samedi, juin 30, 2007
نمایش بی کلام "سمینایکی یا خانواده"

راستش را بخواهید برای کسی که نمایشات زیبای جیمز تی یره نوه دختری چارلی چاپلین را دیده باشد، این نمایش نمایش والایی نبود ولی یک ساعت و نیم مرا خنداند و گرفتاری هایم یادم رفت و گاهی تا همین حد هم کافی است.
بروید توی سایت گروه لیسه دای و تاریخچه گروه و نوع فعالیت ها و برنامه شان را بخوانید. گروه مهمی هستند و سالهاست کار می کنند و نمایشات خود را به دور دنیا می گردانند. اصلشان روسی است.
گاهی می بینم هنگام ترجمه نمایشات بی کلام ساموئل بکت را "لال بازی" ترجمه کرده اند که غلط است. چون در سنت ایرانی، ما لال بازی داریم که نمایشی مخصوص به خود و سنتی است. لال بازی، پانتومیم هم نیست بلکه"نمایش بی کلام" و "لال بازی" و "پانتومیم" هر کدام تعریف خود را دارند و نبایست یکی را به جای دیگری گذاشت.
لازم به یادآوری است که غلامحسین ساعدی نمایشات بی کلام نوشته بود و ساعدی هرگز نگفته بود پانتومیم و یا لال بازی نوشته است. پس تلقی ها و برداشتهای خود را به متن نویسندگان تحمیل نکنیم و برای پایان دادن این مطلب تأکید می کنم ساعدی هم نمایشات بی کلام نوشت.
نامه منتشر نشده ای از ساموئل بکت

این نامه در یکی از ویترین های نمایشگاه ساموئل بکت همراه با دست نویس های دیگرش تا چند روز پیش در معرض دید عموم قرار داشت. نامه بر روی کاغذ سفید بی خط آرم داری تایپ شده است. بالای نامه آرم "وزارت آموزش عالی" است و زیرش "مدیریت کل هنرها و ادبیات"، "مدیریت بخش نمایش و موسیقی - دفتر نمایش" است و تاریخ پایین نامه سپتامبر ۱۹۵۲ است.
از آنجا که مفتخر به دادن گزیده ای از کارم به برنامه ی رادیویی شما شده ام و هم زمان با این مورد نظرم را درباره ی "در انتظار گودو" پرسیده اید، به دنبال مکالمه ای که داشتیم عقایدم را راجع به تئاتر می پرسید.
من درباره ی تئاتر هیچ نظری ندارم. اصلاً هیچ آن را نمی شناسم. من وارد این بحث نمی شوم. این قبول نیست.
چیزی که بدون شک، کمتر قابل قبول است. اول نوشتن نمایشنامه ایست و بعد هم پس از نوشتن آن، اینست که حرفی درباره اش نداشته باشم.
متاسفانه وضعیت من از این قرارست.
این توانایی را به همه نداده اند که به دنیای که در زیر صفحه کتاب به رویشان گشوده می شود، همان دنیای سود و زیان ها، بازگشت ها و عدم توقف ها، همان دنیایی که از قهوه خانه محله و محل کار می گذرد، عبور کنند.
دیگر درباره این نمایشنامه، من هیچ چیزی بیش از خواننده ای که با دقت موفق به خواندن آن خواهد شد، نمی دانم.
همچنین نمی دانم که آن را با چه نوع روحیه ای نوشته ام.
درباره ی شخصیت ها هم به غیر از آنچه خودشان می گویند، آنچه انجام می دهند و آنچه بر سرشان می آید، چیز بیشتری نمی دانم.
درباره ی وضعیتشان، بایستی تأکید کمتری از آنچه توانسته ام مجسم کنم، می داشتم، مثلاً در مورد کلاه لگنی.
من نمی دانم گودو کیست خصوصاً که من حتا نمی دانم آیا گودو اصلاً وجود خارجی دارد. و نمی دانم که آیا آنها، آن دو نفری که انتظارش را می کشند، به موجودیت واقعی او معتقدند یا نه.
آن دو نفری که در آخر هر دو بخش عبور می کنند، این به نظر می رسد که برای رفع یکنواختی باشد. من تمام آنچه دستگیرم شده است را نشان داده ام. چیز زیادی نیست. اما برای من کافیست. و حتا زیادی هم هست. می گویم که کمتر از این هم راضی می شدم.
راجع به اینکه تلاش کنیم تا به هر قیمتی که شده، چیزی، معنایی، معنایی وسیع و متعالی را به عنوان دست آورد این نمایشنامه بیابیم؛ و پس از نمایش، آنهم بعد از برنامه به تماشاگرانی که با برنامه تئاتر و بستنی چوبی در دست منتقل کنیم، راستش من قادر نیستم که فایده ای برای این مورد تشخیص بدهم ولی این باید امکان پذیر باشد. من دیگر در آن عوالم نیستم و دیگر هرگز هم نخواهم بود. من فقط توانستم کمی از دور، استراگون، ولادیمیر، پوترو، لاکی و زمان و فضایشان را بشناسم. شاید آنها به شما بدهی دارند. خودشان باید گلیم شان را از آب بیرون بکشند. بدون کمک من. آنها و من، ما با هم حسابی نداریم.
ساموئل بکت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح آن که، بکت گفته است: "در انتظار گودو را خیلی سریع نوشتم. در عرض یک ماه. روزهای خوش، یک سال و نیم وقتم را گرفت."
مطالب مرتبط: هارولد پینتر در آخرین نوار کرپ/ "اخرین نوار کراپ"، مترجم: پیکان، اندیشه و هنر، ۱۳۴۴
____________________
vendredi, juin 29, 2007
پیامی به خوانندگان: بخش نظر خواهی باز است.
پیامهای مربوط به مرا در چشمان بیدار بگذارید.
پیامهای دوستان همکار را در چشمان زنان و چشمان دیگری تا هر نویسنده انعکاس کار خود را بشنود و ببیند.
برای هر مطلب در همانجا پیام بگذارید.
لطفاً از ذکر نام و نشانی ایمیل و احیاناً وبلاگ و یا سایت کوتاهی نفرمایید.
توجه: برای ماه های تابستان و تعطیلات، داستانها و اشعارو مقالات زیادی به دستم رسیده و یا جمع آوری کرده ام که به مرور در چشمان دیگری خواهم گذاشت.
(پیام به عابران پیاده و قداره کشان نقابدار و بی نقاب: لطفاً از بخش نظرخواهی به جای دیوار توالت مدرسه استفاده نفرمایید.)
حذف پرسپولیس و حذف پاسارگاد
جمهوری اسلامی خود را مالک همه چیز و همه کس می داند و در زندگی خصوصی و افکار تک تک ایرانیان در هر کجا که باشند اعمال نفوذ می کند و به جای مرجان ها، باجی بادمجون های خودش را به دنیا صادر می کند تا برایمان قانون سنگسار را اصلاح کنند و ما را به حق بی حقی زنان مسلمان آگاه کنند. اول تا آخر حرفشان هم اینست که شما هیچ نگویید و با ما همکاری کنید تا مأموریت تخریبی و انهدامی خود را با راحتی بیشتری انجام بدهیم و تاریخ و فرهنگ ملتی را نابود کنیم و به قانون قبایل شیخ نشین برگردیم. از این طرف هم گروه های فشار و سرکوب دست پرورده شان تحت عنوان خبرنگار و فمینیست و وبلاگ نویس دارند خفه مان می کنند. آنها خیال دارند پس از خفه کردنمان با شوهرهایشان بنشینند و برایمان منشور بنویسند و کود برای باغچه تولید کنند. فضاحت این وقایع و از سوی دیگر گستردگی دامنه ی فعالیت های شان در عرصه جهانی سرسام آور است.
باقی حرفهایم را در این مصاحبه گفته ام و دیگر تکرار نمی کنم. هنرهای جمهوری اسلامی یکی دو تا که نیست؛ از غنی سازی اورانیوم و پیشرفت ایران در زمینه سد سازی و به آب بستن پاسارگاد بگیر تا...
ویدئوی ورود اکیپ پرسپولیس به جشنواره کن (چهارشنبه 23 مه 2007)/ پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی(تاریخ مصاحبه یک روز پیش از اعلام جوایز است) / شش دقیقه از فیلم پرسپولیس و ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی
طنز شب: از کجا شروع کنم؟
شب همگی بخیر
jeudi, juin 28, 2007
ساموئل بکت و نقاشی

