چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juin 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

samedi, juin 30, 2007

نمایش بی کلام "سمینایکی یا خانواده"

در اروپا سنت نمایشات بی کلام وجود دارد." نمایش بی کلام"، "لال بازی" نیست بلکه نمایشاتی است که چه شاد و چه تلخ، کلام در آن هیچ جایی ندارد. سایت نمایش سمینایکی را نگاه کنید و روی هر عکس توقف کنید و توی سایت سیاحت کنید تا با نحوه کارشان آشنا شوید. هفته پیش، "سمینایکی یا خانواده" را دیدم که نمایشی بی کلام بود. همه ی پرسونازهایش دلقک بودند و یک زندگی خانوادگی را با همه تلخی و شیرینی هایش، با شوخ طبعی به ما نشان دادند. مثل اکثر خانواده های پر بچه، پدر هر چند وقت یک بار قهر می کرد و وسایلش را جمع می کرد تا برود ولی چیزی نگذشته آشتی کنان بود و دوباره همه چیز سیر قبلی خود را پیش می گرفت. عکس های این خانواده مسخره را ببینید تا متوجه شوید دارم در مورد چه نمایشی و چه نوع اجرای بی کلامی حرف می زنم.
در این نمایشات شوخ طبعی و هنرهای سیرک با هم ادغام می شود تا تماشاگر را بخنداند و گاهی به بازی بگیرد. با شخصیت های کاریکاتور مانند، وارد دنیای بچه ها می شویم و هنرپیشه ها یا بهتر بگویم دلقکان روی صحنه به تماشاگران آب رختشویی می پاشند و برای آشتی خانوادگی به میان تماشاگران می آیند و تماشاگران را بوس می کنند. تلفن زنگ می زند و یکی می رود و به مردی از میان تماشاگران حالی می کند که بیا روی سن، چون تلفن با تو کار دارد. دلقکان تماشاگر را به بازی می گیرند و دست می اندازند. مگر این جزیی از شوخی های خانوادگی نیست؟
راستش را بخواهید برای کسی که نمایشات زیبای جیمز تی یره نوه دختری چارلی چاپلین را دیده باشد، این نمایش نمایش والایی نبود ولی یک ساعت و نیم مرا خنداند و گرفتاری هایم یادم رفت و گاهی تا همین حد هم کافی است.
بروید توی سایت گروه لیسه دای و تاریخچه گروه و نوع فعالیت ها و برنامه شان را بخوانید. گروه مهمی هستند و سالهاست کار می کنند و نمایشات خود را به دور دنیا می گردانند. اصلشان روسی است.
گاهی می بینم هنگام ترجمه نمایشات بی کلام ساموئل بکت را "لال بازی" ترجمه کرده اند که غلط است. چون در سنت ایرانی، ما لال بازی داریم که نمایشی مخصوص به خود و سنتی است. لال بازی، پانتومیم هم نیست بلکه"نمایش بی کلام" و "لال بازی" و "پانتومیم" هر کدام تعریف خود را دارند و نبایست یکی را به جای دیگری گذاشت.
لازم به یادآوری است که غلامحسین ساعدی نمایشات بی کلام نوشته بود و ساعدی هرگز نگفته بود پانتومیم و یا لال بازی نوشته است. پس تلقی ها و برداشتهای خود را به متن نویسندگان تحمیل نکنیم و برای پایان دادن این مطلب تأکید می کنم ساعدی هم نمایشات بی کلام نوشت.

نامه منتشر نشده ای از ساموئل بکت

در سال ۱۹۵۲، یک سال قبل از اولین اجرای در انتظار گودو، ساموئل بکت، خطاب به میشل پولاک که در آن زمان تهیه کننده ی برنامه رادیویی "کلوپ دسیی Club d'essai" بود نامه ای نوشت. این برنامه به معرفی آثار نویسندگان و مولفان اختصاص داشت و در برنامه ی ویژه ی بکت، روژه بلن بخش هایی از متن دست نویس نمایشنامه در انتظار گودو را قرائت کرد. نوشتن این نامه به این علت بود که بکت همیشه از مصاحبه و تماس با خبرنگاران گریزان بود. از اینرو به جای شرکت در برنامه و قرار گرفتن در برابر میکروفن رادیو، خطاب به میشل پولاک نامه ای نوشت که متن این نامه نیز توسط روژه بلن پشت میکروفون رادیو خوانده شد و همان وقت پخش شد.

این نامه در یکی از ویترین های نمایشگاه ساموئل بکت همراه با دست نویس های دیگرش تا چند روز پیش در معرض دید عموم قرار داشت. نامه بر روی کاغذ سفید بی خط آرم داری تایپ شده است. بالای نامه آرم "وزارت آموزش عالی" است و زیرش "مدیریت کل هنرها و ادبیات"، "مدیریت بخش نمایش و موسیقی - دفتر نمایش" است و تاریخ پایین نامه سپتامبر ۱۹۵۲ است.

از آنجا که مفتخر به دادن گزیده ای از کارم به برنامه ی رادیویی شما شده ام و هم زمان با این مورد نظرم را درباره ی "در انتظار گودو" پرسیده اید، به دنبال مکالمه ای که داشتیم عقایدم را راجع به تئاتر می پرسید.

من درباره ی تئاتر هیچ نظری ندارم. اصلاً هیچ آن را نمی شناسم. من وارد این بحث نمی شوم. این قبول نیست.

چیزی که بدون شک، کمتر قابل قبول است. اول نوشتن نمایشنامه ایست و بعد هم پس از نوشتن آن، اینست که حرفی درباره اش نداشته باشم.

متاسفانه وضعیت من از این قرارست.

این توانایی را به همه نداده اند که به دنیای که در زیر صفحه کتاب به رویشان گشوده می شود، همان دنیای سود و زیان ها، بازگشت ها و عدم توقف ها، همان دنیایی که از قهوه خانه محله و محل کار می گذرد، عبور کنند.

دیگر درباره این نمایشنامه، من هیچ چیزی بیش از خواننده ای که با دقت موفق به خواندن آن خواهد شد، نمی دانم.

همچنین نمی دانم که آن را با چه نوع روحیه ای نوشته ام.

درباره ی شخصیت ها هم به غیر از آنچه خودشان می گویند، آنچه انجام می دهند و آنچه بر سرشان می آید، چیز بیشتری نمی دانم.

درباره ی وضعیتشان، بایستی تأکید کمتری از آنچه توانسته ام مجسم کنم، می داشتم، مثلاً در مورد کلاه لگنی.

من نمی دانم گودو کیست خصوصاً که من حتا نمی دانم آیا گودو اصلاً وجود خارجی دارد. و نمی دانم که آیا آنها، آن دو نفری که انتظارش را می کشند، به موجودیت واقعی او معتقدند یا نه.

آن دو نفری که در آخر هر دو بخش عبور می کنند، این به نظر می رسد که برای رفع یکنواختی باشد. من تمام آنچه دستگیرم شده است را نشان داده ام. چیز زیادی نیست. اما برای من کافیست. و حتا زیادی هم هست. می گویم که کمتر از این هم راضی می شدم.

راجع به اینکه تلاش کنیم تا به هر قیمتی که شده، چیزی، معنایی، معنایی وسیع و متعالی را به عنوان دست آورد این نمایشنامه بیابیم؛ و پس از نمایش، آنهم بعد از برنامه به تماشاگرانی که با برنامه تئاتر و بستنی چوبی در دست منتقل کنیم، راستش من قادر نیستم که فایده ای برای این مورد تشخیص بدهم ولی این باید امکان پذیر باشد. من دیگر در آن عوالم نیستم و دیگر هرگز هم نخواهم بود. من فقط توانستم کمی از دور، استراگون، ولادیمیر، پوترو، لاکی و زمان و فضایشان را بشناسم. شاید آنها به شما بدهی دارند. خودشان باید گلیم شان را از آب بیرون بکشند. بدون کمک من. آنها و من، ما با هم حسابی نداریم.

ساموئل بکت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح آن که، بکت گفته است: "در انتظار گودو را خیلی سریع نوشتم. در عرض یک ماه. روزهای خوش، یک سال و نیم وقتم را گرفت."

مطالب مرتبط: هارولد پینتر در آخرین نوار کرپ/ "اخرین نوار کراپ"، مترجم: پیکان، اندیشه و هنر، ۱۳۴۴

____________________

مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت) و نمایشنامه چی کجا / برگردان مهستی شاهرخی و بکت و نقاشی و یک نامه منتشر نشده از بکت

vendredi, juin 29, 2007

پیامی به خوانندگان: بخش نظر خواهی باز است.

