چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: mai 2012

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

mercredi, mai 30, 2012

اولین صفحه موزیک رپ

 
 Pigmeat Markham - Here Comes The Judge + The Trial - 1968 45rpm
درباره رپ و تاریخچه اش
http://fr.wikipedia.org/wiki/Rap

Libellés : , ,


lundi, mai 28, 2012

راهنمای زندگی در کشور دزدان میهن پرست

http://www.iranchamber.com/literature/shedayat/images/hedayat2.jpg 
بریده ای از نامه سی و یکم صادق هدایت به حسن شهید نورایی
تاریخ نامه دوشنبه 25 اوت 1947 یا دوم شهریور 1326


 همه دزدها و قاچاقچیها همه میهن پرست هستند. باید هم همینطور باشد و راستی میهن مال آنهاست. 
اگر راهنمای touristes در اروپا برای خارجی ها می نویسند باید در ایران راهنمای زندگی برای مردمانش نوشت. چون در حقیقت مسئلهء زندگی بخور و نمیر کارش به جای باریک کشیده. به هر حال همهء اینها را باید به حساب سرنوشت گذاشت. البته از ناچاری. 
Lien

Libellés : , , ,


یک پرسش

آیا از ژرژ فیدو و آلفرد جاری و فرانک ودٍکیند چیزی به فارسی ترجمه شده؟ اگر شده، لطفاً مشخصات ترجمه اثر را برایم بنویسید؛ و گرنه آیا در مورد این نویسندگان، تاکنون چیزی به فارسی نوشته یا ترجمه شده؟

Libellés : ,


dimanche, mai 27, 2012

گرنیکا، تابلویی گویا علیه جنگ

پابلو پیکاسو تابلوی عظیم «گرنیکا» را در سال 1937 برای نمایشگاه بین المللی گراند یاله پاریس آماده کرد. تابلو، تصاویری نمادین و فشرده، صحنه هایی از بمباران دهکده ای در اسپانیا را نقل می کند. تابلو بی نهایت گویاست و بر اساس اثری چنین تکان دهنده، الن رنه نیز فیلم کوتاهی ساخت که با اشعار پل الوار و ماریا کازارس و ژاک پره ور مزین شده است. هنر متعهد در نهاد خود مبارزی صلحجوست که علیه جنگ و جنایت و فقر می جنگد چون آرزوی بهروزی بشر را دارد و همین را مدام تصویر و بیان و گاه  تکرار می کند. دولتها جنگ افروزی می کنند و ملتها مدام جان می بازند. علیه جنگ، بایستیم. علیه جنگ، بجنگیم.
فیلمی آموزشی در توضیح تابلوی «گرنیکا» اثر پیکاسو توسط دانشجویان هنر به زبان فرانسه
Guernica de Pablo Picasso, 1937, 20 min
http://www.youtube.com/watch?v=hdp9x3iDDIA&feature=related
 فیلم کوتاه «گرنیکا» از الن رنه
Guernika, Alain Renais 1950, 15 min,
http://www.youtube.com/watch?v=4L5CbsUYfxQ&feature=related
فیلمی کوتاه در توضیح تابلوی «گرنیکا» به زبان انگلیسی، 34 دقیقه
 http://www.youtube.com/watch?v=-iUa2ZkE83U&feature=related

Libellés : , ,


samedi, mai 26, 2012

چند باله فراموش نشدنی از نوریف و بقیه

دوستان از ایران خواسته اند که بیشتر باله و تئاتر و اپرا معرفی کنم چون در کشور زادگاه قحطی و برهوت است و هنرهای موزون به شدت مکروه است و غیره.
این سایت رودلف نوریف است که می توانید با نوع کارش آشنا شوید. رودلف نوریف رقاص باله و طراح باله و موزیستن و بازیگر و هنرمند روسی بهترین کارهایش در سایتش معرفی شده است. باله های نوریف روی سایت یوتوب به صورت کامل موجود است. می توانید بارها نگاه کنید و بارها لذت ببرید. هنر حقیقی سرشار از توازن و زیبایی است و غذای مناسبی برای روح.
اینجا یک پلی لیست درست کردم پر از باله، از نوریف تا بژار و غیره، از «فندق شکن» و «زیبای خفته» و «سیندرلا» و «دریاچه قو» و بالاخره «بایادر» و «بولرو» و البته با موسیقی چایکوفسکی و پروکفیوف و راول و استراوینسکی. ذهن خود و اطرافیان تان را به زیبایی و چیزهای نیک و پاکیزه عادت بدهید. دنیای ذهنی تان را پاک کنید. دنیای بیرون هم به مرور و آهسته آهسته بهتر خواهد شد.
لطفاً تا این ویدئوها را از روی یوتوب برنداشته اند و به اشکال برنخورده بروید ببینید و حتا می توانید با ریل پلیر آنها را توی کامپیوتر ضبط کنید و به جای برنامه های چرند و پرند تلویزیون و یا خزعبلات و پرت و پلاهای اینترنت اینها را تماشا کنید. 
بعد به مرور باز هم خاصه خرجی و ریخت و پاش خواهم کرد. لحظات زیبایی داشته باشید

Libellés : , , ,


vendredi, mai 25, 2012

بلبل و دیگر افسانه ها

 
این نمایش زیبا را حتماً ببینید، نمایش «بلبل و دیگر افسانه ها» ترکیبی از کنسرت، اپرا، سایه بازی، نمایش عروسکی، آکروباسی و نمایش به شیوه تئاتر سنتی تئاتر ژاپن و بر اساس افسانه ای ژاپنی (خاور دور) شکل گرفته است. آواز سحر انگیز این بلبل خوشخوان را بشنوید. مدت نمایش صد و سه دقیقه است و به مدت یک هفته روی سایت مای اسکرین قابل دیدن است. این نمایش بی نظیر و خیال انگیز را به هیچ وجه از دست ندهید.

