lundi, juillet 30, 2007
دو نمایشگاه بی نظیر در پاریس

samedi, juillet 28, 2007
ویژه صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز

گفتم: "یه نویسنده! ..." ترسیدم بگم آمریکای لاتین پرونده ام چاق تر بشه! آمریکای لاتین محل تولد چریکای دنیا بود دیگه! گفتم:" یه نویسنده اسپانیایی!" امروز می دونم با آدم نفهم و گاو بایس مثه خودش حرف زد. گاو چه می فهمه "نویسندگی" یعنی چی؟ (با پوزش فراوان از حیوان مفید و سخاوتمند و ارجمندی مانند گاو. تجربه نشان داده است که نوشته های من توسط گاوها و گاوبازبه خوبی ها فهمیده نشده است!)
امروز اگر همین اتفاق دوباره بیفته به پاسداره می گم:"خواننده اس! گیتارم خوب می زنه!"
پاسداره یه نگاهی به من انداخت و یه نگاهی به عکس مارکز، ترش کرد، عکس را برد جلوی چشاش. انگار دید فتوکپی یه. پس یعنی از یه روزنامه یا مجله برداشتم. با همون قیافه پر اخم و باد عکس را گذاشت توی تقویم و اینجوری شد که عکس گابریل گارسیا مارکز از پرونده مبارزات سیاسی من حذف شد.
jeudi, juillet 26, 2007
اگر دلش را دارید نگاه کنید...
فیلم دوم: صحنه ی جمع آوری و دستگیری اراذل و اوباش است! خوب نگاه کنید تا تمدن هفت هزار ساله تان را در رفتار مأموران ببینید! فیلم سوم: عدالت انجام شده و محکوم در پای چوبه دار است! فیلم ظاهراً یک فیلم خبری است که برای اخبار تلویزیون تهیه شده! خوب نگاه کنید این خبرنگاران مهرورز جمهوری جسد و جنایت و وقاحت را! انگار برنامه کودک است!!!
به این اعمال چی می گویند؟ غنی سازی مهرورزی در جمهوری مردمسالار اورانیومی؟
گفتمان مدنی سنگسار همراه با پایکوبی بسیج!!!
الان تنها یک چیز را می دانم. الان به خوبی می دانم در این لحظه باید ایستاد و بر علیه بربریت نوشت و علیه بی حرمت شدن آدمی نوشت و علیه بی ارزش شدن جان انسان در سرزمین گل و بلبل نوشت و نوشت .
من معتقدم اگر مبارزه ای در کار باشد، آن مبارزه باید در جهت براندازی حکومت های غاصب و جانی و آدمکش باشد و نه در جهت خرید خون این و آن محکوم به قتل و سنگسار، توسط دلاله های میلیونر درون حکومتی! و عمیقاً می دانم که گسترش معاملات خرید و فروش خون و دیه و چانه زدن مانند بازاریان بر سر جان این و آن گروگان، مبارزه ای والایی به حساب نمی آید.
الان یک چیز دیگری را هم به خوبی می دانم و آن این است که پیش از هر چیز یک انسانم و می خواهم انسان باقی بمانم. خوشحالم که یک سیاسی رادیکال چپ و یا رادیکال راست و مذهبی اصولگرا و یا یا مذهبی اصلاح طلب نیستم. خوشحالم که روزنامه نگار جمهوری اسلامی نیستم تا از محکوم به اعدامی توبه و پشیمانی بگیرم. خوشحالم که آنقدر به حقانیت خودم قاطعیت نبخشیده ام که در تبعید هم دیکتاتوری پوزش خواهی و توبه و ندامت راه بیندازم. خوشحالم که انسانم. خوشحالم که می خواهم انسان باقی بمانم. خوشحالم که به ارزشهای انسانی بیش از هر چیزی ارج می نهنم. خوشحالم که به دروغ رضا نداده ام. خوشحالم که به دروغ رضا نمی دهم. خوشحالم که انسان را ارج می نهنم حالا خود شاهکار طبیعت بود و یا نبود.
هیچ دقت کرده اید در این چند سال دوره گفتمان مدنیت با جمهوری خفقان چندین سال و یا چندین قرن عقب تر رفته ایم؟
از این پس
شراب تاکستان بوی خون می دهد
شراب تاکستان رنگ خون دارد
امسال در تاکستان، انگورها خونی اند
سنگها هنوز خونی اند!
اگر در تاکستان باران ببارد
جوی خون به راه خواهد افتاد
سنگهایش هنوز خونی اند
من اینها برای سنگهای خونی جعفر می نویسم
mercredi, juillet 25, 2007
طنز آخر هفته: رضا قاسمی شد سه تا!!!
mardi, juillet 24, 2007
طنز دردناک این ترمه خوش دست؟؟؟
lundi, juillet 23, 2007
طنز تلخ: سیمین خانم عیال آقا جلال در بیمارستان!!!

یکی دو جای دیگر هم دیدم باز بچه نداشتن و یا بچه دار نشدن این دو مطرح شد. و مشکل عظیم اجاق کوری! انگار تمامی افتخار بشریت فعالیت گسترده اندامهای تناسلی اش و در تولید مثل باشد! بیا از یک فرانسوی بپرس آیا مهم است سیمون دوبوا و ژان پل سارتر بچه نداشتند؟
آیا تولید آنهمه کتاب و ترجمه از جانب سیمین دانشور و جلال آل احمد نمایانگر نیروی شان در خلاقیت و آفرینندگی نیست؟ یا این که بایست چند تا کره خر لندهور پس می انداختند تا پس از مرگ دعوای مال و منال و قلدری کنند و نامشان را به گند بکشند؟
سه شنبه هفتیمین سالگرد درگذشت احمد شاملوست.
برای آن غول زیبا
ویژه احمد شاملو را به همراه اشعارش و کلیپهای متنوع شاملو در چشمانی دیگر بنگرید.
dimanche, juillet 22, 2007
از کجا شروع کنم؟
یک روزنامه نگار مستقل کرد در مریوان به اعدام محکوم شده است. پنج تن از دانشجویان و زندانیان سیاسی در اوین در اعتصاب غذا به سر می برند.