لازم به یادآوری است که بکت مردی منزوی بود و علیرغم شهرت و موفقیتی که داشت در طول زندگیش فقط چند مصاحبه انجام داده است. بکت حتا وقتی جایزه نوبل را برد ناشرش به جای او به خبرنگاران پاسخ می داد.
بکت در مورد نقاشان زیادی نوشته است. از جمله تال کوت و ماسون و برام وان ولد. گفتگوی بالا پر است از غلطهای چاپی که خواندن ترجمه ای چنین سنگین را مشکل تر می کند. برای فهمیدن این گفتگو که تفسیر هنر سه نقاش مشخص است در ابتدا باید این نقاشان و تابلوهایشان را شناخت. بکت کم گوست و یا اصلاً هیچ از خود نمی گوید. در این گفتگو بکتفقط نگاه خود را به آثاراین سه نقاش و تفسیر خود را از تابلوهایشان بیان می کند. برای آشنایی با پیر تال کوت و عکس تابلوهایش و تابلوهای ماسون را در اینجا و در مورد برام وان ولد و عکس تابلوهای برام وان ولد را اینجا ببینید.
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو
و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت)
از آلبوم کودکان انقلاب
یکی بیاد منو از از دست اینا نجات بده! کمک! یه وخ نخوره منو؟
________________
فیلم به آتیش کشیده شدن پمپ بنزین ها رو اینجا داونلود کن! اینو از راه بازنگار پیدا کردم
این همه تبعیض توی دنیا یعنی چی؟ ها؟
mercredi, juin 27, 2007
May B از مگی مرن بر اساس آثار بکت

جایی که انتظار و (نه سکون کامل بلکه) عدم تحرک، جای گرفته است و در ساحلی از سکوت، در سکوتی که از شن های تردید پوشیده است، خلائی عظیم مانند هیچی بزرگ ایجاد می شود؛ کار ما عیان کردن حرکات ریز و درشت و آشکار کردن زندگی جوامع نامحسوس و عامیانه است. وقتی شخصیت های بکت در عین سکون خودشان، نفس می کشند. آنها نمی توانند جلوی جم خوردن خود را بگیرند، پس کم یا زیاد، حرکت می کنند دیگر!
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو
و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودو
فیلم پرسپولیس از امروز بر پرده سینماها
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی
mardi, juin 26, 2007
ماندانا از مهستی می گوید
چشمانی دیگر را حتماً ببینید
lundi, juin 25, 2007
خداحافظ مهستی
کوتاه! کوتاه! فقط همین امشب است!
همین امشبو داریم،
چرا قصه ی دردو برا فردا ندازیم؟
ویدئو آهنگهای مهستی
آلبوم آهنگ های مهستی
ویدئو آهنگهای هایده
آلبوم آهنگهای هایده
هایده و مهستی: آی بهاره، آی بهاره
شب عشق
به یاد هایده
خواهران خوش صدا، صدای ملکوتی شما می ماند!
خداحافظ مهستی!
عکس مهستی و گوگوش متعلق به مجله طپش است و ماندانا زندیان آن را فرستاده
_________________________
مطالب مرتبط: مجوز خوانندگی "آغاسی" پس از مرگش صادر شد!
از آلبوم کودکان انقلاب