Voir en un clic

Le rossignol et autres fables

Visionner
PC MacPC Mac

Libellés : , , ,


mercredi, mai 23, 2012

یک معما: از اکبر تا زهرا چقدر فاصله است؟


https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhv7XDNjjj055yPBJ8VLtO_ms4vhXaMrz8QTrEl7BnMNpVA3XSMQXBFBR8qGrms9wBbPE-mxZbb9T1anImkvH_uS7ueCZmHIOIKw7-cai1E68UEf1ztrns5TVOSHvSymUgbC-A/s1600/shahid_zahra_kazemi__marg+%25283%2529.jpghttp://mag.gooya.com/politics/archives/images/31072005-ff-04.jpg
چطوری می شود: زهرا کاظمی فقط داشت از تجمع خانواده های متحصن زندانیان در جلوی زندان اوین عکس می گرفت، که به آن وضع فجیع مورد دستگیری و ضرب و شتم و بازجویی و شکنجه و تجاوز و مرگ قرار گرفت! 
چطوری می شود: عکاسی از درون زندان، در درون سلول، موفق می شود از زندانی معترض، عکس هایی با تن برهنه و با کیفیت بالای رنگی بیندازد و چگونه می تواند  آن عکسها را به راحتی و سریع به خارج از زندان و به خارج از کشور بفرستد و خم به ابرویش نیاید؟ 
آن همه پوشش خبری را به یاد دارید؟ گزارش لحظه به لحظه را یادتان هست؟ این یعنی چی؟ 
حالا قرار است بعد از بابی ساندیز سازی به سبک اس. اس. لامی، چه چهره دیگری علم بشود؟ به نام دفاع از «آزادی بیان»، یک لمپن را به جای سلمان رشدی خودی علم کنند که چه بشود؟

Libellés : , ,


lundi, mai 21, 2012

جمهوری خردادی


http://www.asgharagha.com/KharbozehW.jpg 

امروز روز اول خردادماه است.‏
من راز فصل ها را می‌دانم.‏
و حرف لحظه ها را می فهمم.‏
نجات دهنده در گور خفته است.‏
و خاک؛ خاک پذیرنده؛
اشارتی‌ست به ...؟؟؟

امروز روز اول خردادماه است 
و فردا دوم خرداد و سالگرد جنبش دوم خردادی
پیش تر، قیام پانزده خرداد بود
و پیشش ترها، خرداد ماه امتحان نهایی
ماه آخر سال تحصیلی
و همه جنبش از زمانی آغاز شد 
که دانش آموزان کتابهای درسی را پاره کردند
و دانشجویان به خیابانها ریختند
و برای عاشورای حسینی سینه زدند
و کارمندها برای استقرار دین،
دست به اعتصاب زدند
و از این پس بود که
همه چیز دینی شد
و هندوانه و خربزه نیز!
و همه امام ها، فعال شدند
و هر دوازده امام دموکرات شیعیان،
کشور را بین خود تقسیم کردند
و دموکراسی آخوندی شکل گرفت 
و فرهنگ قوانین دموکراسی ملایی تدوین شد 
و زین پس کسی در خرداد نخندید
و خردادیان به حبس و تازیانه محکوم شد
و جنبش خردادی با بادکنک های فراوان،
مانند ماهواره، از پشت بام خانه ها فعال شد
و «یار دبستانی» سرود فاشیسم خردادی شد 
و دست بند و سربند و شال، نماد رأی ملی شد
و اوضاع چاخان پاخان شد
و سرانجام فیلم بازی و بازیگری از ارکان جمهوری شد

Libellés : , ,


dimanche, mai 20, 2012

جمهوری وقاحت

روزگار وقیحی است نازنین!
هنگامی که همای سعادت بر دوش اصغر بنشیند 
و شاهین فتوا به سوی نجف آباد پرواز کند 
وقتی ندا را درامیرآباد به گلوله ببندند 
وقتی سهراب را بی هیچ نوشدارویی کفن کنند
روزگار قبیحی است نازنین! 
وقتی در سرزمین زادگاهم
خواهرانم مدام  
زیر حکم توسری و تازیانه باشند
وقتی شهلا دیگر نباشد تا عشق را فریاد کند
وقتی عاطفه شانزده ساله بر دار شود 
وقتی دارند خواهرانم را
به حجاب دوران پارینه سنگی کفن می کنند
دیگر چه اهمیتی دارد 
که تو در لندن و یا لس آنجلس و یا آمستردام
جلوی دوربین خبرنگاران کشف حجاب کنی
یا بر روی فرش قرمز راه بروی یا نه!
چه فرقی می کند نازنین که هنرپیشه هالیوودی باشی،
یا فاحشه ای نازنین باشی 
به قتل رسیده در حومه کرج؟
روزگار کریهی است نازنین!
روزگاری که از میان انبوه اشعار بامداد، 
سنگ قبرش زودتر مجوز تجدیدچاپ می گیرد
روزگار فجیعی است نازنین!
روزگار آلترنانیوسازی است نازنین! 
روزگار حقوق بشربازی است نازنین!
روزگار بادبادک بازی است نازنین!
روزگار شنیعی است نازنین!
کاری بکن نازنین!
خاموش منشین نازنین!
http://21centuryiran.files.wordpress.com/2009/10/nazanin-1.jpg?w=780