خواننده گرامی، به دلایل شخصی از مسنجر استفاده نمی کنم و مسنجرم بسته است. پیام های کاری را در پیامگیر هر وبلاگ و در پست مربوطه بگذارید و پیامهای شخصی را با ایمیل بفرستید.
پیامهای مربوط به مرا در چشمان بیدار بگذارید.
پیامهای دوستان همکار را در چشمان زنان و چشمان دیگری تا هر نویسنده انعکاس کار خود را بشنود و ببیند.
برای هر مطلب در همانجا پیام بگذارید.
لطفاً از ذکر نام و نشانی ایمیل و احیاناً وبلاگ و یا سایت کوتاهی نفرمایید.
توجه: برای ماه های تابستان و تعطیلات، داستانها و اشعارو مقالات زیادی به دستم رسیده و یا جمع آوری کرده ام که به مرور در چشمان دیگری خواهم گذاشت.
(پیام به عابران پیاده و قداره کشان نقابدار و بی نقاب: لطفاً از بخش نظرخواهی به جای دیوار توالت مدرسه استفاده نفرمایید.)
از استقبال شما سپاسگزارم. روز و شب تان خوش

حذف پرسپولیس و حذف پاسارگاد

سرانجام دولت ایران موفق شد به جای شادی و تشویق و تقدیر از دختر جوانی که فیلم کارتونی ساخته است زهرش را به او بپاشد و در عرصه ی بین المللی از نفوذ سیاسی و اقتصادی خود برای بایکوت کردن آن فیلم کمیک کارتونی بهره بگیرد.
جمهوری اسلامی خود را مالک همه چیز و همه کس می داند و در زندگی خصوصی و افکار تک تک ایرانیان در هر کجا که باشند اعمال نفوذ می کند و به جای مرجان ها، باجی بادمجون های خودش را به دنیا صادر می کند تا برایمان قانون سنگسار را اصلاح کنند و ما را به حق بی حقی زنان مسلمان آگاه کنند. اول تا آخر حرفشان هم اینست که شما هیچ نگویید و با ما همکاری کنید تا مأموریت تخریبی و انهدامی خود را با راحتی بیشتری انجام بدهیم و تاریخ و فرهنگ ملتی را نابود کنیم و به قانون قبایل شیخ نشین برگردیم. از این طرف هم گروه های فشار و سرکوب دست پرورده شان تحت عنوان خبرنگار و فمینیست و وبلاگ نویس دارند خفه مان می کنند. آنها خیال دارند پس از خفه کردنمان با شوهرهایشان بنشینند و برایمان منشور بنویسند و کود برای باغچه تولید کنند. فضاحت این وقایع و از سوی دیگر گستردگی دامنه ی فعالیت های شان در عرصه جهانی سرسام آور است.
باقی حرفهایم را در این مصاحبه گفته ام و دیگر تکرار نمی کنم. هنرهای جمهوری اسلامی یکی دو تا که نیست؛ از غنی سازی اورانیوم و پیشرفت ایران در زمینه سد سازی و به آب بستن پاسارگاد بگیر تا...
ویدئوی ورود اکیپ پرسپولیس به جشنواره کن (چهارشنبه 23 مه 2007)/ پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی(تاریخ مصاحبه یک روز پیش از اعلام جوایز است) / شش دقیقه از فیلم پرسپولیس و ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی

طنز شب: از کجا شروع کنم؟

چهل و چند روز است که هاله اسفندیاری در سلول انفرادی اوین ملاقات ممنوع است. دانشجویان پلی تکنیک هنوز در زندان اند. پمپ بنزین ها را آتش زده اند و شهر ناآرام است. هفته پیش زلزله آمد و فردا معلوم نیست چه بیاید و یا چه بشود. خواننده ای در غربت از سرطان مرد. مرا به جای او فحش دادند و او را به جای من! هم نام بودیم. امروز دیدم مسیحی شده است و از حیرت فقط شاخ درنیاوردم و بس. مسیحی شدنت چه بود آخر؟ هنوز هم گیجم. من هرگز تغییر دین نمی دهم چون دین هیچوقت نداشتم و از دین هیچی یاد نگرفتم ولی به خاطر آن اجداد عارف و درویش ام ایمان زیاد دارم. و دست خودم هم نیست. مثلاً ایمان دارم که دنیا باید عوض بشود و خوب بشود و ما بایست خوبی کنیم و این حرفها. چرا؟ نپرسید چون خودم هم نمی دانم چرا هنوز امید دارم.
برای بار دوم وصیت می کنم. من از گور متنفرم. بودایی نیستم ولی جسدم را بسوزانید و خاکسترم را به دست باد و به آب بدهید. می خواهم پخش و منتشر شوم. مهاجری ابدی منم. مهاجر هر دو جهانم من!
شب همگی بخیر

jeudi, juin 28, 2007

ساموئل بکت و نقاشی

ساموئل بکت از دوران جوانی به نقاشی بسیار علاقمند بود و متن های مهمی درباره نقاشان دوران و به ویژه در مورد نقاشان ایرلندی و سپس نقاشی های آبستره نوشت.
سه نقاش: تال کوت، ماسون و برام وان ولد/ ساموئل بکت در گفتگویی با ژرژ دوتویی/ برگردان مراد فرهاد پور
لازم به یادآوری است که بکت مردی منزوی بود و علیرغم شهرت و موفقیتی که داشت در طول زندگیش فقط چند مصاحبه انجام داده است. بکت حتا وقتی جایزه نوبل را برد ناشرش به جای او به خبرنگاران پاسخ می داد.
بکت در مورد نقاشان زیادی نوشته است. از جمله تال کوت و ماسون و برام وان ولد. گفتگوی بالا پر است از غلطهای چاپی که خواندن ترجمه ای چنین سنگین را مشکل تر می کند. برای فهمیدن این گفتگو که تفسیر هنر سه نقاش مشخص است در ابتدا باید این نقاشان و تابلوهایشان را شناخت. بکت کم گوست و یا اصلاً هیچ از خود نمی گوید. در این گفتگو بکتفقط نگاه خود را به آثاراین سه نقاش و تفسیر خود را از تابلوهایشان بیان می کند. برای آشنایی با پیر تال کوت و عکس تابلوهایش و تابلوهای ماسون را در اینجا و در مورد برام وان ولد و عکس تابلوهای برام وان ولد را اینجا ببینید.
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو
و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت
و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت)

از آلبوم کودکان انقلاب

اینجا رو ببین! بهت می گم این آلبوم رو نگاه کن!
یکی بیاد منو از از دست اینا نجات بده! کمک! یه وخ نخوره منو؟
________________
فیلم به آتیش کشیده شدن پمپ بنزین ها رو اینجا داونلود کن! اینو از راه بازنگار پیدا کردم
این همه تبعیض توی دنیا یعنی چی؟ ها؟

mercredi, juin 27, 2007

May B از مگی مرن بر اساس آثار بکت

با الهام از آثار ساموئل بکت و با استفاده از موسیقی شوبرت و ژیل بینش و گاون برویر و به کمک سیزده رقصنده، مگی مرن، طراح رقص - تئاتر فرانسوی اثری به نام "می بی" را خلق کرده است و به روی صحنه آورده است.
مگی مرن درباره ی نمایش رقص - تئاتر "می بی" می گوید: "آثار ساموئل بکت، از لحاظ حرکات و فضای تئاتری، با مهارت بدنی و زیبایی شناسی رقصنده در تضاد است و ما همین را اساس کار خود قرار داده ایم تا به تحلیل اسرارآمیزترین و خصوصی ترین و پنهانی ترین و جاهلانه ترین حرکاتمان بپردازیم.
جایی که انتظار و (نه سکون کامل بلکه) عدم تحرک، جای گرفته است و در ساحلی از سکوت، در سکوتی که از شن های تردید پوشیده است، خلائی عظیم مانند هیچی بزرگ ایجاد می شود؛ کار ما عیان کردن حرکات ریز و درشت و آشکار کردن زندگی جوامع نامحسوس و عامیانه است. وقتی شخصیت های بکت در عین سکون خودشان، نفس می کشند. آنها نمی توانند جلوی جم خوردن خود را بگیرند، پس کم یا زیاد، حرکت می کنند دیگر!
در هنگام اجرای رقص - تئاتر، تقدم تئاتری، برای ما این بوده است که نه تنها کلام یا سخن را نمایش بدهیم، بلکه حرکت را در شکل اصیل خود آشکار کنیم و در جستجوی این باشیم که از یک سو حرکت خفیف تئاتری و از سوی دیگر رقص و زبان حرکات موزون در نقطه ای با هم تلاقی پیدا کنند."