دو فیلم در مورد اما گلدمن را در آرشیو رزا ببینید
و مقاله "ازدواج و عشق" از اما گلدمن را در همانجا بخوانید.
dimanche, juin 24, 2007
برای کودکان دنیای بهتری بسازیم
samedi, juin 23, 2007
امشب "ماریزا" "فادو" می خواند

ماریزا اهل موزامبیک است ولی دو رگه پرتغالی و آفریقایی است. او را با آن موهای بلوند پلاتینه که می بینی باورت نمی شود که مادر بزرگ مادری اش سیاه پوست بوده است ولی وقتی در حین خواندن روی صحنه می رقصد آن ریتم آفریقایی که موتور پیکر آفریقایی است را حس می کنی و می بینی آن ته های وجودش مادربزرگی سیاه پوستی است که هنوز می رقصد. ماریزا فادو می خواند و فادو آوازی است پرتغالی که نمی شود آن را در هیچ مدرسه ای آموخت. ماریزا تقریباً صد دقیقه در سالن پله یل برایمان فادو خواند و حتا یک بار برای اینکه آکوستیک سالن را آزمایش کند آوازی را بدون میکروفون خواند. در آن صد دقیقه، من با صدای ماریزا به عوالمی سفر کردم که خودم هم نمی دانم چیست. گذشته و حال و تصاویر مرموزی از آفریقا و پرتغال به مغزم هجوم آورده بودند و بدون این که کلمات ماریزا را بفهمم ذهنم سفرها کرد. خوبی هنر در همین است با آن سفر می کنی و وارد دنیاهایی می شوی که از آن بی خیری. ماریزا با فادوهایش مرا به کشورها و قاره ها و زمانهای مختلفی برد. هنر از زمان و مکان و زبان عبور می کند. هنر چیزی ورای این هاست.
به ماریزا و اعقاب آفریقایی و پرتغالی اش فکر می کنم که برای من تابلویی جهانی از عبور هنر مستقل و مهاجر و پسااستعمار است و این که چگونه همین ماریزای دو رگه سنتی ترین و قدیمی ترین فادوهای پرتغال را به این زیبایی می خواند و به همه منتقل می کند طوری که دیگر فادو متعلق به پرتغال نیست و ماریزا فقط خواننده ای پرتغالی نیست و این صدای هنر انسان است که در جهان طنین می افکند.
من عید موسیقی را خیلی دوست دارم و دوست دارم زیاد طول بکشد و به سبک پیشینیان لر و کرد و شاید مغولم، دلم می خواهد هفت روز و هفت شب، عید موسیقی را جشن بگیرم. پیشنهاد می کنم یک جشن موسیقی خلق کنیم و مثلاً سیمین غانم بیاید و توی تالار وحدت برایمان بی میکروفون بخواند. سیمین غانم می تواند بیاید. سیمین غانم هنوز می تواند بخواند. من می توانم بیایم. تو هم حتماً می توانی بیایی. پس منتظر چی هستیم؟ منتظر انتخاب روز مشخص؟ من مطمئنم صدای سیمین غانم و یا صدای هنگامه اخوان در جشن موسیقی سالن تالار وحدت را پر خواهد کرد. پس به امید آن روز...
ویژه موزیک زیرزمینی ایران
در ضمن نگاهی هم بیندازید به ویژه سیمین غانم در چشمان زنان
پون نف چه جوریه خانم شاهرخی؟
در تالار وحدت: دونوازی فلوت و گیتار لیلی افشار- فروغ کریمی
از آلبوم کودکان انقلاب
از آلبوم کودکان انقلاب

عکس بی حجاب یکی از آباجی ان. جی. اوئی های جنبش زنان در حال جنبیدن در آغوش امپریالیسم جهانخوار یا عمو سام/
زمان عکس: شهریور شصت و هفت
vendredi, juin 22, 2007
Une soirée de la musique et la danse
معرفی یک شاهکار واقعی
شاهکار بینش پژوه متولد 1351 است، دکترای برنامه ریزی شهری دارد ولی شاعر و آهنگساز است. شاهکار در دانشگاه مدرس است و تاکنون کتابهای مجموعه شعر "دستهایت را دوست می دارم" و "کافه نادری" و "من سیاسی نیستم" و در زمینه موسیقی آلبوم های "اسکناس" و "بانوی شرقی" و یک آلبوم ایتالیایی را منتشر کرده است.
سه آهنگ از شاهکار را در سایت ایرانیان بشنوید: عشق خیابونی و اسکناس و عشق لاتی
______________________
مطالب مرتبط: صفحه موزیک سایت ایرانیان
ویژه موزیک زیرزمینی ایران
در ضمن نگاهی هم بیندازید به ویژه سیمین غانم در چشمان زنان
jeudi, juin 21, 2007
پون نف چه جوریه خانم شاهرخی؟

