چشمان بیدار- مهستی شاهرخی: juillet 2007

 
 

چشمان بیدار - مهستی شاهرخی


All rights reserved - Contact: mahasti_shahrokhi(at)hotmail(dot)com

 
 

lundi, juillet 30, 2007

دو نمایشگاه بی نظیر در پاریس

از سزان تا پیکاسو / مجموعه ای بی نظیر از آثار گالری ولارد در موزه دو اورسی/
گالری ولارد در هنر نقاشی قرن بیستم نقشی اساسی دارد. این گالری آثار هنرمندانی چون سزان و گوگن و دگا و رنوار را عرضه داشت و این تاجر هنری سرانجام به پیکاسو رسید و رهایش نکرد. آرشیو و کارشناسی این گالری نقاشی پاریسی در جهت دادن به هنر قرن بیستم فرانسه غیر قابل انکار است. در این نمایشگاه دویست و شصت اثر بی همتا به معرض نمایش عموم گذاشته شده است.
رویای ژاپنی رودن در موزه رودن
در آخر قرن نوزده درهای ژاپن به روی جهانیان باز شد و هر کس غنیمتی می جست. هنرمندانی مانند آگوست رودن هم هنر ژاپن را کشف کردند و شیفته ی آن شدند و در کار خود از هنر ژاپن بهره ها گرفتند. رودن مجموعه ای گرانبها از آثار ژاپنی داشت که در کنار طرحها و مجسمه ها و ماسکهایی متأثر از هنر ژاپن و اشیاء هنری ژاپنی و آثاری که رودن متأثر از چهره ی گیشا و هنرپیشه ی معروف ژاپنی هاناکو ساخته است به نمایش عموم گذاشته شده است.

samedi, juillet 28, 2007

ویژه صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز

نصفه شبی پاسداره نشسته توی وسایلم. توی دفترام. توی کتابام. نشسته بود و دفتر خاطراتم را می خووند. هی سرش را می برد توی کمدم و توی وسایل شخصی ام. وقتی توی کیفم رو گشت و از توی تقویمم عکس یه مرد قلچماق را درآورد مثل قیصر به من براق شد و پرسید: "این کیه؟"
گفتم: "یه نویسنده! ..." ترسیدم بگم آمریکای لاتین پرونده ام چاق تر بشه! آمریکای لاتین محل تولد چریکای دنیا بود دیگه! گفتم:" یه نویسنده اسپانیایی!" امروز می دونم با آدم نفهم و گاو بایس مثه خودش حرف زد. گاو چه می فهمه "نویسندگی" یعنی چی؟ (با پوزش فراوان از حیوان مفید و سخاوتمند و ارجمندی مانند گاو. تجربه نشان داده است که نوشته های من توسط گاوها و گاوبازبه خوبی ها فهمیده نشده است!)
امروز اگر همین اتفاق دوباره بیفته به پاسداره می گم:"خواننده اس! گیتارم خوب می زنه!"
پاسداره یه نگاهی به من انداخت و یه نگاهی به عکس مارکز، ترش کرد، عکس را برد جلوی چشاش. انگار دید فتوکپی یه. پس یعنی از یه روزنامه یا مجله برداشتم. با همون قیافه پر اخم و باد عکس را گذاشت توی تقویم و اینجوری شد که عکس گابریل گارسیا مارکز از پرونده مبارزات سیاسی من حذف شد.

jeudi, juillet 26, 2007

اگر دلش را دارید نگاه کنید...

فیلم اول: صحنه ی به دار زدن یک زن است بین دو مرد. الله اکبر می گویند و زن با جرثقیل بالا میرود و بعد آن بالا دست و پا می زند و جان می کند و اینها این پایین الله اکبر می گویند! مجریان عدالت بر روی زمین شده اند. خوب نگاه کنید تا چهره ی دقیقی جمهوری مهرورزی تان را ببینید!
فیلم دوم: صحنه ی جمع آوری و دستگیری اراذل و اوباش است! خوب نگاه کنید تا تمدن هفت هزار ساله تان را در رفتار مأموران ببینید! فیلم سوم: عدالت انجام شده و محکوم در پای چوبه دار است! فیلم ظاهراً یک فیلم خبری است که برای اخبار تلویزیون تهیه شده! خوب نگاه کنید این خبرنگاران مهرورز جمهوری جسد و جنایت و وقاحت را! انگار برنامه کودک است!!!
به این اعمال چی می گویند؟ غنی سازی مهرورزی در جمهوری مردمسالار اورانیومی؟

گفتمان مدنی سنگسار همراه با پایکوبی بسیج!!!

چهاردهم تیرماه جعفر کیانی را پنهانی بردند در روستای دورافتاده آقچه کند سنگسار کردند. گروهی یک انسان را به وحشیانه ترین ترین شکل با زدن سنگ های درشت در بیابانی دورافتاده به قتل رسانده اند و اسمش را گذاشته اند: "اجرای حکم شرع!" ولی مگر قوانین شرع در ابتدا برای این نیست که انسانها بتوانند بهتر زندگی کنند؟ و مگر آدم را به نام قانون این جوری می کشند؟ آیا در هزاره سوم به این شیوه های دوره بربریت بایست هنوز آدمیزاد را به سنگ و کلوخ و آجر بست؟ مجازات های وحشیانه و تنبیه های قرون وسطایی تا کی ادامه خواهد داشت؟ آیا واقعاً این مردم هستند که سنگسار و اعدام را می خواهند؟ یا فقط حکومت غالبی که برای بقای خود انسان را تا این حد خوار و حقیر و تنبیه و سرکوب می کند؟ در این گزارش پس از سنگسار، سنگهای درشت چند کیلویی خونین را نگاه کنید و جای پای پایکوبی مأموران بسیج را در حال سنگسار و ببینید چگونه در جمهوری سنگسار انسان به ذلت و بربریت می رسد! تا چه حد بشریت در این جمهوری خون و جنایت از دست رفته است !


الان تنها یک چیز را می دانم. الان به خوبی می دانم در این لحظه باید ایستاد و بر علیه بربریت نوشت و علیه بی حرمت شدن آدمی نوشت و علیه بی ارزش شدن جان انسان در سرزمین گل و بلبل نوشت و نوشت .
من معتقدم اگر مبارزه ای در کار باشد، آن مبارزه باید در جهت براندازی حکومت های غاصب و جانی و آدمکش باشد و نه در جهت خرید خون این و آن محکوم به قتل و سنگسار، توسط دلاله های میلیونر درون حکومتی! و عمیقاً می دانم که گسترش معاملات خرید و فروش خون و دیه و چانه زدن مانند بازاریان بر سر جان این و آن گروگان، مبارزه ای والایی به حساب نمی آید.
الان یک چیز دیگری را هم به خوبی می دانم و آن این است که پیش از هر چیز یک انسانم و می خواهم انسان باقی بمانم. خوشحالم که یک سیاسی رادیکال چپ و یا رادیکال راست و مذهبی اصولگرا و یا یا مذهبی اصلاح طلب نیستم. خوشحالم که روزنامه نگار جمهوری اسلامی نیستم تا از محکوم به اعدامی توبه و پشیمانی بگیرم. خوشحالم که آنقدر به حقانیت خودم قاطعیت نبخشیده ام که در تبعید هم دیکتاتوری پوزش خواهی و توبه و ندامت راه بیندازم. خوشحالم که انسانم. خوشحالم که می خواهم انسان باقی بمانم. خوشحالم که به ارزشهای انسانی بیش از هر چیزی ارج می نهنم. خوشحالم که به دروغ رضا نداده ام. خوشحالم که به دروغ رضا نمی دهم. خوشحالم که انسان را ارج می نهنم حالا خود شاهکار طبیعت بود و یا نبود.

هیچ دقت کرده اید در این چند سال دوره گفتمان مدنیت با جمهوری خفقان چندین سال و یا چندین قرن عقب تر رفته ایم؟

از این پس
شراب تاکستان بوی خون می دهد
شراب تاکستان رنگ خون دارد
امسال در تاکستان، انگورها خونی اند
سنگها هنوز خونی اند!
اگر در تاکستان باران ببارد
جوی خون به راه خواهد افتاد
سنگهایش هنوز خونی اند
من اینها برای سنگهای خونی جعفر می نویسم

mercredi, juillet 25, 2007

طنز آخر هفته: رضا قاسمی شد سه تا!!!

اینجا را نگاه کن: مصاحبه صدای آمریکا با دکتر رضا قاسمی در مورد جنجالی که روزنامه کیهان در بحرین ایجاد کرد!
این مصاحبه فقط تا فردا پنج شنبه بر روی سایت صدای آمرکا خواهد بود.

mardi, juillet 24, 2007

طنز دردناک این ترمه خوش دست؟؟؟

زن نویسنده ای در بیمارستان بستری است و با مرگ دست درگریبان است. اولین زن رمان نویس ایران بوده و برای خودش شخصیتی بوده و حالا هم هنوز نمرده ولی آقایان قلم به دست گرفته اند و القابی مانند "ترمه خوش دست!!!" و یا غیره خطابش می کنند و بعد انشاهای خود را می نویسند و آن بانوی خوش دست انگار فقط الهام بخش بوده و خودش قلمی نداشته! ببینید گفتمان مردانه در این متن چقدر وقیح است و تا کجا می تواند با ذکاوت زنان را محترمانه تحقیر کند. حالم بد شد از خواندن این مطلب تحقیر آمیز برای آن بانوی نویسنده در حال اختضار

lundi, juillet 23, 2007

طنز تلخ: سیمین خانم عیال آقا جلال در بیمارستان!!!

