چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: janvier 2009

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, janvier 31, 2009

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

جلوی چشمم پشه پشه می شد،
مگس پران بود،
باز مگسی آمد!
نشست روی دستم،
- زدمش!
مگس و مگس های دیگر!
زدم و زدم و زدم!
یکی دو تا نیستند،
دنیا پر از مگس است!

jeudi, janvier 29, 2009

رد پا (5)

تلفن هایش با فکر سفر شروع می شد،
با گرفتن ویزا تلفن هایش بیشتر می شد،
سالی یکی دو بار می آمد
یکی دو هفته می ماند،
مرا از کار و زندگی می انداخت!
وقتی می رفت،
خستگی هزار سال بر تنم
یک خروار سفارش و خرده کاری،
و صورت حساب کلانی برای تلفن
از او مانند رد پایی به جا می ماند

dimanche, janvier 25, 2009

کارنامه بهرام بیضایی

در دوران دانشجویی ام در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، بهرام بیضایی رئیس دپارتمان تئاتر بود. استادمان هم بود. با او دو درس داشتیم: "نمایش در ایران" و "روش تحقیق". بهرام بیضایی بسیار باهوش بود و بسیار باسواد بود و به همان اندازه بسیار بدقلق و در عین حال بسیار پر کار و پر تولید. او مانند "باشو، غریبه ی کوک"، در میان مردمانی می زیست که گویا زبانش را نمی فهمیدند و گه گاه از این جهل و نفهمی دیگران کلافه می شد. از آن دوران تاکنون، سالهای زیادی گذشته است و بهرام بیضایی همچنان پر کار و با سواد باقی مانده است.
از بهرام بیضایی بسیار آموخته ام و به کوری چشم ناشران، (مقدمه "نمایش در ایران" را نگاه کنید) اگر کارهایم را با خون دل و اشک چشم به دست خواننده می رسانم را از او دارم.
بهرام بیضایی از دورانی که دانشجویش بودم تاکنون هیچ فرقی نکرده است، جز سپیدی ابروها و موها! انگار به جای شامپو، اشتباه کرده باشد و سرش را با آب ژاول شسته باشد، همین حرف را به خودش گفتم؛ هیچ خوشش نیامد. بهرام بیضایی، یک ماه پیش، هفتاد ساله شد.
این ویژه نامه شاید "کارنامه بندار بیدخش" که نه، بلکه شاید، و فقط شاید، نمودار بخشی از کارنامه پربار بهرام بیضایی باشد.

بهرام بیضایی، بخشی از جامعه خشمگین/ بهرام بیضایی در ویکیپدیا/ عکسی از بهرام بیضایی و فرزانه تاییدی/ صادق هدایت به روایت بهرام بیضایی/ بهرام بیضایی، ۷۰ سالگی و آرزوی ساخت «یک داستان واقعی»/ کارنامه‌ی کارگردانی ِ بهرام بیضایی، از «مرگ یزدگرد» تا «افرا»/ بهرام بیضایی در حسرتِ اجرای درستی از «افرا»/ اردیبهشتِ ۸۷، «وقتی همه خواب‌ایم» بیضایی / گزارش و عکس‌هایی از پشت صحنه‌ی تازه‌ترین فیلم بهرام بیضایی/ بهرام بیضایی: در ایران متکی به غرورهای نابجا هستیم/ بهرام بیضایی: فیلم کوتاه «قالی سخن‌گو» را از شاهنامه کشف کردم/ بهرام بیضایی: صنعت فرش نابود شد، به احترام بافندگان فیلم می سازم/ نیلوفر بیضائی از پدرش بهرام می گوید/ گفت‌وگوی اعتماد ملی با «بهرام بیضایی»/ با بهرام بیضایی، درباره‌ی «افرا» و خیلی چیزهای دیگر/ بهرام بیضایی: در بهت غریبی مانده‌ام/ گفتگوی الهه خوشنام با بهرام بیضایی: گپی با بهرام بیضایی؛ کارگردان برجسته‌ی تئاتر و سینما/ ویژه نامه ای به مناسبت چهل سالگی ِ «چهار صندوق» / ویژه نامه اعتماد درباره بهرام بیضایی و آثارش/ بهرام بیضایی: من هم معترض‌ام/ چرا کسی فکری برای این کشور نمی کند : گفتگو با بهرام بیضایی/ گفت‌وگوي جواد طوسي با بهرام بيضايي/ اکبر رادی درگذشت/ پیام بهرام بیضائی در غیبت اکبر رادی از دنیای تئاتر به خط خودش

