jeudi, décembre 31, 2009
جغرافیای ادبیات - بخش دوم
آلبر کامو، پدرش فرانسوی بود و مادرش اسپانیایی (کاتالان). آلبرکامو در الجزیره به دنیا آمد و در همانجا درس خواند. فقیر بود و مدرسه معمولی می رفت تا به لطف یکی از معلمانش بورس گرفت و به مدرسه بهتری راه یافت. کامو در الجریزه بزرگ شد و ماجرای رمان "بیگانه" نیز در الجزیره اتفاق می افتد. واضح است که آن خورشید درخشانی که در رمان "بیگانه" به شدت می تابد و کورکننده است، خورشید فرانسه نمی تواند باشد.
چرا اسم رمان "بیگانه" است؟ بیگانه کیست؟ بیگانه از چه حرف می زدند؟ بیگانه با چه و با که بیگانه است؟ چرا بیگانه با همه کس و همه چیز احساس غربیه گی دارد؟ چرا "بیگانه" به دلیل بیگانگی اش، در دادگاه، مورد قضاوت جامعه قرار می گیرد؟ چرا بیگانه در داوری نهایی، به دلیل متفاوت بودنش، به دلیل بیگانه بودنش محکوم به مرگ می شود؟ چرا زبان روایی "بیگانه" تا به این حد ساده و موجز است؟ و لطفاً پیدا کنید مرزهای جغرافیایی "بیگانه" را؟
***
"بیگانه" را برای اولین بار به صورت ترجمه فارسی و در ایران، وقتی که هنوز به فرانسه نیامده بودم خواندم. "بیگانه" برایم غریب و نامانوس بود، در آن دوران، مدرسی که داستانهای کامو را برایمان در دانشگاه تحلیل می کرد بر اثر توهمات خود، چیزهایی در مورد رسوم اعراب پیش از اعدام بیان کرد که هرگز جرات نخواهم کرد آن توهمات بی اساس و مستهجن را با دوستان الجزایری ام در میان بگذارم.
سالهای بعد، در یکی از سفرهایم به ایران، یکی از همکلاسی ها در دفاع از سرسپردگی خود به استادش، مثالی از آلبر کامو و موضع گیری او در قبال الجریزه زد. "وقتی از کامو می پرسند: چرا از الجزیره دفاع می کنی؟ کامو پاسخ می دهد: برای این که مادرم در آنجا بود" همکلاسی من این را نوعی غیرت فامیلی و احساساتی، یا دفاع کامو از خواهر و مادرش تلقی می کرد، در حالی که منظور کامو چیز دیگری است.
آلبر کامو پیش از هر کجا، زاده بزرگی جهان است. مادر معنوی آلبر کامو پیش از آن که کشور و خاک فرانسه باشد، الجزیره و سپس او پرورده برهوت جهان است. زبان مادری کامو پیش از هر چیز ایجاز و اختصار است، در عالم واقع نیز، مادرش زنی کر و لال و بیسواد بود که به زحمت لب خوانی می کرد! و از سوی دیگر آلبر کامو زبان فرانسه آموخته است و به فرانسه خواهد نوشت و تاریخ بیگانگی خود را در جغرافیای جهان ادبیات ثبت خواهد کرد و در هیئت رمانی کوتاه به نام "بیگانه"!
البته درک جغرافیای ادبیات و درک این همه بیگانگی برای آن شوفر تاکسی لمپنی که با سرعت می راند تا از بقیه سبقت بگیرد و این وسط چند عابر پیاده را زیر می گیرد و یا برای آن موتورسوار بسیجی که برای سرکوب به میدان آمده و با قلدری جوانی را از پل پایین می اندازد و یا آن لباس شخصی که با باتوم بر فرق سر دختر جوانی می کوبد بسیار مشکل است.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:26 AM

mardi, décembre 29, 2009
از "بیزانس" تا "استانبول"
از "بیزانس" تا "استانبول" نمایشگاه بی نظیری درباره ی شهریست که دروازه دو قاره بوده است. "بیزانس" یا "قسطنطنیه" (کنستانتینوپل) همان "استانبول" است. شهری بین دو قاره و مرزی دریایی در چهارراه جهان. نمایشگاه از "بیزانس" تا "استانبول" با سیصد شیئ بی نظیر تاریخ یک شهر، تاریخ ترکیه، و تاریخ عبور جریانات مختلف از یک فرهنگ را نشان می دهد. رگه های عبور از یونان باستان و سپس روم باستان تا امپراطوری بیزانس و امپراطوری عثمانی را در زندگی این شهر قدیمی به خوبی مشاهده می کنیم. استانبول، شهری که به زودی وارد "اتحادیه اروپا" خواهد شد تاریخ غنی و گوشه ای از زیبایی های خود را در این نمایشگاه در معرض دید عموم می گذارد.کتابهای قطور قدیمی و دست نویس قرون پیش را که می بینیم با افسوس کتاب سوزان قسطنطنیه را به یاد می آوریم. در سالن آخر نمایشگاه، ریلی بر روی ظروف سفالی شکسته عبور کرده است، که به شکلی نمادین عبور صنعتی شدن ناگهانی و نابودی فرهنگ باستانی شهری را شهادت می دهد و حکایت از احداث تونلی زیر آبی به سوی اروپا است که هنگام حفاری، شهرکی باستانی در قلب استانبول کشف شد!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 9:33 PM

رپ "اتهام" از ماهور
رپ "
اتهام" از ماهور. کلیپ از مانی ترکزاده برای زنان و مردان آزاده ایران
لینک از سایت ایرانیان
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:08 PM

lundi, décembre 28, 2009
آخرین خبرها

اخبار و رویدادهای اخیر ایران را در آرشیو رزا دنبال کنید.
همراه با فیلم های خبری و البته با آخرین فیلترشکن ها
و تازه ترین فیلم های خبری را از euronws-Iran
دوستان عزیز ائتلافی در سطح بالا صورت گرفته است که از مردم می خواهد به مأموران آسیبی نرسانند و آنها را در مأموریت سرکوب ملت، آزاد بگذارند! از این رو فیلم های آموزشی "ولش کن! ولش کن!" در سطح گسترده ای پخش می شود. پیش از هر چیز، مراقب جان خود و دیگران باشید و نگذارید یک بار دیگر احزاب مردم فروش شما را جلوی باتوم و گلوله بیندازند و حزب الله نوین را به مدت سی سال دیگر بازسازی و احیا کنند.
به امید ایرانی آباد و آزاد!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:00 PM

