چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: décembre 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, décembre 31, 2007

La chaise/ Sepideh Jodeyri


La chaise

La cellule, est une chaise

La cellule, est une chaise

Là ou tu est cassé

Malgré tes deux pieds
Sepideh Jodeyri

dimanche, décembre 30, 2007

پیام بهرام بیضائی در غیبت اکبر رادی از دنیای تئاتر به خط خودش


آقای بیضائی تولدت مبارک،
..... پدر زنده بمان تا نمایش زنده بماند
...... زنده بمان تا ما امید بگیریم
...... بمان بهرام، بمان تا تولدت را جشن بگیریم
......همراه با بهترین آرزوها برای سال 2008 میلادی
و به امید روزهای بهتر......
همراه
از طرف نیلوفر و مهستی
________________
برای خواندن پیام آقای بیضائی لطفاً روی دستخط خوانایش کلیک کنید
و صدای بهرام بیضایی در گفتگویی با رادیو دویچه وله آلمان در روز تولدش بشنوید
(گفتگو کننده الهه خوشنام)


هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام، هرگز

توضیح یک نکته اساسی: هرگز به سانسور و بازمعناگذاری نوشته ام توسط دیگران رضا نداده ام، هرگز! چه در ایران، و چه در خارج از کشور. چه در مجلات و چه در سایتهای اینترنتی.
کسانی که مرا در موارد کاری می شناسند به خوبی می دانند که کافیست سردبیری، به هر دلیلی نوشته ام را دستکاری و یا سانسور و از آن بدتر باز معناگذاری نماید تا دیگر هیچوقت با آن مجله و یا آن سایت همکاری نکنم.
در مورد سایتهایی که با آنها همکاری مداوم خود را حفظ می کنم بیشتر درستکاری مطبوعاتی و همه گیر بودن سایت برایم مهم بوده است. پس دلیلی ندارد که مطلبی را به وبلاگی ناشناخته در ایران بدهم تا برایم به صورت قیمه و قورمه شده در کنار مطلب دیگری بگذارد و در جهت پیشبرد اهداف خود، نوشته ام را بازمعناگذاری کند.
بیشتر مطالبی که در ده سال گذشته نوشته ام را می توانید در وبلاگم پیدا کنید و به آن لینک مستقیم بدهید. کپی کاری بخشی از نوشته ام و یا بازنویسی اثرم را مجاز نمی دانم چرا که معتقدم این شیوه نوعی معناگذاری و تحریف نوشته هم محسوب می شود و با هر نوشته ای باید به صورت یک موجود ارگانیک رفتار کرد و آن پیکر را سالم دریافت و نه به صورت جسدی شکنجه شده و به قتل رسیده.... فکر میکنم نکات اساسی را نوشتم، با این توصیف هر گاه کاری از مرا در وبلاگی و یا سایتی و یا جایی به صورت شقه شده و تحریف شده دیدید که در همانجا منظور مرا برای شما ترجمه کرده اند مطمئن باشید که این امر بدون موافقت من بوده است و احتمالاً توسط مأموران رژیم گفتمان تمدنهای دروغین انجام شده است.
من هرگز به شکنجه و معلول شدن خود و یا نوشته ام رضا نداده ام و رضایت نخواهم داد. برای همگی صبر بسیار و عمر طولانی آرزو می کنم و فرا رسیدن سال 2008 میلادی را به همگی تبریک می گویم.
به امید روزهای بهتر/ مهستی

samedi, décembre 29, 2007

مبارزات کشککی

در آستانه سال 2008 و در طلوع هزاره سوم هستیم. در همین روزها زنان آنارشیست جهان همگی در شهر فائربورگ آلمان گرد هم جمع شده اند تا در این آخر هفته با هم تبادل اندیشه کنند و تجربیات خود را با هم در میان بگذارند.
در چنین شرایطی وقتی به ایران نگاه می کنیم و به مبارزات زنان و از آن سو، بانوان قرائتی و سفره نشین را می بینیم که به عنوان فعالان فمینیست و فعالان حقوق بشر، هفت سین تخم مرغی درست می کنند و می آیند و در صف اول مبارزه و آش رشته و آش کشک می پزند به فکر فرو می رویم که این گونه مبارزات کشککی و مردم فریب تا کجا پیش خواهد رفت و تا کجا مبارزات زنان ایران را به مسخره خواهند گرفت؟
و باز این سئوال پیش می آید که بانوان گرامی مگر برای آزادی زندانیان سیاسی و یا دانشجویان شکنجه شده، تاکنون آجیل مشگل گشا پاک میکرده اید و یا گوسفند قربانی نذر کرده اید که حالا برای آزادی دو زن زندانی، آش کشک نذر می کنید؟
مگر شما به برابری زن و مرد معتقد نیستید؟ پس چرا زنان را توسط خود زنان، تا به این حد به مسخره می گیرید و تا این حد تحقیر می کنید؟ زن زندانی هیچ فرقی با مرد زندانی ندارد. آش کشک هم پیشکش خودتان و این رژیم مردم سالادتان با قوانین مدنی قوه غذاییه اش!
فمینیسم در اعماق خود و در بطن خود آشوبگرانه و ساختارشکن و در نتیجه سنت شکن است. فمینیسم در برابر نظام پدرسالار و ارزشهای منحط استبدادی آن، می ایستد و مقاومت می کند، هیچ زن و یا مرد فمینیستی جلوه ی آش کشک پزی را نوعی مبارزه ی فمینیستی به حساب نخواهد آورد بلکه برعکس، این نوع عکس العملها را واکنشی بسیار حساب شده از سوی عوامل درون حکومتی برای منحرف کردن و تحقیر جنبش حقیقی زنان ایران می داند.
فمینیسم به هیچ وجه بر هنرهای آشپزی و کدبانوگری و جلوه های سنتی زنانه تاکید ندارد و بر خلاف این جریان شنا می کند و از این نوع جلوه های کشککی می گریزد. گمان نمی کنم این ایده های ناب بازتاب ذهن پروین اردلان و یا نوشین احمدی خراسانی و یا ناهید کشاورز باشد، و از حضور نوشین در مجلس آش خوری بسیار متعجبم!
رفتن به سوی توده ها به معنای فرود آوردن اندیشه ی خویش و همنوایی با آنان نیست بلکه برای شناختن ریشه های عقب ماندگی فرهنگی و کشف راه های نجات توده ها از منجلاب قرن ها پس رفتگی فرهنگی و جهالت سنتی است. این نوع "تغییر برای برابری" نیست بلکه بیشتر "تغییر برای حفظ رهبری در جهت باربری از ملت" است. پس دوستان نگذارید به نام شما آش نذری بپزند و به مبارزات زنان ایران جلوه ای کشککی بدهند.
خواهش می کنم خانمها، آبروریزی بس است دیگر!
این نوع مبارزات کشک است، کشک!
کلافه شدم. در همین ارتباط داستان سمنوپزان از جلال آل احمد را هم بخوانید و سنت غیبت و جادو و جنبل و باقی قضایا را هم پایدار نگه دارید.
مجلس آشپزان بانوان کمپین و یک میلیون کاسه آش نذری از چشمان شوخ رزا را هم ببینید

vendredi, décembre 28, 2007

Ma chèrie tu as tort

Ma chère Juliette, tu as complètement tort d'aller en Iran dans un moment pareil, porter le voile et manger un Abgusht en place publique et croire encore aux paroles de cet Hazrat-e Abbas
ce n'est plus une affaire privé Juliette et il n'est pas un Roméo
tu verras

خداحافظ بی تا

فیلم "بادبادک باز" را بر روی اینترنت ببینید

فیلم "بادبادک باز" را در اینجا ببینید، اگر نشد در اینجا و اگر باز هم نشد بالاخره در اینجا .... توجه داشته باشید که این فیلم 292 مگابایت است و دانلود فیلم طولانی است
.....
در مورد : بادبادک باز و خالد حسینی
در نه قسمت بر روی یوتوب با زیر نویس انگلیسی

jeudi, décembre 27, 2007

اکبر رادی درگذشت

لازم به یادآوری است که اکبر رادی، نمایشنامه نویس مشهور گیلانی، در ابتدا با داستان نویسی شروع کرد و مجموعه داستانی به نام جاده 1347 دارد که در آن زندگی مردم شمال کشور را پوشیده در مه و ذهنیت توصیف کرده است. داستانهای این مجموعه در سالهای 1348-1342 در مطبوعات ادبی چاپ شده است.