دستور داده اند تا دیگر کودکان افغانی در مدارس ایران ثبت نام به عمل نیاید. آخر آن بچه های در به در چه گناهی دارند؟
تجدید عهد را با صدای مینا اسدی بشنوید
رپ علیه حجاب و ارتجاع
samedi, juillet 21, 2007
مارینا نعمت: زندانی تهران یا طعمه جدیدی برای جماعت سانسور و قاطعیت تبعید

در تاریخ پنج شنبه 12 جولای 2007
این فیلم دیگر روی سایت صدای آمریکا نیست
فیلم مصاحبه مارینا نعمت با سی بی سی کانادا
مصاحبه پس از یک دقیقه تبلیغات شروع می شود
من هم مانند دیگران کتاب را نخوانده ام ولی موضوع کتاب یعنی داستان کتاب که ماجرای دختری نوجوان و مسیحی است و با بازجویش ازدواج می کند و آنهمه ماجرا دارد بسیار جالب است و سوژه ای بسیار مناسب برای کتابی پرفروش و فیلمی پر فروش و این هیچ به معنای این نیست که یک کتاب داستان best seller بتواند حقانیتی همگانی داشته باشد. چون معمولاً انتشاراتی معروفی مانند پنگوئن برای حفظ بازار کتاب و پر فروش بودن آن هیچ ریسک نمی کند. او وقتی سوژه ای را بنابر جذابیت موضوع و مصلحت زمانه پسندید، برای هدایت نویسنده و نگارش کتاب با او همکاری مشورتی و ویراستاری دارد و خلاصه کمکش می کند تا کتاب را بنابر خواسته ی روز تنظیم کند و شکل بدهد.
داستان کتاب بتی محمودی و فیلم "بدون دخترم هرگز" هم همینطوری بود دیگر! مگر سینمای هالیوودی آمریکا می آید در این دوران فیلمی در ستایش از مبارزات زندانیان ایران بسازد و در راه حقیقت گام بردارد؟ احساس من فقط پس از شنیدن مصاحبه مارینا و چهره و حرکات معصومی که ارائه می داد کاملاً واضح بود که دارد نقش بازی می کند و آن معصومیت و چهره ی مریم عذرایی که به خود می گیرد جزوی از قواعد بازی اوست. به خصوص که بازگشتش به سوی دین مسیح و به یاد آوردن اینکه در آن جو مسلمان ستیز آمریکا باز او از خود به عنوان مسیحی یاد می کند و می گوید:" ببینید من یک مسیحی هستم و دین مسیح بر اساس عشق و بخشش است"! من بخشیده ام!"
راستش به نظرم این حرفها نمی تواند از زبان یک زندانی سیاسی تصادفی باشد. بازی مارینا بر روی نوجوان بودن خویش و ازدواج با بازجویش انتخابی از نوع ماریناست ولی آیا می شود گفت که پروانه ظهیری پانزده ساله (یکی از اقوامم) دختری دبیرستانی که مسلمان هم بود ولی بیست و چهار ساعت پس از دستگیری بدون محاکمه اعدام شد به اندازه مارینا نعمت خوش شانس نبوده است؟
غرضم از نوشتن اینها قضاوت مارینا نیست ولی بگذاریم همه بنویسند و همه چاپ کنند و همه خوانده شوند و صدای همه به گوش برسد و بیاییم به جای بسیج عمومی بر علیه مارینا و دیگران و حذف کتاب و مطالبشان، همگی با هم بر علیه سیستم جنایتکاری که در سیاهچال هایش جان جوانان و نوجوانان زیادی را گرفته است بسیج شویم و بر علیه آن سیستم بجنگیم. بیاییم فتوای خمینی بر علیه رشدی و فتوای تنکابنی و غیره بر علیه من و فتوای بسیاری از مدعیان زندان و تبعید را به کناری بگذاریم و با حذف و سانسور به هر شکلی که باشد مبارزه کنیم.
طنز نصفه شبی: محمود مسعودی ساکن فرانسه است
راستی شما چه فرقی با ابراهیم نبوی دارید؟ او هم در جبهه ای دیگر همین حرفهای کشککی را می سازد تا مردم را قانع کند. همین تقسیم بندی های من در آوردی را! همین استدلالهای کشککی را! البته او حداقل این هشیاری را دارد که از روی ریا و ذکاوت نام کار خود را طنز نامیده است. همه تان مسخره اید ولی چرا هیچکدامتان مرا نمی خنداند؟!
طنز شب: فرصت طلبی و گردن کلفتی

این ها با تهمت و افترا و ترور شخصیت برای خود اعتبار می خرند وگرنه کارهایشان نه از لحاظ پژوهشی معتبر است و نه از لحاظ هنری. فقط به قلدری و زور رگهای گردن زنده اند. در نوشته هایشان نه متدولوژی دارند و نه از نظریه پردازان چپگرا خبری هست و نه لزومی می بینند کاری را تا ته بخوانند تا استدلال نظر بدهند.
اینها خود را خدایانی مانند زئوس می پندارند!
برداشت ما از ادبیات و تعریف ما از ادبیات یکی نیست. ما از یک جنس نیستیم. شما در درجه اول، عقاید و تعصبات و سلیقه ی حزب و یا گروه خود را مقدم می دانید در حالی که برای من اول ادبیات و هنری بودن اثر است و باقی بحثها به دنبالش می آید. هیچ چیزی را حس نمی کنم از دست داده باشم. پس از چهارده سال دیشب همان مرغ یک پای عجول اولیه را دیدم. از تأخیر چهارده ساله در خواندن چنین متنی هیچ نادم نیستم و با خواندنش هم هیچ چیزی به اطلاعاتم اضافه نشد.