درباره دو اجرای بهرام بیضایی در تئاتر شهر، مهستی شاهرخی
لطفاً برای خواندن هر صفحه روی آن کلیک کنید
درباره "کارنامه بندار بیدخش"



درباره اجرای بانو آئویی







آخرین نمایش بهرام بیضایی، "افرا" در تالار رودکی بر روی صحنه رفت.
عکسهای علی زارع از تمرینات نمایش

Libellés : , ,


samedi, janvier 24, 2009

گاهی مانند مگسی... ویز! ویز

چرا سرم خون چکان است؟.....
چرا سر و صورتم خونی است؟.....
- باز مگسی آمده بود.....
باز نشسته بود روی بینی ام.....
دیگر هیچ جا را نمی دیدم.....
کفشم را برداشتم.....
و زدم.....
رفت و نشست روی سرم......
و باز ویز و ویز و ویز!

vendredi, janvier 23, 2009

گردنبند بلور (29)

طلا نبود ها!...
نقره نبود ها!
...
از بلور بود. فقط از شیشه ها!
...
همه ی پول توجیبی هایم را جمع کردم
...
همه ی کاردستی هایم را فروختم
...
قلکم را خالی کردم
...
همه ی پولهایم را برداشتم
...
با مادرم رفتیم به بازار
...
تا گردنبند بلور را بخریم
...
اما انگار گردنبند بلور انگار آب شده بود و به زمین فرو رفته بود
...
آن قدر که دیگر مطمئن نیستم هرگز آن را حتی برای یک بار دیده باشم.
...
شاید "گردنبند بلور" را روزی در خواب دیده باشم!

jeudi, janvier 22, 2009

رد پا (4)

نوشتن نمی دانست،
با هر که دوست می شد
قند و عسل و حبه ی انگور می شد،
مدام با مشاهیر عکس می گرفت و از آنها می خواست تا درباره اش بنویسند

dimanche, janvier 18, 2009

اعدام از نگاه ویکتور هوگو

ویکتور هوگو: "هر کجا اعدام جاری باشد، توحش پیشی گیرد. هر کجا اعدام نباشد، تمدن فرمان راند." ....
سه مرد در ايران سنگسار شدند / حداقل ده نفر ديگر در خطر سنگسار هستند/ محاکمه مجدد زهره و آذر کبیری، محکومان به سنگسار

mercredi, janvier 14, 2009

شکسپیر و سرکشی های رام شدنی

نمایش دیدنی سرکشی های رام شدنی ( و نه "رام کردن زن سرکش").اثر شکسپیر با ترجمه ویکتور هوگو به فرانسه و به کارگرانی اسکاراس کورسونوواس.یکی از دلنشین ترین اجراهای سال گذشته در کمدی فرانسز بود.
همان طور که می بینیم در نام نمایشنامه ویلیام شکسپیر و به دنبالش در ترجمه موفق ویکتور هوگو هیچ اثری از زنانگی و مردانگی و به زیر کشیدن و مهار زدن و افسار زنی را به دست گرفتن نیست و "رام کردن زن سرکش" از اختراعات و معناگذاری های مترجمان نرسالار جهان بوده است. عنوان بسیار توهین آمیز و زن ستیزی سالهاست بر دوش این نمایشنامه سوار شده است که باعث شده که کمتر این کمدی فرحبخش بر روی صحنه بیاید. عنوان تحمیلی "رام کردن زن" بر متن اصلی که فاقد این بار تحقیر آمیز است باعث می شود که در وهله اول به "زن" به صورت کلی همچون جانوری وحشی، جانداری مانند اسب نگاه کرد و او را رام کرد تا از او سواری گرفت.
معروفترین ترجمه از این نمایشنامه به زبان فارسی مربوط به عماد السلطنه است و با این عنوان "م‍ج‍ل‍س‌ ت‍م‍اش‍اخ‍ان‍ه‌: ب‍ه‌ ت‍رب‍ی‍ت‌ آوردن‌ دخ‍ت‍ر ت‍ن‍دخ‍وی‌" وی‍ل‍ی‍ام‌ ش‍ک‍س‍پ‍ی‍ر؛ ت‍رج‍م‍ه‌ ح‍س‍ی‍ن‍ق‍ل‍ی‌ س‍ال‍ور (ع‍م‍ادال‍س‍ل‍طن‍ه‌) است؛ (چاپ اخیر: نشر نقره در سال 1364 ب‍ه‌ک‍وش‍ش‌ م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی‌ ص‍وت‍ی) است. ترجمه دیگری از خانم فریده مهدوی دامغانی هم وجود دارد که در سال 1377 نشر تیر چاپ کرده و پیش از آن علاء الدین پازارگادی هم در مجموعه نمایشنامه های شکسپیر ترجمه اش کرده بود (چاپ: نشر سروش). اطلاعات در مورد ترجمه های مختلف این نمایشنامه به زبان فارسی از امین عظیمی است.
به هر حال نام نمایشنامه در اصل "سرکشی های رام شدنی" است که توسط کارگردان جوان لیتوانی که امسال مهمان کمدی فرانسز بود بر روی صحنه آمده است. "سرکشی های رام شدنی" بازخوانی و باز اندیشی متن است و به نمایش درآوردن معناهای نهفته ی در متن. و مگر وظیفه یک کارگردان خوب چیزی جز این است؟ مگر نه این که کارگردان باید قادر باشد معناهای پنهان متن را کشف کند و یا معنای جدید و نوینی به نمایشنامه ببخشد و سپس آن را با شیوه ای هنری به روی صحنه بیاورد؟