"بیگانه" اثر آلبر کامو به کارگردانی ویسکونتی
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 2:12 AM

dimanche, décembre 27, 2009
ویدئو: تهران، زیر پل حافظ، امروز
خانه شلوغ است!
ویدئوی تظاهرات امروز را در زیر پل حافظ نگاه کنید. تا پیش از این که از ایران برای همیشه بیایم خیابان حافظ خانه ام بود، وجب به وجبش را مثل کف دست می شناسم. سیل مردم را ببینید. شعارها غریب است. نمی دانم چرا گاهی عربی شعار می دهند! اهالی محله ما همه جوری بودند، ارمنی هم بود. اوضاع خیلی شلوغ پلوغ است! در تظاهرات زنان را می بینید با روسری های برداشته و یا سریده از سر؟ پس چرا چند لحظه پیش عربی شعار دادند؟
الان تلویزیون اورونیوز گفت چهار نفر در تظاهرات امروز کشته شده اند. گویا نیوز نوشته سه نفر در چهارراه کالج و یک نفر در ولیعصر. خانه خیلی شلوغ پلوغ است!... هیچ خبرنگار خارجی در ایران حق ندارد فیلم و خبر تهیه کند!!! شخصی به نام "فقط مهدی" ویدئو را روی یوتوب گذاشته! اوضاع خیلی قمر در عقرب است!!!!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:53 PM

samedi, décembre 26, 2009
فلینی و عاشورای حسینی
با پوزش فراوان، بنده از ابتدا، یعنی از همان کودکی (چه استراتژیکی و همچنین تاکتیکی) استعداد شرکت در تاسوعای حسنی و عاشورای حسینی برای ایفای وظایف ملی و میهنی و انقلابی و عبادی و سیاسی نداشتم. از طرف دیگر، چون این شبها، شبهای عید ارمنی هاست برای شما قطعه ای از فیلم "رم" فلینی را گذاشتم. آن بخش که نمایش مدی برای مقامات عظمای کلیسا برگزار شده است. در حال حاضر نمایشگاه بزرگی بر اساس آثار فلینی و سرچشمه های الهام او در گالری ژو دو پوم تا هفده ژانویه 2010 برقرار است. فیلم کوتاهی در مورد نمایشگاه را ببینید بعداً مفصل در موردش خواهم نوشت فعلاً که شب عید است. باز با پوزش فراوان، بنده از همان ابتدا، میل بالا بردن یخچال سنگین مذهب را از پله ها برای احیای حزب الله نوین در سر نداشته و ندارم. به امید روزی که هنرمندان ایرانی نیز مانند فدریکو فلینی بتوانند بدون سانسور احساسات و برداشتهای خود را از مذهب بیان کنند.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 6:58 PM

تو نفسم را میگیری
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 5:53 PM

لطفاً مونا را نجات بدهید
اسم من مونا است، من این نامه را از روی تخت آی. سی. یو در بیمارستان جکسون میامی فلوریدا برای شما مینویسم.
من دانشجوی دکترای برق در دانشگاه بینالمللی فلوریدا هستم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف تهران در تابستان ٢٠٠٧ از چندین دانشگاه آمریکا بورس تحصیلی گرفتم. من فلوریدا را برای تحصیل انتخاب کردم و در آگوست ٢٠٠٧ وارد دانشگاه شدم.

متاسفانه ۴ ماه بعد از اقامتم در آمریکا در نوامبر ٢٠٠٧ بیمار شدم و پزشکان بیماریم را یک بیماری نادر خونی تشخیص دادند. این بیماری بتدریج باعث نارسایی مغز استخوانم شده است.
با وجود تاثیرات شدید و عوارض ناشناخته و تحمل ناپذیر این بیماری من به تحصیل، تدریس و تحقیق دانشگاه ادامه دادم تا بورس و بیمهام را حفظ کنم. پزشکان تمام تلاش خود را انجام دادهاند ولی نتیجهای حاصل نشدهاست و من هر روز با عوارض مختلف این بیماری دست به گریبانم.
در حالی که من بسیار به حضور و حمایت والدینم نیازمندم، آنها هنوز موفق به گرفتن ویزا نشدهاند. من یک دختر ۲۶ ساله در یک کشور غریب ۲ سال به تنهایی با این بیماری غریب و لاعلاج جنگیدهام. دور بودن از خانواده و بستری شدن در بیمارستان که دیگر زندگی روزانه من شدهاست، من را از نظر جسمی و روحی از پای در آوردهاست.
در اکتبر ٢٠٠٩ با دردی شدید وارد بخش اورژانس بیمارستان شدم، هر چند این اولین بار نبوده که من در شرایط اورژانس بودهام، اما این بار طاقت فرساترین تجربه من بوده است. اکنون ۲ ماه است که من به طور مداوم در ICU بستری میشوم. تیم پزشکی من به این نتیجه رسیده است که تنها راه نجات من پیوند مغز استخوان است.
من بانکهای بسیاری را برای مغز استخوان جستجو کردهام اما نتیجه مایوسکننده بوده است. چون از نظر علمی احتمال پیدا کردن اهدا کننده از میان ایرانیان برای من بیشتر است، چشم امیدم به حمایت شماست.
برای پیداکردن اهدا کننده مناسب نیاز به تست DNA است. این تست بسیار ساده بوده و از طریق آزمایش روی بزاق دهان قابل انجام است که خود نیز میتوانید به راحتی این نمونه را تهیه کنید که هزینهای هم در بر ندارد. سازمان PACI که خدماتی برای بیماران ایرانی سرطانی مقیم آمریکا ارایه می دهد، این امکان را فراهم کرده که شما بتوانید این تست را تا پایان ماه ژانویه ۲۰۱۰ به طور مجانی انجام دهید.
می دانم که زمان محدود است ولی من به کمک و همیاری شما امیدوارم.
اگر شما به عنوان اهدا کننده مناسب تشخیص داده شدید پیوند مغز استخوان انجام می شود. ولی این پیوند نیازی به عمل جراحی ندارد. آنچه نیاز است فقط مقداری از خون شما است. پزشکان سلول های بنیادی از خون شما را به من تزریق میکنند.
ماههای اخیر، این بیماری من را به وضعیت نا امید کنندهای رسانده است، نمی دانم چه مدت زنده خواهم بود ولی این را میدانم که تنها چیزی که می تواند مرا زنده نگه دارد پیوند مغز استخوان است. من به کمک شما چشم امید دوختهام و فکر اینکه چنین ایرانیان مهربانی در اطراف من حضور دارند مرا به آینده و زندگیام امیدوار میکند. من واقعن به کمک و همیاری شما برای یافتن اهدا کننده مناسب نیاز دارم.
یک نجات دهنده باشید.
با احترام/ مونا زارعی
http://becancerfree.org/
این مطلب با ایمیل رسیده است
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:21 AM