جاعلان تاریخ دروغ وتفسیرهای قلابی خود خواهانه، صبر کردید تا چاپ بشود که نظر بدهید؟ و البته می دانم پس از چاپ هم شما به ادبیات نخواهید پرداخت بلکه باز به تعصب و سماجت خود که به قول خودتان به مرغ یک پا می ماند ادامه خواهید داد چون از این که برای قدرت و مقام مثل دیگران برایتان موس موس نکرده ام به پایتان نیافتاده ام و باج کلامی و قلمی و غیره به شما نمی پردازم خشمگین اید، مگر نه؟
راستی فتوای تنکابنی در مورد من با فتوای خمینی که کتاب سلمان رشدی را نخوانده بود و یا فتوای شما مرغ یک پای چپ چه فرقی دارد حاج آقا؟
راستش بد عادتان کرده اند حضرت آقا، من جزو روسپیان قلم نیستم. نویسنده ام. با تمام وجود نویسنده ام. من با قلم جانم می نویسم . با اشک چشم و خون دل! من با نوشتن نفس می کشم و درست به همین دلیل جوابتان را نخواهم داد چون گوش شنوا نمی بینم و جواب تان را نخواهم داد چون لزومی نمی بینم با فردی کوته فکر که مانند مرغی یک پا حرف چهارده سال پیش و یا بیست و چهار سال پیش خود را می زند گلاویز شوم. شما به شکلی کودکانه و قلدرانه لج کرده اید . من مادرانه شما را جدی نمی گیرم چون جدی نیستید ، چون فقط یک مشت عربده ی تو خالی اید.
راستش واقعیت تلخی را بریتان بگویم: اگر چپ ایران نیرومند و دانشمند و روشنگر بود ایران به دست ملاها و طالبان نمی افتاد، مگرنه؟ ضعف نیرو! کمبود دانش و استدلال! پرونده سازی برای دیگران برای حقانیت بخشیدن به خود! دیکتاتوری بیرحم و بی انصاف و رهبریت از بالا! و خودبزرگ بینی! همه ی اینها بدست به دست هم دادند و شکست خوردید و از همه بدتر اینکه هیچوقت محق نبودید و به این شکل، هیچوقت نیستید و هنوز هم نمی دانید! ببینید شما هیچ آینده ای در ایران و برای ایران ندارید! هیچ!
گفتمان مردسالاری سنتی ایران در هر کجا که باشد ضد زن و سرکوبگرانه است و مرد باید- چه چپ و چه مذهبی- روی زن را کم کند. او در خفا و پنهانی پوزش میخواهد و درعام زن را به لجن می کشد تا مردانگی قیصروار خود را نشان داده باشد. بیست یا سی سال ماندن در اروپا شما را هیچ تغییر نداده است. خشک و منجمدید! در عین حال در دنیای واقعیات، انسان تغییر می کند و زمان و زمانه در این سالها به ما درسهایی داده است که نظریات فسیل های حزب توده و چپ منجمد ایران پاسخگوی آن نیست؟
گفتمان مردسالارانه و از موضع قدرتی که شما برگزیده اید به مجرد کوچکترین انتقادی خود را در خطر می بیند، چرا؟ شما مرا به یاد جمهوری اسلامی و استدلال هایش می اندازید. شما حتا حد خودتان را هم نمی دانید. توجه داشته باشید که من سیبای تواب نیستم . شما هم هیچ حقی به گردن دیگر انسانها حق ندارید که مدام دیگران از شما پوزش بخواهند. شما هم مثل یک آسیاب بادی پوشالی و توخالی هستید و خر خود را با استدلالهای توخالی و توجیهات توخالی پیش می برید و برای خود چنان مقام معظمی قائل هستید که بی شباهت با مقام معظم ولایت سفیه در ایران نیست و گرنه این قدر زود خود را در مواجهه با خطر نمی دیدید. بزرگ بزرگوار هم هست. بزرگ هرگز تنگ نظر نمی شود. بزرگی در به دست گرفتن موضع قدرت نیست بلکه در وسعت فکر و اندیشه و رفتاری است که نمی بینم.
من اگر جای آن آقا بودم خجالت می کشیدم از ضعف و سانسور و پوزش ینهانی ایی که خواسته ام و بعد بسیج دیگران واقعاً شرمنده می شدم. ولی متاسفانه شما بزرگ نیستید و اینها نشانه اش است. کافیست یکی نوشته شما و ایشان را بخواند تا به لیست مافیای چپ و افراد مورد تأیید شما که لزوماً بهترین نویسنده ها هم نیستند پی ببرد. بزرگ نیستید. نویسنده نیستید. قدر نوشتن را نمی دانید. به قول ساعدی شما کانون "نه نویسندگان" اید! نوشتن در مورد تبعید نه نوعی ایدئولژی که نوعی دکان شماست. راستی بدون دکان تبعید و بودجه و امتیازاتش چه خواهید کرد؟
راستی شما که همه را رد می کنید و نفی می کنید ولی به غیر از روضه خوانی و نهی از منکر، امر به معروف یا تصویر مطلوب و دوست داشتنی شما از این تبعید چنسیت؟ مثال بزنید! نفی کردن ناخوانده که هنر نمی باشد؟
یادتان باشد تبعید سرقفلی ندارد و یک چهره ی باسمه ای ندارد و هر نویسنده ای داستان خاصی را زندگی می کند و روایت می کند که شبیه دیگر داستانهای از پیش داوری شده و یا عام نیست. گمان می کنم تا همینجا برای شما و سردبیر فوتبالیست تان که رفته بود یک تنه از زن تواب پریشانحالی نسق بگیرد و شما را شادان کند کافی باشد!
گرد و خاک کنید! قلدری کنید! از فرصتی که برای خودنمایی و نشو و نما و تجدیدچاپ مقالات بادکرده ی خود پیدا کرده اید حداکثر استفاده و مثل همیشه از فرصت سوء استفاده را بکنید! سانسور کنید! حذف کنید! تلفن ها و ای ام اس هایتان را به کار بیندازید! از تمام نفوذ خود برای بایکوت کردن استفاده کنید!
نمی ترسم! برایتان بازارگرمی هم نخواهم کرد. اینها را همین جا و برای خوانندگانم می نویسم. چون خوانندگان من هوشیارتر و بیدار فکرتر از دار و دسته شمایانند! برای خوانندگانم می نویسم تا در جریان باشند!