برگرفته از فرهنگ داستان نویسان ایرانی از حسن عابدینی
.......
زندگینامه اکبر رادی/ شناختنامه اکبر رادی/ ویژه نامه سایت ایران تئاتر درباره اکبر رادی/ نامه ای از اکبر رادی به تاریخ 1340/ پیام تسلیت بهرام بیضائی در روز تولد خودش/ یادداشت تبریک اکبر رادی خطاب به بهرام بیضایی به مناسبت زاد روزتولد بیضایی/ تولدت مبارک: نامه نیلوفر بیضایی به پدر/ پیام رضا براهنی و ذکر چند نکته اساسی در مورد اکبر رادی/ چند لینک خواندنی دیگر در مورد اکبر رادی/ نمایشنامه شب روی سنگفرش خیساز اکبر رادی/ ویژه نامه اکبر رادی در سایت قلم و اندیشه/ کتابشناسی اکبر رادی/ گفتگو با اکبر رادی درباره نادر ابراهیمی/ گفتگوی منتشر نشده رضا آشفته با اکبر رادی/
ویدئوی اکبر رادی در مورد نمایشنامه نویسی و نمایشنامه نویسان هم عصر خویش و نقطه نظرها و نگاهش نسبت به دهه چهل و ادبیات و تئاتر امروز در چند بخش (یک و دو و سه و چهار و پنج) مصاحبه کننده محمد محمد علی است و سازنده فیلم محسن هرندی

عکسی از بهرام بیضایی و اکبر رادی دو تن از برجسته ترین نمایشنامه نویسان معاصر ایران

mercredi, décembre 26, 2007

میهن من یک چمدان است


من، مادرم یک چمدان.....
من، خواهرم یک چمدان.....
من، دار و ندارم یک چمدان.....
من، میهنم یک چمدان.....
پدرم قطاری بود که به سرعت می گذشت.....
در میان راه ها متولد شدم.....
راه ها اقوام من اند.....
نام من: چمدان.....

mardi, décembre 25, 2007

رد پا

شخصی را می شناختم که مدام قلم و خودنویس و خودکار می خرید.....
قلم هایی مرغوب و گران با مارکهایی مشهور: پارکر، مون بلان،...
نویسندگی نمی دانست.....
از قلم نویسندگان بزرگ کلکسیون داشت و مدام در کنار افراد مشهور می ایستاد و با آنان عکس میگرفت.....
در زندگی اش، هرگز هیچ چیز اصیل و باارزش و ماندگاری هم ننوشت ......

من بدون مرکب و جوهر و دوات که بمانم.....
بدون ماژیک و خودکار و مداد هم که بمانم.....
با ذغال بر روی درها می نویسم.....
با گچ روی دیوار می نویسم.....
با ترکه بر روی آبها می نویسم.....
با نفسم بر روی برفها می نویسم.....
با دست خالی بر روی شنها می نویسم.....
نام او می ماند.....
رد پای من هم شاید.....


Joyeux Nöel

Joyeux Nöel

lundi, décembre 24, 2007

من یک جاده ام

آنقدر سفر کرده ام که تبدیل به جاده شده ام.......
جاده ای بی انتها.......
دیگر این من نیستم که به سفر می رود.......
بلکه این راه ها هستند که بر من می گذرند.......
چهارراه شده ام
پر از کوچه ام و خیابان.......
بلوار می شوم و میدان.......
دور می زنم.......
به راهم ادامه می دهم.......

dimanche, décembre 23, 2007

چمدان شده ام

Go to fullsize image
همه چیز را می ریزم در درون خودم.....
چمدان شده ام.....
دیگر انسان نیستم من.....
بلکه فقط صندوقخانه ای کوچکم.....

پرسشهای یک پژوهشگر نیم وجبی و یک منتقد فسقلی

چطوری می شود که تویی که می گویی نمی خواهم وامدار نسلهای دیگر باشم و فراخوان می نویسی، در هنگام نوشتن مقالاتت، از نوشتن یک پیام جمعی برای نویسندگان ذکر شده طفره می روی و برای کپی گرفتن و نقل قول آوردن از ایشان اجازه نمی گیری؟ و باز چگونه است که برای این که غرض ورزی ها و موضع گیری های شخصی و سلیقه ای و انتفاعی نوشته هایت هویدا نشود، هنگام نوشتن از وجود و ذکر مراجعی که برایت نفعی ندارد چشم پوشی می کنی و یا در نهایت آدرسی ناتمام و یا به اشتباه می دهی و باز هم نام پژوهشگر را در خور خود می دانی؟
سئوال یک پژوهشگر نیم وجبی و یک منتقد فسقلی از منتقد منتقدین و پژوهشگر ناشران

samedi, décembre 22, 2007

نخل من در زمستان می روید

بیرون باران می بارد.......

نخلم را در گلدان کاشته ام.......

آن را کنار شوفاژ گذاشته ام.......

برایش از یادگاری های خانه ی آفتابی ام.......

برای نخلم از خورشید تابان قصه می گویم.......

نخل من در زمستان می روید.......

نخل من زیر باران می روید......

نخل من در گلدان خواهد رویید.......


vendredi, décembre 21, 2007

پیام سرگشاده به آقای میرفطروس

پژوهشگر گرامی و مومن، جناب آقای میرفطروس،
هرچه در میان باکسهای ایمیلی ام تجسس کردم آدرس جنابعالی را کمتر یافتم، از این رو پیامم را به صورت سرگشاده خدمت آن حضرت ارسال می دارم. سرکار در مطلبی که تحت عنوان"به یاد دوست"درباره مرحوم غفار حسینی نوشته و در چندین سایت خبری و پرخواننده منتشر ساخته اید در کنار تعاریف بسیار از ادب و تواضع و نجابت و خصایل پسندیده ی آن مرحوم، ایشان را "یک منقد ادبی اندیشمند" نیز برشمرده اید و از "دانش گسترده" و بیکران ایشان در انواع رشته ها و علوم یاد کرده اید! اینجانب هر چه بر حافظه ی خود هجوم برد و هر چه از اینترنت و کتابها و مجلات کمک گرفت کمترنتیجه گرفت سپس بر غفلت دیرباز خود بسیار افسوس خورده و در صدد برآمد تا آنچه نمی داند را هم اکنون بداند.
از این رو از شما تقاضا دارم لطفاً فهرستی از مکتوبات و آثار نقد ادبی و پژوهشهای ارزشمند آن نجیب زاده ی دانشمند، آن فقیه فرهیخته، مرحوم غفار حسینی را مرحمت نموده تا این بنده ی حقیر و نسلهای پس از او از گسترش انبوه این گنجینه های بی کران ادبی بی نصیب نمانیم.
با حفظ مراسم تعظیم و تکریم و احترام و تعارفات لازمه و غیرلازمه و غیره خدمت آن بزرگوار

یک پژوهشگر نیم وجبی و یک منتقد فسقلی

jeudi, décembre 20, 2007

کتابشناسی آثار ساموئل بکت به فارسی

ساموئل بکت کتابشناسی آثار ساموئل بکت به فارسی:

آخرین نوار کراپ، برگردان: پیکان، اندیشه و هنر، ۱۳۴۴

هفت صفحه از رمان مولوی، برگردان: رضا براهنی، انتقاد کتاب، دوره سوم، شماره ۵، بهمن و اسفند ۱۳۴۴، صص ۴-۱۰

بازی بی حرف، برگردان: احمد گلشیری، جنگ جوانه، ۱۳۴۵

در انتظار خودو، برگردان: سیروس طاهباز، مجله خوشه، ۱۳۴۶

آخر بازی، برگردان: سیروس طاهباز، مجله خوشه، ۱۳۴۶

مالون می میرد، برگردان: محمود کیانوش، نیل، ۱۳۴۷

بیا و برو، برگردان: پروین گرانسایه، اندیشه و هنر، ۱۳۴۸

روزهای خوش، برگردان: منیژه کامیاب و حسن بایرامی، ۱۳۴۸

کلام و موسیقی (با نام ترانه و آهنک)، برگردان: منوچهر لعه، سایبان (ویژه هنر و ادبیات)، ۱۳۴۹

بازی، برگردان: منوچهر لعه، کتاب نمونه، ۱۳۵۰

نمایشنامه های بکت (دوجلد)، برگردان: نجف دریابندری، شرکت سهامی کتابهای جیبی با همکاری انتشارات فرانکلین، ۱۳۵۴

"دوران ساکن"، برگردان: بهمن صدیقی و منوچهر ذوالنور، نگاه، پاریس، شماره ۴، تابستان ۱۹۹۱، صص ۶۵-۷۲

نمایش ۱، برگردان: حسین نوش آذر، فصلنامه کبود، آلمان: هانور، شماره ۵، تابستان ۱۳۷۱، صص ۹۱-۱۰۰

"سه قطعه برای موقعیت"، برگردان: پرویز اوصیاء، سوئد: اوپسالا، افسانه، ۱۳۷۲، ص ۵۶ (تک گویی، تاپ لالا و بدیهه گویی "اوهایو")

"نه این و نه آن" و "حکایت همانگونه که روایت شده"، برگردان: اصغر غراب، گاهنامه مکث، سوئد، شماره ششم، تابستان ۱۳۷۶، صص ۴۶-۴۷

نمایشنامه "چی کجا؟" برگردان مهستی شاهرخی، کتاب نمایش، آلمان: کلن، شماره 4، فروردین 1378/مارس 1999