فیلم پرسپولیس از امروز بر پرده سینماها

شش دقیقه از فیلم پرسپولیس را اینجا ببینید و برای اطلاع افرادی که فقط بلدند از روی دست دیگران بنویسند و هیچ اشاره ای به منابع پیشین و یا موجود در این باره نداشته باشند:
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی

mardi, juin 26, 2007

ماندانا از مهستی می گوید

I thought I would like to remember her face, her laughter, her voice and her intimacy as this.
May her soul rest in the same peace and happiness she left for us.
I am sure all today her voice has been proudly out all over the beautiful sky of Iran with no censorship!
That's the only thing they will never be able to take away. our memories...It's ours.
peace and light;
Mandana Zandian


* photos are by saeid Noushinfar

". . . Don't live in the world as if you were renting or here only for the summer,
but act as if it was your father's house. . .Believe in seeds, earth, and the sea,
but people above all. Love clouds, machines, and books, but people above all."
Nazim Hikmet


چشمانی دیگر را حتماً ببینید

دو مقاله در مورد ادبیات قرن بیستم فرانسه از آرش نقیبیان، نقدی از قاسم کشکولی بر جایگاه و نقش هوشنگ گلشیری در ادبیات مدرن ایران، اشعاری از اعظم کمالی و زینب صابر (چهار شعر کوتاه) و شهین منصوری (سه شعرکوتاه) و داستانهایی از نادره افشاری (هفت داستان)، عزت گوشه گیر (پنج داستان) و پرتو نوری علاء (سه داستان) و بالاخره داستانی از ولفگانگ بورشرت با ترجمه فرشته مولوی را در چشمانی دیگر بخوانید.

lundi, juin 25, 2007

خداحافظ مهستی

عمر کوتاه است. عمر همین لحظه و شاید همین امشب.
کوتاه! کوتاه! فقط همین امشب است!
همین امشبو داریم،
چرا قصه ی دردو برا فردا ندازیم؟
ویدئو آهنگهای مهستی
آلبوم آهنگ های مهستی
ویدئو آهنگهای هایده
آلبوم آهنگهای هایده
هایده و مهستی: آی بهاره، آی بهاره
شب عشق
به یاد هایده
خواهران خوش صدا، صدای ملکوتی شما می ماند!
خداحافظ مهستی!
عکس مهستی و گوگوش متعلق به مجله طپش است و ماندانا زندیان آن را فرستاده
_________________________
مطالب مرتبط: مجوز خوانندگی "آغاسی" پس از مرگش صادر شد!

از آلبوم کودکان انقلاب

"انقلابی که نتوانم در آن برقصم آن انقلاب من نیست"/ اما گلدمن
دو فیلم در مورد اما گلدمن را در آرشیو رزا ببینید
و مقاله "ازدواج و عشق" از اما گلدمن را در همانجا بخوانید.
_______________________________

آجرپزی بزرگ مردان کوچک/ عکس: یک و دو و سه

dimanche, juin 24, 2007

برای کودکان دنیای بهتری بسازیم

ویژه افغانستان: کودکان و زنان و قربانیان جنگ را در چشمان زنان ببینید

samedi, juin 23, 2007

امشب "ماریزا" "فادو" می خواند

امشب ماریزا فادو می خواند. ماریزا چیست؟ ماریزا کیست؟ فادو چیست؟ - هیچ منتظر جواب نباشید چون وقتی بلیطش را گرفتم به گمانم ماریزا اسم نمایش بود و فقط یک بلیط باقی مانده بود و خوشبختانه شنبه شب تعطیل بودم و می خواستم با کمی تاخیر، عید موسیقی را جشن بگیرم. در ذهن من، موسیقی یا تئاتر فرق نمی کند، پس: شنبه هم با پنج شنبه فرقی ندارد. مهم اجرای عهدی است با خود. مثل سبزه سبز کردن در روز سیزده به در می ماند و دو هفته بعد آن را در رود سن انداختن و با عجله دور شدن. الان می دانم هیچ اشتباه نکرده ام و شانس آوردم که همان یک بلیط باقی مانده بود و رفتم و ماریزا را دیدم و صدایش را از نزدیک شنیدم.
ماریزا اهل موزامبیک است ولی دو رگه پرتغالی و آفریقایی است. او را با آن موهای بلوند پلاتینه که می بینی باورت نمی شود که مادر بزرگ مادری اش سیاه پوست بوده است ولی وقتی در حین خواندن روی صحنه می رقصد آن ریتم آفریقایی که موتور پیکر آفریقایی است را حس می کنی و می بینی آن ته های وجودش مادربزرگی سیاه پوستی است که هنوز می رقصد. ماریزا فادو می خواند و فادو آوازی است پرتغالی که نمی شود آن را در هیچ مدرسه ای آموخت. ماریزا تقریباً صد دقیقه در سالن پله یل برایمان فادو خواند و حتا یک بار برای اینکه آکوستیک سالن را آزمایش کند آوازی را بدون میکروفون خواند. در آن صد دقیقه، من با صدای ماریزا به عوالمی سفر کردم که خودم هم نمی دانم چیست. گذشته و حال و تصاویر مرموزی از آفریقا و پرتغال به مغزم هجوم آورده بودند و بدون این که کلمات ماریزا را بفهمم ذهنم سفرها کرد. خوبی هنر در همین است با آن سفر می کنی و وارد دنیاهایی می شوی که از آن بی خیری. ماریزا با فادوهایش مرا به کشورها و قاره ها و زمانهای مختلفی برد. هنر از زمان و مکان و زبان عبور می کند. هنر چیزی ورای این هاست.
به ماریزا و اعقاب آفریقایی و پرتغالی اش فکر می کنم که برای من تابلویی جهانی از عبور هنر مستقل و مهاجر و پسااستعمار است و این که چگونه همین ماریزای دو رگه سنتی ترین و قدیمی ترین فادوهای پرتغال را به این زیبایی می خواند و به همه منتقل می کند طوری که دیگر فادو متعلق به پرتغال نیست و ماریزا فقط خواننده ای پرتغالی نیست و این صدای هنر انسان است که در جهان طنین می افکند.
من عید موسیقی را خیلی دوست دارم و دوست دارم زیاد طول بکشد و به سبک پیشینیان لر و کرد و شاید مغولم، دلم می خواهد هفت روز و هفت شب، عید موسیقی را جشن بگیرم. پیشنهاد می کنم یک جشن موسیقی خلق کنیم و مثلاً سیمین غانم بیاید و توی تالار وحدت برایمان بی میکروفون بخواند. سیمین غانم می تواند بیاید. سیمین غانم هنوز می تواند بخواند. من می توانم بیایم. تو هم حتماً می توانی بیایی. پس منتظر چی هستیم؟ منتظر انتخاب روز مشخص؟ من مطمئنم صدای سیمین غانم و یا صدای هنگامه اخوان در جشن موسیقی سالن تالار وحدت را پر خواهد کرد. پس به امید آن روز...
________________


از آلبوم کودکان انقلاب

هزینه ها بالا رفته است. لطفاً طومار زیر را امضاء کنید:
امضاءکنید

از آلبوم کودکان انقلاب


عکس بی حجاب یکی از آباجی ان. جی. اوئی های جنبش زنان در حال جنبیدن در آغوش امپریالیسم جهانخوار یا عمو سام/
زمان عکس: شهریور شصت و هفت

vendredi, juin 22, 2007

Une soirée de la musique et la danse

« Perse à l’Iran »
Le 23 Juin 2007 à 18h00
A la maison des associations du
Mairie du 7eme
Au 2, rue Amélie
75007 Paris
Métro: La Tour Maubourg
ou Invalides
Entrée Libre

معرفی یک شاهکار واقعی

شاهکار بینش پژوه متولد 1351 است، دکترای برنامه ریزی شهری دارد ولی شاعر و آهنگساز است. شاهکار در دانشگاه مدرس است و تاکنون کتابهای مجموعه شعر "دستهایت را دوست می دارم" و "کافه نادری" و "من سیاسی نیستم" و در زمینه موسیقی آلبوم های "اسکناس" و "بانوی شرقی" و یک آلبوم ایتالیایی را منتشر کرده است.