زینب نازنینم خبر سنگسار زن و مردی را در صبح پنج شنبه دیدم و صبح چهارشنبه در فکر بودم تا این که نزدیکهای ظهر خبر متوقف کردن آن حکم را در یکی از سایتهای خبری دیدم و روحم آرام شد. عجیب است! در رساندن خبر، پوشش خبری گسترده ای داشتند ولی در بیرون آوردن مان از دلشوره و نگرانی هیچ عجله ای نکردند. بعدازظهر خبر متوقف شدن حکم آمده بود که برایم پیامی رسید که از من امضاء می خواهد و دیگر چی...؟ راستی چرا هر اطلاعاتی در مورد سنگسار و اعدام می گذاریم روی این سایتهای مشخص، می بینیم فردا توسط گروه و یا گروه هایی پاک شده است!؟ و باز به جایش همان منابع دولتی و یا نزدیک به دولتی و هوچی...؟ بگذریم زینب نازنین خوشحالم که آن حکم متوقف شده است و خوشحالم که در جایی، در گوشه ای از جهان مردمانی وجود دارند که موسیقی را جشن می گیرند. فردا عید من است. دلم نمی خواست این عید خراب شود.
عکس مربوط به عید موسیقی است در سال 1994، یعنی سیزده سال پیش در یک چنین روزی، در آن سال کنزو کنزو، همان مارک معروف عطر و لباس و اشیاء لوکس، همان طراح مد معروف ژاپنی طرحی داده بود برای پون نوف. از دو طرف پل را سراسر از گلهای زیبای رنگارنگ و معطر پوشانده بودند. بوی عطر گل از یک کیلومتری هم مدهوشت می کرد. گلها را مرتب مراقبت می کردند و تا یک هفته پون نف لباسی از گل و عطر به تن داشت. پیش از آن که گل ها پژمرده و پلاسیده شوند، یک روز همه گلها را از پل جدا کردند و دسته دسته به بیمارستانهای پاریس اهدا کردند. خاطره و عطر این ابتکار زیبای کنزو کنزو هنوز هم در خاطرم هست.
به قول فرانسوی ها هر چیز زمانی دارد. زمانی برای تولد و زمانی برای مرگ. زمانی برای دوست داشتن و زمانی برای عشق ورزیدن. زمانی برای موسیقی و زمانی برای شعر. فردا، زمانی برای موسیقی است و جشن تو هم باید باشد چون شاعری و شاعر باید موسیقی را دوست داشته باشد. همه اش منتظر زمان مناسبی بودم تا اینها را برایت بنویسم وسرانجام آن زمان فرا رسید. آن زمان اکنون است. پس زینب جان عید تو هم مبارک، عید موسیقی را به تو تبریک می گویم و برایت روزگاری پر از شعر و موسیقی آرزو دارم.
_______________________________
مطالب مرتبط: برنامه انجمن جوانان آفتاب برای امشب (جشن موسیقی)
روزنگار تاریخی و فرهنگی خوردادماه(در مورد جشن گل در ایران)/ شاهین سپنتا
ویژه موزیک زیرزمینی ایران
در ضمن نگاهی هم بیندازید به ویژه سیمین غانم در چشمان زنان
امشب "ماریزا" "فادو" می خواند
mercredi, juin 20, 2007
از آلبوم کودکان انقلاب

نه خیر! شوخی کردم این ابی کوچولوست یا همون ملی جوک جنبش اصلاحات در آغوش ایران خانوم یا همون مام وطن!
تاریخ عکس: شهریور شصت و هفت
از آلبوم کودکان انقلاب
mardi, juin 19, 2007
از آلبوم کودکان انقلاب

lundi, juin 18, 2007
از آلبوم کودکان انقلاب
طنز شب: فرق بین نویسنده باسواد و نویسنده کم سواد در چیست؟!

نویسنده باسواد گه گاه کارهای دیگران را هم می خواند/
نویسنده باسواد زبان خارجی بلد است/
نویسنده باسواد می تواند به زبان خارجه بنویسد/
نویسنده باسواد می تواند به زبان خارجه بخواند/
نویسنده باسواد گاهی از اوضاع فرهنگی و ادبی کشورهای خارج می نویسد/
نویسنده باسواد می تواند کتابی را که به زبان خارجه خوانده است در چند خط برای ایرانیان خلاصه کند/
نویسنده باسواد وقتی در سایت وزین خود به مطلبی لینک می دهد آن را می خواند/
نویسنده باسواد چاپ عکس کپل و اندامهای باروری را در سایتهای وزین ادبی امری لازم و فوری نمی داند/
نویسنده باسواد گاهی فکر هم می کند/
نویسنده باسواد با دیدن هر مطلبی در روزنامه های اصلاح طلب زود به آن لینک نمی دهد بلکه کمی هم فکر می کند/
نویسنده باسواد چون مهاجر است لزومی نمی بیند که در تبعید خود را تا حد موازین روزنامه اصلاحات ارزی داخلی شده پایین بیاورد/
نویسنده باسواد از انتشار مطالب صاف کاری شده چشم پوشی می کند و به روایت کامل مصاحبه ها و مطالب سانسور نشده در خارج از کشور لینک می دهد/
نویسنده باسواد، آخرهفته ها نمی رود دیدن سایتهای دیگر برای لینک دزدی/
نویسنده باسواد، در سایتش قید می کند هر لینکی را از هر جا برداشته است/
نویسنده باسواد، بدون اجازه و رضایت شخصی از مطالب او کپی نمی گیرد/
نویسنده باسواد لازم نیست زور بزند تا رمان تفکر بنویسد/
نویسنده باسواد لازم نیست رمان را وارد عصر خردگرایی کند/
نویسنده باسواد حتا لازم نیست زبان خارجه اش خیلی قوی باشد/
نویسنده باسواد حتا لازم نیست که زبان فارسی اش عالی باشد/
نویسنده باسواد همین قدر که بتواند از روی روزنامه بخواند/
نویسنده باسواد کاری به کم سوادی و یا بیسوادی دیگران ندارد/
نویسنده باسواد، گردانندگی سایت را امری فرهنگی می داند/
نویسنده باسواد حداقل لینکهای خود را می خواند
dimanche, juin 17, 2007
طنز روز: کودکان انقلاب
ساموئل بکت: در انتظار گودو