سه داستان در دیباچه: نخستین عشق/ بی همگی/ بنگ/ برگردان از منوچهر بدیعی

بیرون افتاده/ ابوالحسن نجفی
البته پینگ هم همان "بنگ" است البته با ترجمه ای از انگلیسی از مهدی نوید

مالون می‌میرد، برگردان: مهدی نویـد، نشر پژوهه، تهران ۱۳۸۳
دست آخر، برگردان: مهدی نویـد، نشر پژوهه، تهران ۱۳۸۳

متن هایی برای هیچ، برگردان: علیرضا طاهری عراقی، نشر نی، ۱۳۸۵
همه‌ی افتادگان، برگردان: مراد فرهادپور و مهدی نوید، نشر نی، تهران، ۱۳۸۶

فاجعه، برگردان آراز بارسقيان
چی است آن کلمه/ برگردان ضیاء موحد/ فصل نامه سمرقند - ویژه نامه ساموئل بکت
فال قحوه/ برگردان منوچهر بدیعی / فصل نامه سمرقند - ویژه نامه ساموئل بکت
یازده شعر از بکت/ برگردان محمود داوودی
شعرهایی از بکت/ برگردان فرهاد سلمانیان
کرکس/ برگردان حسن سجودی
در سالهای پس از انقلاب، گاهی تصادفاً یک مطلب یا یک کتاب از بکت را اغلب اوقات با نام مترجم دیگری در جای دیگری مشاهده می کنیم!!!! پس پیدا کنید نام مترجم اصلی را؟؟؟ پیدا کنید نام پاکنویس کنندگان را؟؟؟ و مشخص کنید نام کتابسازان ادبی را؟؟؟؟
_______________________________________
برگرفته از کتاب آسمان نادور است، مطالب مهستی شاهرخی در مورد آثار ساموئل بکت

mercredi, décembre 19, 2007

هنوز ادبیات مهاجرت خوانده نشده است

چطوری می شود که تو هر بار در مورد "ادبیات مهاجرت" داد سخن میدهی هرگز نامی از "مسافرنامه" ش. البرزی (شاهرخ مسکوب) و یا "عنکبوت گویا" اثر م. ف. فرزانه نمی آوری؟ مگر گمان می بری که مهاجرت ملک شخصی تو و دار و دسته ی توست؟ چگونه می توانی از "ادبیات مهاجرت" و کتابی حرف بزنی و آن را نخوانده باشی و یا حتا ندیده باشی؟ مگر گمان می بری که "ادبیات مهاجرت" فقط همان توهمات نصفه نیمه و نظرات نخوانده و ندانسته ی دار و دسته ی توست؟ و مگر بر این باوری که همیشه، حتا در مهاجرت، باز این شمایید که در هر موردی تصمیم گیرنده اید؟

mardi, décembre 18, 2007

یکی دو دقیقه تصویر زنده از فروغ فرخ زاد

.... منبع سایت پویشگران....
قاعدتاً این فیلم بایست مربوط به مصاحبه برتولوچی با فروغ فرخ زاد باشد ولی اگر کسی اطلاعات بیشتری در مورد این فیلم دارد لطفاً نام فیلمبردار، تاریخ مصاحبه و نام مونتاژکننده ی فیلم را ذکر کند و این که چرا تاکنون این دو دقیقه فیلم در دسترس عموم نبوده است. پیشاپیش از همکاری شما متشکرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.: کمی اطلاعات تکمیلی: تصاویر این فیلم مربوط به سفر برتولو برتولوچی به ایران در پاییز ۱۳۴۴ است و گفتگوی برتولوچی با فروغ در استودیوی گلستان فیلم تهیه شده است در حالی که صدای سوار شده بر فیلم متعلق به مصاحبه ایرج گرگین با فروغ فرخ زاد برای رادیو تهران در بهار ۱۳۴۳ است.

در هر حال، هر دوی گفتگوها پس از دریافت جایزه فیلم "خانه سیاه است" در فستیوال فیلم اوبرهاوزن (مارس/آوریل۱۹۶۴/ نوروز ۱۳۴۳) انجام گرفته است. همانطور که می بینید صدای مصاحبه ایرج گرگین را بر روی تصاویر فیلم برتولوچی سوار کرده اند و در این تدوین حرکات لبها با گفتار و صدای فروغ به هیچ وجه هماهنگی ندارد.

در مورد فیلم اظهارات آقای فرخ غفاری بسیار مفید و دقیق است. در گفتگویی که برای تهیه زندگینامه فروغ فرخ زاد با آقای فرخ غفاری داشتم ایشان گفتند: "برتولوچی، وقتی در آن سال به ایران آمد، برتولوچی بسیار معروف دوره ی دومش نبود. او برای خودش فیلمهایی از نحوه ی کار فروغ و ابراهیم گلستان گرفت تا شاید بعداً از این فیلمها استفاده کند. این فیلمها را به صورت شخصی برای خودش می گرفت و بعداً هم آنها را با خودش برد."

پس طبق اظهارات آقای غفاری فیلمبرداری وجود ندارد و برتولوچی خودش فیلم گرفته است ولی این که چگونه این فیلم تا این سالها نشان داده نشده و کل فیلمهای او از فروغ چند دقیقه بوده است و چه کسی این فیلم کوتاه دو دقیقه ای را مونتاژ کرده است باز سئوالات بسیاری بی پاسخ می ماند. در کارهای پژوهشی با حوصله و دقت بایست وقایع و اطلاعات را بازبینی و حتا مورد تردید قرار داد تا شاید بشود برای هر سندی شناسنامه ای تهیه کرد. گفتن این که فیلمبردار احتمالاً ایتالیایی بوده به هیچ وجه برخوردی علمی با موضوع مورد پژوهش نیست.

اطلاعات داده شده از کتاب هنوز منتشر نشده "فروغ در باغ خاطره ها" به روایت مهستی شاهرخی است. پیش از این روایت فشرده ای از این کتاب در دو بخش در چشم انداز (چاپ پاریس) شماره ۱۸ و ۱۹در ۱۳۷۷/۱۳۷۶منتشر شده است.


lundi, décembre 17, 2007

دو عکس از آخرین منزلگاه صادق هدایت

دو عکسی که می بینید را بهار گذشته از آخرین منزلگاه صادق هدایت ، یعنی 37 مکرر خیابان شامپیونه گرفتم. خیابان شامپیونه خیلی عریض نیست چیزی شبیه خیابان استخر در تهران، که در منطقه ای که به آخرین منزنگاه هدایت نزدیک می شویم تنگ تر می شود و تقریباً عرض یک کوچه را دارد و در نتیجه عملاً نشد که تمام ساختمان را داخل کادر دوربین بیاورم، به خصوص که در دو طرف کوچه ماشین و یا کامیون پارک شده بود.
در پایین ساختمان، در سمت چپ، بار اندلوسی قرار دارد و در سمت راست دفتر یک شرکت. آیا در زمان هدایت ساختمان به همین شکل بوده است و آیا این میخانه اندلوسی و آن شرکت وجود داشته اند؟ - نمی دانم. پاسخش را می توان در پرونده های شهرداری منطقه یافت.
خانه در منطقه فقیرنشینی قرار دارد و به فاصله دو دقیقه پیاده روی به سمت شمال خانه به پورت دو کیلیانکور و بالاخره به بازاربنجل فروشان که اصطلاحا" بازار شپشوها" نامیده می شود می رسیم.
هر دو عکس نمای بیرونی ساختمان را نشان می دهد. برای اطلاعات بیشتر امشب صادق هدایت خود را می کشد و صادق خان خانه نبود را ببینید
و برای اطلاعات بیشتر در مورد خانه: شماره 37 مکرر، خیابان شامپیونه از مهندس سهند لطفی را ببینید.

Libellés : ,


dimanche, décembre 16, 2007

میهن من، نوشته های من است


امروز یک بار دیگر در زندگیم به این نتیجه رسیدم که درست است که همه ی لباسها و وسایلم را دور ریخته اند، ولی همین هایی که دارم را می پوشم و با همین وسایلی که دارم سر می کنم.


درست است که خانه ام را از من گرفته اند ولی همین جایی که هستم می مانم.


و درست است که کتابخانه و نوشته هایم را دور ریخته اند اما از همین جا می نشینم و به گذشته نگاه می کنم و همه را از نو می نویسم.

آری می نویسم.

همه را می نویسم.