آقابی محترم، من مرغ یک پا نیستم . من یک نویسنده ام از شرافت قلمم در برابر هر نوع سانسور و حذف و ارعاب و ترور شخصیت و تهدید و بایکوت دفاع می کنم. مرا از چه می ترسانید؟ من آنچه را که باید از دست داده باشم از دست داده ام . در زندگیم جز نوشتن چیزی ندارم و درست به همین دلیل هیچ باجی هم ندارم که به شما بپردازم. شنیدید؟ برویبد پی کارتان! چون هیچ باجی در کار نخواهد بود!
vendredi, juillet 20, 2007
آیا خبر به اعدام محکوم شدن یک روزنامه نگار مریوانی راست است؟
بیایی بنویسی مهدی خطیبی پدرش مرده است و به یاد بیاوری که سایتهایی که خود را ادبی و هنری و فرهنگی می دانند به جای اظهار همدردی و تسلیت گفتن به شخصی مانند او، در حال حاضر برای گربه های حشری ختم گرفته اند و اولین هنرشان حذف دیگری و دگر اندیشی و حفظ منافع شخصی خویش است و اصلاً در جمع عقب مانده و پر عقده ی ایرانیان انسانیت به کل دارد از یاد می رود و در نتیجه همه چیز می تواند از جانب هر فردی راست باشد و همه چیز می تواند از جانب هر فردی دروغ باشد و در این جمهوری سیاه، فرهنگ دروغ و دروغگویی چنان رشدی کرده است که دیگر همه چیز امکان دارد. وای بر ما! بر ما چه می رود؟
مسابقه: زیباترین واژه ی جهان چیست؟
"در ابتدا کلمه بود؛ و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود؛ و کلمه جسم گردید و در میان ما ساکن شد"
انجیل یوحنا ـ فصل اول
اگر زیباترین واژه ی دنیا را می شناسید در مسابقه نشریه مبادلات فرهنگی (کولتور آوس تاوش) شرکت کنید. همه افراد از هر ملیت و با هر زبانی می توانند کلمه محبوب خود را تا پایان اوت آینده به این مسابقه بفرستند.
jeudi, juillet 19, 2007
اتاق ونسان وان گوگ

ونسان تا پیش از زمانی که به بیمارستان سن رمی برود، مدتی در اتاق کوچکی زندگی کرد. اتاق واقعی وان گوگ به همراه ساختمان در یکی از بمباران های جنگ دوم جهانی منهدم شد. همین بلا بر سر ساختمان زرد رنگی که در آرل کشیده است هم فرود آمد. اما تصویر اتاق وان گوگ در تابلویش باقی مانده است. اتاق ونسان زیر شیروانی است و ساده و محقر ولی با رنگهای تند و شاد و زنده که در آن منطقه رایج است. بعدها با توجه به رنگها و اشیاء درون تابلو دکوراتور هنرمندی در ساختمانی برابر آمفی تئاتر بزرگ روم باستان که از بناهای دیدنی تاریخ تئاتر جهان است و در شهر آرل قرار دارد اتاق ونسان را بازآفرینی کرده است.
________________________________
ونسان وان گوگ در ویکیپدیا/ زندگی وان گوگ به روایت تابلوهایش/ کلیپ اتوپرتره های وان گوگ/ کلیپ ونسان با آواز دون مک لین/ ونسان وان گوگ در چشمان من /
mercredi, juillet 18, 2007
صدا! تنها یک صدا! انعکاس "صدا" در آثار بکت
شخصیت های او، ولگردها و آواره ها و سالمندان و بیماران هستند. شخصیت هایی عامی که اکنون اکنون به شهرتی مشابه شهرت هملت و شاه لیر شکسپیر دست یافته اند. شخصیت های بکت به روانشناسی به معنای کلاسیک آن، احتیاجی ندارند، آنها بیشتر به سایه و طرح و یا تجسم بخشی از شرایط بشری و به خصوص بیشتر به "آوا" می مانند.
شخصیت های بکت، آدمهایی بدون تاریخ و بدون مکان و انسانهایی هستند که هرگز از حرف زدن باز نمی ایستند. این نجواها و پچ پچه ها، این زبان فرانسه عجیب و غریب، این "صدا"ی ناآشنای فردی بکت، در همه حال در آثارش انعکاس پیدا می کند.
فصل مشترک آثار بکت، صداست. صدایی در میان صحنه ای و یا صدایی در میان فضایی. صدایی فردی، و یا هر صدایی که به نظر می رسد "حرف زدن" برایش به منزله ی بودن و زیستن است و علیرغم فرو رفتن های مداوم، "ادامه یافتن" هم هست. این صداها، سکوت جهان پیرامون خویش را برهم نمی زنند. این صداها هستند. این صداها چیز خاصی نمی گویند. چیز خاصی هم پیشنهاد نمی کنند. چیز به خصوصی را نیز بازگو نمی کنند. این صداها فقط حرف می زنند، به شکلی که انگار با حرف زدن نفس می کشند.
امروزه، صدای بکت، بخشی از ادبیات فرانسه و بخشی از ادبیات معاصر جهان را به خود اختصاص داده است. وجود و حضور رنج عمیق بشری در لا به لای این صداهاست که به آثار بکت تا این حد اهمیت می بخشد. صدای بکت، تصویر بی ریشگی مدرن جهانی و تنهایی فردی انسان است. این صدا دیگر فقط صدای ساموئل بکت نیست، بلکه صدایی همگانی و صدایی بشریست. این صدا، صدای انسان هاست. این صدا، صدای همه ی انسانهاست.
mardi, juillet 17, 2007
دن کیشوت بازمی گردد

1/ بخش اول امت حزب الله است که لایه های مختلفی دارد و از بنیادگرایی سفت و سخت تا اصلاح طلب روسری به سر و شنگول و فوتبال دوست را در برمی گیرد. به ظاهرشان توجه نکنید. امت حزب الله دلشان یکی است و هرگز به بنیاد و دین تیشه نمی زنند.