سایت شاهکار بینش پژوه/
سه آهنگ از شاهکار را در سایت ایرانیان بشنوید: عشق خیابونی و اسکناس و عشق لاتی
______________________
مطالب مرتبط: صفحه موزیک سایت ایرانیان
ویژه موزیک زیرزمینی ایران
در ضمن نگاهی هم بیندازید به ویژه سیمین غانم در چشمان زنان

jeudi, juin 21, 2007

پون نف چه جوریه خانم شاهرخی؟

زینب عریزم تمام مدت منتطر بودم تا فرصتی پیدا کنم و توی عکسهایم بگردم و عکس پون نف را پیدا کنم و برایت بفرستم و به تو نشان بدهم چون از یکی از زیباترین لحظات پون نف عکس برداشته ام. پون نف درست وسط پاریس است و بر روی رود سن و در ضمن بلندترین پل بر روی رود سن است. شاید بهتر باشد باقی اطلاعات را از روی دفترچه جهانگردی و یا سایت جهانگردی بخوانی چون اگر من چیزی بیش از این بنویسم از اطلاعات همین دفترچه ها می آید. پون نف پاتوق عشاق (حتماً فیلم عشاق پون نف را دیده بودی که این را پرسیدی) و همجنسگرایان و میخواره هاست. انگار این پل جایی باشد که به همه پناه بدهد و همه خود را در آنجا آزاد احساس کنند و بتوانند بی هیچ شرمی خودشان باشند.
در فرانسه، هر سال آمدن تابستان را جشن می گیرند و از اول تابستان موسم جشن های دهکده و عروسی هاست. از اول ماه ژوئن در هر محله پاریس جشن محله برپاست و این جشن ها از طرف شهرداری سازماندهی می شود و معمولاً مثل مراسم تخته حوضی یک جایی توی میدان یا پارک محله تخت بزرگی بر پا می کنند که می شود صحنه ای برای ارکستر و ارکستر در آن روز می نوازد و مردم اگر هم نرقصند حداقل دست می زنند و به تماشا می آیند و شادی می کنند. روز اول تابستان را جشن موسیقی نامیده اند و این جشن یکی از بزرگترین عیدها و جشن های زندگی من است. البته این جشن قدمت درازی ندارد و از دوران فرانسوا میتران و به ابتکار ژک لانگ وزیر فرهنگ وقتفرانسه در سال 1982 آغاز شده است. در این روز یا شب همه آزادند توی کوچه و خیابان بیایند و سازی بزنند و اگر هنری دارند به نمایش عموم بگذارند. نوازنده هم که نباشی می توانی راه بیفتی و این قدر کنسرت های مختلف از طرف سازمانهای مختلف فرهنگی و هنری دولتی و خصوصی در گوشه و کنار شهر برگزار می شود که اگر بخواهی همه رابشنوی و ببینی صبح هم به خانه برسی خوبست. بیشتر این کنسرتها در این شب رایگان است.
زینب نازنینم خبر سنگسار زن و مردی را در صبح پنج شنبه دیدم و صبح چهارشنبه در فکر بودم تا این که نزدیکهای ظهر خبر متوقف کردن آن حکم را در یکی از سایتهای خبری دیدم و روحم آرام شد. عجیب است! در رساندن خبر، پوشش خبری گسترده ای داشتند ولی در بیرون آوردن مان از دلشوره و نگرانی هیچ عجله ای نکردند. بعدازظهر خبر متوقف شدن حکم آمده بود که برایم پیامی رسید که از من امضاء می خواهد و دیگر چی...؟ راستی چرا هر اطلاعاتی در مورد سنگسار و اعدام می گذاریم روی این سایتهای مشخص، می بینیم فردا توسط گروه و یا گروه هایی پاک شده است!؟ و باز به جایش همان منابع دولتی و یا نزدیک به دولتی و هوچی...؟ بگذریم زینب نازنین خوشحالم که آن حکم متوقف شده است و خوشحالم که در جایی، در گوشه ای از جهان مردمانی وجود دارند که موسیقی را جشن می گیرند. فردا عید من است. دلم نمی خواست این عید خراب شود.
عکس مربوط به عید موسیقی است در سال 1994، یعنی سیزده سال پیش در یک چنین روزی، در آن سال کنزو کنزو، همان مارک معروف عطر و لباس و اشیاء لوکس، همان طراح مد معروف ژاپنی طرحی داده بود برای پون نوف. از دو طرف پل را سراسر از گلهای زیبای رنگارنگ و معطر پوشانده بودند. بوی عطر گل از یک کیلومتری هم مدهوشت می کرد. گلها را مرتب مراقبت می کردند و تا یک هفته پون نف لباسی از گل و عطر به تن داشت. پیش از آن که گل ها پژمرده و پلاسیده شوند، یک روز همه گلها را از پل جدا کردند و دسته دسته به بیمارستانهای پاریس اهدا کردند. خاطره و عطر این ابتکار زیبای کنزو کنزو هنوز هم در خاطرم هست.
به قول فرانسوی ها هر چیز زمانی دارد. زمانی برای تولد و زمانی برای مرگ. زمانی برای دوست داشتن و زمانی برای عشق ورزیدن. زمانی برای موسیقی و زمانی برای شعر. فردا، زمانی برای موسیقی است و جشن تو هم باید باشد چون شاعری و شاعر باید موسیقی را دوست داشته باشد. همه اش منتظر زمان مناسبی بودم تا اینها را برایت بنویسم وسرانجام آن زمان فرا رسید. آن زمان اکنون است. پس زینب جان عید تو هم مبارک، عید موسیقی را به تو تبریک می گویم و برایت روزگاری پر از شعر و موسیقی آرزو دارم.
عکس و نوشته پیشکش زینب صابر شاعر
_______________________________
مطالب مرتبط: برنامه انجمن جوانان آفتاب برای امشب (جشن موسیقی)
روزنگار تاریخی و فرهنگی خوردادماه(در مورد جشن گل در ایران)/ شاهین سپنتا
ویژه موزیک زیرزمینی ایران

در ضمن نگاهی هم بیندازید به ویژه سیمین غانم در چشمان زنان
امشب "ماریزا" "فادو" می خواند

mercredi, juin 20, 2007

از آلبوم کودکان انقلاب

عکس منتشر نشده یکی از مقامات بالای ساواک به همراه مادرش شمس الملوک!
نه خیر! شوخی کردم این ابی کوچولوست یا همون ملی جوک جنبش اصلاحات در آغوش ایران خانوم یا همون مام وطن!
تاریخ عکس: شهریور شصت و هفت

از آلبوم کودکان انقلاب

عکس یکی از لاتهای مشهور تهران پیش از دستگیری.
او لات به دنیا آمد آمد. از کودکی لات بازی در می آورد. مثل یک لات بزرگ شد. مثل یک لات زندگی می کرد و سرانجام مثل یک لات از توی جامعه ی مودب و شریف و مومن، با روشی لات وارانه شبانه از روی کره زمین جمع آوری شد.
تاریخ عکس: شهریور شصت و هفت

mardi, juin 19, 2007

از آلبوم کودکان انقلاب

عکس بی حجاب یکی از باجی بادمجونهای انقلاب. این باجی بعدها اسم جنبش زنان را روی خودش گذاشت و مدام بالای منبر می رفت و در مورد حقوق زنان روضه می خواند. باجی از دوران نوزادی فمینیست بود و مدام حقوق اساسی زنان یعنی حق دیه و حق حضانت و حق سنگسار و حق صیغه و حق ارگاسم را مطالبه می کرد. کتاب خاطرات زندان باجی جنبش"بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه در بازداشت موقت" در چهار جلد توسط نشر شوهران بی شام مانده زیر چاپ است.
زمان عکس: تابستان شصت و هفت

lundi, juin 18, 2007

از آلبوم کودکان انقلاب


عکس بی حجاب شمسی خانوم سابق و رکسانای فعلی در گهواره جنبش اصلاحات
زمان عکس: تابستان شصت و هفت


طنز شب: فرق بین نویسنده باسواد و نویسنده کم سواد در چیست؟!