vendredi, décembre 25, 2009
مرگ منتظری و اوهام اسلام حقوق بشری
ایرج فرزاد:"برای مردمی که دقیقا در تقابل با اسلام سیاسی قرار گرفته اند، این فاصله گرفتن از اسلام سیاسی، و نه دست کشیدن و یا سستی در "علم خارج فقه"، یک نقطه مرکزی است. در حالی که در طنزی کمیک، اکثر کسانی که در تمجید از منتظری دست و پای خود را گم کردند، دقیقا دارند بر آن ظرفیتهائی انگشت میگذارند که چه بسا بسیار فقیهانه تر توسط خامنه ای بر آنها تاکید گذاشته شده است."/
لینک از رزا
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 7:40 PM

جوابيه آيت الله منتظری به خانم شيرين عبادی
خانم عبادی شما نه شعار مرگ بر ولايت فقيه را قبول داری نه شعار درود بر ضد ولايت فقيه را؟
نقش شما در ميان بشر چيست؟
کداميک از حقوق بشر را در ايران مطالبه کردی؟
چرا اينجا بی روسری ميگردی و آنجا با روسری؟ (اين سئوال قديمی، هميشه جديد است)
اگر علت احترام به قوانين کشوری است، پس مبارزه برای حقوق بشر در ايران چه معنی ميدهد، اين حيوانات، که حقوق بشر را برسميت نمی شناسند، پس هياهوی شما از بهر چيست؟
حال که پدرحقوق بشر را دراوريد، لطفا رحمی به مادرحقوق بشر کنيد.
اگر ميشود به مرده تسليت گفت، چرا نشود جوابيه آنرا شنيد: "جوابيه آيت الله منتظری به خانم شيرين عبادی" از مجید آژنگ
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:07 PM

رقص عطار از بژار
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:45 AM

jeudi, décembre 24, 2009
رقص هزار دستان
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 8:50 PM

شبی که هادی کاج شد!
سالهای اول تبعید، در غربتِ گرفتهی لندن، سال نو مسیحی که نزدیک میشد، بچه ها کاج میخواستند که چراغانی کنند. من میگفتم خفه، کاج مال خارجیهاست، ما ایرانی هستیم! بچهها میزدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» میخرند؟ آنها هم که ایرانیاند. سرشان داد میزدم که آنها ارمنی هستند. بچه ها گریهکنان میگفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»مینشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح میدادم و برای فریبشان دم از مسلمانی هم میزدم! بچهها میگفتند پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادر بزرگ نماز نمیخوانی؟ عصبانی میشدم میگفتم خفه! کاج خبری نیست.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 6:21 PM

ارزیابی ابوالحسن بنی صدر از اختلافات در حاکمیت
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:38 PM

mercredi, décembre 23, 2009
جنبش آبجی داداش ها برای تبلیغ حجاب
چند روزی سفر بودم که اگر دست خودم بود آن را به هم می زدم و در خانه می ماندم و استراحت می کردم ولی از پیش برنامه ریزی شده بود. درست در حالی که با خستگی فراوان داری وسایلت را می پیچی و با یک دست داری دنبال دستمال کاغذی برای عطسه ای که در راه است می گردی و با دست دیگر دنبال خمیردندان که مبادا فراموش بشود و یک دستت در بین زمین و آسمان، در هواست که ناگهان می بینی آبجی داداش ها، نهضتی توکلانه به راه انداختند و مجیدانه لچک به سر کشیدند و یک شبه کمپین حمایت از حجاب راه انداختند!
صدای شعار "خواهر من، حجاب تو، وقار توست. مرگ بر بی حجاب!" و "بی حجابی زن، نشانه ی بی غیرتی مرد است" مانند صدای خاطراتی از وطن تسخیرشده، در سرم پیچید. دستم از هوا فرود آمد، در ابتدا به دنبال مسکنی می گشت که درد کمر را کم کند اما از درد دیدن چهره محجبه ی مجیده ها و عفیفه های حامی حجاب دردی مزمن در سرم پیچید.
دو مسکن برداشتم و در حالی که به این تابو شکنی های شیرین بانو (همگرایی با حاکمان و ساخت و پاخت از بالا یا تشویق مردان به دفاع از حجاب) فکر می کردم فوری به یاد آوردم سی سال پیش، در زمان تحمیل حجاب اجباری، مانند آن مرد ژاپنی برای همراهی و همدلی با همسرش، هیچکدام از این برادران و شوهران و پدران لچک به سر همراه ما به خیابان نیامدند؟
در این سی ساله، وقتی زنان به جرم بدحجابی دستگیر و مورد اهانت و کتک قرار گرفتند هم تا به این حد به غیرت آقایان برنخورد و تابوشکنی نفرمودند و باز وقتی این همه زندانی عقیدتی در ایران هست، (از امیرانتظام تا همه ی
دستگیرشدگان پس از سرکوب انتخاباتی)، منظورم آنهایی است که هنوز در زندان زنده اند و هنوز نفس می کشند و نه ندا که با ضرب گلوله ای از نفس افتاد؛ چرا این افراد، آزادی همه زندانیان عقیدتی سیاسی را طلب نمی کنند و فقط آزادی برای مجید یا مجیده؟ و بعد می بینی پیامی از شیرین دهنانی می رسد که مدام خواهر و مادر و دختر این و آن می شود و زنانگی بازاری و عامی خود را (به جای نظر کارشناس حقوقی) به معرض نمایش می گذارد که چه خوب شد آبجی داداش ها چادر مادران و لچک خواهران را به سر کشیده اند و حال تهوع ... و باز مبارزه فرسایشی و غلط و یا به قول لرها "مبارزه چوواشه (به لری یعنی برعکس)" !
مسکن مثل بعضی نترکیده از گلویم پایین می رفت، چهره ی آن استاد دانشگاه آمریکا را تماشا می کردم که در این شش ماهه در جلوی سازمان ملل، اول حمایل سبز اسلام را بر دوش انداخت، چندی بعد عمامه ای نپیچیده را به شکل دستار با خود کشید و اکنون لچک به سر کرده و عکس انداخته و خیالش مبارزه کرده است! ما داریم به کجا می رویم؟
درباره جنجال تبلیغ برای حجاب اسلامی تحت لوای "کمپین مردان با حجاب" به روال پروژه های ارتجاعی دیگری از قبیل "کمپین اصلاح قانون سنگسار!" بازهم خواهم نوشت. البته دیگران هم مطالب خواندنی بسیاری در اعتراض به این حرکت به ظاهر اعتراضی اما عمیقاً ارتجاعی نوشته اند.
توجه داشته باشید که ما به زنی که حجاب را دوست دارد و به سر می کند کاری نداریم. اما بدیهی است که چون از آن جایی که هدف ما رد حجاب اجباری و تحمیلی از سوی رژیم و از سوی دیگر همنوایی برای موجه نشان دادن یک عمل ارتجاعی و مشاطه گری برای احیای حزب الله نوین از جانب افرادی که خود را متعلق به اپوزیسیون قلمداد می کنند نیست از درج مقالاتی در دفاع از حجاب توسط مجید یا مجیده های بی حجاب (به شیوه تاکتیکی شیرین بانو) و یا با حجاب در هر حال معذوریم.
تبلیغ حجاب ممنوع!
***
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:24 PM