در آثار بکت و جویس، نقطه ی اوج تراژدی به درجه ی صفر می رسد. فراز و فرود و گره گشایی از ساختار داستانهای آنها رخت بربسته است. تراژدی و یا کمدی در تمام سطح داستان و یا نمایش خود را گسترده است. در نهایت اعجاب به این ذره ذره مردن میخندیم؛ زندگی مثل قطره قطره آب شدن است. لحظه لحظه پیر شدن و فرو رفتن در دل زمان است. آدمهای بکت و یا جویس، آدمهای مهمی نیستند. نه زیبا هستند و نه جوان و نه شجاع و نه وفادار. دوره ی اخلاقیات و قهرمان پردازی و حماسه سازی سر آمده است. اگر در اودیسه ی هومر، اولیس به سفرهای دور و درازی می رفت و زن فادارش به همراه پسر ده ساله شان با بردباری در انتظار اولیس می ماند، در اولیس جویس، سفر لئوپولد بلوم (اولیس مدرن) فقط شانزده ساعت طول می کشد و حتا در این شانزده ساعت هم زنش وفادار نیست. اولیس قرن بیستم فقط از این سر شهر به آن سر شهر می رود و آدمهایی را می بیند و یا از کنار آشنابانی عبور می کند و گاه بدون اینکه واقعاً آنها را دیده باشد، در ذهنش به گذشته سفر می کند و کودکی خود را تاکنون مرور می کند. همه چیز به حداقل سقوط کرده است.
در نمایش "در انتظار گودو" آشنازدایی از اسطوره و یا دوری گزیدن از آرکه تیپ ها، مانع از درست دیدن آن تصویر اولیه ای است که بکت به مغزمان روانه می کند؛ ولی بکت با شوخی و طنز زوجی ازلی و ابدی، ویلادیمیر و استراگون، زوجی مانند آدم و حوا را در پای درخت دانایی در باغ بهشت آفریده است و تصویر آن اسطوره اولیه را در ذهن مان ویران کرده است. در نمایش در انتظار گودو جنسیت مطرح نمی شود چون جنسیت چندان اهمیتی ندارد و در این نمایش مشکلش نیست و جنسیت چندان ربطی به حرفی که می خواهد بیان کند ندارد. آنها یک زوج اند و در انتظار کسی که بیاید و روزگار بهتری را برایشان بیآفریند ولی زندگیشان در این انتظار عبث و سکون سپری می شود.
دو نفر زیر درختی نشسته اند و انتظار می کشند. انتظار چه را می کشند؟ - انتظار گودو را! گودویی که خودشان هم به درستی نمی دادند کیست و چه خواهد کرد. در این انتظار، حرف می زنند، البته حرفهای مهمی نمی زنند، مفلوک به نظر می آیند. دارند هویجشان را می خورند و زندگی می گذرد و آنها منتظر چیزی، کسی، گودویی هستند که قرار است، یعنی خودش پیام داده که می آید.
آیا سرانجام روزی گودو خواهد آمد؟
در این گذر ساکن عمر، زوجی دیگر می گذرند، برده و ارباب، لاکی و پوتزو. به امر ارباب، برده یا نوکر رقص غریب و دردناکی را برای سرگرمی آنها اجرا می کند. برده وقتی فکر می کند و افکارش را جمع و جور می کند و کلاهش را قاضی می کند به زبان می آید و افکارش پر از لغات گنده و چیزهای نامفهوم است. فکرهای او در همه جهت و از زوایای گوناگون حرکت می کنند و این جنبش غریب هرگز به معنا نمی رسد و به جنون شبیه است. جنونی که به دیگران منتقل می شود و نفس شان را می گیرد. باید این برده ی دیوانه را که افکار جنون آمیزی دارد متوقف کرد. کلاهش را از سرش برمی دارند و او را از زحمت فکر کردن خلع می کنند و برده دوباره ساکت و مطیع می شود. برده فکر کردن نیاموخته است.
بازی لاکی و پوتزو، تحلیل دردناکی از تاریخ نابرابری هاست. برده و اسیر یا بینوای تاریخ، زمانی که قدرت فکر کردن پیدا کند جانش در عذاب خواهد بود و زندگی را بر خود و دیگری را به دوزخی تبدیل خواهد کرد. تاریخ، برده را ساکت و بردبار و مطیع و سر به راه می خواهد. تاریخ، از برده می خواهد که برده بماند و بار بکشد و برای دلخوشی ما برقصد. ما می نشینیم و هویجمان را می خوریم و این فاجعه را نظاره می کنیم و عمر می گذرد. در پایان هر دو پرده، پسرکی می آید و وعده ی آمدن گودو را به فردا موکول می کند. مگر نه اینکه عمرمان بدون تغییری اساسی و در انتظار گودویی که شاید هرگز نیاید و در یک انتظار عبث سپری خواهد شد؟
زبان نمایش بکت به ظاهر ساده است، ولی زبان، زبان نازبانی و فاصله گیری از اصل و آشنازدایی هاست و ما را به سمت معناهای پنهان و یا بی معنایی هر کلام روانه می کند. زبان بکت در عین سادگی ظاهری لایه هایی گوناگونی دارد که این لایه ها، اساطیر و فلسفه و ادبیات را در سطحی متفاوت و پنهانی با خود حمل می کند. آن کلمات ساده و تکراری با جایی در ته ذهن ما حرف می زند و رابطه برقرار می کند و از این رو علیرغم همه ی آدمهای مفلوک و بی حادثه گی داستان و تکراری بودن حرفها به لذت تئاتر دست پیدا می کنیم. چون از ورای این بی کلامی، بکت با صدایی خفه با ما حرف زده است
دوره می کنیم روزها را و همچنان کنار تک درخت خشکیده ای که مدتها طول می کشد تا برگ بدهد نشسته ایم و راجع به آب و هوا حرف می زنیم و مثل دو دلقک، مثل لورل و هاردی داریم حرفهای پوچ و ساده و خنده دار ولی واقعی می زنیم و هویج خودمان را به نیش می کشیم. آدم و حوا نیستیم ما. زن و مرد نیستیم ما. اصلاً جنسیت نداریم ما. ما هستیم چون انتظار می کشیم. این انتظار است که به هستی ما معنا می بخشد و یا هستی ما را پذیرفتنی می کند و باز این انتظار عبث ماست که هستی مان را بی معنا می کند و مگر هستی معنایی هم دارد؟ آیا روزی معنا داشته است؟ چون الان ما فقط هستیم. همین.
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو
samedi, juin 16, 2007
سلام و سپاس یک زن به زنی دیگر
Libellés : Marjane Satrapi, Mirzadegi
طنز روز: انتشار دروغ