نویسنده باسواد کتاب و روزنامه و مجله می خواند/
نویسنده باسواد گه گاه کارهای دیگران را هم می خواند/
نویسنده باسواد زبان خارجی بلد است/
نویسنده باسواد می تواند به زبان خارجه بنویسد/
نویسنده باسواد می تواند به زبان خارجه بخواند/
نویسنده باسواد گاهی از اوضاع فرهنگی و ادبی کشورهای خارج می نویسد/
نویسنده باسواد می تواند کتابی را که به زبان خارجه خوانده است در چند خط برای ایرانیان خلاصه کند/
نویسنده باسواد وقتی در سایت وزین خود به مطلبی لینک می دهد آن را می خواند/
نویسنده باسواد چاپ عکس کپل و اندامهای باروری را در سایتهای وزین ادبی امری لازم و فوری نمی داند/
نویسنده باسواد گاهی فکر هم می کند/
نویسنده باسواد با دیدن هر مطلبی در روزنامه های اصلاح طلب زود به آن لینک نمی دهد بلکه کمی هم فکر می کند/
نویسنده باسواد چون مهاجر است لزومی نمی بیند که در تبعید خود را تا حد موازین روزنامه اصلاحات ارزی داخلی شده پایین بیاورد/
نویسنده باسواد از انتشار مطالب صاف کاری شده چشم پوشی می کند و به روایت کامل مصاحبه ها و مطالب سانسور نشده در خارج از کشور لینک می دهد/
نویسنده باسواد، آخرهفته ها نمی رود دیدن سایتهای دیگر برای لینک دزدی/
نویسنده باسواد، در سایتش قید می کند هر لینکی را از هر جا برداشته است/
نویسنده باسواد، بدون اجازه و رضایت شخصی از مطالب او کپی نمی گیرد/
نویسنده باسواد لازم نیست زور بزند تا رمان تفکر بنویسد/
نویسنده باسواد لازم نیست رمان را وارد عصر خردگرایی کند/
نویسنده باسواد حتا لازم نیست زبان خارجه اش خیلی قوی باشد/
نویسنده باسواد حتا لازم نیست که زبان فارسی اش عالی باشد/
نویسنده باسواد همین قدر که بتواند از روی روزنامه بخواند/
نویسنده باسواد کاری به کم سوادی و یا بیسوادی دیگران ندارد/
نویسنده باسواد، گردانندگی سایت را امری فرهنگی می داند/
نویسنده باسواد حداقل لینکهای خود را می خواند
_________________________

dimanche, juin 17, 2007

طنز روز: کودکان انقلاب


عکس یکی از زهرا خانومای انقلاب در تابستان شصت و هفت

ساموئل بکت: در انتظار گودو

گفتیم که در ابتدا همه ساموئل بکت را به خاطر رمانهایش، مورفی و وات و سه گانه: مولوی و مالون می میرد و نام ناپذیر می شناختند. در سال ۱۹۵۳، برای اولین بار نمایشنامه ای از بکت، در انتظار گودو به کارگردانی روژه بلن در تئاتر بابیلون به روی صحنه آمد. موفقیت بی نظیر این نمایش در واقع آغازی بود برای ورود بکت به دنیای تئاتر.
در آثار بکت و جویس، نقطه ی اوج تراژدی به درجه ی صفر می رسد. فراز و فرود و گره گشایی از ساختار داستانهای آنها رخت بربسته است. تراژدی و یا کمدی در تمام سطح داستان و یا نمایش خود را گسترده است. در نهایت اعجاب به این ذره ذره مردن میخندیم؛ زندگی مثل قطره قطره آب شدن است. لحظه لحظه پیر شدن و فرو رفتن در دل زمان است. آدمهای بکت و یا جویس، آدمهای مهمی نیستند. نه زیبا هستند و نه جوان و نه شجاع و نه وفادار. دوره ی اخلاقیات و قهرمان پردازی و حماسه سازی سر آمده است. اگر در اودیسه ی هومر، اولیس به سفرهای دور و درازی می رفت و زن فادارش به همراه پسر ده ساله شان با بردباری در انتظار اولیس می ماند، در اولیس جویس، سفر لئوپولد بلوم (اولیس مدرن) فقط شانزده ساعت طول می کشد و حتا در این شانزده ساعت هم زنش وفادار نیست. اولیس قرن بیستم فقط از این سر شهر به آن سر شهر می رود و آدمهایی را می بیند و یا از کنار آشنابانی عبور می کند و گاه بدون اینکه واقعاً آنها را دیده باشد، در ذهنش به گذشته سفر می کند و کودکی خود را تاکنون مرور می کند. همه چیز به حداقل سقوط کرده است.
در نمایش "در انتظار گودو" آشنازدایی از اسطوره و یا دوری گزیدن از آرکه تیپ ها، مانع از درست دیدن آن تصویر اولیه ای است که بکت به مغزمان روانه می کند؛ ولی بکت با شوخی و طنز زوجی ازلی و ابدی، ویلادیمیر و استراگون، زوجی مانند آدم و حوا را در پای درخت دانایی در باغ بهشت آفریده است و تصویر آن اسطوره اولیه را در ذهن مان ویران کرده است. در نمایش در انتظار گودو جنسیت مطرح نمی شود چون جنسیت چندان اهمیتی ندارد و در این نمایش مشکلش نیست و جنسیت چندان ربطی به حرفی که می خواهد بیان کند ندارد. آنها یک زوج اند و در انتظار کسی که بیاید و روزگار بهتری را برایشان بیآفریند ولی زندگیشان در این انتظار عبث و سکون سپری می شود.
دو نفر زیر درختی نشسته اند و انتظار می کشند. انتظار چه را می کشند؟ - انتظار گودو را! گودویی که خودشان هم به درستی نمی دادند کیست و چه خواهد کرد. در این انتظار، حرف می زنند، البته حرفهای مهمی نمی زنند، مفلوک به نظر می آیند. دارند هویجشان را می خورند و زندگی می گذرد و آنها منتظر چیزی، کسی، گودویی هستند که قرار است، یعنی خودش پیام داده که می آید.
آیا سرانجام روزی گودو خواهد آمد؟
در این گذر ساکن عمر، زوجی دیگر می گذرند، برده و ارباب، لاکی و پوتزو. به امر ارباب، برده یا نوکر رقص غریب و دردناکی را برای سرگرمی آنها اجرا می کند. برده وقتی فکر می کند و افکارش را جمع و جور می کند و کلاهش را قاضی می کند به زبان می آید و افکارش پر از لغات گنده و چیزهای نامفهوم است. فکرهای او در همه جهت و از زوایای گوناگون حرکت می کنند و این جنبش غریب هرگز به معنا نمی رسد و به جنون شبیه است. جنونی که به دیگران منتقل می شود و نفس شان را می گیرد. باید این برده ی دیوانه را که افکار جنون آمیزی دارد متوقف کرد. کلاهش را از سرش برمی دارند و او را از زحمت فکر کردن خلع می کنند و برده دوباره ساکت و مطیع می شود. برده فکر کردن نیاموخته است.
بازی لاکی و پوتزو، تحلیل دردناکی از تاریخ نابرابری هاست. برده و اسیر یا بینوای تاریخ، زمانی که قدرت فکر کردن پیدا کند جانش در عذاب خواهد بود و زندگی را بر خود و دیگری را به دوزخی تبدیل خواهد کرد. تاریخ، برده را ساکت و بردبار و مطیع و سر به راه می خواهد. تاریخ، از برده می خواهد که برده بماند و بار بکشد و برای دلخوشی ما برقصد. ما می نشینیم و هویجمان را می خوریم و این فاجعه را نظاره می کنیم و عمر می گذرد. در پایان هر دو پرده، پسرکی می آید و وعده ی آمدن گودو را به فردا موکول می کند. مگر نه اینکه عمرمان بدون تغییری اساسی و در انتظار گودویی که شاید هرگز نیاید و در یک انتظار عبث سپری خواهد شد؟
زبان نمایش بکت به ظاهر ساده است، ولی زبان، زبان نازبانی و فاصله گیری از اصل و آشنازدایی هاست و ما را به سمت معناهای پنهان و یا بی معنایی هر کلام روانه می کند. زبان بکت در عین سادگی ظاهری لایه هایی گوناگونی دارد که این لایه ها، اساطیر و فلسفه و ادبیات را در سطحی متفاوت و پنهانی با خود حمل می کند. آن کلمات ساده و تکراری با جایی در ته ذهن ما حرف می زند و رابطه برقرار می کند و از این رو علیرغم همه ی آدمهای مفلوک و بی حادثه گی داستان و تکراری بودن حرفها به لذت تئاتر دست پیدا می کنیم. چون از ورای این بی کلامی، بکت با صدایی خفه با ما حرف زده است
دوره می کنیم روزها را و همچنان کنار تک درخت خشکیده ای که مدتها طول می کشد تا برگ بدهد نشسته ایم و راجع به آب و هوا حرف می زنیم و مثل دو دلقک، مثل لورل و هاردی داریم حرفهای پوچ و ساده و خنده دار ولی واقعی می زنیم و هویج خودمان را به نیش می کشیم. آدم و حوا نیستیم ما. زن و مرد نیستیم ما. اصلاً جنسیت نداریم ما. ما هستیم چون انتظار می کشیم. این انتظار است که به هستی ما معنا می بخشد و یا هستی ما را پذیرفتنی می کند و باز این انتظار عبث ماست که هستی مان را بی معنا می کند و مگر هستی معنایی هم دارد؟ آیا روزی معنا داشته است؟ چون الان ما فقط هستیم. همین.