mardi, décembre 22, 2009
كسبوكاری به نام "حقوقبشر"
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:20 PM

ارزیابی از جنبش دانشجوئی و برگزاری 16 آذر امسال
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:44 AM

dimanche, décembre 20, 2009
آیتالله منتظری درگذشت
خبر کوتاه است: آیتالله منتظری درگذشت. آیت الله منتظری در یکی از حساس ترین لحظات تاریخ معاصر ایران به شکلی ناگهانی درگذشت!
البته که مذهبی نیستم ولی ایشان را مرد شریفی می دانم که دمی از حقیقت جویی و عدالت خواهی دست برنداشت و در سی سال گذشته با عزمی راسخ در برابر سلطه حکومت جنایت و دروغ پایداری کرد. در این لحظات بحرانی، فقدان انسانی صادق و استوار مانند ایشان، برای ایرانیان، ضایعه ای تاسف بار و جبران ناپذیر است.
***
عکس بالا: مطلبی که منجر به حبس خانگی آیت الله منتظری شد (عکس از آرشیو رزا)
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:28 PM

samedi, décembre 19, 2009
کمدی آقای تازه به دوران رسیده
"آقای اصیل زاده " نمایشنامه ای از مولیر است که امشب، شنبه شب از کانال سه فرانسه پخش می شود. آقای ژوردن فردی پولدار اما تازه به دوران رسیده که می خواهد خود را جزو اعیان و اشرا ف جا بزند و رویاها و نقشه ها در سر دارد. او می خواهد کدهای فرهنگی طبقه ی بالاتر را یاد بگیرد و معلمی استخدام می کند و تازه می فهمد که چهل سال است به نثر حرف می زده و نمی دانسته!!!!! Libellés : Molière, Théâtre
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:52 PM

vendredi, décembre 18, 2009
جغرافیای ادبیات
مرزهای ادبیات، همان مرزهای جغرافیایی زنگ جغرافی مدرسه نیست، ادبیات مرزها و جغرافیای خاص خود را دارد چون ادبیات توسط کلمات و در زبان شکل می گیرد. مرزهای زبانی ادبیات، مرزهای زبان مادری یا زبان زادگاه و گهواره رشد فرهنگی نویسنده است. از این زاویه، ادبیات فارسی، با ادبیات افغان و تاجیک و خلاصه مناطق فارسی زبان در یک محدوده قرار می گیرد. هم چنان که ادبیات اسپانیا و آمریکای جنوبی هم در محدوده ی ادبیات اسپانیایی زبان قرار می گیرد.با این نگاه، سروانتس و گارسیا مارکز هر دو، در جغرافیای زبان اسپانیایی می نویسند و از یک بستر و از یک گهواره فرهنگی و یک میراث ادبی ( و نه قومی) می آیند. بدیهی است که این نوع نگاه و تفکر برای یک لمپن که به زور خود را متفکر و نویسنده جا می زند قابل تفکیک و قابل فهم نخواهد
بود، دنیای او دنیای کیلومتر و تاکسی متر است، او مرزهای شعر با نوشته و تفکر را نمی داند. او مرزهای دنیای شعور و ذهن و دنیای بیرون از تاکسیمتر را نمی داند، بوق می زند و ویراژ می دهد و می خواهد از بقیه سبقت بگیرد.
در حالی که دنیای ادبیات گاهی آنقدر گسترده و وسیع است که گاهی ماجرایش مانند سفر "شازده کوچولو" در سیاره ای دیگر اتفاق می افتد. یادتان می آید که شازده کوچولو نقشی می کشد و بعد آن نقش، معیار و آزمونی برای شناسایی سطح فکرافراد جامعه قرار می گیرد؟ - تصویر مار بوآیی که فیلی را بلیعده! ذهن غیر ادبی تعلیم نیافته و واقعیتگرا، در سطح حرکت می کند و آن تصویر را یک کلاه می بیند! در حالی که ذهن عمیق و چشم باطن بین، یا همان چشم بصیرت به معنا توجه دارد و معنای پشت داستان و کلمات را می بیند. تاریخ و جغرافیای هنر و ادبیات را بایست با چشم دل دید.
دوران دبیرستان به سبک سنت اگزوپری، تا با فردی دوست می شدم، به او یک جلد "شازده کوچولو" هدیه می دادم و بعد از دوست جدید نظرش را می پرسیدم، تا می گفت "این که "کتاب کودک بود!" زود موضوع صحبت را عوض می می کردم و از چیزهای گنده ای مثل "فیل" یا "شتر" یا "هواپیما" حرف می زدم و با او در همان زبان فارسی مشترک، به زبان عوام و بازار از معماری خانه ها و ساخت در و پنجره و مدل لباس و کفش و کلاه حرف می زدم. حرف زدن با کلاه فروش و کلاهبردار چندان دلنشین نیست؛ تعدادشان زیاد است و حرفهایشان بسیار ملال آور و به قول سنت اگزوپری، در زندگیم کلاه فروش و کلاه بردار زیاد دیده ام ولی کودک درونم تغییری نکرده است. الان هم همین طور است، خیلی ها درون خود را پرورش معنوی نمی دهند و فقط برای قلدری و خودنمایی دهان باز می کنند ولی حتی حرف دهن خود را هم نمی فهمند چه برسد به درک ادبی و برداشتی سالم از دنیای ظریف و حساس و شکننده و عمیق متن. این گونه افراد جوهر کلام را درنمی یابند.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:46 AM