در ابتدای نمایش، درست پیش از بالا رفتن پرده، مردی که به نظر می آید سرش از باده کمی گرم است دنبال جایی برای نشستن می گردد و علیرغم اعتراض مسئول سالن، از صحنه بالا می رود و شروع نمایش را مختل می کند. مرد روی صحنه می نشیند و بعد دراز می کشد و در این لحظه است که پرده بالا می رود و گروه نمایش وارد می شود. ملازمان شاه یا سگهای دربار (چون مثل سگ پارس می کنند) برای سرگرمی شاه، مرد ولگرد را با خود می برند و در جای شاه می نشانند و لباسی آراسته بر تن او می پوشانند و برایش نمایشی اجرا می کنند. مرد در سمت تماشاچیان قرار دارد و ما با هم، همراه او نمایش را می بینیم.
بازیگران لباس امروزی به تن دارند و زن و مرد بنابه سن و سال و هیکل و تیپ خود بلوز و شلوار و یا بلوز و دامن مشکی به تن دارند. نقش بازی می شود و لباس نقش توسط بازیگر بر روی پاروانی که آنسویش آینه است حمل می شود. در بالای صحنه، مجسمه ها و سرهایی را می بینیم که به پایین می نگرند. چرا این سرها از آن بالا به ما می نگرند؟ آنها دیگر تماشاچی چه هستند؟ مگر نه اینکه زندگی ما مدام توسط دیگران و جامعه کنترل می شود؟ پس بودنمان در این پایین، آیا همان بودن در دوزخ زندگی نیست؟ آیا زندگی ما، زندگی در دوزخ نیست؟ دوزخ آدمیان و دوزخ نفهمیده شدن و دوزخ جنگیدن با دیگری؟