Libellés :


vendredi, mai 18, 2012

نوشتن به زبان افکار

https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhmhkM4kBnwTmEB0WoClqIoOjvNAuLNya2gAqpu-K2aIEwqBAvVsSXMdjrtycWtTeWywYYEQxCJbhUqRzyze4OveRalSrzpttKqNU-SfiiYwQdwYDEuImFVm5zyoDt6m4xWUWs5Kg/s1600/boof.jpg

ماه گذشته مشغول بازخوانی داستانهای صادق هدایت و نسل اول نویسندگان ایرانی در قرن بیستم بودم. برایم شگفت انگیز بود که جوانی که از کودکی با فرهنگ غرب آشنائی داشته و در نوجوانی به اروپا آمده، چگونه ممکن است «حاجی آقا» یا «علویه خانم» را بنویسد؟ آن زبان را از کجا می شناخت؟ آن عبارات را کجا شنیده بود؟ - و  این ممکن نیست مگر با تحقیق و یادداشت برداری از زبان مردم و فرو رفتن در قشرهای مختلف و سریدن در درون جامعه! «حاجی آقا» تاریخ نیم قرن ایران را برملا می کند و «بوف کور» همه تاریخ انسان ایرانی را. 
بوف کور نثر ساده ای دارد اما هنگام خواندن، این بار به وضوح متوجه شدم که صادق هدایت هنگام نوشتن بوف کور به فرانسه فکر میکرده و به فارسی می نوشته و از این روست که ترجمه فرانسه رمان «بوف کور» آنقدر به مذاق جامعه فرانسه زبان خوش نشست. هدایت بدون آن که مانند برخی از نویسندگان به تقلید از نویسندگان غربی، خود را به اسطوره های مسیحی آویزان کند، از طریق افکار مدرنش با جامعه غرب ارتباط برقرار می کند. 
آنچه واضح است این است که هدایت شناخت عمیق و اصیلی از فرهنگ و تاریخ و جامعه ایرانی داشته است که این شناخت در کنه مطلب نهفته است. او داستان جمع و جوری را با فضایی سوررئالیستی (که البته برای توجیه آن، به تأثیر مخدرات {افیون + می + زهر مار!؟} و هذیان و پارانویا می شود استناد کرد) و تصاویری متأثر ار سینمای اکسپرسیونیست نوشته است یعنی در مجموع برای بیان آنچه «دردهای روح» می نامد، زبان افکار خویش و نیز پیشرفته ترین دانش هنری زمانه خود متأثر شده و بهره گرفته است. گرچه آنقدر نومید و دلتنگ بوده است که نماند تا «بوف بینا» و یا «بوف بزرگ» خود را بنویسد و از نفهمی دنیای رجاله ها دلمرده و فراری شد و سرانجام کاسه صبرش لبریز شد و دیگر طاقت نیاورد و شیر گاز را باز کرد.
بر این اعتقادم که صادق هدایت اگر به فرانسه نوشته بود و کتاب خود را در فرانسه منتشر می کرد، مخاطبان حقیقی خویش را در زمان زندگی اش می یافت و تا این حد نومید نمی شد که متأسفانه، او آنقدر ایران را دوست داشت که با وجود تسلط بر زبان فرانسه، روح دردمندش سخت ایرانی بود و علاقمند به فرهنگ اصیل خویش، و از این رو بود که به فارسی می نوشت و باز از این رو بود که برگشت و زبان پهلوی آموخت و تحقیق و مطالعه تا دردهای روح خویش را بشناسد؛ که گاه شناختن و آگاهی به معنای یافتن راه نجات نیست، درست مانند کوری اودیپ. 
صادق هدایت با شناخت دردهای روح ایرانی، و شناختن زخم های دیرینه، نومیدتر و بیجان تر از آن بود که بتواند باز هم بماند، بماند تا شاید روز بهروزی ایران و ایرانیان را به چشم ببیند، شیر گاز را باز کرد و تمام.

Libellés : , , ,


mercredi, mai 16, 2012

درگذشت یک نویسنده

هیچوقت نشده یک روز از خواب بیدار بشوی و در اخبار، خبر تولد نویسنده ای را بشنوی؛ اما چیزی که عادی است خبر فوت نویسنده ای سالمند؛ البته خیلی از نویسنده ها به پیری نمی رسند، آلبر کامو، آنتوان سنت اگزوپری، صادق هدایت و چه حیف، کارلوس فوئنتس، نویسنده مکزیکی و خالق آئورا و گرینگوی پیر دیروز درگذشت.