jeudi, décembre 17, 2009
فیگارو!... فی گارو!...فی...گا...رروو!
mercredi, décembre 16, 2009
تا تحمیل حجاب اجباری
از پذیرفتن خانم های بدحجاب و شل حجاب جداً معذوریم! حتی شما مشتری گرامی!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:11 PM

mardi, décembre 15, 2009
پروسه "تغییر" برای حجاب اجباری
زیرش نوشته لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:59 PM

dimanche, décembre 13, 2009
باله مادام کاملیا
پیش از این در مورد سرگذشت مادام کاملیا نوشته بودم. چند صحنه از باله زیبای "مادام کاملیا" با موسیقی جان نومیر ببینید. ببینید چه زیبا شور جوانی و عشق را با رقص نشان می دهند. بخش اول و بخش دوم و بخش سوم باز هم هست خودتان روی بخش های مختلف کلیک کنید
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 5:37 PM

آشنایی با برنار - ماری کولتس
بیست سال از غیبت برنار- ماری کولتس، نمایشنامه نویس فرانسوی از صحنه می گذرد. به مناسبت بیستمین سالگرد مرگش، رادیو فرهنگی فرانسه امسال دو برنامه ویژه کولتس داشت. کولتس، مانند ژان ژنه و تنسی ویلیامز در نمایشنامه های خود به افراد محروم و منفور اجتماع پرداخت. یکی از موضوعات اصلی در نمایشنامه های کولتس زندگی و مشکلات و پیچیدگی های روحی مهاجران و همجنسگرایان است.
برای آشنایی با زندگی و تئاتر و آثار برنار - ماری کولتس این برنامه رادیو فرهنگی فرانسه را بخوانید و بشنوید. محمود مسعودی چند نمایشنامه از برنار - ماری کلتس را به فارسی برگردانده است: برنار ماری کُلتِس ***
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:00 AM

samedi, décembre 12, 2009
پروسه "تغییر" برای برابری
پیش به سوی دموکراسی حزب الهی! توضیح هم می خوای؟
- خب، ماندن در چهارچوب قانون اساسی از یک طرف و مبارزه مسالمت آمیز جامعه مدنی یعنی این دیگه!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 9:29 PM

jeudi, décembre 10, 2009
روند پروسه "تغییر" برای برابری در ایران
عکس مراسم افتتاحیه یک فروند هواپیمای ایران ایر
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 9:15 PM

همیشه در خط امام

خط امام و همیشه در خط امام
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:06 AM

mercredi, décembre 09, 2009
غیبت
چند روزی نیستم البته این به این معنا نیست که وبلاگ فعال نخواهد بود. برایتان یک خروار فیلترشکن گذاشتم و قفسه ها و گنجه ها را از مطالب خواندنی و یا دیدنی پر کردم از خودتان پذیرایی کنید تا برگردم.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:03 PM

mardi, décembre 08, 2009
ویژه پابلو نرودا
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
***
زندگی کن و همین شعر با صدای شاعر
"Lentamente Muore" di Martha Medeiros e Pablo Neruda
همراه با ویدئوی شعر "تی آمو" (دوستت دارم) و بیستمین شعر عاشقانه و پرنده با صدای نرودا*
ترانه شکایت از پابلو نرودا با صدای ژان فررا*
سرود "آزادی دهنده گان" با موسیقی میکیس تئودوراکیس توسط ۶۰۰ نفر به صورت کر در سال ۲۰۰۴ در وین اجرا شد.
فیلم نرودا تمام عشق در مورد پابلو نرودا ۳۶ دقیقه
بر اساس دوران تبعید پابلو نرودا در ایتالیا، فیلمی به نام "پستچی" ساخته شد و فیلیپ نواره نقش پابلو نرودا را به عهده داشت.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 8:48 PM

به خاطر دیروز
خسته نباشید!

# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:00 PM

نامه ی تازه فرزاد کمانگر
این روزها این شهر پر از ندا و سهراب شده، انگار پس از سالها «پپوله آزادی»¹ در آسمان این شهر به پرواز درآمده و با مردم این شهر برای ترنمش هم آواز شده است. //
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 1:00 AM

lundi, décembre 07, 2009
مرگ بر دیکتاتور
مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر دیکتاتور! پول نفت چی شده؟ - خرج بسیجی شده! مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر دیکتاتور!
با پرچم سه رنگ ایران و بدون آرم خرچنگ مانند رژیم!
سرانجام روزی ما دانشگاهمان را از شما مکتبی ها پس خواهیم گرفت!
از شعارهای تازه و مهم امروز: شعار ملت ما/ دین از سیاست جدا
بترسید، بترسید/ ما همه با هم هستیم
چه زندان، چه تبعيد، جنبش ادامه دارد
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 2:47 PM

پیش از برخورد فرهنگی
***
اولین شماره نشریه دانشجویی - کارگری
***
لینک وبلاگها و سایت های دانشجویی - کارگری از جمله نشریه بذر را می توانید در همان وبلاگ ببینید و اخبار دانشجویی - کارگری را پیگیری کنید. پس از امروز دیگر
"نه بد! و نه بدتر! بلکه پیش به سوی آینده ای بهتر!"
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:13 AM

dimanche, décembre 06, 2009
برای تظاهرات فردا فراموش نکنید

چند نکته مهم برای تظاهرات فردا:
کفش راحت و ماسک ضدگاز فراموش نشود!
مواظب جان خودتان و بقیه باشید و به جای پرتاب گل و بوسه به سوی قاتلان و آدمکشان و گفتن شعار "برادر قاتلم، من تو رو بخشیده ام!"، برایشان نعلین یا دمپایی (ترجیحاً ملی) پرتاب کنید.
به امید فرداهایی بهتر! ***
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:23 PM

samedi, décembre 05, 2009
سکوت سبز
دعوت کانون نویسندگان ایران و خانواده های مختاری و پوینده برای بزرگداشت نویسندگان جان باخته ی ایران، از سوی جریان های وابسته به رهبران جنبش سبز، مورد پشتیانی قرار نگرفت. این دو نویسنده در دوران اول ریاست جمهوری محمد خاتمی به قتل رسیدند و وی و اصلاح طلبان قتل آن ها را به منظور ساقط کردن «دولت اصلاحات» وانمود کردند. با این حال رهبران جنبش سبز و سایت های اصلی آن ها، نظیر موج سبز آزادی، جرس، نوروز، در یازدهمین سالگرد قتل این دو نویسنده ی سرشناس و چپ گرای ایران سکوت کردند و در شماره های روز جمعه و روزهای قبل از آن اشاره ای به قتل این نویسندگان و یادمان آن ها نشده است.
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 10:49 PM