در "سرکشی های رام شدنی" نه صحبت از زن است و نه از مرد، بلکه بحث بر سر روحیه سرکش و گستاخ و گاه آزاداندیش و رها و فراتر از زمان خود بودن است و از این زاویه کاتارینا و پتروچیو هر دو مانند آینه ای، مدام تصویر و خلق و خوی یکدیگر را تکرار و منعکس می کنند. سرکشی زنانه مردانه ندارد پس داستان "گربه را باید دم حجله کشت" و یا "از همان اولش باید روی همسرت را کم کنی تا بتوانی افسارش را به دست بگیری و یک عمر از او سواری بگیری"هم معنایی ندارد. این معناهای نرسالارانه در خلال سالیان مرتب به این نمایشنامه ی شیرین و زیبای شکسپیر سوار شده است. و به آن لطمه زده است در حالی که کاتارینا و پتروچیو، هر دوشان به یک اندازه سرکش اند و در واقع آنها دو روی یک سکه اند.
آینه ای در برابر آینه ای دیگر!
گروه نمایش، با خود نوازنده هایی دارد که بر روی صحنه گه گاه می نوازند و به نمایش هارمونی و ریتم می دهند. بعضی از صحنه های جمعی، مثلاً صحنه رقابت خواستگارهای دختر کوچکتر، بیانکا، بسیار زیبا و شاد و نمایشی است. زد و بند خواستگاران با هم، برای از سر راه برداشتن کاتارینا، خواهر ناسازگار بزرگتر و پیدا کردن شوهری برای او، صحنه های بسیار خنده دار و شادی ایجاد می کند.
رویارویی کاتارینا و پتروچیو در حالی که هر یک آینه ای را حمل می کند بسیار گویا و زیباست. فکر آینه هایی که مدام تصویر همدیگر را منعکس می کنند از معنای درون نمایش برخاسته است و توسط بازیگران حمل می شود. آن سوی آینه، نقش (رل) بازیگر است، نقشی که بازیگر در نمایش و یا فرد در جامعه بازی می کند. بازیگر با برگرداندن آینه به سوی نقش، تغییر موضع و بازی خود را نشان می دهد.
سرانجام پریدن کاتارینا در روز ازدواج با پتروچیو ، به داخل دالانی آتشین در زیرزمین که نمادی از دوزخ است، و در آغاز ازدواج، چه معنایی دارد؟ آیا برای یک یاغی، آغاز زندگی زناشویی، مانند پریدن به دل دوزخ و جهنم نیست؟
کاتارینا و پتروچیو، دو سرکش، دو یاغی که مدام مثل آینه ای همدیگر را منعکس می کنند، هر دو یکدیگر را خوب می فهمند و از یک جنس اند و در نتیجه برای هم زوج مناسبی به شمار می آیند. آن دو همدیگر را در عین شباهت بسیار، تکمیل هم می کنند، ثروت یکی و بی پول شدن دیگری، باز بهانه ای مادی برای نشان دادن احتیاج مادی و زمینی این زوج به یکدیگر و برای ایجاد تعادلی منطقی در زندگی است. در نهایت آنچه سرکشی های هر دو را رام می کند در واقع عشق است. این عشق است که بر همه ی طغیان ها مهار می زند و راه مدارا را باز می کند تا زندگی ادامه یابد. و مگر "عشق" به دیگری، چیزی جز "عشق" به خود است؟

نمایش "سرکشی های رام شدنی" به جای "به تربیت در آوردن دختر تندخوی" در واقع درسی از فرهنگ مدارا و تحمل دیگری برای زیستن در دنیایی پر از صلح و عشق است و از این زاویه، زیبایی های متن پدیدار می شود. هنوز برای آزادی بیان و با صدای بلند فکر و عقیده ی خود را آزادانه بیان کردن (آن هم برای زنان) بسیار زود است و در هر حال انسان هوشمند نیازمند است در نهایت با جامعه و پیرامون خود کنار بیاید و برای بقا با همتاهای خود پیوند ایجاد کند تا بتواند سر و سامان بگیرد و به زندگی ادامه بدهد.

در پایان، کاتارینا، تنها کسی است که با شکوه بسیار و در لباس یک ملکه مدبر بر روی صحنه ظاهر می شود، کاتارینا مانند پتروچیو، آنقدر باهوش است که بداند چگونه می تواند بر قلب و زندگی شریک زندگی خود حکمرانی کند و پتروچیو آنقدر باهوش است که بداند چگونه قلب سرکش همسر خود را اهلی کند و هر دوشان به خوبی می دانند که برای بقا و ماندن با دیگری و ساختن یک زندگی، چاره ای جز "مدارا" ندارند و "مدارا" را نه با "خشونت"، بلکه با "عشق" و فقط با"عشق" می توان به وجود آورد تا سرانجام به "صلح" رسید.
_____________________
پ. ن.: آنچه تاکنون در مورد دیگر اجراهایی بر اساس نمایشنامه های شکسپیر نوشته ام:

"کی آنجاست؟"، نمایشی بر اساس اولین جمله نمایشنامه هملت شکسپیر از پیتر بروک/ مقاله کوتاهی در مورد نمایش نطق تاریخی"جولیوس سزار" و "ژولیوس سزاز" شکسپیر به کارگردانی رومئو کاسته لوچی به دو زبان فارسی و انگلیسی/ درباره چند اجرای شکسپیر در گزارش جشنواره آوینیون 1999 / میشل پیکولی در نقش شاه لیر/ فالستوف در شایو/ رویا یا کابوس؟ نقدی بر اجرای نمایش "رویای یک شب نیمه ی تابستان" از شکسپیر با تعبیرات توماس اوستر مایر/ هملت در پاریس اجرای هملت توسط گروه آمریکایی ووستر