Libellés : ,


mardi, mai 15, 2012

در جنگل شهرها


این نمایش را از دست ندهید، تا هفتم ژوئن در تئاتر لا کولین، این نمایش جالب را با اجرایی نو از برشت ببینید. هر ده سال یک بار، تصادفاً یک اجرای نو از نمایش های برشت می بینم که باعث می شود خاطره اجرای نمایشات برشت توسط دانشجویان چپ و اهالی سبیل با رگ های برافروخته گردن، ترمیم شود و در یادم پس برود و بفهمم که برشت چه نوع تئاتری نوشته است و امکانات اجرایی این نمایشات برشت تا چه حد گسترده است. 
داستان «در جنگل شهرها» مانند بسیاری از نمایشنامه های دیگرش نمایش انسان و استحاله انسان در دنیای گرگ صفت و بیرحم است. «بشر امکانات زیادی دارد» حرف اصلی نمایش است؛ اما چگونه؟ در این نمایش می بینیم که به مردی با حقوق ناچیز پیشنهاد می شود که در برابر مبلغ گزافی عقیده خود را بفروشد، او در ابتدا به این امر تن نمی دهد ولی به مرور و در سیر داستان است که تقریباً همه چیز خود را از دست می دهد و خوار می شود. «وقتی سیم تنی را به سکه سیمی توان خرید، مرا دریغا دریغ!» در جابجایی نقش بین او و خریدار، ما نیز همراه با دیگری به قعر منجلاب می رویم و اعماق را می بینیم و می بینیم که چگونه در دنیای سرمایه داری و در جنگل شهرها، مانند فاوست، بشر ناچار است روح خود را به مدرنیته بفروشد تا در بهشت زمینی مدرنیته بتواند ادامه بدهد.
اجرای نمایش با یک ربع فیلم بر روی اکران آغاز می شود، ابتدا پیشنهاد معامله به جورج گارگا (فاوست مدرن) توسط شلینک (مفیستوفلس مدرن) و فرار جورج از مهلکه را به صورت فیلم و با تصاویر درشت می بینیم، و سپس به اجرای زنده بازیگران هنرمند به همراهی ارکستر و موزیک الکترونیک بر روی صحنه آغاز می شود. در بخش های نهایی، بازیگری، یکی از شعرهای برشت را به صورت رپ می خواند. بنابه سنت تئاتر آلمان و برشت، بازیگر موزیسین و خواننده نیز هم هست. در عین دیدن نمایش فراموش نشدنی و نوین«در جنگل  شهرها» به کارگردانی روژه وونتوبل، کارگردان جوان سوئیسی، درسی از زندگی و بشر نیز می آموزیم. به راستی که بشر، این موجود دوپا، امکانات فراوانی دارد.




photos
vidéos
documents à télécharger (pdf)

Libellés : ,


dimanche, mai 13, 2012

زنده باد آزادی

http://www.alsahwh.com/wp-content/uploads/2010/07/amsterdam-canal.jpg 
در مورد بخش اول مطلب خانم میرزادگی در مورد سانسور شدید، آنچه که مربوط به سانسور در داخل ایران است، به گمان من ما چاره ای جز افشاگری متداوم و پیگیری بی وقفه نداریم
در مورد بخش دوم، که سانسور مطبوعات و رادیو- تلویزیون ها و سایت ها و رسانه های هم پیمان در خارج از کشور است، راستش دو سه سال پیش، احساس می کردم آن همه امضا گرفتن برای همبستگی، کار دست این افراد می دهد و داد. تقریباً همه کسانی که امضا کردند و با هم پیمان شدند، الان کم و بیش مواجب بگیر لابی های مختلف حفظ نظام در قبال حفظ منافع بیگانگان شده اند و فضایی یک پارچه و دروغین ایجاد کرده اند و در این فضایی مجازی دروغین فقط یاران خود را قبول دارند. همانطور که نیلوفر با جزییات و مثال های مشخص شرح داده، سایت های هم پیمان دارند در خارج از کشور، به روش وزارت ارشاد، ما را در منگنه و سانسور قرار می دهند. خب ما چکار کنیم؟ همان طور که شما نوشته اید: مگر نه این که بایست به اهداف آزادیخواهانه خود وفادار بمانیم؟
توضیح این که، پیش از سال 1388 و وقایع انتخاباتی، همان سایت ها به صورت تاکتیکی و برای مردم فریبی ژست دموکراتیک گرفته بودند که این روش با صدور ارتش اصلاح طلب مهرورزی امام به غرب، و استقرار این سپاه تازه نفس و خوش اشتهای دست نشانده این ملاحظه از بین رفت. الان رعایت ضرب المثل «خود گویی و خود خندی» و تمامیت خواهی رژیم فاشیستی باعث شده، اپوزیسیون هم از «خودی» باشد و همه چیز «خودی» و فقط برای جنجال و وپوشش خبری و استفاده ابزاری به سوی ما می آیند. در چنین شرایطی که همه چیز انحصاری شده، جایی برای «آزادی بیان» و آزادی های مدرن نیست. حتا از «حقوق بشر اسلامی» حرف می زنند و مدرنیزه کردن مجازات سنگسار و تقلیل بهداشتی سنگسار به اعدام!!!؟ 
خب این ها تا کی می توانند روش «خود گویی و خود خندی» را ادامه بدهند؟ و همه چیز را یکدست و یک پارچه و یک رنگ کنند؟ تا ابد؟
و تکلیف ما چیست؟- تکلیف ما روشن است.
توهم و خوش خیالی و ساده لوحی کافیست. آخر مگر ما برای آنها می نوشتیم؟ مگر خوانندگان ما همین خوانندگان مجازی همین سایت ها بودند و یا هستند؟ و بالاخره مگر ما تا پیش از این بنابه خواسته و میل و سفارش ایشان قلم می زدیم که از این به بعد هم همین روش را پیگیری کنیم؟ مگر تاکنون به امید همرنگ کردن ما با جماعت، مثل جلبکهای کنار رودخانه به ما نچسبیده بودند؟
اینها مثل خانه های کنار رود آمستردام زمین زیر پایشان سست است و در معرض فرو ریختن قرار دارند. از این رو همگی با جدیت برای حفظ نظام به هم چسبیده اند. همین ها در این سی و چند ساله مانند بازوهای رژیم، عمل کردند، و نظام پوسیده را با هزار حقه تاکنون سر پا نگه داشتند تا فرو نریزد؛ اما همگی به خوبی می دانیم که دیر یا زود فرو خواهند ریخت و همه با هم؛ مگرنه؟
بهترین راه دور ماندن از این جمع به هم چسبیده و مافیای همبستگی های داخل و واخل است. چرا که در وقت ریزش ما هم همراه با این فسیل ها به زیر آوار نخواهیم رفت. رفتن به سمت آنان، مثل رفتن به سوی مرداب است. مرداب همه چیز را در لجنزار خود فرو می کشد. خودشان به خوبی می دانند و برای همین می خواهند تاریخ ریزش خود را عقب بیندازند، برای همین به هم چسبیده اند. ما به آنها چه احتیاجی داریم؟ احتیاج به مردابی متعفن و بویناک؟ وقتی که می بینیم که به فکر منافع ایران و ملت ایران و با مردم نیستند و فقط فکر و ذکرشان حفظ نظام است. خب، در این صورت ما در عصر دروغ، به کمک تاکتیکی و مجازی آنها نیاز داریم؟ الان وقت دادن شعار «ما همه با هم نیستیم، ما متفاوت هستیم» است تا از چنگ فاشیسم تمامیت خواه نجات پیدا کنیم
مقاله خانم میرزادگی افشاگرانه بود، اما نمی شود از آن حکومت و از این اپوزیسیون همجنس خودش و خودی و میهمان غرب توقع داشت که گوش شنوا داشته باشند؛ شما بخواهید بس کنند و آنها هم بس کنند! آیا می شود؟
کار ما به روال قبل، نوشتن و افشاگری و دفاع از آزادی بیان در همه جا است و زمان نشان خواهد داد که این مزدوران حزبی از چه قماشی هستند.  جای خالی افراد مستقل و هنرمندان مستقل، بیش از هر چیز نشانه ای از استبداد و عملکرد حزبی سایت ها و رسانه های هم پیمان با خودی و نخودی هاست. آنها دستشان کاملاً رو شده است، به مطالب این سایت ها نگاه کنید، همه یکدست، آنها ناچارند برای گرفتن ژست دموکراتیک به سوی افراد مستقل و هنرمندان مستقل بیایند،
دیر یا زود، ناچارند، وگرنه چی؟ تا کی؟
http://perrin.olivier.free.fr/galerie%20graphique%20nyc%202005/statue%20de%20la%20liberte%20new/statue%20de%20la%20liberte%20montage%202006%201.jpg 
تا آن زمان، ما هم به روال سابق، می نویسیم و افشا می کنیم و در راه آزادی بیان تلاش می کنیم. خوشبختانه اینترنت هست و سرعت اطلاع رسانی بیش از پیش شده و ارتباط با مخاطب نیز به سختی سابق نیست. مگر شعار خودشان این نبود که «هر ایرانی یک رسانه است»؟
پس به این ترتیب، ما فقط برای مدتی ویترین دموکراتیک سایت های وابسته به احزاب گوناگون ولی هم پیمان و ارتجاعی و آلت دست و ابزاری برای پیشبرد اهداف این حضرات و امامزاده هایشان نمی شویم
زنده باد آزادی
در هر لحظه و همه جا
***
در همین ارتباط:

بهروز سورن: از مافیای رسانه ای جمهوری اسلامی و غرب تا صدای مستقل در تبعید

Libellés : , ,


samedi, mai 12, 2012

چند آهنگ


http://img.karaoke-lyrics.net/img/artists/36193/vaya-con-dios-237129.jpg

 وایا کن دیوس، گروهی بلژیکی است که از سال 1986 فعالیت خود را آغاز کرده، در خلال سالیان تغییراتی داشته اما همچنان با محبوبیت بسیار روبروست و آهنگهایشان پرفروش و پرطرفدار. دنی کلاین، خواننده و هسته اصلی گروه است و آهنگ هایشان بر اساس موزیک بلوز و یا موزیک اسپانیول و گیتار فلامینکو ساخته می شود. در هر حال موزیکش خوب است و به انگلیسی یا فرانسه می خواند. شعر ترانه ها، فمینیستی و گاه بسیار بیان احساسات زنانه است و در هر حال دلنشین و پر شور. حالا باز هم برو و به افاضات لمپنی خواننده های سبزالله و سینه زنی حاج خانم ها و آقازاده ها و جوادزاده ها به همراهی موزیک بلوز گوش بده و بگو «به به». این را گوش کن و حرف نزن. بیصدا! این را گوش کن تا موزیک خوب بشنوی.
Pauvre Diable : Vaya Con Dios، 2006
سایت گروه وایا کن دیوس
دیگر کلیپ ها

Libellés : ,


jeudi, mai 10, 2012

دانلود سه رمان از میلان کوندرا

رمان شوخی
شاید لازم به گفتن نباشد که میلان کوندرا چپ و سوسیالیست بود و با به روی کار آمدن حزب سوسیالیست دست نشانده اردوگاه شوروی در قدرت در کشورش، و به دنبال آن با اشغال نظامی کشورش، مجبور به تبعید شد. رمان های میلان کوندرا در افشای خیانت حزبی و عملکرد حزبی و اشغال کشورش بسیار گویاست. از این رو  پس از جنگ سرد، در میان کشورهای غربی متمایل به سیاست آمریکا، آثار افشاگرانه نویسندگان کشورهای بلوک شرق، بسیار مورد توجه و تقدیر قرار گرفته است. اما با دوباره به کار آمدن سوسیالیست ها در فرانسه بازخوانی دوران اشغال کشورها و سیاست حزب چپ وابسته به شوروی و سیاست های پیشین این احزاب، لازم به یادآوری است. گذشته را از یاد نبریم و به خاطر داشته باشیم که با سیاست جهانی سازی، همه چیز تحت کنترل قدرت های بزرگ است. در هر حال ادبیات و رمان می ماند اما سیاست اینان گذراست و قابل تغییر بر اساس منافع مادی!

Libellés : , ,


mardi, mai 08, 2012

سالهای پینا

Visuel du spectacle "1980 - Une pièce de Pina Bausch", au Théâtre de la Ville, à Paris.