سیمین دانشور یکی از بزرگ ترین نویسان قرن بیستم ایران و اولین زن رمان نویس ایران در بیمارستان بستری است و رادیوی زمانه، یک رادیوی آزاد خارجی (به گفته ی خودشان) که با بودجه کلان هلند گردانده می شود و قرار است از هلند برای ایرانیان آزادی و دموکراسی بیاورد در این باره برنامه ای تهیه کرده است. مجری برنامه خانمی است با فمینیسمی متمایل به سیاست داخل کشور که از همان ابتدا از سیمین دانشور به عنوان همسر جلال آل احمد یاد می کند و سپس به آقایی زنگ می زد که نه نویسنده است و نه نسبت نزدیکی با این نویسنده دارد و در همه موارد و در مورد همه همیشه نمی دانیم چرا این آقا هم بایست اظهار نظر کند.
گفتگو آغاز می شود و ما می فهمیم که سیمین خانم زن جلال بوده واین جلال است که مهم است و همه ی گفتگو در حول و حوش جلال می گذرد و سووشون این خانم هم به دلیل محبوب است که "یوسف" در آن رمان خود جلال است و اصلاً آن رمان همه اش تحت ـتأثیر و زیر سایه و بر اثر تشعشعات جلال است وسرانجام در پایان نتیجه اخلاقی می گیریم که در آن خراب شده گفتمان مردسالاری آنقدر بر فضا چیره است که فقط مردها به حساب می آیند و حتا اگر اولین زن رمان نویس ایران هم که باشی از آقا جلال که چهل سال پیش شوهرت بود و افتخار همسری اش را داشتی تجلیل خواهد شد و حالا مردی هم مردی فقط حیف! چون بالاخره تو یادگار آقا جلال ما بودی.
یکی دو جای دیگر هم دیدم باز بچه نداشتن و یا بچه دار نشدن این دو مطرح شد. و مشکل عظیم اجاق کوری! انگار تمامی افتخار بشریت فعالیت گسترده اندامهای تناسلی اش و در تولید مثل باشد! بیا از یک فرانسوی بپرس آیا مهم است سیمون دوبوا و ژان پل سارتر بچه نداشتند؟
آیا تولید آنهمه کتاب و ترجمه از جانب سیمین دانشور و جلال آل احمد نمایانگر نیروی شان در خلاقیت و آفرینندگی نیست؟ یا این که بایست چند تا کره خر لندهور پس می انداختند تا پس از مرگ دعوای مال و منال و قلدری کنند و نامشان را به گند بکشند؟
ویژه سیمین دانشور را به همراه سه داستان از او در چشمان دیگری ببینید
سه شنبه هفتیمین سالگرد درگذشت احمد شاملوست.
برای آن غول زیبا
ویژه احمد شاملو را به همراه اشعارش و کلیپهای متنوع شاملو در چشمانی دیگر بنگرید.

dimanche, juillet 22, 2007

از کجا شروع کنم؟

جمع آوری و دستگیری اراذل و اوباش همچنان ادامه دارد. شانزده تن از اراذل اعدام شدند و هفده نفر دیگر دیگر در آستانه اعدام به سر می برند. سابقه و جرم این اراذل و اوباش اعلام شد و غالباً جرمشان از اعمال یک پاسدار ساده درون حکومتی بیشتر نیست. پس؟
یک روزنامه نگار مستقل کرد در مریوان به اعدام محکوم شده است. پنج تن از دانشجویان و زندانیان سیاسی در اوین در اعتصاب غذا به سر می برند.
دستور داده اند تا دیگر کودکان افغانی در مدارس ایران ثبت نام به عمل نیاید. آخر آن بچه های در به در چه گناهی دارند؟

samedi, juillet 21, 2007

مارینا نعمت: زندانی تهران یا طعمه جدیدی برای جماعت سانسور و قاطعیت تبعید

زندانی تهران/ مارینا نعمت و مصاحبه صدای آمریکا با او
در تاریخ پنج شنبه 12 جولای 2007
این فیلم دیگر روی سایت صدای آمریکا نیست

فیلم مصاحبه مارینا نعمت با سی بی سی کانادا

مصاحبه پس از یک دقیقه تبلیغات شروع می شود
- مارینا نعمت، دختری مسیحی در سن شانزده سالگی به جرمی سیاسی دستگیر میشود و تا پای اعدام می رود ولی مارینا در زندان توسط بازجویش که او را پسندیده است، از مرگ نجات پیدا می کند. مارینا مسلمان می شود و تواب می شود و بازجویش با او عقد ازدواج می بندد ولی در هر حال مارینا در سلولی انفرادی، زندانی است. زمانی که شوهرش کشته می شود او را به بند عمومی منتقل می کنند... مارینا سالها بعد، در کانادا ماجراهای زندگی خود را به زبان انگلیسی را می نویسد و چاپ می کند. کتاب زندانی تهران و روایت مارینا در کانادا و آمریکا با استقبال مواجه شده است.
نقاش ایرانی ساکن سوئد، سودابه اردوان در مورد کتاب مارینا و اصولاً نویسندگی توابان در سالهای اخیر تحلیل جالبی دارد. سودابه اردوان در کتاب یادنگاره های زندان خاطرات و نقاشی ها و عکس های خود را از آن دوران به زبان فارسی و سوئدی منتشر کرده است و کتاب سودابه در نوع خود اثری منحصر به فرد است چرا که همراه با نقل خاطرات، سودابه تصاویری را که در آن دوران کشیده است و همچنین با چاپ عکس مجسمه هایی که در دوران پس از آزادی با یادآوری روزها و شبهای زندان ساخته است به گونه ای چندصدایی تلاش کرده است تا بخشی از این فاجعه را به شکل های مختلف ثبت کند و نشان بدهد. سودابه با ذهن هنرمند خود، از شاهدان زنده کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت است. سودابه اردوان سالهایی از زندگیش را در زندان گذرانیده است و در آنها سالها مارینا را دیده است و در مقاله "باز هم خیانتی دیگر" به صراحت نظرگاه خود را در مورد مارینا نعمت و کتابش زندانی تهران بیان کرده است. البته سودابه اردوان کتاب را نخوانده است و بر اساس نظرات دیگران مارینا را به نقد می کشد. شیما کلباسی در زن ایرانی یادداشتی در مورد نظرگاه سودابه اردوان نوشته است. خانم شهرزاد مجاب درباره ی کتاب زندانی تهران پاسخ سرگشاده ای منتشر کرده اند. البته بی اطلاعی خانم شهرزاد مجاب از تواب بودن مارینا (با توجه به تبلیغات و حمایتی که در ابتدا از خود برای او نشان داده اند تا جایی که نادانسته طرح جایزه ای به نام مارینا را پیش بکشند) ساده لوحانه به نظر می رسد و قابل بررسی و تعمق بیشتری است. خانم آناهیتا رحمانی هم در مورد مارینا توضیحانی داده اند. در مقاله خانم آناهیتا رحمانی و همچنین در مقاله آقای ایرج مصداقی داستان کتاب زندانی تهران به فارسی خلاصه شده است. کتاب زندانی تهران، کتابی که تقریباً جز دو یا سه نفر تقریباً بقیه آن را نخوانده اند این اواخر به موضوع حادی تبدیل شده است و به مرور مطالبی زیادی و نوعی بسیج عمومی بر علیه نشر و پخش و تبلیغ برای این کتاب شکل گرفته است.
چندین نقد اعتراض آمیز در سایتهای دیدگاه و زنان هشت مارس و شبکه سراسری زنان و گزارشگران بر علیه کتاب زندانی تهران منتشر شده است. این اطلاعیه را ببینید: این اطلاعیه با امضای سه نفر! که خواستار برداشتن تبلیغات کتاب از روی روی اینترنت است نشاندهنده و نمونه ای علنی از تلاش برای برقراری سانسور و حذف دگراندیشان توسط برخی از اهالی تبعید است خانم فریبا مرزبان نیز نظرگاه خود را در این زمینه در مقاله ای بیان کرده اند. آیا بهتر نیست هر زندانی روایت خود را در حد توان خود بنویسد تا مجموعه ای از خاطرات زندان داشته باشیم و از زوایای مختلف و نگاه های مختلف خاطرات بازماندگان آن دوران فجیع را بخوانیم؟
این بحثها حاشیه ای و بی فایده است. مارینا و یا سیبا یکی دو تواب اند و بس ولی اپوریسیون مترقی به جای نسق گرفتن و مبارزه فردی و یا بسیج گسترده بر علیه افرادی که خود به نوعی قربانی یک سیستم توتالیتر آدمشکن شده اند بایست هوشیارانه با ریشه ی درد که همان جمهوری زندان و شکنجه ی انسان و سیستم تواب سازی است مبارزه کند. دوره قدرت های کوچک گذشته است و اکنون هدف اپوزیسیون هشیار بایست مبارزه با فضای رعب و شکنجه ای باشد که دگراندیشان و متفاوتان را به سیاهچال می کشد و پژوهشگران و دانشگاهیانی چون هاله اسفندیاری و رامین جهانبگلو را در منگنه قرار می دهد و در زیر فشار روحی و شانتاژ و تهدید از آنان اعترافات ساختگی و توبه و ندامت می گیرد. اپوزیسیون هشیار بایست به صورت فعال و متمرکز بر علیه چنین اعمالی شورش کند وگرنه نیروی خود را با بایکوت و جوسازی های بی مورد بر علیه افرادی که اصلاً نیرویی به حساب نمی آیند و با ایجاد یک فضای انتقام جویی به هدر خواهد داد.