۵/ دسته پنجم پرت الله می باشد. پرت الله خنگ نیست، پرت الله برای ایدئولژی و دین نمی جنگد و آهسته برو آهسته بیا زندگی می کند ولی چون پرت است این وسطها می لولد و هر از گاهی ابراز وجود می کند و چیزی می گوید که نه سیخ بسوزد و نه کباب. پرت الله گاهی هم از سر تصادف چیزی هوشمندانه می گوید و نقطه دید جالب و تازه ای دارد که حیران می مانی. تکلیف هیچکس با پرت الله معلوم نیست چون پرت الله تکلیفش با خودش معلوم نیست. در هر حال نمی شود به پرت الله اعتماد کرد و با او برنامه ای ریخت که به سامان برسد. البته برخی از پرت الله ها رویاهای قدرت طلبانه بزرگی دارند که در انتهای وجودشان خفته است و یک هو می بینی فلان پرت الله کارش گرفت و پست مهمی گرفت و یا یک دفعه پولدار شد ولی چطورش معماست. پرت الله ها معمولاً غلط اندازند و هجوم لغات سنگین و عبارات گنده گنده ای که به کار می برند برای شنونده توهم سواد و معلومات را می آورد که این چیزی است کاملاً کاذب چون در اولین جستجوی واقعیت مچشان باز می شود و چاخان هایشان فاش. پرت اله ها سرگرم کننده اند ولی خطرناک هم هستند. از پرت الله دوری کنید تا اعصاب آرام و جان سالمی داشته باشید و از دور بر ایشان بخندید.
هنرمند واقعی نه خنگ است و نه اسیر دین و نه متعهد به حزب و ایدئولژی. هنرمند واقعی دینش هنر است و آئین اش هنرش است. او به هنرش متعهد است و نه به حزب و یا کلوپ و یا کانون و انجمن اش. هنرمند واقعی در جستجوی قدرت و سلطنت نیست و برای رسیدن به قدرت دغلی و رندی نمی کند. هنرمند واقعی مثل فرش فروشها برای تبلیغ کالا و یا فرش خود جنجال به پا نمی کند. هنرمند واقعی در دنیای دیگری سیر می کند که ممکن است حتا برای تشکر از کسی گوش خود را ببرد و بگذارد کف دست او. هنرمند واقعی با حرفهای این و آن خام نمی شود و به ندای درونی خود گوش می دهد و از سپاه این و آن شدن به شدت پرهیز می کند و نمی گذارد تا دیگران او را سازماندهی روحی و کاری کنند. بقای هنرمند واقعی و اصیل در رهایی اندیشه و در آزاد فکری و بی زنجیر بودن اندیشه و خلاقیت اوست.
پوزش خواهی آقای مسعود نقره کار!!!
خانم شاهرخی عزیز سلام, امیدوارم شاد وسلامت باشید , متاسفم که نوشته من شما را اینقدر عصبانی کرده است , امید وارم من را ببخشید. من در قسمت دوم این مقاله در این مورد توضیح می دهم . باز هم از اینکه باعث رنجش شما شدم عذر می خواهم.
فقط میان ماه من تا ماه گردون، میان این پوزش خواهی خصوصی و نوشتن و تصحیح بخش پایانی آن مقاله در سایتهای پر تیرازی مانند گویا و اخبار روز تفاوت از زمین تا آسمان است. غرض از انتشار این پوزش خواهی نشان دادن چهره دوگانه ی این نویسنده به خواننده است.
داستانهای چشمانی دیگر
چشمانی دیگر به دلیل برخوردار بودن از همکاری دو سه مترجم خوب فرانسه زبان، بخشی را به "ادبیات معاصر فرانسه" اختصاص داده است تا خواننده ی ایرانی با این ادبیات آشنا شود.
بخش نظرخواهی باز است و می توانید نظر خود را نسبت به هر بخش برای نویسنده اش در پایین همان مطلب بگذارید و یا این که مستقیماً برای نویسنده اش بفرستید.
چند روزی در سفر بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم به پیام ها و به نامه های رسیده در اولین فرصت پاسخ خواهم داد.
jeudi, juillet 12, 2007
دن کیشوت خسته است
mercredi, juillet 11, 2007
طنز هفته: راز "بشکن بشکن" و قانون "توازن" کلمات!

نمی دانم این: "حوصله هیچ جمعی را ندارم" را خوانده اید یا نه؟ در ادامه اش "برای افزودن به چیزی، باید از چیز دیگری بکاهیم"/ از ناصر زراعتی را هم بخوانید! تا این کنیز سراپاتقصیر هم از وقت خود بکاهد و با نکته بینی چند کلمه ای بر آن بیافزاید.
نکته بینی: این ضرب المثل "اصفهان نصف جهان" ساخته ذهن اصفهانی جماعت است. وگرنه مردمان شهرهای دیگر نمی آیند یک چنین حرفی را بزنند و اصفهان را نصف جهان تلقی کنند. پس "خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی!". تازه اصفهانی اگر می گویند "اصفهان نصف جهان"، از روی تواضع است. (اصفهانی را در اینجا به عنوان استعاره به کار می برم.) اصفونی جماعت جز خود کسی را نمی بیند و جز خود کسی را باور ندارد. وقتی قبیله اصفهان می آید در تهران و نام قومی "زنده رود" را می گذارد بر ماهنامه ی ادبی اش در تهران. و بعد جنگ های قومی بین "دولت آبادی" ها یا خراسانی ها و "براهنی" ها یا آذربایجانی ها و جنوبی ها و شیرمحمدها و نخلها، ناگهان متوجه می شویم که ادبیات ایران بیشتر ادبیاتی قومی است و در فضایی ملوک الطوایفی اداره می شود و هر طایفه شیخی دارد و هر شیخ مریدانی و در چنین فضایی است که این ساختار را با ادبیات مهاجرت بخیه زدن و شیوخی را برای ادبیات مهاجرت برگزیدن کاری است کارستان! البته در این پراکندگی مدرن، برخی وظیفه ملی و میهنی خویش را ادامه می دهند و تلاش می کنند تا در زمرهء شیوخ قبایل مهاجر قرار بگیرند و به منزله ی یک سفیر فرهنگی از جانب شیوخ دیگر حمایت و تایید شوند.