دهه هشتاد میلادی برای ما ایرانیان با جنگی فرسایشی و شوم همراه شد و در ذهنمان یاد این دهه به خاطره ای تلخ و جگرخراش تبدیل شد: شب های خاموشی، صدای ضدهوایی، خاموشی و بی برقی و مرگ جوانان در جبهه ها، یاد دهه هشتاد را برای من در ذهنم به دهه سرخ و سیاه تبدیل کرده است. در آن سالها ما ایرانیان از بسیاری از وقایع هنری دنیا یا بی نصیب ماندیم و یا بی خبر. یکی از اینها پرفورمانس 1980 است که پس از سی سال دیده ام.
پرفورمانس 1980، پس از سه دهه تأخیر، و با آشنایی با کارهای بعدی پینا باوش، کار نوینی به نظرم نمی رسد و گرچه باید هر اثری را در زمانش دید و در لحظه مناسب تأثیر پذیرفت و یا واکنش نشان داد؛ اما دیدن اثری پس از سی سال، مانند زیستن لحظه ای گمشده از جوانی ماست که در آتش جنگی بیهوده سوخت و فنا شد. دهه هشتاد، دهه پینا، برای من ایرانی، آن معنایی را ندارد که این اجرا سی سال پیش در اروپا داشته است.
با اینهمه دیدنش برایم لازم بود تا یکی دیگر از نقطه چین های زندگیم را کشف کنم. پینا در جستجوی کودکی گمشده و لحظات کودکی، با نگاهی شوخ و تابوشکن و با در هم شکستن کلیشه های رایج و با خلق لحظات تئاتری به کاوشی در درون رقصنده - بازیگر و خود می پردازد تا به بخشی از روح کودکی خود، روح معصوم و نیالوده بشر دست پیدا کند. تلاش پینا پاسخ دادن به پرسش های بی وقفه کودک درون است و از این رو حاصل کارش زیباست و طبیعی. در دهه هشتار، برای پینا هشتاد شام تولد به شام عزا تبدیل می شود و بر سطح چمنی حقیقی بر روی صحنه تئاتر شهر پاریس بازیگرانی که مدام با خود و یا با تماشاگر حرف می زنند با واژگون نمودن قراردادهای متعارف تئاتر و صحنه، لحظات دلپذیر و شوخی ایجاد می کنند و نزدیک چهار ساعت تماشاگر را به دنیای پینا می برند و سرگرم می کنند.
قطعاتی از این پرفورمانس بر روی اینترنت موجود است و همچنین چند کار دیگر از پینا. با هم آنها را تماشا کنیم. بازیگران یا رقصندگانی که شما در ویدئو می بینید را پس از گذشت سی سال، در همین پرفورمانس بر روی صحنه دیده ام و همچنین گذشت زمان را. روحش شاد.
 1980-A PIECE BY PINA BAUSCH (another excerpt)
http://www.youtube.com/watch?v=B2w_fLEZzmU 
Café Müller, 1978
http://www.youtube.com/watch?v=pEQGYs3d5Ys&feature=related
49 min.
Pina Bausch - Il lamento dell'imperatrice (Die Klage der Kaiserin) 
Pina Bausch - Das hat nicht aufgehört, mein Tanzen ...,

Libellés : , ,


dimanche, mai 06, 2012

زنده باد جمهوری

سر ساعت هشت شب از صدای داد و فریاد مردی در خیابان فهمیدم که نتایج ریاست جمهوری اعلام شده(ساعت دقیقاً هشت و دو دقیقه بود)، جلوی کامپیوتر بودم سایت مربوط به انتخابات را نگاه کردم و دیدم بعله فرانسوا اولاند رئیس جمهور شد. ساعت هشت و دو دقیقه بود. آمار رأی گیری را می توانید در سایتها و اخبار بخوانید. صدای بوق ماشین ها و هیجانی در خیابان، هیجانی که مواقع مسابقه فوتبال در شهر وجود دارد نشان از واقعه ای مردمی می داد. سال 1988 در مرکز پاریس زندگی می کردم و هیجان بسیاری بود وقتی فرانسوا میتران برای آخرین بار رئیس جمهور شد.آن سال همه توی خیابان ریخته بودند و یک ریز بوق می زدند. نگاهشان که می کردی همه عرب نژاد یا سیاه افریقایی یا مهاجر و خارجی تبار بودند. 
این بار نیز شوری دارد. اما نکته مهم این است که عده زیادی رأی سفید داده اند. مثلاً لیز! خودش گفت که رأی سفید خواهد داد. در صد کمی هم رأی پوچ موجود است. ماریان لوپن که در دوره اول 18 در صد رأی آورد به طرفدارانش نگفت به چه کسی رأی بدهند. در نتیجه رأی خود را به پای سارکوزی نریخت و با کنار رفتن ماریان لوپن بود که در واقع شانس فرانسوا اولاند زیادتر شد. نکته مهم اینست که همه به آینده فکر می کنند و آینده فرانسه و بحران اقتصادی و بیکاری و پایگاه اتمی و سیاست خارجی فرانسه مسایل مهمی است که نمی شود آن را با به روی کار آمدن یک تیم و یا یک حزب و یا یک کلان و رفتن دیگری به اشتباه گرفت و همه اینها مسئولیتی است که بر دوش رئیس جمهور آینده خواهد بود.
مسئله مهم در چنین لحظاتی تجربه زیستن در کشوری جمهوریخواه و تمرین دموکراسی است. سارکوزی در نطق خود به نتیجه رأی گیری احترام گذاشت و از مردم خواست که آنها نیز به این رأی گیری احترام بگذارند و آن را به رسمیت بشناسند و به فرانسه فکر کنند. کمی بعد اولاند نیز در نطق خود از مردم فرانسه تشکر کرد و از آنها خواست که حرمت ساکوزی و حرمت جمهوری را نگهدارند. ماریان لوپن گفت که از این پس به صورت پارلمانی و در مجلس فعالیت خواهد کرد و از اهداف خود کوتاه نخواهد آمد. در مجموع از جانب سه طیف مختلف شاهد ادای احترام به جمهوری و احترام به رأی مردم و عشق به فرانسه و وطن بودیم و این برای ما ایرانیان باید درس خوبی از دموکراسی باشد. 
دلم می خواست و می خواهد هر که رئیس جمهور شد حرمت خون افراد نازنینی مانند آنتوان سنت اگزوپری را که به خاطر دفاع از خاک فرانسه (وسعت فرانسه یک سوم مساحت ایران است) جان باختند بداند. دلم می خواست یا می خواهد هر که رئیس جمهور شد حرمت مردان قلم و اندیشه و آزادی چون ویکتور هوگو، که برای عدالت و حرمت به انسان و علیه زندان و اعدام نوشت را بداند و پاسدار کلام و اهداف انسانی آنان باشد.
زنده باد جمهوری/ زنده باد فرانسه/ زنده باد آزادی