محکوم کردن و رد کردن چنین شیوه های برخورد در جامعه دموکرایتک غرب و همنوایی نکردن با گروه های بایکوت و حذف به هیچ وجه معنای هواداری و حمایت از توابان نیست بلکه درست برعکس در جهت محکوم کردن هر نوع ارعاب و حذف و سانسور از هر جانبی است. ما برای ساختن دنیایی بهتر بایست صدایی دیگران را هم بشنویم و تحمل شنیدن مخالف را داشته باشیم. ما بایست یاد بگیریم دیگران را خفه نکنیم و محکومان را به دار نیاویزیم. ما برای ساختن دنیایی بهتر بایست هر گونه شکنجه و هر نوع حذف و هر نوع سانسور و هر نوع اعدامی را مردود بشماریم و برای زنده ماندن و تعالی بخشیدن به خصلت های والای بشری تلاش کنیم تا شاید نسل های بعدی در دنیایی بی کینه و امن و در دامن مهر و صلح به آزادی و آرامش و سعادت دست یابند. کینه جویی دلیل والایی برای مبارزه ای انسانی نیست.
به هر حال اینجا این سئوال پیش می آید: آیا بدین ترتیب در عرصه های بین المللی باز سپاه اسلام اول توابان و دست نشاندهنده های خود را جلو فرستاده است تا به جای روایات نابود شده و رویات نانوشته، روایات تحریف شده توسط توابان را ثبت کند و یک بار دیگر حقانیت خود را به اثبات برساند و بقیه را حذف کند؟ و آیا این کتاب هم نمونه ای از این تحریفات و باز نویسی ها و حذف و اصلاحات تاریخی نیست به نظر می رسد کتاب مارینا بازی پیچیده تری هم دارد.
نکته ی مهمی که لازم به گفتن می رسد و در این زمینه یک بار دیگر با شیما کلباسی خود را هم نظر می بینم این است که همه روایات بایست نوشته و گفته شوند تا به لایه ها و چهره های مختلف تاریخ رنج بار معاصر ایرانیان دست پیدا کنیم و خاموش کردن و حذف و ساکت کردن مخالفان و یا متفاوتان و یا دگراندیشان (یعنی همان کاری جمهوری اسلامی با مخالفان و متفاوتان و دگراندیشان و خلاصه غیرخودی ها انجام داد) روشی انسانی برای ساختن دنیایی بهتر نیست. تاریخ باید ثبت شود. تاریخ نبایست پاک یا حذف شود و بهترین راه و روش برای زندانیان سیاسی شتاب در نوشتن روایات خود و ثبت و به چاپ رساندن آن است تا طوری شود که صدای توابان و عوامل حکومتی در این همهمه گم شود.
پریشب، پنج شنبه شب 19 جولای 2007 در پالتاک بر اساس ماجرای کتاب مارینا نعمت، بحث داغی جریان داشت که همگی بر علیه او بسیج شده بودند، البته من متاسفانه نتوانستم همه ی بحث را گوش بدهم چون ساعت ده شب از سر کار به خانه رسیدم و صدای بعضی از معترضان هم به گوش نمی رسید.
من هم مانند دیگران کتاب را نخوانده ام ولی موضوع کتاب یعنی داستان کتاب که ماجرای دختری نوجوان و مسیحی است و با بازجویش ازدواج می کند و آنهمه ماجرا دارد بسیار جالب است و سوژه ای بسیار مناسب برای کتابی پرفروش و فیلمی پر فروش و این هیچ به معنای این نیست که یک کتاب داستان best seller بتواند حقانیتی همگانی داشته باشد. چون معمولاً انتشاراتی معروفی مانند پنگوئن برای حفظ بازار کتاب و پر فروش بودن آن هیچ ریسک نمی کند. او وقتی سوژه ای را بنابر جذابیت موضوع و مصلحت زمانه پسندید، برای هدایت نویسنده و نگارش کتاب با او همکاری مشورتی و ویراستاری دارد و خلاصه کمکش می کند تا کتاب را بنابر خواسته ی روز تنظیم کند و شکل بدهد.
داستان کتاب بتی محمودی و فیلم "بدون دخترم هرگز" هم همینطوری بود دیگر! مگر سینمای هالیوودی آمریکا می آید در این دوران فیلمی در ستایش از مبارزات زندانیان ایران بسازد و در راه حقیقت گام بردارد؟ احساس من فقط پس از شنیدن مصاحبه مارینا و چهره و حرکات معصومی که ارائه می داد کاملاً واضح بود که دارد نقش بازی می کند و آن معصومیت و چهره ی مریم عذرایی که به خود می گیرد جزوی از قواعد بازی اوست. به خصوص که بازگشتش به سوی دین مسیح و به یاد آوردن اینکه در آن جو مسلمان ستیز آمریکا باز او از خود به عنوان مسیحی یاد می کند و می گوید:" ببینید من یک مسیحی هستم و دین مسیح بر اساس عشق و بخشش است"! من بخشیده ام!"
راستش به نظرم این حرفها نمی تواند از زبان یک زندانی سیاسی تصادفی باشد. بازی مارینا بر روی نوجوان بودن خویش و ازدواج با بازجویش انتخابی از نوع ماریناست ولی آیا می شود گفت که پروانه ظهیری پانزده ساله (یکی از اقوامم) دختری دبیرستانی که مسلمان هم بود ولی بیست و چهار ساعت پس از دستگیری بدون محاکمه اعدام شد به اندازه مارینا نعمت خوش شانس نبوده است؟
غرضم از نوشتن اینها قضاوت مارینا نیست ولی بگذاریم همه بنویسند و همه چاپ کنند و همه خوانده شوند و صدای همه به گوش برسد و بیاییم به جای بسیج عمومی بر علیه مارینا و دیگران و حذف کتاب و مطالبشان، همگی با هم بر علیه سیستم جنایتکاری که در سیاهچال هایش جان جوانان و نوجوانان زیادی را گرفته است بسیج شویم و بر علیه آن سیستم بجنگیم. بیاییم فتوای خمینی بر علیه رشدی و فتوای تنکابنی و غیره بر علیه من و فتوای بسیاری از مدعیان زندان و تبعید را به کناری بگذاریم و با حذف و سانسور به هر شکلی که باشد مبارزه کنیم.
باور کنید مارینا یا سیبا مهم نیستند، آنها فقط فرد و عدد اند. یک و دو! بیاییم به جای مبارزه با یک تواب با یک سیستم انسان کش بجنگیم. بیاییم و کلاً برعلیه سنگسار و اعدام انسان مبارزه کنیم. مبارزه باید در جهت براندازی یک سیستم آدمکش باشد و نه در جهت حذف این تواب و یا آن کتاب. دشمن اصلی همگی، یک سیستم متحجر است. توجه داشته باشیم که همه کسانی که علیه این کتاب و یا علیه مارینا و یا سیبا نامه می نویسند و امضا جمع می کنند در خلال این سالها وقت کافی برای نوشتن و چاپ روایت خود از زندان داشته اند و در مورد خاطرات ساواکی ها و یا وابستگان رژیم گذشته و حتا در مورد خاطرات ثریا و فرح پهلوی که دو ملکه ی ایران بوده اند هرگز چنین برخورد گسترده و یکپارچه ای از خود نشان ندادند، تو گویی خاطرات فرح پهلوی واقعیت محض باشد و با او مسئله ای ندارند!!! و جای تعجب است که این افراد در برابر انبوه نوشته هایی که به زبانهای دیگر و به شکل های مختلف در تبلیغ و حقانیت بخشیدن و در نتیجه مشروعیت بخشیدن به جمهوری اسلامی نوشته و چاپ و منتشر شده است تاکنون چنین واکنش تند و یکپارچه ای از خود نشان نداده بودند!!!
الان یک روزنامه نگار مریوانی در زندان است و در آستانه ی اعدام، بیایید برای زنده نگه داشتن او با هم متحد شویم نه در حذف دیگران. راستی چند تن از نویسندگان متعهد تبعیدی، برای نجات جان این جوان چند کلمه نوشته اند؟ روی سخنم دقیقاً با آن کسانی است که روی کلمه "تبعید" و "پناهنده" و" تعهد حزبی" قفل کرده اند و مقالات چهارده سال پیش خود را زنده می کنند؟ شما اگر واقعاً مبارز باشید به جای شعارهای منجمد و کهنه ای که تاریخ مصرفشان گذشته است برای حفظ جان آدمیان و ساختن دنیایی بهتر و بدون سرکوب و ارعاب برای دگراندیشان باید تلاش کنید و نه این که بیایید تا دیکتاتوری خود را مستقر کنیدتا دیگر بدون اجازه ی شما هیچکس نفس نکشد و شما خود عامل سرکوب و ارعاب دیگران در تبعید شوید و مدام از این و آن بخواهید که اظهار ندامت کنند و توبه کنند و از شما پوزش بخواهند.
هدف بازماندگان زندانیان سیاسی و گردهمایی آنان نیز بایست دقیقاً در جهت براندازی مرزها و زندانهای عقاید و افکار و بندها باشد و کارش ساختن دنیایی بهتر برای زنده ها باشد و نه در جهت تصویه حساب با این و آن و انتقام جویی از تواب ها و کلاً ساکت کردن دیگران.
تصویه حساب نه! مجازات نه! حذف نه! پیش از همه روشنگری! روشنگری!
در زمینه سانسور توابان و دستگاه تواب سازی اپوریسیون خارج از کشور "کالبد شکافی یک رویارویی" و دیگر مقالات را در خویشتن بخوانید. پیش از هر نوع موضع گیری در مورد مارینا نعمت و شهرزاد مجاب حتماً مقاله "زندانی تهران" و برخورد راست روانه! از آذر درخشان را بخوانید.