Libellés : , ,


mardi, janvier 13, 2009

ویژه غلامحسین ساعدی


روز 24 دی ماه سال روز تولد ساعدی است به همین دلیل این مجموعه را امروز به شما عرضه می کنم.
چند مطلب از نوشته های خودم:

از ایلخچی" تا "بیل"

ساعدی و تجربه ی زندان

ساعدی در آخرین روزها

کتابشناسی آثار ساعدی

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

***


دست خط ساعدی همراه با متن اتوبیوگرافیک 1984

اظهارات غلامحسین ساعدی در چهارچوب مصاحبه های "تاریخ شفاهی ایران"

ویدئوی مراسم به خاکسپاری دکتر غلامحسین ساعدی، پاییز 1985 پاریس، گورستان پرلاشز

داستانهای ساعدی بر روی اینترنت: داستان : آشغالدونی از مجموعه گور و گهواره / ساعدي، غلامحسين: عزاداران بيل / ساعدي، غلامحسين: گدا / ساعدی، غلامحسین: واهمه‌های بی‌نام و نشان، پدف / ساعدی، غلامحسین: دندیل، پدف/ ساعدی، غلامحسین: گور و گهواره ، پدف / ساعدي، غلامحسين: آشفته حالان بيدار بخت/ یک لال بازی: پوپک سیاه/ داونلود کتاب های غلامحسین ساعدی

***
از دیگران:
ویدئوی روخوانی نمایش ماجرای ناموس پرستان اثر گوهر مراد توسط ساسان قهرمان و گروه ری را
بخش دوم صحنه صدابرداری "ماجرای ناموس پرستان"

عکس از سایت ایرانیان


lundi, janvier 12, 2009

گردنبند بلور (28)

تعداد خفته گان و رفته گانم،....
بیش از تعداد زنده گان و مانده گانم شده است....
و در پایان چه خواهد شد؟....
- هیچ! چون "نه تو مانی و نه من"!

dimanche, janvier 11, 2009

جمع آوری امضا جرم نیست

امسال جایزه سیمون دوبوار نه به یک زن بلکه به "کمپین یک ملیون امضا" تعلق گرفت. سال گذشته این جایزه نصیب تسلیما نسرین نویسنده بنگلادشی در تبعید و ایان هریس علی عضو سابق پارلمان آلمان شد. این جایزه هر سال در روز نهم ژانویه که مصادف با روز تولد سیمون دوبوار است به یکی از زنان مبارز جهان اهدا می شود. رئیس هیئت داوران جایزه سیمون دوبوار، جولیا کریستوا یکی از مهم ترین نظریه پردازان ادبی و به خصوص ادبیات زنان است.
جولیا کریستوا می گوید پروژه کمپین یک میلیون امضا و رفتن زنان به سوی زنان دیگران و گفتگو کردن با آنان برای آگاهی کردن زنان به حقوق خویش، طرحی است که چهارچوب اندیشه های سیمون دوبوار نهفته است و ما برای نشان دادن عشق و همبستگی خود به این جنبش وسیع زنان ایرانی، این جایزه را به "کمپین یک میلیون امضا" اهدا کرده ایم. (ترجمه ای آزاد و نقل به معنا از نطق جولیا کریستوا)

بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه با پروین اردلان در این مورد گفتگویی داشته است که می شنویم.
ویدئوی سخنرانی پروین اردلان برای دریافت جایزه اولاف پالمه
وبلاگ نوپای کمپین یک میلیون امضا در پاریس