اجرای در انتظار گودو به کارگردانی روژه بلن


samedi, juin 16, 2007

سلام و سپاس یک زن به زنی دیگر

خانم شکوه میرزادگی در بخش "از نگاه یک زن" مطلبی در مورد ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی نوشته است که خواندنی و دلگرم کننده است.

Libellés : ,


طنز روز: انتشار دروغ

من در زندگیم اصلاً آقای مجید روشنگر را ندیده ام و هیچ ایشان را نمی شناسم و هرگز هم با او مکالمه ای در مورد محتوای کتابم نداشته ام و هرگز و هرگز هم کارم را به خدمت ایشان نبرده ام و این آقای دروغگو حق ندارد از طرف من داستانهای جعلی خود را برای پر کردن جیب خویش و کلاشی های دیگرش ادامه بدهد. این مصاحبه پر است از دروغ.
یک بار دو سه سال پیش اعتراضم را در وبلاگم نوشتم و این بار برای دومین بار است که رسماً به گفتارهای بی اساس ایشان و دروغ بافی های ایشان از جانب من برای رسمیت بخشیدن به سرقت کتابم اعتراض می کنم.
آقای روشنگر لجن کاری بس است! تو یک پایت لب گور است کاری نکن که پس از مرگت هر روز گورت را تف باران کنیم.
شرم انگیز است! دردناک است! این طوری است که در آن کشور خلاقیت ها خفه می شوند و در مهاجرت هم باز از دست اینها خلاقیتها خفه می شوند و اینها دروغ می گویند و دروغ می سازند و دروغ پخش می کنند و دروغ چاپ می کنند و اصولاً راز بقایشان در دروغ است.
اینها با نشر دروغ زنده اند.
یعنی شما نامه سرگشاده مرا نخوانده اید؟ یعنی نه تنها سکوت، بلکه به گفتن دروغ ادامه خواهید داد؟
اطلاعیه پیش از نشر یا اعتراض؟ را حتماً ببینید تا بدانید تا کجا می شود دروغ گفت و دروغ پخش کرد!!!!
پ. ن. : ده روز پس از این قضیه حمله و تهدید یکی از مزدوران ناشران و مطبوعات را ببینید: کاسه گرم تر از آش!

شعرهای ساموئل بکت

شعر؟ چی است آن کلمه؟ یا؟ آن کلمه چه است؟، که سؤالی نیست و؟ چی؟ یا؟ چه؟

تداوم شعر، از ابتدا در هنر نویسندگی ساموئل بکت وجود دارد. از اولین آثارش که شعر و ترجمه و مقاله نویسی است شعر هست و بکت کماکان در کنار آثار دیگرش، شعر می نویسد و شعر می نویسد.
فصل نامه سمرقند - ویژه نامه ساموئل بکت
چی است آن کلمه
/ برگردان ضیاء موحد
فال قحوه/ برگردان منوچهر بدیعی
یازده شعر از بکت/ برگردان محمود داوودی
شعرهایی از بکت/ برگردان فرهاد سلمانیان
تصادفاً همین پنج شعر از بکت را با نام مترجم دیگری در جای دیگری مشاهده می کنیم!!!!
پیدا کنید نام مترجم اصلی را!!!
کرکس/ برگردان حسن سجودی
_________________

مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو

و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت

عکس ساموئل بکت در بیست و دو سالگی

vendredi, juin 15, 2007

طنز شب: جمع هم حوصله ی مرا ندارد!

گفتگوی مفصل رزا جاسمی نویسنده به ظاهر تبعیدی با روزنامه اطمینان مطلق: چرا هیچ جمعی دیگر حوصله ی حرفهایم را ندارد؟

طنز هفته: نیکلا سارکوزی در اداره منکرات

در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه، شرکت نکردم چون حق رأی نداشتم ولی اگر هم حق رأی داشتم به نیکلا سارکوزی رأی نمی دادم. شنیدم زنش هم به او رأی نداده است و البته این از دست آوردهای دموکراسی است که هر کسی می تواند عقیده ی خود را داشته باشد و عقیده اش محترم است و در ضمن می تواند نظر خود را در کمال آزادی بیان کند. به هر حال، نیکلا سارکوزی رأی بیشتری آورد و رئیس جمهور فرانسه شد و او در تشکیل کابینه اش سعی کرد مردمداری کند و تعادل را حفظ کند و تبعیض ایجاد نکند و...
1/ روز اول تا رفتم سر کار همه جا بحث نیکلا سارکوزی بود و مستی اش. همه از این کلیپ شماره یک حرف می زندند که از صبح بر روی سایت دیلی موشن و یا یوتوب قابل دیدن بود! و من خوب یادم هست که همه ی آن کسانی که نیکلا سارکوزی را در حال مستی می دیدند و کیف می کردند همگی اهل نوشیدن و میگساری و خوشگذرانی هستند و در این امر هیچ ننگی نمی بینند پس چرا رئیس جمهور فعلی فرانسه را به اداره منکرات ذهن خود می کشانند؟
یاد بیل کلینتون افتادم و ماجرایش با مونیکا لوینسکی و جنجالی که بر اثر افشای رابطه ی پنهانی شان به راه افتاد، در حالی که هر سبزی فروشی با مونیک و مونیکاهای بسیاری سر و سر دارد، دنیا متعجب شده بود که چرا رئیس جمهور آمریکا با دختر جوانی که در کاخ سفید کارآموز بوده است درآمیخته!!! تجاوزی که رخ نداده بود، به نظر نمی رسید که مونیکا ناراضی باشد و خاطره ی خوشی از این وصلت به یادگار نگه نداشته باشد. شکایتی هم که نشده بود و فقط بازی با افکار عمومی بود و بس. و همچنین استفاده از اخلاقیات مذهبی و افکارعامه برای سقوط سیاسی. خانم هیلاری کلینتون مثل همه ی زنان متأهل هیچ به روی خود نیاورد و سرش را بالا گرفت و انگار نه انگار ولی دنیا متعجب بود که چرا؟ آنهم از یک واقعه ای رایج و به این سادگی برای یکی از بزرگترین مردان قدرت و سیاست جهان!!!
2/ در کلیپ شماره دو، نیکلا سارکوزی همراه با ولادمیر پوتین هنگام ناهار نوشیده و او در کلیپ شماره دو توضیح می دهد آن دو چه گفته اند و به نظر می رسد علیرغم مصرف ودکای روسی، هشیار است ولی اینها باز هم مهم نیست. اینجا به یاد بیاوریم که ولادیمیر پوتین هم پا به پا و شاید بیشتر از نیکلا سارکوزی نوشیده ولی فوری بعدش نیامده در کنفرانس مطبوعاتی شرکت کند و در نتیجه سیاستمدار حرفه ای تری است تا... مسئله توقع ما از افراد است.
راستش به نظر من نیکلا سارکوزی هنوز به خاویار و ودکای روس عادت نکرده است و تازه کار است و آسیب پذیر است
3/ می توان نیکلا سارکوزی را به خاطر مصرف ودکای روسی بخشید و حتا دیدنش در حال مستی به او چهره ای زمینی و انسانی می دهد ولی چیزهایی هست که هرگز از یاد نمی رود و قابل فراموشی نیست و آن گفتارهای او در هشیاری کامل است.
ویدئوی شماره سه را نگاه کنید و تحلیل روانی ژرار میلر را از گفته ها و نگاه نیکلا سرکوزی به مسایل بشنوید. این یکی است که تکان دهنده است!
همه ی آن بالایی ها یعنی خوردن و نوشیدن و درهم آمیختن را اعمالی فردی می دانم و به آزادی فرد و زندگی شخصی اش احترام می گذارم و بشر را خطاپذیر می دانم. همه ی این ها را به زن و مرد می بخشم و وقتی می گویم می بخشم از خود می پرسم: "مگر من چه کاره ام؟ و من کیم که ببخشم؟ و به من چه ربطی دارد؟ زندگی خودشان است و خصوصی است".
من آدم ها را چه نیکلا سارکوزی و بیل کلینتون و مونیکا ولینسکی را به اداره منکرات نمی کشانم و یا در ذهنم سنگسار نمی کنم ولی این حرفها را چی؟ این نگاه عمیقاً استعمارگرایانه را در صدر ریاست جمهوری و به نام فرانسه حرف زدن و اینها را گفتن؟ با اینها چه خواهیم کرد؟
من این را نمی توانم ببخشم! شما چی؟
______________________