Libellés : ,


طنز نصفه شبی: محمود مسعودی ساکن فرانسه است

یکی آدم خیری پیدا شود و به این آقای مسعود نقره کار و دوستانش بگوید این قدر در مورد نویسندگان ساکن فرانسه و شرایط زندگی شان فضله فروشی نکنید. محمود مسعودی ساکن فرانسه است و در حومه پاریس زندگی می کند. بس کنید آقابان! نمی بینید با این پژوهش های خاله زنکی (با پوزش از خاله و از زن) و بدون استدلال و مدرک تان، چقدر خنده دار و ترحم برانگیزید؟
راستی شما چه فرقی با ابراهیم نبوی دارید؟ او هم در جبهه ای دیگر همین حرفهای کشککی را می سازد تا مردم را قانع کند. همین تقسیم بندی های من در آوردی را! همین استدلالهای کشککی را! البته او حداقل این هشیاری را دارد که از روی ریا و ذکاوت نام کار خود را طنز نامیده است. همه تان مسخره اید ولی چرا هیچکدامتان مرا نمی خنداند؟!

طنز شب: فرصت طلبی و گردن کلفتی

گردن کلفتی و فرصت طلبی گاهی دو پدیده توام اند. این وسط دو کلمه هم از خواهر داماد باید شنید که فرصتی پیدا کرده تا خودنمایی کند و مقاله سر هم بندی شده اش را - در تعریف تبعیدی که تمام قلدری اش توسط آن توجیه می شود - با زرنگی تجدیدچاپ و مطرح کند.
خوب که نگاه کنی مثل آن اولی، هیچ نعریفی دقیقی برای تبعید ندارد بلکه فقط تأیید مافیای چپ قلدر کم سواد - که خود را همه کاره، از جمله نویسنده هم می داند - را برمی گیرد و بس.
این ها با تهمت و افترا و ترور شخصیت برای خود اعتبار می خرند وگرنه کارهایشان نه از لحاظ پژوهشی معتبر است و نه از لحاظ هنری. فقط به قلدری و زور رگهای گردن زنده اند. در نوشته هایشان نه متدولوژی دارند و نه از نظریه پردازان چپگرا خبری هست و نه لزومی می بینند کاری را تا ته بخوانند تا استدلال نظر بدهند.
اینها خود را خدایانی مانند زئوس می پندارند!
آخر کجای رمان من نوشته که میترا پناهنده است؟ و چرا میترا و یا هیچ آدمی حق ندارد حس یک لحظه درماندگی اش را در روزی خاص بیان کند؟ در خیالپردازی هایش می خواسته دنیا را تغییر بدهد و الان در غربت با کوچکترین مشکلی از پا درمی آید و همینطوری کجدار مریض ادامه می دهد مثل زندگی ما که دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را! مگر شما قهرمان ترازدی یونان هستید که هرگز در زندگی تان لحظات ضعف نداشته اید؟ یعنی شما هرگز در زندگی تان انسان نبوده اید؟ انسان با همه ی ضعف ها و شکوهش؟ انسان با همه ی تضادهای درونی اش؟ و شما دروغگویان پر مدعای ساکن آلمان، آیا شما به عمق فقر در دل فرانسه آگاه اید که از نبودن حمام که چه عرض کنم از شنیدن بی خانمانی و توی کوچه خوابیدن بی خانمانها به خنده بیفتید؟
برداشت ما از ادبیات و تعریف ما از ادبیات یکی نیست. ما از یک جنس نیستیم. شما در درجه اول، عقاید و تعصبات و سلیقه ی حزب و یا گروه خود را مقدم می دانید در حالی که برای من اول ادبیات و هنری بودن اثر است و باقی بحثها به دنبالش می آید. هیچ چیزی را حس نمی کنم از دست داده باشم. پس از چهارده سال دیشب همان مرغ یک پای عجول اولیه را دیدم. از تأخیر چهارده ساله در خواندن چنین متنی هیچ نادم نیستم و با خواندنش هم هیچ چیزی به اطلاعاتم اضافه نشد.
جاعلان تاریخ دروغ وتفسیرهای قلابی خود خواهانه، صبر کردید تا چاپ بشود که نظر بدهید؟ و البته می دانم پس از چاپ هم شما به ادبیات نخواهید پرداخت بلکه باز به تعصب و سماجت خود که به قول خودتان به مرغ یک پا می ماند ادامه خواهید داد چون از این که برای قدرت و مقام مثل دیگران برایتان موس موس نکرده ام به پایتان نیافتاده ام و باج کلامی و قلمی و غیره به شما نمی پردازم خشمگین اید، مگر نه؟
راستی فتوای تنکابنی در مورد من با فتوای خمینی که کتاب سلمان رشدی را نخوانده بود و یا فتوای شما مرغ یک پای چپ چه فرقی دارد حاج آقا؟
راستش بد عادتان کرده اند حضرت آقا، من جزو روسپیان قلم نیستم. نویسنده ام. با تمام وجود نویسنده ام. من با قلم جانم می نویسم . با اشک چشم و خون دل! من با نوشتن نفس می کشم و درست به همین دلیل جوابتان را نخواهم داد چون گوش شنوا نمی بینم و جواب تان را نخواهم داد چون لزومی نمی بینم با فردی کوته فکر که مانند مرغی یک پا حرف چهارده سال پیش و یا بیست و چهار سال پیش خود را می زند گلاویز شوم. شما به شکلی کودکانه و قلدرانه لج کرده اید . من مادرانه شما را جدی نمی گیرم چون جدی نیستید ، چون فقط یک مشت عربده ی تو خالی اید.
راستش واقعیت تلخی را بریتان بگویم: اگر چپ ایران نیرومند و دانشمند و روشنگر بود ایران به دست ملاها و طالبان نمی افتاد، مگرنه؟ ضعف نیرو! کمبود دانش و استدلال! پرونده سازی برای دیگران برای حقانیت بخشیدن به خود! دیکتاتوری بیرحم و بی انصاف و رهبریت از بالا! و خودبزرگ بینی! همه ی اینها بدست به دست هم دادند و شکست خوردید و از همه بدتر اینکه هیچوقت محق نبودید و به این شکل، هیچوقت نیستید و هنوز هم نمی دانید! ببینید شما هیچ آینده ای در ایران و برای ایران ندارید! هیچ!
گفتمان مردسالاری سنتی ایران در هر کجا که باشد ضد زن و سرکوبگرانه است و مرد باید- چه چپ و چه مذهبی- روی زن را کم کند. او در خفا و پنهانی پوزش میخواهد و درعام زن را به لجن می کشد تا مردانگی قیصروار خود را نشان داده باشد. بیست یا سی سال ماندن در اروپا شما را هیچ تغییر نداده است. خشک و منجمدید! در عین حال در دنیای واقعیات، انسان تغییر می کند و زمان و زمانه در این سالها به ما درسهایی داده است که نظریات فسیل های حزب توده و چپ منجمد ایران پاسخگوی آن نیست؟
گفتمان مردسالارانه و از موضع قدرتی که شما برگزیده اید به مجرد کوچکترین انتقادی خود را در خطر می بیند، چرا؟ شما مرا به یاد جمهوری اسلامی و استدلال هایش می اندازید. شما حتا حد خودتان را هم نمی دانید. توجه داشته باشید که من سیبای تواب نیستم . شما هم هیچ حقی به گردن دیگر انسانها حق ندارید که مدام دیگران از شما پوزش بخواهند. شما هم مثل یک آسیاب بادی پوشالی و توخالی هستید و خر خود را با استدلالهای توخالی و توجیهات توخالی پیش می برید و برای خود چنان مقام معظمی قائل هستید که بی شباهت با مقام معظم ولایت سفیه در ایران نیست و گرنه این قدر زود خود را در مواجهه با خطر نمی دیدید. بزرگ بزرگوار هم هست. بزرگ هرگز تنگ نظر نمی شود. بزرگی در به دست گرفتن موضع قدرت نیست بلکه در وسعت فکر و اندیشه و رفتاری است که نمی بینم.
من اگر جای آن آقا بودم خجالت می کشیدم از ضعف و سانسور و پوزش ینهانی ایی که خواسته ام و بعد بسیج دیگران واقعاً شرمنده می شدم. ولی متاسفانه شما بزرگ نیستید و اینها نشانه اش است. کافیست یکی نوشته شما و ایشان را بخواند تا به لیست مافیای چپ و افراد مورد تأیید شما که لزوماً بهترین نویسنده ها هم نیستند پی ببرد. بزرگ نیستید. نویسنده نیستید. قدر نوشتن را نمی دانید. به قول ساعدی شما کانون "نه نویسندگان" اید! نوشتن در مورد تبعید نه نوعی ایدئولژی که نوعی دکان شماست. راستی بدون دکان تبعید و بودجه و امتیازاتش چه خواهید کرد؟
راستی شما که همه را رد می کنید و نفی می کنید ولی به غیر از روضه خوانی و نهی از منکر، امر به معروف یا تصویر مطلوب و دوست داشتنی شما از این تبعید چنسیت؟ مثال بزنید! نفی کردن ناخوانده که هنر نمی باشد؟
یادتان باشد تبعید سرقفلی ندارد و یک چهره ی باسمه ای ندارد و هر نویسنده ای داستان خاصی را زندگی می کند و روایت می کند که شبیه دیگر داستانهای از پیش داوری شده و یا عام نیست. گمان می کنم تا همینجا برای شما و سردبیر فوتبالیست تان که رفته بود یک تنه از زن تواب پریشانحالی نسق بگیرد و شما را شادان کند کافی باشد!
گرد و خاک کنید! قلدری کنید! از فرصتی که برای خودنمایی و نشو و نما و تجدیدچاپ مقالات بادکرده ی خود پیدا کرده اید حداکثر استفاده و مثل همیشه از فرصت سوء استفاده را بکنید! سانسور کنید! حذف کنید! تلفن ها و ای ام اس هایتان را به کار بیندازید! از تمام نفوذ خود برای بایکوت کردن استفاده کنید!
نمی ترسم! برایتان بازارگرمی هم نخواهم کرد. اینها را همین جا و برای خوانندگانم می نویسم. چون خوانندگان من هوشیارتر و بیدار فکرتر از دار و دسته شمایانند! برای خوانندگانم می نویسم تا در جریان باشند!
آقابی محترم، من مرغ یک پا نیستم . من یک نویسنده ام از شرافت قلمم در برابر هر نوع سانسور و حذف و ارعاب و ترور شخصیت و تهدید و بایکوت دفاع می کنم. مرا از چه می ترسانید؟ من آنچه را که باید از دست داده باشم از دست داده ام . در زندگیم جز نوشتن چیزی ندارم و درست به همین دلیل هیچ باجی هم ندارم که به شما بپردازم. شنیدید؟ برویبد پی کارتان! چون هیچ باجی در کار نخواهد بود!
از یادداشتهای دن کیشوت در باب جامعه پدرسالار
Tableau: Daumier

vendredi, juillet 20, 2007

آیا خبر به اعدام محکوم شدن یک روزنامه نگار مریوانی راست است؟

نوشتن این کلمات چه بیهوده به نظر می رسد: بنویسی در جایی خوانده ای یک روزنامه نگار مریوانی به اعدام محکوم شده است و صحت خبر معلوم نیست و صحت خبر چگونه می تواند معلوم باشد؟ طومار امضاء جمع کنی اینترنتی به کار می افتد و در سایتها و وبلاگها هوار و داد که بشتابید و امضاء کنید و بعد آیت اله حاشا می کند و عده ای از آیت الله تشکر می کنند. چندی بعد می فهمی بی سر و صدا سر طرف در جایی دیگر زیرآب کرده اند حالا چه عجله ای بود برای این سنگسار بیخود و بی شاکی؟
بیایی بنویسی مهدی خطیبی پدرش مرده است و به یاد بیاوری که سایتهایی که خود را ادبی و هنری و فرهنگی می دانند به جای اظهار همدردی و تسلیت گفتن به شخصی مانند او، در حال حاضر برای گربه های حشری ختم گرفته اند و اولین هنرشان حذف دیگری و دگر اندیشی و حفظ منافع شخصی خویش است و اصلاً در جمع عقب مانده و پر عقده ی ایرانیان انسانیت به کل دارد از یاد می رود و در نتیجه همه چیز می تواند از جانب هر فردی راست باشد و همه چیز می تواند از جانب هر فردی دروغ باشد و در این جمهوری سیاه، فرهنگ دروغ و دروغگویی چنان رشدی کرده است که دیگر همه چیز امکان دارد. وای بر ما! بر ما چه می رود؟

مسابقه: زیباترین واژه ی جهان چیست؟

"در ابتدا کلمه بود؛ و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود؛ و کلمه جسم ‏گردید و در میان ما ساکن شد"

انجیل یوحنا ـ فصل اول

اگر زیباترین واژه ی دنیا را می شناسید در مسابقه نشریه مبادلات فرهنگی (کولتور آوس تاوش) شرکت کنید. همه افراد از هر ملیت و با هر زبانی می توانند کلمه محبوب خود را تا پایان اوت آینده به این مسابقه بفرستند.