فقط یک اصفهونی می تواند بیاید و این وسط ریش سفیدی کند و اینطور با تردستی سر و ته قضیه ای به این زشتی را هم بیاورد. طوری که نه روزنامه معذرت بخواهد و نه نویسنده پوزش بخواهد و همه راضی شوند و خواننده هم که اصلاً نباید او را جدی گرفت چون نه حقی دارد و نظری و یا احترامی. این طوری هنر چندصدایی ریش سفیدی در مهاجرت و میانجیگری و هنر زبان بازی و مهرورزی و اصفونی بازی چون کاتالیزوری عمل می کند که همه از آن شادان و کامیاب بیرون می آیند. هم نویسنده را تا عرش اعلاء برده و هم دیگران را پایین کشیده و هم سئوالاتی مطرح کرده و هم بحثهایی را پس زده و بدون این که روی اشتباه مصاحبه گر و امتیازات بی موردی که روزنامه با سکوتش به نویسنده ای خودمرکزبین برای تاخت و تاز و حمله به دیگران داده است انگشت بگذارد و یا تاکیدی داشته باشد، مانند یک شعبده باز می برد و می دوزد تا در آخر سر و ته ماجرا را به هم بیاورد تا سروصدای دیگران را بخواباند. برای راست و ریست کردن و پایان دادن به غائله بایست تجلیلی هم از خود بیاورد که آن هم اگر خوب دقت کنیم یک خط در میان هست و هم تقدیری از یک نویسنده پرگوی پرحرف "نام آور!". حالا همه راضی و شادان اند.
در هزاره سوم هستیم و انسان مقام والایی دارد و تحقیر دیگران هنر به شمار نمی آید. سواد گفتنی است. به کار گرفتنی و شنیدنی و نوشتنی است. نباید فراموش کرد که دوره کشاورزی و زراعت گذشته است و مطبوعات یک کشور هفتاد و چند ملیونی را نمی شود با روش ریش سفیدی شیوخ قبیله نشین و اصفونی بازی اداره کرد و برای ختم هر غائله ای از حل المسایل نفوذ محافل ادبی از یک سو و نفود نیروهای رسمی و غیر رسمی دولتی استفاده کرد. آیا این آقای نویسنده که دیگران را به بیسوادی متهم می کند خود تاکنون چه تولیداتی در زمینه فرهنگی داشته است. چند پژوهش و ترجمه و تحلیل از فرهنگ مادری و یا بالعکس از خود نشان داده است؟
هدایت در زمینه ترجمه بهترین نویسندگان غربی را به ایرانیان معرفی کرد. شناخت داستانهای چخوف و کافکا را مدیون هدایت هستیم . از این سو با جمع آوری فرهنگ عامه و ثبت آن در نیرنگستان و همچنین اساطیر ایران و آموزش زبانهای باستانی در صدد پاسخ گویی به ذهن پرسشگر و عمیق خود بود. هدایت بلوف نمی زد و حاصل کارش و نوشته هایش باقی مانده است. نویسنده ای که نهایت تلاشش لینک دادن به روزنامه های اصلاح طلب و یا روزنامه های رایج داخلی است و در نهایت سوادش روزنامه خوانی است دیگر پس نمی تواند نویسنده ی بسیار بزرگی باشد.
نویسنده ای که برای ادبیات معیار نداشته باشد و با جو سازی و بایکوت مدام خر خود را پیش براند، قابل مقایسه با شخصیت وارسته ای مانند هدایت نیست. حتا نویسندگان فعال دهه چهل، نویسندگانی مانند جلال آل احمد و غلامحسین ساعدی با تحقیق و ثبت فرهنگ دورافتاده ترین نقاط ایران در زمینه ی فرهنگی و انسانشناسی کارهای باارزشی ارائه دادند که هنوز هم مورد استفاده و معتبر است.
با بلوف زدن نمی شود، نویسنده ای مانند محمود دولت آبادی را محو کرد. محمود دولت آبادی، در زمینه خود حتماً بسیار کتاب خوانده و مطالعه داشته و دارد و توانسته است اثر عظیمی مانند "کلیدر" را بنویسد و ای بسا که "کلیدر" بماند و باد همه ی این همنوایی های پنهانی را برای سریع تر رسیدن به اوج قله ها با خود محو کند. مقایسه فونئتس با دولت آبادی مقایسه مضحک و بیموردی است. حتماً دولت آبادی چیزهایی خوانده که فوئنتس نخوانده و در هر صورت میزان اطلاع رسانی نویسنده هیچ ربطی به سطح کار ادبی آنان ندارد. هر نویسنده ای جای خود را دارد وکسی جای دیگری را نمی گیرد.
ادبیات عرصه و جولانگاهی برای معلومات کاذب نمایی نیست و کم سوادی نویسنده در این چند سال از نوع پاسخ هایش در مصاحبه های متعددش به اکثر خوانندگان ثابت شده است و فقط مشتی جوان ساده لوح و چند دختربچه گیج و هاج و واج را می تواند محسور خود کند ولی در دراز مدت اینها هم بیدار خواهند شد.
به هر حال حل مسایل به صورت ریش سفیدی در میان ایرانیان و پیدا شدن ریش سفیدانی برای ادبیات تبعید و مهاجرت و آن مصاحبه و این ماجراها باعث نوشتن این خطوط شد.
انعکاس اعتراض ما به اظهارات مجید روشنگر در روزنامه شرق
چند مطلب خواندنی در چشمانی دیگر گذاشته ام، اگر فرصت کردید آنها را بخوانید. دو داستان هم اضافه کردم. اگر نظری هم دارید بخش نظرخواهی باز است.
در حال حاضر، این نویسنده خسته است و به چند ساعت استراحت احتیاج دارد.
mardi, juillet 10, 2007
تبعید و تبعیدی، پدیده ای در خور مطالعه
lundi, juillet 09, 2007
چشمان بسته
دفترهای کارگردانی بکت

در همین ایام است که در طول تدارک دفترهای کارگردانی، به برش مهمی در قسمت اول نمایش پرداخت؛ چرا که به نظر بکت، قسمت اول بسیار طولانی به نظر می آمد. بکت در عمل، در متن خود نیز، تغییراتی، به خصوص در زمینه توضیحات بازی قرار داد.