میهن من، نوشته های من است.



dimanche, décembre 09, 2007

پرسپولیس، فیلم پرسپولیس

vendredi, décembre 07, 2007

سنگها و رنگها

در یک دهکده بربر در تونس، پیرزنی را دیدم. پیرزن می توانست مادربزرگم باشد. فقیر بود. گدایی نمیکرد. سنگ می فروخت. فقیر بودند. گدایی نمیکردند. سنگ میفروختند و گردنبند و دست بندهایی از استخوان شتر و نهال نخل و بچه لاک پشت و سنگهای نقشدار و خلاصه هر چه بشود فروخت، میفروختند. گدایی نمی کردند.
از پیرزن یک سنگ خریدم.
در دهکده ای دیگر با اهالی دهکده ناهار خوردیم. زنان کل زدند و اول از همه، ما زنان را با خود به آشپزخانه بردند و سپس به پستو و بعد باز کل زدند و به ما لباس بربر پوشاندند و سربند بربر زدند و کل زدند و ما ندانسته پیروی کردیم. به ظاهر شاد می نمودند.
زنی ناخنهایم را حنای سرخ گذاشت و روی دستم نقشی عجیب با حنا کشید.
ساکت و بیحرکت نقشها و رنگهایش را پذیرفتم.
نهال نخل را توی گلدان کاشته ام.
حالا حنای ناخنهایم کم رنگ شده است.
سنگ پیرزن را روی میزم گذاشته ام.
حتم دارم روزی همه مان سنگ می شویم

چند روز مرخصی

نویسنده این وبلاگ به علت ضرب دیدگی دست برای مدتی کم کاری خواهد داشت.

jeudi, décembre 06, 2007

در اولین هفته ی سفر بی بازگشت ژاله اصفهانی

Go to fullsize image
پرندگان مهاجر

در این غروب خموش

که ابر تیره تن انداخته به قله‌ی کوه

شما شتابزده راهی کجا هستید

کشیده پر به افق تک تک و گروه گروه

چه شد که روی نهادید بر دیار دگر

چه شد که از چمن آشنا سفر کردید

پرندگان مهاجر

دلم به تشویش است

که عمر این سفر دورتان دراز شود

به باغ باد بهار آید و

بدون شما شکوفه‌های درختان سیب

باز شود


ژاله اصفهانی شاعر "پرندگان مهاچر"


mardi, décembre 04, 2007

مجموعه مقالاتم در مورد ساموئل بکت

سال 2006 صدمین سالگرد تولد ساموئل بکت بود و از این رو نمایشگاه ها و سخنرانی ها و نمایش های بسیاری در مورد بکت در شهرهای مختلف جهان به یادش برگزار شد. نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو نیز در همین ارتباط بود و آرشیو عظیمی از اسنادی که از تئاترها و یا کتابخانه های شهرهای مهم اروپا آورده شده بود در این نمایشگاه در کنار هم خطوط کلی و مهم و اهمیت بکت را هنر قرن بیستم آشکار می کرد. همین مرا به فکر انداخت تا مطالبی را که در گوشه و کنار در مورد ساموئل بکت و آثارش نوشته ام را در کتابی گرد هم فراهم بیاورم و برای دسترسی علاقمندان ساموئل بکت بر روی اینترنت بگذارم.
مطالب کتاب: ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و نمایشنامه های بکت: در انتظار گودو / روزهای خوش/ نمایشنامه چی کجا / برگردان مهستی شاهرخی / بکت و نقاشی و یک نامه منتشر نشده از بکت/ برگردان مهستی شاهرخی / دست نویس های بکت/ دفترهای کار گردانی بکت/ انعکاس" صدا" در آثار بکت/ نقش زبان در آثار ساموئل بکت / "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص/تئاتر بر اساس آثار بکت) / چند فیلم از اجرای نمایش های بکت / نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو / کتابشناسی آثار بکت به فارسی/ سایت ساموئل بکت

lundi, décembre 03, 2007

فروغ در گور

خورشید مرده بود روزی که فروغ در گور مدفون شد.....
در اولین مراسم سالگرد فروغ فرخ زاد از تلویزیون ایران فیلمی پخش شد که توسط آقای ناصر تقوایی برای تلویزیون تهیه شده بود. البته این فیلم همان نیست چون گفتار فیلم فروغ فرخ زاد توسط ناصر تقوایی در کتاب جاودانه همراه با چند اشتباه تایپی و چاپی منتشر شده است. پس چه کسی این فیلم را گرفته و ساخته و چرا نام سازنده و یا فیلمبردار ذکر نشده؟ .... به هر حال در این فیلم بسیاری از نویسندگان و شاعران را با چهره ی چهل و یک سال پیش شان می بینیم. یاد همگی شان زنده!
__________________
عکسها و فیلم خانه سیاه است

پ. ن.: آقای اسماعیل نوری علاء لطف کرده اند و بر اساس تصاویر فیلم، نام ها را شناسایی کرده اند و نوشته اند. در مورد مراسم تدفین فروغ، آقای نوری علاء مقاله : "بازگویی تدفین یک شاعر در 41 سال پیش" را نوشته اند که در برخی لحظات، در مورد اظهارات ایشان حرفهایی دارم که از آن می گذرم و فعلاً فقط به توصیف لحظات غسالخانه، که ایشان شاهدش بوده اند تأکید دارم و باقی توضیحات را می گذارم برای بعد.
لطفاً اگر کسی از چگونگی ساخت این فیلم مستند و نام فیلمبردار و نام شخص مونتاژکننده و افرادی که این فیلم را تهیه کرده اند خبری دارد مرا هم در جریان بگذارد. پیشاپیش از همکاری شما متشکرم.

samedi, décembre 01, 2007

مسجد قیروان در تونس

در تونس به مسجد قیروان رسیدیم و از دو مسجد قدیمی دیدن کردیم. یکی ساده و عرفانی و زیبا بود و دیگری با معماری و کنده کاری و ظریف کاری و کاشی کاری بی نظیر و قدیمی. در صحن مسجد جامع راه افتیم و عکس انداختیم و نگاه کردیم دو خادم مسجد بر کف دستمان گلاب پاشیدند و هیچ به ما نگفتند و ما در صحن مسجد بی حجاب بودیم و کسی به ما کاری نداشت دو زن تونسی با لباس عادی شهری آمدند پیش از ورود به نمازخانه روسری بر سر انداختند و کفش هایشان را کندند و برای خواندن نماز وارد مسجد شدند از بیرون و از پشت شیشه های مسجد آنها را می دیدیم. ضریح مسجد جامع از طلا نبود بلکه از چوب بود؛ چوبی که با سبز تیره رنگ زده شده بود.

الجم تونس
تونس سرگذشتی شبیه ایران دارد ولی خوشبختانه نفت نداشته است تا مشکلات ایران داشته باشد. تونس یا فینقیه سابق در طی سالیان دراز، مورد هجوم کشورها و اقوام و ادیان بسیاری قرار گرفته است. حمله به کاخ عظیم کارتاژ در شهر تونس توسط رومیان، داستانی شبیه حمله اسکندر به تحت جمشید و به آتش کشیدن کاخ پرسپولیس دارد. تونس بعدها مورد تهاجم اعراب و ترک ها قرار گرفت. سرانجام مستمعره فرانسه شد. تونس درآمدش اصلی اش از راه توریسم و صادرات فرش و صنایع دستی و میوه جات و خرما و چیزهایی از این قبیل است ، تونس الان ظاهراً مستقل است و از لحاظ سیاسی سیستم ریاست جمهوری دارد؛ که البته عکس بن علی رئیس جمهور کنونی تونس مانند شاهنشاه آریامهر و آدولف هیتلر در همه جا آویزان بود حتا در میان ویرانه های کاخ کارتاژ و همچنین در معبد آبها. بیشتر شهرهایی که در تونس دیدیم شبیه شهرهای ساحلی شمال و یا جنوب ایران بود. ایران قبل از انقلاب اسلامی! یکی از قدیمی ترین آمفی تئاترهای جهان در تونس قرار دارد. پس از دیدار از مساجد قیروان به دیدار آمفی تئاترروم باستان در شهر الجم رفتیم.

vendredi, novembre 30, 2007

ده = سرسپردگی به توان ده

کسانی که با عالم نمایش آشنایی دارند به خوبی می دانند که در گذشته بازیگری تئاتر شغلی زنانه نبود و معمولاً مردان به ایفای نقش زنان می پرداختند. حالا از تراژدی یونانی بگیرید و بیایید به شرق و نمایش تعزیه، به خوبی خواهید دید که در طول تاریخ و در صحنه های تئاتر همیشه نقش زنان را مردانٍ زن پوش ایفا کرده اند. زنان همیشه اسرای تاریخ و پستوها بودند و کسی آنها را نمی دید و کسی به حرفشان گوش نمی داد. روی صحنه تئاتر هم زن پوشی می آمد و نقش زن را ایفا می کرد. زن پوش، چه در تئاتر شرق و چه در تئاتر غرب سنتی دیرینه دارد. دوران بازیگری زنان در ایران نیز به قرن بیستم برمی گردد و اولین زنان بازیگر، زنان ارمنی بودند.