آدرس اینترنتی مجله: http://cms.ifa.de

jeudi, juillet 19, 2007

اتاق ونسان وان گوگ

ونسان وان گوگ بیش از چهارده ماه (از بیستم فوریه 1888 تا هشتم مه 1889) در شهر آرل واقع در جنوب فرانسه ساکن بود. آرل شهر گرمی است و خوش آب و هوا. به شهرهای ساحلی یونان و اطراف دریای مدیترانه می ماند.
ونسان تا پیش از زمانی که به بیمارستان سن رمی برود، مدتی در اتاق کوچکی زندگی کرد. اتاق واقعی وان گوگ به همراه ساختمان در یکی از بمباران های جنگ دوم جهانی منهدم شد. همین بلا بر سر ساختمان زرد رنگی که در آرل کشیده است هم فرود آمد. اما تصویر اتاق وان گوگ در تابلویش باقی مانده است. اتاق ونسان زیر شیروانی است و ساده و محقر ولی با رنگهای تند و شاد و زنده که در آن منطقه رایج است. بعدها با توجه به رنگها و اشیاء درون تابلو دکوراتور هنرمندی در ساختمانی برابر آمفی تئاتر بزرگ روم باستان که از بناهای دیدنی تاریخ تئاتر جهان است و در شهر آرل قرار دارد اتاق ونسان را بازآفرینی کرده است.
وارد اتاق ونسان که می شوی انگار وارد تابلویی از وان گوگ شده باشی. ناگهان یک باره دنیایی از رنگ و نور و انرژی بر سر و رویت می ریزد.
یکشنبه بعدازظهر وارد تابلوی اتاق وان گوگ شدم و همین تا مدتها به من نیرو خواهد داد.
ونسان مرسی برای این همه نور و رنگ و شور و شوق و نیرو
________________________________
ونسان وان گوگ در ویکیپدیا/ زندگی وان گوگ به روایت تابلوهایش/ کلیپ اتوپرتره های وان گوگ/ کلیپ ونسان با آواز دون مک لین/ ونسان وان گوگ در چشمان من /

mercredi, juillet 18, 2007

صدا! تنها یک صدا! انعکاس "صدا" در آثار بکت

ساموئل بکت شخصیت های او، ولگردها و آواره ها و سالمندان و بیماران هستند. شخصیت هایی عامی که اکنون اکنون به شهرتی مشابه شهرت هملت و شاه لیر شکسپیر دست یافته اند. شخصیت های بکت به روانشناسی به معنای کلاسیک آن، احتیاجی ندارند، آنها بیشتر به سایه و طرح و یا تجسم بخشی از شرایط بشری و به خصوص بیشتر به "آوا" می مانند.

شخصیت های بکت، آدمهایی بدون تاریخ و بدون مکان و انسانهایی هستند که هرگز از حرف زدن باز نمی ایستند. این نجواها و پچ پچه ها، این زبان فرانسه عجیب و غریب، این "صدا"ی ناآشنای فردی بکت، در همه حال در آثارش انعکاس پیدا می کند.

فصل مشترک آثار بکت، صداست. صدایی در میان صحنه ای و یا صدایی در میان فضایی. صدایی فردی، و یا هر صدایی که به نظر می رسد "حرف زدن" برایش به منزله ی بودن و زیستن است و علیرغم فرو رفتن های مداوم، "ادامه یافتن" هم هست. این صداها، سکوت جهان پیرامون خویش را برهم نمی زنند. این صداها هستند. این صداها چیز خاصی نمی گویند. چیز خاصی هم پیشنهاد نمی کنند. چیز به خصوصی را نیز بازگو نمی کنند. این صداها فقط حرف می زنند، به شکلی که انگار با حرف زدن نفس می کشند.

امروزه، صدای بکت، بخشی از ادبیات فرانسه و بخشی از ادبیات معاصر جهان را به خود اختصاص داده است. وجود و حضور رنج عمیق بشری در لا به لای این صداهاست که به آثار بکت تا این حد اهمیت می بخشد. صدای بکت، تصویر بی ریشگی مدرن جهانی و تنهایی فردی انسان است. این صدا دیگر فقط صدای ساموئل بکت نیست، بلکه صدایی همگانی و صدایی بشریست. این صدا، صدای انسان هاست. این صدا، صدای همه ی انسانهاست.


mardi, juillet 17, 2007

دن کیشوت بازمی گردد

دن کیشوت تازه از سفر برگشته است و مشغول نوشتن یادداشتها و گزارشی از سفر خود است. دن کیشوت نظریاتی پیرامون جامعه شناسی هنرمندان دارد که آن را به صورت خلاصه به شما تقدیم می کند.
جامعه هنری داخل و خارج ندارد و کلاً به پنج بخش تقسیم می شود:

1/ بخش اول امت حزب الله است که لایه های مختلفی دارد و از بنیادگرایی سفت و سخت تا اصلاح طلب روسری به سر و شنگول و فوتبال دوست را در برمی گیرد. به ظاهرشان توجه نکنید. امت حزب الله دلشان یکی است و هرگز به بنیاد و دین تیشه نمی زنند.

2/ بخش دوم امت خلق الله است که به زور رگهای گردن و قلدری و به نام خلق خر خود را پیش می راند و اگر دور دستش بیفتد اول از همه دگراندیشان و آزاداندیشان را از دم تیغ خواهد گذراند. امت خلق الله معتقد است که هدف وسیله را توجیه می کند و هیچ چیز مقدس نیست و در نتیجه برای رسیدن به قدرت از هیچ نیرنگی فروگذاری نمی کند. امت خلق الله نیز لایه ها و شکلهای گوناگونی دارد که به ظاهرشان نباید توجه کرد.
3/ سومین دسته، امت رند الله است. رند الله گاهی با این است و گاهی با آن. همه جا سر می کشد و از همه چیز با خبر است و بنابه مصلحت زمانه و لحظه به لحظه رنگ عوض می کند تا برای خود جا باز کند و بعد برای بقای خود زیر آب رقبا را بزند. رند الله نه دین دارد و نه ایدئولژی. رند الله به خوبی می داند که خلاق نیست و باید با حقه و نیرنگ عقل دیگران را بدزدد.
4/ دسته چهارم امت خنگ الله است. امت خنگ الله عامل اجرایی هر سه گروه است و در همه جا هست. خنگ الله نه سواد دارد و نه خلاقیت و نه استعداد و نه هنر. خنگ الله مدام چشمش به دهان دیگران است که کی چی گفت و مدام از روی دست دیگران نگاه می کند. خنگ الله مدام توسط حزب الله بسیج می شود. خنگ الله مدام توسط خلق الله تحریک می شود. خنگ الله مسئول گفتار و کردار خود نیست و همیشه توسط رندالله و یا سه دسته ی دیگر هدایت و سازماندهی می شود.
۵/ دسته پنجم پرت الله می باشد. پرت الله خنگ نیست، پرت الله برای ایدئولژی و دین نمی جنگد و آهسته برو آهسته بیا زندگی می کند ولی چون پرت است این وسطها می لولد و هر از گاهی ابراز وجود می کند و چیزی می گوید که نه سیخ بسوزد و نه کباب. پرت الله گاهی هم از سر تصادف چیزی هوشمندانه می گوید و نقطه دید جالب و تازه ای دارد که حیران می مانی. تکلیف هیچکس با پرت الله معلوم نیست چون پرت الله تکلیفش با خودش معلوم نیست. در هر حال نمی شود به پرت الله اعتماد کرد و با او برنامه ای ریخت که به سامان برسد. البته برخی از پرت الله ها رویاهای قدرت طلبانه بزرگی دارند که در انتهای وجودشان خفته است و یک هو می بینی فلان پرت الله کارش گرفت و پست مهمی گرفت و یا یک دفعه پولدار شد ولی چطورش معماست. پرت الله ها معمولاً غلط اندازند و هجوم لغات سنگین و عبارات گنده گنده ای که به کار می برند برای شنونده توهم سواد و معلومات را می آورد که این چیزی است کاملاً کاذب چون در اولین جستجوی واقعیت مچشان باز می شود و چاخان هایشان فاش. پرت اله ها سرگرم کننده اند ولی خطرناک هم هستند. از پرت الله دوری کنید تا اعصاب آرام و جان سالمی داشته باشید و از دور بر ایشان بخندید.
هنرمند واقعی نه خنگ است و نه اسیر دین و نه متعهد به حزب و ایدئولژی. هنرمند واقعی دینش هنر است و آئین اش هنرش است. او به هنرش متعهد است و نه به حزب و یا کلوپ و یا کانون و انجمن اش. هنرمند واقعی در جستجوی قدرت و سلطنت نیست و برای رسیدن به قدرت دغلی و رندی نمی کند. هنرمند واقعی مثل فرش فروشها برای تبلیغ کالا و یا فرش خود جنجال به پا نمی کند. هنرمند واقعی در دنیای دیگری سیر می کند که ممکن است حتا برای تشکر از کسی گوش خود را ببرد و بگذارد کف دست او. هنرمند واقعی با حرفهای این و آن خام نمی شود و به ندای درونی خود گوش می دهد و از سپاه این و آن شدن به شدت پرهیز می کند و نمی گذارد تا دیگران او را سازماندهی روحی و کاری کنند. بقای هنرمند واقعی و اصیل در رهایی اندیشه و در آزاد فکری و بی زنجیر بودن اندیشه و خلاقیت اوست.
از یادداشت های سفر دن کیشوت به سرزمین تئاتر
Tableau: Daumier

پوزش خواهی آقای مسعود نقره کار!!!

آقای مسعود نقره کار به صورت خصوصی پیامی برای پوزش خواهی فرستاده بودند که چون من این آقا را هیچ نمی شناسم و هیچ گونه مسئله ی خصوصی با ایشان ندارم آن پوزش خواهی را در اینجا منتشر می کنم.

خانم شاهرخی عزیز سلام, امیدوارم شاد وسلامت باشید , متاسفم که نوشته من شما را اینقدر عصبانی کرده است , امید وارم من را ببخشید. من در قسمت دوم این مقاله در این مورد توضیح می دهم . باز هم از اینکه باعث رنجش شما شدم عذر می خواهم.

با احترام : مسعود نقره کار
فقط میان ماه من تا ماه گردون، میان این پوزش خواهی خصوصی و نوشتن و تصحیح بخش پایانی آن مقاله در سایتهای پر تیرازی مانند گویا و اخبار روز تفاوت از زمین تا آسمان است. غرض از انتشار این پوزش خواهی نشان دادن چهره دوگانه ی این نویسنده به خواننده است.

داستانهای چشمانی دیگر

داستان روح آن زن در پاکت پلاستیکی از خانم عزت السادات گوشه گیر را در چشمانی دیگر بخوانید. این داستان ششمین داستانی است که از خانم گوشه گیر در چشمانی دیگر منتشر می شود. چند یادداشت دلتنگانه بهاری هم از خانم گوشه گیر منتشر شده است که خواندنی است. داستان آقای علی آرام، عاشقی که سنگباران شد را هم در چشمانی دیگر می خوانید.
چشمانی دیگر به دلیل برخوردار بودن از همکاری دو سه مترجم خوب فرانسه زبان، بخشی را به "ادبیات معاصر فرانسه" اختصاص داده است تا خواننده ی ایرانی با این ادبیات آشنا شود.
بخش نظرخواهی باز است و می توانید نظر خود را نسبت به هر بخش برای نویسنده اش در پایین همان مطلب بگذارید و یا این که مستقیماً برای نویسنده اش بفرستید.
چند روزی در سفر بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم به پیام ها و به نامه های رسیده در اولین فرصت پاسخ خواهم داد.

jeudi, juillet 12, 2007

دن کیشوت خسته است

دن کیشوت خسته است
به چند ساعت و یا به چند روز استراحت احتیاج دارد.

mercredi, juillet 11, 2007

طنز هفته: راز "بشکن بشکن" و قانون "توازن" کلمات!