دفترهای کارگردانی بکت، از ارزش والایی برخوردارند، چون این دفترها، اغلب بیش از آن که توضیحات طولانی چاپهای قبلی متن را نشان بدهد، برای ما نظرگاه بکت را آشکار می سازند.
امیدواریم که ناشران چاپهای قبلی آثار بکت، به این مسئله توجه کنند که چه تغییراتی در دفترهای کارگردانی صورت گرفته است و این تحولات را در هنگام تجدیدچاپ آنها در نظر بگیرند. باید از دانشگاه ریدینگ بریتانیای کبیر که آرشیو بکت در آنجاست، و همچنین از پروفسور جیمز ناولسون ممنون بود که به همت آنها، در سال ۱۹۸۵، یادداشتهای میزانسن بکت در انتشارات فابر اند فابر به چاپ رسیده است.
این دفترها و دست نوشته ها، حاوی یادداشتهای بکت و شاهدان کاملی از جریان نقطه نظر و نگاه نویسنده بر روی متن خویش و نیز بر روی نحوه ی کارگردانی همان متن توسط همان نویسنده اند.
فراموش نکنیم که در اکثر نمایش های بکت، پرسوناژها ساکن اند و میزانسن در بی تحرکی کامل و بر روی بدن بازیگر و یا گاهی در درون بازیگر بازیگر به وقوع می پیوندد.
dimanche, juillet 08, 2007
ادبیات تبعید یا ادبیات تواب؟

چه در خارج از کشور و چه در داخل ایران، چند ناشر ایرانی را می شناسید که وجداناً و به درستی قوانین چاپ و نشر را در هنگام کار با نویسندگان ایرانی رعایت کنند؟ چندتایشان به حقوق مادی و یا معنوی مولف احترام می گذارند؟ در ده سال گذشته (در سالهای پس از خاتمی تاکنون) برای نشر و چاپ ایرانیان خارج از کشور چه اتفاقی رخ داد؟ چرا دیگر به ندرت از بهترین و سرشناس ترین نویسندگان ایرانی در تبعید کاری سالم و بدون جرح و تعدیل در خارج از کشور منتشر می شود؟ چرا در حال حاضر، چه در مهاجرت و چه در داخل ایران، حداکثر فعالیت نویسندگان برای انتشار آثار خود بر روی اینترنت منتهی می شود؟ علت اصلی اینها چیست؟ اینها بخشی از سئوالاتی است که می توانید امروز از آقای مجید روشنگر مالک انتشارات مروارید و چند نشر دیگر در ایران و همچنین از ناشران دیگر در گوتنبرگ بپرسید. و از ایشان بپرسید این تور اروپایی "ادبیات مهاجرت" آیا در جهت بی معنا کردن تبعید و ایجاد کارخانه تواب سازی از نویسندگان سازماندهی نشده است؟
باز هم یک امتیاز دیگر از طرف دولت به ناشران و در جهت پایمال کردن حقوق مولف
لینک از هفتان
samedi, juillet 07, 2007
ما فراموش نکرده ایم
vendredi, juillet 06, 2007
طنز نیمه شب: اطلاعیه پیش از نشر یا اعتراض؟

برای توضیح بیشتر مطلب "نشر دروغ" را همین بغل سمت راست ببینید لینک همه چیز در آنجاست. این را می نویسم تا آقای مجید روشنگر این مطالب بی اساس را ساخته ی خیال پردازی های اوست در سخنرانی خود در بعدازظهر امروز جمعه در استکهلم و یا روز یکشنبه در گوتنبرگ تکرار نکند. او باید رسماً اظهارات خود را در مورد من پس بگیرد و پوزش بخواهد چرا که دنیای غرب کمی مدنیت و تمدن دارد و نمی شود ادعاهای بی اساس را به این شکل در رسانه های عمومی عنوان کرد و به همین سادگی حقوق مادی و معنوی پدیدآورندگان را به این شکل نادیده گرفت و افراد را لجنمال کرد. آقای روشنگر این نوع اعمال پیگیری قانونی در بر خواهد داشت. یک بار دیگر می گویم من این آقا را هرگز در عمرم ندبده ام و هیچ ارتباطی با او ندارم.
پ. ن. : ده روز پس از این قضیه حمله و تهدید یکی از مزدوران ناشران و مطبوعات را ببینید: کاسه گرم تر از آش!
jeudi, juillet 05, 2007
دو نکته ساده برای دیدن ویدئو بر روی اینترنت
بر روی جستجوگر خود real player, windows media player را جستجو کنید و بعد برنامه یافت شده را به صورت رایگان شارژ کنید. سوار کردن یا شارژ این برنامه ها خیلی ساده است و خودش به شما می گوید چه کنید. آن وقت می توانید این فیلمها را ببینید. اگر باز مشکلی بود، برای سوار کردن این برنامه ها و دیدن فیلمها از دوستان ساکن ایران کمک بگیرید من متاسفانه بیش از کاری از دستم ساخته نیست.
از ساخت فیلم پرسپولیس تا تخریب تخت جمشید

شش دقیقه از فیلم پرسپولیس را اینجا ببینید/ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی/
یادمان نرود که پرسپولیس واقعی در آستانه نابودی قرار دارد. چون پس سد سازی و آب انداختن به پاسارگاد، در حال حاضر گازهای سمی باعث تخریب سنگهای تخت جمشید می شوند
mercredi, juillet 04, 2007
داستانها و شعرهای چشمانی دیگر را بخوانید
مجموعه ای از مطالب در مورد "جنسیت" و" ادبیات زنان" هم در چشمان زنان گردآوری شده است.
لطفاً در صورت استفاده، از ذکر منابع مورد نظر خودداری نفرمایید.
mardi, juillet 03, 2007
ویدئوی گوگوش در حال دعا خواندن بر مزار مهستی!