دموکراسی یک طرفه
رفتم تظاهراتي / تظاهرات صاحاب داشت / شعارهائي که بودش / مسئول انتخاب داشت / آقاي صف نگهدار / کارش يه جور حساب داشت ....
***
روز دانشجو در راه است و در اینروز گردهمآیی و تظاهرات و راه پیمایی از جانب دولت ایران ممنوع اعلام شده است و از طرف دیگر گروههای دانشجویی و مخالفان حکومت قصد راه پیمایی دارند، مسیر راه پیمایی ها در شهرهای مختلف ایران در در رزا نیوز ببینید و اگر در تظاهرات شرکت می کنید مواظب جان خود و یاران تان باشید. به حرفهای آقایان و خانم های صف نگهدار با شعار پیش به سوی دموکراسی یک طرفه و مهرورزی با بسیجیان و تشکر از آنان با گل و بوسه گوش نکنید، خشونت مال آنهاست نه از شما، پس این بحث ها بیراهه است. شما صلاح خودتان را بهتر می دانید. ***
چون در میان ایرانیان افراد تحصیل کرده و باسواد کم داریم اکبر آقای مکتبی به پارلمان سوئد دعوت می شود تا در مورد دموکراسی حرف بزند و به ساکنان سوئد دموکراسی یاد بدهد. به همین دلیل، دیروز اکبر گنجی در سوئد سخنرانی داشته است که حضور او در جلسه با مخالفت گسترده ای روبرو شد، طوری که معترضان را از جلسه اخراج کردند و جلسه را به طور خصوصی با ایشان تشکیل دادند. رادیو همبستگی به سبک خود، از این جلسه گزارشی تهیه کرد و سپس در بخش "میکروفون آزاد" بخشی از اعتراضات مردم به سخنرانی اکبر گنجی را منعکس کرد. کل برنامه و حرفهای همه را گوش بدهید و خودتان قضاوت کنید. توضیح این که برنامه روز شنبه فقط تا یک هفته روی سایت رادیو همبستگی قابل شنیدن است. در ضمن به نحوه ی گردانندگی و جبهه گیری گزارشگر و مجری برنامه و یکه به دوی او با شنونده نیر توجه کنید. البته در این شش ماهه عادت کرده بودیم ولی برای شنونده ای که تا الان با نحوه گردانندگی و اهداف این رادیو آشنا نباشد نوع برخوردشان ممکن است غافلگیرکننده باشد. هنگام شنیدن حرف های اکبرآقا و طرفدارانش و یا گاهی نحوه ی برخورد گزارشگر، شما یاد بازجوهایی که می آمدند تا با زندانی بحث ایدئولوژیکی بکنند نمی افتید؟ البته این رادیو ادعای دموکرایتک بودن را هم دارد ولی بی خیال! دیگر در این مدت شش ماهه، دست خیلی ها رو شده است!
پس پیش به سوی آزادی بیان در همه جا و در همه روز و برای همه!
و پیش به سوی روز دانشجو!
آنچه مربوط به خارج از کشور می شود لازم به تکرار است که مدتها پیش ائتلافی در سطح بالا صورت گرفته بود که بر اساس آن آقایان و خانم های صف نگهدار حراست تظاهرات و همایش ها را به عهده گرفتند و این داستان "سیرک دموکراسی در گردش" همچنان ادامه دارد. بنابه تعریف آقایان و خانم های صف نگهدار: دموکراسی بایست با رعایت کامل قانون اساسی "نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش" باشد و همه به شکلی دموکراتیک با هم زیر پرچم شیعیان بروند و پرچم اسلام ایشان را به کول بکشند و دموکراسی وجود خواهد داشت به شرطی که همه خفه شوند تا اکبر آقا بیاید و در مجلس سوئد سخنرانی کند!
***
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 3:01 PM

vendredi, décembre 04, 2009
آیا مبارزات مردم ایران تحریف خواهد شد؟
اصولاً ایجاد حزب «راه سبز امید» با هدف ابقاء حکومت دیکتاتوری اسلامی و اجرای قانون اساسی اش، همراه با ادعای همکاری موسوی، کروبی، و خاتمی در آن، بیانگر کوشش ایشان جهت تشکیل رهبریتی سازمان یافته است. اما اینکه این اقدام مورد استقبال مردم قرار نگرفت، دقیقاً به این علت بود که ایشان با خواسته های محدود و «مصالحه جویانه یِ» آن توافق نداشتند. در مورد صلح آمیز بودن هم می بینیم که به علت برخوردهای سرکوبگرایانه یِ حکومتی، این مبارزات روز بروز خشونت آمیزتر شده و مردم نیز در تظاهرات های اخیر به دفاع فعال از خود و صفوف تظاهرات پرداخته اند. بنابراین، نتیجه می گیریم که حتی اگر خود را، خوش باورانه، با تعریف آقای گارتن اَش از انقلاب مخملی همرأی نشان دهیم، باز هم شرایط مبارزات و وقایع تظاهرات ها در ایران با چنان چهارچوبی سازگار نمی باشد.
کل مطلب را در ندا نیوز بخوانید و در مورد تظاهرات شانزده آذر و مسیر راهیمایی ها در شهرهای مختلف رزا نیوز را نگاه کنید. در ضمن بازداشت گسترده فعالان دانشجویی: یک و دو
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 8:17 PM

jeudi, décembre 03, 2009
سياهبازی را تمام کنيد!
روز گذشته در حاليکه عده ای را تحت عنوان دانشجويان بسيجی مقابل سفارت انگليس برده بودند تا نمايش بازسازی صحنه قتل ندا آقاسلطان را به اجرا درآوردند، مادر اين شهيد جنبش سبز، عازم روزنامه ايران بود تا تکذيبيه خبر دروغ اين روزنامه را برای انتشار تحويل آنها دهد. او دقايقی با خبرنگار ما همکلام شد. خبر دروغ ايران چه بود؟ مادر ندا می گويد: آنها به دروغ نوشته اند که من برای دادن مجوز ساخت فيلم دخترم به شبکه خبری سی ان ان پول گرفته ام. او در حالی که داغ دلش تازه شده است و اشک می ريزد، می گويد:" من اگر داشتم خودم پول می دادم که فيلم دخترم را بسازند، چطور ممکن است برای ساختن فيلم دخترم پول خواسته باشم. "
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:29 PM