آقای روشنگر لجن کاری بس است! تو یک پایت لب گور است کاری نکن که پس از مرگت هر روز گورت را تف باران کنیم.
شرم انگیز است! دردناک است! این طوری است که در آن کشور خلاقیت ها خفه می شوند و در مهاجرت هم باز از دست اینها خلاقیتها خفه می شوند و اینها دروغ می گویند و دروغ می سازند و دروغ پخش می کنند و دروغ چاپ می کنند و اصولاً راز بقایشان در دروغ است.
یعنی شما نامه سرگشاده مرا نخوانده اید؟ یعنی نه تنها سکوت، بلکه به گفتن دروغ ادامه خواهید داد؟
اطلاعیه پیش از نشر یا اعتراض؟ را حتماً ببینید تا بدانید تا کجا می شود دروغ گفت و دروغ پخش کرد!!!!
شعرهای ساموئل بکت
چی است آن کلمه/ برگردان ضیاء موحد
فال قحوه/ برگردان منوچهر بدیعی
یازده شعر از بکت/ برگردان محمود داوودی
شعرهایی از بکت/ برگردان فرهاد سلمانیان
تصادفاً همین پنج شعر از بکت را با نام مترجم دیگری در جای دیگری مشاهده می کنیم!!!!
پیدا کنید نام مترجم اصلی را!!!
کرکس/ برگردان حسن سجودی
_________________
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو
و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت
vendredi, juin 15, 2007
طنز شب: جمع هم حوصله ی مرا ندارد!
طنز هفته: نیکلا سارکوزی در اداره منکرات

یاد بیل کلینتون افتادم و ماجرایش با مونیکا لوینسکی و جنجالی که بر اثر افشای رابطه ی پنهانی شان به راه افتاد، در حالی که هر سبزی فروشی با مونیک و مونیکاهای بسیاری سر و سر دارد، دنیا متعجب شده بود که چرا رئیس جمهور آمریکا با دختر جوانی که در کاخ سفید کارآموز بوده است درآمیخته!!! تجاوزی که رخ نداده بود، به نظر نمی رسید که مونیکا ناراضی باشد و خاطره ی خوشی از این وصلت به یادگار نگه نداشته باشد. شکایتی هم که نشده بود و فقط بازی با افکار عمومی بود و بس. و همچنین استفاده از اخلاقیات مذهبی و افکارعامه برای سقوط سیاسی. خانم هیلاری کلینتون مثل همه ی زنان متأهل هیچ به روی خود نیاورد و سرش را بالا گرفت و انگار نه انگار ولی دنیا متعجب بود که چرا؟ آنهم از یک واقعه ای رایج و به این سادگی برای یکی از بزرگترین مردان قدرت و سیاست جهان!!!
2/ در کلیپ شماره دو، نیکلا سارکوزی همراه با ولادمیر پوتین هنگام ناهار نوشیده و او در کلیپ شماره دو توضیح می دهد آن دو چه گفته اند و به نظر می رسد علیرغم مصرف ودکای روسی، هشیار است ولی اینها باز هم مهم نیست. اینجا به یاد بیاوریم که ولادیمیر پوتین هم پا به پا و شاید بیشتر از نیکلا سارکوزی نوشیده ولی فوری بعدش نیامده در کنفرانس مطبوعاتی شرکت کند و در نتیجه سیاستمدار حرفه ای تری است تا... مسئله توقع ما از افراد است.
راستش به نظر من نیکلا سارکوزی هنوز به خاویار و ودکای روس عادت نکرده است و تازه کار است و آسیب پذیر است
3/ می توان نیکلا سارکوزی را به خاطر مصرف ودکای روسی بخشید و حتا دیدنش در حال مستی به او چهره ای زمینی و انسانی می دهد ولی چیزهایی هست که هرگز از یاد نمی رود و قابل فراموشی نیست و آن گفتارهای او در هشیاری کامل است.
ویدئوی شماره سه را نگاه کنید و تحلیل روانی ژرار میلر را از گفته ها و نگاه نیکلا سرکوزی به مسایل بشنوید. این یکی است که تکان دهنده است!
همه ی آن بالایی ها یعنی خوردن و نوشیدن و درهم آمیختن را اعمالی فردی می دانم و به آزادی فرد و زندگی شخصی اش احترام می گذارم و بشر را خطاپذیر می دانم. همه ی این ها را به زن و مرد می بخشم و وقتی می گویم می بخشم از خود می پرسم: "مگر من چه کاره ام؟ و من کیم که ببخشم؟ و به من چه ربطی دارد؟ زندگی خودشان است و خصوصی است".
من آدم ها را چه نیکلا سارکوزی و بیل کلینتون و مونیکا ولینسکی را به اداره منکرات نمی کشانم و یا در ذهنم سنگسار نمی کنم ولی این حرفها را چی؟ این نگاه عمیقاً استعمارگرایانه را در صدر ریاست جمهوری و به نام فرانسه حرف زدن و اینها را گفتن؟ با اینها چه خواهیم کرد؟
من این را نمی توانم ببخشم! شما چی؟
______________________
کلیپهای بالا را ایرانیان و دوستان ساکن بلژیک فرستاده اند: دو کلیپ بالا را آقای منوچهر سالکی فرستاده اند و کلیپ سوم را مژگان کاهن (همان دوست روانشناسی که دو روز پیش آن جوری برایم تسلیت فرستاد! مژگان عزیز خطا انسانی است و پیش از اینکه بپرسی بدان و می گویم ترا بخشیده ام)
jeudi, juin 14, 2007
داستانهای بکت