Libellés :


vendredi, janvier 09, 2009

خائن کیست؟

jeudi, janvier 08, 2009

مقدمه ای بر پانزده مقاله

این مجموعه، پانزده مقاله در زمینه ادبیات مدرن ایران را در بر می گیرد. "پدیده ها و ویژگی های ادبیات مدرن ایران" با نگاهی اجمالی به پدیده ها و ویژگی ها و گرایشات و درون مایه ها و تأثیرات و مسائل و مشکلات ادبیات مدرن ایران می پردازد.
مقالات بعدی به نسل اول نویسندگان مدرن قرن بیستم ایران اختصاص دارد. آشنایی با نویسندگان شاخص این دوران و آثارشان و در درجه اول صادق هدایت و صادق چوبک و به آذین و شاهرخ مسکوب به این بخش تعلق دارد.
به دلیل این که دهه چهل، دوران پرباری بود و پس از یک دوران سکوت و یک وقفه، نویسندگان از نو امکان این را یافتند که آثار خود را به چاپ برسانند و چهره های متعدد و ماندگاری در این میان پدیدار شدند؛ بر روی دهه چهل متمرکز مانده ام و از نویسندگان این دوره به جلال آل احمد و تأثیرش بر دیگران و به زندگی و آثار غلامحسین ساعدی که هم نمایشی بود و هم داستانی و فروغ فرخ زاد که هم شعر نو بود و هم بیان و نگاهی زنانه و به صمد بهرنگی که در زمینه ادبیات کودکان و ادبیات مبارزه چهره ای شاخص است پرداخته ام. به ساعدی بیشتر توجه کرده ام چون بر اساس آثار گوناگونش، رساله نوشته ام.
در این مجموعه چهار مطلب در مورد ساعدی خواهید خواند که برگرفته از فصل هایی از رساله ام است و به زودی کل رساله را به زبان فرانسه بر روی اینترنت خواهم گذاشت. اگر عمری بود به دیگر نویسندگان دهه چهل نیز خواهم پرداخت.
/
_________________________
جلد دوم "ادبی ها: مجموعه مقالات" به "ادبیات مهاجرت" و "ادبیات زنان" اختصاص دارد

Libellés :


چشمانی دیگر به روز شد

چشمانی دیگر با معرفی چند کتاب تازه و چند شعر تازه و داونلود چندین کتاب کمیاب و مطالب دیگر به روز شد

mercredi, janvier 07, 2009

ادبی ها: مجموعه مقاله

lundi, janvier 05, 2009

به فریبا وفی

هر وقت آسمان خاکستری می شود.....
هر وقت زمین سفید می شود.....
هر وقت می بارد بی وقفه!.....
به تو فکر می کنم.....
به تو که آن زیر آرمیده ای.....
به تو که خیس خواهی شد.....
به تو که زیر لحافی از برف، یخ خواهی زد.....
به تو که همه ی هستی من از توست!
با یاد داستان "راحت شدی پدر!" از مجموعه "در عمق صحنه" از فریبا وفی

Libellés : , ,


تازه های فروغ

samedi, janvier 03, 2009

فروغ تولدت مبارک!

فردا، پانزده دی ماه سالگرد تولد فروغ فرخ زاد است. یکی خواهرانم متولدم دی ماه بود. دهم دیماه هر سال در خانه ی ما همیشه جشنی کوچک بر پا بود. تولد خواهرم همیشه خوش یمن بود چون گاهی مصادف می شد با فرا رسیدن سال نو میلادی. الان که دیگر نه خواهری دارم و نه خانه ای و نه جشنی، تولد فروغ فرخ زاد را به دیگر خواهرانم تبریک می گویم.
تاکنون در مورد فروغ فرخ زاد سه مطلب نوشته ام:
فروغ در باغ خاطره ها (زندگینامه فروغ فرخ زاد)/ فروغ تولدت مبارک!/ معرفی کتاب: پریشادخت شعر از م. آزاد (محمود مشرف تهرانی) همراه با نمونه ای از دستخط فروغ/ تولدی دیگر به خط فروغ / ویدئوی چند دقیقه تصویر زنده از فروغ فرخ زاد/ نکاتی اساسی پیرامون زندگی فروغ فرخ زاد/ ویدئوی"اوج موج" فروغ الزمان فرخ زاد، فیلمی ساخته ناصر صفاریان (مدت فیلم "اوج موج"سی دقیقه و چهل و نه ثانیه است و در این فیلم بیشتر فعالیت های سینمایی و تئاتری فروغ مورد بررسی قرار می گیرد و خاطراتی از او توسط هنرمندان دیگر بازگو می شود.)
بقیه مطالب "ویژه فروغ فروغ فرخ زاد" را بعداً می گذارم روی اینترنت. در روزی به جز روز تولدش!
تولد فروغ بر همگی شما مبارک باد!

jeudi, janvier 01, 2009

Happy 2009


به امید روزهای بهتر....
عکس از رجب محمدین

This page is powered by Blogger. Isn't yours?