کلیپهای بالا را ایرانیان و دوستان ساکن بلژیک فرستاده اند: دو کلیپ بالا را آقای منوچهر سالکی فرستاده اند و کلیپ سوم را مژگان کاهن (همان دوست روانشناسی که دو روز پیش آن جوری برایم تسلیت فرستاد! مژگان عزیز خطا انسانی است و پیش از اینکه بپرسی بدان و می گویم ترا بخشیده ام)

jeudi, juin 14, 2007

داستانهای بکت

در ابتدا همه ساموئل بکت را به خاطر رمانهایش، مورفی و وات و سه گانه: مولوی و مالون می میرد و نام ناپذیر می شناختند.
چهار داستان زیر را می شود بر روی صفحات اینترنت خواند.

سه داستان در دیباچه: نخستین عشق/ بی همگی/ بنگ/ برگردان از منوچهر بدیعی

بیرون افتاده/ ابوالحسن نجفی
البته پینگ هم همان "بنگ" است البته با ترجمه ای از انگلیسی از مهدی نوید

و

يادداشتي بر داستان «بنگ» از رنه ريس اوبر

يادداشتي بر داستان «بي‌همگي»

از اليزابت درو و مادس هاآر

ترجمه رمان های بکت بسیار مشکل است

مالون می میرد توسط محمود کیانوش به فارسی ترجمه شده و در انتشارات نیل/ 1347 به چاپ رسیده است

درباره "مالون می میرد"/ شهرام مرادی

هفت صفحه ار رمان مولوی با ترجمه رضا براهنی نیز در انتقادکتاب، دوره سوم، شماره 5 در بهمن و اسفند 1344 به چاپ رسیده است (صص4-10)

قطعه ای از رمان نام ناپذیر/ ترجمه مهدی نوید
قطعه ای از رمان نام ناپذیر/ ترجمه کیاسا ناظران

از بکت اخیراً متن هایی برای هیچ توسط علیرضا طاهری عراقی به فارسی ترجمه شده است . در سال 1953 و با نوشتن در انتظار گودو است که ساموئل بکت به دنیای تئاتر معرفی می شود و در مدت کوتاهی موفقیت عظیم کسب می کند.

______________________

مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو

و ساموئل بکت کیست؟


کشفیات: فقط یک قاشق چای خوری...

من کشف کردم که یک قاشق چای خوری می تواند در امتحان دیوانگی و مستی و خیلی از جرائم دیگر نقش اساسی بازی کند. چطور؟ دیده اید کسانی را که خود را به دیوانگی می زنند و هر چه از دهنشان درمی آید بار دیگران می کنند و اگر حرفی بزنی می گویند:
" بابا ولش کن این دیوانه است ؟"
- خب من پیشنهاد می کنم اگر اینها دیوانه اند پس فقط روزی یک قاشق چای خوری از گه خودشان میل کنند. صبر کن ببینیم چند تا دیوانه توی این دنیا پیدا خواهد شد؟
در مورد مستی هم همین طور، دیده اید باز یک عده هستند که با یک قلپ یا دو قلپ تغییر شخصیت می دهند و شروع می کنند به گندکاری... خب برای اینها هم روزی یک قاشق چای خوری از گه خودشان (و نه دیگری) تجویز می شود.
برای هنرمندانی هم که تولید ادبی شان (کلمه براش ندارم. به قول خودشان "هنرمندان" و باز به قول خودشان "ادبیات")، بله تولید ادبی شان به گه کشیدن دیگران است... باز روزی یک قاشق چای خوری صبح و ظهر و شب و لطفاً خودشان هم زحمت بکشند و نوشته های خودشان را حداقل روزی سه بار بخوانند.
پس نسخه برای این افراد: صبح و ظهر و شب یک قاشق چای خوری از گه خودتان (گه های قبلی و یا گه های فعلی و یا گند کاری تازه) را پیش از غذا میل نمایید.
خداوند به همه ی بیماران شفای آجل عنایت فرماید


mercredi, juin 13, 2007

مادر جان از صمیم قلب...

در زندگی لحظاتی هست که نمی دانی بخندی به کار روزگار و یا گریه کنی از دستش. من الان درست در آن لحظه ام. امشب سالگرد فوت مادرم است.
چند روز پیش در وبلاگ آونگ خاطره های ما خواندم: "این چه طرز تسلیت گفتنه!؟" و بعد این عکس را دیدم هم خندیدم و هم اشک در چشمانم آمد.
الان هم می بینم دوست روانشناسم مژگان این عکس را برایم فرستاده نمی دانم بخندم یا گریه کنم. مادر اگر بود هر دو با هم می خندیدیم.

"تقسیم ظهر" از پل کلودل

سلام پل عزیز،
این اولین نامه ایست که برایت می نویسم. باید پیش تر از اینها برایت می نوشتم ولی... مرا به خاطر همه ی تاخیرها ببخش. دیروز، یعنی دیشب "از آن اوقاتی بود که می ترسیدم با خودم تنها بمانم." حس تنها ماندن با خود و از خود ترسیدن را تو چه خوب می شناسی. رفتم به تئاتر و نمایشی از تو به روی صحنه بود. "تقسیم ظهر"! چطور توانستی درون انسان را همه ی فراز و نشیب هایش و حس ها و امیال و ضعف هایش را این گونه و به این زیبایی و با شعر تصویر کنی؟ صدای روحم را، در کلماتت شنیدم، و آن همه ظرافت در منبت کاری کلام را که به موسیقی شبیه بود. پیش از این از تو جز چند قطعه و چند شعر و چند نامه چیزی نخوانده بودم. مرا ببخش که دیر شناختمت. و باز مرا ببخش که دیر خواندمت. و مرا ببخش که زود خودمانی شدم و مردی که دو قرن پیش به دنیا آمده و پیش از تولدم فوت کرده است را پل عزیز خطاب کردم. یک دفعه برایم عزیز شدی، مثل پاره ای از وجودم، با چیزی در آن ته ته های وجودم حرف زدی که مرا از پا درآورد. هر وقت به دیدن مجسمه های کامیل می روم هم از حضور این همه زیبایی و دیدن شعر مجسم عاجز می شوم. زیادی زیباست. پل عزیر، نمایش دیشب عالی بود، بازیگران کمدی فرانسز نمایش ات را به خوبی اجرا کردند و واقعاً سنگ تمام گذاشتند.
چهار نفر بر روی کشتی، بین آب و هوا، بین زندگی و مرگ، در برزخ تن و روح بر روی اقیانوس هند شناور بودند. آن دو چه زیبا صحنه های عاشقانه را بازی کردند، زیبا بود، چقدر دوست داشتن یکدیگر و پیوستن دو تن به همدیگر، زیبا بود. زیادی زیبا بود. پل، آن ته ته های روحم شاد شدم که تو و کامیل وجود داشته اید و این همه شعر و عشق و زیبایی را برایمان میراث گذاشته اید. برای "تقسیم ظهر" و خورشید درخشانی که به ما نشان دادی و برای این که آفتاب ظهرت را با ما تقسیم کردی از تو متشکرم. پل، آقای کلودل عزیز مرا ببخش که ترا دیر شناختم و تشکر مرا برای آن همه زیبایی که دیشب نثارمان کردی بپذیر. مرسی پل عزیز
Paul Claudel