طنز شب: از کجا شروع کنم؟
پنجاه و چهار روز است که هاله اسفندیاری در سلول انفرادی اوین ملاقات ممنوع است. دانشجویان پلی تکنیک هنوز در زندان اند. پمپ بنزین ها را آتش زده اند و شهر ناآرام است. اخیراً زلزله آمد. خواننده ای در تبعید از سرطان مرد. پیش از مرگ مسیحی شده بود ولی او را به آیین مسلمانان شستند و دفن کردند. هم نام بودیم. مرا به جای او فحش دادند و او را به جای من! خواننده و نویسنده، زنده و مرده را به دشنام می بندند. فردا معلوم نیست چه پیش بیاید و یا چه بشود.
دست نویس های ساموئل بکت

در دوره بکت کامپیوتر نبود و از ماشین تحریر استفاده می شد. دفترهای تایپ شده که نشان دهنده ی نسخه اولیه رمانش هستند نشاندهنده توجه و دقت بسیار بکت در تصحیح متن تا آخرین لحظات است.
خیلی جاها متنی را نوشته بعد بر روی همان با جوهر قرمز بازنویسی و تصحیح کرده است و گاهی خط زده است. در نمایشگاه بکت دست نویس "من نه" و "آخرین عشق" و "متن هایی برای هیچ" در کنار متن های دیگر دیده می شود.
متن های تایپ شده اش بر روی کاغذ امتحانی و در قطع "A4" است و همه دفترها صحافی شده اند. دفتر جیبی هم در قطع پالتویی داشته است که همه یک طرف صفحه را ریز ریز و با خط شکسته نوشته است و پر کرده است. بکت هنگام نوشتن عادت داشته گاهی طرح بسیار کوچکی در صفحه مقابل نقاشی کند. گاهی هم مثل صفحه موسیقی فراز و فرود چیزی که همان موسیقی متن اثرش است را به شکل تصاویر هندسی نقاشی کرده است. به نظر می رسد که داستان در ذهنش ساختار و چهارچوبی هندسی داشته است و بر پایه منطق ریاضی استوار بوده است که این اشکال را ترسیم کرده است.
_______________
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت) / چند فیلم از اجرای نمایش های بکت / نمایشنامه چی کجا / برگردان مهستی شاهرخی و بکت و نقاشی و یک نامه منتشر نشده از بکت/ برگردان مهستی شاهرخی
چرا خواندنی های ماه حذف شد؟
آخر سال تصادفاً کارم زیاد شد و نتوانستم و به هیچ جا هم برنخورد. در نتیجه تصمیم گرفتم برای خود وظیفه تعیین نکنم. از طرف دیگر می دیدم که اغلب سایتها همین کار را می کنند، لینکهای خوب وازنا و یا دیگران و لینک دانی بسیاری از سایتها همان کاری را می کرد که من. ولی آخر این هم شد کار؟
در ایران دو سه تا روزنامه به درد بخور بیشتر درنمی آید و تو مدام به همان ها لینک بدهی؟ پس وظیفه ی تو چیست؟ لینکدونی را هر کاری می کردم همان آش شله قلمکار بود و از هر دری سخنی. این با نوع آموزش سختگیرانه ای که دیده بودم هموار نبود. خیلی بد است که بیایی و دیگران را به خواندن روزنامه اینترنتی تشویق کنی. این نهایت کم فرهنگی است. در نتیجه رهایش کردم. حالا هم مطالب خواندنی را شکل می دهم و از صافی چیزی که شاید خودم باشد می گذرانم و یا حتا یک مطلب خواندنی ممکن است مدتها بماند تا زمان معرفی اش برسد در هر حال دیگر هیچ خیال ندارم آش شله قلمکار به خوردتان بدهم. از این به بعد مطالب خواندنی رسیده را می گذارم در چشمان دیگری و یا اگر شد در همانجا به لینک های دیگر و مطالب دیگران نظم می دهم و یا لینکها برای روز مبادا در صندوقخانه می ماند.
راستش خیلی بد است نویسنده باشی و فقط به چند آشنا و چند روزنامه رایج لینک بدهی. نمی خواستم این طوری بماند. می فهمید؟
dimanche, juillet 01, 2007
چند فیلم از اجراهای تئاتری ساموئل بکت

کلیپ "در انتظار گودو"/ "در انتظار گودو" صحنه ای از پرده اول و پوتزو در پرده اول "در انتظار گودو" و نطق لاکی "در انتظار گودو" به کارگردانی بکت/ اجرای همان توسط گروهی دیگر/ برداشت و اجرای دیگری از مونولوگ لاکی "در انتظار گودو" / صحنه ای از"در انتظار گودو"/
فیلم بازی شماره یک و فیلم بازی شماره دو نمایشنامه بین سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۳ نوشته شده است و کارگردان این اجرا برای فیلم آنتونی مینگلا است. /
"آخرین نوار کرپ"/ ریک کلوچی و ساموئل بکت/ ریک کلوچی در آخرین نوار کرپ 1981 ریک کلوچی در آخرین نوار کرپ ۱۹۸۶/ ریک کلوچی در آخرین نوار کرپ 1988/
ریک کلوچی در نقش "هم"، آخر بازی/ آلن ماندل در نقش "نگ"، آخر بازی/ ریک کلوچی و بود تروپ در آخر بازی/
من نه!/ و من نه!/ و من نه!/ و من نه!/ و باز هم من نه!/ چی، کجا
نفس نوشته بکت/ پاسخی به "نفس" بکت /
و در پایان فیلم کوتاهی بر اساس زبان و شیوه بیان بکت و جویس در آثارشان: یک مقایسه ساده: بکت در برابر جویس
_________________________________
مطالب مرتبط: نمایشگاه ساموئل بکت در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو و ساموئل بکت کیست؟ و داستانهای بکت و شعرهای بکت و در انتظار گودوو "می بی" از مگی مرن (اجرای رقص -تئاتر بر اساس آثار بکت) و نمایشنامه چی کجا / برگردان مهستی شاهرخی و بکت و نقاشی و یک نامه منتشر نشده از بکت/ برگردان مهستی شاهرخی