر خدا بخواهد و بتواند به داستان نویسی ایران کمک کند من چکاره ام که کلامی از او را خذف کنم. در اینجا چند داستان از ایمان اسلامیان می خوانید:
خزینه ، قرار ، تنه ، سفر، سوت ، آهک
اینجا فالوده نمی چسبد... ، یک روز دیگر
داستانهایش پر کشش بود و روان. خسته نخواهید شد.
jeudi, juillet 13, 2006
چرا همه جا با منی؟

mardi, juillet 11, 2006
vendredi, juillet 07, 2006

عزت گوشه گیر در رشته نمایشنامه نویسی و ادبیات دراماتیک هم در ایران و هم در آمریکا تحصیل کرده است. از او تاکنون یک دفتر شعر، مهاجرت در آفتاب و دو مجموعه داستان و ناگهان پلنگ گفت: زن (مجموعه ده داستان) و آن زن، آن اتاق کوچک و عشق (مجموعه هیجده داستان کوتاه) و دگردیسی و حاملگی مریم (دو نمایشنامه) به چاپ رسیده است. نمایشنامه های او به زبان انگلیسی در شهرهای آمریکا به روی صحنه آمده است. نمایشنامه گنگ لو دو اسلحه خرید در ویکتوری گاردن تیاتر در ماه آوریل روخوانی صحنه ای شد و عروس گل های اقاقی به کارگردانی دانا فرایدمن تا یازده جون امسال در تئاتر شوپن شیکاگو روی صحنه بود. عزت گوشه گیر مقالات بسیاری در زمینه نقد ادبی و نقد تئاتری و یا معرفی کتاب در مطبوعات خارج از کشور به چاپ رسانیده است.
mercredi, juillet 05, 2006
آزمون مرگ
سه هفته شد
من هم توی این عکس بودم و مرجان هم
خودمان را حذف کردم تا تو بمانی
توی این عکس حالت خوبست
خوبی ولی خسته و خواب آلوده
در این عکس هنوز راه می روی و حرف می زنی و می توانی بخندی و لبخند بزنی. مرجان میگفت عکسهای ترا از توی طاقچه و دکور برداشته است چون ناراحت می شده است. می گفت در این چند ماه آخر فقط پوستی بودی بر روی استخوان. چطور توانستی آن همه بیماری را در آن تن نحیف جمع کنی؟ می دانستی هیچ چیز مثل آزمون مرگ نیست؟ با مرگ کسی که به تو زندگی داده است هم مرگ را می شناسی و هم زندگی را. هم دشمن را می شناسی و هم دوست را. مرگ همه را بی رو در بایستی می کند. فرشته ایست مرگ. حالا از تو فقط عکسها و خاطرات و اشیاء است که به جا مانده است. عکس های جوانی ات را اینجا ندارم و عکس عروسی ات را هم ندارم. عروسی مفصل و دعوت از آن همه آدم و نبودن عکاس! این فقط می تواند برنامه ریزی پدرم باشد. دلم می خواست عکس عروسی ات را می دیدم. آن عکس ماقبل تاریخ هستی ام را! این روزها دارم به خودم تلقین می کنم زندگی همه اش بد نیست بلکه با خود لحظات نادر شادی هم دارد. هنوز دوستی وجود دارد. عشق روزی وجود داشته است و هنوز محبت در جاهایی یافت می شود. آخر بدون امید نمی شود ادامه داد. خودفریبی نمی کنم فقط تصمیم گرفته ام خوبی ها را ببینم و بدی ها را بریزم دور. از چی برایت بگویم؟ از آزاده که تا شنید شبانه به دیدنم آمد. آزاده تا نیمه شب کنارم ماند. دکتر بچه هاست و می خواست مثل مادر، یک بچه ناآرام را، مرا بخواباند و وقتی خیالش راحت شد برود به خانه اش. برایم یک قرص خواب آورده بود و فقط یک قرص! متوجه شدی؟ من هم متوجه شدم. درست مثل طناب فروشی که محض احتیاط یک متر طناب بفروشد. آنشب از مرگ تو و مرگ پدر آزاده حرف زدیم و زیاد یادتان کردیم. بالاخره در میان بالشی از اشک به خواب رفتم و تو همه جا بودی؛ در خواب و در بیداری با هم بودیم و تو جایت هیچ خوب نبود. با تو در بیابانی دور بودم، با تو دائم توی خاک و سنگها بودم تا صبح. شب بدی بود... سوسن یا سوزان همان روز، همان ساعتی که شنیده بود برایم پیامی فرستاد چون نمی دانسته که توی تلفن چه بگوید و بعدش زنگ زد و تعارف هم نمی کرد. سوسن روزهای اول دورادور یک جایی حضور داشت... راستی هفته پیش به خاطر نمایشگاه جدید تصادفاً کتانه را دیدم نمی خواستم خبر رفتن ترا به او بدهم نمی خواستم پنهان کنم و نمی دانستم چه بگویم. گفتن این که "مادرمرده" شده ای هیچ راحت نیست. از او پرسیدم نمی روی به ایران؟ گفت: شناسنامه اش نرسیده و نتوانسته پاسپورتش را تمدید کند و در نتیجه سفرش منتفی است... بعد یک دفعه پرسید تو چی؟ گفتم شاید ... نمی دونم... ممکنه یه سفری به ایران بروم. پرسید: همه که خوب اند؟ دیگر نتوانستم بیش از این پنهان کنم. به او گفتم که تو ده روزی است که فوت کرده ای... و نمی دانم چرا انگار خبر فوت خودم را داده باشم و یا به کتانه خبر فوت مادرش را داده باشم ... راستی چرا بغضم ترکید؟ مهربانی کتانه باشکوه بود، مرا میان بازوان مهربانش گرفت و گفت: وای طفلکم برای همین تو فکر رفتن هستی؟ و برای همین سیاه پوشیده ای؟ و من مثل همیشه، مثل آن همیشه ای که با مهربانی افراد از پا درمی آیم سرم را روی شانه اش گذاشتم و همراه با کتانه ای که هرگز ترا ندیده است وسط نمایشگاه و در میان انبوه مردم هق هق گریستم. کتانه شانه های محکمی داشت که آن شانه ها مرا از پا درآورد. کتانه فقط مادرش را دارد و... می فهمی؟ مادرم می خواهم تو بمانی. با چشمان درشت سیاهش که پر از اشک بود می گفت وای نمی دانستم می خواستم به تو بگویم رنگ سیاه چه به تو می آید... مادرم می خواهم خوبی آدمها به یادم بماند و بدی ها را پاک کنم. البته تو به من بد نکرده ای. بلکه می خواهم بدی را از روی زمین پاک کنم. نگرانم نباش! آزاده هست. سوسن هست. کتانه هست. شهلا هست. شهلای مهربان هم هست. شهلا با دیدنم مثل ملکه ای از جا برخاست و بدون کلمه ای آغوشش را مادرانه به رویم گشود. شهلا یعنی آن دو دست گشوده ی سخاوتمند! مرگ تو مهربانی دیگران را بیدار می کند. نامه ها و پیام های بسیار از سوی افرادی داشتم که نه مرا دیده اند و نه ترا و فقط خوانندگان اینجا هستند؛ و کلماتی پر از صفا و محبت! و گاهی یک قطعه شعر یا شعرگونه، از خود یا دیگری! مادرم تو در میان محبت دیگران زنده می شوی و به من برمی گردی. ترا در خلوص رفتار آنان پیدا می کنم. تو نه با من، بلکه با همه، همیشه مهربان بودی. تو مادر همه بودی. حتا برنادت بداخلاق با چنان خلوصی مرا در آغوشش گرفت که دیدم تکه هایی از وجود تو زنده است و در کنارم است و نگرانم است. مادرم الان برنادت هم مثل تو کنارم هست. برنادت بدقلق هم از رفتن تو غمگین شد و گریست. حس می کنم همگی مان داریم با این اشکها خود را می شوریم و پاک می شویم. انسان در اشک متولد می شود. ما با اشک انسان می شویم. روزی که انسان بشویم به هم می رسیم. با مرگ کسی که به تو زندگی داده است خود را می شناسی و نزدیکانت را و دوستانت را. من همیشه از مرگ درسهای زیادی آموخته ام. نسرین را هرگز ندیده ام ولی نامه مهر آمیزی برایم فرستاده است و از راه دور شانه های خود و همسرش را در این روزها به من امانت داده است. این روزها تقریباً هر روز من و کتانه همدیگر را در نمایشگاه می بینیم. با وجود این، امروز کتانه برایم کارتی فرستاده است: تابلویی از رنه ماگریت! نقاش است دیگر و البته جملات زیبایی هم نوشته است. کتانه خط زیبایی دارد. در جایی نوشته است که سیاهی عزا و سوگ، زیبایی رنگهای دیگر را نمایان می کند. کتانه راست می گوید با مرگ، زندگی را بهتر می بینیم. تو که همه ی هستی من از اوست، هم در مرگ با من هستی و هم در زندگی. مادرم با من بمان و در میان یادهایم مانند این عکس چرت نزن! مادر برای همیشه به خواب نرو!