mardi, juin 12, 2007

جمهوری خون

آنقدر نزدیک شده ایم
که قطعات مجزا را به خوبی می بینم
و نور سبز مهتابی ها را
قطعاتی منظم اند
مثل یک باغچه در پارکی عمومی
قطعه ها همه گلگاری شده اند
و حوضی با نور قرمز
فواره ای از خون در دل حوض می جوشد
دور می زنیم و دور
به وطن رسیده ایم
بهشت زهرا اینجاست
خاک مادرم اینجاست
مادرم، جایی در میان آنهاست
مادر، چه دیر!
___________
مطالب مرتبط: چندین هزار امید بنی آدم است این... (گزارشی از بهشت زهرا)/ سهیل آصفی
تهران را از بالا نگاه کنید
از عکسهای دوربین خودم از گورستان پرلاشز

lundi, juin 11, 2007

مصاحبه شیما کلباسی

در این فضای پر از ریا و تزویر و هیاهوهای بسیار برای هیچ، در دورانی که آقایان نویسنده در تبعید، همان هایی که نان پناهندگی شان را می خورند ولی آن قدر چنته شان خالی است که همه نیروی خود را بر روی مکاشفه و نمایش کپل خود یا دیگری گذاشته اند! در چنین دورانی وقتی می بینی زنی شاعر با این شجاعت و صراحت حرف می زند از این که می بینی هنوز انسان هایی هستند که به دیگری و رنج دیگری فکر می کنند و نیروی خود و اندیشه و قلم خود را در راه بهبود جهان به کار می گیرند روحت شاد می شود.
مصاحبه شیما کلباسی را بشنوید
و خطوط انسانی و مهربان چهره اش را ببینید
و شجاعت و شعور شاعر را تحسین کنید
و من فقط می توانم بگویم: آفرین! صد آفرین!
جایزه ی قلم آزادی مال تو!
مصاحبه دیگری از شیما کلباسی را در گزارشگران بخوانید
و دو شعر از او را در والس ادبی

مردان نمکی و سربازان شکلاتی

از شوش تا هگمتانه
ا
ز یزد تا جندی شاپور
از زابل تا کابل
همه در جستجوی تاریخ گمشده
تا آب بستند به پاسارگاد
باستان شناسم دق کرد
کوره های شش هزار ساله ام
دوباره رفت زیر خاک
چشمه های هنوز کشف نشده
دوباره در خاک دفن می شوند
راز اقوام سیلک چه بود؟
مردان نمکی هنوز هستند
شهر سوخته ام کجایی؟
ای جام های شهرهای سوخته ام!
ای خاک مادر حفظ شان کن!
سرباز شکلاتی نخواهیم ساخت
بلکه از گل و خاک
از گل آنها کوزه و جام سفالین خواهیم ساخت
تاریخ مان را روی جام ها نقاشی می کنیم
کهن ترین سینمای متحرک جهان را خواهیم ساخت
ای مادر خاک حفظ شان کن!

dimanche, juin 10, 2007

درگذشت یک باستان شناس برجسته: دکتر پرویز ورجاوند


دکتر پرويز ورجاوند استاد و محقق برجسته باستان شناسي و جامعه شناسي ايران، صبح 19 خرداد در سن 73 سالگي بر اثر سکته قلبیی درگذشت.

پرویز ورجاوند در گذشت


پرويز ورجاوند، باستانشناس و سياستمدار ملی گرا درگذشت

يکی از بهترين ياران ايرانزمين درگذشت

مراسم به خاک سپاری سه شنبه است

samedi, juin 09, 2007

طنز روز: یک کلاغ = جهل کلاغ

این هم عکسی از آن خانم ویلونیستی که باعث شد آقای دپیلمات میز شام رسمی برای مذاکره سیاسی را ترک کند... واقعاً که!
____________
مطالب مرتبط: زنانگی خانم رایس مشکل کیست؟

هیچ حواستان هست که مدتی است زن مسنی را در زندان اوین حبس کرده اند و مثل رامین جهانبگلو به او جرم جاسوسی بسته اند؟ و باز یادتان هست که چندی پیش اعضاء گروه فالانژیستی وبلاگ نویسی که خود را فمینیست و مدرن و اله و بله می داند چقدر در سایتها و وبلاگها برای آزادی گل ترب و نون تافتون سینه زدند؟ حالا پس چی شد؟ آزادی زن ایرانی به دست آمد؟ آیا هاله زن نیست؟ آیا حالا به عنوان ایرانی مورد فبول نیست؟ زیبا کاظمی چی؟ شمایی که ساکن تورتنو و کانادا و آمریکا هستید و برای زینب و فاطمه دوران آنقدر خودتان را جر دادید، برای زیبا چه کردید؟ آیا حتا خبر مرگ فجیعش را نشنیدید؟ پس چرا حالا ساکت ماندید؟
یکی از توجیهات رایج در این سالها این است که خود را به خریت و نادانی بزنی و بگویی نمی دانستم و خبر نداشتم. جمهوری دروغ با این حربه هاست که سالها دوام آورده و اکنون خوش رقصان رژیم سخت مشغول مالی کشی و ماست مالی و لودگی هستند چون گویا قرار است باز گند جدیدتری به آب بگیرند.
وقتی توجیهات این خانم کوچولو را می خوانی که از توی قنداقه به اینترنت و اخبار دسترسی داشته و حالا چند سالی است که ساکن غرب شده و برای اصلاح طلبان سینه می زند و بخش انگلیسی سایتهایشان را می گرداند نمی دانی بخندی و یا گریه کنی. ایشان که حالا برای خودش صغرسن گرفته در فاصله آرایشگاه و مانیکور نشسته و خاطرات زندانیان سالهای شصت را خوانده و مطالعاتی انجام داده است تا بگوید که نمی دانسته چه فاجعه ای رخ داده است و اگر او نفهمیده و نمی داند پس هیچ مهم نیست و بایست فراموش کرد و باز با همان آدمکشان گفتمان مدنیت را انجام داد. واقعیت اینست که این افراد مضحک با این استدلالهای خنده دار، صحنه ها قبضه می کنند و با اشباع و اشاعه اخبار نادرست و دروغین جمهوری پوشال را مانند مترسکی سر پا نگه می دارند. خوش رقصی ها هم چنان ادامه دارد... باقی گروه رقص در حال حاضر مشغول وبلاگ بازی اند و فرصت مطالعه و خواندن اخبار جنایات رژیم زور و دروغ را ندارند...
اینست نمونه ای از همنوایی های یک گروه خوش رقص !!! چون از قرار معلوم ما ایرانیان ملتی هستیم خوش رقص!
عکس از گروه رقص خورشید خانم در کانادا "ایرانیان، ملتی رقصنده"

vendredi, juin 08, 2007

چهارده ژوئن نمایش فیلم پرسپولیس در بروکسل

فیلم پرسپولیس برای اولین بار در کتابخانه گالری بروکسل در روز چهارده ژوئن ساعت 19:30 برای عموم نشان داده خواد شد.
برای آدرس و اطلاعات دقیق تر به سایت کتابخانه گالری مراجعه کنید.
ویدئوی باند آنونس فیلم پرسپولیس را در اینجا ببینید.

نمایش فیلم پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی و ونسان پررونو
برنده جایزه دواران جشنواره کن 2007
پنج شنبه چهارده ژوئن در بروکسل
با حضور کارگردانان فیلم
ساعت هفت و نیم شب
_______________
مطالب مرتبط: ویژه پرسپولیس در کن

عکس بالا از نمایشگاه حمیلا وکیلی

Libellés :


پیامی از بورخس

بورخس: همواره می دانسته ام که وقایع بد و برخی وقایع خوب برایم اتفاق خواهد افتاد. اما در بلند مدت تمام آن ها مبدل به کلمات خواهند شد، به ویژه وقایع بد .

نویسنده یا هر انسانی، باید باور کند که هر چه بر او می گذرد ابزاری است و مانند گل رس، مانند ماده اولیه کارش برای هدفی به او داده شده است. چنین چیزهایی به ما داده می شوند تا آن ها را تغییر شکل دهیم. از شرایط فلاکتبار زندگیمان چیزهایی بسازیم که جاودانه اند یا آرزو داریم که چنین باشند.


پلات: نوشتن امریست مذهبی؛ تنظیم، اصلاح، آموختن و دوست داشتن دوباره مردم و دنیاست، چنانکه هستند و چنانکه می توانند باشند.

پیامی شبانگاهی از بورخس
پست شده توسط: زینب صابر

This page is powered by Blogger. Isn't yours?