این پدیده در دوران پس از انقلاب به شکل معکوس خود را نشان داد. نمی توانستند حضور زنان را از زمانه و زندگی خود حذف کنند. پس در ابتدا زنانی باب طبع خود آفریدند و کم کم زن پوش های زن نما با افکار مردانه آهسته آهسته همه ی صحنه ها را از آن خود کردند. تعداد زنان در فیلم واکنش پنجم و یا ده کیارستمی هیچ کمکی در گشودن مشکل زنان نمی کند بلکه فقط با خطای چشمی و حضور مجازی زنان، و با مردم فریبی، سینمایی زن پوش با مسایلی زن نما به وجود آورده است که در بقای هر چه بیشتر پدر - مرد سالاری می کوشد.
ناچارم باز تکرار کنم که درست است که در ایران کنونی مسئله زنان شکل حادی به خود گرفته است ولی هر چه با شرکت زن بود و داستان در حول و حوش زندگی زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد دور زد لزوماً به سینمای فمینیستی ایران تعلق ندارد و بیشتر نمایشی ظاهری و سطحی و زن پوشانه و مجازی برای لوث کردن و پنهان کردن ریشه های این مشکل بزرگ اجتماعی است. نمونه ی دیگر فیلم ده است از آقای عباس کیارستمی که از روکشی زنانه برای فیلمی با تفکر مردانه تشکیل شده است.
آقای کیارستمی در سال 1381 ناگهان به مسئله زنان روی آورد و قهرمان او که معمولاً مردی مجرد (گاه با پسربچه ای و گاه بی پسر بچه ای) در جاده ی زندگی حیران بود تغییر جنسیت داد و به صورت زن مطلقه ای درآمد که بی وقفه در جاده روزمره گی می راند و آدمها بر او چون مسافرانی موقت نمودار می شدند.
در فیلم ده عباس کیارستمی، حتماً صحنه فجیع گفتگو با روسپی ( قسمت اول و قسمت دوم) را ببینید تا به عمق تفکر مردسالارانه فیلمنامه نویس و یا کارگردان پی ببرید و ببینید وقتی مردانی با ذهنیتی پدر- مردسالار، می خواهند ادبیات فمینیستی و به ظاهر زنانه بنویسند چگونه فانتزی های مردسالارانه خود را افشا می کنند.
اوج تفکر مردسالارانه ی فیلمساز در صحنه ایست که زنی که مدام رانندگی می کند و در جاده یکنواخت زندگی خود مرتب می رود و می آید، خانم کیارستمی به روسپی ایی که ما نمی بینیمش برمی خورد، فجیع ترین صحنه فیلم درست همین زمانی است که خانم کیارستمی (منظورم همان خانمی است که به جای آقای کیارستمی پشت فرمان نشسته و با روسپی مشغول هر و کر است) در مسیر تکراری خیابانٍ زندگی خود روسپی ایی را سوار ماشین می کند و بی اطلاعی او نسبت به شرایط اجتماعی تا به حدی است که از روسپی می پرسد برای چه این کار می کند؟ انگار برای روسپی خیابانی هزاران شغل و مقام و منصب وجود داشته و روسپی همه را رد کرده و داوطلبانه خواسته تن فروشی کند و جندگی را به عنوان شغل دلخواه خویش برگزیده است!!!L'image “http://www.gooya.com/fr/images/ten-3.jpg” ne peut être affichée car elle contient des erreurs.
گفتگو با پیرزن ومومن و گفتگو با دختر عاشق را در مورد امامزاده و حجاب بشنوید تا ببینید چگونه کارگردان و فیلمنامه نویس به راحتی به غنی سازی خرافه می پردازد و عقب ماندگی ذهنی را در جامعه و به خصوص در بین زنان رواج می دهد. از کرامات و ابتکارات فیلمساز جهانی شده ی ما در فیلم ده این بود که مسئله حجاب را هم حل کرده بود. دختری که در عشق شکست خورده از فرط نومیدی سرش را از ته تراشیده و این زن بی مو در برابر دوربین بی حجاب می شود و عجیب اینست که آب هم از آب تکان نخورد!!! دوستی می گفت کیارستمی کار جالبی کرده که زن بی حجاب را نشان داد! گفتم نشان دادن بی حجابی به این شکل که دل و جرأت نمی خواهد. من شخصاً حاضرم موهایم را از ته بزنم به شرط این که قانون حجاب اجباری را بردارند و بقیه بتوانند بی حجاب شوند. نمایش دردناک و مسخره ی زنی بی مو، لوث مسئله ی حجاب اجباری است. نشان دادن بی حجابی به این شکل بی معنا کردن این مسئله و تلاشی برای گمراه کردن اندیشه ی بیننده است. همگی به خوبی می دانیم که همیشه پشت چهره و شخصیت این کودکان و زنان کارگردانی ایستاده است که از این عوامل طبیعی برای رساندن پیام خود استفاده می کند . بازی بسیار ضعیف بانوی راننده در برابر بازی کودک آزار دهنده می شود، همانطور که می بینید در پشت حرفهای پسرک و نظرات ضدزن و مردسالارانه و خشونت کودک، آقای نویسنده و فیلمنامه نویسی نشسته است و در کلیت نیز نویسنده مردسالار و ضدزنی نشسته است که نظراتش بر فیلم غالب است.

jeudi, novembre 29, 2007

"جمهوری سکوت" یک ماهه شد


کتاب "جمهوری سکوت" یک ماهه شد...
در این باره:....
"جمهوری فریاد" از خانم عزت گوشه گیر...
"جمهوری سکوت" و زنی که سکوت نمی کند/ خانم شکوه میرزادگی....
معرفی "جمهوری سکوت"/ آقای احسان عابدی....
در ضمن:...
سه کتاب دیگر در راه است....
"زنان در آئینهء سینمای ایران" و...
اگر به علت فیلتر بودن سایت نمی توانید کتاب "جمهوری سکوت"را ببینید و یا بخوانید ....
در صورت تمایل برایم بنویسید تا یک نسخه از آن را برایتان بفرستم....

mardi, novembre 27, 2007

از مومیائی های مصر باستان تا سالگرد غلامحسین ساعدی

موزه مصر تورن: در این ده روزی که در سفر بودم یکی از شهرهایی که دیدم تورن بود. تورن در شمال ایتالیا و در نزدیکی میلان قرار گرفته است ولی هنوز مثل رم و ونیز و میلان و فلورانس سیل جهانگردان بین المللی به آنجا سرازیر نشده است بلکه بیشتر جهانگردان ایتالیایی و اروپایی اند که به این شهر می آیند. شهر بسیار زیبا و غنی تورن پر است از بناهای باروک و رنسانس و پله های مرمرین رم باستان. موزه مصر و موزه سینمای تورن از مهم ترین موزه های جهان اند و از اهمیت ویژه ای برخوردارند.
روز شنبه بیست و چهارم نوامبر موزه مصر را تماشا کردم. دیدن مجسمه ها و مومیایی ها و اشیاء و ابزار چند هزار سال پیش در این موزه اعجاب انگیز است. با دیدن موزه مصر تمدن کهن در جلوی چشمان مان جان می گیرد و عظمت دیرین خود را بر ما می نمایاند.
همانطور که می دانید مردم مصر باستان به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند و به همین دلیل جسد را مومیائی می کردند تا برای زندگی دوباره، جسمش سالم بماند. در اولین سالن موزه، جسد مومیائی شده مردی را در وسط سالن از ورای شیشه می بینیم. چند هزار سال است که مرد به پهلو خوابیده است و پاهایش را جمع کرده است. جمجمه و بدنش و حتا پوست تنش در خلال سالیان دراز دوام آورده است ولی سر بعضی از انگشتانش ریخته است. به دلیل تبخیر کامل آب بدن و آب شدن چربی ها و به مرور زمان، بدن تحلیل رفته و هیکلش لاغر شده و جسمش خشکیده و یا پوکیده و بیشتر دنده ها و استخوانهایش را می بینی. سرت را که جلو ببری و خوب دقت کنی رگ و ریشه های بدنش را به خوبی می بینی.