جایزه پروین برای بهرام؟؟؟
بهرام بیضایی یکی از پرکارترین نویسنده های معاصر ایران بوده است . نویسنده، پژوهشگر و فیلمساز و کارگردان تئاتری که در کشورش در سی سال گذشته کمترین امکانات را به او داده اند. در سی سال گذشته، از وقتی اجازه تدریس و کارگردانی برای سینما و یا تئاتر را نداشت و برایش از امکانات، فقط قلمی مانده بود و کاغذی، بیکار ننشست و مدام نوشت.در خبری خواندم که جایزه پروین اعتصامی را به بهرام بیضایی داده اند چون فیلم "باشو، غریبه کوچک" در نظرسنجی جشنواره "تأثیرگذارترین فیلم سینمایی در حوزه زنان" شناخته شده است، و آنها خواسته اند به این شکل از او قدردانی کنند. گمان می کنم به جای جایزه پروین، برای بهرام بیضایی مانند هر نویسنده ی دیگری، بهترین جایزه، "اجازه فیلم ساختن، اجازه کارگردانی کردن و اجازه چاپ و نشر آثار" است. وگرنه در دوران لاکتابی و سانسور و در آن برهوت، جایزه شهین و مهین و جوایز دیگر به جز برای گذاشتن توی ویترین فرهنگی رژیم به چه کار می آید؟
ناگفته نماند که پس از نمایش فیلم "باشو، غریبه کوچک" در فرانسه، سالها پیش، بهرام بیضایی با دریافت نقاشی های کودکان در مدرسه ای در فرانسه که بر اساس فیلم "باشو" تاثیرات و برداشت خود را برایش ترسیم کرده بودند، او به گستردگی میزان مخاطب خود پی برد و در واقع سالها پیش بهرام بیضایی جایزه اش را از کودکان فرانسوی و یا آن مجسمه ساز مجارستانی گرفت. بعدها حضرات متوجه شدند و جلوی فیلمسازی و سپس و جلوی پخش خارج از کشور فیلمها و همچنین اجازه ارسال فیلمها به جشنواره های جهانی را از او گرفتند و به جایش فیلمسازان حزب الهی و یا فیلمسازان مورد تایید رژیم را جلو فرستادند. فیلم "باشو، غریبه کوچک" در سال 1364 یعنی بیست و چهار سال پیش ساخته شد و حالا ناگهان یادشان افتاده که به او جایزه ای تقدیم کنند؟
جایزه پروین یعنی چه؟ شما که همه ی پروین ها را به بیوه و یا به مادرشهید تبدیل کردید، شمایی که نداها را به ضرب گلوله بیصدا کردید! شمایی ترانه ها را سوزاندید! شما که پروانه ها را قطعه قطعه کردید! شما که زهراها را به فجیع ترین وضعی در سیاهچال های مخوف خود قربانی کردید! شما که حاجیه ها را به سنگسار محکوم کردید! شما که عاطفه های شانزده ساله و دلاراهای جوان را بالای دار فرستادید! شمایی که دختر چهارده را به دست پدرش زنده به گور کردید! شما چه وقت به تاثیر زن و مسایل و مشکلات زنان اهمیت داده اید که حالا؟ آخر در آن جمهوری ملایان که برای زن ارزشی قائل نیستند و مدام در حال سرکوب زنان و حیف و میل کردن حقوق انسانی زنان و روانه کردنشان به پای مطبخ و دیگ هستند و اخیراً می خواهند دخترمدرسه ای ها را برای پسران خود صیغه کنند، دادن یک چنین جایزه ای به بهرام بیضایی چه معنایی جز مردم فریبی می تواند داشته باشد؟ آخر مگر چقدر امکانات پخش به بهرام بیضایی دادید که حالا فیلمش را "تأثیرگذارترین فیلم در حوزه زنان" می دانید؟ (چقدر از کلمه "حوزه" بدم می آید مرا به یاد "حوض" می اندازد و غرق شدگی، کاش اقلاً گفته بودند در "زمینه" زنان! که پایمان روی زمین بماند و یا "طرح مهر مادری!")
راستی این جمهوری فریب دارد خود را گول می زند؟
یا می خواهد باز هم مردم را فریب بدهد؟
***
سایت بهرام بیضایی
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 4:46 PM

mercredi, décembre 02, 2009
سخنرانی زهره خیام در «کانون دوستداران فرهنگ ایران»
«توماس جفرسون میگوید: «هنگامی که مردم از دولت میترسند خفقان و استبداد حاکم است. هنگامی که حکومت از مردم میترسد فضا فضای رهایی است.» وقایع چند ماه گذشته علیرغم واکنش قساوتبار و شدت عمل ارگانهای دولتی، دفتر جدیدی در تاریخ مبارزات مردم ایران باز کرده است. شرکت میلیونی مردم در این حرکات اعتراضی به سطح آمدن جوششی بود که در سه دهه گذشته زیر پوست دریای مقاومت زیرزمینی جریان داشت. دامنه گسترده این اعتراضات به روشنی عیان ساخت که به قول لنین «اگر پایینیها نخواهند، بالاییها نخواهند توانست.»
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 8:46 PM

حفظ نظام: هم استراتژی، هم تاکتیک
- برادر ما انقلاب نکرده بودیم که نون ارزون بشه! ما انقلاب کردیم که اسلام حاکم بشه! حالا اینا چی می گن؟ می گن جون ندارن؟ می گن نون ندارن؟ می گن آزادی می خوان؟- هیچی! ولشون کن! تو کارت نباشه! فعلن همینطوری گاماس گاماس پیش می ریم به سمت انقلاب! نزدیک که شدیم دور می زنیم! اینا حالیشون نیست که ما سپاه گشتی هسیم نه ارتش رهایی بخش! بابا انقلاب که مسابقه ی دو میدانی نیس! حالا چه عجله ای دارن؟
- می گم تو جات اون پشت خوبه؟ یک وقت زیاد هزینه ندی برای زحمت هات واسه رهبری؟
- نه! حواسم هس! تو یادت باشه حتمن ازشون وکالت بگیری؟ امضا یادت نره ها!
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 11:52 AM