بشکن بشکن رضا قاسمی پس از وقایع تیر 78 را شنیده اید؟ آیا ما مجبوریم در هر موردی اظهار نظر کنیم؟ آیا واقعاً وقایع تیر ۷۸ و جنبش دانشجویی ربطی به این بشکن بشکن دارد؟ آیا با بشکن بشکن و قر کمر و دست افشان و پای کوبان می شود رفت جلوی گاز خردل و باتوم برقی؟ آخه این هم شد حرف؟ آیا بهتر نیست نویسنده بیشتر بنویسد و کمتر حرف بزند؟
نمی دانم این: "حوصله هیچ جمعی را ندارم" را خوانده اید یا نه؟ در ادامه اش "برای افزودن به چیزی، باید از چیز دیگری بکاهیم"/ از ناصر زراعتی را هم بخوانید! تا این کنیز سراپاتقصیر هم از وقت خود بکاهد و با نکته بینی چند کلمه ای بر آن بیافزاید.

نکته بینی: این ضرب المثل "اصفهان نصف جهان" ساخته ذهن اصفهانی جماعت است. وگرنه مردمان شهرهای دیگر نمی آیند یک چنین حرفی را بزنند و اصفهان را نصف جهان تلقی کنند. پس "خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی!". تازه اصفهانی اگر می گویند "اصفهان نصف جهان"، از روی تواضع است. (اصفهانی را در اینجا به عنوان استعاره به کار می برم.) اصفونی جماعت جز خود کسی را نمی بیند و جز خود کسی را باور ندارد. وقتی قبیله اصفهان می آید در تهران و نام قومی "زنده رود" را می گذارد بر ماهنامه ی ادبی اش در تهران. و بعد جنگ های قومی بین "دولت آبادی" ها یا خراسانی ها و "براهنی" ها یا آذربایجانی ها و جنوبی ها و شیرمحمدها و نخلها، ناگهان متوجه می شویم که ادبیات ایران بیشتر ادبیاتی قومی است و در فضایی ملوک الطوایفی اداره می شود و هر طایفه شیخی دارد و هر شیخ مریدانی و در چنین فضایی است که این ساختار را با ادبیات مهاجرت بخیه زدن و شیوخی را برای ادبیات مهاجرت برگزیدن کاری است کارستان! البته در این پراکندگی مدرن، برخی وظیفه ملی و میهنی خویش را ادامه می دهند و تلاش می کنند تا در زمرهء شیوخ قبایل مهاجر قرار بگیرند و به منزله ی یک سفیر فرهنگی از جانب شیوخ دیگر حمایت و تایید شوند.

فقط یک اصفهونی می تواند بیاید و این وسط ریش سفیدی کند و اینطور با تردستی سر و ته قضیه ای به این زشتی را هم بیاورد. طوری که نه روزنامه معذرت بخواهد و نه نویسنده پوزش بخواهد و همه راضی شوند و خواننده هم که اصلاً نباید او را جدی گرفت چون نه حقی دارد و نظری و یا احترامی. این طوری هنر چندصدایی ریش سفیدی در مهاجرت و میانجیگری و هنر زبان بازی و مهرورزی و اصفونی بازی چون کاتالیزوری عمل می کند که همه از آن شادان و کامیاب بیرون می آیند. هم نویسنده را تا عرش اعلاء برده و هم دیگران را پایین کشیده و هم سئوالاتی مطرح کرده و هم بحثهایی را پس زده و بدون این که روی اشتباه مصاحبه گر و امتیازات بی موردی که روزنامه با سکوتش به نویسنده ای خودمرکزبین برای تاخت و تاز و حمله به دیگران داده است انگشت بگذارد و یا تاکیدی داشته باشد، مانند یک شعبده باز می برد و می دوزد تا در آخر سر و ته ماجرا را به هم بیاورد تا سروصدای دیگران را بخواباند. برای راست و ریست کردن و پایان دادن به غائله بایست تجلیلی هم از خود بیاورد که آن هم اگر خوب دقت کنیم یک خط در میان هست و هم تقدیری از یک نویسنده پرگوی پرحرف "نام آور!". حالا همه راضی و شادان اند.

در هزاره سوم هستیم و انسان مقام والایی دارد و تحقیر دیگران هنر به شمار نمی آید. سواد گفتنی است. به کار گرفتنی و شنیدنی و نوشتنی است. نباید فراموش کرد که دوره کشاورزی و زراعت گذشته است و مطبوعات یک کشور هفتاد و چند ملیونی را نمی شود با روش ریش سفیدی شیوخ قبیله نشین و اصفونی بازی اداره کرد و برای ختم هر غائله ای از حل المسایل نفوذ محافل ادبی از یک سو و نفود نیروهای رسمی و غیر رسمی دولتی استفاده کرد. آیا این آقای نویسنده که دیگران را به بیسوادی متهم می کند خود تاکنون چه تولیداتی در زمینه فرهنگی داشته است. چند پژوهش و ترجمه و تحلیل از فرهنگ مادری و یا بالعکس از خود نشان داده است؟

هدایت در زمینه ترجمه بهترین نویسندگان غربی را به ایرانیان معرفی کرد. شناخت داستانهای چخوف و کافکا را مدیون هدایت هستیم . از این سو با جمع آوری فرهنگ عامه و ثبت آن در نیرنگستان و همچنین اساطیر ایران و آموزش زبانهای باستانی در صدد پاسخ گویی به ذهن پرسشگر و عمیق خود بود. هدایت بلوف نمی زد و حاصل کارش و نوشته هایش باقی مانده است. نویسنده ای که نهایت تلاشش لینک دادن به روزنامه های اصلاح طلب و یا روزنامه های رایج داخلی است و در نهایت سوادش روزنامه خوانی است دیگر پس نمی تواند نویسنده ی بسیار بزرگی باشد.

نویسنده ای که برای ادبیات معیار نداشته باشد و با جو سازی و بایکوت مدام خر خود را پیش براند، قابل مقایسه با شخصیت وارسته ای مانند هدایت نیست. حتا نویسندگان فعال دهه چهل، نویسندگانی مانند جلال آل احمد و غلامحسین ساعدی با تحقیق و ثبت فرهنگ دورافتاده ترین نقاط ایران در زمینه ی فرهنگی و انسانشناسی کارهای باارزشی ارائه دادند که هنوز هم مورد استفاده و معتبر است.

با بلوف زدن نمی شود، نویسنده ای مانند محمود دولت آبادی را محو کرد. محمود دولت آبادی، در زمینه خود حتماً بسیار کتاب خوانده و مطالعه داشته و دارد و توانسته است اثر عظیمی مانند "کلیدر" را بنویسد و ای بسا که "کلیدر" بماند و باد همه ی این همنوایی های پنهانی را برای سریع تر رسیدن به اوج قله ها با خود محو کند. مقایسه فونئتس با دولت آبادی مقایسه مضحک و بیموردی است. حتماً دولت آبادی چیزهایی خوانده که فوئنتس نخوانده و در هر صورت میزان اطلاع رسانی نویسنده هیچ ربطی به سطح کار ادبی آنان ندارد. هر نویسنده ای جای خود را دارد وکسی جای دیگری را نمی گیرد.

ادبیات عرصه و جولانگاهی برای معلومات کاذب نمایی نیست و کم سوادی نویسنده در این چند سال از نوع پاسخ هایش در مصاحبه های متعددش به اکثر خوانندگان ثابت شده است و فقط مشتی جوان ساده لوح و چند دختربچه گیج و هاج و واج را می تواند محسور خود کند ولی در دراز مدت اینها هم بیدار خواهند شد.

به هر حال حل مسایل به صورت ریش سفیدی در میان ایرانیان و پیدا شدن ریش سفیدانی برای ادبیات تبعید و مهاجرت و آن مصاحبه و این ماجراها باعث نوشتن این خطوط شد.


انعکاس اعتراض ما به اظهارات مجید روشنگر در روزنامه شرق

سرانجام اعتراض ما به اظهارات مجید روشنگر مالک نشر مروارید و چند انتشاراتی دیگر (سیتزن و ساکن آمریکا) ولی قانون نشر و چاپ را به سبک ایرانی ملاخور می فرمایند در روزنامه شرق منعکس شد. در ضمن نامه را من ننوشته ام بلکه وکیلم نوشته بود. البته این پایان داستان نیست...
چند مطلب خواندنی در چشمانی دیگر گذاشته ام، اگر فرصت کردید آنها را بخوانید. دو داستان هم اضافه کردم. اگر نظری هم دارید بخش نظرخواهی باز است.
در حال حاضر، این نویسنده خسته است و به چند ساعت استراحت احتیاج دارد.
__________________________
پ. ن.: ده روز پس ارعتراضم، حمله و تهدید یکی از مزدوران ناشران و مطبوعات را در "کاسه گرم تر از آش" ببینید.

mardi, juillet 10, 2007

تبعید و تبعیدی، پدیده ای در خور مطالعه

پس از اکثریت حزب الله و انواع و اقسام روش های مهرورزی شان اینجا دور در دست اقلیت خلق الله است و ما نویسندگان مدام مانند دن کیشوت مجبوریم با قلم شکسته ی خود به جنگ آسیاب های بادی برویم. مطلبی با عنوان تبعید و تبعیدی، پدیده ای در خور مطالعه نوشته ام که آن را فعلاً در چشمان بیدار بخوانید. مصاحبه ای در مورد کتاب با رادیو آلمان (دویچه وله) داشتم که آن راهم می توانید همانجا ببینید. رپ من وایسادم از گروه هیچکس را بشنوید. دیگر مطالب مربوط به جنبش دانشجویی و جنبش زنان را در چشمان زنان ببنید.

lundi, juillet 09, 2007

چشمان بسته

دو روز است عزیزترین چشمانم را بسته اند. هیچ جوری صفحه اش باز نمی شود. قفلش کرده اند. نمی خواستم باور کنم. نمی خواهم باور کنم. دلم می خواست برای امروز مطلبی آماده کنم و در آنجا بگذارم ولی بسته است. چه فایده دارد؟ می روم بخوابم تا شاید خواب دیده باشم. فردا بشود و چشمان بسته ام باز شود.

دفترهای کارگردانی بکت

در سال ۱۹۷۹، پیش از شروع تمرینات برای اجرای نمایشنامه "روزهای خوش" به کارگردانی شخص بکت، در رویال کورت تئاتر لندن، ساموئل بکت هفته ها در ذهن خود به مجسم کردن جزیی ترین صحنه های نمایش خویش پرداخت. او دفترهای شخصی کارگردانی خود را با جزئیات دقیق و وسواسی حیرت انگیز مهیا کرد. این دفترها نمایانگر طراحی موزون کلمات و حرکات و لحظه های سکوت است.