بالای سرش، ظرفهای آب و گیاه و خوردنی است. صندلهایش را بالای سرش جفت کرده و برای سفر به آن دنیا گذاشته اند. کنارش کمانی است با چند نیزه برای دفاع از خود در این راه دراز. در مصر باستان همراه جسد، قلم مو و ابزار کار متوفی را می گذاشتند تا او بتواند به شغل و حرفه ی خود در آن دنیا نیز ادامه بدهد. طبیعی است که پول و جواهرات و اشیاء گرانبها را هم با خود به گور می برده اند. در گور زنان، سرمه و لوازم آرایش و عطر هم یافت شده است.
مرده را پس از مومیائی کردن در کفن می پوشانده اند و درون تابوتی چوبی قرار می داده اند. بدنه بیرونی تابوت معمولاً با نقاشی و حدیث و زندگینامه فرد همراه است. در پایان، تابوت را درون مقبره شخص و یا مقبره خانوادگی می گذاشته اند. مقبره، اتاقکی بدون روزنه و نور و به اندازه صندوقخانه است. درون مقبره شرح زندگی شخص و تاریخ تولد و تاریخ و همچنین علت فوت متوفی را با زبانی تصویری ثبت می کرده اند. و اگر شخص متوفی پادشاه و یا شاهزاده و یا فرد مهمی بوده است، گزارشی تصویری از مراسم سوگواری را نیز اضافه می کرده اند و همه اینها متعلق به حداقل سه یا چهار هزار سال پیش است. در مصر باستان حیوانات را هم مومیائی می کردند چون معتقد بودند که آنها هم روح دارند و بنابر این زندگی دوباره خواهند داشت. در موزه مصر تورن گربه و گاو و کروکودیل مومیایی شده را هم دیدم.
مراسم سالگرد ساعدی: روز بیست و سه نوامبر برایم روز مهمی است. بیست و چهار سال پیش، درست در روز بیست و سه نوامبر وارد خاک فرانسه شدم و از آن وقت تاکنون ساکن پاریس بوده ام. درست یک سال از اقامتم در فرانسه می گذشت که دکتر غلامحسین ساعدی در روز بیست و سه نوامبر در بیمارستان سنت آنتوان درگذشت و از روز مرگش تاکنون بیست و سه سال می گذرد. امسال سال عجیبی بود! بیست و سومین سالگرد غیبت غلامحسین ساعدی در روز بیست و سوم نوامبر!
مراسم سالگرد غلامحسین ساعدی در پاریس معمولاً با یکی دو روز تأخیر در اولین شنبه پس از سالگرد و در ساعت سه و در گورستان پرلاشز و در قطعه هشتاد و پنج و درکنار گور ساعدی برگزار می شود. مراسم معمولاً ساده است، مانند خود ساعدی! در ساعت سه بعدازظهر، جمعی از آشنایان ساعدی و ایرانیان ساکن پاریس، در خیابان داخل گورستان، در کنار گور ساعدی جمع می شوند، گاهی شخصی چند کلمه ای درباره ساعدی می گوید، گاهی نوار صدایش را پخش می کنند، گاهی یکی دو تن از هنرمندان تئاتر بخشی از نمایشنامه هایش را بر سر گورش می خوانند، یادش را گرامی می دارند و در پایان دسته گل و یا دسته گلهایی بر روی گورش گذاشته می شود و بعد کم کم به سوی گور هدایت کشیده می شوند و بعد به سوی گور آشنایان دیگر و در پایان، عده ای از نزدیکان و آشنایان ساعدی، در یکی کافه های میدان گامبتا که در نزدیکی گورستان پرلاشز قرار دارد دور هم قهوه ای می نوشند.
در سالهای اول اقامتم و همچنین در سالهای اولیه مراسم سالگرد ساعدی، به شکلی جدی تر و صمیمانه تر و مفصل تر و حتا محترمانه تر برگزار می شد ولی متأسفانه از وقتی خانم ساعدی (بدری لنکرانی) دیگر ساکن فرانسه و یا حتا ساکن اروپا نیست و نمی تواند در مراسم سالگرد شرکت کند، کسانی که صاحب عزا شده اند حتا حساب شمارش سالیان را هم ندارند! در یادداشتی که از سوی همسر! و برخی از دوستان و آشنایانش پخش شد و حتا از رادیوی فرانسه هم اعلام شده، امسال را بیست و دومین سالگرد مرگ ساعدی قلمداد کرده بودند و گمان نکنم کار خاصی جز استفاده از نامش و نام "گوهر مراد" و یا نام همسرش انجام داده باشند!
تا هفت هشت ده سال پیش مانند بسیاری از ایرانیان، در مراسم سالگرد ساعدی و به احترام ساعدی شرکت می کردم ولی به مرور مانند بسیاری از چیزهای دیگر سالگرد ساعدی برایم چهره ای خصوصی و شیوه ای شخصی به خود گرفت. دیگر در این روزها به قبرستان نمی روم بلکه یاد نویسنده را گرامی می دارم یعنی چند ساعتی برایش وقت می گذارم و یکی از کارهای خوبش را می خوانم و در آن روز به ساعدی و نوشته هایش و نویسندگی اش فکر می کنم.
امسال در سالگرد ساعدی در تورن ایتالیا بودم و تصادفاً در روز شنبه بیست و چهارم نوامبر که ایرانیان ساکن پاریس بر سر مزارش رفتند، من از موزه مصر دیدن کردم و در تمام مدتی که در میان مومیائی ها بودم به او فکر کردم. به این که گفته بود: "مرا با قلمم دفن کنید!" و به این که الفبای شماره شش، آخرین الفیائی که او سردبیرش بود را همراه با تابوت ساعدی در گورش گذاشتند! به این که سنگ قبر را نشان داده بود و گفته بود : "این میز کار است!" و به اینکه با طنزی غریب سنگ گور را با میز صفحه بندی مجله مقایسه کرده بود و باز به همین شیوه اندیشیده بود و گور هدایت را گهواره اش دانسته بود و گفته بود: "این گور هدایت نیست بلکه گهواره اوست!"
نویسنده نامیراست: به قول دریدا "می نویسم، پس هستم!". هیچ گمان نمی کنم زندگی پس از مرگی وجود داشته باشد و جسم نخیف و فرتوت و پیر و بیمار ما بتواند در دوره ی دیگر تاب بیاورد و حتا اگر دوام بیاورد از سر گرفتن شور و شوق و جنبش پس از خوابی چند هزار ساله، باز هم توانائی زندگی و کار و تولید! نع! کنسرو جسم برای زندگی دوباره را باور ندارم! و زندگی پس از مرگ را باور ندارم. و باور ندارم که قلم دفن شده روزی به کار آید بلکه معتقدم نویسنده با مرگ نمی میرد. نویسنده درون نوشته هایش زنده است و به حیات خود ادامه می دهد و نویسنده ای که هنوز خوانده می شود و اثرش تازه است پس زنده است. در نتیجه سوفکل و شکسپیر و بکت و سارا کین همگی زنده اند و زنده خواهند ماند.
صادق هدایت مانند رومن گاری و ویرجینیا وولف و سارا کین خودکشی کرد ولی این نویسندگان علیرغم خودکشی شان هنوز زنده اند و هدایت هنوز زنده است و ساعدی هنوز زنده است. از این به بعد نمی خواهم به "مرگ" بچسبم بلکه می خواهم به زندگی روی بیاورم و روز تولد نویسندگان را جشن بگیرم چون نویسنده هرگز نمی میرد.
این اواخر، هر وقت به مرگ ساعدی فکر می کنم بی آنکه بخواهم به سرفه می افتم و این مطلب را در حالی که از شدت سرفه کبود شده بودم نوشتم. گلویم از داخل خراشیده شده، از شدت سرفه، چشمانم سرخ و پرآب شده، با این همه تمام این مطلب را در محل کارم نوشتم و بعد وقتی به تولد فکر کردم ناگهان آرام شدم و سرفه هایم کم و قطع شد!
آیا لازم بود اینها را هم بنویسم؟ - آره! لازم بود!
درست است که مانند نقشهای مصر باستان هر گامی که برمی داریم گامی به سوی "مرگ" است اما گمان می کنم وقتش رسیده که به قول ساعدی از گور به گهواره برسیم و از مرگ به زندگی. پس امسال در ماه ژانویه ۲۰۰۸ سالگرد تولد ساعدی را شخصاً جشن خواهم گرفت و همه مطالبی که به فارسی و فرانسه در مورد ساعدی نوشته ام را در تاریخ تولدش روی اینترنت می گذارم. یادش زنده!

Libellés :


lundi, novembre 26, 2007

نمایشگاه عکس: فهیمه نجمی

نمایشگاه عکس فهیمه نجمی.....
زمین و آئینه.....
ابیانه - کاشان.....
در هال کتابخانه دانشگاه سانسیه - سوربن پاریس سه.....
فقط تا روز بیست و نه نوامبر برقرار است.....
L'exposition de photographies de Fahimeh Najmi,
Terre & Miroir
Abyaneh - Kashan
du 19 au 29 novembre 2007
L'université Sorbonne nouvelle- Paris 3, Halle de la bibliothèque,
13 rue de Senteuil, Paris 75005, M°: Censier - Daubenton
contact: najmi.fahimeh@gmail.com

jeudi, novembre 22, 2007

سه روز دیگر برمی گردم


تا سه روز دیگر حتماً برمی گردم در این فاصله، هر وقت حوصله تان سر رفت فیلم "دکتر ژیواگو" را با موزیک موریس ژار ببینید......

Je reviens dans trois jours,
en attendant regardez Dr Zhivago
avec musique de Maurice Jarre

mercredi, novembre 14, 2007

به سفر می روم


نویسنده این وبلاگ به مدت ده روز به سفر می رود....
Je m'absente pour dix jour
.....ویدئوی لارنس عربستان را با موزیک موریس ژار ببینید
Laurence arabia


lundi, novembre 12, 2007

به یاد بیژن مفید و شهر پر از قصه اش

"تو به طرز غریبی حقیقی هستی. بعد از آن همه سال، هنوز نام دریا را که می‌آوری، واژه غرق می‌شود. . . تئاتر ما هنوز نمی‌داند نبودنِ تو را کجای صحنه بگذارد که تماشاچی سرگیجه نگیرد."