Libellés :


مرثیه ملکه، فیلمی از پینا باوش

در این فیلم پینا باوش مانند همیشه با واژگون نمودن نقش های اجتماعی و جنسیت و قراردادهای متعارف، نگاه تند انتقادی و ساختارشکنانه، لحظات طنز آلود و حقیقی و گاه دردناکی را نمایش می دهد. کار پینا باوش بیشتر تئاتری است تا رقص، یعنی جنبه نمایشی بر رقص به معنای متعارف آن، تقدم دارد. 
غرض از نوشتن در مورد پینا باوش، اجرای مجدد نمایش 1980 در تئاتر شهر پاریس و پس از سی سال است که گروه پینا و در غیاب پینا دوباره آن را به روی صحنه آورده است. البته در 1980 بازیگران با خود و یا دیگری و یا با تماشاگر حرف می زنند و دیالوگ دارند و دیالوگ و نمایش بر رقص ارجحیت دارد. اما در نمایش بی کلامی که خواهید دهید، تاکید بر خلق لحظات دراماتیک و اجرای پرفورمانسی که بنابه سلیقه پینا گریه دار هم نباشد بوده است. در مورد نمایش 1980 باز هم خواهم نوشت.
Pina Bausch - Il lamento dell'imperatrice (Die Klage der Kaiserin), 1992

Libellés : , ,


vendredi, mai 04, 2012

اشعار مایاکوفسکی بر روی اینترنت + دانلود کتاب



 
ترجمه شعرهای مایاکوفسکی را به صورت دو کتاب روی اینترنت گذاشته اند. این شاعر نوپرداز و انقلابی، با عشق برای انقلاب سرود و چکمه پوشان به قدرت رسیده نفس اش را بریدند. آنقدر به دستور حزب و به نام خلق به او فشار آوردند که دق مرگش کردند تا سرانجام خود را کشت. اشعار مایاکوفسکی، برگ های از تاریخ فوتوریسم و انقلاب است.  
زنده باد آزادی
دانلود متن کامل دو کتاب الکترونیک