در همین ایام است که در طول تدارک دفترهای کارگردانی، به برش مهمی در قسمت اول نمایش پرداخت؛ چرا که به نظر بکت، قسمت اول بسیار طولانی به نظر می آمد. بکت در عمل، در متن خود نیز، تغییراتی، به خصوص در زمینه توضیحات بازی قرار داد.

دفترهای کارگردانی بکت، از ارزش والایی برخوردارند، چون این دفترها، اغلب بیش از آن که توضیحات طولانی چاپهای قبلی متن را نشان بدهد، برای ما نظرگاه بکت را آشکار می سازند.

امیدواریم که ناشران چاپهای قبلی آثار بکت، به این مسئله توجه کنند که چه تغییراتی در دفترهای کارگردانی صورت گرفته است و این تحولات را در هنگام تجدیدچاپ آنها در نظر بگیرند. باید از دانشگاه ریدینگ بریتانیای کبیر که آرشیو بکت در آنجاست، و همچنین از پروفسور جیمز ناولسون ممنون بود که به همت آنها، در سال ۱۹۸۵، یادداشتهای میزانسن بکت در انتشارات فابر اند فابر به چاپ رسیده است.

این دفترها و دست نوشته ها، حاوی یادداشتهای بکت و شاهدان کاملی از جریان نقطه نظر و نگاه نویسنده بر روی متن خویش و نیز بر روی نحوه ی کارگردانی همان متن توسط همان نویسنده اند.

فراموش نکنیم که در اکثر نمایش های بکت، پرسوناژها ساکن اند و میزانسن در بی تحرکی کامل و بر روی بدن بازیگر و یا گاهی در درون بازیگر بازیگر به وقوع می پیوندد.


dimanche, juillet 08, 2007

ادبیات تبعید یا ادبیات تواب؟

ادبیات تبعید؟ یا ادبیات مهاجرت؟ یا ادبیات خارج از کشور؟ هر کدام از اینها تعریفی دارد ولی چیزی در همه شان مشترک است و آن اینست که علیرغم همه چیز ادبیات برون مرزی ایرانیان در فضایی بدون سانسور و در آزادی کامل نوشته می شود. آزادی جوهر اصلی ادبیات مهاجرت و تبعید است.
اما نکته حائز اهمیت جریان انداختن چیزی به نام "ادبیات مهاجرت" و فرستادن آن به زیر تیغ های سانسور ارشاد و بازنویسی و اصلاحات و چاپ آن در داخل کشور است. چیزی که با نویسنده مانند تواب عمل می کند و از او می خواهد به تصحیح خود در جهت همنوایی با موازین تحمیلی در داخل کشور (یعنی همان چیزی که از آن گریخته است) بپردازد. منافع مشترک، ناشران داخل و خارج از کشور را با هم متحد می کند. منافع ناشر ایرانی عمیقاً با منافع نویسنده در تضاد است و به همین دلیل هم هست که ناشر ایرانی برای دفاع از منافع خود بر خلاف قوانین بین المللی عمل می کند و ترجیح می دهد که مسایل به شکل سنتی و محفلی و ریش سفیدی و در نهایت قبیله ای (و نه قانون شهروندی) در همان ایران حل شود و در همان ایران بماند و اصولاً حتا ادبیات مهاجرت نیز به داخل ایران منتقل شود.
چه در خارج از کشور و چه در داخل ایران، چند ناشر ایرانی را می شناسید که وجداناً و به درستی قوانین چاپ و نشر را در هنگام کار با نویسندگان ایرانی رعایت کنند؟ چندتایشان به حقوق مادی و یا معنوی مولف احترام می گذارند؟ در ده سال گذشته (در سالهای پس از خاتمی تاکنون) برای نشر و چاپ ایرانیان خارج از کشور چه اتفاقی رخ داد؟ چرا دیگر به ندرت از بهترین و سرشناس ترین نویسندگان ایرانی در تبعید کاری سالم و بدون جرح و تعدیل در خارج از کشور منتشر می شود؟ چرا در حال حاضر، چه در مهاجرت و چه در داخل ایران، حداکثر فعالیت نویسندگان برای انتشار آثار خود بر روی اینترنت منتهی می شود؟ علت اصلی اینها چیست؟ اینها بخشی از سئوالاتی است که می توانید امروز از آقای مجید روشنگر مالک انتشارات مروارید و چند نشر دیگر در ایران و همچنین از ناشران دیگر در گوتنبرگ بپرسید. و از ایشان بپرسید این تور اروپایی "ادبیات مهاجرت" آیا در جهت بی معنا کردن تبعید و ایجاد کارخانه تواب سازی از نویسندگان سازماندهی نشده است؟
__________________
باز هم یک امتیاز دیگر از طرف دولت به ناشران و در جهت پایمال کردن حقوق مولف
لینک از هفتان

samedi, juillet 07, 2007

ما فراموش نکرده ایم

عالیه اقدام دوست به چهل ماه زندان و بیست ضربه شلاق محکوم شد. دلارام علی به سی و چهار ماه زندان و ده ضربه شلاق محکوم شد. نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان هر یک به سه سال زندان محکوم شده اند. شش روزنامه نگار هنوز در زندان اند. دانشجویان پلی تکنیک هنوز آزاد نشده اند. از احترام شادفر خبری نیست. هاله اسفندیاری فردا درست دوماه می شود که در اوین زندانی است و حق ملاقات ندارد و در انفرادی بلاتکلیف است.
دختران شلاق خورده/ خاطرات رویا طلوعی از بند نسوان زندان سنندج و خاطرات یک دختر عکاس از وقایع تیر 78/ زهره صدری نژاد را بخوانید
آهنگ بنفشه ها پشت میله ها دوباره در 209 با صدای زیبای مرجان را به یاد همه ی زندانیان سیاسی و غیرسیاسی برایتان می گذارم. به امید ایرانی بدون زندان! ایرانی بدون شلاق! به امید ایرانی آزاد و انسانی!

vendredi, juillet 06, 2007

طنز نیمه شب: اطلاعیه پیش از نشر یا اعتراض؟

وقتی این مطلب منتشر شود جمعه است. جمعه در ایران همه جا تعطیل است. هیچ روزنامه ای جمعه درنمی آید. به هر حال این مطلب را محض محکم کاری در اینجا می نویسم. در اعتراض به مطالبی که آقای مجید روشنگر در روزنامه شرق بیان کرده بود نامه ای برای گردانندگان روزنامه شرق و آقای روشنگر نوشته ام. وکیلم در ایران هم در این باره نامه ای نوشته است و به روزنامه شرق فرستاده است. روزنامه شرق طبق قانون مطبوعات همان کشور قاعدتاً باید اعتراض ما را چاپ کند. اگر شنبه و یا حداکثر یکشنبه نامه ی اعتراض ما را چاپ نکنید و گفته ها و مطالب ذکر شده را تصحیح نکنید، ما نامه ی خود را به سایتهای دیگر خواهیم فرستاد و از روزنامه شرق نیز به دلیل چاپ مطالب بی اساس شکایت خواهیم کرد.
برای توضیح بیشتر مطلب "نشر دروغ" را همین بغل سمت راست ببینید لینک همه چیز در آنجاست. این را می نویسم تا آقای مجید روشنگر این مطالب بی اساس را ساخته ی خیال پردازی های اوست در سخنرانی خود در بعدازظهر امروز جمعه در استکهلم و یا روز یکشنبه در گوتنبرگ تکرار نکند. او باید رسماً اظهارات خود را در مورد من پس بگیرد و پوزش بخواهد چرا که دنیای غرب کمی مدنیت و تمدن دارد و نمی شود ادعاهای بی اساس را به این شکل در رسانه های عمومی عنوان کرد و به همین سادگی حقوق مادی و معنوی پدیدآورندگان را به این شکل نادیده گرفت و افراد را لجنمال کرد. آقای روشنگر این نوع اعمال پیگیری قانونی در بر خواهد داشت. یک بار دیگر می گویم من این آقا را هرگز در عمرم ندبده ام و هیچ ارتباطی با او ندارم.
_______________
خانم شکوه میرزادگی در این مورد عکس العملی نشان داده اند و در بخش "از نگاه یک زن" مطلبی در این مورد با عنوان"حق یک نویسنده برای نخواستن جایزه" نوشته اند. آقایان یا سکوت و خوش خدمتی برای ناشران و از طرف دیگر ارعاب و بایکوت به ما واکنش نشان می دهند... به این می گویند همبستگی حرفه ای به سبک سنتی ایرانی!!!
پ. ن. : ده روز پس از این قضیه حمله و تهدید یکی از مزدوران ناشران و مطبوعات را ببینید: کاسه گرم تر از آش!

jeudi, juillet 05, 2007

دو نکته ساده برای دیدن ویدئو بر روی اینترنت

دوستان، به نظرم یوتوب YouTube در ایران بسته شده است وگرنه مشکلی نبود. به هر حال برای شنیدن آهنگها و یا دیدن ویدئوهایی که گاهی روی اینترنت می گذارم از سیستم مدیا پلی یر و ریل پله یر می توانید استفاده کنید. اگر این برنامه ها را ندارید می توانید آن ها را به صورت رایگان بر روی کامپیوتر خود سوار کنید.
بر روی جستجوگر خود real player, windows media player را جستجو کنید و بعد برنامه یافت شده را به صورت رایگان شارژ کنید. سوار کردن یا شارژ این برنامه ها خیلی ساده است و خودش به شما می گوید چه کنید. آن وقت می توانید این فیلمها را ببینید. اگر باز مشکلی بود، برای سوار کردن این برنامه ها و دیدن فیلمها از دوستان ساکن ایران کمک بگیرید من متاسفانه بیش از کاری از دستم ساخته نیست.

از ساخت فیلم پرسپولیس تا تخریب تخت جمشید

فیلم ویدیوئی مرجان ساتراپی و ونسان پررونو در کتابفروشی فنک/ و در سایت فیلم پرسپولیس شما می توانید تصاویر کتاب و فیلم و سازندگانش، مرجان ساتراپی و ونسان پررونو را در حال مصاحبه و کار ببینید. همه ی اینها به صورت ویدئو و عکس است البته من تا صفحه را باز کردم همه از آدم تا کارتون و نقاشی با هم شروع کردند حرف زدن و حرکت کردن و آهنگی هم مرتب تکرار می شد! امیدوارم برای شما نوبتی عمل کنند.