سه داستان در دیباچه: نخستین عشق/ بی همگی/ بنگ/ برگردان از منوچهر بدیعی
بیرون افتاده/ ابوالحسن نجفیالبته پینگ هم همان "بنگ" است البته با ترجمه ای از انگلیسی از مهدی نوید
و
يادداشتي بر داستان «بنگ» از رنه ريس اوبر
يادداشتي بر داستان «بيهمگي»
از اليزابت درو و مادس هاآر
ترجمه رمان های بکت بسیار مشکل است
مالون می میرد توسط محمود کیانوش به فارسی ترجمه شده و در انتشارات نیل/ 1347 به چاپ رسیده است
درباره "مالون می میرد"/ شهرام مرادی
هفت صفحه ار رمان مولوی با ترجمه رضا براهنی نیز در انتقادکتاب، دوره سوم، شماره 5 در بهمن و اسفند 1344 به چاپ رسیده است (صص4-10)
قطعه ای از رمان نام ناپذیر/ ترجمه مهدی نوید
قطعه ای از رمان نام ناپذیر/ ترجمه کیاسا ناظران
از بکت اخیراً متن هایی برای هیچ توسط علیرضا طاهری عراقی به فارسی ترجمه شده است . در سال 1953 و با نوشتن در انتظار گودو است که ساموئل بکت به دنیای تئاتر معرفی می شود و در مدت کوتاهی موفقیت عظیم کسب می کند.
______________________
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو
کشفیات: فقط یک قاشق چای خوری...

" بابا ولش کن این دیوانه است ؟"
- خب من پیشنهاد می کنم اگر اینها دیوانه اند پس فقط روزی یک قاشق چای خوری از گه خودشان میل کنند. صبر کن ببینیم چند تا دیوانه توی این دنیا پیدا خواهد شد؟
در مورد مستی هم همین طور، دیده اید باز یک عده هستند که با یک قلپ یا دو قلپ تغییر شخصیت می دهند و شروع می کنند به گندکاری... خب برای اینها هم روزی یک قاشق چای خوری از گه خودشان (و نه دیگری) تجویز می شود.
برای هنرمندانی هم که تولید ادبی شان (کلمه براش ندارم. به قول خودشان "هنرمندان" و باز به قول خودشان "ادبیات")، بله تولید ادبی شان به گه کشیدن دیگران است... باز روزی یک قاشق چای خوری صبح و ظهر و شب و لطفاً خودشان هم زحمت بکشند و نوشته های خودشان را حداقل روزی سه بار بخوانند.
پس نسخه برای این افراد: صبح و ظهر و شب یک قاشق چای خوری از گه خودتان (گه های قبلی و یا گه های فعلی و یا گند کاری تازه) را پیش از غذا میل نمایید.
mercredi, juin 13, 2007
مادر جان از صمیم قلب...
چند روز پیش در وبلاگ آونگ خاطره های ما خواندم: "این چه طرز تسلیت گفتنه!؟" و بعد این عکس را دیدم هم خندیدم و هم اشک در چشمانم آمد.
"تقسیم ظهر" از پل کلودل
چهار نفر بر روی کشتی، بین آب و هوا، بین زندگی و مرگ، در برزخ تن و روح بر روی اقیانوس هند شناور بودند. آن دو چه زیبا صحنه های عاشقانه را بازی کردند، زیبا بود، چقدر دوست داشتن یکدیگر و پیوستن دو تن به همدیگر، زیبا بود. زیادی زیبا بود. پل، آن ته ته های روحم شاد شدم که تو و کامیل وجود داشته اید و این همه شعر و عشق و زیبایی را برایمان میراث گذاشته اید. برای "تقسیم ظهر" و خورشید درخشانی که به ما نشان دادی و برای این که آفتاب ظهرت را با ما تقسیم کردی از تو متشکرم. پل، آقای کلودل عزیز مرا ببخش که ترا دیر شناختم و تشکر مرا برای آن همه زیبایی که دیشب نثارمان کردی بپذیر. مرسی پل عزیز
Paul Claudel
mardi, juin 12, 2007
جمهوری خون
و نور سبز مهتابی ها را
قطعاتی منظم اند
مثل یک باغچه در پارکی عمومی
قطعه ها همه گلگاری شده اند
و حوضی با نور قرمز
فواره ای از خون در دل حوض می جوشد
دور می زنیم و دور
به وطن رسیده ایم
بهشت زهرا اینجاست
خاک مادرم اینجاست
مادرم، جایی در میان آنهاست
مادر، چه دیر!
___________
مطالب مرتبط: چندین هزار امید بنی آدم است این... (گزارشی از بهشت زهرا)/ سهیل آصفی
تهران را از بالا نگاه کنید
lundi, juin 11, 2007
مصاحبه شیما کلباسی