عریضه ماندانا زندیان به بیژن مفید
یادمان بیژن مفید
در راوی حکایت باقی

بیژن مفید در ویکیپدیا

دو تا چشم سیاه داری
Download

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
Download

ترانه های شهر قصه و ماه و پلنگ در ایرانین سانگ
شهر قصه-نمايشنامه-بيژن مفيد

ویدئوی نمایش کوتی و موتی از بیژن مفید به کارگردانی آرتا داوری
یک و دو و سه و چهار و پنج و شش

dimanche, novembre 11, 2007

دفاع شیرین خانم عبادی از پرونده قتل زهراها

وکیل نیستم و وکالت نخوانده ام. پزشک نیستم و پزشکی هم نخوانده ام ولی آرزویم عدالت و سلامت انسان است. همین قدر می دانم که عدالت و سلامت، قلمروی افراد خاصی نیست و مال و حق همه است. حق تو و حق من. حق خواهر من هم هست و حق برادر شهیدم و جوانمرگم. حقی برای همه.

بالا بروی و پایین بیایی، بخواهی یا نخواهی، زهرا باشی یا زیبا، بنی یعقوب باشی یا بنی کاظمی، بنی بشر باشی یا بنی آدم، خواهر خودمی، همان زهرای کوچک شاهرخی با چشمان تیزهوش که از همدان گذشت و وکیلش همدانی است و زنده بود و زنده بود تا سرحدمرگ تا زمانی که به چنگ مأموران افتاد و در دو یا چند روز پیکر بیجانش را در همدان به پدر یا به مادرش تحویل دادند و الان زهرا سکوت کرده است و همه چیز حاکی از این است که خون زهرای بیگناهی که در سکوت ریخته شد اکنون در نمایشی شورانگیز توسط وکلای همدانی به بایگانی تاریخ روانه خواهد شد.

زهرا کاظمی علیرغم پاسپورت کانادایی اش در تهران بدون حکم جلب به صورت غیرقانونی در حین عکاسی مقابل زندان اوین دستگیر شد و در زندان مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفت و سرانجام بر اثر ضربه های متعددی که به سرش وارد شده بود دچار خون ریزی مغزی شد و درگذشت.

خانم شیرین عبادی، حقوق دان و فعال حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ و همکارانش دفاع از پرنده قتل زهرا کاظمی را به عهده گرفتند و حتا خانم شیرین عبادی همدانی گفت: اگر ضرورت ايجاب کند پرونده قتل زهرا کاظمی را به يک دادگاه بين المللی ارجاع خواهيم کرد.

ظاهراً هنوز ضرورت ایجاب نکرده که خانم عبادی وارد این مقوله بشوند و خود را به زحمت بیندازند. به هر حال دادگاه قتل زهرا کاظمی برگزار شد و با خواندن گزارش این دادگاه می بینیم که بیشتر این وکیل متهم است که داد سخن می دهد و او همچون جمهوری قتل و سرکوب، حربه اش تفرقه و تجزیه و معنازدایی از کلمات و بی معنا کردن کردن کلمات و سفسطه و مغلطه است. مدافعان قاتلان کلمات "قتل" را به "شبه قتل" و سپس به"ضربه مغزی" و سرانجام به "فوت عادی" سوق می دهند. از "شکنجه" حرفی به میان نمی آید و نباید بیاید چون شکنجه هیچ ربطی به فوت عادی ندارد و در ضمن از یاد نبریم که به کار بردن کلمه "شکنجه" هیچ به نفع منافع ملی نیست. در این دادگاه که مدام نماینده دادستان و قاضی دادگاه و وکیل متهم داد سخن می دهند ما هیچ دفاعی جانانه ای از سوی شیرین خانم عبادی مالک جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ نمی شنویم.

مهم ترین مسئله در این دادگاه نشان دادن حقیقت بود، به این معنا که در بازداشتگاه ها و زندانهای ایران با زندانی مانند اسیر جنگی و یا غنیمت جنگی رفتار می شود. بیشتر زنانی که دستگیر می شوند توسط بازجوهایشان مورد تجاوز قرار می گیرند و گاهی طی دو سه روز شکنجه یک جایی در آن لحظات جان می بازند. در دادگاه زهرا، خانم عبادی جز با مطرح کردن پرونده سازی برای زهرا کاظمی و جریانات حاشیه ای و اینکه گفته اند او جوانی را در ایران اغفال کرده تا علیه رژیم چه و چه ها کند دفاعی از پرونده نمی کند. شیرین خانم اظهار می دارد که جمهوری دروغ با حقه از مادر مقتول حق صلح و سازش را گرفته است و او وقتی پی برده آن وکالتنامه قلابی را عزل کرده ولی خودش در جهت روشن شدن حقیقت تلاش چندانی انجام نمی دهد. در دادگاه اول متهم حتا به دادگاه احضار نمی شود.

وکالت نامه و شاهد دروغین: از نکات جالب دادگاه زهرا کاظمی اینست که جناح غالب و حاکم سعی کرده است برای لوث کردن قتل زهرا سندی قلابی (گرفتن وکالت نامه از مادر زهرا برای صلح و سازش) و دوم شاهدی قلابی (جوان فریب خورده و اغفال شده توسط زهرا) بتراشد. دادگاه در جلسه اول به نتیجه نمی رسد و به بعد موکول می شود.

در دومین جلسه دادگاه نمایشی، شیرین خانم شاهدان مشهوری را به دادگاه اظهار می کند که علتش بیشتر جنجال آفرینی و نمایش است تا پیشبرد پرونده قتل زهرا. در دومین جلسه دادگاه، خانم عبادی وکیل پایه یک دادگستری از قتل عمد زهرا توسط شخص خاصی به نام محمد رضا الف حرف می زند و بحث بر سر اینکه زنی بیگناه در زیر شکنجه در زندان مورد تجاوز قرار گرفته و سرانجام کشته شده است مطرح نیست بلکه ... پس‌ از زمان‌ تنفس‌ متهم‌ شروع‌ به‌ دفاع‌ از خود مي‌كند و مي‌گويد: "راستي‌ چرا برخي‌ دوستان‌ مي‌خواهند وزارت‌ را مجموعه‌يي‌ خشن‌ معرفي‌ كنند. حاشا و كلا كه‌ چنين‌ باشد. شايد قياس‌ به‌ نفس‌ مي‌كنند."

از نکات جالب تر اظهارات متهم در دومین جلسه دادگاه است. او که بازجوي‌ وزارت‌ اطلاعات‌ بوده‌، در جواب به خبرنگارانی که دورش جمع‌ شدنده اند، گفت‌: "اگر به‌ قضيه‌ اتهام‌ من‌ به‌ صورت‌ صنفي‌ هم‌ نگريسته‌ شود مشخص‌ مي‌شود كه‌ اصلا انگيزه‌يي‌ براي‌ قتل‌ در من‌ نمي‌توانسته‌ باشد. چرا كه‌ وزارت‌ اطلاعات‌ به‌ آن‌ بلوغ‌ و رشد رسيده‌ كه‌ در راستاي‌ اهداف‌ نظام‌ با مخاطبين‌ خود ارتباط‌ برقرار كند. از اين‌ رو نيازي‌ به‌ اين‌ برخوردها نيست‌. من‌ فكر مي‌كنم‌ اين‌ كار راه‌ به‌ بيراهه‌ بردن‌ است‌." وقتي‌ خبرنگار از متهم‌ نظرش‌ را در مورد تبرئه‌ ديگر متهمان‌ اين‌ پرونده‌ و باقي‌ ماندن‌ وي‌ به‌ عنوان‌ تنها متهم‌ پرونده‌ می ‌پرسد او می‌گويد: "در اين‌ مورد خيلي‌ اشتباه‌ كردند چون‌ با بد كسي‌ طرف‌ شده‌اند."



چشم جهانیان به سوی این دادگاه است و به همین منظور خانم شیرین عبادی نمایشی تدارک می بیند. نمایشی که علیرغم شاهدان مشهوری چون محسن‌ آرمين‌ (نماينده‌ مستعفي‌ مجلس‌ ششم‌)، حسين‌ انصاري‌ راد (رييس‌ كميسيون‌ اصل‌ 90 مجلس‌ ششم‌)، جميله‌ كديور و محمد حسين‌ خوش‌وقت‌ (رييس‌ مطبوعات‌ خارجي‌ وزارت‌ ارشاد)، پنج قاضي‌ كه‌ شامل‌ قاضي‌ ارجمندي‌، مقدس‌، اصغرزاده‌، حسین‌خاني‌ و ذبحی هستند، مسعود كريمي‌، علي‌ حاج‌كاظم‌، مصطفي‌ اميرخاني‌، مهدي‌ خاك‌باز و مهدي‌ شكري‌، رياست‌ بيمارستان‌ بقيه‌'الله‌الاعظم‌ و پرسنلي‌ كه‌ از مصدوم‌ ديدن‌ كرده‌اند، حجت‌الاسلام‌ يونسي‌ (وزير اطلاعات‌) ، سعيد مرتضوي‌ (دادستان‌ تهران‌)، محمد علي‌ ابطحي‌ (عضو كميسيون‌ ويژه‌ رياست‌ جمهوري‌)، محسن‌ ميردامادي‌ و احمد مسجدجامعی، فقط در حد نمایش باقی می ماند. همچنان که اتهام قتل عمد او اتهامی است که در نهایت می شود اتهامی واهی که بالاخره بین زمین و هوا می ماند و همه ی فاجعه را لوث می کند. افرادی که بایست به عنوان متهم به دادگاه احضار شوند به عنوان شاهد وکیل به دادگاه دعوت می شوند و دادگاه قتل زهرا تبدیل به مجلس عروسی هفت شب و هفت روز همدانی ها که در آن بزرگان و عالیرتبه گان در صدر می نشینند تبدیل می شود. همه چیز در این دادگاه بی معنا و لوس می شود.