یادمان نرود که پرسپولیس واقعی در آستانه نابودی قرار دارد. چون پس سد سازی و آب انداختن به پاسارگاد، در حال حاضر گازهای سمی باعث تخریب سنگهای تخت جمشید می شوند


mercredi, juillet 04, 2007

داستانها و شعرهای چشمانی دیگر را بخوانید

در چشمانی دیگر شش داستان و سه شعر از ولفگانگ بورشرت، سه مقاله در معرفی ادبیات معاصر فرانسه از آرش نقیبیان و گردآوری سه داستان از شمیم بهار و پنج داستان از عزت السادات گوشه گیر و هفت داستان از نادره افشاری و یک داستان از ایزابل آلنده، مصاحبه با ایزابل آلنده از سعید کمالی دهقان و دو شعر از منوچهر سالکی و ... بقیه مطالب را بخوانید.
مجموعه ای از مطالب در مورد "جنسیت" و" ادبیات زنان" هم در چشمان زنان گردآوری شده است.
لطفاً در صورت استفاده، از ذکر منابع مورد نظر خودداری نفرمایید.

mardi, juillet 03, 2007

ویدئوی گوگوش در حال دعا خواندن بر مزار مهستی!

تازه داشتم خودم را به مسیحی شدن مهستی در سالهای آخر عمرش عادت می دادم که ناگهان ویدئوی گوگوش را می بینم در حالی که دعا می خواند و آیه های قرانی!!! تا من بروم مسکن بخورم شما این ویدئو را نگاه کنید!!! باز معجزه شد!!! این معجزات الهی پایانی ندارد!!! این دیدار تاریخی را که دیده بودید؟ اگر ندیده بودید حالا ببینید. من دارم یاد می گیرم از هیچ چیز تعجب نکنم چون همه چیز امکان دارد. پس این را هم ببینید. این شاید یکی از دیدارهای آخرشان باشد و حتماً عکاسی هم بوده تا از این دیدار این همه عکس بیندازد!!!... شب بخیر

طنز شب: از کجا شروع کنم؟

دلارام علی، يکی از متهمان پرونده تجمع ميدان هفت‌‏تير به دو سال و ده ماه حبس، و ده ضربه شلاق، بدون هيچگونه تعليق، محکوم شد.
پنجاه و چهار روز
است که هاله اسفندیاری در سلول انفرادی اوین ملاقات ممنوع است.
دانشجویان پلی تکنیک هنوز در زندان اند. پمپ بنزین ها را آتش زده اند و شهر ناآرام است. اخیراً زلزله آمد. خواننده ای در تبعید از سرطان مرد. پیش از مرگ مسیحی شده بود ولی او را به آیین مسلمانان شستند و دفن کردند. هم نام بودیم. مرا به جای او فحش دادند و او را به جای من! خواننده و نویسنده، زنده و مرده را به دشنام می بندند. فردا معلوم نیست چه پیش بیاید و یا چه بشود.
____________________


دست نویس های ساموئل بکت

ساموئل بکت در دفترهای متفاوتی می نوشته است. داستانهایش را معمولاً در دفترهای دویست برگ با جلد مقوایی و با قلم خودنویس و جوهر آبی نوشته است. بکت هر روی هر دو طرف کاغذ نمی نوشته بلکه یک روی کاغذ می نوشته و بعداً اصلاحات و اضافات را در صفحه ی مقابل می آورده است. دو سه سانتی متر را برای حاشیه آغازین می گذاشته و شروع به نوشتن می کرده و برای پایان خظ حاشیه ای نمی گذاشته و یا معمولاً نیم سانتی متر حاشیه درونی گذاشته است. خطش ناخواناست و ریز. ولی به عمد در بعضی از دست نویس ها با همان جوهر آبی خط متوسط و سپس درشت می شود که حتماً ریز و درشت نوشتن متن برای خودش معنا داشته است.

در دوره بکت کامپیوتر نبود و از ماشین تحریر استفاده می شد. دفترهای تایپ شده که نشان دهنده ی نسخه اولیه رمانش هستند نشاندهنده توجه و دقت بسیار بکت در تصحیح متن تا آخرین لحظات است.

خیلی جاها متنی را نوشته بعد بر روی همان با جوهر قرمز بازنویسی و تصحیح کرده است و گاهی خط زده است. در نمایشگاه بکت دست نویس "من نه" و "آخرین عشق" و "متن هایی برای هیچ" در کنار متن های دیگر دیده می شود.

متن های تایپ شده اش بر روی کاغذ امتحانی و در قطع "A4" است و همه دفترها صحافی شده اند. دفتر جیبی هم در قطع پالتویی داشته است که همه یک طرف صفحه را ریز ریز و با خط شکسته نوشته است و پر کرده است. بکت هنگام نوشتن عادت داشته گاهی طرح بسیار کوچکی در صفحه مقابل نقاشی کند. گاهی هم مثل صفحه موسیقی فراز و فرود چیزی که همان موسیقی متن اثرش است را به شکل تصاویر هندسی نقاشی کرده است. به نظر می رسد که داستان در ذهنش ساختار و چهارچوبی هندسی داشته است و بر پایه منطق ریاضی استوار بوده است که این اشکال را ترسیم کرده است.

_______________

مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت) / چند فیلم از اجرای نمایش های بکت / نمایشنامه چی کجا / برگردان مهستی شاهرخی و بکت و نقاشی و یک نامه منتشر نشده از بکت/ برگردان مهستی شاهرخی


چرا خواندنی های ماه حذف شد؟

هیچ به شما توضیح دادم که چرا لینکدونی حذف شد؟ چون این تقدیرش بود. همه ی ماه می رفتم و می گشتم و خواندنی های ماه را جمع می کردم و یک جا کنار هم می گذاشتم ولی به مرور متوجه شدم که خیلی ها هم همین کار را می کنند یعنی منتظرند تا کسی کاری کند و به او استناد کنند و لینک بدهند، در این میان تنبل ترین ها که حال خواندن مطالب را نداشتند آخر ماه می آمدند و لینک های آماده را گلچین می کردند و می رفتند. آخر این هم شد کار؟
آخر سال تصادفاً کارم زیاد شد و نتوانستم و به هیچ جا هم برنخورد. در نتیجه تصمیم گرفتم برای خود وظیفه تعیین نکنم. از طرف دیگر می دیدم که اغلب سایتها همین کار را می کنند، لینکهای خوب وازنا و یا دیگران و لینک دانی بسیاری از سایتها همان کاری را می کرد که من. ولی آخر این هم شد کار؟
در ایران دو سه تا روزنامه به درد بخور بیشتر درنمی آید و تو مدام به همان ها لینک بدهی؟ پس وظیفه ی تو چیست؟ لینکدونی را هر کاری می کردم همان آش شله قلمکار بود و از هر دری سخنی. این با نوع آموزش سختگیرانه ای که دیده بودم هموار نبود. خیلی بد است که بیایی و دیگران را به خواندن روزنامه اینترنتی تشویق کنی. این نهایت کم فرهنگی است. در نتیجه رهایش کردم. حالا هم مطالب خواندنی را شکل می دهم و از صافی چیزی که شاید خودم باشد می گذرانم و یا حتا یک مطلب خواندنی ممکن است مدتها بماند تا زمان معرفی اش برسد در هر حال دیگر هیچ خیال ندارم آش شله قلمکار به خوردتان بدهم. از این به بعد مطالب خواندنی رسیده را می گذارم در چشمان دیگری و یا اگر شد در همانجا به لینک های دیگر و مطالب دیگران نظم می دهم و یا لینکها برای روز مبادا در صندوقخانه می ماند.
راستش خیلی بد است نویسنده باشی و فقط به چند آشنا و چند روزنامه رایج لینک بدهی. نمی خواستم این طوری بماند. می فهمید؟
عکس و خبر تمبر را ماندانای مهربان فرستاده است

dimanche, juillet 01, 2007

چند فیلم از اجراهای تئاتری ساموئل بکت

در دروانی که در تهران دانشجوی تئاتر بودم یک بار نمایش"بازی شماره یک" از بکت را تمرین و روخوانی کردیم ولی به دلیل اعتصابات دانشجویی به اجرا منجر نشد چون ما به صحنه ی خیابانها ریخته شده بودیم. یک بار دیگر هم همکلاسی هایم بخشی از"در انتظار گودو" را برای کلاس اجرا کردند. الان که به آن روزها فکر می کنم می بینم برداشت همگی ما از بکت بسیار ساده لوحانه و در واقع کاریکاتوری بود از بکت. چیزی بود مانند این: در انتظار گودو به زبان انیمیشن و یا مانند این: برداشتی آزاد از "در انتظار گودو" توسط اکیپ دانشچویان در برنامه تلویزیونی آکتور استودیو! واقعیتش این است که سهل انگاری ما و کلمات محدود و ساده ی بکت و همچنین تعداد کم بازیگر و حداقل دکور در نمایشات او باعث می شود که ما به سوی این نمایشنامه ها برویم و در دوران دانشجویی (بدون آن که به عمق آن کلمات ساده و لایه های بسیار متن پی ببریم) سعی کنیم تا آن را به روی صحنه بیاوریم. برای همین برای دوستان تئاتری ساکن ایران که دسترسی به برخی منابع ندارند فیلم های بکت را گردآوری کرده ام تا بینند و با نحوه ی بازیگری و اجرای نمایشات بکت آشنا شوند. زبان بکت، پشت این کلمات ساده پنهان شده است ولی زبان بسیار عمیق و پیچیده ای ایست.

کلیپ "در انتظار گودو"/ "در انتظار گودو" صحنه ای از پرده اول و پوتزو در پرده اول "در انتظار گودو" و نطق لاکی "در انتظار گودو" به کارگردانی بکت/ اجرای همان توسط گروهی دیگر/ برداشت و اجرای دیگری از مونولوگ لاکی "در انتظار گودو" / صحنه ای از"در انتظار گودو"/

فیلم بازی شماره یک و فیلم بازی شماره دو نمایشنامه بین سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۳ نوشته شده است و کارگردان این اجرا برای فیلم آنتونی مینگلا است. /

"آخرین نوار کرپ"/ ریک کلوچی و ساموئل بکت/ ریک کلوچی در آخرین نوار کرپ 1981 ریک کلوچی در آخرین نوار کرپ ۱۹۸۶/ ریک کلوچی در آخرین نوار کرپ 1988/

ریک کلوچی در نقش "هم"، آخر بازی/ آلن ماندل در نقش "نگ"، آخر بازی/ ریک کلوچی و بود تروپ در آخر بازی/

من نه!/ و من نه!/ و من نه!/ و من نه!/ و باز هم من نه!/ چی، کجا

بازی بدون کلام شماره دو/

نفس نوشته بکت/ پاسخی به "نفس" بکت /

و در پایان فیلم کوتاهی بر اساس زبان و شیوه بیان بکت و جویس در آثارشان: یک مقایسه ساده: بکت در برابر جویس

_________________________________

مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت) و نمایشنامه چی کجا / برگردان مهستی شاهرخی و بکت و نقاشی و یک نامه منتشر نشده از بکت/ برگردان مهستی شاهرخی


This page is powered by Blogger. Isn't yours?