و خطوط انسانی و مهربان چهره اش را ببینید
و شجاعت و شعور شاعر را تحسین کنید
و من فقط می توانم بگویم: آفرین! صد آفرین!
جایزه ی قلم آزادی مال تو!
مصاحبه دیگری از شیما کلباسی را در گزارشگران بخوانید
و دو شعر از او را در والس ادبی
مردان نمکی و سربازان شکلاتی

از یزد تا جندی شاپور
از زابل تا کابل
همه در جستجوی تاریخ گمشده
تا آب بستند به پاسارگاد
باستان شناسم دق کرد
کوره های شش هزار ساله ام
دوباره رفت زیر خاک
چشمه های هنوز کشف نشده
دوباره در خاک دفن می شوند
راز اقوام سیلک چه بود؟
مردان نمکی هنوز هستند
شهر سوخته ام کجایی؟
ای جام های شهرهای سوخته ام!
ای خاک مادر حفظ شان کن!
سرباز شکلاتی نخواهیم ساخت
بلکه از گل و خاک
از گل آنها کوزه و جام سفالین خواهیم ساخت
تاریخ مان را روی جام ها نقاشی می کنیم
کهن ترین سینمای متحرک جهان را خواهیم ساخت
ای مادر خاک حفظ شان کن!
dimanche, juin 10, 2007
درگذشت یک باستان شناس برجسته: دکتر پرویز ورجاوند
دکتر پرويز ورجاوند استاد و محقق برجسته باستان شناسي و جامعه شناسي ايران، صبح 19 خرداد در سن 73 سالگي بر اثر سکته قلبیی درگذشت.
پرویز ورجاوند در گذشت
پرويز ورجاوند، باستانشناس و سياستمدار ملی گرا درگذشت
يکی از بهترين ياران ايرانزمين درگذشت
مراسم به خاک سپاری سه شنبه است
samedi, juin 09, 2007
طنز روز: یک کلاغ = جهل کلاغ

یکی از توجیهات رایج در این سالها این است که خود را به خریت و نادانی بزنی و بگویی نمی دانستم و خبر نداشتم. جمهوری دروغ با این حربه هاست که سالها دوام آورده و اکنون خوش رقصان رژیم سخت مشغول مالی کشی و ماست مالی و لودگی هستند چون گویا قرار است باز گند جدیدتری به آب بگیرند.
وقتی توجیهات این خانم کوچولو را می خوانی که از توی قنداقه به اینترنت و اخبار دسترسی داشته و حالا چند سالی است که ساکن غرب شده و برای اصلاح طلبان سینه می زند و بخش انگلیسی سایتهایشان را می گرداند نمی دانی بخندی و یا گریه کنی. ایشان که حالا برای خودش صغرسن گرفته در فاصله آرایشگاه و مانیکور نشسته و خاطرات زندانیان سالهای شصت را خوانده و مطالعاتی انجام داده است تا بگوید که نمی دانسته چه فاجعه ای رخ داده است و اگر او نفهمیده و نمی داند پس هیچ مهم نیست و بایست فراموش کرد و باز با همان آدمکشان گفتمان مدنیت را انجام داد. واقعیت اینست که این افراد مضحک با این استدلالهای خنده دار، صحنه ها قبضه می کنند و با اشباع و اشاعه اخبار نادرست و دروغین جمهوری پوشال را مانند مترسکی سر پا نگه می دارند. خوش رقصی ها هم چنان ادامه دارد... باقی گروه رقص در حال حاضر مشغول وبلاگ بازی اند و فرصت مطالعه و خواندن اخبار جنایات رژیم زور و دروغ را ندارند...
اینست نمونه ای از همنوایی های یک گروه خوش رقص !!! چون از قرار معلوم ما ایرانیان ملتی هستیم خوش رقص!
vendredi, juin 08, 2007
چهارده ژوئن نمایش فیلم پرسپولیس در بروکسل
ویدئوی باند آنونس فیلم پرسپولیس را در اینجا ببینید.
برنده جایزه دواران جشنواره کن 2007
پنج شنبه چهارده ژوئن در بروکسل
با حضور کارگردانان فیلم
ساعت هفت و نیم شب
_______________
مطالب مرتبط: ویژه پرسپولیس در کن
عکس بالا از نمایشگاه حمیلا وکیلی
Libellés : Marjane Satrapi
پیامی از بورخس

نویسنده یا هر انسانی، باید باور کند که هر چه بر او می گذرد ابزاری است و مانند گل رس، مانند ماده اولیه کارش برای هدفی به او داده شده است. چنین چیزهایی به ما داده می شوند تا آن ها را تغییر شکل دهیم. از شرایط فلاکتبار زندگیمان چیزهایی بسازیم که جاودانه اند یا آرزو داریم که چنین باشند.
پلات: نوشتن امریست مذهبی؛ تنظیم، اصلاح، آموختن و دوست داشتن دوباره مردم و دنیاست، چنانکه هستند و چنانکه می توانند باشند.
پست شده توسط: زینب صابر