خبر اومد زمستون داره میره
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:15 AM

mardi, décembre 01, 2009
ونیز: شهری ایستاده بر آب
از (شهر) پولا در کرواسی با کشتی دو ساعته می شود به ونیز سفر کرد. گرچه قبلاً هم به ونیز رفته بودم، اما نمی شد با این وسوسه مقابله کرد و به ونیز نرفت. برای همین یک روز کله ی سحر راه افتادم، از پولا با کشتی به آن سوی دریای آدریاتیک و به ونیز رفتم؛ نزدک ظهر رسیدیم و تا عصر وقت داشتیم در شهر بگردیم. خوشبختانه باران نمی آمد و تقریباً پنج ساعت در ونیز بودم.
ونیز، شهری در شمال ایتالیا، منبع الهام بسیاری از هنرمندان بوده است، آثار نقاشان ونیزی در موزه آکادمیا است که متاسفانه امروز وقتش نیست تا موزه گردی کنم ولی در بازگشت حتماً به دیدن نمایشگاه نقاشان ونیزی در موزه لوور خواهم رفت. آهنگسازان بسیاری از ونیز برخاسته اند مونته وردی و ویوالدی ونیزی اند، و ریشارد واگنر آهنگسار بزرگ آلمانی سرانجام در ونیز قلبش از حرکت ایستاد.
ونیز سرچشمه الهام بسیاری از نویسندگان جهان بوده است از "تاجر ونیزی" شکسپیر تا "مرگ در ونیز" تومان مان. ارنست همینگوی و آرتور شنیتسلر هم ونیز را به عنوان مکان واقعه داستان های خود برگزیده اند. از نویسندگان فرانسوی، بالزاک و میشل بوتور در مورد این شهر زیبا، داستان و مطلب نوشته اند.
در پنج ساعتی که در ونیز بودم توی کوچه ها و خیابانهای پر آب ونیز راه رفتم توی میدان بزرگ سن مارکو چرخیدم از داخل کلیسا، بازیلیک سن مارکو، دیدن کردم و تا بالای برج رفتم و چشم انداز شهر را از بالا دیدم، توی شهر پرسه زدم و هر وقت خستگی یا خواب به سراغم آمد در کافه های اطراف میدان، قهوه ای نوشیدم.
ونیز همیشه شلوغ است، تابستان ها فصل جهانگردان است و زمستان ها فصل کارناوال. کارلو گلدونی، نمایشنامه نویس ونیزی، زندگی مردم خرده پا را در ونیز در نمایشنامه "ایل کامپیه لو" (میدانچه کوچک) به تصویر کشیده است.
ونیز مکانی برای بسیاری از فیلم های مشهور بوده است، از فیرتز لانگ، ارنست لوبیچ، اوسون ولز، ویوید لین، ترنس یانگ، استیون اشپیلبرگ تا وودی آلن از این شهر زیبا به عنوان لوکیشن برای فیلمهای خود استفاده کرده اند. از فیلمسازهای ایتالیایی از ماریو سولداتی، دینو ریزی، جوزف لوزی تا چهره های عالم گیری چون فلینی و آنتونیونی و ویسکونتی این شهر خیال انگیز را از زاویه دوربین فراموش نشدنی خود در عالم سینما ثبت کرده اند. امروز وقت نیست یادم باشد در بازگشت به دیدن نمایشگاه فلینی در موزه ژو دو پوم بروم.
تا قایق برسد کنار میدان بزرگ سن مارکو می نشینم، کودکی شبیه کودکی های خواهرم، دارد برای خانواده اش تعریف می کند چه خورده و کجا رفته، زبانش را نمی فهمم ولی از حرکات دستش و شنیدن نام غذاها و مکان ها حدس می زنم چه می گوید، حواسم نیست که به او خیره شده ام. خیره شدن به دیگران در غرب هیچ خوب نیست، هیچ کس در غرب با نگاهش دیگران را مورد تعرض قرار نمی دهد. تا متوجهم می شوند نگاهم را می دزدم، ولی خانمی که مادر یا خاله ی کودک باشد بسویم می آید و سر صحبت را با من باز می کند. برخوردش گرم است و مهربان. حرفهایمان مخلوطی از زبان انگلیسی و فرانسه و مجموعه ای از کلماتی بین المللی است. آنها هم مانند من از پولا برای یک روز به ونیز آمده اند و با کشتی ساعت پنج عصر به پولا برمی گردند. دنیای کوچکی است، کودکی های خواهرم گمشده ام را در کنار بچه ای کروات در ونیز پیدا کرده ام! این را چه طوری می شود توضیح داد؟
منتظر قایق نشسته ام تا با قایق به آن سوی شهر، که کشتی لنگر انداخته برویم. دیگر پای رفتن نداریم و رفتن با قایق تا کشتی برای خود هم فال است و هم تماشا! هم توی قایق می نشینیم و خستگی در می کنیم و هم شهر را در طول مسیر نظاره می کنیم.
پیش از سوار شدن به قایق (تاکسی) با وجودی که هوا گرم نبود البته بستنی فراموشم نشد. برای چند ساعتی در ونیز غوطه خوردم. ونیز شبیه برخی از شهرهای جهان است، بخش هایی از ونیز را می شود در آمستردام یا استکهلم و یا بروژ (بلژیک) و یا سنت پترزبورگ دید. می گویند ونیز شبیه سوزهو در چین است! شهرهای نانت و مونتارجی و انسی در فرانسه هم یادآور ونیز اند. دارم ونیز را نگاه می کنم: ونیز وسوسه ای اجتناب ناپذیر است و نمی شود از آن چشم پوشید. حتی برای پنج ساعت! مرگ در ونیز! سکته کردن در ونیز مانند ریشارد واگنر! چه سعادتی! بایست در بازگشت، منظورم بازگشت به پاریس است، با والنتینا و ریکاردو، دو دوست ونیزی ساکن پاریس تماس بگیرم تا چیزهایی را برایم توضیح بدهند.
ویدئویی از ونیز را نگاه کنید.
***
Libellés : Art, Carlo Goldoni
# posted by
Mahasti Shahrokhi : 12:15 AM