Libellés : , , ,


jeudi, mai 03, 2012

تماشای دوئل نشسته

http://rosedownplantation.files.wordpress.com/2012/04/duel.jpg
طبق آمار رسمی، دیشب بیش از هفده میلیون نفر در فرانسه به دوئل نشسته سارکو-اولاند گوش داده اند. حتماً آمار واقعی بیش از این است چون خیلی ها برای نپرداختن مالیات تلویزیون، به دولت رسماً اعلام نمی کنند که در خانه تلویزیون دارند و تلویزیون تماشا می کنند. مجری ها خونسرد و مسلط و هشیار بودند و گاهی با یک کلمه جلسه را روی ریل مسیر تعیین شده می انداختند. سارکو و اولاند هم در لباس دو دپیلمات (کت و شلوار و کراوات) رودرروی یکدیگر مباحثه و مناظره کردند.
به نظرم به نفع سارکو تمام شد چون با دپیلماسی توانست باتجربگی خودش را در مقایسه با رقیب به فرانسویان نشان بدهد. رقیب هم مانند همسر سابقش (سیگولن رویال) گیر داد به سارکو و از مهمانی در رستوران شیک و انتقاداتی از این قبیل حرف زد در حالی که هیچ معلوم نیست خودش در برابر بحران اقتصادی یی که در حال حاضر فرانسه با آن دست به گریبان است چه خواهد کرد. قرض ها و وام ها را که نمی شود با وعده و وعید و از جیب کارمندان پرداخت!
 سیاست سوسیالیست ها، مثل همیشه مقابله و واکنش است و برای همین مثل تیم فوتبال با هم متحد می شوند تا گروهی با هم گل بزنند. در حالی که ژنرال دوگل با درایت و تدبیر توانست در فرانسه پس از جنگ جهانی اقدامات مفیدی انجام بدهد. یکه بدوی آغازین از جانب اولاند خیلی جنبی و وقت تلف کن بود. از سوی دیگر شعارهای پوک در برابر واقعیت عظیم بحران اقتصادی الان به کار نمی آید. این حقیقت امروز است. گمانم باز چند سالی سارکو می ماند و یادمان نرود که سوسیالیست ها و میتران پانزده سال در رأس قدرت بودند. دوئل نشسته این دو، پرهیجان و آموزنده بود. به خصوص دو نطق انتخاباتی آخرش که هر کدام با جملاتی که با این عبارت شروع می شد«من، به نام رئیس جمهور» حرف خود را زد. 
مثل همیشه، در این رأی گیری شرکت نداشته ام و نخواهم داشت؛ اما خیال دارم مناظره های تاریخی سال های گذشته را مرور کنم. در این مناظره ها، دپیلمات چهره ای از خود نشان می دهد که با شخصیت فردی اش فرق دارد. او در قالب نقشی که قرار است به او محول شود و از آن جایگاه حرف می زند و این گفتارش بسیار تعیین کنننده است. به عنوان کمپراتیست برایم جالب است که چند مناظره را مقایسه و تحلیل کنم و زبانشان را دریابم. 
تصویر شیراک در تلویزیون، هنگامی که خبر مرگ میتران را اعلام کرد فراموش نمی کنم. مانند شوالیه یا سرداری که بااحترام تمام از رقیب یاد می کند حرف زد و تسلیتش تأثیرگذاربود. علیرغم نگاه های متفاوتی که داریم و داشته ایم در چنین لحظاتی او را مردی بسیار باپرنسیپ و دیپلمات دیدم. در حالی که «چپ خاویارخور» میتران (از خودم در نیاوردم. این اصطلاح مال فرانسوی هاست و به چپی که همگی بچه بورژوا بودند و در مه 68 قیام کردند و بعد که بزرگتر شدند در پست و مقام جای گرفتند؛ هم چپ بودند و هم برنامه های خاویارخوری و بورژوازی خود را داشتند. جشن های دوره جک لانگ را فراموش نمی کنم که این جمهوری جوایز دوره خاتمی ایران کاریکاتوری از آن دوره جک لانگ است و خب که چه؟ به جای آن همه ریخت و پاش می شد برای بچه های پاپتی افغان و یا بورکینا فاسو تنبان دوخت و مگر چپ فعلی قرار است چه بکند؟ اشکالی که اولاند داشت بی توجهی اش به آینده بود، به جای یکه بدو در مورد گذشته، می توانست از آینده حرف بزند و بیشتر به آینده بپردازد. خودم اگر به فکر آینده بودم، اقداماتی برای تغییر ناسیونالیته و گرفتن کارت انتخاباتی را باید سالها پیش انجام داده باشم که نکردم چون فکر می کردم آینده دور است و جدا از حالاست، در حالی که حالا همان آینده است و بسیاری از پروژه ها را باید در کوتاه مدت و حال در نظر گرفت و همه مسایل را نمی شود به آینده دور موکول کرد. مثلاً مهم ترین خبر الان، این است که فردا به شدت بارانی است و این همه خبرهای دیگر را برایم تحت شعاع قرار می دهد. فردا جمعه بارانی است، آخر هفته رأی گیری برای دوره دوم انتخابات است. پس فقط چند روز صبر کنیم تا ببینیم چی می شود؟

Libellés : ,


mardi, mai 01, 2012

اپرای «نیکسون در چین» از جان آدامز

http://www.artsjournal.com/china/wp-content/uploads/2012/04/images-13.jpg


اپرای «نیکسون در چین» اثر جان آدامز و با میزانسن و طراحی رقص «چن شی زنگ»، نمایش جالبی است که دیدنش را به شما توصیه می کنم. داستان نمایش به یک واقعه تاریخی، یعنی به ملاقات رسمی نیکسون و مائو در پایان دوره جنگ سرد و در چین در سال 1972 پرداخته است. جان آدامز برای نوشتن این اپرا که معروفترین کارش است پنج سال وقت گذاشته است. خوانندگان، کارگردانان، رقصندگان، هم همگی سنگ تمام گذاشته اند. ملاقات دو دنیا و دو ابرقدرت را با هنر خود, با زیباییی بسیار و به شیوه ای هنری برای شما به روی صحنه آورده اند.
اجرا به زبان انگلیسی است و زیرنویس فرانسوی یا آلمانی دارد و پیش از هر چیز زبان موسیقی و هنر با شما حرف می زند. این اجرا در روز 18 آوریل در تئاتر شاتله ضبط شده و از امروز تا 77 روز دیگر روی سایت آرته قابل دیدن است بعد برش می دارند.آرته در بعضی از کشورهای اروپایی قابل مشاهده نیست، تقصیر من نیست، تقصیر شبکه است. اما در آمریکا و کانادا قابل دسترسی است. مدت نمایش دو ساعت و چهل و سه دقیقه است. 
بگذارید کمی گوش بدهید و اگر زبانش را متوجه نمی شوید در حین انجام کاری دیگر، گه گاه نگاهی بیندازید به مرور گوش به موسیقی عادت می کند و آهسته موسیقی شما را با خود می برد و یک وقت می بینید که بیشتر از دو ساعت است که نشسته اید و مذاکرات نیکسون و مائو را به صورت اپرا دارید تماشا می کنید و هنوز خسته نشده اید. ببینید با هنر که کارها می شود انجام داد. و یادتان باشد این واقعه تاریخی فقط مربوط به چهل سال پیش است. و چقدر دنیا عوض شد!!! مائو و نیکسون هر دو پیش از این که قرن بیستم به پایان برسد مردند و خلاصه تاریخ شاهد است و همگی ما خاک می شویم.
این را برای رفقایی که سالی یک بار از اختفا خارج می شوند و در تظاهرات اول مه و روز جهانی کارگر خودی نشان می دهند و گاهی یادشان می رود همبستگی های پنهانی و پیمان های پشت پرده شان با کسانی است که سالهاست خون کارگران را در شیشه کرده اند و مانند دراکولا با خون زحمتکشان زنده مانده اند. خواستم به حضرات بگویم خسته نباشید از این همه تلاش و مبارزه!

Nixon In China, de John Adams au Théâtre du Châtelet
 http://liveweb.arte.tv/fr/video/Nixon_In_China__de_John_Adams_au_Theatre_du_Chatelet/

Libellés : ,


This page is powered by Blogger. Isn't yours?