دفاعیه خانم عبادی بیش از آنکه اصل را بر کشف حقیقت و پایه هایش را بر اساس اسناد و استدلال های قوی بنا کند به روشی همدانی تهیه شده و با دعوت از چهره های مشهور به دادگاه به عنوان شاهد و متهم کردن یک بازجوی شکنجه گر واواک به قتل عمد، به دادگاهی بسیار شلوغ و مجازی و مردم فریب تبدیل می شود. آیا واقعاً آوردن این افراد به دادگاه، به عنوان شاهدان پرونده، نیازی بود؟ و آیا واقعاً یک وکیل حرفه ای و مشهور در سطح جهانی در چنین پرونده ای، مسئله را به مسئله ای فردی و "قتل عمد" و مسئولان را به یک و یا دو یا سه نفر کارمند معزول واواوک تقلیل می دهد و شخصی می نماید؟

دادگاه به نتیجه نمی رسد، چون قرار نیست که به نتیجه برسد و قاضی و نماینده دادستان از حقوق شهروندی و قانون مستقل کشور حرف می زنند و قاتلان بدون اجازه قاضی از در بیرون می روند و می آیند.

از نکات جالب تر در دادگاه سوم، دفاعیه یکی از وکلای مادر مقتول و یکی از دستیاران خانم عبادی است. سيف‌زاده می گوید: چشم دنيا روي اين دادگاه است، بياييم و‎ ‎نگذاريم اين قتل به پاي نظام نوشته شود. در اين هنگام قاضي فراهاني پاسخ‎ ‎داد: ما بر وظايف خود واقفيم. یعنی قتلی که یک نظام توتالیتر شکنجه گر و قاتل مسئول آنست قرار است با توافقی دوجانبه بین موکلان و قاضی تبدیل به یک مسئله فردی تبدیل شود و در صورت محکومیت قاتل و یا قاتلان زهرا، پول خونش و یا همان دیه لعنتی را خواهند پرداخت و خلاص! و هیچ گناهی به پای نظام نوشته نشود!

وقتی گزارش سومین جلسه دادگاه را می خوانیم یادمان می رود که سیف زاده وکیل مادر زهرا و یا زهرای مقتول است چون او بیش از هر چیز به نظر می رسد که دفاعیه خود را بر پایه ارائه اثبات بیگناهی متهم استوار کرده است. سیف زاده در تشريح فرضيه‌ي سوم خود اظهار داشت: "شخصي ظاهرا از‎ ‎مأموران امنيتي قوه‌ي قضاييه با حضور دو فرد ديگر، ضربه هولناكي به جمجمه‌ي زهرا‎ ‎كاظمي مي‌زند. اين نظر پزشكي قانوني نيز وجود دارد كه مشخص شده در جمجمه‌ي زهرا‎ ‎كاظمي آثار دو ترك وجود دارد. چرا مي‌خواهند كسي را متهم كنند كه متهم نيست؟ هرچند‎ ‎كه متهم حاضر در دادگاه جرم‌هاي زيادي انجام داده؛ او وضعيت جسمي زهرا كاظمي را‎ ‎گزارش نكرده، اعتراضات زهرا كاظمي را گزارش نكرده و نيز حالت وخيم او را. اين‌ها‎ ‎همه جرم است اما نمي‌توان او را به عنوان قاتل به محاكمه كشيد."

امروزه در برابر مواردی مانند قتل زهراها و یا سنگسار جعفر کیانی بحث قاضی خودکامه و قاضی مغرض و فرد متخلف از سوی وکلای حقوق بشری پیش می آید و به این طریق دست نظام و قوه غذاییه اش از هر گناهی شسته می گردد. هیچ بحث ناقص بودن و یا کور بودن قانون و یا اعتراض به قانون مطرح نمی شود. نه از جانب وکلای مقتول و نه از جانب دادستان و یا ریاست محترم قوه غذاییه. وقاحت همگی شان تا آن حد است که در دادگاه تا آنجا پیش رفته اند که قتل زهرا را ناشی از قضا و قدر و سرنوشت هم قلمداد کرده اند!

و جالب تر این که بر خلاف حرفهای خانم عبادی که وکیل مورد اعتماد مادر زهرا و فعال حقوق بشر و برنده جایزه جهانی صلح نوبل ۲۰۰۳ این ضرورت هنوز ایجاب نکرده که شکنجه و تجاوز و قتل زهرا کاظمی که در زندان توسط مأموران عالیرتبه امنیتی صورت گرفته به جایی برسد و لازم نیست این ماجرا به دادگاه های بین المللی کشانیده شود و در نتیجه قاتلان به راحتی آزاد می شوند.

یادمان نرود از زمان دستگیری زهرا در روز دوم تیر سلامت کامل در حال عکاسی تا زمان مرگش در زیر شکنجه که به مرگش در صبح ششم تیر در بیمارستان منجر شد بیش از چهار روز فاصله نیست!

[ZEHRA++BENIE.bmp]

وقتی زهرای دیگری به قتل رسید، زهرای تیزهوشی که پزشک بود در ظرف دو روز، او در شهر همدان تبدیل به جسدی شد و با تهدید جنازه اش را تحویل خانواده اش دادند. باز بوی کباب به گوشت شیرین خانم عبادی رسید تا از این قتل فجیع یا از این نمد، برای خود کلاهی بسازند. پس شیرین عبادی و جمعی از وکلای حقوق بشری اطلاعیه ای دادند. اعضای کانون مدافعان حقوق بشر از مرگ مشکوک دکتر «زهرا.ب» اظهارتاسف کردند و شيرين عبادی يکی از اعضای اين کانون اعلام کرد که حاضر به انجام هر کمکی به خانوادهء اين دختر است.

کسی نیست به این شیرین خانم همدانی بگوید که وکالت و دفاع از عدالت برای یک فعال حقوق بشر یک مسئولیت و یک وظیفه است و باید این مسئولیت در وجود کسی که جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ را به او داده اند تا حدی نهادینه شده باشد که خودش داوطلبانه به دفاع از آنان برخیزد و اسم این کار را "کمک" نگذارد. تعارف و عدم دریافت صحیحی از فعالیت های حقوق بشری نزد بسیاری از وکلایی که این نوع دفاعیات را در ایران به عهده می گیرند و ادعای فعال حقوق بشر بودن و یا فمینیست بودن را دارند به خوبی مشهود است. این افراد هنوز پی نبرده اند که وقتی جایزه ای برای حقوق بشر به آنان اهدا می شود برای خرید خانه و ماشین و مستغلات و ویلای شمال نیست بلکه آن پول باید در جهت اهداف خیرخواهانه زیر نظر و نظارت ایشان و در کمال امانت صرف گردد شاید که اوضاع تغییری کند.

خانم عبادی باید به خوبی بداند که او هیچ کمکی نمی تواند به زهرای اول و یا زهرای دومی بکند چون آن زهراها مانند بسیاری دیگر که بی نام و نشان دستگیر و شکنجه و تجاوز و سرانجام به شکل فجیعی به قتل رسیدند، اکنون در گورستانی دفن شده اند. خانواده زهرای اول و خانواده زهرای دوم نیز دیگر هرگز فرزندشان را نخواهند دید و این تعارف خنک همدانی هیچ معنایی جز یک تعارف لوس نخواهد داشت. یک وکیل حرفه ای حقوق بشر در راه عدالت و کشف حقیقت می کوشد و تمرکز خود را در خواباندن غائله و در نهایت کسب مبلغی به عنوان دیه برای بازماندگان نمی گذارد.

شیرین خانم من برای دفاع از حقوق خواهر و یا مادرم احتیاج به نمایش ندارم. هیچ هم لازم نیست از من "کمک" بخواهند. سعی خودم را می کنم تا جایی که بتوانم. شاید برای این است که نه همدانی ام و نه اهل عبادت و نه خیلی شیرین.

و این بحث همچنان ادامه دارد...

عکس زهرا بنی یعقوب در لباس فارغ التحصیلی از سایت کانون زنان ایرانی


This page is powered by Blogger. Isn't yours?